Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۴ - انکار فلسفی بر قرائت ان اصبح ماکم غورا مقریی می خواند از روی کتاب ماؤکم غورا ز چشمه بندم آب آب را در غورها پنهان کنم چشمه ها را خشک و خشکستان کنم آب را در چشمه کی آرد دگر جز من بی مثل و با فضل و خطر فلسفی منطقی مستهان می گذشت از سوی مکتب آن زمان چونک بشنید آیت او از ناپسند گفت آریم آب را ما با کلند ما به زخم بیل و تیزی تبر آب را آریم از پستی زبر شب بخفت و دید او یک شیرمرد زد طبانچه هر دو چشمش کور کرد گفت زین دو چشمه چشم ای شقی با تبر نوری بر آر ار صادقی روز بر جست و دو چشم کور دید نور فایض از دو چشمش ناپدید گر بنالیدی و مستغفر شدی نور رفته از کرم ظاهر شدی لیک استغفار هم در دست نیست ذوق توبه نقل هر سرمست نیست زشتی اعمال و شومی جحود راه توبه بر دل او بسته بود از نیاز و اعتقاد آن خلیل گشت ممکن امر صعب و مستحیل همچنین بر عکس آن انکار مرد مس کند زر را و صلحی را نبرد دل بسختی همچو روی سنگ گشت چون شکافد توبه آن را بهر کشت چون شعیبی کو که تا او از دعا بهر کشتن خاک سازد کوه را یا به دریوزه مقوقس از رسول سنگ لاخی مزرعی شد با اصول کهربای مسخ آمد این دغا خاک قابل را کند سنگ و حصا هر دلی را سجده هم دستور نیست مزد رحمت قسم هر مزدور نیست هین به پشت آن مکن جرم و گناه که کنم توبه در آیم در پناه می بباید تاب و آبی توبه را شرط شد برق و سحابی توبه را آتش و آبی بباید میوه را واجب آید ابر و برق این شیوه را تا نباشد برق دل و ابر دو چشم کی نشیند آتش تهدید و خشم کی بروید سبزه ذوق وصال کی بجوشد چشمه ها ز آب زلال کی گلستان راز گوید با چمن کی بنفشه عهد بندد با سمن کی چناری کف گشاید در دعا کی درختی سر فشاند در هوا کی شکوفه آستین پر نثار بر فشاندن گیرد ایام بهار کی فروزد لاله را رخ همچو خون کی گل از کیسه بر آرد زر برون کی بیاید بلبل و گل بو کند کی چو طالب فاخته کوکو کند کی بگوید لک لک آن لک لک بجان لک چه باشد ملک تست ای مستعان کی نماید خاک اسرار ضمیر کی شود بی آسمان بستان منیر از کجا آورده اند آن حله ها من کریم من رحیم کلها آن لطافتها نشان شاهدیست آن نشان پای مرد عابدیست آن شود شاد از نشان کو دید شاه چون ندید او را نباشد انتباه روح آنکس کو بهنگام الست دید رب خویش و شد بی خویش مست او شناسد بوی می کو می بخورد چون نخورد او می چه داند بوی کرد زانک حکمت همچو ناقه ضاله است همچو دلاله شهان را داله است تو ببینی خواب در یک خوش لقا کو دهد وعده و نشانی مر ترا که مراد تو شود و اینک نشان که به پیش آید ترا فردا فلان یک نشانی آن که او باشد سوار یک نشانی که ترا گیرد کنار یک نشانی که بخندد پیش تو یک نشان که دست بندد پیش تو یک نشانی آنک این خواب از هوس چون شود فردا نگویی پیش کس زان نشان هم زکریا را بگفت که نیایی تا سه روز اصلا بگفت تا سه شب خامش کن از نیک و بدت این نشان باشد که یحیی آیدت دم مزن سه روز اندر گفت و گو کین سکوتست آیت مقصود تو هین میاور این نشان را تو بگفت وین سخن را دار اندر دل نهفت این نشانها گویدش همچون شکر این چه باشد صد نشانی دگر این نشان آن بود کان ملک و جاه که همی جویی بیابی از اله آنک می گریی به شبهای دراز وانک می سوزی سحرگه در نیاز آنک بی آن روز تو تاریک شد همچو دوکی گردنت باریک شد وآنچ دادی هرچه داری در زکات چون زکات پاک بازان رختهات رختها دادی و خواب و رنگ رو سر فدا کردی و گشتی همچو مو چند در آتش نشستی همچو عود چند پیش تیغ رفتی همچو خود زین چنین بیچارگیها صد هزار خوی عشاقست و ناید در شمار چونک شب این خواب دیدی روز شد از امیدش روز تو پیروز شد چشم گردان کرده ای بر چپ و راست کان نشان و آن علامتها کجاست بر مثال برگ می لرزی که وای گر رود روز و نشان ناید بجای می دوی در کوی و بازار و سرا چون کسی کو گم کند گوساله را خواجه خیرست این دوادو چیستت گم شده اینجا که داری کیستت گوییش خیرست لیکن خیر من کس نشاید که بداند غیر من گر بگویم نک نشانم فوت شد چون نشان شد فوت وقت موت شد بنگری در روی هر مرد سوار گویدت منگر مرا دیوانه وار گوییش من صاحبی گم کرده ام رو به جست و جوی او آورده ام دولتت پاینده بادا ای سوار رحم کن بر عاشقان معذور دار چون طلب کردی به جد آمد نظر جد خطا نکند چنین آمد خبر ناگهان آمد سواری نیکبخت پس گرفت اندر کنارت سخت سخت تو شدی بیهوش و افتادی به طاق بی خبر گفت اینت سالوس و نفاق او چه می بیند درو این شور چیست او نداند کان نشان وصل کیست این نشان در حق او باشد که دید آن دگر را کی نشان آید پدید هر زمان کز وی نشانی می رسید شخص را جانی به جانی می رسید ماهی بیچاره را پیش آمد آب این نشانها تلک آیات الکتاب پس نشانیها که اندر انبیاست خاص آن جان را بود کو آشناست این سخن ناقص بماند و بی قرار دل ندارم بی دلم معذور دار ذره ها را کی تواند کس شمرد خاصه آن کو عشق از وی عقل برد می شمارم برگهای باغ را می شمارم بانگ کبک و زاغ را در شمار اندر نیاید لیک من می شمارم بهر رشد ممتحن نحس کیوان یا که سعد مشتری ناید اندر حصر گرچه بشمری لیک هم بعضی ازین هر دو اثر شرح باید کرد یعنی نفع و ضر تا شود معلوم آثار قضا شمه ای مر اهل سعد و نحس را طالع آنکس که باشد مشتری شاد گردد از نشاط و سروری وانک را طالع زحل از هر شرور احتیاطش لازم آید در امور اذکروا الله شاه ما دستور داد اندر آتش دید ما را نور داد گفت اگرچه پاکم از ذکر شما نیست لایق مر مرا تصویرها لیک هرگز مست تصویر و خیال در نیابد ذات ما را بی مثال ذکر جسمانه خیال ناقصست وصف شاهانه از آنها خالصست شاه را گوید کسی جولاه نیست این چه مدحست این مگر آگاه نیست

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۴ - انکار فلسفی بر قرائت ان اصبح ماکم غورا مقریی می خواند از روی کتاب ماؤکم غورا ز چشمه بندم آب آب را در غورها پنهان کنم چشمه ها را خشک و خشکستان کنم آب را در چشمه کی آرد دگر جز من بی مثل و با فضل و خطر فلسفی منطقی مستهان می گذشت از سوی مکتب آن زمان چونک بشنید آیت او از ناپسند گفت آریم آب را ما با کلند ما به زخم بیل و تیزی تبر آب را آریم از پستی زبر شب بخفت و دید او یک شیرمرد زد طبانچه هر دو چشمش کور کرد گفت زین دو چشمه چشم ای شقی با تبر نوری بر آر ار صادقی روز بر جست و دو چشم کور دید نور فایض از دو چشمش ناپدید گر بنالیدی و مستغفر شدی نور رفته از کرم ظاهر شدی لیک استغفار هم در دست نیست ذوق توبه نقل هر سرمست نیست زشتی اعمال و شومی جحود راه توبه بر دل او بسته بود از نیاز و اعتقاد آن خلیل گشت ممکن امر صعب و مستحیل همچنین بر عکس آن انکار مرد مس کند زر را و صلحی را نبرد دل بسختی همچو روی سنگ گشت چون شکافد توبه آن را بهر کشت چون شعیبی کو که تا او از دعا بهر کشتن خاک سازد کوه را یا به دریوزه مقوقس از رسول سنگ لاخی مزرعی شد با اصول کهربای مسخ آمد این دغا خاک قابل را کند سنگ و حصا هر دلی را سجده هم دستور نیست مزد رحمت قسم هر مزدور نیست هین به پشت آن مکن جرم و گناه که کنم توبه در آیم در پناه می بباید تاب و آبی توبه را شرط شد برق و سحابی توبه را آتش و آبی بباید میوه را واجب آید ابر و برق این شیوه را تا نباشد برق دل و ابر دو چشم کی نشیند آتش تهدید و خشم کی بروید سبزه ذوق وصال کی بجوشد چشمه ها ز آب زلال کی گلستان راز گوید با چمن کی بنفشه عهد بندد با سمن کی چناری کف گشاید در دعا کی درختی سر فشاند در هوا کی شکوفه آستین پر نثار بر فشاندن گیرد ایام بهار کی فروزد لاله را رخ همچو خون کی گل از کیسه بر آرد زر برون کی بیاید بلبل و گل بو کند کی چو طالب فاخته کوکو کند کی بگوید لک لک آن لک لک بجان لک چه باشد ملک تست ای مستعان کی نماید خاک اسرار ضمیر کی شود بی آسمان بستان منیر از کجا آورده اند آن حله ها من کریم من رحیم کلها آن لطافتها نشان شاهدیست آن نشان پای مرد عابدیست آن شود شاد از نشان کو دید شاه چون ندید او را نباشد انتباه روح آنکس کو بهنگام الست دید رب خویش و شد بی خویش مست او شناسد بوی می کو می بخورد چون نخورد او می چه داند بوی کرد زانک حکمت همچو ناقه ضاله است همچو دلاله شهان را داله است تو ببینی خواب در یک خوش لقا کو دهد وعده و نشانی مر ترا که مراد تو شود و اینک نشان که به پیش آید ترا فردا فلان یک نشانی آن که او باشد سوار یک نشانی که ترا گیرد کنار یک نشانی که بخندد پیش تو یک نشان که دست بندد پیش تو یک نشانی آنک این خواب از هوس چون شود فردا نگویی پیش کس زان نشان هم زکریا را بگفت که نیایی تا سه روز اصلا بگفت تا سه شب خامش کن از نیک و بدت این نشان باشد که یحیی