Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۶۵ - باز تقریر کردن معاویه با ابلیس مکر او را گفت امیر او را که اینها راستست لیک بخش تو ازینها کاستست صد هزاران را چو من تو ره زدی حفره کردی در خزینه آمدی آتشی از تو نسوزم چاره نیست کیست کز دست تو جامه ش پاره نیست طبعت ای آتش چو سوزانیدنیست تا نسوزانی تو چیزی چاره نیست لعنت این باشد که سوزانت کند اوستاد جمله دزدانت کند با خدا گفتی شنیدی روبرو من چه باشم پیش مکرت ای عدو معرفتهای تو چون بانگ صفیر بانگ مرغانست لیکن مرغ گیر صد هزاران مرغ را آن ره زدست مرغ غره کآشنایی آمدست در هوا چون بشنود بانگ صفیر از هوا آید شود اینجا اسیر قوم نوح از مکر تو در نوحه اند دل کباب و سینه شرحه شرحه اند عاد را تو باد دادی در جهان در فکندی در عذاب و اندهان از تو بود آن سنگسار قوم لوط در سیاهابه ز تو خوردند غوط مغز نمرود از تو آمد ریخته ای هزاران فتنه ها انگیخته عقل فرعون ذکی فیلسوف کور گشت از تو نیابید او وقوف بولهب هم از تو نااهلی شده بوالحکم هم از تو بوجهلی شده ای برین شطرنج بهر یاد را مات کرده صد هزار استاد را ای ز فرزین بندهای مشکلت سوخته دلها سیه گشته دلت بحر مکری تو خلایق قطره ای تو چو کوهی وین سلیمان ذره ای کی رهد از مکر تو ای مختصم غرق طوفانیم الا من عصم بس ستاره سعد از تو محترق بس سپاه و جمع از تو مفترق مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۶۶ - باز جواب گفتن ابلیس معاویه را گفت ابلیسش گشای این عقد را من محکم قلب را و نقد را امتحان شیر و کلبم کرد حق امتحان نقد و قلبم کرد حق قلب را من کی سیه رو کرده ام صیرفی ام قیمت او کرده ام نیکوان را رهنمایی می کنم شاخه های خشک را بر می کنم این علفها می نهم از بهر چیست تا پدید آید که حیوان جنس کیست گرگ از آهو چو زاید کودکی هست در گرگیش و آهویی شکی تو گیاه و استخوان پیشش بریز تا کدامین سو کند او گام تیز گر به سوی استخوان آید سگست ور گیا خواهد یقین آهو رگست قهر و لطفی جفت شد با همدگر زاد ازین هر دو جهانی خیر و شر تو گیاه و استخوان را عرضه کن قوت نفس و قوت جان را عرضه کن گر غذای نفس جوید ابترست ور غذای روح خواهد سرورست گر کند او خدمت تن هست خر ور رود در بحر جان یابد گهر گرچه این دو مختلف خیر و شرند لیک این هر دو به یک کار اندرند انبیا طاعات عرضه می کنند دشمنان شهوات عرضه می کنند نیک را چون بد کنم یزدان نیم داعیم من خالق ایشان نیم خوب را من زشت سازم رب نه ام زشت را و خوب را آیینه ام سوخت هندو آینه از درد را کین سیه رو می نماید مرد را گفت آیینه گناه از من نبود جرم او را نه که روی من زدود او مرا غماز کرد و راست گو تا بگویم زشت کو و خوب کو من گواهم بر گوا زندان کجاست اهل زندان نیستم ایزد گواست هر کجا بینم نهال میوه دار تربیتها می کنم من دایه وار هر کجا بینم درخت تلخ و خشک می برم من تا رهد از پشک مشک خشک گوید باغبان را کای فتی مر مرا چه می بری سر بی خطا باغبان گوید خمش ای زشت خو بس نباشد خشکی تو جرم تو خشک گوید راستم من کژ نیم تو چرا بی جرم می بری پیم باغبان گوید اگر مسعودیی کاشکی کژ بودیی تر بودیی جاذب آب حیاتی گشتیی اندر آب زندگی آغشتیی تخم تو بد بوده است و اصل تو با درخت خوش نبوده وصل تو شاخ تلخ ار با خوشی وصلت کند آن خوشی اندر نهادش بر زند

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۶۵ - باز تقریر کردن معاویه با ابلیس مکر او را گفت امیر او را که اینها راستست لیک بخش تو ازینها کاستست صد هزاران را چو من تو ره زدی حفره کردی در خزینه آمدی آتشی از تو نسوزم چاره نیست کیست کز دست تو جامه ش پاره نیست طبعت ای آتش چو سوزانیدنیست تا نسوزانی تو چیزی چاره نیست لعنت این باشد که سوزانت کند اوستاد جمله دزدانت کند با خدا گفتی شنیدی روبرو من چه باشم پیش مکرت ای عدو معرفتهای تو چون بانگ صفیر بانگ مرغانست لیکن مرغ گیر صد هزاران مرغ را آن ره زدست مرغ غره کآشنایی آمدست در هوا چون بشنود بانگ صفیر از هوا آید شود اینجا اسیر قوم نوح از مکر تو در نوحه اند دل کباب و سینه شرحه شرحه اند عاد را تو باد دادی در جهان در فکندی در عذاب و اندهان از تو بود آن سنگسار قوم لوط در سیاهابه ز تو خوردند غوط مغز نمرود از تو آمد ریخته ای هزاران فتنه ها انگیخته عقل فرعون ذکی فیلسوف کور گشت از تو نیابید او وقوف بولهب هم از تو نااهلی شده بوالحکم هم از تو بوجهلی شده ای برین شطرنج بهر یاد را مات کرده صد هزار استاد را ای ز فرزین بندهای مشکلت سوخته دلها سیه گشته دلت بحر مکری تو خلایق قطره ای تو چو کوهی وین سلیمان ذره ای کی رهد از مکر تو ای مختصم غرق طوفانیم الا من عصم بس ستاره سعد از تو محترق بس سپاه و جمع از تو مفترق مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۶۶ - باز جواب گفتن ابلیس معاویه را گفت ابلیسش گشای این عقد را من محکم قلب را و نقد را امتحان شیر و کلبم کرد حق امتحان نقد و قلبم کرد حق قلب را من کی سیه رو کرده ام صیرفی ام