Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۶ تن مزن ای پسر خوش دم خوش کام بگو بهر آرام دلم نام دلارام بگو پرده من مدران و در احسان بگشا شیشه دل مشکن قصه آن جام بگو ور در لطف ببستی در اومید مبند بر سر بام برآ و ز سر بام بگو ور حدیث و صفت او شر و شوری دارد صفت این دل تنگ شررآشام بگو چونک رضوان بهشتی تو صلایی درده چونک پیغامبر عشقی هله پیغام بگو آه زندانی این دام بسی بشنودیم حال مرغی که برسته ست از این دام بگو سخن بند مگو و صفت قند بگو صفت راه مگو و ز سرانجام بگو شرح آن بحر که واگشت همه جان ها او است که فزون است ز ایام و ز اعوام بگو ور تنور تو بود گرم و دعای تو قبول غم هر ممتحن سوخته خام بگو شکر آن بهره که ما یافته ایم از در فضل فرصت ار دست دهد هم بر بهرام بگو وگر از عام بترسی که سخن فاش کنی سخن خاص نهان در سخن عام بگو ور از آن نیز بترسی هله چون مرغ چمن دم به دم زمزمه بی الف و لام بگو همچو اندیشه که دانی تو و دانای ضمیر سخنی بی نقط و بی مد و ادغام بگو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۷ چهره زرد مرا بین و مرا هیچ مگو درد بی حد بنگر بهر خدا هیچ مگو دل پرخون بنگر چشم چو جیحون بنگر هر چه بینی بگذر چون و چرا هیچ مگو دیٖ خیال تو بیامد به در خانه دل در بزد گفت بیا در بگشا هیچ مگو دست خود را بگزیدم که فغان از غم تو گفت من آن توام دست مخا هیچ مگو تو چو سرنای منی بی لب من ناله مکن تا چو چنگت ننوازم ز نوا هیچ مگو گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی گفت هر جا که کشم زود بیا هیچ مگو گفتم ار هیچ نگویم تو روا می داری آتشی گردی و گویی که درآ هیچ مگو همچو گل خنده زد و گفت درآ تا بینی همه آتش سمن و برگ و گیا هیچ مگو همه آتش گل گویا شد و با ما می گفت جز ز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۶ تن مزن ای پسر خوش دم خوش کام بگو بهر آرام دلم نام دلارام بگو پرده من مدران و در احسان بگشا شیشه دل مشکن قصه آن جام بگو ور در لطف ببستی در اومید مبند بر سر بام برآ و ز سر بام بگو ور حدیث و صفت او شر و شوری دارد صفت این دل تنگ شررآشام بگو چونک رضوان بهشتی تو صلایی درده چونک پیغامبر عشقی هله پیغام بگو آه زندانی این دام بسی بشنودیم حال مرغی که برسته ست از این دام بگو سخن بند مگو و صفت قند بگو صفت راه مگو و ز سرانجام بگو شرح آن بحر که واگشت همه جان ها او است که فزون است ز ایام و ز اعوام بگو ور تنور تو بود گرم و دعای تو قبول غم هر ممتحن سوخته خام بگو شکر آن بهره که ما یافته ایم از در فضل فرصت ار دست دهد هم بر بهرام بگو وگر از عام بترسی که سخن فاش کنی سخن خاص نهان در سخن عام بگو ور از آن نیز بترسی هله چون مرغ چمن دم به دم زمزمه بی الف و لام بگو همچو اندیشه که دانی تو و دانای ضمیر سخنی بی نقط و بی مد و ادغام بگو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۷ چهره زرد مرا بین و مرا هیچ مگو درد بی حد بنگر بهر خدا هیچ مگو دل پرخون بنگر چشم چو جیحون بنگر هر چه بینی بگذر چون و چرا هیچ مگو دیٖ خیال تو بیامد به در خانه دل در بزد گفت بیا در بگشا هیچ مگو دست خود را بگزیدم که فغان از غم تو گفت من آن توام دست مخا هیچ مگو تو چو سرنای منی بی لب من ناله مکن تا چو چنگت ننوازم ز نوا هیچ مگو گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی گفت هر جا که کشم زود بیا هیچ مگو گفتم ار هیچ نگویم تو روا می داری آتشی گردی و گویی که درآ هیچ مگو همچو گل خنده زد و گفت درآ تا بینی همه آتش سمن و برگ و گیا هیچ مگو همه آتش گل گویا شد و با ما می گفت جز ز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۸ همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو چو مرا یافته ای صحبت هر خام مجو همه سرسبزی جان تو ز اقبال دل ست هله چون سبزه و چون بید مرو زین لب جو پر شود خانه دل ماه رخان زیبا گرهی همچو زلیخا گرهی یوسف رو حلقه حلقه بر او رقص کنان دست زنان سوی او خنبد هر یک که منم بنده تو هر ضمیری که در او آن شه تشریف دهد هر سوی باغ بود هر طرفی مجلس و طو چند هنگامه نهی هر طرفی بهر طمع تو پراکنده شدی جمع نشد نیم تسو هله ای عشق که من چاکر و شاگرد توام که بسی خوب و لطیف ست تو را صورت و خو گرمی مجلسی و آب حیات همه ای همه دل گشته و فارغ شده از فرج و گلو هله ای دل که ز من دیده تو تیزترست عجب آن کیست چو شمس و چو قمر بر سر کو آنک در زلزله اوست دو صد چون مه و چرخ و آنک که در سلسله اوست دو صد سلسله مو هفت بحر ار بفزایند و به هفتاد رسند بود او را به گه عبره به زیر زانو او مگر صورت عشق ست و نماند به بشر خسروان بر در او گشته ایاز و قتلو فلک و مهر و ستاره لمع از وی دزدند یوسف و پیرهنش برده از او صورت و بو همه شیران بده در حمله او چون سگ لنگ همه ترکان شده زیبایی او را هندو لب ببند و صفت لعل لب او کم کن همه هیچند به پیش لب او هیچ مگو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۹ من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد در ره دل چه لطیف ست سفر هیچ مگو گفتم ای دل چه مه ست این دل اشارت می کرد که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشرست گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۸ همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو چو مرا یافته ای صحبت هر خام مجو همه سرسبزی جان تو ز اقبال دل ست هله چون سبزه و چون بید مرو زین لب جو پر شود خانه دل ماه رخان زیبا گرهی همچو زلیخا گرهی یوسف رو حلقه حلقه بر او رقص کنان دست زنان سوی او خنبد