آیدت دم مزن سه روز اندر گفت و گو کین سکوتست آیت مقصود تو هین میاور این نشان را تو بگفت وین سخن را دار اندر دل نهفت این نشانها گویدش همچون شکر این چه باشد صد نشانی دگر این نشان آن بود کان ملک و جاه که همی جویی بیابی از اله آنک می گریی به شبهای دراز وانک می سوزی سحرگه در نیاز آنک بی آن روز تو تاریک شد همچو دوکی گردنت باریک شد وآنچ دادی هرچه داری در زکات چون زکات پاک بازان رختهات رختها دادی و خواب و رنگ رو سر فدا کردی و گشتی همچو مو چند در آتش نشستی همچو عود چند پیش تیغ رفتی همچو خود زین چنین بیچارگیها صد هزار خوی عشاقست و ناید در شمار چونک شب این خواب دیدی روز شد از امیدش روز تو پیروز شد چشم گردان کرده ای بر چپ و راست کان نشان و آن علامتها کجاست بر مثال برگ می لرزی که وای گر رود روز و نشان ناید بجای می دوی در کوی و بازار و سرا چون کسی کو گم کند گوساله را خواجه خیرست این دوادو چیستت گم شده اینجا که داری کیستت گوییش خیرست لیکن خیر من کس نشاید که بداند غیر من گر بگویم نک نشانم فوت شد چون نشان شد فوت وقت موت شد بنگری در روی هر مرد سوار گویدت منگر مرا دیوانه وار گوییش من صاحبی گم کرده ام رو به جست و جوی او آورده ام دولتت پاینده بادا ای سوار رحم کن بر عاشقان معذور دار چون طلب کردی به جد آمد نظر جد خطا نکند چنین آمد خبر ناگهان آمد سواری نیکبخت پس گرفت اندر کنارت سخت سخت تو شدی بیهوش و افتادی به طاق بی خبر گفت اینت سالوس و نفاق او چه می بیند درو این شور چیست او نداند کان نشان وصل کیست این نشان در حق او باشد که دید آن دگر را کی نشان آید پدید هر زمان کز وی نشانی می رسید شخص را جانی به جانی می رسید ماهی بیچاره را پیش آمد آب این نشانها تلک آیات الکتاب پس نشانیها که اندر انبیاست خاص آن جان را بود کو آشناست این سخن ناقص بماند و بی قرار دل ندارم بی دلم معذور دار ذره ها را کی تواند کس شمرد خاصه آن کو عشق از وی عقل برد می شمارم برگهای باغ را می شمارم بانگ کبک و زاغ را در شمار اندر نیاید لیک من می شمارم بهر رشد ممتحن نحس کیوان یا که سعد مشتری ناید اندر حصر گرچه بشمری لیک هم بعضی ازین هر دو اثر شرح باید کرد یعنی نفع و ضر تا شود معلوم آثار قضا شمه ای مر اهل سعد و نحس را طالع آنکس که باشد مشتری شاد گردد از نشاط و سروری وانک را طالع زحل از هر شرور احتیاطش لازم آید در امور اذکروا الله شاه ما دستور داد اندر آتش دید ما را نور داد گفت اگرچه پاکم از ذکر شما نیست لایق مر مرا تصویرها لیک هرگز مست تصویر و خیال در نیابد ذات ما را بی مثال ذکر جسمانه خیال ناقصست وصف شاهانه از آنها خالصست شاه را گوید کسی جولاه نیست این چه مدحست این مگر آگاه نیست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۵ - انکار کردن موسی علیه السلام بر مناجات شبان دید موسی یک شبانی را به راه کو همی گفت ای گزیننده اله تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت جامه ات شویم شپشهاات کشم شیر پیشت آورم ای محتشم دستکت بوسم بمالم پایکت وقت خواب آید بروبم جایکت ای فدای تو همه بزهای من ای بیادت هیهی و هیهای من این نمط بیهوده می گفت آن شبان گفت موسی با کی است این ای فلان گفت با آنکس که ما را آفرید این زمین و چرخ ازو آمد پدید گفت موسی های بس مدبر شدی خود مسلمان ناشده کافر شدی این چه ژاژست این چه کفرست و فشار پنبه ای اندر دهان خود فشار گند کفر تو جهان را گنده کرد کفر تو دیبای دین را ژنده کرد چارق و پاتابه لایق مر تراست آفتابی را چنینها کی رواست گر نبندی زین سخن تو حلق را آتشی آید بسوزد خلق را آتشی گر نامدست این دود چیست جان سیه گشته روان مردود چیست گر همی دانی که یزدان داورست ژاژ و گستاخی ترا چون باورست دوستی بی خرد خود دشمنیست حق تعالی زین چنین خدمت غنیست با کی می گویی تو این با عم و خال جسم و حاجت در صفات ذوالجلال شیر او نوشد که در نشو و نماست چارق او پوشد که او محتاج پاست ور برای بنده شست این گفت تو آنک حق گفت او منست و من خود او آنک گفت انی مرضت لم تعد من شدم رنجور او تنها نشد آنک بی یسمع و بی یبصر شده ست در حق آن بنده این هم بیهده ست بی ادب گفتن سخن با خاص حق دل بمیراند سیه دارد ورق گر تو مردی را بخوانی فاطمه گرچه یک جنس اند مرد و زن همه قصد خون تو کند تا ممکنست گرچه خوش خو و حلیم و ساکنست فاطمه مدحست در حق زنان مرد را گویی بود زخم سنان دست و پا در حق ما استایش است در حق پاکی حق آلایش است لم یلد لم یولد او را لایق است والد و مولود را او خالق است هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست هرچه مولودست او زین سوی جوست زانک از کون و فساد است و مهین حادثست و محدثی خواهد یقین گفت ای موسی دهانم دوختی وز پشیمانی تو جانم سوختی جامه را بدرید و آهی کرد تفت سر نهاد اندر بیابانی و رفت

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۵ - انکار کردن موسی علیه السلام بر مناجات شبان دید موسی یک شبانی را به راه کو همی گفت ای گزیننده اله تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت جامه ات شویم شپشهاات کشم شیر پیشت آورم ای محتشم دستکت بوسم بمالم پایکت وقت خواب آید بروبم جایکت ای فدای تو همه بزهای من ای بیادت هیهی و هیهای من این نمط بیهوده می گفت آن شبان گفت موسی با کی است این ای فلان گفت با آنکس که ما را آفرید این زمین و چرخ ازو آمد پدید گفت موسی های بس مدبر شدی خود مسلمان ناشده کافر شدی این چه ژاژست این چه کفرست و فشار پنبه ای اندر دهان خود فشار گند کفر تو جهان را گنده کرد کفر تو دیبای دین را ژنده کرد چارق و پاتابه لایق مر تراست آفتابی را چنینها کی رواست گر نبندی زین سخن تو حلق را آتشی آید بسوزد خلق را آتشی گر نامدست این دود چیست جان سیه گشته روان مردود چیست گر همی دانی که یزدان داورست ژاژ و گستاخی ترا چون باورست دوستی بی خرد خود دشمنیست حق تعالی زین چنین خدمت غنیست با کی می گویی تو این با عم و خال جسم و حاجت در صفات ذوالجلال شیر او نوشد که در نشو و نماست چارق او پوشد که او محتاج پاست ور برای بنده شست این گفت تو آنک حق گفت او منست و من خود او آنک گفت انی مرضت لم تعد من شدم رنجور او تنها نشد آنک بی یسمع و بی یبصر شده ست در حق آن بنده این هم بیهده ست بی ادب گفتن سخن با خاص حق دل بمیراند سیه دارد ورق گر تو مردی را بخوانی فاطمه گرچه یک جنس اند مرد و زن همه قصد خون تو کند تا ممکنست گرچه خوش خو و حلیم و ساکنست فاطمه مدحست در حق زنان مرد را گویی بود زخم سنان دست و پا در حق ما استایش است در حق پاکی حق آلایش است لم یلد لم یولد او را لایق است والد و مولود را او خالق است هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست هرچه مولودست او زین سوی جوست زانک از کون و فساد است و مهین حادثست و محدثی خواهد یقین گفت ای موسی دهانم دوختی وز پشیمانی تو جانم سوختی جامه را بدرید و آهی کرد تفت سر نهاد اندر بیابانی و رفت

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۶ - عتاب کردن حق تعالی موسی را علیه السلام از بهر آن شبان وحی آمد سوی موسی از خدا بنده ما را ز ما کردی جدا تو برای وصل کردن آمدی یا برای فصل کردن آمدی تا توانی پا منه اندر فراق ابغض الاشیاء عندي الطلاق هر کسی را سیرتی بنهاده ام هر کسی را اصطلاحی داده ام در حق او مدح و در حق تو ذم در حق او شهد و در حق تو سم ما بری از پاک و ناپاکی همه از گرانجانی و چالاکی همه من نکردم امر تا سودی کنم بلک تا بر بندگان جودی کنم هندوان را اصطلاح هند مدح سندیان را اصطلاح سند مدح من نگردم پاک از تسبیحشان پاک هم ایشان شوند و درفشان ما زبان را ننگریم و قال را ما روان را بنگریم و حال را ناظر قلبیم اگر خاشع بود گرچه گفت لفظ ناخاضع رود زانک دل جوهر بود گفتن عرض پس طفیل آمد عرض جوهر غرض چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز سوز خواهم سوز با آن سوز ساز آتشی از عشق در جان بر فروز سر بسر فکر و عبارت را بسوز موسیا آداب دانان دیگرند سوخته جان و روانان دیگرند عاشقان را هر نفس سوزیدنیست بر ده ویران خراج و عشر نیست گر خطا گوید ورا خاطی مگو گر بود پر خون شهید او را مشو خون شهیدان را ز آب اولیٰ ترست این خطا از صد صواب اولیٰ ترست در درون کعبه رسم قبله نیست چه غم ار غواص را پاچیله نیست تو ز سرمستان قلاوزی مجو جامه چاکان را چه فرمایی رفو ملت عشق از همه دینها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست لعل را گر مهر نبود باک نیست عشق در دریای غم غمناک نیست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۷ - وحی آمدن موسی را علیه السّلام در عذر آن شبان بعد از آن در سر موسی حق نهفت رازهایی گفت کان ناید به گفت بر دل موسی سخن ها ریختند دیدن و گفتن به هم آمیختند چند بی خود گشت و چند آمد به خود چند پرید از ازل سوی ابد بعد از این گر شرح گویم ابلهیست زانک شرح این ورای آگهیست ور بگویم عقل ها را برکند ور نویسم بس قلم ها بشکند چون که موسی این عتاب از حق شنید در بیابان در پی چوپان دوید بر نشان پای آن سرگشته راند گرد از پره بیابان برفشاند گام پای مردم شوریده خود هم ز گام دیگران پیدا بود یک قدم چون رخ ز بالا تا نشیب یک قدم چون پیل رفته بر وریب گاه چون موجی بر افرازان علم گاه چون ماهی روانه بر شکم گاه بر خاکی نبشته حال خود همچو رمالی که رملی بر زند عاقبت دریافت او را و بدید گفت مژده ده که دستوری رسید هیچ آدابی و ترتیبی مجو هرچه می خواهد دل تنگت بگو کفر تو دین است و دینت نور جان آمنی وز تو جهانی در امان ای معاف یفعل الله ما یشا بی محابا رو زبان را برگشا گفت ای موسی از آن بگذشته ام من کنون در خون دل آغشته ام من ز سدره منتهی بگذشته ام صد هزاران ساله زان سو رفته ام تازیانه بر زدی اسپم بگشت گنبدی کرد و ز گردون بر گذشت محرم ناسوت ما لاهوت باد آفرین بر دست و بر بازوت باد حال من اکنون برون از گفتن است اینچ می گویم نه احوال من است نقش می بینی که در آیینه ای ست نقش توست آن نقش آن آیینه نیست دم که مرد نایی اندر نای کرد درخور نایست نه درخورد مرد هان و هان گر حمد گویی گر سپاس همچو نافرجام آن چوپان شناس حمد تو نسبت بدان گر بهترست لیک آن نسبت به حق هم ابترست چند گویی چون غطا برداشتند کاین نبوده ست آنک می پنداشتند این قبول ذکر تو از رحمت است چون نماز مستحاضه رخصت است با نماز او بیالوده ست خون ذکر تو آلوده تشبیه و چون خون پلید است و به آبی می رود لیک باطن را نجاست ها بود کان به غیر آب لطف کردگار کم نگردد از درون مرد کار در سجودت کاش روگردانیی معنی سبحان ربی دانیی کای سجودم چون وجودم ناسزا مر بدی را تو نکویی ده جزا این زمین از حلم حق دارد اثر تا نجاست برد و گل ها داد بر تا بپوشد او پلیدی های ما در عوض بر روید از وی غنچه ها پس چو کافر دید کاو در داد و جود کم تر و بی مایه تر از خاک بود از وجود او گل و میوه نرست جز فساد جمله پاکی ها نجست گفت واپس رفته ام من در ذهاب حسرتا یا لیتنی کنت تراب کاش از خاکی سفر نگزیدمی همچو خاکی دانه ای می چیدمی چون سفر کردم مرا راه آزمود زین سفرکردن ره آوردم چه بود زان همه میلش سوی خاک است کو در سفر سودی نبیند پیش رو روی واپس کردنش آن حرص و آز روی در ره کردنش صدق و نیاز هر گیا را کش بود میل علا در مزید است و حیات و در نما چونک گردانید سر سوی زمین در کمی و خشکی و نقص و غبین میل روحت چون سوی بالا بود در تزاید مرجعت آنجا بود ور نگوساری سرت سوی زمین آفلی حق لا یحب الآفلین

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۶ - عتاب کردن حق تعالی موسی را علیه السلام از بهر آن شبان وحی آمد سوی موسی از خدا بنده ما را ز ما کردی جدا تو برای وصل کردن آمدی یا برای فصل کردن آمدی تا توانی پا منه اندر فراق ابغض الاشیاء عندي الطلاق هر کسی را سیرتی بنهاده ام هر کسی را اصطلاحی داده ام در حق او مدح و در حق تو ذم در حق او شهد و در حق تو سم ما بری از پاک و ناپاکی همه از گرانجانی و چالاکی همه من نکردم امر تا سودی کنم بلک تا بر بندگان جودی کنم هندوان را اصطلاح هند مدح سندیان را اصطلاح سند مدح من نگردم پاک از تسبیحشان پاک هم ایشان شوند و درفشان ما زبان را ننگریم و قال را ما روان را بنگریم و حال را ناظر قلبیم اگر خاشع بود گرچه گفت لفظ ناخاضع رود زانک دل جوهر بود گفتن عرض پس طفیل آمد عرض جوهر غرض چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز سوز خواهم سوز با آن سوز ساز آتشی از عشق در جان بر فروز سر بسر فکر و عبارت را بسوز موسیا آداب دانان دیگرند سوخته جان و روانان دیگرند عاشقان را هر نفس سوزیدنیست بر ده ویران خراج و عشر نیست گر خطا گوید ورا خاطی مگو گر بود پر خون شهید او را مشو خون شهیدان را ز آب اولیٰ ترست این خطا از صد صواب اولیٰ ترست در درون کعبه رسم قبله نیست چه غم ار غواص را پاچیله نیست تو ز سرمستان قلاوزی مجو جامه چاکان را چه فرمایی رفو ملت عشق از همه دینها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست لعل را گر مهر نبود باک نیست عشق در دریای غم غمناک نیست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۷ - وحی آمدن موسی را علیه السّلام در عذر آن شبان بعد از آن در سر موسی حق نهفت رازهایی گفت کان ناید به گفت بر دل موسی سخن ها ریختند دیدن و گفتن به هم آمیختند چند بی خود گشت و چند آمد به خود چند پرید از ازل سوی ابد بعد از این گر شرح گویم ابلهیست زانک شرح این ورای آگهیست ور بگویم عقل ها را برکند ور نویسم بس قلم ها بشکند چون که موسی این عتاب از حق شنید در بیابان در پی چوپان دوید بر نشان پای آن سرگشته راند گرد از پره بیابان برفشاند گام پای مردم شوریده خود هم ز گام دیگران پیدا بود یک قدم چون رخ ز بالا تا نشیب یک قدم چون پیل رفته بر وریب گاه چون موجی بر افرازان علم گاه چون ماهی روانه بر شکم گاه بر خاکی نبشته حال خود همچو رمالی که رملی بر زند عاقبت دریافت او را و بدید گفت مژده ده که دستوری رسید هیچ آدابی و ترتیبی مجو هرچه می خواهد دل تنگت بگو کفر تو دین است و دینت نور جان آمنی وز تو جهانی در امان ای معاف یفعل الله ما یشا بی محابا رو زبان را برگشا گفت ای موسی از آن بگذشته ام من کنون در خون دل آغشته ام من ز سدره منتهی بگذشته ام صد هزاران ساله زان سو رفته ام تازیانه بر زدی اسپم بگشت گنبدی کرد و ز گردون بر گذشت محرم ناسوت ما لاهوت باد آفرین بر دست و بر بازوت باد حال من اکنون برون از گفتن است اینچ می گویم نه احوال من است نقش می بینی که در آیینه ای ست نقش توست آن نقش آن آیینه نیست دم که مرد نایی اندر نای کرد درخور نایست نه درخورد مرد هان و هان گر حمد گویی گر سپاس همچو نافرجام آن چوپان شناس حمد تو نسبت بدان گر بهترست لیک آن نسبت به حق هم ابترست چند گویی چون غطا برداشتند کاین نبوده ست آنک می پنداشتند این قبول ذکر تو از رحمت است چون نماز مستحاضه رخصت است با نماز او بیالوده ست خون ذکر تو آلوده تشبیه و چون خون پلید است و به آبی می رود لیک باطن را نجاست ها بود کان به غیر آب لطف کردگار کم نگردد از درون مرد کار در سجودت کاش روگردانیی معنی سبحان ربی دانیی کای سجودم چون وجودم ناسزا مر بدی را تو نکویی ده جزا این زمین از حلم حق دارد اثر تا نجاست برد و گل ها داد بر تا بپوشد او پلیدی های ما در عوض بر روید از وی غنچه ها پس چو کافر دید کاو در داد و جود کم تر و بی مایه تر از خاک بود از وجود او گل و میوه نرست جز فساد جمله پاکی ها نجست گفت واپس رفته ام من در ذهاب حسرتا یا لیتنی کنت تراب کاش از خاکی سفر نگزیدمی همچو خاکی دانه ای می چیدمی چون سفر کردم مرا راه آزمود زین سفرکردن ره آوردم چه بود زان همه میلش سوی خاک است کو در سفر سودی نبیند پیش رو روی واپس کردنش آن حرص و آز روی در ره کردنش صدق و نیاز هر گیا را کش بود میل علا در مزید است و حیات و در نما چونک گردانید سر سوی زمین در کمی و خشکی و نقص و غبین میل روحت چون سوی بالا بود در تزاید مرجعت آنجا بود ور نگوساری سرت سوی زمین آفلی حق لا یحب الآفلین