قیمت او کرده ام نیکوان را رهنمایی می کنم شاخه های خشک را بر می کنم این علفها می نهم از بهر چیست تا پدید آید که حیوان جنس کیست گرگ از آهو چو زاید کودکی هست در گرگیش و آهویی شکی تو گیاه و استخوان پیشش بریز تا کدامین سو کند او گام تیز گر به سوی استخوان آید سگست ور گیا خواهد یقین آهو رگست قهر و لطفی جفت شد با همدگر زاد ازین هر دو جهانی خیر و شر تو گیاه و استخوان را عرضه کن قوت نفس و قوت جان را عرضه کن گر غذای نفس جوید ابترست ور غذای روح خواهد سرورست گر کند او خدمت تن هست خر ور رود در بحر جان یابد گهر گرچه این دو مختلف خیر و شرند لیک این هر دو به یک کار اندرند انبیا طاعات عرضه می کنند دشمنان شهوات عرضه می کنند نیک را چون بد کنم یزدان نیم داعیم من خالق ایشان نیم خوب را من زشت سازم رب نه ام زشت را و خوب را آیینه ام سوخت هندو آینه از درد را کین سیه رو می نماید مرد را گفت آیینه گناه از من نبود جرم او را نه که روی من زدود او مرا غماز کرد و راست گو تا بگویم زشت کو و خوب کو من گواهم بر گوا زندان کجاست اهل زندان نیستم ایزد گواست هر کجا بینم نهال میوه دار تربیتها می کنم من دایه وار هر کجا بینم درخت تلخ و خشک می برم من تا رهد از پشک مشک خشک گوید باغبان را کای فتی مر مرا چه می بری سر بی خطا باغبان گوید خمش ای زشت خو بس نباشد خشکی تو جرم تو خشک گوید راستم من کژ نیم تو چرا بی جرم می بری پیم باغبان گوید اگر مسعودیی کاشکی کژ بودیی تر بودیی جاذب آب حیاتی گشتیی اندر آب زندگی آغشتیی تخم تو بد بوده است و اصل تو با درخت خوش نبوده وصل تو شاخ تلخ ار با خوشی وصلت کند آن خوشی اندر نهادش بر زند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۶۷ - عنف کردن معاویه با ابلیس گفت امیر ای راه زن حجت مگو مر تو را ره نیست در من ره مجو ره زنی و من غریب و تاجرم هر لباساتی که آری کی خرم گرد رخت من مگرد از کافری تو نه ای رخت کسی را مشتری مشتری نبود کسی را راه زن ور نماید مشتری مکرست و فن تا چه دارد این حسود اندر کدو ای خدا فریاد ما را زین عدو گر یکی فصلی دگر در من دمد در رباید از من این ره زن نمد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۶۸ - نالیدن معاویه به حضرت حق تعالی از ابلیس و نصرت خواستن این حدیثش همچو دودست ای اله دست گیر ار نه گلیمم شد سیاه من به حجت بر نیایم با بلیس کوست فتنه هر شریف و هر خسیس آدمی کو علم الاسما بگست در تک چون برق این سگ بی تکست از بهشت انداختش بر روی خاک چون سمک در شست او شد از سماک نوحه انا ظلمنا می زدی نیست دستان و فسونش را حدی اندرون هر حدیث او شرست صد هزاران سحر در وی مضمرست مردی مردان ببندد در نفس در زن و در مرد افروزد هوس ای بلیس خلق سوز فتنه جو بر چیم بیدار کردی راست گو مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۶۹ - باز تقریر ابلیس تلبیس خود را گفت هر مردی که باشد بد گمان نشنود او راست را با صد نشان هر درونی که خیال اندیش شد چون دلیل آری خیالش بیش شد چون سخن در وی رود علت شود تیغ غازی دزد را آلت شود پس جواب او سکوت است و سکون هست با ابله سخن گفتن جنون تو ز من با حق چه نالی ای سلیم تو بنال از شر آن نفس لییم تو خوری حلوا تو را دنبل شود تب بگیرد طبع تو مختل شود بی گنه لعنت کنی ابلیس را چون نبینی از خود آن تلبیس را نیست از ابلیس از تست ای غوی که چو روبه سوی دنبه می روی چونک در سبزه ببینی دنبه ها دام باشد این ندانی تو چرا زان ندانی کت ز دانش دور کرد میل دنبه چشم و عقلت کور کرد حبک الاشیاء یعمیک یصم نفسک السودا جنت لا تختصم تو گنه بر من منه کژ کژ مبین من ز بد بیزارم و از حرص و کین من بدی کردم پشیمانم هنوز انتظارم تا دیم گردد تموز متهم گشتم میان خلق من فعل خود بر من نهد هر مرد و زن گرگ بیچاره اگرچه گرسنه ست متهم باشد که او در طنطنه ست از ضعیفی چون نتواند راه رفت خلق گوید تخمه ست از لوت زفت

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۶۷ - عنف کردن معاویه با ابلیس گفت امیر ای راه زن حجت مگو مر تو را ره نیست در من ره مجو ره زنی و من غریب و تاجرم هر لباساتی که آری کی خرم گرد رخت من مگرد از کافری تو نه ای رخت کسی را مشتری مشتری نبود کسی را راه زن ور نماید مشتری مکرست و فن تا چه دارد این حسود اندر کدو ای خدا فریاد ما را زین عدو گر یکی فصلی دگر در من دمد در رباید از من این ره زن نمد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۶۸ - نالیدن معاویه به حضرت حق تعالی از ابلیس و نصرت خواستن این حدیثش همچو دودست ای اله دست گیر ار نه گلیمم شد سیاه من به حجت بر نیایم با بلیس کوست فتنه هر شریف و هر خسیس آدمی کو علم الاسما بگست در تک چون برق این سگ بی تکست از بهشت انداختش بر روی خاک چون سمک در شست او شد از سماک نوحه انا ظلمنا می زدی نیست دستان و فسونش را حدی اندرون هر حدیث او شرست صد هزاران سحر در وی مضمرست مردی مردان ببندد در نفس در زن و در مرد افروزد هوس ای بلیس خلق