مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۸ آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی در دل چگونه آید از راه بی قیاسی گر گویی می شناسم لاف بزرگ و دعوی ور گویی من چه دانم کفر است و ناسپاسی بردانم و ندانم گردان شده ست خلقی گردان و چشم بسته چون استر خراسی می گرد چون خراسی خواهی و گر نخواهی گردن مپیچ زیرا دربند احتباسی یوسف خرید کوری با هیجده قلب آری از کوری خرنده وز حاسدی نخاسی تو هم ز یوسفانی در چاه تن فتاده اینک رسن برون آ تا در زمین نتاسی ای نفس مطمینه اندر صفات حق رو اینک قبای اطلس تا کی در این پلاسی گر من غزل نخوانم بشکافد او دهانم گوید طرب بیفزا آخر حریف کاسی از بانگ طاس ماه بگرفته می گشاید ماهت منم گرفته بانگی زن ار تو طاسی آدم ز سنبلی خورد کان عاقبت بریزد تو سنبل وصالی ایمن ز زخم داسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۹ ما را مسلم آمد هم عیش و هم عروسی شادی هر مسلمان کوری هر فسوسی هر روز خطبه ای نو هر شام گردکی نو هر دم نثار گوهر نی قبضه فلوسی عشقی است سخت زیبا فقری است پای برجا بر آسمان نهی پا گر دست این دو بوسی جانی است چون چراغی در زیر طشت قالب کرد به پیش نورش خورشید چاپلوسی صد گونه رخت دارد صد تخت و بخت دارد تختش ز رفعت آمد نی تخت آبنوسی رختش ز نور مطلق در تخته جامه حق نی بارگیر سیسی نی جامه های سوسی از ذوق آتش دل وز سوزش خوش دل آتش پرست گشتم اما نیم مجوسی روزی دو همره آمد جان غریب با تن چون مرغزی و رازی چون مغربی و طوسی پرویزن است عالم ما همچو آرد در وی گر بگذری تو صافی ور نگذری سبوسی هر روز بر دکان ها بازار این خسان بین ای خام پیش ما آ کتان ماست روسی بشکن سبوی قالب ساغر ستان لبالب تا چند کاسه لیسی تا کی زبون لوسی دستور می دهی تا گویم تمام این را تا شرق و غرب گیرد اقبال بی نحوسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۰ چون زخمه رجا را بر تار می کشانی کاهل روان ره را در کار می کشانی ای عشق چون درآیی در لطف و دلربایی دامان جان بگیری تا یار می کشانی ایمن کنی تو جان را کوری رهزنان را دزدان نقد دل را بر دار می کشانی سوداییان جان را از خود دهی مفرح صفراییان زر را بس زار می کشانی مهجور خارکش را گلزار می نمایی گلروی خارخو را در خار می کشانی موسی خاک رو را بر بحر می نشانی فرعون بوش جو را در عار می کشانی موسی عصا بگیرد تا یار خویش سازد ماری کنی عصا را چون مار می کشانی چون مار را بگیرد یابد عصای خود را این نعل بازگونه هموار می کشانی آن کو در آتش افتد راهش دهی به آبی و آن کو در آب آید در نار می کشانی ای دل چه خوش ز پرده سرمست و باده خورده سر را برهنه کرده دستار می کشانی ما را مده به غیری تا سوی خود کشاند ما را تو کش ازیرا شهوار می کشانی تا یار زنده باشد کوهی کنی تو سدش چون در غمش بکشتی در غار می کشانی خاموش و درکش این سر خوش خامشانه می خور زیرا که چون خموشی اسرار می کشانی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۸ آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی در دل چگونه آید از راه بی قیاسی گر گویی می شناسم لاف بزرگ و دعوی ور گویی من چه دانم کفر است و ناسپاسی بردانم و ندانم گردان شده ست خلقی گردان و چشم بسته چون استر خراسی می گرد چون خراسی خواهی و گر نخواهی گردن مپیچ زیرا دربند احتباسی یوسف خرید کوری با هیجده قلب آری از کوری خرنده وز حاسدی نخاسی تو هم ز یوسفانی در چاه تن فتاده اینک رسن برون آ تا در زمین نتاسی ای نفس مطمینه اندر صفات حق رو اینک قبای اطلس تا کی در این پلاسی گر من غزل نخوانم بشکافد او دهانم گوید طرب بیفزا آخر حریف کاسی از بانگ طاس ماه بگرفته می گشاید ماهت منم گرفته بانگی زن ار تو طاسی آدم ز سنبلی خورد کان عاقبت بریزد تو سنبل وصالی ایمن ز زخم داسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۹ ما را مسلم آمد هم عیش و هم عروسی شادی هر مسلمان کوری هر فسوسی هر روز خطبه ای نو هر شام گردکی نو هر دم نثار گوهر نی قبضه فلوسی عشقی است سخت زیبا فقری است پای برجا بر آسمان نهی پا گر دست این دو بوسی جانی است چون چراغی در زیر طشت قالب کرد به پیش نورش خورشید چاپلوسی صد گونه رخت دارد صد تخت و بخت دارد تختش ز رفعت آمد نی تخت آبنوسی رختش ز نور مطلق در تخته جامه حق نی بارگیر سیسی نی جامه های سوسی از ذوق آتش دل وز سوزش خوش دل آتش پرست گشتم اما نیم مجوسی روزی دو همره آمد جان غریب با تن چون مرغزی و رازی چون مغربی و طوسی پرویزن است عالم ما همچو آرد در وی گر بگذری تو صافی ور نگذری سبوسی هر روز بر دکان ها بازار این خسان بین ای خام پیش ما آ کتان ماست روسی بشکن سبوی قالب ساغر ستان لبالب تا چند کاسه لیسی تا کی زبون لوسی دستور می دهی تا گویم تمام این را تا شرق و غرب گیرد اقبال بی نحوسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۰ چون زخمه رجا را بر تار می کشانی کاهل روان ره را در کار می کشانی ای عشق چون درآیی در لطف و دلربایی دامان جان بگیری تا یار می کشانی ایمن کنی تو جان را کوری رهزنان را دزدان نقد دل را بر دار می کشانی سوداییان جان را از خود دهی مفرح صفراییان زر را بس زار می کشانی مهجور خارکش را گلزار می نمایی گلروی خارخو را در خار می کشانی موسی خاک رو را بر بحر می نشانی فرعون بوش جو را در عار می کشانی موسی عصا بگیرد تا یار خویش سازد ماری کنی عصا را چون مار می کشانی چون مار را بگیرد یابد عصای خود را این نعل بازگونه هموار می کشانی آن کو در آتش افتد راهش دهی به آبی و آن کو در آب آید در نار می کشانی ای دل چه خوش ز پرده سرمست و باده خورده سر را برهنه کرده دستار می کشانی ما را مده به غیری تا سوی خود کشاند ما را تو کش ازیرا شهوار می کشانی تا یار زنده باشد کوهی کنی تو سدش چون در غمش بکشتی در غار می کشانی خاموش و درکش این سر خوش خامشانه می خور زیرا که چون خموشی اسرار می کشانی