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۸ - پرسیدن موسی از حق سر غلبهٔ ظالمان را گفت موسی ای کریم کارساز ای که یکدم ذکر تو عمر دراز نقش کژمژ دیدم اندر آب و گل چون ملایک اعتراضی کرد دل که چه مقصودست نقشی ساختن واندرو تخم فساد انداختن آتش ظلم و فساد افروختن مسجد و سجده کنان را سوختن مایه خونابه و زردآبه را جوش دادن از برای لابه را من یقین دانم که عین حکمتست لیک مقصودم عیان و رؤیتست آن یقین می گویدم خاموش کن حرص رؤیت گویدم نه جوش کن مر ملایک را نمودی سر خویش کین چنین نوشی همی ارزد به نیش عرضه کردی نور آدم را عیان بر ملایک گشت مشکلها بیان حشر تو گوید که سر مرگ چیست میوه ها گویند سر برگ چیست سر خون و نطفه حسن آدمیست سابق هر بیشیی آخر کمیست لوح را اول بشوید بی وقوف آنگهی بر وی نویسد او حروف خون کند دل را و اشک مستهان بر نویسد بر وی اسرار آنگهان وقت شستن لوح را باید شناخت که مر آن را دفتری خواهند ساخت چون اساس خانه ای می افکنند اولین بنیاد را بر می کنند گل بر آرند اول از قعر زمین تا به آخر بر کشی ماء معین از حجامت کودکان گریند زار که نمی دانند ایشان سر کار مرد خود زر می دهد حجام را می نوازد نیش خون آشام را می دود حمال زی بار گران می رباید بار را از دیگران جنگ حمالان برای بار بین این چنین است اجتهاد کاربین چون گرانیها اساس راحتست تلخها هم پیشوای نعمتست حفت الجنه بمکروهاتنا حفت النیران من شهواتنا تخم مایه آتشت شاخ ترست سوخته آتش قرین کوثرست هر که در زندان قرین محنتیست آن جزای لقمه ای و شهوتیست هر که در قصری قرین دولتیست آن جزای کارزار و محنتیست هر که را دیدی بزر و سیم فرد دانک اندر کسب کردن صبر کرد بی سبب بیند چو دیده شد گذار تو که در حسی سبب را گوش دار آنک بیرون از طبایع جان اوست منصب خرق سببها آن اوست بی سبب بیند نه از آب و گیا چشم چشمه معجزات انبیا این سبب همچون طبیب است و علیل این سبب همچون چراغست و فتیل شب چراغت را فتیل نو بتاب پاک دان زینها چراغ آفتاب رو تو کهگل ساز بهر سقف خان سقف گردون را ز کهگل پاک دان آه که چون دلدار ما غمسوز شد خلوت شب در گذشت و روز شد جز به شب جلوه نباشد ماه را جز به درد دل مجو دلخواه را ترک عیسی کرده خر پروده ای لاجرم چون خر برون پرده ای طالع عیسیست علم و معرفت طالع خر نیست ای تو خر صفت ناله خر بشنوی رحم آیدت پس ندانی خر خری فرمایدت رحم بر عیسی کن و بر خر مکن طبع را بر عقل خود سرور مکن طبع را هل تا بگرید زار زار تو ازو بستان و وام جان گزار سالها خر بنده بودی بس بود زانک خربنده ز خر واپس بود ز اخروهن مرادش نفس تست کو به آخر باید و عقلت نخست هم مزاج خر شدست این عقل پست فکرش این که چون علف آرم به دست آن خر عیسی مزاج دل گرفت در مقام عاقلان منزل گرفت زانک غالب عقل بود و خر ضعیف از سوار زفت گردد خر نحیف وز ضعیفی عقل تو ای خربها این خر پژمرده گشتست اژدها گر ز عیسی گشته ای رنجوردل هم ازو صحت رسد او را مهل چونی ای عیسی عیسی دم ز رنج که نبود اندر جهان بی مار گنج چونی ای عیسی ز دیدار جهود چونی ای یوسف ز مکار و حسود تو شب و روز از پی این قوم غمر چون شب و روزی مددبخشای عمر چونی از صفراییان بی هنر چه هنر زاید ز صفرا درد سر تو همان کن که کند خورشید شرق با نفاق و حیله و دزدی و زرق تو عسل ما سرکه در دنیا و دین دفع این صفرا بود سرکنگبین سرکه افزودیم ما قوم زحیر تو عسل بفزا کرم را وا مگیر این سزید از ما چنان آمد ز ما ریگ اندر چشم چه فزاید عمی آن سزد از تو ایا کحل عزیز که بیابد از تو هر ناچیز چیز ز آتش این ظالمانت دل کباب از تو جمله اهد قومی بد خطاب کان عودی در تو گر آتش زنند این جهان از عطر و ریحان آگنند تو نه آن عودی کز آتش کم شود تو نه آن روحی که اسیر غم شود عود سوزد کان عود از سوز دور باد کی حمله برد بر اصل نور ای ز تو مر آسمانها را صفا ای جفای تو نکوتر از وفا زانک از عاقل جفایی گر رود از وفای جاهلان آن به بود گفت پیغامبر عداوت از خرد بهتر از مهری که از جاهل رسد

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۸ - پرسیدن موسی از حق سر غلبهٔ ظالمان را گفت موسی ای کریم کارساز ای که یکدم ذکر تو عمر دراز نقش کژمژ دیدم اندر آب و گل چون ملایک اعتراضی کرد دل که چه مقصودست نقشی ساختن واندرو تخم فساد انداختن آتش ظلم و فساد افروختن مسجد و سجده کنان را سوختن مایه خونابه و زردآبه را جوش دادن از برای لابه را من یقین دانم که عین حکمتست لیک مقصودم عیان و رؤیتست آن یقین می گویدم خاموش کن حرص رؤیت گویدم نه جوش کن مر ملایک را نمودی سر خویش کین چنین نوشی همی ارزد به نیش عرضه کردی نور آدم را عیان بر ملایک گشت مشکلها بیان حشر تو گوید که سر مرگ چیست میوه ها گویند سر برگ چیست سر خون و نطفه حسن آدمیست سابق هر بیشیی آخر کمیست لوح را اول بشوید بی وقوف آنگهی بر وی نویسد او حروف خون کند دل را و اشک مستهان بر نویسد بر وی اسرار آنگهان وقت شستن لوح را باید شناخت که مر آن را دفتری خواهند ساخت چون اساس خانه ای می افکنند اولین بنیاد را بر می کنند گل بر آرند اول از قعر زمین تا به آخر بر کشی ماء معین از حجامت کودکان گریند زار که نمی دانند ایشان سر کار مرد خود زر می دهد حجام را می نوازد نیش خون آشام را می دود حمال زی بار گران می رباید بار را از دیگران جنگ حمالان برای بار بین این چنین است اجتهاد کاربین چون گرانیها اساس راحتست تلخها هم پیشوای نعمتست حفت الجنه بمکروهاتنا حفت النیران من شهواتنا تخم مایه آتشت شاخ ترست سوخته آتش قرین کوثرست هر که در زندان قرین محنتیست آن جزای لقمه ای و شهوتیست هر که در قصری قرین دولتیست آن جزای کارزار و محنتیست هر که را دیدی بزر و سیم فرد دانک اندر کسب کردن صبر کرد بی سبب بیند چو دیده شد گذار تو که در حسی سبب را گوش دار آنک بیرون از طبایع جان اوست منصب خرق سببها آن اوست بی سبب بیند نه از آب و گیا چشم چشمه معجزات انبیا این سبب همچون طبیب است و علیل این سبب همچون چراغست و فتیل شب چراغت را فتیل نو بتاب پاک دان زینها چراغ آفتاب رو تو کهگل ساز بهر سقف خان سقف گردون را ز کهگل پاک دان آه که چون دلدار ما غمسوز شد خلوت شب در گذشت و روز شد جز به شب جلوه نباشد ماه را جز به درد دل مجو دلخواه را ترک عیسی کرده خر پروده ای لاجرم چون خر برون پرده ای طالع عیسیست علم و معرفت طالع خر نیست ای تو خر صفت ناله خر بشنوی رحم آیدت پس ندانی خر خری فرمایدت رحم بر عیسی کن و بر خر مکن طبع را بر عقل خود سرور مکن طبع را هل تا بگرید زار زار تو ازو بستان و وام جان گزار سالها خر بنده بودی بس بود زانک خربنده ز خر واپس بود ز اخروهن مرادش نفس تست کو به آخر باید و عقلت نخست هم مزاج خر شدست این عقل پست فکرش این که چون علف آرم به دست آن خر عیسی مزاج دل گرفت در مقام عاقلان منزل گرفت زانک غالب عقل بود و خر ضعیف از سوار زفت گردد خر نحیف وز ضعیفی عقل تو ای خربها این خر پژمرده گشتست اژدها گر ز عیسی گشته ای رنجوردل هم ازو صحت رسد او را مهل چونی ای عیسی عیسی دم ز رنج که نبود اندر جهان بی مار گنج چونی ای عیسی ز دیدار جهود چونی ای یوسف ز مکار و حسود تو شب و روز از پی این قوم غمر چون شب و روزی مددبخشای عمر چونی از صفراییان بی هنر چه هنر زاید ز صفرا درد سر تو همان کن که کند خورشید شرق با نفاق و حیله و دزدی و زرق تو عسل ما سرکه در دنیا و دین دفع این صفرا بود سرکنگبین سرکه افزودیم ما قوم زحیر تو عسل بفزا کرم را وا مگیر این سزید از ما چنان آمد ز ما ریگ اندر چشم چه فزاید عمی آن سزد از تو ایا کحل عزیز که بیابد از تو هر ناچیز چیز ز آتش این ظالمانت دل کباب از تو جمله اهد قومی بد خطاب کان عودی در تو گر آتش زنند این جهان از عطر و ریحان آگنند تو نه آن عودی کز آتش کم شود تو نه آن روحی که اسیر غم شود عود سوزد کان عود از سوز دور باد کی حمله برد بر اصل نور ای ز تو مر آسمانها را صفا ای جفای تو نکوتر از وفا زانک از عاقل جفایی گر رود از وفای جاهلان آن به بود گفت پیغامبر عداوت از خرد بهتر از مهری که از جاهل رسد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۹ - رنجانیدن امیری خفته‌ای را کی مار در دهانش رفته بود عاقلی بر اسپ می آمد سوار در دهان خفته ای می رفت مار آن سوار آن را بدید و می شتافت تا رماند مار را فرصت نیافت چونکه از عقلش فراوان بد مدد چند دبوسی قوی بر خفته زد برد او را زخم آن دبوس سخت زو گریزان تا به زیر یک درخت سیب پوسیده بسی بد ریخته گفت ازین خور ای به درد آویخته سیب چندان مر ورا در خورد داد کز دهانش باز بیرون می فتاد بانگ می زد کای امیر آخر چرا قصد من کردی تو نادیده جفا گر ترا ز اصل ست با جانم ستیز تیغ زن یکبارگی خونم بریز شوم ساعت که شدم بر تو پدید ای خنک آن را که روی تو ندید بی جنایت بی گنه بی بیش و کم ملحدان جایز ندارند این ستم می جهد خون از دهانم با سخن ای خدا آخر مکافاتش تو کن هر زمان می گفت او نفرین نو اوش می زد کاندرین صحرا بدو زخم دبوس و سوار همچو باد می دوید و باز در رو می فتاد ممتلی و خوابناک و سست بد پا و رویش صد هزاران زخم شد تا شبانگه می کشید و می گشاد تا ز صفرا قی شدن بر وی فتاد زو بر آمد خورده ها زشت و نکو مار با آن خورده بیرون جست ازو چون بدید از خود برون آن مار را سجده آورد آن نکو کردار را سهم آن مار سیاه زشت زفت چون بدید آن دردها از وی برفت گفت خود تو جبرییل رحمتی یا خدایی که ولی نعمتی ای مبارک ساعتی که دیدی ام مرده بودم جان نو بخشیدی ام تو مرا جویان مثال مادران من گریزان از تو مانند خران خر گریزد از خداوند از خری صاحبش در پی ز نیکو گوهری نه از پی سود و زیان می جویدش لیک تا گرگش ندرد یا ددش ای خنک آن را