سوز فتنه جو بر چیم بیدار کردی راست گو مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۶۹ - باز تقریر ابلیس تلبیس خود را گفت هر مردی که باشد بد گمان نشنود او راست را با صد نشان هر درونی که خیال اندیش شد چون دلیل آری خیالش بیش شد چون سخن در وی رود علت شود تیغ غازی دزد را آلت شود پس جواب او سکوت است و سکون هست با ابله سخن گفتن جنون تو ز من با حق چه نالی ای سلیم تو بنال از شر آن نفس لییم تو خوری حلوا تو را دنبل شود تب بگیرد طبع تو مختل شود بی گنه لعنت کنی ابلیس را چون نبینی از خود آن تلبیس را نیست از ابلیس از تست ای غوی که چو روبه سوی دنبه می روی چونک در سبزه ببینی دنبه ها دام باشد این ندانی تو چرا زان ندانی کت ز دانش دور کرد میل دنبه چشم و عقلت کور کرد حبک الاشیاء یعمیک یصم نفسک السودا جنت لا تختصم تو گنه بر من منه کژ کژ مبین من ز بد بیزارم و از حرص و کین من بدی کردم پشیمانم هنوز انتظارم تا دیم گردد تموز متهم گشتم میان خلق من فعل خود بر من نهد هر مرد و زن گرگ بیچاره اگرچه گرسنه ست متهم باشد که او در طنطنه ست از ضعیفی چون نتواند راه رفت خلق گوید تخمه ست از لوت زفت

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۰ - باز الحاح کردن معاویه ابلیس را گفت غیر راستی نرهاندت داد سوی راستی می خواندت راست گو تا وا رهی از چنگ من مکر ننشاند غبار جنگ من گفت چون دانی دروغ و راست را ای خیال اندیش پر اندیشه ها گفت پیغامبر نشانی داده است قلب و نیکو را محک بنهاده است گفته است الکذب ریب فی القلوب گفت الصدق طمانین طروب دل نیارامد ز گفتار دروغ آب و روغن هیچ نفروزد فروغ در حدیث راست آرام دلست راستیها دانه دام دلست دل مگر رنجور باشد بد دهان که نداند چاشنی این و آن چون شود از رنج و علت دل سلیم طعم کذب و راست را باشد علیم حرص آدم چون سوی گندم فزود از دل آدم سلیمی را ربود پس دروغ و عشوه ات را گوش کرد غره گشت و زهر قاتل نوش کرد کزدم از گندم ندانست آن نفس می پرد تمییز از مست هوس خلق مست آرزواند و هوا زان پذیرااند دستان تو را هر که خود را از هوا خو باز کرد چشم خود را آشنای راز کرد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۱ - شکایت قاضی از آفت قضا و جواب گفتن نایب او را قاضیی بنشاندند و می گریست گفت نایب قاضیا گریه ز چیست این نه وقت گریه و فریاد تست وقت شادی و مبارک باد تست گفت اه چون حکم راند بی دلی در میان آن دو عالم جاهلی آن دو خصم از واقعه خود واقفند قاضی مسکین چه داند زان دو بند جاهلست و غافلست از حالشان چون رود در خونشان و مالشان گفت خصمان عالم اند و علتی جاهلی تو لیک شمع ملتی زانک تو علت نداری در میان آن فراغت هست نور دیدگان وان دو عالم را غرضشان کور کرد علمشان را علت اندر گور کرد جهل را بی علتی عالم کند علم را علت کژ و ظالم کند تا تو رشوت نستدی بیننده ای چون طمع کردی ضریر و بنده ای از هوا من خوی را وا کرده ام لقمه های شهوتی کم خورده ام چاشنی گیر دلم شد با فروغ راست را داند حقیقت از دروغ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۲ - به اقرار آوردن معاویه ابلیس را تو چرا بیدار کردی مر مرا دشمن بیداریی تو ای دغا همچو خشخاشی همه خواب آوری همچو خمری عقل و دانش را بری چارمیخت کرده ام هین راست گو راست را دانم تو حیلتها مجو من ز هر کس آن طمع دارم که او صاحب آن باشد اندر طبع و خو من ز سرکه می نجویم شکری مر مخنث را نگیرم لشکری همچو گبران من نجویم از بتی کو بود حق یا خود از حق آیتی من ز سرگین می نجویم بوی مشک من در آب جو نجویم خشت خشک من ز شیطان این نجویم کوست غیر کو مرا بیدار گرداند بخیر گفت بسیار آن بلیس از مکر و غدر میر ازو نشنید کرد استیز و صبر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۳ - راست گفتن ابلیس ضمیر خود را به معاویه از بن دندان بگفتش بهر آن کردمت بیدار می دان ای فلان تا رسی اندر جماعت در نماز از پی پیغامبر دولت فراز گر نماز از وقت رفتی مر تو را این جهان تاریک گشتی بی ضیا از غبین و درد رفتی اشکها از دو چشم تو مثال مشکها ذوق دارد هر کسی در طاعتی لاجرم نشکیبد از وی ساعتی آن غبین و درد بودی صد نماز کو نماز و کو فروغ آن نیاز

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۰ - باز الحاح کردن معاویه ابلیس را گفت غیر راستی نرهاندت داد سوی راستی می خواندت راست گو تا وا رهی از چنگ من مکر ننشاند غبار جنگ من گفت چون دانی دروغ و راست را ای خیال اندیش پر اندیشه ها گفت پیغامبر نشانی داده است قلب و نیکو را محک بنهاده است گفته است الکذب ریب فی القلوب گفت الصدق طمانین طروب دل نیارامد ز گفتار دروغ آب و روغن هیچ نفروزد فروغ در حدیث راست آرام دلست راستیها دانه دام دلست دل مگر رنجور باشد بد دهان که نداند چاشنی این و آن چون شود از رنج و علت دل سلیم طعم کذب و راست را باشد علیم حرص آدم چون سوی گندم فزود از دل آدم سلیمی را ربود پس دروغ و عشوه ات را گوش کرد غره گشت و زهر قاتل نوش