هر یک که منم بنده تو هر ضمیری که در او آن شه تشریف دهد هر سوی باغ بود هر طرفی مجلس و طو چند هنگامه نهی هر طرفی بهر طمع تو پراکنده شدی جمع نشد نیم تسو هله ای عشق که من چاکر و شاگرد توام که بسی خوب و لطیف ست تو را صورت و خو گرمی مجلسی و آب حیات همه ای همه دل گشته و فارغ شده از فرج و گلو هله ای دل که ز من دیده تو تیزترست عجب آن کیست چو شمس و چو قمر بر سر کو آنک در زلزله اوست دو صد چون مه و چرخ و آنک که در سلسله اوست دو صد سلسله مو هفت بحر ار بفزایند و به هفتاد رسند بود او را به گه عبره به زیر زانو او مگر صورت عشق ست و نماند به بشر خسروان بر در او گشته ایاز و قتلو فلک و مهر و ستاره لمع از وی دزدند یوسف و پیرهنش برده از او صورت و بو همه شیران بده در حمله او چون سگ لنگ همه ترکان شده زیبایی او را هندو لب ببند و صفت لعل لب او کم کن همه هیچند به پیش لب او هیچ مگو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۹ من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد در ره دل چه لطیف ست سفر هیچ مگو گفتم ای دل چه مه ست این دل اشارت می کرد که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشرست گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۰ هله ای شاه مپیچان سر و دستار مرو هله ای ماه که نغزت رخ و رخسار مرو در همه روی زمین چشم و دل باز که راست مکن آزار مکن جانب اغیار مرو مبر از یار مبر خانه اسرار مسوز گل و گلزار مکن جانب هر خار مرو مکن ای یار ستیزه دغل و جنگ مجوی هله آن بار برفتی مکن این بار مرو بنده و چاکر و پرورده و مولای توایم ای دل و دین و حیات خوش ناچار مرو هله سرنای توام مست نواهای توام مشکن چنگ طرب را مسکل تار مرو هله مخمور چه نالی بر مخمور دگر پهلوی خم بنشین از بر خمار مرو هله جان بخش بیا ای صدقات تو حیات به از این خیر نباشد به جز این کار مرو خاتم حسن و جمالی هله ای یوسف دهر سوی مکاری اخوان ستمکار مرو هله دیدار مهل برمگزین فکر و خیال از عیان سر مکشان در پی آثار مرو هله موسی زمان گرد برآر از دریا دل فرعون مجو جانب انکار مرو هله عیسی قران صحت رنجور گران از برای دو سه ترسا سوی زنار مرو هله ای شاهد جان خواجه جان های شهان شیوه کن لب بگز و غبغبه افشار مرو هله صدیق زمانی به تو ختم است وفا جز سوی احمد بگزیده مختار مرو جبرییل کرمی سدره مقام و وطنت همچو مرغان زمین بر سر شخسار مرو تو یقین دار که بی تو نفسی جان نزید در احسان بگشا و پس دیوار مرو همه رندان و حریفان و بتان جمع شدند وقت کار است بیا کار کن از کار مرو هله باقی غزل را ز شهنشاه بجوی همگی گوش شو اکنون سوی گفتار مرو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۱ سر و پا گم کند آن کس که شود دلخوش از او دل کی باشد که نگردد همگی آتش از او گرد آن حوض همی گردی و عاشق شده ای چون شدی غرق شکر رو همه تن می چش از او چون سبوی تو در آن عشق و کشاکش بشکست بر لب چشمه دهان می نه و خوش می کش از او عسلی جوشد از آن خم که نه در شش جهت است پنج انگشت بلیسند کنون هر شش از او آن چه آب است کز او عاشق پرآتش و باد از هوس همچو زمین خاک شد و مفرش از او آه عاشق ز چه سوزد تتق گردون را ز آنک می خیزد آن آتش و آن آهش از او شمس تبریز که جان در هوس او بگریست گشت زیبا و دلارام و لطیف و کش از او مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۲ سر عثمان تو مست است بر او ریز کدو چون عمر محتسبی دادکنی این جا کو چه حدیث است ز عثمان عمرم مستتر است و آن دگر را که رییس است نگویم تو بگو مست دیدی که شکوفه ش همه در است و عقیق باده ای کو چو اویس قرنی دارد بو ای بسا فکرت باریک که چون موی شده ست وز سر زلف خوش یار ندارد سر مو مست فکرت دگر و مستی عشرت دگر است قطره ای این کند آنک نکند زان دو سبو بس کن و دفتر گفتار در این جو افکن بر لب جوی حیل تخته منه جامه مشو

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۰ هله ای شاه مپیچان سر و دستار مرو هله ای ماه که نغزت رخ و رخسار مرو در همه روی زمین چشم و دل باز که راست مکن آزار مکن جانب اغیار مرو مبر از یار مبر خانه اسرار مسوز گل و گلزار مکن جانب هر خار مرو مکن ای یار ستیزه دغل و جنگ مجوی هله آن بار برفتی مکن این بار مرو بنده و چاکر و پرورده و مولای توایم ای دل و دین و حیات خوش ناچار مرو هله سرنای توام مست نواهای توام مشکن چنگ طرب را مسکل تار مرو هله مخمور چه نالی بر مخمور دگر پهلوی خم بنشین از بر خمار مرو هله جان بخش بیا ای صدقات تو حیات به از این خیر نباشد به جز این کار مرو خاتم حسن و جمالی هله ای یوسف دهر سوی مکاری اخوان ستمکار مرو هله دیدار مهل برمگزین فکر و خیال از عیان سر مکشان در پی آثار مرو هله موسی زمان گرد برآر از دریا دل فرعون مجو جانب انکار مرو هله عیسی قران صحت رنجور گران از برای دو سه ترسا سوی زنار مرو هله ای شاهد جان خواجه جان های شهان شیوه کن لب بگز و غبغبه افشار مرو هله صدیق زمانی به تو ختم است وفا جز سوی احمد بگزیده مختار مرو جبرییل کرمی سدره مقام و وطنت همچو مرغان زمین بر سر شخسار مرو تو یقین دار که بی تو نفسی جان نزید در احسان بگشا و پس دیوار مرو همه رندان و حریفان و بتان جمع شدند وقت کار است بیا کار کن از کار مرو هله باقی غزل را ز شهنشاه بجوی همگی گوش شو اکنون سوی گفتار مرو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۱ سر و پا گم کند آن کس که شود دلخوش از او دل کی باشد که نگردد همگی آتش از او گرد آن حوض همی گردی و عاشق شده ای چون شدی غرق شکر رو همه تن می چش از او چون سبوی تو