که بیند روی تو یا در افتد ناگهان در کوی تو ای روان پاک بستوده تو را چند گفتم ژاژ و بیهوده تو را ای خداوند و شهنشاه و امیر من نگفتم جهل من گفت آن مگیر شمه ای زین حال اگر دانستمی گفتن بیهوده کی تانستمی بس ثنایت گفتمی ای خوش خصال گر مرا یک رمز می گفتی ز حال لیک خامش کرده می آشوفتی خامشانه بر سرم می کوفتی شد سرم کالیوه عقل از سر بجست خاصه این سر را که مغزش کمترست عفو کن ای خوب روی خوب کار آنچه گفتم از جنون اندر گذار گفت اگر من گفتمی رمزی از آن زهره تو آب گشتی آن زمان گر ترا من گفتمی اوصاف مار ترس از جانت بر آوردی دمار مصطفی فرمود اگر گویم به راست شرح آن دشمن که در جان شماست زهره های پردلان هم بر درد نی رود ره نی غم کاری خورد نه دلش را تاب ماند در نیاز نه تنش را قوت روزه و نماز همچو موشی پیش گربه لا شود همچو بره پیش گرگ از جا رود اندرو نه حیله ماند نه روش پس کنم ناگفته تان من پرورش همچو بوبکر ربابی تن زنم دست چون داود در آهن زنم تا محال از دست من حالی شود مرغ پر بر کنده را بالی شود چون یدالله فوق ایدیهم بود دست ما را دست خود فرمود احد پس مرا دست دراز آمد یقین بر گذشته ز آسمان هفتمین دست من بنمود بر گردون هنر مقریا بر خوان که انشق القمر این صفت هم بهر ضعف عقل هاست با ضعیفان شرح قدرت کی رواست خود بدانی چون بر آری سر ز خواب ختم شد والله اعلم بالصواب مر تو را نه قوت خوردن بدی نه ره و پروای قی کردن بدی می شنیدم فحش و خر می راندم رب یسر زیر لب می خواندم از سبب گفتن مرا دستور نی ترک تو گفتن مرا مقدور نی هر زمان می گفتم از درد درون اهد قومی انهم لا یعلمون سجده ها می کرد آن رسته ز رنج کای سعادت ای مرا اقبال و گنج از خدا یابی جزاها ای شریف قوت شکرت ندارد این ضعیف شکر حق گوید ترا ای پیشوا آن لب و چانه ندارم و آن نوا دشمنی عاقلان زین سان بود زهر ایشان ابتهاج جان بود دوستی ابله بود رنج و ضلال این حکایت بشنو از بهر مثال

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۹ - رنجانیدن امیری خفته‌ای را کی مار در دهانش رفته بود عاقلی بر اسپ می آمد سوار در دهان خفته ای می رفت مار آن سوار آن را بدید و می شتافت تا رماند مار را فرصت نیافت چونکه از عقلش فراوان بد مدد چند دبوسی قوی بر خفته زد برد او را زخم آن دبوس سخت زو گریزان تا به زیر یک درخت سیب پوسیده بسی بد ریخته گفت ازین خور ای به درد آویخته سیب چندان مر ورا در خورد داد کز دهانش باز بیرون می فتاد بانگ می زد کای امیر آخر چرا قصد من کردی تو نادیده جفا گر ترا ز اصل ست با جانم ستیز تیغ زن یکبارگی خونم بریز شوم ساعت که شدم بر تو پدید ای خنک آن را که روی تو ندید بی جنایت بی گنه بی بیش و کم ملحدان جایز ندارند این ستم می جهد خون از دهانم با سخن ای خدا آخر مکافاتش تو کن هر زمان می گفت او نفرین نو اوش می زد کاندرین صحرا بدو زخم دبوس و سوار همچو باد می دوید و باز در رو می فتاد ممتلی و خوابناک و سست بد پا و رویش صد هزاران زخم شد تا شبانگه می کشید و می گشاد تا ز صفرا قی شدن بر وی فتاد زو بر آمد خورده ها زشت و نکو مار با آن خورده بیرون جست ازو چون بدید از خود برون آن مار را سجده آورد آن نکو کردار را سهم آن مار سیاه زشت زفت چون بدید آن دردها از وی برفت گفت خود تو جبرییل رحمتی یا خدایی که ولی نعمتی ای مبارک ساعتی که دیدی ام مرده بودم جان نو بخشیدی ام تو مرا جویان مثال مادران من گریزان از تو مانند خران خر گریزد از خداوند از خری صاحبش در پی ز نیکو گوهری نه از پی سود و زیان می جویدش لیک تا گرگش ندرد یا ددش ای خنک آن را که بیند روی تو یا در افتد ناگهان در کوی تو ای روان پاک بستوده تو را چند گفتم ژاژ و بیهوده تو را ای خداوند و شهنشاه و امیر من نگفتم جهل من گفت آن مگیر شمه ای زین حال اگر دانستمی گفتن بیهوده کی تانستمی بس ثنایت گفتمی ای خوش خصال گر مرا یک رمز می گفتی ز حال لیک خامش کرده می آشوفتی خامشانه بر سرم می کوفتی شد سرم کالیوه عقل از سر بجست خاصه این سر را که مغزش کمترست عفو کن ای خوب روی خوب کار آنچه گفتم از جنون اندر گذار گفت اگر من گفتمی رمزی از آن زهره تو آب گشتی آن زمان گر ترا من گفتمی اوصاف مار ترس از جانت بر آوردی دمار مصطفی فرمود اگر گویم به راست شرح آن دشمن که در جان شماست زهره های پردلان هم بر درد نی رود ره نی غم کاری خورد نه دلش را تاب ماند در نیاز نه تنش را قوت روزه و نماز همچو موشی پیش گربه لا شود همچو بره پیش گرگ از جا رود اندرو نه حیله ماند نه روش پس کنم ناگفته تان من پرورش همچو بوبکر ربابی تن زنم دست چون داود در آهن زنم تا محال از دست من حالی شود مرغ پر بر کنده را بالی شود چون یدالله فوق ایدیهم بود دست ما را دست خود فرمود احد پس مرا دست دراز آمد یقین بر گذشته ز آسمان هفتمین دست من بنمود بر گردون هنر مقریا بر خوان که انشق القمر این صفت هم بهر ضعف عقل هاست با ضعیفان شرح قدرت کی رواست خود بدانی چون بر آری سر ز خواب ختم شد والله اعلم بالصواب مر تو را نه قوت خوردن بدی نه ره و پروای قی کردن بدی می شنیدم فحش و خر می راندم رب یسر زیر لب می خواندم از سبب گفتن مرا دستور نی ترک تو گفتن مرا مقدور نی هر زمان می گفتم از درد درون اهد قومی انهم لا یعلمون سجده ها می کرد آن رسته ز رنج کای سعادت ای مرا اقبال و گنج از خدا یابی جزاها ای شریف قوت شکرت ندارد این ضعیف شکر حق گوید ترا ای پیشوا آن لب و چانه ندارم و آن نوا دشمنی عاقلان زین سان بود زهر ایشان ابتهاج جان بود دوستی ابله بود رنج و ضلال این حکایت بشنو از بهر مثال

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۰ - اعتماد کردن بر تملق و وفای خرس اژدهایی خرس را درمی کشید شیرمردی رفت و فریادش رسید شیرمردانند در عالم مدد آن زمان کافغان مظلومان رسد بانگ مظلومان ز هرجا بشنوند آن طرف چون رحمت حق می دوند آن ستونهای خللهای جهان آن طبیبان مرضهای نهان محض مهر و داوری و رحمتند همچو حق بی علت و بی رشوتند این چه یاری می کنی یکبارگیش گوید از بهر غم و بیچارگیش مهربانی شد شکار شیرمرد در جهان دارو نجوید غیر درد هر کجا دردی دوا آنجا رود هر کجا پستیست آب آنجا دود آب رحمت بایدت رو پست شو وانگهان خور خمر رحمت مست شو رحمت اندر رحمت آمد تا به سر بر یکی رحمت فرو مای ای پسر چرخ را در زیر پا آر ای شجاع بشنو از فوق فلک بانگ سماع پنبه وسواس بیرون کن ز گوش تا به گوشت آید از گردون خروش پاک کن دو چشم را از موی عیب تا ببینی باغ و سروستان غیب دفع کن از مغز و از بینی زکام تا که ریح الله در آید در مشام هیچ مگذار از تب و صفرا اثر تا بیابی از جهان طعم شکر داروی مردی کن و عنین مپوی تا برون آیند صد گون خوب روی کنده تن را ز پای جان بکن تا کند جولان به گردت انجمن غل بخل از دست و گردن دور کن بخت نو دریاب در چرخ کهن ور نمی توانی به کعبه لطف پر عرضه کن بیچارگی بر چاره گر زاری و گریه قوی سرمایه ایست رحمت کلی قوی تر دایه ایست دایه و مادر بهانه جو بود تا که کی آن طفل او گریان شود طفل حاجات شما را آفرید تا بنالید و شود شیرش پدید گفت ادعوا الله بی زاری مباش تا بجوشد شیرهای مهرهاش هوی هوی باد و شیرافشان ابر در غم ما اند یک ساعت تو صبر فی السماء رزقکم بشنیده ای اندرین پستی چه بر چفسیده ای ترس و نومیدیت دان آواز غول می کشد گوش تو تا قعر سفول هر ندایی که ترا بالا کشید آن ندا می دان که از بالا رسید هر ندایی که ترا حرص آورد بانگ گرگی دان که او مردم درد این بلندی نیست از روی مکان این بلندیهاست سوی عقل و جان هر سبب بالاتر آمد از اثر سنگ و آهن فایق آمد بر شرر آن فلانی فوق آن سرکش نشست گرچه در صورت به پهلویش نشست فوقی آنجاست از روی شرف جای دور از صدر باشد مستخف سنگ و آهن زین جهت که سابق است در عمل فوقی این دو لایق است وآن شرر از روی مقصودی خویش ز آهن و سنگست زین رو پیش و پیش سنگ و آهن اول و پایان شرر لیک این هر دو تنند و جان شرر در زمان شاخ از ثمر سابق ترست در هنر از شاخ او فایق ترست چونک مقصود از شجر آمد ثمر پس ثمر اول بود وآخر شجر خرس چون فریاد کرد از اژدها شیرمردی کرد از چنگش جدا حیلت و مردی به هم دادند پشت اژدها را او بدین قوت بکشت اژدها را هست قوت حیله نیست نیز فوق حیله تو حیله ایست حیله خود را چو دیدی باز رو کز کجا آمد سوی آغاز رو هر چه در پستیست آمد از علا چشم را سوی بلندی نه هلا روشنی بخشد نظر اندر علیٰ گرچه اول خیرگی آرد بلیٰ چشم را در روشنایی خوی کن گر نه خفاشی نظر آن سوی کن عاقبت بینی نشان نور تست شهوت حالی حقیقت گور تست عاقبت بینی که صد بازی بدید مثل آن نبود که یک بازی شنید زان یکی بازی چنان مغرور شد کز تکبر ز اوستادان دور شد سامری وار آن هنر در خود چو دید او ز موسی از تکبر سر کشید او ز موسی آن هنر آموخته وز معلم چشم را بر دوخته لاجرم موسی دگر بازی نمود تا که آن بازی و جانش را ربود ای بسا دانش که اندر سر دود تا شود سرور بدان خود سر رود سر نخواهی که رود تو پای باش در پناه قطب صاحب راٰی باش گرچه شاهی خویش فوق او مبین گرچه شهدی جز نبات او مچین فکر تو نقش است و فکر اوست جان نقد تو قلبست و نقد اوست کان او توی خود را بجو در اوی او کو و کو گو فاخته شو سوی او ور نخواهی خدمت ابناء جنس در دهان اژدهایی همچو خرس بوک استادی رهاند مر تو را وز خطر بیرون کشاند مر تو را زاریی می کن چو زورت نیست هین چونک کوری سر مکش از راه بین تو کم از خرسی نمی نالی ز درد خرس رست از درد چون فریاد کرد ای خدا این سنگ دل را موم کن ناله اش را تو خوش و مرحوم کن