کرد کزدم از گندم ندانست آن نفس می پرد تمییز از مست هوس خلق مست آرزواند و هوا زان پذیرااند دستان تو را هر که خود را از هوا خو باز کرد چشم خود را آشنای راز کرد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۱ - شکایت قاضی از آفت قضا و جواب گفتن نایب او را قاضیی بنشاندند و می گریست گفت نایب قاضیا گریه ز چیست این نه وقت گریه و فریاد تست وقت شادی و مبارک باد تست گفت اه چون حکم راند بی دلی در میان آن دو عالم جاهلی آن دو خصم از واقعه خود واقفند قاضی مسکین چه داند زان دو بند جاهلست و غافلست از حالشان چون رود در خونشان و مالشان گفت خصمان عالم اند و علتی جاهلی تو لیک شمع ملتی زانک تو علت نداری در میان آن فراغت هست نور دیدگان وان دو عالم را غرضشان کور کرد علمشان را علت اندر گور کرد جهل را بی علتی عالم کند علم را علت کژ و ظالم کند تا تو رشوت نستدی بیننده ای چون طمع کردی ضریر و بنده ای از هوا من خوی را وا کرده ام لقمه های شهوتی کم خورده ام چاشنی گیر دلم شد با فروغ راست را داند حقیقت از دروغ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۲ - به اقرار آوردن معاویه ابلیس را تو چرا بیدار کردی مر مرا دشمن بیداریی تو ای دغا همچو خشخاشی همه خواب آوری همچو خمری عقل و دانش را بری چارمیخت کرده ام هین راست گو راست را دانم تو حیلتها مجو من ز هر کس آن طمع دارم که او صاحب آن باشد اندر طبع و خو من ز سرکه می نجویم شکری مر مخنث را نگیرم لشکری همچو گبران من نجویم از بتی کو بود حق یا خود از حق آیتی من ز سرگین می نجویم بوی مشک من در آب جو نجویم خشت خشک من ز شیطان این نجویم کوست غیر کو مرا بیدار گرداند بخیر گفت بسیار آن بلیس از مکر و غدر میر ازو نشنید کرد استیز و صبر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۳ - راست گفتن ابلیس ضمیر خود را به معاویه از بن دندان بگفتش بهر آن کردمت بیدار می دان ای فلان تا رسی اندر جماعت در نماز از پی پیغامبر دولت فراز گر نماز از وقت رفتی مر تو را این جهان تاریک گشتی بی ضیا از غبین و درد رفتی اشکها از دو چشم تو مثال مشکها ذوق دارد هر کسی در طاعتی لاجرم نشکیبد از وی ساعتی آن غبین و درد بودی صد نماز کو نماز و کو فروغ آن نیاز

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۴ - فضیلت حسرت خوردن آن مخلص بر فوت نماز جماعت آن یکی می رفت در مسجد درون مردم از مسجد همی آمد برون گشت پرسان که جماعت را چه بود که ز مسجد می برون آیند زود آن یکی گفتش که پیغامبر نماز با جماعت کرد و فارغ شد ز راز تو کجا در می روی ای مرد خام چونک پیغامبر بدادست السلام گفت آه و دود از آن اه شد برون آه او می داد از دل بوی خون آن یکی گفتا بده آن آه را وین نماز من تو را بادا عطا گفت دادم آه و پذرفتم نماز او ستد آن آه را با صد نیاز شب بخواب اندر بگفتش هاتفی که خریدی آب حیوان و شفا حرمت این اختیار و این دخول شد نماز جمله خلقان قبول مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۵ - تتمهٔ اقرار ابلیس به معاویه مکر خود را پس عزازیلش بگفت ای میر راد مکر خود اندر میان باید نهاد گر نمازت فوت می شد آن زمان می زدی از درد دل آه و فغان آن تاسف و آن فغان و آن نیاز درگذشتی از دو صد ذکر و نماز من تو را بیدار کردم از نهیب تا نسوزاند چنان آهی حجاب تا چنان آهی نباشد مر تو را تا بدان راهی نباشد مر تو را من حسودم از حسد کردم چنین من عدوم کار من مکرست و کین گفت اکنون راست گفتی صادقی از تو این آید تو این را لایقی عنکبوتی تو مگس داری شکار من نیم ای سگ مگس زحمت میار باز اسپیدم شکارم شه کند عنکبوتی کی بگرد ما تند رو مگس می گیر تا توانی هلا سوی دوغی زن مگسها را صلا ور بخوانی تو به سوی انگبین هم دروغ و دوغ باشد آن یقین تو مرا بیدار کردی خواب بود تو نمودی کشتی آن گرداب بود تو مرا در خیر زان می خواندی تا مرا از خیر بهتر راندی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۶ - فوت شدن دزد به آواز دادن آن شخص صاحب‌خانه را که نزدیک آمده بود که دزد را دریابد و بگیرد این بدان ماند که شخصی دزد دید در وثاق اندر پی او می دوید تا دو سه میدان دوید اندر پیش تا در افکند آن تعب اندر خویش اندر آن حمله که نزدیک آمدش تا بدو اندر جهد در یابدش دزد دیگر بانگ کردش که بیا تا ببینی این علامات بلا زود باش و باز گرد ای مرد کار تا ببینی حال اینجا زار زار گفت باشد کان طرف دزدی بود گر نگردم زود این بر من رود در زن و فرزند من دستی زند بستن این دزد سودم کی کند این مسلمان از کرم می خواندم گر نگردم زود پیش آید ندم بر امید شفقت آن نیکخواه دزد را بگذاشت باز آمد به راه گفت ای یار نکو احوال چیست این فغان و بانگ تو از دست کیست گفت اینک بین نشان پای دزد این طرف رفتست دزد زن بمزد نک نشان پای دزد قلتبان در پی او رو بدین نقش و نشان گفت ای ابله چه می گویی مرا من گرفته بودم آخر مر ورا دزد را از بانگ تو بگذاشتم من تو خر را آدمی پنداشتم این چه ژاژست و چه هرزه