در آن عشق و کشاکش بشکست بر لب چشمه دهان می نه و خوش می کش از او عسلی جوشد از آن خم که نه در شش جهت است پنج انگشت بلیسند کنون هر شش از او آن چه آب است کز او عاشق پرآتش و باد از هوس همچو زمین خاک شد و مفرش از او آه عاشق ز چه سوزد تتق گردون را ز آنک می خیزد آن آتش و آن آهش از او شمس تبریز که جان در هوس او بگریست گشت زیبا و دلارام و لطیف و کش از او مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۲ سر عثمان تو مست است بر او ریز کدو چون عمر محتسبی دادکنی این جا کو چه حدیث است ز عثمان عمرم مستتر است و آن دگر را که رییس است نگویم تو بگو مست دیدی که شکوفه ش همه در است و عقیق باده ای کو چو اویس قرنی دارد بو ای بسا فکرت باریک که چون موی شده ست وز سر زلف خوش یار ندارد سر مو مست فکرت دگر و مستی عشرت دگر است قطره ای این کند آنک نکند زان دو سبو بس کن و دفتر گفتار در این جو افکن بر لب جوی حیل تخته منه جامه مشو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۳ ای همه سرگشتگان مهمان تو آفتاب از آسمان پرسان تو چشم بد از روی خوبت دور باد ای هزاران جان فدای جان تو چون فدا گردند جاویدان شوند ز آنک اکسیر است جان را کان تو گاو و بزغاله و بره گردون چرخ باد ای ماه بتان قربان تو ز آنک قربان ها همه باقی شوند در هوای عید بی پایان تو در سرای عصمت یزدان توی بخت و دولت روز و شب دربان تو ای خدا این باغ را سرسبز دار در بهارستان بی نقصان تو تا ملایک میوه از وی می کشند می چرند از نخل و سیبستان تو این شکرخانه همیشه باز باد پرنبات و شکر پنهان تو آب این جو ای خدا تیره مباد تا به هر سو می رود ز احسان تو این دعا را یا رب آمین هم تو کن ای دعا آن تو آمین آن تو چنگ و قانون جهان را تارهاست ناله هر تار در فرمان تو من بخفتم تو مرا انگیختی تا چو گویم در خم چوگان تو ور نه خاکی از کجا عشق از کجا گر نبودی جذبه های جان تو خاک خشکی مست شد تر می زند آن توست این آن توست این آن تو دی مرا پرسید لطفش کیستی گفتم ای جان گربه در انبان تو گفت ای گربه بشارت مر تو را که تو را شیری کند سلطان تو من خمش کردم توام نگذاشتی همچو چنگم سخره افغان تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۴ ای بمرده هر چه جان در پای او هر چه گوهر غرقه در دریای او آتش عشقش خدایی می کند ای خدا هیهای او هیهای او جبرییل و صد چو او گر سر کشد از سجود درگهش ای وای او چون مثالی برنویسد در فراق خون ببارد از خم طغرای او هر کی ماند زین قیامت بی خبر تا قیامت وای او ای وای او هر کی ناگه از چنان مه دور ماند ای خدایا چون بود شب های او در نظاره عاشقان بودیم دوش بر شمار ریگ در صحرای او خیمه در خیمه طناب اندر طناب پیش شاه عشق و لشکرهای او خیمه جان را ستون از نور پاک نور پاک از تابش سیمای او آب و آتش یک شده ز امروز او روز و شب محو است در فردای او عشق شیر و عاشقان اطفال شیر در میان پنجه صدتای او طفل شیر از زخم شیر ایمن بود بر سر پستان شیرافزای او در کدامین پرده پنهان بود عشق کس نداند کس نبیند جای او عشق چون خورشید ناگه سر کند برشود تا آسمان غوغای او مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۵ شکر ایزد را که دیدم روی تو یافتم ناگه رهی من سوی تو چشم گریانم ز گریه کند بود یافت نور از نرگس جادوی تو بس بگفتم کو وصال و کو نجاح برد این کو کو مرا در کوی تو از لب اقبال و دولت بوسه یافت این لبان خشک مدحت گوی تو تیر غم را اسپری مانع نبود جز زره هایی که دارد موی تو آسمان جاهی که او شد فرش تو شیرمردی کو شود آهوی تو شاد بختی که غم تو قوت اوست پهلوانی کو فتد پهلوی تو جست و جویی در دلم انداختی تا ز جست و جو روم در جوی تو خاک را هایی و هویی کی بدی گر نبودی جذب های و هوی تو آب دریا تا به کعب آید ورا کو بیابد بوسه بر زانوی تو بس که تا هر کس رود بر طبع خویش جمله خلقان را نباشد خوی تو

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۳ ای همه سرگشتگان مهمان تو آفتاب از آسمان پرسان تو چشم بد از روی خوبت دور باد ای هزاران جان فدای جان تو چون فدا گردند جاویدان شوند ز آنک اکسیر است جان را کان تو گاو و بزغاله و بره گردون چرخ باد ای ماه بتان قربان تو ز آنک قربان ها همه باقی شوند در هوای عید بی پایان تو در سرای عصمت یزدان توی بخت و دولت روز و شب دربان تو ای خدا این باغ را سرسبز دار در بهارستان بی نقصان تو تا ملایک میوه از وی می کشند می چرند از نخل و سیبستان تو این شکرخانه همیشه باز باد پرنبات و شکر پنهان تو آب این جو ای خدا تیره مباد تا به هر سو می رود ز احسان تو این دعا را یا رب آمین هم تو کن ای دعا آن تو آمین آن تو چنگ و قانون جهان را تارهاست ناله هر تار در فرمان تو من بخفتم تو مرا انگیختی تا چو گویم در خم چوگان تو ور نه خاکی از کجا عشق از کجا گر نبودی جذبه های جان تو خاک خشکی مست شد تر می زند آن توست این آن توست این آن تو دی مرا پرسید لطفش کیستی گفتم ای جان گربه در انبان تو گفت ای گربه بشارت مر تو را که تو را شیری کند سلطان تو من خمش کردم توام نگذاشتی همچو چنگم سخره افغان تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۴ ای بمرده هر چه جان در پای او هر چه گوهر غرقه در دریای او آتش عشقش خدایی می کند ای خدا هیهای او هیهای او جبرییل و صد چو او گر سر کشد از سجود درگهش ای وای او چون مثالی برنویسد در فراق خون ببارد از خم طغرای او هر کی ماند زین قیامت بی خبر تا قیامت وای او ای وای او هر کی ناگه از چنان مه دور ماند ای خدایا چون بود شب های او در نظاره عاشقان بودیم دوش