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۰ - اعتماد کردن بر تملق و وفای خرس اژدهایی خرس را درمی کشید شیرمردی رفت و فریادش رسید شیرمردانند در عالم مدد آن زمان کافغان مظلومان رسد بانگ مظلومان ز هرجا بشنوند آن طرف چون رحمت حق می دوند آن ستونهای خللهای جهان آن طبیبان مرضهای نهان محض مهر و داوری و رحمتند همچو حق بی علت و بی رشوتند این چه یاری می کنی یکبارگیش گوید از بهر غم و بیچارگیش مهربانی شد شکار شیرمرد در جهان دارو نجوید غیر درد هر کجا دردی دوا آنجا رود هر کجا پستیست آب آنجا دود آب رحمت بایدت رو پست شو وانگهان خور خمر رحمت مست شو رحمت اندر رحمت آمد تا به سر بر یکی رحمت فرو مای ای پسر چرخ را در زیر پا آر ای شجاع بشنو از فوق فلک بانگ سماع پنبه وسواس بیرون کن ز گوش تا به گوشت آید از گردون خروش پاک کن دو چشم را از موی عیب تا ببینی باغ و سروستان غیب دفع کن از مغز و از بینی زکام تا که ریح الله در آید در مشام هیچ مگذار از تب و صفرا اثر تا بیابی از جهان طعم شکر داروی مردی کن و عنین مپوی تا برون آیند صد گون خوب روی کنده تن را ز پای جان بکن تا کند جولان به گردت انجمن غل بخل از دست و گردن دور کن بخت نو دریاب در چرخ کهن ور نمی توانی به کعبه لطف پر عرضه کن بیچارگی بر چاره گر زاری و گریه قوی سرمایه ایست رحمت کلی قوی تر دایه ایست دایه و مادر بهانه جو بود تا که کی آن طفل او گریان شود طفل حاجات شما را آفرید تا بنالید و شود شیرش پدید گفت ادعوا الله بی زاری مباش تا بجوشد شیرهای مهرهاش هوی هوی باد و شیرافشان ابر در غم ما اند یک ساعت تو صبر فی السماء رزقکم بشنیده ای اندرین پستی چه بر چفسیده ای ترس و نومیدیت دان آواز غول می کشد گوش تو تا قعر سفول هر ندایی که ترا بالا کشید آن ندا می دان که از بالا رسید هر ندایی که ترا حرص آورد بانگ گرگی دان که او مردم درد این بلندی نیست از روی مکان این بلندیهاست سوی عقل و جان هر سبب بالاتر آمد از اثر سنگ و آهن فایق آمد بر شرر آن فلانی فوق آن سرکش نشست گرچه در صورت به پهلویش نشست فوقی آنجاست از روی شرف جای دور از صدر باشد مستخف سنگ و آهن زین جهت که سابق است در عمل فوقی این دو لایق است وآن شرر از روی مقصودی خویش ز آهن و سنگست زین رو پیش و پیش سنگ و آهن اول و پایان شرر لیک این هر دو تنند و جان شرر در زمان شاخ از ثمر سابق ترست در هنر از شاخ او فایق ترست چونک مقصود از شجر آمد ثمر پس ثمر اول بود وآخر شجر خرس چون فریاد کرد از اژدها شیرمردی کرد از چنگش جدا حیلت و مردی به هم دادند پشت اژدها را او بدین قوت بکشت اژدها را هست قوت حیله نیست نیز فوق حیله تو حیله ایست حیله خود را چو دیدی باز رو کز کجا آمد سوی آغاز رو هر چه در پستیست آمد از علا چشم را سوی بلندی نه هلا روشنی بخشد نظر اندر علیٰ گرچه اول خیرگی آرد بلیٰ چشم را در روشنایی خوی کن گر نه خفاشی نظر آن سوی کن عاقبت بینی نشان نور تست شهوت حالی حقیقت گور تست عاقبت بینی که صد بازی بدید مثل آن نبود که یک بازی شنید زان یکی بازی چنان مغرور شد کز تکبر ز اوستادان دور شد سامری وار آن هنر در خود چو دید او ز موسی از تکبر سر کشید او ز موسی آن هنر آموخته وز معلم چشم را بر دوخته لاجرم موسی دگر بازی نمود تا که آن بازی و جانش را ربود ای بسا دانش که اندر سر دود تا شود سرور بدان خود سر رود سر نخواهی که رود تو پای باش در پناه قطب صاحب راٰی باش گرچه شاهی خویش فوق او مبین گرچه شهدی جز نبات او مچین فکر تو نقش است و فکر اوست جان نقد تو قلبست و نقد اوست کان او توی خود را بجو در اوی او کو و کو گو فاخته شو سوی او ور نخواهی خدمت ابناء جنس در دهان اژدهایی همچو خرس بوک استادی رهاند مر تو را وز خطر بیرون کشاند مر تو را زاریی می کن چو زورت نیست هین چونک کوری سر مکش از راه بین تو کم از خرسی نمی نالی ز درد خرس رست از درد چون فریاد کرد ای خدا این سنگ دل را موم کن ناله اش را تو خوش و مرحوم کن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۱ - گفتن نابینای سایل کی دو کوری دارم بود کوری کو همی گفت الامان من دو کوری دارم ای اهل زمان پس دوباره رحمتم آرید هان چون دو کوری دارم و من در میان گفت یک کوریت می بینیم ما آن دگر کوری چه باشد وا نما گفت زشت آوازم و ناخوش نوا زشت آوازی و کوری شد دوتا بانگ زشتم مایه غم می شود مهر خلق از بانگ من کم می شود زشت آوازم بهر جا که رود مایه خشم و غم و کین می شود بر دو کوری رحم را دوتا کنید این چنین ناگنج را گنجا کنید زشتی آواز کم شد زین گله خلق شد بر وی برحمت یک دله کرد نیکو چون بگفت او راز را لطف آواز دلش آواز را وانک آواز دلش هم بد بود آن سه کوری دوری سرمد بود لیک وهابان که بی علت دهند بوک دستی بر سر زشتش نهند چونک آوازش خوش و مظلوم شد زو دل سنگین دلان چون موم شد ناله کافر چو زشتست و شهیق زان نمی گردد اجابت را رفیق اخسؤا بر زشت آواز آمدست کو ز خون خلق چون سگ بود مست چونک ناله خرس رحمت کش بود ناله ات نبود چنین ناخوش بود دان که با یوسف تو گرگی کرده ای یا ز خون بی گناهی خورده ای توبه کن وز خورده استفراغ کن ور جراحت کهنه شد رو داغ کن مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۲ - تتمهٔ حکایت خرس و آن ابله کی بر وفای او اعتماد کرده بود خرس هم از اژدها چون وا رهید وآن کرم زان مرد مردانه بدید چون سگ اصحاب کهف آن خرس زار شد ملازم در پی آن بردبار آن مسلمان سر نهاد از خستگی خرس حارس گشت از دل بستگی آن یکی بگذشت و گفتش حال چیست ای برادر مر ترا این خرس کیست قصه وا گفت و حدیث اژدها گفت بر خرسی منه دل ابلها دوستی ابله بتر از دشمنیست او بهر حیله که دانی راندنیست گفت والله از حسودی گفت این ورنه خرسی چه نگری این مهر بین گفت مهر ابلهان عشوه ده است این حسودی من از مهرش به است هی بیا با من بران این خرس را خرس را مگزین مهل هم جنس را گفت رو رو کار خود کن ای حسود گفت کارم این بد و رزقت نبود من کم از خرسی نباشم ای شریف ترک او کن تا منت باشم حریف بر تو دل می لرزدم ز اندیشه ای با چنین خرسی مرو در بیشه ای این دلم هرگز نلرزید از گزاف نور حقست این نه دعوی و نه لاف مؤمنم ینظر بنور الله شده هان و هان بگریز ازین آتشکده این همه گفت و به گوشش در نرفت بدگمانی مرد سدیست زفت دست او بگرفت و دست از وی کشید گفت رفتم چون نه ای یار رشید گفت رو بر من تو غمخواره مباش بوالفضولا معرفت کمتر تراش باز گفتش من عدوی تو نیم لطف باشد گر بیابی در پیم گفت خوابستم مرا بگذار و رو گفت آخر یار را منقاد شو تا بخسپی در پناه عاقلی در جوار دوستی صاحب دلی در خیال افتاد مرد از جد او خشمگین شد زود گردانید رو کین مگر قصد من آمد خونیست یا طمع دارد گدا و تونیست یا گرو بستست با یاران بدین که بترساند مرا زین همنشین خود نیامد هیچ از خبث سرش یک گمان نیک اندر خاطرش ظن نیکش جملگی بر خرس بود او مگر مر خرس را هم جنس بود عاقلی را از سگی تهمت نهاد خرس را دانست اهل مهر و داد

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۱ - گفتن نابینای سایل کی دو کوری دارم بود کوری کو همی گفت الامان من دو کوری دارم ای اهل زمان پس دوباره رحمتم آرید هان چون دو کوری دارم و من در میان گفت یک کوریت می بینیم ما آن دگر کوری چه باشد وا نما گفت زشت آوازم و ناخوش نوا زشت آوازی و کوری شد دوتا بانگ زشتم مایه غم می شود مهر خلق از بانگ من کم می شود زشت آوازم بهر جا که رود مایه خشم و غم و کین می شود بر دو کوری رحم را دوتا کنید این چنین ناگنج را گنجا کنید زشتی آواز کم شد زین گله خلق شد بر وی برحمت یک دله کرد نیکو چون بگفت او راز را لطف آواز دلش آواز را وانک آواز دلش هم بد بود آن سه کوری دوری سرمد بود لیک وهابان که بی علت دهند بوک دستی بر سر زشتش نهند چونک آوازش خوش و مظلوم شد زو دل سنگین دلان چون موم شد ناله کافر چو زشتست و شهیق زان نمی گردد اجابت را رفیق اخسؤا بر زشت آواز آمدست کو ز خون خلق چون سگ بود مست چونک ناله خرس رحمت کش بود ناله ات نبود چنین ناخوش بود دان که با یوسف تو گرگی کرده ای یا ز خون بی گناهی خورده ای توبه کن وز خورده استفراغ کن ور جراحت کهنه شد رو داغ کن مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۲ - تتمهٔ حکایت خرس و آن ابله کی بر وفای او اعتماد کرده بود خرس هم از اژدها چون وا رهید وآن کرم زان مرد مردانه بدید چون سگ اصحاب کهف آن خرس زار شد ملازم در پی آن بردبار آن مسلمان سر نهاد از خستگی خرس حارس گشت از دل بستگی آن یکی بگذشت و گفتش حال چیست ای برادر مر ترا این خرس کیست قصه وا گفت و حدیث اژدها گفت بر خرسی منه دل ابلها دوستی ابله بتر از دشمنیست او بهر حیله که دانی راندنیست گفت والله از حسودی گفت این ورنه خرسی چه نگری این مهر بین گفت مهر ابلهان عشوه ده است این حسودی من از مهرش به است هی بیا با من بران این خرس را خرس را مگزین مهل هم جنس را گفت رو رو کار خود کن ای حسود گفت کارم این بد و رزقت نبود من کم از خرسی نباشم ای شریف ترک او کن تا منت باشم حریف بر تو دل می لرزدم ز اندیشه ای با چنین خرسی مرو در بیشه ای این دلم هرگز نلرزید از گزاف نور حقست این نه دعوی و نه لاف مؤمنم ینظر بنور الله شده هان و هان بگریز ازین آتشکده این همه گفت و به گوشش در نرفت بدگمانی مرد سدیست زفت دست او بگرفت و دست از وی کشید گفت رفتم چون نه ای یار رشید گفت رو بر من تو غمخواره مباش بوالفضولا معرفت کمتر تراش باز گفتش من عدوی تو نیم لطف باشد گر بیابی در پیم گفت خوابستم مرا بگذار و رو گفت آخر یار را منقاد شو تا بخسپی در پناه عاقلی در جوار دوستی صاحب دلی در خیال افتاد مرد از جد او خشمگین شد زود گردانید رو کین مگر قصد من آمد خونیست یا طمع دارد گدا و تونیست یا گرو بستست با یاران بدین که بترساند مرا زین همنشین خود نیامد هیچ از خبث سرش یک گمان نیک اندر خاطرش ظن نیکش جملگی بر خرس بود او مگر مر خرس را هم جنس بود عاقلی را از سگی تهمت نهاد خرس را دانست اهل مهر و داد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۳ - گفتن موسی علیه السلام گوساله‌پرست را کی «آن خیال‌اندیشی و حزم تو کجاست؟» گفت موسی با یکی مست خیال کای بداندیش از شقاوت وز ضلال صد گمانت بود در پیغامبریم با چنین برهان و این خلق کریم صد هزاران معجزه دیدی ز من صد خیالت می فزود و شک و ظن از خیال و وسوسه تنگ آمدی طعن بر پیغامبری ام می زدی گرد از دریا بر آوردم عیان تا رهیدیت از شر فرعونیان ز آسمان چل سال کاسه و خوان رسید وز دعاام جوی از سنگی دوید این و صد چندین و چندین گرم و سرد از تو ای سرد آن توهم کم نکرد بانگ زد گوساله ای از جادوی سجده کردی که خدای من توی آن توهمهات را سیلاب برد زیرکی باردت را خواب برد چون نبودی بدگمان در حق او چون نهادی سر چنان ای زشت خو چون خیالت نامد از تزویر او وز فساد سحر احمق گیر او سامریی خود که باشد ای سگان که خدایی بر تراشد در جهان چون درین تزویر او یک دل شدی وز همه اشکال ها عاطل شدی گاو می شاید خدایی را بلاف در رسولی ام تو چون کردی خلاف پیش گاوی سجده کردی از خری گشت عقلت صید سحر سامری چشم دزدیدی ز نور ذوالجلال اینت جهل وافر و عین ضلال شه بر آن عقل و گزینش که تراست چون تو کان جهل را کشتن سزاست گاو زرین بانگ کرد آخر چه گفت کاحمقان را این همه رغبت شکفت زان عجب تر دیده ایت از من بسی لیک حق را کی پذیرد هر خسی باطلان را چه رباید باطلی عاطلان را چه خوش آید عاطلی زانک هر جنسی رباید جنس خود گاو سوی شیر نر کی رو نهد گرگ بر یوسف کجا عشق آورد جز مگر از مکر تا او را خورد چون ز گرگی وا رهد محرم شود چون سگ کهف از بنی آدم شود چون ابوبکر از محمد برد بو گفت هذا لیس وجه کاذب چون نبد بوجهل از اصحاب درد دید صد شق قمر باور نکرد دردمندی کش ز بام افتاد طشت زو نهان کردیم حق پنهان نگشت وانک او جاهل بد از دردش بعید چند بنمودند و او آن را ندید آینه دل صاف باید تا درو وا شناسی صورت زشت از نکو

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۳ - گفتن موسی علیه السلام گوساله‌پرست را کی «آن خیال‌اندیشی و حزم تو کجاست؟» گفت موسی با یکی مست خیال کای بداندیش از شقاوت وز ضلال صد گمانت بود در پیغامبریم با چنین برهان و این خلق کریم صد هزاران معجزه دیدی ز من صد خیالت می فزود و شک و ظن از خیال و وسوسه تنگ آمدی طعن بر پیغامبری ام می زدی گرد از دریا بر آوردم عیان تا رهیدیت از شر فرعونیان ز آسمان چل سال کاسه و خوان رسید وز دعاام جوی از سنگی دوید این و صد چندین و چندین گرم و سرد از تو ای سرد آن توهم کم نکرد بانگ زد گوساله ای از جادوی سجده کردی که خدای من توی آن توهمهات را سیلاب برد زیرکی باردت را خواب برد چون نبودی بدگمان در حق او چون نهادی سر چنان ای زشت خو چون خیالت نامد از تزویر او وز فساد سحر احمق گیر او سامریی خود که باشد ای سگان که خدایی بر تراشد در جهان چون درین تزویر او یک دل شدی وز همه اشکال ها عاطل شدی گاو می شاید خدایی را بلاف در رسولی ام تو چون کردی خلاف پیش گاوی سجده کردی از خری گشت عقلت صید سحر سامری چشم دزدیدی ز نور ذوالجلال اینت جهل وافر و عین ضلال شه بر آن عقل و گزینش که تراست چون تو کان جهل را کشتن سزاست گاو زرین بانگ کرد آخر چه گفت کاحمقان را این همه رغبت شکفت زان عجب تر دیده ایت از من بسی لیک حق را کی پذیرد هر خسی باطلان را چه رباید باطلی عاطلان را چه خوش آید عاطلی زانک هر جنسی رباید جنس خود گاو سوی شیر نر کی رو نهد گرگ بر یوسف کجا عشق آورد جز مگر از مکر تا او را خورد چون ز گرگی وا رهد محرم شود چون سگ کهف از بنی آدم شود چون ابوبکر از محمد برد بو گفت هذا لیس وجه کاذب چون نبد بوجهل از اصحاب درد دید صد شق قمر باور نکرد دردمندی کش ز بام افتاد طشت زو نهان کردیم حق پنهان نگشت وانک او جاهل بد از دردش بعید چند بنمودند و او آن را ندید آینه دل صاف باید تا درو وا شناسی صورت زشت از نکو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۴ - ترک کردن آن مرد ناصح بعد از مبالغهٔ پند مغرور خرس را آن مسلمان ترک ابله کرد و تفت زیر لب لاحول گویان باز رفت گفت چون از جد و بندم وز جدال در دل او بیش می زاید خیال پس ره پند و نصیحت بسته شد امر اعرض عنهم پیوسته شد چون دوایت می فزاید درد پس قصه با طالب بگو بر خوان عبس چونک اعمی طالب حق آمدست بهر فقر او را نشاید سینه خست تو حریصی بر رشاد مهتران تا بیاموزند عام از سروران احمدا دیدی که قومی از ملوک مستمع گشتند گشتی خوش که بوک این رییسان یار دین گردند خوش بر عرب اینها سرند و بر حبش بگذرد این صیت از بصره و تبوک زانک الناس علی دین الملوک زین سبب تو از ضریر مهتدی رو بگردانیدی و تنگ آمدی کندرین فرصت کم افتد این مناخ تو ز یارانی و وقت تو فراخ مزدحم می گردیم در وقت تنگ این نصیحت می کنم نه از خشم و جنگ احمدا نزد خدا این یک ضریر بهتر از صد قیصرست و صد وزیر یاد الناس معادن هین بیار معدنی باشد فزون از صد هزار معدن لعل و عقیق مکتنس بهترست از صد هزاران کان مس احمدا اینجا ندارد مال سود سینه باید پر ز عشق و درد و دود اعمیی روشن دل آمد در مبند پند او را ده که حق اوست پند گر دو سه ابله ترا منکر شدند تلخ کی گردی چو هستی کان قند گر دو سه ابله ترا تهمت نهد حق برای تو گواهی می دهد گفت از اقرار عالم فارغم آنک حق باشد گواه او را چه غم گر خفاشی را ز خورشیدی خوریست آن دلیل آمد که آن خورشید نیست نفرت خفاشکان باشد دلیل که منم خورشید تابان جلیل گر گلابی را جعل راغب شود آن دلیل ناگلابی می کند گر شود قلبی خریدار محک در محکی اش در آید نقص و شک دزد شب خواهد نه روز این را بدان شب نیم روزم که تابم در جهان فارقم فاروقم و غلبیروار تا که که از من نمی یابد گذار آرد را پیدا کنم من از سبوس تا نمایم کین نقوشست آن نفوس من چو میزان خدایم در جهان وا نمایم هر سبک را از گران گاو را داند خدا گوساله ای خر خریداری و در خور کاله ای من نه گاوم تا که گوسالم خرد من نه خارم که اشتری از من چرد او گمان دارد که با من جور کرد بلک از آیینه من روفت گرد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۵ - تملق کردن دیوانه جالینوس را و ترسیدن جالینوس گفت جالینوس با اصحاب خود مر مرا تا آن فلان دارو دهد پس بدو گفت آن یکی ای ذو فنون این دوا خواهند از بهر جنون دور از عقل تو این دیگر مگو گفت در من کرد یک دیوانه رو ساعتی در روی من خوش بنگرید چشمکم زد آستین من درید گرنه جنسیت بدی در من ازو کی رخ آوردی به من آن زشت رو گر ندیدی جنس خود کی آمدی کی به غیر جنس خود را بر زدی چون دو کس بر هم زند بی هیچ شک در میانشان هست قدر مشترک کی پرد مرغی مگر با جنس خود صحبت ناجنس گورست و لحد