ای فلان من حقیقت یافتم چه بود نشان گفت من از حق نشانت می دهم این نشانست از حقیقت آگهم گفت طراری تو یا خود ابلهی بلک تو دزدی و زین حال آگهی خصم خود را می کشیدم من کشان تو رهانیدی ورا کاینک نشان تو جهت گو من برونم از جهات در وصال آیات کو یا بینات صنع بیند مرد محجوب از صفات در صفات آنست کو گم کرد ذات واصلان چون غرق ذات اند ای پسر کی کنند اندر صفات او نظر چونک اندر قعر جو باشد سرت کی به رنگ آب افتد منظرت ور به رنگ آب باز آیی ز قعر پس پلاسی بستدی دادی تو شعر طاعت عامه گناه خاصگان وصلت عامه حجاب خاص دان مر وزیری را کند شه محتسب شه عدو او بود نبود محب هم گناهی کرده باشد آن وزیر بی سبب نبود تغیر ناگزیر آنک ز اول محتسب بد خود ورا بخت و روزی آن بدست از ابتدا لیک آنک اول وزیر شه بدست محتسب کردن سبب فعل بدست چون تو را شه ز آستانه پیش خواند باز سوی آستانه باز راند تو یقین می دان که جرمی کرده ای جبر را از جهل پیش آورده ای که مرا روزی و قسمت این بدست پس چرا دی بودت آن دولت به دست قسمت خود خود بریدی تو ز جهل قسمت خود را فزاید مرد اهل

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۴ - فضیلت حسرت خوردن آن مخلص بر فوت نماز جماعت آن یکی می رفت در مسجد درون مردم از مسجد همی آمد برون گشت پرسان که جماعت را چه بود که ز مسجد می برون آیند زود آن یکی گفتش که پیغامبر نماز با جماعت کرد و فارغ شد ز راز تو کجا در می روی ای مرد خام چونک پیغامبر بدادست السلام گفت آه و دود از آن اه شد برون آه او می داد از دل بوی خون آن یکی گفتا بده آن آه را وین نماز من تو را بادا عطا گفت دادم آه و پذرفتم نماز او ستد آن آه را با صد نیاز شب بخواب اندر بگفتش هاتفی که خریدی آب حیوان و شفا حرمت این اختیار و این دخول شد نماز جمله خلقان قبول مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۵ - تتمهٔ اقرار ابلیس به معاویه مکر خود را پس عزازیلش بگفت ای میر راد مکر خود اندر میان باید نهاد گر نمازت فوت می شد آن زمان می زدی از درد دل آه و فغان آن تاسف و آن فغان و آن نیاز درگذشتی از دو صد ذکر و نماز من تو را بیدار کردم از نهیب تا نسوزاند چنان آهی حجاب تا چنان آهی نباشد مر تو را تا بدان راهی نباشد مر تو را من حسودم از حسد کردم چنین من عدوم کار من مکرست و کین گفت اکنون راست گفتی صادقی از تو این آید تو این را لایقی عنکبوتی تو مگس داری شکار من نیم ای سگ مگس زحمت میار باز اسپیدم شکارم شه کند عنکبوتی کی بگرد ما تند رو مگس می گیر تا توانی هلا سوی دوغی زن مگسها را صلا ور بخوانی تو به سوی انگبین هم دروغ و دوغ باشد آن یقین تو مرا بیدار کردی خواب بود تو نمودی کشتی آن گرداب بود تو مرا در خیر زان می خواندی تا مرا از خیر بهتر راندی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۶ - فوت شدن دزد به آواز دادن آن شخص صاحب‌خانه را که نزدیک آمده بود که دزد را دریابد و بگیرد این بدان ماند که شخصی دزد دید در وثاق اندر پی او می دوید تا دو سه میدان دوید اندر پیش تا در افکند آن تعب اندر خویش اندر آن حمله که نزدیک آمدش تا بدو اندر جهد در یابدش دزد دیگر بانگ کردش که بیا تا ببینی این علامات بلا زود باش و باز گرد ای مرد کار تا ببینی حال اینجا زار زار گفت باشد کان طرف دزدی بود گر نگردم زود این بر من رود در زن و فرزند من دستی زند بستن این دزد سودم کی کند این مسلمان از کرم می خواندم گر نگردم زود پیش آید ندم بر امید شفقت آن نیکخواه دزد را بگذاشت باز آمد به راه گفت ای یار نکو احوال چیست این فغان و بانگ تو از دست کیست گفت اینک بین نشان پای دزد این طرف رفتست دزد زن بمزد نک نشان پای دزد قلتبان در پی او رو بدین نقش و نشان گفت ای ابله چه می گویی مرا من گرفته بودم آخر مر ورا دزد را از بانگ تو بگذاشتم من تو خر را آدمی پنداشتم این چه ژاژست و چه هرزه ای فلان من حقیقت یافتم چه بود نشان گفت من از حق نشانت می دهم این نشانست از حقیقت آگهم گفت طراری تو یا خود ابلهی بلک تو دزدی و زین حال آگهی خصم خود را می کشیدم من کشان تو رهانیدی ورا کاینک نشان تو جهت گو من برونم از جهات در وصال آیات کو یا بینات صنع بیند مرد محجوب از صفات در صفات آنست کو گم کرد ذات واصلان چون غرق ذات اند ای پسر کی کنند اندر صفات او نظر چونک اندر قعر جو باشد سرت کی به رنگ آب افتد منظرت ور به رنگ آب باز آیی ز قعر پس پلاسی بستدی دادی تو شعر طاعت عامه گناه خاصگان وصلت عامه حجاب خاص دان مر وزیری را کند شه محتسب شه عدو او بود نبود محب هم گناهی کرده باشد آن وزیر بی سبب نبود تغیر ناگزیر آنک ز اول محتسب بد خود ورا بخت و روزی آن بدست از ابتدا لیک آنک اول وزیر شه بدست محتسب کردن سبب فعل بدست چون تو را شه ز آستانه پیش خواند باز سوی آستانه باز راند تو یقین می دان که جرمی کرده ای جبر را از جهل پیش آورده ای که مرا روزی و قسمت این بدست پس چرا دی بودت آن دولت به دست قسمت خود خود بریدی تو ز جهل قسمت خود را فزاید مرد اهل

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۷ - قصهٔ منافقان و مسجد ضرار ساختن ایشان یک مثال دیگر اندر کژروی شاید ار از نقل قرآن بشنوی این چنین کژ بازیی در جفت و طاق با نبی می باختند اهل نفاق کز برای عز دین احمدی مسجدی سازیم و بود آن مرتدی این چنین کژ بازیی می باختند مسجدی جز مسجد او ساختند سقف و فرش و قبه اش آراسته لیک تفریق جماعت خواسته نزد پیغامبر به لابه آمدند همچو اشتر پیش او زانو زدند کای رسول حق برای محسنی سوی آن مسجد قدم رنجه کنی تا مبارک گردد از اقدام تو تا قیامت تازه بادا نام تو مسجد روز گلست و روز ابر مسجد روز ضرورت وقت فقر تا غریبی یابد آنجا خیر و جا تا فراوان گردد این خدمت سرا تا شعار دین شود بسیار و پر زانک با یاران شود خوش کار مر ساعتی آن جایگه تشریف ده تزکیه مان کن ز ما تعریف ده مسجد و اصحاب مسجد را نواز تو مهی ما شب دمی با ما بساز تا شود شب از جمالت همچو روز ای جمالت آفتاب جان فروز ای دریغا کان سخن از دل بدی تا مراد آن نفر حاصل شدی لطف کاید بی دل و جان در زبان همچو سبزه تون بود ای دوستان هم ز دورش بنگر و اندر گذر خوردن و بو را نشاید ای پسر سوی لطف بی وفایان هین مرو کان پل ویران بود نیکو شنو گر قدم را جاهلی بر وی زند بشکند پل و آن قدم را بشکند هر کجا لشکر شکسته می شود از دو سه سست مخنث می بود در صف آید با سلاح او مردوار دل برو بنهند کاینک یار غار رو بگرداند چو بیند زخم را رفتن او بشکند پشت تو را این درازست و فراوان می شود وآنچ مقصودست پنهان می شود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۸ - فریفتن منافقان پیغامبر را علیه السلام تا به مسجد ضرارش برند بر رسول حق فسونها خواندند رخش دستان و حیل می راندند آن رسول مهربان رحم کیش جز تبسم جز بلی ناورد پیش شکرهای آن جماعت یاد کرد در اجابت قاصدان را شاد کرد می نمود آن مکر ایشان پیش او یک به یک زان سان که اندر شیر مو موی را نادیده می کرد آن لطیف شیر را شاباش می گفت آن ظریف صد هزاران موی مکر و دمدمه چشم خوابانید آن دم زان همه راست می فرمود آن بحر کرم بر شما من از شما مشفق ترم من نشسته بر کنار آتشی با فروغ و شعله بس ناخوشی همچو پروانه شما آن سو دوان هر دو دست من شده پروانه ران چون بر آن شد تا روان گردد رسول غیرت حق بانگ زد مشنو ز غول کاین خبیثان مکر و حیلت کرده اند جمله مقلوبست آنچ آورده اند قصد ایشان جز سیه رویی نبود خیر دین کی جست ترسا و جهود مسجدی بر جسر دوزخ ساختند با خدا نرد دغاها باختند قصدشان تفریق اصحاب رسول فضل حق را کی شناسد هر فضول تا جهودی را ز شام اینجا کشند که به وعظ او جهودان سرخوشند گفت پیغامبر که آری لیک ما بر سر راهیم و بر عزم غزا زین سفر چون باز گردم آنگهان سوی آن مسجد روان گردم روان دفعشان گفت و به سوی غزو تاخت با دغایان از دغا نردی بباخت چون بیامد از غزا باز آمدند چنگ اندر وعده ماضی زدند گفت حقش ای پیمبر فاش گو عذر را ور جنگ باشد باش گو گفتشان بس بد درون و دشمنید تا نگویم رازهاتان تن زنید چون نشانی چند از اسرارشان در بیان آورد بد شد کارشان قاصدان زو باز گشتند آن زمان حاش لله حاش لله دم زنان هر منافق مصحفی زیر بغل سوی پیغامبر بیاورد از دغل بهر سوگندان که ایمان جنتی ست زانک سوگند آن کژان را سنتی ست چون ندارد مرد کژ در دین وفا هر زمانی بشکند سوگند را راستان را حاجت سوگند نیست زانک ایشان را دو چشم روشنی ست نقض میثاق و عهود از احمقی ست حفظ ایمان و وفا کار تقی ست گفت پیغامبر که سوگند شما راست گیرم یا که سوگند خدا باز سوگندی دگر خوردند قوم مصحف اندر دست و بر لب مهر صوم که به حق این کلام پاک راست کان بنای مسجد از بهر خداست اندر آنجا هیچ حیله و مکر نیست اندر آنجا ذکر و صدق و یاربی ست گفت پیغامبر که آواز خدا می رسد در گوش من همچون صدا مهر بر گوش شما بنهاد حق تا به آواز خدا نارد سبق نک صریح آواز حق می آیدم همچو صاف از درد می پالایدم همچنانکه موسی از سوی درخت بانگ حق بشنید کای مسعودبخت از درخت انی انا الله می شنید با کلام انوار می آمد پدید چون ز نور وحی در می ماندند باز نو سوگندها می خواندند چون خدا سوگند را خواند سپر کی نهد اسپر ز کف پیگارگر باز پیغامبر به تکذیب صریح قد کذبتم گفت با ایشان فصیح

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۷ - قصهٔ منافقان و مسجد ضرار ساختن ایشان یک مثال دیگر اندر کژروی شاید ار از نقل قرآن بشنوی این چنین کژ بازیی در جفت و طاق با نبی می باختند اهل نفاق کز برای عز دین احمدی مسجدی سازیم و بود آن مرتدی این چنین کژ بازیی می باختند مسجدی جز مسجد او ساختند سقف و فرش و قبه اش آراسته لیک تفریق جماعت خواسته نزد پیغامبر به لابه آمدند همچو اشتر پیش او زانو زدند کای رسول حق برای محسنی سوی آن مسجد قدم رنجه کنی تا مبارک گردد از اقدام تو تا قیامت تازه بادا نام تو مسجد روز گلست و روز ابر مسجد روز ضرورت وقت فقر تا غریبی یابد آنجا خیر و جا تا فراوان گردد این خدمت سرا تا شعار دین شود بسیار و پر زانک با یاران شود خوش کار مر ساعتی آن جایگه تشریف ده تزکیه مان کن ز ما تعریف ده مسجد و اصحاب مسجد را نواز تو مهی ما شب دمی با ما بساز تا شود شب از جمالت همچو روز ای جمالت آفتاب جان فروز ای دریغا کان سخن از دل بدی تا مراد آن نفر حاصل شدی لطف کاید بی دل و جان در زبان همچو سبزه تون بود ای دوستان هم ز دورش بنگر و اندر گذر خوردن و بو را نشاید ای پسر سوی لطف بی وفایان هین مرو کان پل ویران بود نیکو شنو گر قدم را جاهلی بر وی زند بشکند پل و آن قدم را بشکند هر کجا لشکر شکسته می شود از دو سه سست مخنث می بود در صف آید با سلاح او مردوار دل برو بنهند کاینک یار غار رو بگرداند چو بیند زخم را رفتن او بشکند پشت تو را این درازست و فراوان می شود وآنچ مقصودست پنهان می شود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۸ - فریفتن منافقان پیغامبر را علیه السلام تا به مسجد ضرارش برند بر رسول حق فسونها خواندند رخش دستان و حیل می راندند آن رسول مهربان رحم کیش جز تبسم جز بلی ناورد پیش شکرهای آن جماعت یاد کرد در اجابت قاصدان را شاد کرد می نمود آن مکر ایشان پیش او یک به یک زان سان که اندر شیر مو موی را نادیده می کرد آن لطیف شیر را شاباش می گفت آن ظریف صد هزاران موی مکر و دمدمه چشم خوابانید آن دم زان همه راست می فرمود آن بحر کرم بر شما من از شما مشفق ترم من نشسته بر کنار آتشی با فروغ و شعله بس ناخوشی همچو پروانه شما آن سو دوان هر دو دست من شده پروانه ران چون بر آن شد تا روان گردد رسول غیرت حق بانگ زد مشنو ز غول کاین خبیثان مکر و حیلت کرده اند جمله مقلوبست آنچ آورده اند قصد ایشان جز سیه رویی نبود خیر دین کی جست ترسا و جهود مسجدی بر جسر دوزخ ساختند با خدا نرد دغاها باختند قصدشان تفریق اصحاب رسول فضل حق را کی شناسد هر فضول تا جهودی را ز شام اینجا کشند که به وعظ او جهودان سرخوشند گفت پیغامبر که آری لیک ما بر سر راهیم و بر عزم غزا زین سفر چون باز گردم آنگهان سوی آن مسجد روان گردم روان دفعشان گفت و به سوی غزو تاخت با دغایان از دغا نردی بباخت چون بیامد از غزا باز آمدند چنگ اندر وعده ماضی زدند گفت حقش ای پیمبر فاش گو عذر را ور جنگ باشد باش گو گفتشان بس بد درون و دشمنید تا نگویم رازهاتان تن زنید چون نشانی چند از اسرارشان در بیان آورد بد شد کارشان قاصدان زو باز گشتند آن زمان حاش لله حاش لله دم زنان هر منافق مصحفی زیر بغل سوی پیغامبر بیاورد از دغل بهر سوگندان که ایمان جنتی ست زانک سوگند آن کژان را سنتی ست چون ندارد مرد کژ در دین وفا هر زمانی بشکند سوگند را راستان را حاجت سوگند نیست زانک ایشان را دو چشم روشنی ست نقض میثاق و عهود از احمقی ست حفظ ایمان و وفا کار تقی ست گفت پیغامبر که سوگند شما راست گیرم یا که سوگند خدا باز سوگندی دگر خوردند قوم مصحف اندر دست و بر لب مهر صوم که به حق این کلام پاک راست کان بنای مسجد از بهر خداست اندر آنجا هیچ حیله و مکر نیست اندر آنجا ذکر و صدق و یاربی ست گفت پیغامبر که آواز خدا می رسد در گوش من همچون صدا مهر بر گوش شما بنهاد حق تا به آواز خدا نارد سبق نک صریح آواز حق می آیدم همچو صاف از درد می پالایدم همچنانکه موسی از سوی درخت بانگ حق بشنید کای مسعودبخت از درخت انی انا الله می شنید با کلام انوار می آمد پدید چون ز نور وحی در می ماندند باز نو سوگندها می خواندند چون خدا سوگند را خواند سپر کی نهد اسپر ز کف پیگارگر باز پیغامبر به تکذیب صریح قد کذبتم گفت با ایشان فصیح

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۹ - اندیشیدن یکی از صحابه بانکار کی رسول چرا ستاری نمی‌کند تا یکی یاری ز یاران رسول در دلش انکار آمد زان نکول که چنین پیران با شیب و وقار می کندشان این پیمبر شرمسار کو کرم کو سترپوشی کو حیا صد هزاران عیب پوشند انبیا باز در دل زود استغفار کرد تا نگردد ز اعتراض او روی زرد شومی یاری اصحاب نفاق کرد مؤمن را چو ایشان زشت و عاق باز می زارید کای علام سر مر مرا مگذار بر کفران مصر دل به دستم نیست همچون دید چشم ورنه دل را سوزمی این دم ز خشم اندرین اندیشه خوابش در ربود مسجد ایشانش پر سرگین نمود سنگهاش اندر حدث جای تباه می دمید از سنگها دود سیاه دود در حلقش شد و حلقش بخست از نهیب دود تلخ از خواب جست در زمان در رو فتاد و می گریست کای خدا اینها نشان منکریست خلم بهتر از چنین حلم ای خدا که کند از نور ایمانم جدا گر بکاوی کوشش اهل مجاز تو بتو گنده بود همچون پیاز هر یکی از یکدگر بی مغزتر صادقان را یک ز دیگر نغزتر صد کمر آن قوم بسته بر قبا بهر هدم مسجد اهل قبا همچو آن اصحاب فیل اندر حبش کعبه ای کردند حق آتش زدش قصد کعبه ساختند از انتقام حالشان چون شد فرو خوان از کلام مر سیه رویان دین را خود جهیز نیست الا حیلت و مکر و ستیز هر صحابی دید زان مسجد عیان واقعه تا شد یقینشان سر آن واقعات ار باز گویم یک بیک پس یقین گردد صفا بر اهل شک لیک می ترسم ز کشف رازشان نازنینانند و زیبد نازشان شرع