بر شمار ریگ در صحرای او خیمه در خیمه طناب اندر طناب پیش شاه عشق و لشکرهای او خیمه جان را ستون از نور پاک نور پاک از تابش سیمای او آب و آتش یک شده ز امروز او روز و شب محو است در فردای او عشق شیر و عاشقان اطفال شیر در میان پنجه صدتای او طفل شیر از زخم شیر ایمن بود بر سر پستان شیرافزای او در کدامین پرده پنهان بود عشق کس نداند کس نبیند جای او عشق چون خورشید ناگه سر کند برشود تا آسمان غوغای او مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۵ شکر ایزد را که دیدم روی تو یافتم ناگه رهی من سوی تو چشم گریانم ز گریه کند بود یافت نور از نرگس جادوی تو بس بگفتم کو وصال و کو نجاح برد این کو کو مرا در کوی تو از لب اقبال و دولت بوسه یافت این لبان خشک مدحت گوی تو تیر غم را اسپری مانع نبود جز زره هایی که دارد موی تو آسمان جاهی که او شد فرش تو شیرمردی کو شود آهوی تو شاد بختی که غم تو قوت اوست پهلوانی کو فتد پهلوی تو جست و جویی در دلم انداختی تا ز جست و جو روم در جوی تو خاک را هایی و هویی کی بدی گر نبودی جذب های و هوی تو آب دریا تا به کعب آید ورا کو بیابد بوسه بر زانوی تو بس که تا هر کس رود بر طبع خویش جمله خلقان را نباشد خوی تو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۶ ای بکرده رخت عشاقان گرو خون مریز این عاشقان را و مرو بر سر ره تو ز خون آثار بین هر طرف تو نعره خونین شنو گفتم این دل را که چوگانش ببین گر یکی گویی در آن چوگان بدو گفت دل کاندر خم چوگان او کهنه گشتم صد هزاران بار و نو کی نهان گردد ز چوگان گوی دل کاندر آن صحرا نه چاه است و نه گو گربه جان عطسه شیر ازل شیر لرزد چون کند آن گربه مو زر کان شمس تبریزی است این صاف باشد گر بجویی جو به جو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۷ مطربا اسرار ما را بازگو قصه های جان فزا را بازگو ما دهان بربسته ایم امروز از او تو حدیث دلگشا را بازگو من گران گوشم بنه رخ بر رخم وعده آن خوش لقا را بازگو ماجرایی رفت جان را در الست بازگو آن ماجرا را بازگو مخزن انا فتحنا برگشا سر جان مصطفی را بازگو مستجاب آمد دعای عاشقان ای دعاگو آن دعا را بازگو چون صلاح الدین صلاح جان ماست آن صلاح جان ها را بازگو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۸ جان ما را هر نفس بستان نو گوش ما را هر نفس دستان نو ماهیانیم اندر آن دریا که هست روز روزش گوهر و مرجان نو تا فسون هیچ کس را نشنوی این جهان کهنه را برهان نو عیش ما نقد است وآنگه نقد نو ذات ما کان است وآنگه کان نو این شکر خور این شکر کز ذوق او می دهد اندر دهان دندان نو جمله جان شو ار کسی پرسد تو را تو کیی گو هر زمانی جان نو من زمین را لقمه ام لیکن زمین رویدش زین لقمه صد لقمان نو زرد گشتی از خزان غمگین مشو در خزان بین تاب تابستان نو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۹ ای غذای جان مستم نام تو چشم و عقلم روشن از ایام تو شش جهت از روی من شد همچو زر تا بدیدم سیم هفت اندام تو گفته بودی کز توام بگرفت دل من نخواهم در جهان جز کام تو منتظر بنشسته ام تا دررسد از پی جان خواستن پیغام تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۰ صوفیانیم آمده در کوی تو شیء لله از جمال روی تو از عطش ابریق ها آورده ایم کاب خوبی نیست جز در جوی تو هابده چیزی به درویشان خویش ای همیشه لطف و رحمت خوی تو حسن یوسف قوت جان شد سال قحط آمدیم از قحط ما هم سوی تو صوفیان را باز حلوا آرزو است از لب حلوایی دلجوی تو ولوله در خانقاه افتاد دوش مشک پر شد خانقاه از بوی تو دست بگشا جانب زنبیل ما آفرین بر دست و بر بازوی تو شمس تبریزی توی خوان کرم سیر شد کون و مکان از طوی تو

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۶ ای بکرده رخت عشاقان گرو خون مریز این عاشقان را و مرو بر سر ره تو ز خون آثار بین هر طرف تو نعره خونین شنو گفتم این دل را که چوگانش ببین گر یکی گویی در آن چوگان بدو گفت دل کاندر خم چوگان او کهنه گشتم صد هزاران بار و نو کی نهان گردد ز چوگان گوی دل کاندر آن صحرا نه چاه است و نه گو گربه جان عطسه شیر ازل شیر لرزد چون کند آن گربه مو زر کان شمس تبریزی است این صاف باشد گر بجویی جو به جو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۷ مطربا اسرار ما را بازگو قصه های جان فزا را بازگو ما دهان بربسته ایم امروز از او تو حدیث دلگشا را بازگو من گران گوشم بنه رخ بر رخم وعده آن خوش لقا را بازگو ماجرایی رفت جان را در الست بازگو آن ماجرا را بازگو مخزن انا فتحنا برگشا سر جان مصطفی را بازگو مستجاب آمد دعای عاشقان ای دعاگو آن دعا را بازگو چون صلاح الدین صلاح جان ماست آن صلاح جان ها را بازگو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۸ جان ما را هر نفس بستان نو گوش ما را هر نفس دستان نو ماهیانیم اندر آن دریا که هست روز روزش گوهر و مرجان نو تا فسون هیچ کس را نشنوی این جهان کهنه را برهان نو عیش ما نقد است وآنگه نقد نو ذات ما کان است وآنگه کان نو این شکر خور این شکر کز ذوق او می دهد اندر دهان دندان نو جمله جان شو ار کسی پرسد تو را تو کیی گو هر زمانی جان نو من زمین را لقمه ام لیکن زمین رویدش زین لقمه صد لقمان نو زرد گشتی از خزان غمگین مشو در خزان بین تاب تابستان نو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۹ ای غذای جان مستم نام تو چشم و عقلم روشن از ایام تو شش جهت از روی من شد همچو زر تا بدیدم سیم هفت اندام تو گفته بودی کز توام بگرفت دل من نخواهم در جهان جز کام تو منتظر بنشسته ام تا دررسد از پی جان خواستن پیغام تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۰ صوفیانیم آمده در کوی تو شیء لله از جمال روی تو از عطش ابریق ها آورده ایم کاب خوبی نیست جز در جوی تو هابده چیزی به درویشان خویش ای همیشه لطف و رحمت خوی تو حسن یوسف قوت جان شد سال قحط آمدیم از قحط ما هم سوی تو صوفیان را باز حلوا آرزو است از لب حلوایی دلجوی تو ولوله در خانقاه افتاد دوش مشک پر شد خانقاه از بوی تو دست بگشا جانب زنبیل ما آفرین بر دست و بر بازوی تو شمس تبریزی توی خوان کرم سیر شد کون و مکان از طوی تو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۱ می دوید از هر طرف در جست و جو چشم پرخون تیغ در کف عشق او دوش خفته خلق اندر خواب خوش او به قصد جان عاشق سو به سو گاه چون مه تافته بر بام ها گاه چون باد صبا او کو به کو ناگهان افکند طشت ما ز بام پاسبانان درشده در گفت و گو در میان کوی بانگ دزد خاست او بزد زخمی و پنهان کرد رو گرد او را پاسبانی درنیافت کش زبون گشته ست چرخ تندخو بر سر زخم آمد افلاطون عقل کو نشان ها را بداند مو به مو گفت دانستم که زخم دست کیست کو است اصل فتنه های تو به تو چونک زخم او است نبود چاره ای آنچ او بشکافت نپذیرد رفو از پی این زخم جان نو رسید جان کهنه دست ها از خود بشو عشق شمس الدین تبریزی است این کو برون است از جهان رنگ و بو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۲ به حریفان بنشین خواب مرو همچو ماهی به تک آب مرو همچو دریا همه شب جوشان باش نی پراکنده چو سیلاب مرو آب حیوان نه که در تاریکی است بطلب در شب و مشتاب مرو شب روان فلکی پرنورند تو هم از صحبت اصحاب مرو شمع بیدار نه در طشت زر است به زمین در تو چو سیماب مرو شب روان را بنماید مه رو منتظر شو شب مهتاب مرو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۳ ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو آیی به حجره من و گویی که گل برو تو ماه ترکی و من اگر ترک نیستم دانم من این قدر که به ترکی است آب سو آب حیات تو گر ازین بنده تیره شد ترکی مکن به کشتنم ای ترک ترک خو رزق مرا فراخی از آن چشم تنگ توست ای تو هزار دولت و اقبال توبه تو ای ارسلان قلج مکش از بهر خون من عشقت گرفت جمله اجزام موبه مو زخم قلج مبادا بر عشق تو رسد از بخل جان نمی کنم ای ترک گفت و گو بر ما فسون بخواند ککجک ای قشلرن ای سزدش تو سیرک سزدش قنی بجو نام تو ترک گفتم از بهر مغلطه زیرا که عشق دارد صد حاسد و عدو دک تور شنیدم از تو و خاموش ماندام غماز من بس است در این عشق رنگ و بو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۴ ای دیده من جمال خود اندر جمال تو آیینه گشته ام همه بهر خیال تو و این طرفه تر که چشم نخسپد ز شوق تو گرمابه رفته هر سحری از وصال تو خاتون خاطرم که بزاید به هر دمی آبستن است لیک ز نور جلال تو آبستن است نه مهه کی باشدش قرار او را خبر کجاست ز رنج و ملال تو ای عشق اگر بجوشد خونم به غیر تو بادا به بی مرادی خونم حلال تو سر تا قدم ز عشق مرا شد زبان حال افغان به عرش برده و پرسان ز حال تو گر از عدم هزار جهان نو شود دگر بر صفحه جمال تو باشد چو خال تو از بس که غرقه ام چو مگس در حلاوتت پروا نباشدم به نظر در خصال تو در پیش شمس خسرو تبریز ای فلک می باش در سجود که این شد کمال تو

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۱ می دوید از هر طرف در جست و جو چشم پرخون تیغ در کف عشق او دوش خفته خلق اندر خواب خوش او به قصد جان عاشق سو به سو گاه چون مه تافته بر بام ها گاه چون باد صبا او کو به کو ناگهان افکند طشت ما ز بام پاسبانان درشده در گفت و گو در میان کوی بانگ دزد خاست او بزد زخمی و پنهان کرد رو گرد او را پاسبانی درنیافت کش زبون گشته ست چرخ تندخو بر سر زخم آمد افلاطون عقل کو نشان ها را بداند مو به مو گفت دانستم که زخم دست کیست کو است اصل فتنه های تو به تو چونک زخم او است نبود چاره ای آنچ او بشکافت نپذیرد رفو از پی این زخم جان نو رسید جان کهنه دست ها از خود بشو عشق شمس الدین تبریزی است این کو برون است از جهان رنگ و بو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۲ به حریفان بنشین خواب مرو همچو ماهی به تک آب مرو همچو دریا همه شب جوشان باش نی پراکنده چو سیلاب مرو آب حیوان نه که در تاریکی است بطلب در شب و مشتاب مرو شب روان فلکی پرنورند تو هم از صحبت اصحاب مرو شمع بیدار نه در طشت زر است به زمین در تو چو سیماب مرو شب روان را بنماید مه رو منتظر شو شب مهتاب مرو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۳ ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو آیی به حجره من و گویی که گل برو تو ماه ترکی و من اگر ترک نیستم دانم من این قدر که به ترکی است آب سو آب حیات تو گر ازین بنده تیره شد ترکی مکن به کشتنم ای ترک ترک خو رزق مرا فراخی از آن چشم تنگ توست ای تو هزار دولت و اقبال توبه تو ای ارسلان قلج مکش از بهر خون من عشقت گرفت جمله اجزام موبه مو زخم قلج مبادا بر عشق تو رسد از بخل جان نمی کنم ای ترک گفت و گو بر ما فسون بخواند ککجک ای قشلرن ای سزدش تو سیرک سزدش قنی بجو نام تو ترک گفتم از بهر مغلطه زیرا که عشق دارد صد حاسد و عدو دک تور شنیدم از تو و خاموش ماندام غماز من بس است در این عشق رنگ و بو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۴ ای دیده من جمال خود اندر جمال تو آیینه گشته ام همه بهر خیال تو و این طرفه تر که چشم نخسپد ز شوق تو گرمابه رفته هر سحری از وصال تو خاتون خاطرم که بزاید به هر دمی آبستن است لیک ز نور جلال تو آبستن است نه مهه کی باشدش قرار او را خبر کجاست ز رنج و ملال تو ای عشق اگر بجوشد خونم به غیر تو بادا به بی مرادی خونم حلال تو سر تا قدم ز عشق مرا شد زبان حال افغان به عرش برده و پرسان ز حال تو گر از عدم هزار جهان نو شود دگر بر صفحه جمال تو باشد چو خال تو از بس که غرقه ام چو مگس در حلاوتت پروا نباشدم به نظر در خصال تو در پیش شمس خسرو تبریز ای فلک می باش در سجود که این شد کمال تو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۵ آمد خیال آن رخ چون گلستان تو و آورد قصه های شکر از لبان تو گفتم بدو چه باخبری از ضمیر جان جان و جهان چه بی خبرند از جهان تو آخر چه بوده ای و چه بوده ست اصل تو آخر چه گوهری و چه بوده ست کان تو دلاله عشق بود و مرا سوی تو کشید اول غلام عشقم و آن گاه آن تو بنهاد دست بر دل پرخون که آن کیست هر چند شرم بود بگفتم کز آن تو بر چشم من فتاد ورا چشم گفت چیست گفتم مها دو ابر تر درفشان تو از خون به زعفران دلم دید لاله زار گفتم که گلرخا همه نقش و نشان تو هر جا که بوی کرد ز من بوی خویش یافت گفتم نکو نگر که چنینم به جان تو ای شمس دین مفخر تبریز جان ماست در حلقه وفا بر دردی کشان تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۶ جانا توی کلیم و منم چون عصای تو گه تکیه گاه خلقم و گه اژدهای تو در دست فضل و رحمت تو یارم و عصا ماری شوم چو افکندم اصطفای تو ای باقی و بقای تو بی روز و روزگار شد روز و روزگار من اندر وفای تو صد روز و روزگار دگر گر دهی مرا بادا فدای عشق و فریب و ولای تو دل چشم گشت جمله چو چشمم به دل بگفت بی کام و بی زبان عجب وصف های تو زان دم که از تو چشم خبر برد سوی دل دل می کند دعای دو چشم و دعای تو می گردد آسمان همه شب با دو صد چراغ در جست و جوی چشم خوش دلربای تو گر کاسه بی نوا شد ور کیسه لاغری صد جان و دل فزود رخ جان فزای تو گر خانه و دکان ز هوای تو شد خراب درتافت لاجرم به خرابم ضیای تو ای جان اگر رضای تو غم خوردن دل است صد دل به غم سپارم بهر رضای تو از زخم هاون غم خود خوش مرا بکوب زین کوفتن رسد به نظر توتیای تو جان چیست نیم برگ ز گلزار حسن تو دل چیست یک شکوفه ز برگ و نوای تو خامش کنم اگر چه که گوینده من نیم گفت آن توست و گفتن خلقان صدای تو

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۵ آمد خیال آن رخ چون گلستان تو و آورد قصه های شکر از لبان تو گفتم بدو چه باخبری از ضمیر جان جان و جهان چه بی خبرند از جهان تو آخر چه بوده ای و چه بوده ست اصل تو آخر چه گوهری و چه بوده ست کان تو دلاله عشق بود و مرا سوی تو کشید اول غلام عشقم و آن گاه آن تو بنهاد دست بر دل پرخون که آن کیست هر چند شرم بود بگفتم کز آن تو بر چشم من فتاد ورا چشم گفت چیست گفتم مها دو ابر تر درفشان تو از خون به زعفران دلم دید لاله زار گفتم که گلرخا همه نقش و نشان تو هر جا که بوی کرد ز من بوی خویش یافت گفتم نکو نگر که چنینم به جان تو ای شمس دین مفخر تبریز جان ماست در حلقه وفا بر دردی کشان تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۶ جانا توی کلیم و منم چون عصای تو گه تکیه گاه خلقم و گه اژدهای تو در دست فضل و رحمت تو یارم و عصا ماری شوم چو افکندم اصطفای تو ای باقی و بقای تو بی روز و روزگار شد روز و روزگار من اندر وفای تو صد روز و روزگار دگر گر دهی مرا بادا فدای عشق و فریب و ولای تو دل چشم گشت جمله چو چشمم به دل بگفت بی کام و بی زبان عجب وصف های تو زان دم که از تو چشم خبر برد سوی دل دل می کند دعای دو چشم و دعای تو می گردد آسمان همه شب با دو صد چراغ در جست و جوی چشم خوش دلربای تو گر کاسه بی نوا شد ور کیسه لاغری صد جان و دل فزود رخ جان فزای تو گر خانه و دکان ز هوای تو شد خراب درتافت لاجرم به خرابم ضیای تو ای جان اگر رضای تو غم خوردن دل است صد دل به غم سپارم بهر رضای تو از زخم هاون غم خود خوش مرا بکوب زین کوفتن رسد به نظر توتیای تو جان چیست نیم برگ ز گلزار حسن تو دل چیست یک شکوفه ز برگ و نوای تو خامش کنم اگر چه که گوینده من نیم گفت آن توست و گفتن خلقان صدای تو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۷ این ترک ماجرا ز دو حکمت برون نبو یا کینه را نهفتن یا عفو و حسن خو یا آنک ماجرا نکنی به هر فرصتی یا برکنی ز خویش تو آن کین تو به تو از یار بد چه رنجی از نقص خود برنج کان خصم عکس توست مپندارشان تو دو از کبر و بخل غیر مرنج و ز خویش رنج زیرا که از دی آمد افسردگی جو ز افسردگی غیر نرنجید گرم عشق کاندر تموز مردم تشنه ست برف جو آن خشم انبیا مثل خشم مادر است خشمی است پر ز حلم پی طفل خوبرو خشمی است همچو خاک و یکی خاک بر دهد نسرین و سوسن و گل صدبرگ مشک بو خاکی دگر بود که همه خار بر دهد هر چند هر دو خاک یکی رنگ بد عمو در گور مار نیست تو پرمار سله ای چون هست این خصال بدت یک به یک عدو در نطفه می نگر که به یک رنگ و یک فن است زنگی و هندو است و قریشی باعلو اعراض و جسم جمله همه خاک هاست بس در مرتبه نگر که سفول آمد و سمو چون کاسه گدایان هر ذره بر رهش آن را کند پر از زر و در دیگری تسو از نیک بد بزاید چون گبر ز اهل دین وز بد نکو بزاید از صانعی هو گویی فسوس باشد کز من فسوس خوار صرفه برد نه خود من صرفه برم از او این مایه می ندانی کاین سود هر دو کون اندر سخاوت است نه در کسب سو به سو خود را و دوستان را ایثار بخش از آنک بالادو است حرص تو بی پای چون کدو در جود کن لجاج نه اندر مکاس و بخل چون کف شمس دین که به تبریز کرد طو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۸ ای کرده چهره تو چو گلنار شرم تو پرهیز من ز چیست ز تو یار شرم تو گلشن ز رنگ روی تو صد رنگ ریخته ست چون گل چرا دمید ز رخسار شرم تو من صد هزار خرقه ز سودا بدوختم کان جمله را بسوخت به یک بار شرم تو صافی شرم توست نهان در حجاب غیب دردی بریخت بر رخ گلزار شرم تو آن دل که سنگ بود ز شرم تو آب ریخت یا رب چه کرد در دل هشیار شرم تو خون گشت نام کوه که نامش شده ست لعل چون درفتاد در که و کهسار شرم تو

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۷ این ترک ماجرا ز دو حکمت برون نبو یا کینه را نهفتن یا عفو و حسن خو یا آنک ماجرا نکنی به هر فرصتی یا برکنی ز خویش تو آن کین تو به تو از یار بد چه رنجی از نقص خود برنج کان خصم عکس توست مپندارشان تو دو از کبر و بخل غیر مرنج و ز خویش رنج زیرا که از دی آمد افسردگی جو ز افسردگی غیر نرنجید گرم عشق کاندر تموز مردم تشنه ست برف جو آن خشم انبیا مثل خشم مادر است خشمی است پر ز حلم پی طفل خوبرو خشمی است همچو خاک و یکی خاک بر دهد نسرین و سوسن و گل صدبرگ مشک بو خاکی دگر بود که همه خار بر دهد هر چند هر دو خاک یکی رنگ بد عمو در گور مار نیست تو پرمار سله ای چون هست این خصال بدت یک به یک عدو در نطفه می نگر که به یک رنگ و یک فن است زنگی و هندو است و قریشی باعلو اعراض و جسم جمله همه خاک هاست بس در مرتبه نگر که سفول آمد و سمو چون کاسه گدایان هر ذره بر رهش آن را کند پر از زر و در دیگری تسو از نیک بد بزاید چون گبر ز اهل دین وز بد نکو بزاید از صانعی هو گویی فسوس باشد کز من فسوس خوار صرفه برد نه خود من صرفه برم از او این مایه می ندانی کاین سود هر دو کون اندر سخاوت است نه در کسب سو به سو خود را و دوستان را ایثار بخش از آنک بالادو است حرص تو بی پای چون کدو در جود کن لجاج نه اندر مکاس و بخل چون کف شمس دین که به تبریز کرد طو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۸ ای کرده چهره تو چو گلنار شرم تو پرهیز من ز چیست ز تو یار شرم تو گلشن ز رنگ روی تو صد رنگ ریخته ست چون گل چرا دمید ز رخسار شرم تو من صد هزار خرقه ز سودا بدوختم کان جمله را بسوخت به یک بار شرم تو صافی شرم توست نهان در حجاب غیب دردی بریخت بر رخ گلزار شرم تو آن دل که سنگ بود ز شرم تو آب ریخت یا رب چه کرد در دل هشیار شرم تو خون گشت نام کوه که نامش شده ست لعل چون درفتاد در که و کهسار شرم تو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۹ رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو گفتند خواجه عاشق و مست است و کو به کو گفتم فریضه دارم آخر نشان دهید من دوستدار خواجه ام آخر نیم عدو گفتند خواجه عاشق آن باغبان شده ست او را به باغ ها جو یا بر کنار جو مستان و عاشقان بر دلدار خود روند هر کس که گشت عاشق رو دست از او بشو ماهی که آب دید نپاید به خاکدان عاشق کجا بماند در دور رنگ و بو برف فسرده کو رخ آن آفتاب دید خورشید پاک خوردش اگر هست تو به تو خاصه کسی که عاشق سلطان ما بود سلطان بی نظیر وفادار قندخو آن کیمیای بی حد و بی عد و بی قیاس بر هر مسی که برزد زر شد به ارجعوا در خواب شو ز عالم وز شش جهت گریز تا چند گول گردی و آواره سو به سو ناچار می برندت باری به اختیار تا پیش شاه باشدت اعزاز و آبرو گر ز آنک در میانه نبودی سرخری اسرار کشف کردی عیسیت مو به مو بستم ره دهان و گشادم ره نهان رستم به یک قنینه ز سودای گفت و گو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۰ ننشیند آتشم چو ز حق خاست آرزو زین سو نظر مکن که از آن جاست آرزو تردامنم مبین که از آن بحر تر شدم گر گوهری ببین که چه دریاست آرزو شست حق است آرزو و روح ماهی است صیاد جان فداست چه زیباست آرزو چون این جهان نبود خدا بود در کمال ز آوردن من و تو چه می خواست آرزو گر آرزو کژ است در او راستی بسی است نی کز کژی و راست مبراست آرزو آن کان دولتی که نهان شد به نام بد آن چیست کژ نشین و بگو راست آرزو موری است نقب کرده میان سرای عشق هر چند بی پر است و به پرواست آرزو مورش مگو ز جهل سلیمان وقت او است زیرا که تخت و ملک بیاراست آرزو بگشای شمس مفخر تبریز این گره چیزی است کو نه ماست و نه جز ماست آرزو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۱ هان ای جمال دلبر ای شاد وقت تو ما با تو بس خوشیم که خوش باد وقت تو نیکوست حال ما که نکو باد حال تو خوش باد دور چرخ کز او زاد وقت تو جان و سر تو یار که اندر دماغ ماست آن رطل های می که به ما داد وقت تو از قوت شراب به فریاد جام تو وز پرتو نشاط به فریاد وقت تو در جای می نگنجد از فخر جای تو که می کند ز عشق و فرهاد وقت تو

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۹ رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو گفتند خواجه عاشق و مست است و کو به کو گفتم فریضه دارم آخر نشان دهید من دوستدار خواجه ام آخر نیم عدو گفتند خواجه عاشق آن باغبان شده ست او را به باغ ها جو یا بر کنار جو مستان و عاشقان بر دلدار خود روند هر کس که گشت عاشق رو دست از او بشو ماهی که آب دید نپاید به خاکدان عاشق کجا بماند در دور رنگ و بو برف فسرده کو رخ آن آفتاب دید خورشید پاک خوردش اگر هست تو به تو خاصه کسی که عاشق سلطان ما بود سلطان بی نظیر وفادار قندخو آن کیمیای بی حد و بی عد و بی قیاس بر هر مسی که برزد زر شد به ارجعوا در خواب شو ز عالم وز شش جهت گریز تا چند گول گردی و آواره سو به سو ناچار می برندت باری به اختیار تا پیش شاه باشدت اعزاز و آبرو گر ز آنک در میانه نبودی سرخری اسرار کشف کردی عیسیت مو به مو بستم ره دهان و گشادم ره نهان