مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۶ تن مزن ای پسر خوش دم خوش کام بگو بهر آرام دلم نام دلارام بگو پرده من مدران و در احسان بگشا شیشه دل مشکن قصه آن جام بگو ور در لطف ببستی در اومید مبند بر سر بام برآ و ز سر بام بگو ور حدیث و صفت او شر و شوری دارد صفت این دل تنگ شررآشام بگو چونک رضوان بهشتی تو صلایی درده چونک پیغامبر عشقی هله پیغام بگو آه زندانی این دام بسی بشنودیم حال مرغی که برسته ست از این دام بگو سخن بند مگو و صفت قند بگو صفت راه مگو و ز سرانجام بگو شرح آن بحر که واگشت همه جان ها او است که فزون است ز ایام و ز اعوام بگو ور تنور تو بود گرم و دعای تو قبول غم هر ممتحن سوخته خام بگو شکر آن بهره که ما یافته ایم از در فضل فرصت ار دست دهد هم بر بهرام بگو وگر از عام بترسی که سخن فاش کنی سخن خاص نهان در سخن عام بگو ور از آن نیز بترسی هله چون مرغ چمن دم به دم زمزمه بی الف و لام بگو همچو اندیشه که دانی تو و دانای ضمیر سخنی بی نقط و بی مد و ادغام بگو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۷ چهره زرد مرا بین و مرا هیچ مگو درد بی حد بنگر بهر خدا هیچ مگو دل پرخون بنگر چشم چو جیحون بنگر هر چه بینی بگذر چون و چرا هیچ مگو دیٖ خیال تو بیامد به در خانه دل در بزد گفت بیا در بگشا هیچ مگو دست خود را بگزیدم که فغان از غم تو گفت من آن توام دست مخا هیچ مگو تو چو سرنای منی بی لب من ناله مکن تا چو چنگت ننوازم ز نوا هیچ مگو گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی گفت هر جا که کشم زود بیا هیچ مگو گفتم ار هیچ نگویم تو روا می داری آتشی گردی و گویی که درآ هیچ مگو همچو گل خنده زد و گفت درآ تا بینی همه آتش سمن و برگ و گیا هیچ مگو همه آتش گل گویا شد و با ما می گفت جز ز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۶ تن مزن ای پسر خوش دم خوش کام بگو بهر آرام دلم نام دلارام بگو پرده من مدران و در احسان بگشا شیشه دل مشکن قصه آن جام بگو ور در لطف ببستی در اومید مبند بر سر بام برآ و ز سر بام بگو ور حدیث و صفت او شر و شوری دارد صفت این دل تنگ شررآشام بگو چونک رضوان بهشتی تو صلایی درده چونک پیغامبر عشقی هله پیغام بگو آه زندانی این دام بسی بشنودیم حال مرغی که برسته ست از این دام بگو سخن بند مگو و صفت قند بگو صفت راه مگو و ز سرانجام بگو شرح آن بحر که واگشت همه جان ها او است که فزون است ز ایام و ز اعوام بگو ور تنور تو بود گرم و دعای تو قبول غم هر ممتحن سوخته خام بگو شکر آن بهره که ما یافته ایم از در فضل فرصت ار دست دهد هم بر بهرام بگو وگر از عام بترسی که سخن فاش کنی سخن خاص نهان در سخن عام بگو ور از آن نیز بترسی هله چون مرغ چمن دم به دم زمزمه بی الف و لام بگو همچو اندیشه که دانی تو و دانای ضمیر سخنی بی نقط و بی مد و ادغام بگو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۷ چهره زرد مرا بین و مرا هیچ مگو درد بی حد بنگر بهر خدا هیچ مگو دل پرخون بنگر چشم چو جیحون بنگر هر چه بینی بگذر چون و چرا هیچ مگو دیٖ خیال تو بیامد به در خانه دل در بزد گفت بیا در بگشا هیچ مگو دست خود را بگزیدم که فغان از غم تو گفت من آن توام دست مخا هیچ مگو تو چو سرنای منی بی لب من ناله مکن تا چو چنگت ننوازم ز نوا هیچ مگو گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی گفت هر جا که کشم زود بیا هیچ مگو گفتم ار هیچ نگویم تو روا می داری آتشی گردی و گویی که درآ هیچ مگو همچو گل خنده زد و گفت درآ تا بینی همه آتش سمن و برگ و گیا هیچ مگو همه آتش گل گویا شد و با ما می گفت جز ز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو