Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ - Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۱ به خدا کسی نجنبد چو تو تن زنی نجنبی که پیاله هاست مردم تو شراب بخش خنبی هله خواجه خاک او شو چو سوار شد به میدان سر اسب را مگردان که تو سر نه ای تو سنبی که در آن زمان سری تو که تو خویش دنب دانی چو تو را سری هوس شد تو یقین بدانک دنبی ز جهان گریز و وابر تو ز طاق و از طرنبش چو ز خویش طاق گشتی ز چه بسته طرنبی تو بدان خدای بنگر که صد اعتقاد بخشد ز چه سنی است مروی ز چه رافضی است قنبی بفرست سوی بینش همه نطق را و تن را که تو را یکی نظر به که همیشه می غرنبی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۲ بت من ز در درآمد به مبارکی و شادی به مراد دل رسیدم به جهان بی مرادی تو بپرس چون درآمد که برون نرفت هرگز که درآمد و برون شد صفتی بود جمادی غلطم مگو که چون شد ز چگونگی برون شد تو چگونه ای ولیکن تو ز بی چگونه زادی چه چگونه بد عدم را چه نشان نهی قدم را نگر اولین قدم را که تو بس نکو نهادی همه بیخودی پسندم همه تن چو گل بخندم به طرب میان ببندم که چنین دری گشادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۳ هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی به خدا به هیچ خانه تو چنین چراغ دیدی نه ز بادها بمیرد نه ز نم کمی پذیرد نه ز روزگار گیرد کهنی و یا قدیدی هله آسمان عالی ز تو خوش همه حوالی سفری دراز کردی به مسافران رسیدی تو بگو وگر نگویی به خدا که من بگویم که چرا ستارگان را سوی کهکشان کشیدی سخنی ز نسر طایر طلبیدم از ضمایر که عجب در آن چمن ها که ملک بود پریدی بزد آه سرد و گفتا که بر آن در است قفلی که به جز عنایت شه نکند برو کلیدی چو فغان او شنیدم سوی عشق بنگریدم که چو نیستت سر او دل او چرا خلیدی به جواب گفت عشقم که مکن تو باور او را که درونه گنج دارد تو چه مکر او خریدی چو شنیدم این بگفتم تو عجبتری و یا او که هزار جوحی این جا نکند به جز مریدی هله عشق عاشقان را و مسافران جان را خوش و نوش و شادمان کن که هزار روز عیدی تو چو یوسف جمالی که ز ناز لاابالی به درآمدی و حالی کف عاشقان گزیدی خمش ار چه داد داری طرب و گشاد داری به چنین گشاد گویی که روان بایزیدی

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۱ به خدا کسی نجنبد چو تو تن زنی نجنبی که پیاله هاست مردم تو شراب بخش خنبی هله خواجه خاک او شو چو سوار شد به میدان سر اسب را مگردان که تو سر نه ای تو سنبی که در آن زمان سری تو که تو خویش دنب دانی چو تو را سری هوس شد تو یقین بدانک دنبی ز جهان گریز و وابر تو ز طاق و از طرنبش چو ز خویش طاق گشتی ز چه بسته طرنبی تو بدان خدای بنگر که صد اعتقاد بخشد ز چه سنی است مروی ز چه رافضی است قنبی بفرست سوی بینش همه نطق را و تن را که تو را یکی نظر به که همیشه می غرنبی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۲ بت من ز در درآمد به مبارکی و شادی به مراد دل رسیدم به جهان بی مرادی تو بپرس چون درآمد که برون نرفت هرگز که درآمد و برون شد صفتی بود جمادی غلطم مگو که چون شد ز چگونگی برون شد تو چگونه ای ولیکن تو ز بی چگونه زادی چه چگونه بد عدم را چه نشان نهی قدم را نگر اولین قدم را که تو بس نکو نهادی همه بیخودی پسندم همه تن چو گل بخندم به طرب میان ببندم که چنین دری گشادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۳ هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی به خدا به هیچ خانه تو چنین چراغ دیدی نه ز بادها بمیرد نه ز نم کمی پذیرد نه ز روزگار گیرد کهنی و یا قدیدی هله آسمان عالی ز تو خوش همه حوالی سفری دراز کردی به مسافران رسیدی تو بگو وگر نگویی به خدا که من بگویم که چرا ستارگان را سوی کهکشان کشیدی سخنی ز نسر طایر طلبیدم از ضمایر که عجب در آن چمن ها که ملک بود پریدی بزد آه سرد و گفتا که بر آن در است قفلی که به جز عنایت شه نکند برو کلیدی چو فغان او شنیدم سوی عشق بنگریدم که چو نیستت سر او دل او چرا خلیدی به جواب گفت عشقم که مکن تو باور او را که درونه گنج دارد تو چه مکر او خریدی چو شنیدم این بگفتم تو عجبتری و یا او که هزار جوحی این جا نکند به جز مریدی هله عشق عاشقان را و مسافران جان را خوش و نوش و شادمان کن که هزار روز عیدی تو چو یوسف جمالی که ز ناز لاابالی به درآمدی و حالی کف عاشقان گزیدی خمش ار چه داد داری طرب و گشاد داری به چنین گشاد گویی که روان بایزیدی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۴ تو کیی در این ضمیرم که فزونتر از جهانی تو که نکته جهانی ز چه نکته می جهانی تو کدام و من کدامم تو چه نام و من چه نامم تو چه دانه من چه دامم که نه اینی و نه آنی تو قلم به دست داری و جهان چو نقش پیشت صفتیش می نگاری صفتیش می ستانی چو قلم ز دست بنهی بدهیش بی قلم تو صفتی که نور گیرد ز خطاب لن ترانی تن اگر چه در دوادو اثر نشان جان است بنماید از لطافت رخ جان بدین نشانی سخن و زبان اگر چه که نشان و فیض حق است به چه ماند این زبانه به فسانه زبانی گل و خار و باغ اگر چه اثری است ز آسمان ها به چه ماند این حشیشی به جمال آسمانی وگر آسمان و اختر دهدت نشان جانان به چه ماند این دو فانی به جلالت معانی بفروز آتشی را که در او نشان بسوزد به نشان رسی تو آن دم که تو بی نشان بمانی هجر الحبیب روحی و هما بلامکان حجبا عن المدارک لنهایه التدانی و هوایه ربیع نضرت به جنان و جنانه محیط و جنانه جنانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۵ بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی صنما چرا نیفتم ز چنان میی که دادی صنما چنان فتادم که به حشر هم نخیزم چو چنان قدح گرفتی سر مشک را گشادی شده ام خراب لیکن قدری وقوف دارم که سرم تو برگرفتی به کنار خود نهادی صنما ز چشم مستت که شرابدار عشق است بدهی می و قدح نی چه عظیم اوستادی کرم تو است این هم که شراب برد عقلم که اگر به عقل بودی شکافدی ز شادی قدحی به من بدادی که همی زنم دو دستک که به یک قدح برستم ز هزار بی مرادی به دو چشم شوخ مستت که طرب بزاد از وی که تو روح اولینی و ز هیچ کس نزادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۶ چو مرا ز عشق کهنه صنما به یاد دادی دل همچو آتشم را به هزار باد دادی چو ز هجر تو به نالم ز خدا جواب آید که چو یوسفی خریدی به چه در مزاد دادی دو جهان اگر درآید به دلم حقیر باشد دل خسته را ز عشقت چه عجب گشاد دادی تو اگر ز خار گفتی دو هزار گل شکفتی تو اگر چه تلخ گفتی همگی مراد دادی تبریز شمس دین تو ز جهان جان چه داری که دکان این جهان را تو چنین کساد دادی

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۴ تو کیی در این ضمیرم که فزونتر از جهانی تو که نکته جهانی ز چه نکته می جهانی تو کدام و من کدامم تو چه نام و من چه نامم تو چه دانه من چه دامم که نه اینی و نه آنی تو قلم به دست داری و جهان چو نقش پیشت صفتیش می نگاری صفتیش می ستانی چو قلم ز دست بنهی بدهیش بی قلم تو صفتی که نور گیرد ز خطاب لن ترانی تن اگر چه در دوادو اثر نشان جان است بنماید از لطافت رخ جان بدین نشانی سخن و زبان اگر چه که نشان و فیض حق است به چه ماند این زبانه به فسانه زبانی گل و خار و باغ اگر چه اثری است ز آسمان ها به چه ماند این حشیشی به جمال آسمانی وگر آسمان و اختر دهدت نشان جانان به چه ماند این دو فانی به جلالت معانی بفروز آتشی را که در او نشان بسوزد به نشان رسی تو آن دم که تو بی نشان بمانی هجر الحبیب روحی و هما بلامکان حجبا عن المدارک لنهایه التدانی و هوایه ربیع نضرت به جنان و جنانه محیط و جنانه جنانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۵ بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی صنما چرا نیفتم ز چنان میی که دادی صنما چنان فتادم که به حشر هم نخیزم چو چنان قدح گرفتی سر مشک را گشادی شده ام خراب لیکن قدری وقوف دارم که سرم تو برگرفتی به کنار خود نهادی صنما ز چشم مستت که شرابدار عشق است بدهی می و قدح نی چه عظیم اوستادی کرم تو است این هم که شراب برد عقلم که اگر به عقل بودی شکافدی ز شادی قدحی به من بدادی که همی زنم دو دستک که به یک قدح برستم ز هزار بی مرادی به دو چشم شوخ مستت که طرب بزاد از وی که تو روح اولینی و ز هیچ کس نزادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۶ چو مرا ز عشق کهنه صنما به یاد دادی دل همچو آتشم را به هزار باد دادی چو ز هجر تو به نالم ز خدا جواب آید که چو یوسفی خریدی به چه در مزاد دادی دو جهان اگر درآید به دلم حقیر باشد دل خسته را ز عشقت چه عجب گشاد دادی تو اگر ز خار گفتی دو هزار گل شکفتی تو اگر چه تلخ گفتی همگی مراد دادی تبریز شمس دین تو ز جهان جان چه داری که دکان این جهان را تو چنین کساد دادی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۷ دل بی قرار را گو که چو مستقر نداری سوی مستقر اصلی ز چه رو سفر نداری به دم خوش سحرگه همه خلق زنده گردد تو چگونه دلستانی که دم سحر نداری تو چگونه گلستانی که گلی ز تو نروید تو چگونه باغ و راغی که یکی شجر نداری تو دلا چنان شدستی ز خرابی و ز مستی سخن پدر نگویی هوس پسر نداری به مثال آفتابی نروی مگر که تنها به مثال ماه شب رو حشم و حشر نداری تو در این سرا چو مرغی چو هوات آرزو شد بپری ز راه روزن هله گیر در نداری و اگر گرفته جانی که نه روزن است و نی در چو عرق ز تن برون رو که جز این گذر نداری تو چو جعد موی داری چه غم ار کله بیفتد تو چو کوه پای داری چه غم ار کمر نداری چو فرشتگان گردون به تو تشنه اند و عاشق رسدت ز نازنینی که سر بشر نداری نظرت ز چیست روشن اگر آن نظر ندیدی رخ تو ز چیست تابان اگر آن گهر نداری تو بگو مر آن ترش را ترشی ببر از این جا ور از آن شراب خوردی ز چه رو بطر نداری وگر از درونه مستی و به قاصدی ترش رو بدر اندر آب و آتش که دگر خطر نداری بدهد خدا به دریا خبری که رام او شو بنهد خبر در آتش که در او اثر نداری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۸ سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری سر خنب برگشای و برسان شراب ناری چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد خوش و شیرگیر گردد ز کفت دو سه خماری قدح چو آفتابت چو به دور اندرآید برهد جهان تیره ز شب و ز شب شماری ز شراب چون عقیقت شکفد گل حقیقت که حیات مرغ زاری و بهار مرغزاری بدهیم جان شیرین به شراب خسروانی چو سر خمار ما را به کف کرم بخاری که ز فکرت دقیقه خللی است در شقیقه تو روان کن آب درمان بگشا ره مجاری همه آتشی تو مطلق بر ما شد این محقق که هزار دیگ سر را به تفی به جوش آری همه مطربان خروشان همه از تو گشته جوشان همه رخت خود فروشان خوششان همی فشاری

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۷ دل بی قرار را گو که چو مستقر نداری سوی مستقر اصلی ز چه رو سفر نداری به دم خوش سحرگه همه خلق زنده گردد تو چگونه دلستانی که دم سحر نداری تو چگونه گلستانی که گلی ز تو نروید تو چگونه باغ و راغی که یکی شجر نداری تو دلا چنان شدستی ز خرابی و ز مستی سخن پدر نگویی هوس پسر نداری به مثال آفتابی نروی مگر که تنها به مثال ماه شب رو حشم و حشر نداری تو در این سرا چو مرغی چو هوات آرزو شد بپری ز راه روزن هله گیر در نداری و اگر گرفته جانی که نه روزن است و نی در چو عرق ز تن برون رو که جز این گذر نداری تو چو جعد موی داری چه غم ار کله بیفتد تو چو کوه پای داری چه غم ار کمر نداری چو فرشتگان گردون به تو تشنه اند و عاشق رسدت ز نازنینی که سر بشر نداری نظرت ز چیست روشن اگر آن نظر ندیدی رخ تو ز چیست تابان اگر آن گهر نداری تو بگو مر آن ترش را ترشی ببر از این جا ور از آن شراب خوردی ز چه رو بطر نداری وگر از درونه مستی و به قاصدی ترش رو بدر اندر آب و آتش که دگر خطر نداری بدهد خدا به دریا خبری که رام او شو بنهد خبر در آتش که در او اثر نداری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۸ سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری سر خنب برگشای و برسان شراب ناری چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد خوش و شیرگیر گردد ز کفت دو سه خماری قدح چو آفتابت چو به دور اندرآید برهد جهان تیره ز شب و ز شب شماری ز شراب چون عقیقت شکفد گل حقیقت که حیات مرغ زاری و بهار مرغزاری بدهیم جان شیرین به شراب خسروانی چو سر خمار ما را به کف کرم بخاری که ز فکرت دقیقه خللی است در شقیقه تو روان کن آب درمان بگشا ره مجاری همه آتشی تو مطلق بر ما شد این محقق که هزار دیگ سر را به تفی به جوش آری همه مطربان خروشان همه از تو گشته جوشان همه رخت خود فروشان خوششان همی فشاری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۹ ز بهار جان خبر ده هله ای دم بهاری ز شکوفه هات دانم که تو هم ز وی خماری بشکف که من شکفتم تو بگو که من بگفتم صفت صفا و یاری ز جمال شهریاری اثری که هست باقی ز ورای وهم اکنون برود به آفتابی که فزود از شراری چو رسید نوبهاران بدرید زهره دی چو کسی به نزع افتد بزند دم شماری همه باغ دام گشته همه سبزفام گشته گل و لاله جام بر کف که هلا بیا چه داری گل و لاله ها چو دام اند و نظاره گر چو صیدی که شکوفه ها چو دام و همه میوه ها شکاری به سمن بگفت سوسن به دو چشم راست روشن که گذاشت خاک خاکی و گذاشت خار خاری صنما چه رنگ رنگی ز شراب لطف دنگی بر شاه عذرت این بس که خوشی و خوش عذاری رخ لاله برفروزان و رمان ز چشم نرگس که به چشم شوخ منگر به بتان به طبل خواری چو نسیم شاخه ها را به نشاط اندرآرد بوزد به دشت و صحرا دم نافه تتاری چو گذشت رنج و نقصان همه باغ گشت رقصان که ز بعد عسر یسری بگشاد فضل باری همه شاخه هاش رقصان همه گوشه هاش خندان چو دو دست نوعروسان همه دستشان نگاری همه مریمند گویی به دم فرشته حامل همه حوریند زاده ز میان خاک تاری چو بهشت جمله خوبان شب و روز پای کوبان سر و آستین فشانان ز نشاط بی قراری به بهار ابر گوید بدی ار نثار کردم جهت تو کردم آن هم که تو لایق نثاری به بهار بنگر ای دل که قیامت است مطلق بد و نیک بردمیده همه ساله هر چه کاری که بهار گوید ای جان دم خود چو دانه ها دان بنشان تو دانه دم که عوض درخت آری چو گشاد رازها را به بهار آشکارا چه کنی بدین نهانی که تو نیک آشکاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۰ ز غم تو زار زارم هله تا تو شاد باشی صنما در انتظارم هله تا تو شاد باشی تو مرا چو خسته بینی نظر خجسته بینی دل و جان به غم سپارم هله تا تو شاد باشی ز غم دلم چه شادی به جفا چه اوستادی دم شاد برنیارم هله تا تو شاد باشی صنما چو تیغ دشنه تو به خون بنده تشنه ز دو دیده خون ببارم هله تا تو شاد باشی تو مرا چو شاد بینی سر و سینه پر ز کینی سر خویش را نخارم هله تا تو شاد باشی ز تو بخت و جاه دارم دل تو نگاه دارم صنما بر این قرارم هله تا تو شاد باشی توی جان این زمانه تو نشسته پربهانه ز زمانه برکنارم هله تا تو شاد باشی تن و نفس تا نمیرد دل و جان صفا نگیرد همه این شده ست کارم هله تا تو شاد باشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۱ شب و روز آن نکوتر که به پیش یار باشی به میان سرو و سوسن گل خوش عذار باشی به طرب هزار چندان که بوند عیش مندان به میان باغ خندان مثل انار باشی نشوی چو خارهایی که خلند دست و پا را به مثال نیشکرها که شکرنثار باشی به مثال آفتابی که شهیر شد به بخشش به میان پاکبازان به عطا مشار باشی هله بس که تا شهنشه بگشاید و بگوید چو خمش کنی نگویی و در انتظار باشی

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۹ ز بهار جان خبر ده هله ای دم بهاری ز شکوفه هات دانم که تو هم ز وی خماری بشکف که من شکفتم تو بگو که من بگفتم صفت صفا و یاری ز جمال شهریاری اثری که هست باقی ز ورای وهم اکنون برود به آفتابی که فزود از شراری چو رسید نوبهاران بدرید زهره دی چو کسی به نزع افتد بزند دم شماری همه باغ دام گشته همه سبزفام گشته گل و لاله جام بر کف که هلا بیا چه داری گل و لاله ها چو دام اند و نظاره گر چو صیدی که شکوفه ها چو دام و همه میوه ها شکاری به سمن بگفت سوسن به دو چشم راست روشن که گذاشت خاک خاکی و گذاشت خار خاری صنما چه رنگ رنگی ز شراب لطف دنگی بر شاه عذرت این بس که خوشی و خوش عذاری رخ لاله برفروزان و رمان ز چشم نرگس که به چشم شوخ منگر به بتان به طبل خواری چو نسیم شاخه ها را به نشاط اندرآرد بوزد به دشت و صحرا دم نافه تتاری چو گذشت رنج و نقصان همه باغ گشت رقصان که ز بعد عسر یسری بگشاد فضل باری همه شاخه هاش رقصان همه گوشه هاش خندان چو دو دست نوعروسان همه دستشان نگاری همه مریمند گویی به دم فرشته حامل همه حوریند زاده ز میان خاک تاری چو بهشت جمله خوبان شب و روز پای کوبان سر و آستین فشانان ز نشاط بی قراری به بهار ابر گوید بدی ار نثار کردم جهت تو کردم آن هم که تو لایق نثاری به بهار بنگر ای دل که قیامت است مطلق بد و نیک بردمیده همه ساله هر چه کاری که بهار گوید ای جان دم خود چو دانه ها دان بنشان تو دانه دم که عوض درخت آری چو گشاد رازها را به بهار آشکارا چه کنی بدین نهانی که تو نیک آشکاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۰ ز غم تو زار زارم هله تا تو شاد باشی صنما در انتظارم هله تا تو شاد باشی تو مرا چو خسته بینی نظر خجسته بینی دل و جان به غم سپارم هله تا تو شاد باشی ز غم دلم چه شادی به جفا چه اوستادی دم شاد برنیارم هله تا تو شاد باشی صنما چو تیغ دشنه تو به خون بنده تشنه ز دو دیده خون ببارم هله تا تو شاد باشی تو مرا چو شاد بینی سر و سینه پر ز کینی سر خویش را نخارم هله تا تو شاد باشی ز تو بخت و جاه دارم دل تو نگاه دارم صنما بر این قرارم هله تا تو شاد باشی توی جان این زمانه تو نشسته پربهانه ز زمانه برکنارم هله تا تو شاد باشی تن و نفس تا نمیرد دل و جان صفا نگیرد همه این شده ست کارم هله تا تو شاد باشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۱ شب و روز آن نکوتر که به پیش یار باشی به میان سرو و سوسن گل خوش عذار باشی به طرب هزار چندان که بوند عیش مندان به میان باغ خندان مثل انار باشی نشوی چو خارهایی که خلند دست و پا را به مثال نیشکرها که شکرنثار باشی به مثال آفتابی که شهیر شد به بخشش به میان پاکبازان به عطا مشار باشی هله بس که تا شهنشه بگشاید و بگوید چو خمش کنی نگویی و در انتظار باشی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۲ چو یقین شده ست دل را که تو جان جان جانی بگشا در عنایت که ستون صد جهانی چو فراق گشت سرکش بزنی تو گردنش خوش به قصاص عاشقانت که تو صارم زمانی چو وصال گشت لاغر تو بپرورش به ساغر همه چیز را به پیشت خورشی است رایگانی به حمل رسید آخر به سعادت آفتابت که جهان پیر یابد ز تو تابش جوانی چه سماع هاست در جان چه قرابه های ریزان که به گوش می رسد زان دف و بربط و اغانی چه پر است این گلستان ز دم هزاردستان که ز های و هوی مستان تو می از قدح ندانی همه شاخه ها شکفته ملکان قدح گرفته همگان ز خویش رفته به شراب آسمانی برسان سلام جانم تو بدان شهان ولیکن تو کسی به هش نیابی که سلامشان رسانی پشه نیز باده خورده سر و ریش یاوه کرده نمرود را به دشنه ز وجود کرده فانی چو به پشه این رساند تو بگو به پیل چه دهد چه کنم به شرح ناید می جام لامکانی ز شراب جان پذیرش سگ کهف شیرگیرش که به گرد غار مستان نکند به جز شبانی چو سگی چنین ز خود شد تو ببین که شیر شرزه چو وفا کند چه یابد ز رحیق آن اوانی تبریز مشرقی شد به طلوع شمس دینی که از او رسد شرارت به کواکب معانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۳ تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی دو جهان به هم برآید چو جمال خود نمایی تو شراب و ما سبویی تو چو آب و ما چو جویی نه مکان تو را نه سویی و همه به سوی مایی به تو دل چگونه پوید نظرم چگونه جوید که سخن چگونه پرسد ز دهان که تو کجایی تو به گوش دل چه گفتی که به خنده اش شکفتی به دهان نی چه دادی که گرفت قندخایی تو به می چه جوش دادی به عسل چه نوش دادی به خرد چه هوش دادی که کند بلندرایی ز تو خاک ها منقش دل خاکیان مشوش ز تو ناخوشی شده خوش که خوشی و خوش فزایی طرب از تو باطرب شد عجب از تو بوالعجب شد کرم از تو نوش لب شد که کریم و پرعطایی دل خسته را تو جویی ز حوادثش تو شویی سخنی به درد گویی که همو کند دوایی ز تو است ابر گریان ز تو است برق خندان ز تو خود هزار چندان که تو معدن وفایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۴ برسید لک لک جان که بهار شد کجایی بشکفت جمله عالم گل و برگ جان فزایی رخ یوسفان ببینی که ز چاه سر برآرد همه گلرخان ببینی که کنند خودنمایی ثمرات دل شکسته به درون خاک بسته بگشاده دیده دیده ز بلای دی رهایی خضر و سمن چو رندان بشکسته اند زندان گل و لاله شاد و خندان ز سعادت عطایی همه مریمان کامل همه بکر و گشته حامل بنموده عارفان دل به جناب کبریایی چو شکوفه کرد به بستان ز ره دهن چو مستان تو نصیب خویش بستان ز زمانه گر ز مایی به مثال گربه هر یک به دهان گرفته کودک سوی مادران گلشن به نظاره چون نیایی بنگر به مرغ خوش پر چو خطیب فوق منبر به ثنا و حمد داور بگرفته خوش نوایی

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۲ چو یقین شده ست دل را که تو جان جان جانی بگشا در عنایت که ستون صد جهانی چو فراق گشت سرکش بزنی تو گردنش خوش به قصاص عاشقانت که تو صارم زمانی چو وصال گشت لاغر تو بپرورش به ساغر همه چیز را به پیشت خورشی است رایگانی به حمل رسید آخر به سعادت آفتابت که جهان پیر یابد ز تو تابش جوانی چه سماع هاست در جان چه قرابه های ریزان که به گوش می رسد زان دف و بربط و اغانی چه پر است این گلستان ز دم هزاردستان که ز های و هوی مستان تو می از قدح ندانی همه شاخه ها شکفته ملکان قدح گرفته همگان ز خویش رفته به شراب آسمانی برسان سلام جانم تو بدان شهان ولیکن تو کسی به هش نیابی که سلامشان رسانی پشه نیز باده خورده سر و ریش یاوه کرده نمرود را به دشنه ز وجود کرده فانی چو به پشه این رساند تو بگو به پیل چه دهد چه کنم به شرح ناید می جام لامکانی ز شراب جان پذیرش سگ کهف شیرگیرش که به گرد غار مستان نکند به جز شبانی چو سگی چنین ز خود شد تو ببین که شیر شرزه چو وفا کند چه یابد ز رحیق آن اوانی تبریز مشرقی شد به طلوع شمس دینی که از او رسد شرارت به کواکب معانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۳ تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی دو جهان به هم برآید چو جمال خود نمایی تو شراب و ما سبویی تو چو آب و ما چو جویی نه مکان تو را نه سویی و همه به سوی مایی به تو دل چگونه پوید نظرم چگونه جوید که سخن چگونه پرسد ز دهان که تو کجایی تو به گوش دل چه گفتی که به خنده اش شکفتی به دهان نی چه دادی که گرفت قندخایی تو به می چه جوش دادی به عسل چه نوش دادی به خرد چه هوش دادی که کند بلندرایی ز تو خاک ها منقش دل خاکیان مشوش ز تو ناخوشی شده خوش که خوشی و خوش فزایی طرب از تو باطرب شد عجب از تو بوالعجب شد کرم از تو نوش لب شد که کریم و پرعطایی دل خسته را تو جویی ز حوادثش تو شویی سخنی به درد گویی که همو کند دوایی ز تو است ابر گریان ز تو است برق خندان ز تو خود هزار چندان که تو معدن وفایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۴ برسید لک لک جان که بهار شد کجایی بشکفت جمله عالم گل و برگ جان فزایی رخ یوسفان ببینی که ز چاه سر برآرد همه گلرخان ببینی که کنند خودنمایی ثمرات دل شکسته به درون خاک بسته بگشاده دیده دیده ز بلای دی رهایی خضر و سمن چو رندان بشکسته اند زندان گل و لاله شاد و خندان ز سعادت عطایی همه مریمان کامل همه بکر و گشته حامل بنموده عارفان دل به جناب کبریایی چو شکوفه کرد به بستان ز ره دهن چو مستان تو نصیب خویش بستان ز زمانه گر ز مایی به مثال گربه هر یک به دهان گرفته کودک سوی مادران گلشن به نظاره چون نیایی بنگر به مرغ خوش پر چو خطیب فوق منبر به ثنا و حمد داور بگرفته خوش نوایی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۵ هله ای دلی که خفته تو به زیر ظل مایی شب و روز در نمازی به حقیقت و غزالی مه بدر نور بارد سگ کوی بانگ دارد ز برای بانگ هر سگ مگذار روشنایی به نماز نان برسته جز نان دگر چه خواهد دل همچو بحر باید که گهر کند گدایی اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا بستان میی که یابی ز تفش ز خود رهایی به خدا به ذات پاکش که میی است کز حراکش برهد تن از هلاکش به سعادت سمایی بستان مکن ستیزه تو بدین حیات ریزه که حیات کامل آمد ز ورای جان فزایی بهلم دگر نگویم که دریغ باشد ای جان بر کور یوسفی را حرکات و خودنمایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۶ صنما چگونه گویم که تو نور جان مایی که چه طاقت است جان را چو تو نور خود نمایی تو چنان همایی ای جان که به زیر سایه تو به کف آورند زاغان همه خلعت همایی کرم تو عذرخواه همه مجرمان عالم تو امان هر بلایی تو گشاد بندهایی توی گوهری که محو است دو هزار بحر در تو توی بحر بی کرانه ز صفات کبریایی به وصال می بنالم که چه بی وفا قرینی به فراق می بزارم که چه یار باوفایی به گه وصال آن مه چه بود خدای داند که گه فراق باری طرب است و جان فزایی دل اگر جنون آرد خردش تویی که رفتی رخ توست عذرخواهش به گهی که رخ گشایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۷ چه جمال جان فزایی که میان جان مایی تو به جان چه می نمایی تو چنین شکر چرایی چو بدان تو راه یابی چو هزار مه بتابی تو چه آتش و چه آبی تو چنین شکر چرایی غم عشق تو پیاده شده قلعه ها گشاده به سپاه نور ساده تو چنین شکر چرایی همه زنگ را شکسته شده دست جمله بسته شه چین بس خجسته تو چنین شکر چرایی تو چراغ طور سینا تو هزار بحر و مینا بجز از تو جان مبینا تو چنین شکر چرایی تو برسته از فزونی ز قیاس ها برونی به دو چشم مست خونی تو چنین شکر چرایی به دلم چه آذر آمد چو خیال تو درآمد دو جهان به هم برآمد تو چنین شکر چرایی تو در آن دو رخ چه داری که فکندی از عیاری دو هزار بی قراری تو چنین شکر چرایی چو بدان لطیف خنده همه را بکرده بنده ز دم تو مرده زنده تو چنین شکر چرایی چو صفات حسن ایزد عرقت به بحر ریزد دو هزار موج خیزد تو چنین شکر چرایی چو دو زلف توست طوقم ز شراب توست شوقم بنگر که در چه ذوقم تو چنین شکر چرایی ز گلت سمن فنا شد همه مکر و فن فنا شد من و صد چو من فنا شد تو چنین شکر چرایی

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۵ هله ای دلی که خفته تو به زیر ظل مایی شب و روز در نمازی به حقیقت و غزالی مه بدر نور بارد سگ کوی بانگ دارد ز برای بانگ هر سگ مگذار روشنایی به نماز نان برسته جز نان دگر چه خواهد دل همچو بحر باید که گهر کند گدایی اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا بستان میی که یابی ز تفش ز خود رهایی به خدا به ذات پاکش که میی است کز حراکش برهد تن از هلاکش به سعادت سمایی بستان مکن ستیزه تو بدین حیات ریزه که حیات کامل آمد ز ورای جان فزایی بهلم دگر نگویم که دریغ باشد ای جان بر کور یوسفی را حرکات و خودنمایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۶ صنما چگونه گویم که تو نور جان مایی که چه طاقت است جان را چو تو نور خود نمایی تو چنان همایی ای جان که به زیر سایه تو به کف آورند زاغان همه خلعت همایی کرم تو عذرخواه همه مجرمان عالم تو امان هر بلایی تو گشاد بندهایی توی گوهری که محو است دو هزار بحر در تو توی بحر بی کرانه ز صفات کبریایی به وصال می بنالم که چه بی وفا قرینی به فراق می بزارم که چه یار باوفایی به گه وصال آن مه چه بود خدای داند که گه فراق باری طرب است و جان فزایی دل اگر جنون آرد خردش تویی که رفتی رخ توست عذرخواهش به گهی که رخ گشایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۷ چه جمال جان فزایی که میان جان مایی تو به جان چه می نمایی تو چنین شکر چرایی چو بدان تو راه یابی چو هزار مه بتابی تو چه آتش و چه آبی تو چنین شکر چرایی غم عشق تو پیاده شده قلعه ها گشاده به سپاه نور ساده تو چنین شکر چرایی همه زنگ را شکسته شده دست جمله بسته شه چین بس خجسته تو چنین شکر چرایی تو چراغ طور سینا تو هزار بحر و مینا بجز از تو جان مبینا تو چنین شکر چرایی تو برسته از فزونی ز قیاس ها برونی به دو چشم مست خونی تو چنین شکر چرایی به دلم چه آذر آمد چو خیال تو درآمد دو جهان به هم برآمد تو چنین شکر چرایی تو در آن دو رخ چه داری که فکندی از عیاری دو هزار بی قراری تو چنین شکر چرایی چو بدان لطیف خنده همه را بکرده بنده ز دم تو مرده زنده تو چنین شکر چرایی چو صفات حسن ایزد عرقت به بحر ریزد دو هزار موج خیزد تو چنین شکر چرایی چو دو زلف توست طوقم ز شراب توست شوقم بنگر که در چه ذوقم تو چنین شکر چرایی ز گلت سمن فنا شد همه مکر و فن فنا شد من و صد چو من فنا شد تو چنین شکر چرایی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۸ صنما تو همچو آتش قدح مدام داری به جواب هر سلامی که کنند جام داری ز برای تو اگر تن دو هزار جان سپارد ز خداش وحی آید که هنوز وام داری چو حقت ز غیرت خود ز تو نیز کرد پنهان به درون جان چاکر چه پدید نام داری چو سلام تو شنیدم ز سلامتی بریدم صنما هزار آتش تو در آن سلام داری ز پی غلامی تو چو بسوخت جان شاهان به کدام روی گویم که چو من غلام داری تو هنوز روح بودی که تمام شد مرادت بجز از برای فتنه به جهان چه کام داری توریز بخت یارت به خدا که راست گویی که میان شیرمردان چو ویی کدام داری تبریز شاد بادا که ز نور و فر آن شه دو هزار بیش چاکر چو یمن چو شام داری نظر خدای خواهم که تو را به من رساند به دعا چه خواهمت من که همه تو رام داری نظر حسود مسکین طرقید از تفکر نرسید در تو هر چند که تو لطف عام داری چه حسود بلک عاشق دو هزار هر نواحی نه خیالشان نمایی نه به کس پیام داری تو خدای شمس دین را به من غلام بخشی چو غلامیی ورا تو به شهان حرام داری لقبت چو می بگویم دل من همی بلرزد تو دلا مترس زیرا که شه کرام داری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۹ برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده ای توبه و توبه کنان را همه گردن زده ای کی شود با تو معول که چنین صاعقه ای کی کند با تو حریفی که همه عربده ای نی زمین و نه فلک را قدم و طاقت توست نه در این شش جهتی پس ز کجا آمده ای هشت جنت به تو عاشق تو چه زیبا رویی هفت دوزخ ز تو لرزان تو چه آتشکده ای دوزخت گوید بگذر که مرا تاب تو نیست جنت جنتی و دوزخ دوزخ بده ای چشم عشاق ز چشم خوش تو تردامن فتنه و رهزن هر زاهد و هر زاهده ای بی تو در صومعه بودن به جز از سودا نیست ز آنک تو زندگی صومعه و معبده ای دل ویران مرا داد ده ای قاضی عشق که خراج از ده ویران دلم بستده ای ای دل ساده من داد ز کی می خواهی خون مباح است بر عشق اگر زین رده ای داد عشاق ز اندازه جان بیرون است تو در اندیشه و در وسوسه بیهده ای جز صفات ملکی نیست یقین محرم عشق تو گرفتار صفات خر و دیو و دده ای بس کن و سحر مکن اول خود را برهان که اسیر هوس جادویی و شعبده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۰ هست در حلقه ما حلقه ربایی عجبی قمری باخبری درد دوایی عجبی هست در صفه ما صف شکنی کز نظرش تابد از روزن دل نور ضیایی عجبی این چه جام است که از عین بقا سر برزد تا زند جان منش طال بقایی عجبی هر کی از ظلمت غم بر دل او بند بود یابد از دولت او بندگشایی عجبی این چه سحر است که خلق از نظرش محرومند یا چه ابر است بر آن ماه لقایی عجبی از کجا تافت چنان ماه در این قالب تن تا ز جا رفت دل و رفت به جایی عجبی چون دل از خانه وهم حدثان بیرون شد ز یکی دانه در دید سرایی عجبی می نمود از در و دیوار سرا در تابش هشت جنت ز یکی روح فزایی عجبی شمس تبریز از این خوف و رجا بازرهان تا برآید ز عدم خوف و رجایی عجبی

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۸ صنما تو همچو آتش قدح مدام داری به جواب هر سلامی که کنند جام داری ز برای تو اگر تن دو هزار جان سپارد ز خداش وحی آید که هنوز وام داری چو حقت ز غیرت خود ز تو نیز کرد پنهان به درون جان چاکر چه پدید نام داری چو سلام تو شنیدم ز سلامتی بریدم صنما هزار آتش تو در آن سلام داری ز پی غلامی تو چو بسوخت جان شاهان به کدام روی گویم که چو من غلام داری تو هنوز روح بودی که تمام شد مرادت بجز از برای فتنه به جهان چه کام داری توریز بخت یارت به خدا که راست گویی که میان شیرمردان چو ویی کدام داری تبریز شاد بادا که ز نور و فر آن شه دو هزار بیش چاکر چو یمن چو شام داری نظر خدای خواهم که تو را به من رساند به دعا چه خواهمت من که همه تو رام داری نظر حسود مسکین طرقید از تفکر نرسید در تو هر چند که تو لطف عام داری چه حسود بلک عاشق دو هزار هر نواحی نه خیالشان نمایی نه به کس پیام داری تو خدای شمس دین را به من غلام بخشی چو غلامیی ورا تو به شهان حرام داری لقبت چو می بگویم دل من همی بلرزد تو دلا مترس زیرا که شه کرام داری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۹ برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده ای توبه و توبه کنان را همه گردن زده ای کی شود با تو معول که چنین صاعقه ای کی کند با تو حریفی که همه عربده ای نی زمین و نه فلک را قدم و طاقت توست نه در این شش جهتی پس ز کجا آمده ای هشت جنت به تو عاشق تو چه زیبا رویی هفت دوزخ ز تو لرزان تو چه آتشکده ای دوزخت گوید بگذر که مرا تاب تو نیست جنت جنتی و دوزخ دوزخ بده ای چشم عشاق ز چشم خوش تو تردامن فتنه و رهزن هر زاهد و هر زاهده ای بی تو در صومعه بودن به جز از سودا نیست ز آنک تو زندگی صومعه و معبده ای دل ویران مرا داد ده ای قاضی عشق که خراج از ده ویران دلم بستده ای ای دل ساده من داد ز کی می خواهی خون مباح است بر عشق اگر زین رده ای داد عشاق ز اندازه جان بیرون است تو در اندیشه و در وسوسه بیهده ای جز صفات ملکی نیست یقین محرم عشق تو گرفتار صفات خر و دیو و دده ای بس کن و سحر مکن اول خود را برهان که اسیر هوس جادویی و شعبده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۰ هست در حلقه ما حلقه ربایی عجبی قمری باخبری درد دوایی عجبی هست در صفه ما صف شکنی کز نظرش تابد از روزن دل نور ضیایی عجبی این چه جام است که از عین بقا سر برزد تا زند جان منش طال بقایی عجبی هر کی از ظلمت غم بر دل او بند بود یابد از دولت او بندگشایی عجبی این چه سحر است که خلق از نظرش محرومند یا چه ابر است بر آن ماه لقایی عجبی از کجا تافت چنان ماه در این قالب تن تا ز جا رفت دل و رفت به جایی عجبی چون دل از خانه وهم حدثان بیرون شد ز یکی دانه در دید سرایی عجبی می نمود از در و دیوار سرا در تابش هشت جنت ز یکی روح فزایی عجبی شمس تبریز از این خوف و رجا بازرهان تا برآید ز عدم خوف و رجایی عجبی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۱ چند روز است که شطرنج عجب می بازی دانه بوالعجب و دام عجب می سازی کی برد جان ز تو گر ز آنک تو دل سخت کنی کی برد سر ز تو گر ز آنک بدین پردازی صفت حکم تو در خون شهیدان رقصد مرگ موش است ولیکن بر گربه بازی بدگمان باشد عاشق تو از این ها دوری همه لطفی و ز سر لطف دگر آغازی همچو نایم ز لبت می چشم و می نالم کم زنم تا نکند کس طمع انبازی نای اگر ناله کند لیک از او بوی لبت برسد سوی دماغ و بکند غمازی تو که می ناله کنی گر نه پی طراری است از گزافه تو چنین خوش دم و خوش آوازی نه هر آواز گواه است خبر می آرد این خبر فهم کن ار همنفس آن رازی ای دل از خویش و از اندیشه تهی شو زیرا نی تهی گشت از آن یافت ز وی دمسازی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۲ هله هشدار که با بی خبران نستیزی پیش مستان چنان رطل گران نستیزی گر نخواهی که کمان وار ابد کژ مانی چون کشندت سوی خود همچو کمان نستیزی گر نخواهی که تو را گرگ هوا بردرد چون تو را خواند سوی خویش شبان نستیزی عجمی وار نگویی تو شهان را که کیید چون نمایند تو را نقش و نشان نستیزی از میان دل و جان تو چو سر برکردند جان به شکرانه نهی تو به میان نستیزی چو به ظاهر تو سمعنا و اطعنا گفتی ظاهر آنگه شود این که به نهان نستیزی در گمانی ز معاد خود و از مبدا خود شودت عین چو با اهل عیان نستیزی در تجلی بنماید دو جهان چون ذرات گر شوی ذره و چون کوه گران نستیزی ز زمان و ز مکان بازرهی گر تو ز خود چو زمان برگذری و چو مکان نستیزی مثل چرخ تو در گردش و در کار آیی گر چو دولاب تو با آب روان نستیزی چون جهان زهره ندارد که ستیزد با شاه الله الله که تو با شاه جهان نستیزی هم به بغداد رسی روی خلیفه بینی گر کنی عزم سفر در همدان نستیزی حیله و زوبعی و شیوه و روبه بازی راست آید چو تو با شیر ژیان نستیزی همچو آیینه شوی خامش و گویا تو اگر همه دل گردی و بر گفت زبان نستیزی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۳ وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی مرغ زیرک شوی و خوش به دو پا آویزی سینه بگشا چو درختان به سوی باد بهار ز آنک زهر است تو را باد روی پاییزی به شکرخنده معنی تو شکر شو همگی در صفات ترشی خواجه چرا بستیزی زیر دیوار وجود تو توی گنج گهر گنج ظاهر شود ار تو ز میان برخیزی آن قراضه ازلی ریخته در خاک تن است کو قراضه تک غلبیر تو گر می بیزی تیغ جانی تو برآور ز نیام بدنت که دو نیمه کند او قرص قمر از تیزی تیغ در دست درآ در سر میدان ابد از شب و روز برون تاز چو بر شبدیزی آب حیوان بکش از چشمه به سوی دل خود ز آنک در خلقت جان بر مثل کاریزی ور نتانی بگریز آ بر شه شمس الدین کو به جان هست ز عرش و به بدن تبریزی

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۱ چند روز است که شطرنج عجب می بازی دانه بوالعجب و دام عجب می سازی کی برد جان ز تو گر ز آنک تو دل سخت کنی کی برد سر ز تو گر ز آنک بدین پردازی صفت حکم تو در خون شهیدان رقصد مرگ موش است ولیکن بر گربه بازی بدگمان باشد عاشق تو از این ها دوری همه لطفی و ز سر لطف دگر آغازی همچو نایم ز لبت می چشم و می نالم کم زنم تا نکند کس طمع انبازی نای اگر ناله کند لیک از او بوی لبت برسد سوی دماغ و بکند غمازی تو که می ناله کنی گر نه پی طراری است از گزافه تو چنین خوش دم و خوش آوازی نه هر آواز گواه است خبر می آرد این خبر فهم کن ار همنفس آن رازی ای دل از خویش و از اندیشه تهی شو زیرا نی تهی گشت از آن یافت ز وی دمسازی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۲ هله هشدار که با بی خبران نستیزی پیش مستان چنان رطل گران نستیزی گر نخواهی که کمان وار ابد کژ مانی چون کشندت سوی خود همچو کمان نستیزی گر نخواهی که تو را گرگ هوا بردرد چون تو را خواند سوی خویش شبان نستیزی عجمی وار نگویی تو شهان را که کیید چون نمایند تو را نقش و نشان نستیزی از میان دل و جان تو چو سر برکردند جان به شکرانه نهی تو به میان نستیزی چو به ظاهر تو سمعنا و اطعنا گفتی ظاهر آنگه شود این که به نهان نستیزی در گمانی ز معاد خود و از مبدا خود شودت عین چو با اهل عیان نستیزی در تجلی بنماید دو جهان چون ذرات گر شوی ذره و چون کوه گران نستیزی ز زمان و ز مکان بازرهی گر تو ز خود چو زمان برگذری و چو مکان نستیزی مثل چرخ تو در گردش و در کار آیی گر چو دولاب تو با آب روان نستیزی چون جهان زهره ندارد که ستیزد با شاه الله الله که تو با شاه جهان نستیزی هم به بغداد رسی روی خلیفه بینی گر کنی عزم سفر در همدان نستیزی حیله و زوبعی و شیوه و روبه بازی راست آید چو تو با شیر ژیان نستیزی همچو آیینه شوی خامش و گویا تو اگر همه دل گردی و بر گفت زبان نستیزی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۳ وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی مرغ زیرک شوی و خوش به دو پا آویزی سینه بگشا چو درختان به سوی باد بهار ز آنک زهر است تو را باد روی پاییزی به شکرخنده معنی تو شکر شو همگی در صفات ترشی خواجه چرا بستیزی زیر دیوار وجود تو توی گنج گهر گنج ظاهر شود ار تو ز میان برخیزی آن قراضه ازلی ریخته در خاک تن است کو قراضه تک غلبیر تو گر می بیزی تیغ جانی تو برآور ز نیام بدنت که دو نیمه کند او قرص قمر از تیزی تیغ در دست درآ در سر میدان ابد از شب و روز برون تاز چو بر شبدیزی آب حیوان بکش از چشمه به سوی دل خود ز آنک در خلقت جان بر مثل کاریزی ور نتانی بگریز آ بر شه شمس الدین کو به جان هست ز عرش و به بدن تبریزی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۴ به شکرخنده اگر می ببرد دل ز کسی می دهد در عوضش جان خوشی بوالهوسی گه سحر حمله برد بر دو جهان خورشیدش گه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی گه بگوید که حذر کن شه شطرنج منم بیدقی گر ببری من برم از تو فرسی طوطیانند که خود را بکشند از غیرت گر به سوی شکرش راه برد خرمگسی پاره پاره کند آن طوطی مسکین خود را گر یکی پاره شکر زو ببرد مرتبسی در رخ دشمن من دوست بخندید چو برق همچو ابر این دل من پر شد و بگریست بسی در دل عارف تو هر دو جهان یاوه شود کی درآید به دو چشمی که تو را دید خسی جیب مریم ز دمش حامل معنی گردد که منم کز نفسی سازم عیسی نفسی مجمع روح توی جان به تو خواهد آمد تو چو بحری همه سیل اند و فرات و ارسی ای که صالح تو و این هر دو جهان یک اشتر ما همه نعره زنان زنگله همچون جرسی نعره زنگله از جنبش اشتر باشد که شتر نقل کند از کنسی تا کنسی هر چراغی که بسوزد مطلب زو نوری نور موسی طلبی رو به چنان مقتبسی بس کن این گفت خیال است مشو وقف خیال چونک هستت به حقیقت نظر و دسترسی ای ضیاء الحق ذوالفضل حسام الدین تو عارف طب دلی بی رگ و نبض و مجسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۵ در رخ عشق نگر تا به صفت مرد شوی نزد سردان منشین کز دمشان سرد شوی از رخ عشق بجو چیز دگر جز صورت کار آن است که با عشق تو هم درد شوی چون کلوخی به صفت تو به هوا برنپری به هوا برشوی ار بشکنی و گرد شوی تو اگر نشکنی آن کت به سرشت او شکند چونک مرگت شکند کی گهر فرد شوی برگ چون زرد شود بیخ ترش سبز کند تو چرا قانعی از عشق کز او زرد شوی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۶ گر گریزی به ملولی ز من سودایی روکشان دست گزان جانب جان بازآیی زین خیالی که کشان کرد تو را دست بکش دست از او گر نکشی دست پشیمان خایی رو بدو آر و بگو خواجه کجا می کشیم کآسمان ماه ندیده ست بدین زیبایی رایگان روی نموده ست غلط افتادی باش تا در طلب و پویه جهان پیمایی گنده پیر است جهان چادر نو پوشیده از برون شیوه و غنج و ز درون رسوایی چو بدان پیر روی بخت جوانت گوید سرخر معده سگ رو که همان را شایی لا یغرنک سد هوس عن رایی کم قصور هدمت من عوج الا رآ اشتهی انصح لکن لسانی قفلت اننی انصح بالصمت علی الاخفا این همه ترس و نفاق و دودلی باری چیست نه که در سایه و در دولت این مولایی بیم از آن می کندت تا برود بیم از تو یار از آن می گزدت تا همه شکر خایی شمس تبریز نه شمعی است که غایب گردد شب چو شد روز چرا منتظر فردایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۷ نیستی عاشق ای جلف شکم خوار گدای در فروبند و همان گنده کسان را می گای کار بوزینه نبوده ست فن نجاری دعوی یافه مکن یافه مگو ژاژ مخای عاشقی را تو کیی عشق چه درخورد توست شرم دار ای سگ زن روسبی آخر ز خدای

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۴ به شکرخنده اگر می ببرد دل ز کسی می دهد در عوضش جان خوشی بوالهوسی گه سحر حمله برد بر دو جهان خورشیدش گه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی گه بگوید که حذر کن شه شطرنج منم بیدقی گر ببری من برم از تو فرسی طوطیانند که خود را بکشند از غیرت گر به سوی شکرش راه برد خرمگسی پاره پاره کند آن طوطی مسکین خود را گر یکی پاره شکر زو ببرد مرتبسی در رخ دشمن من دوست بخندید چو برق همچو ابر این دل من پر شد و بگریست بسی در دل عارف تو هر دو جهان یاوه شود کی درآید به دو چشمی که تو را دید خسی جیب مریم ز دمش حامل معنی گردد که منم کز نفسی سازم عیسی نفسی مجمع روح توی جان به تو خواهد آمد تو چو بحری همه سیل اند و فرات و ارسی ای که صالح تو و این هر دو جهان یک اشتر ما همه نعره زنان زنگله همچون جرسی نعره زنگله از جنبش اشتر باشد که شتر نقل کند از کنسی تا کنسی هر چراغی که بسوزد مطلب زو نوری نور موسی طلبی رو به چنان مقتبسی بس کن این گفت خیال است مشو وقف خیال چونک هستت به حقیقت نظر و دسترسی ای ضیاء الحق ذوالفضل حسام الدین تو عارف طب دلی بی رگ و نبض و مجسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۵ در رخ عشق نگر تا به صفت مرد شوی نزد سردان منشین کز دمشان سرد شوی از رخ عشق بجو چیز دگر جز صورت کار آن است که با عشق تو هم درد شوی چون کلوخی به صفت تو به هوا برنپری به هوا برشوی ار بشکنی و گرد شوی تو اگر نشکنی آن کت به سرشت او شکند چونک مرگت شکند کی گهر فرد شوی برگ چون زرد شود بیخ ترش سبز کند تو چرا قانعی از عشق کز او زرد شوی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۶ گر گریزی به ملولی ز من سودایی روکشان دست گزان جانب جان بازآیی زین خیالی که کشان کرد تو را دست بکش دست از او گر نکشی دست پشیمان خایی رو بدو آر و بگو خواجه کجا می کشیم کآسمان ماه ندیده ست بدین زیبایی رایگان روی نموده ست غلط افتادی باش تا در طلب و پویه جهان پیمایی گنده پیر است جهان چادر نو پوشیده از برون شیوه و غنج و ز درون رسوایی چو بدان پیر روی بخت جوانت گوید سرخر معده سگ رو که همان را شایی لا یغرنک سد هوس عن رایی کم قصور هدمت من عوج الا رآ اشتهی انصح لکن لسانی قفلت اننی انصح بالصمت علی الاخفا این همه ترس و نفاق و دودلی باری چیست نه که در سایه و در دولت این مولایی بیم از آن می کندت تا برود بیم از تو یار از آن می گزدت تا همه شکر خایی شمس تبریز نه شمعی است که غایب گردد شب چو شد روز چرا منتظر فردایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۷ نیستی عاشق ای جلف شکم خوار گدای در فروبند و همان گنده کسان را می گای کار بوزینه نبوده ست فن نجاری دعوی یافه مکن یافه مگو ژاژ مخای عاشقی را تو کیی عشق چه درخورد توست شرم دار ای سگ زن روسبی آخر ز خدای