رستم به یک قنینه ز سودای گفت و گو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۰ ننشیند آتشم چو ز حق خاست آرزو زین سو نظر مکن که از آن جاست آرزو تردامنم مبین که از آن بحر تر شدم گر گوهری ببین که چه دریاست آرزو شست حق است آرزو و روح ماهی است صیاد جان فداست چه زیباست آرزو چون این جهان نبود خدا بود در کمال ز آوردن من و تو چه می خواست آرزو گر آرزو کژ است در او راستی بسی است نی کز کژی و راست مبراست آرزو آن کان دولتی که نهان شد به نام بد آن چیست کژ نشین و بگو راست آرزو موری است نقب کرده میان سرای عشق هر چند بی پر است و به پرواست آرزو مورش مگو ز جهل سلیمان وقت او است زیرا که تخت و ملک بیاراست آرزو بگشای شمس مفخر تبریز این گره چیزی است کو نه ماست و نه جز ماست آرزو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۱ هان ای جمال دلبر ای شاد وقت تو ما با تو بس خوشیم که خوش باد وقت تو نیکوست حال ما که نکو باد حال تو خوش باد دور چرخ کز او زاد وقت تو جان و سر تو یار که اندر دماغ ماست آن رطل های می که به ما داد وقت تو از قوت شراب به فریاد جام تو وز پرتو نشاط به فریاد وقت تو در جای می نگنجد از فخر جای تو که می کند ز عشق و فرهاد وقت تو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۲ تا که درآمد به باغ چهره گلنار تو اه که چه سوز افکند در دل گل نار تو دود دل لاله ها ز آتش جان رنگ تو پشت بنفشه به خم از کشش بار تو غنچه گلزار جان روی تو را یاد کرد چشم چه خوش برگشاد بر هوس خار تو سوسن تیغی کشید خون سمن را بریخت تیغ به سوسن کی داد نرگس خون خوار تو بر مثل زاهدان جمله چمن خشک بود مستک و سرسبز شد از لب خمار تو از سر مستی عشق گفتم یار منی ور نه جز احول کی دید در دو جهان یار تو بر دل من خط توست مهر الست و بلی منکر آن خط مشو نک خط و اقرار تو گوشت کجا ماند و پوست در تن آن کس که او رفت نمکسودوار سوی نمکسار تو دامن تو دل گرفت دامن دل تن گرفت های از این کش مکش های از این کار تو خسرو جان شمس دین مفخر تبریزیان در دل تن عشق دل در دل دلدار تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۳ آینه جان شده چهره تابان تو هر دو یکی بوده ایم جان من و جان تو ماه تمام درست خانه دل آن توست عقل که او خواجه بود بنده و دربان تو روح ز روز الست بود ز روی تو مست چند که از آب و گل بود پریشان تو گل چو به پستی نشست آب کنون روشن ست رفت کنون از میان آن من و آن تو قیصر رومی کنون زنگیکان را شکست تا به ابد چیره باد دولت خندان تو ای رخ تو همچو ماه ناله کنم گاه گاه ز آنک مرا شد حجاب عشق سخندان تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۴ سیر نیم سیر نی از لب خندان تو ای که هزار آفرین بر لب و دندان تو هیچ کسی سیر شد ای پسر از جان خویش جان منی چون یکی است جان من و جان تو تشنه و مستسقیم مرگ و حیاتم ز آب دور بگردان که من بنده دوران تو پیش کشی می کنی پیش خودم کش تمام تا که برآرد سرم سر ز گریبان تو گرچه دو دستم بخست دست من آن تو است دست چه کار آیدم بی دم و دستان تو عشق تو گفت ای کیا در حرم ما بیا تا نکند هیچ دزد قصد حرمدان تو گفتم ای ذوالقدم حلقه این در شدم تا که نرنجد ز من خاطر دربان تو گفت که هم بر دری واقف و هم در بری خارج و داخل توی هر دو وطن آن تو خامش و دیگر مخوان بس بود این نزل و خوان تا به ابد روم و ترک برخورد از خوان تو

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۲ تا که درآمد به باغ چهره گلنار تو اه که چه سوز افکند در دل گل نار تو دود دل لاله ها ز آتش جان رنگ تو پشت بنفشه به خم از کشش بار تو غنچه گلزار جان روی تو را یاد کرد چشم چه خوش برگشاد بر هوس خار تو سوسن تیغی کشید خون سمن را بریخت تیغ به سوسن کی داد نرگس خون خوار تو بر مثل زاهدان جمله چمن خشک بود مستک و سرسبز شد از لب خمار تو از سر مستی عشق گفتم یار منی ور نه جز احول کی دید در دو جهان یار تو بر دل من خط توست مهر الست و بلی منکر آن خط مشو نک خط و اقرار تو گوشت کجا ماند و پوست در تن آن کس که او رفت نمکسودوار سوی نمکسار تو دامن تو دل گرفت دامن دل تن گرفت های از این کش مکش های از این کار تو خسرو جان شمس دین مفخر تبریزیان در دل تن عشق دل در دل دلدار تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۳ آینه جان شده چهره تابان تو هر دو یکی بوده ایم جان من و جان تو ماه تمام درست خانه دل آن توست عقل که او خواجه بود بنده و دربان تو روح ز روز الست بود ز روی تو مست چند که از آب و گل بود پریشان تو گل چو به پستی نشست آب کنون روشن ست رفت کنون از میان آن من و آن تو قیصر رومی کنون زنگیکان را شکست تا به ابد چیره باد دولت خندان تو ای رخ تو همچو ماه ناله کنم گاه گاه ز آنک مرا شد حجاب عشق سخندان تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۴ سیر نیم سیر نی از لب خندان تو ای که هزار آفرین بر لب و دندان تو هیچ کسی سیر شد ای پسر از جان خویش جان منی چون یکی است جان من و جان تو تشنه و مستسقیم مرگ و حیاتم ز آب دور بگردان که من بنده دوران تو پیش کشی می کنی پیش خودم کش تمام تا که برآرد سرم سر ز گریبان تو گرچه دو دستم بخست دست من آن تو است دست چه کار آیدم بی دم و دستان تو عشق تو گفت ای کیا در حرم ما بیا تا نکند هیچ دزد قصد حرمدان تو گفتم ای ذوالقدم حلقه این در شدم تا که نرنجد ز من خاطر دربان تو گفت که هم بر دری واقف و هم در بری خارج و داخل توی هر دو وطن آن تو خامش و دیگر مخوان بس بود این نزل و خوان تا به ابد روم و ترک برخورد از خوان تو

%0
10 Bölüm