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۴ - ترک کردن آن مرد ناصح بعد از مبالغهٔ پند مغرور خرس را آن مسلمان ترک ابله کرد و تفت زیر لب لاحول گویان باز رفت گفت چون از جد و بندم وز جدال در دل او بیش می زاید خیال پس ره پند و نصیحت بسته شد امر اعرض عنهم پیوسته شد چون دوایت می فزاید درد پس قصه با طالب بگو بر خوان عبس چونک اعمی طالب حق آمدست بهر فقر او را نشاید سینه خست تو حریصی بر رشاد مهتران تا بیاموزند عام از سروران احمدا دیدی که قومی از ملوک مستمع گشتند گشتی خوش که بوک این رییسان یار دین گردند خوش بر عرب اینها سرند و بر حبش بگذرد این صیت از بصره و تبوک زانک الناس علی دین الملوک زین سبب تو از ضریر مهتدی رو بگردانیدی و تنگ آمدی کندرین فرصت کم افتد این مناخ تو ز یارانی و وقت تو فراخ مزدحم می گردیم در وقت تنگ این نصیحت می کنم نه از خشم و جنگ احمدا نزد خدا این یک ضریر بهتر از صد قیصرست و صد وزیر یاد الناس معادن هین بیار معدنی باشد فزون از صد هزار معدن لعل و عقیق مکتنس بهترست از صد هزاران کان مس احمدا اینجا ندارد مال سود سینه باید پر ز عشق و درد و دود اعمیی روشن دل آمد در مبند پند او را ده که حق اوست پند گر دو سه ابله ترا منکر شدند تلخ کی گردی چو هستی کان قند گر دو سه ابله ترا تهمت نهد حق برای تو گواهی می دهد گفت از اقرار عالم فارغم آنک حق باشد گواه او را چه غم گر خفاشی را ز خورشیدی خوریست آن دلیل آمد که آن خورشید نیست نفرت خفاشکان باشد دلیل که منم خورشید تابان جلیل گر گلابی را جعل راغب شود آن دلیل ناگلابی می کند گر شود قلبی خریدار محک در محکی اش در آید نقص و شک دزد شب خواهد نه روز این را بدان شب نیم روزم که تابم در جهان فارقم فاروقم و غلبیروار تا که که از من نمی یابد گذار آرد را پیدا کنم من از سبوس تا نمایم کین نقوشست آن نفوس من چو میزان خدایم در جهان وا نمایم هر سبک را از گران گاو را داند خدا گوساله ای خر خریداری و در خور کاله ای من نه گاوم تا که گوسالم خرد من نه خارم که اشتری از من چرد او گمان دارد که با من جور کرد بلک از آیینه من روفت گرد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۵ - تملق کردن دیوانه جالینوس را و ترسیدن جالینوس گفت جالینوس با اصحاب خود مر مرا تا آن فلان دارو دهد پس بدو گفت آن یکی ای ذو فنون این دوا خواهند از بهر جنون دور از عقل تو این دیگر مگو گفت در من کرد یک دیوانه رو ساعتی در روی من خوش بنگرید چشمکم زد آستین من درید گرنه جنسیت بدی در من ازو کی رخ آوردی به من آن زشت رو گر ندیدی جنس خود کی آمدی کی به غیر جنس خود را بر زدی چون دو کس بر هم زند بی هیچ شک در میانشان هست قدر مشترک کی پرد مرغی مگر با جنس خود صحبت ناجنس گورست و لحد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۶ - سبب پریدن و چرخیدن مرغی با مرغی کی جنس او نبود آن حکیمی گفت دیدم هم تکی در بیابان زاغ را با لکلکی در عجب ماندم بجستم حالشان تا چه قدر مشترک یابم نشان چون شدم نزدیک من حیران و دنگ خود بدیدم هر دوان بودند لنگ خاصه شه بازی که او عرشی بود با یکی جغدی که او فرشی بود آن یکی خورشید علیین بود وین دگر خفاش کز سجین بود آن یکی نوری ز هر عیبی بری وین یکی کوری گدای هر دری آن یکی ماهی که بر پروین زند وین یکی کرمی که در سرگین زید آن یکی یوسف رخی عیسی نفس وین یکی گرگی و یا خر با جرس آن یکی پران شده در لامکان وین یکی در کاهدان همچون سگان با زبان معنوی گل با جعل این همی گوید که ای گنده بغل گر گریزانی ز گلشن بی گمان هست آن نفرت کمال گلستان غیرت من بر سر تو دورباش می زند کای خس ازینجا دور باش ور بیامیزی تو با من ای دنی این گمان آید که از کان منی بلبلان را جای می زیبد چمن مر جعل را در چمین خوشتر وطن حق مرا چون از پلیدی پاک داشت چون سزد بر من پلیدی را گماشت یک رگم زیشان بد و آن را برید در من آن بدرگ کجا خواهد رسید یک نشان آدم آن بود از ازل که ملایک سر نهندش از محل یک نشان دیگر آنک آن بلیس ننهدش سر که منم شاه و رییس پس اگر ابلیس هم ساجد شدی او نبودی آدم او غیری بدی هم سجود هر ملک میزان اوست هم جحود آن عدو برهان اوست هم گواه اوست اقرار ملک هم گواه اوست کفران سگک مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۷ - تتمهٔ اعتماد آن مغرور بر تملق خرس شخص خفت و خرس می راندش مگس وز ستیز آمد مگس زو باز پس چند بارش راند از روی جوان آن مگس زو باز می آمد دوان خشمگین شد با مگس خرس و برفت بر گرفت از کوه سنگی سخت زفت سنگ آورد و مگس را دید باز بر رخ خفته گرفته جای و ساز بر گرفت آن آسیا سنگ و بزد بر مگس تا آن مگس وا پس خزد سنگ روی خفته را خشخاش کرد این مثل بر جمله عالم فاش کرد مهر ابله مهر خرس آمد یقین کین او مهرست و مهر اوست کین عهد او سستست و ویران و ضعیف گفت او زفت و وفای او نحیف گر خورد سوگند هم باور مکن بشکند سوگند مرد کژسخن چونک بی سوگند گفتش بد دروغ تو میفت از مکر و سوگندش به دوغ نفس او میرست و عقل او اسیر صد هزاران مصحفش خود خورده گیر چونک بی سوگند پیمان بشکند گر خورد سوگند هم آن بشکند زانک نفس آشفته تر گردد از آن که کنی بندش به سوگند گران چون اسیری بند بر حاکم نهد حاکم آن را بر درد بیرون جهد بر سرش کوبد ز خشم آن بند را می زند بر روی او سوگند را تو ز اوفوا بالعقودش دست شو احفظوا ایمانکم با او مگو وانک حق را ساخت در پیمان سند تن کند چون تار و گرد او تند

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۶ - سبب پریدن و چرخیدن مرغی با مرغی کی جنس او نبود آن حکیمی گفت دیدم هم تکی در بیابان زاغ را با لکلکی در عجب ماندم بجستم حالشان تا چه قدر مشترک یابم نشان چون شدم نزدیک من حیران و دنگ خود بدیدم هر دوان بودند لنگ خاصه شه بازی که او عرشی بود با یکی جغدی که او فرشی بود آن یکی خورشید علیین بود وین دگر خفاش کز سجین بود آن یکی نوری ز هر عیبی بری وین یکی کوری گدای هر دری آن یکی ماهی که بر پروین زند وین یکی کرمی که در سرگین زید آن یکی یوسف رخی عیسی نفس وین یکی گرگی و یا خر با جرس آن یکی پران شده در لامکان وین یکی در کاهدان همچون سگان با زبان معنوی گل با جعل این همی گوید که ای گنده بغل گر گریزانی ز گلشن بی گمان هست آن نفرت کمال گلستان غیرت من بر سر تو دورباش می زند کای خس ازینجا دور باش ور بیامیزی تو با من ای دنی این گمان آید که از کان منی بلبلان را جای می زیبد چمن مر جعل را در چمین خوشتر وطن حق مرا چون از پلیدی پاک داشت چون سزد بر من پلیدی را گماشت یک رگم زیشان بد و آن را برید در من آن بدرگ کجا خواهد رسید یک نشان آدم آن بود از ازل که ملایک سر نهندش از محل یک نشان دیگر آنک آن بلیس ننهدش سر که منم شاه و رییس پس اگر ابلیس هم ساجد شدی او نبودی آدم او غیری بدی هم سجود هر ملک میزان اوست هم جحود آن عدو برهان اوست هم گواه اوست اقرار ملک هم گواه اوست کفران سگک مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۷ - تتمهٔ اعتماد آن مغرور بر تملق خرس شخص خفت و خرس می راندش مگس وز ستیز آمد مگس زو باز پس چند بارش راند از روی جوان آن مگس زو باز می آمد دوان خشمگین شد با مگس خرس و برفت بر گرفت از کوه سنگی سخت زفت سنگ آورد و مگس را دید باز بر رخ خفته گرفته جای و ساز بر گرفت آن آسیا سنگ و بزد بر مگس تا آن مگس وا پس خزد سنگ روی خفته را خشخاش کرد این مثل بر جمله عالم فاش کرد مهر ابله مهر خرس آمد یقین کین او مهرست و مهر اوست کین عهد او سستست و ویران و ضعیف گفت او زفت و وفای او نحیف گر خورد سوگند هم باور مکن بشکند سوگند مرد کژسخن چونک بی سوگند گفتش بد دروغ تو میفت از مکر و سوگندش به دوغ نفس او میرست و عقل او اسیر صد هزاران مصحفش خود خورده گیر چونک بی سوگند پیمان بشکند گر خورد سوگند هم آن بشکند زانک نفس آشفته تر گردد از آن که کنی بندش به سوگند گران چون اسیری بند بر حاکم نهد حاکم آن را بر درد بیرون جهد بر سرش کوبد ز خشم آن بند را می زند بر روی او سوگند را تو ز اوفوا بالعقودش دست شو احفظوا ایمانکم با او مگو وانک حق را ساخت در پیمان سند تن کند چون تار و گرد او تند

%0
10 Bölüm