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۸ در دلت چیست عجب که چو شکر می خندی دوش شب با کی بدی که چو سحر می خندی ای بهاری که جهان از دم تو خندان است در سمن زار شکفتی چو شجر می خندی آتشی از رخ خود در بت و بتخانه زدی و اندر آتش بنشستی و چو زر می خندی مست و خندان ز خرابات خدا می آیی بر شر و خیر جهان همچو شرر می خندی همچو گل ناف تو بر خنده بریده ست خدا لیک امروز مها نوع دگر می خندی باغ با جمله درختان ز خزان خشک شدند ز چه باغی تو که همچون گل تر می خندی تو چو ماهی و عدو سوی تو گر تیر کشد چو مه از چرخ بر آن تیر و سپر می خندی بوی مشکی تو که بر خنگ هوا می تازی آفتابی تو که بر قرص قمر می خندی تو یقینی و عیان بر ظن و تقلید بخند نظری جمله و بر نقل و خبر می خندی در حضور ابدی شاهد و مشهود توی بر ره و ره رو و بر کوچ و سفر می خندی از میان عدم و محو برآوردی سر بر سر و افسر و بر تاج و کمر می خندی چون سگ گرسنه هر خلق دهان بگشاده ست توی آن شیر که بر جوع بقر می خندی آهوان را ز دمت خون جگر مشک شده ست رحمت است آنک تو بر خون جگر می خندی آهوان را به گه صید به گردون گیری ای که بر دام و دم شعبده گر می خندی دو سه بیتی که بمانده ست بگو مستانه ای که تو بر دل بی زیر و زبر می خندی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۹ هست اندر غم تو دلشده دانشمندی همچو نقره ست در آتشکده دانشمندی بر امید کرم و رحمت بخشایش تو از ره دور به سر آمده دانشمندی هست ز اوباش خیالات تو اندر ره عشق خسته و شیفته و ره زده دانشمندی چه زیان دارد خوبی تو را دوست اگر قوت یابد ز چنین مایده دانشمندی با چنین جام جنونی که تو گردان کردی کی بماند به سر قاعده دانشمندی کی روا دارد انصاف و جوانمردی تو که به غم کشته شود بیهده دانشمندی کی روا دارد خورشید حق گرمی بخش که فسرده شود از مجمده دانشمندی جانب مدرسه عشق کشیدش لطفت تا ز درس تو برد فایده دانشمندی نحس تربیع عناصر بگرفتش رحمی تا منور شود از منقده دانشمندی بس سخن دارد وز بیم ملال دل تو لب ببسته ست در این معبده دانشمندی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۰ ای دریغا در این خانه دمی بگشودی مونس خویش بدیدی دل هر موجودی چشم یعقوب به دیدار پسر شاد شدی ساقی وصل شراب صمدی پیمودی رو نمودی که منم شاهد تو باک مدار از زیان هیچ میندیش چو دیدی سودی هیچ کس رشک نبردی که فلان دست ببرد هر کسی در چمن روح به کام آسودی نیست روزی که سپاه شبش آرد غارت نیست دینار و درم یا هوس معدودی حاجتت نیست که یاد طرب کهنه کنی کی بود در خضر خلد غم امرودی صد هزاران گره جمع شده بر دل ما از نصیب کرمش آب شدی بگشودی صورت حشو خیالات ره ما بستند تیغ خورشید رخش خفیه شده در خودی طالب جمله وی است و لقبش مطلوبی عابد جمله وی است و لقبش معبودی خادم و مؤذن این مسجد تن جان شماست ساجدی گشته نهان در صفت مسجودی ای ایازت دل و جان شمس حق تبریزی نیست در هر دو جهان چون تو شه محمودی

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۸ در دلت چیست عجب که چو شکر می خندی دوش شب با کی بدی که چو سحر می خندی ای بهاری که جهان از دم تو خندان است در سمن زار شکفتی چو شجر می خندی آتشی از رخ خود در بت و بتخانه زدی و اندر آتش بنشستی و چو زر می خندی مست و خندان ز خرابات خدا می آیی بر شر و خیر جهان همچو شرر می خندی همچو گل ناف تو بر خنده بریده ست خدا لیک امروز مها نوع دگر می خندی باغ با جمله درختان ز خزان خشک شدند ز چه باغی تو که همچون گل تر می خندی تو چو ماهی و عدو سوی تو گر تیر کشد چو مه از چرخ بر آن تیر و سپر می خندی بوی مشکی تو که بر خنگ هوا می تازی آفتابی تو که بر قرص قمر می خندی تو یقینی و عیان بر ظن و تقلید بخند نظری جمله و بر نقل و خبر می خندی در حضور ابدی شاهد و مشهود توی بر ره و ره رو و بر کوچ و سفر می خندی از میان عدم و محو برآوردی سر بر سر و افسر و بر تاج و کمر می خندی چون سگ گرسنه هر خلق دهان بگشاده ست توی آن شیر که بر جوع بقر می خندی آهوان را ز دمت خون جگر مشک شده ست رحمت است آنک تو بر خون جگر می خندی آهوان را به گه صید به گردون گیری ای که بر دام و دم شعبده گر می خندی دو سه بیتی که بمانده ست بگو مستانه ای که تو بر دل بی زیر و زبر می خندی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۹ هست اندر غم تو دلشده دانشمندی همچو نقره ست در آتشکده دانشمندی بر امید کرم و رحمت بخشایش تو از ره دور به سر آمده دانشمندی هست ز اوباش خیالات تو اندر ره عشق خسته و شیفته و ره زده دانشمندی چه زیان دارد خوبی تو را دوست اگر قوت یابد ز چنین مایده دانشمندی با چنین جام جنونی که تو گردان کردی کی بماند به سر قاعده دانشمندی کی روا دارد انصاف و جوانمردی تو که به غم کشته شود بیهده دانشمندی کی روا دارد خورشید حق گرمی بخش که فسرده شود از مجمده دانشمندی جانب مدرسه عشق کشیدش لطفت تا ز درس تو برد فایده دانشمندی نحس تربیع عناصر بگرفتش رحمی تا منور شود از منقده دانشمندی بس سخن دارد وز بیم ملال دل تو لب ببسته ست در این معبده دانشمندی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۰ ای دریغا در این خانه دمی بگشودی مونس خویش بدیدی دل هر موجودی چشم یعقوب به دیدار پسر شاد شدی ساقی وصل شراب صمدی پیمودی رو نمودی که منم شاهد تو باک مدار از زیان هیچ میندیش چو دیدی سودی هیچ کس رشک نبردی که فلان دست ببرد هر کسی در چمن روح به کام آسودی نیست روزی که سپاه شبش آرد غارت نیست دینار و درم یا هوس معدودی حاجتت نیست که یاد طرب کهنه کنی کی بود در خضر خلد غم امرودی صد هزاران گره جمع شده بر دل ما از نصیب کرمش آب شدی بگشودی صورت حشو خیالات ره ما بستند تیغ خورشید رخش خفیه شده در خودی طالب جمله وی است و لقبش مطلوبی عابد جمله وی است و لقبش معبودی خادم و مؤذن این مسجد تن جان شماست ساجدی گشته نهان در صفت مسجودی ای ایازت دل و جان شمس حق تبریزی نیست در هر دو جهان چون تو شه محمودی

%0
10 Bölüm