بی تقلید می پذرفته اند بی محک آن نقد را بگرفته اند حکمت قرآن چو ضاله مؤمن است هر کسی در ضاله خود موقن است مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۰ - قصهٔ آن شخص کی اشتر ضالهٔ خود می‌جست و می‌پرسید اشتری گم کردی و جستیش چست چون بیابی چون ندانی کان تست ضاله چه بود ناقه گم کرده ای از کفت بگریخته در پرده ای آمده در بار کردن کاروان اشتر تو زان میان گشته نهان می دوی این سو و آن سو خشک لب کاروان شد دور و نزدیکست شب رخت مانده بر زمین در راه خوف تو پی اشتر دوان گشته به طوف کای مسلمانان که دیده ست اشتری جسته بیرون بامداد از آخری هر که بر گوید نشان از اشترم مژدگانی می دهم چندین درم باز می جویی نشان از هر کسی ریش خندت می کند زین هر خسی که اشتری دیدیم می رفت این طرف اشتری سرخی به سوی آن علف آن یکی گوید بریده گوش بود وآن دگر گوید جلش منقوش بود آن یکی گوید شتر یک چشم بود وآن دگر گوید ز گر بی پشم بود از برای مژدگانی صد نشان از گزافه هر خسی کرده بیان

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۷۹ - اندیشیدن یکی از صحابه بانکار کی رسول چرا ستاری نمی‌کند تا یکی یاری ز یاران رسول در دلش انکار آمد زان نکول که چنین پیران با شیب و وقار می کندشان این پیمبر شرمسار کو کرم کو سترپوشی کو حیا صد هزاران عیب پوشند انبیا باز در دل زود استغفار کرد تا نگردد ز اعتراض او روی زرد شومی یاری اصحاب نفاق کرد مؤمن را چو ایشان زشت و عاق باز می زارید کای علام سر مر مرا مگذار بر کفران مصر دل به دستم نیست همچون دید چشم ورنه دل را سوزمی این دم ز خشم اندرین اندیشه خوابش در ربود مسجد ایشانش پر سرگین نمود سنگهاش اندر حدث جای تباه می دمید از سنگها دود سیاه دود در حلقش شد و حلقش بخست از نهیب دود تلخ از خواب جست در زمان در رو فتاد و می گریست کای خدا اینها نشان منکریست خلم بهتر از چنین حلم ای خدا که کند از نور ایمانم جدا گر بکاوی کوشش اهل مجاز تو بتو گنده بود همچون پیاز هر یکی از یکدگر بی مغزتر صادقان را یک ز دیگر نغزتر صد کمر آن قوم بسته بر قبا بهر هدم مسجد اهل قبا همچو آن اصحاب فیل اندر حبش کعبه ای کردند حق آتش زدش قصد کعبه ساختند از انتقام حالشان چون شد فرو خوان از کلام مر سیه رویان دین را خود جهیز نیست الا حیلت و مکر و ستیز هر صحابی دید زان مسجد عیان واقعه تا شد یقینشان سر آن واقعات ار باز گویم یک بیک پس یقین گردد صفا بر اهل شک لیک می ترسم ز کشف رازشان نازنینانند و زیبد نازشان شرع بی تقلید می پذرفته اند بی محک آن نقد را بگرفته اند حکمت قرآن چو ضاله مؤمن است هر کسی در ضاله خود موقن است مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۰ - قصهٔ آن شخص کی اشتر ضالهٔ خود می‌جست و می‌پرسید اشتری گم کردی و جستیش چست چون بیابی چون ندانی کان تست ضاله چه بود ناقه گم کرده ای از کفت بگریخته در پرده ای آمده در بار کردن کاروان اشتر تو زان میان گشته نهان می دوی این سو و آن سو خشک لب کاروان شد دور و نزدیکست شب رخت مانده بر زمین در راه خوف تو پی اشتر دوان گشته به طوف کای مسلمانان که دیده ست اشتری جسته بیرون بامداد از آخری هر که بر گوید نشان از اشترم مژدگانی می دهم چندین درم باز می جویی نشان از هر کسی ریش خندت می کند زین هر خسی که اشتری دیدیم می رفت این طرف اشتری سرخی به سوی آن علف آن یکی گوید بریده گوش بود وآن دگر گوید جلش منقوش بود آن یکی گوید شتر یک چشم بود وآن دگر گوید ز گر بی پشم بود از برای مژدگانی صد نشان از گزافه هر خسی کرده بیان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۱ - متردد شدن در میان مذهبهای مخالف و بیرون‌شو و مخلص یافتن همچنانک هر کسی در معرفت می کند موصوف غیبی را صفت فلسفی از نوع دیگر کرده شرح باحثی مر گفت او را کرده جرح وآن دگر در هر دو طعنه می زند وآن دگر از زرق جانی می کند هر یک از ره این نشانها زان دهند تا گمان آید که ایشان زان ده اند این حقیقت دان نه حق اند این همه نه به کلی گمرهانند این رمه زانک بی حق باطلی ناید پدید قلب را ابله به بوی زر خرید گر نبودی در جهان نقدی روان قلبها را خرج کردن کی توان تا نباشد راست کی باشد دروغ آن دروغ از راست می گیرد فروغ بر امید راست کژ را می خرند زهر در قندی رود آنگه خورند گر نباشد گندم محبوب نوش چه برد گندم نمای جو فروش پس مگو کین جمله دمها باطل اند باطلان بر بوی حق دام دل اند پس مگو جمله خیالست و ضلال بی حقیقت نیست در عالم خیال حق شب قدرست در شبها نهان تا کند جان هر شبی را امتحان نه همه شبها بود قدر ای جوان نه همه شبها بود خالی از آن در میان دلق پوشان یک فقیر امتحان کن وانک حقست آن بگیر مؤمن کیس ممیز کو که تا باز داند حیزکان را از فتی گرنه معیوبات باشد در جهان تاجران باشند جمله ابلهان پس بود کالاشناسی سخت سهل چونک عیبی نیست چه نااهل و اهل ور همه عیبست دانش سود نیست چون همه چوبست اینجا عود نیست آنکه گوید جمله حق اند احمقی ست وانکه گوید جمله باطل او شقی ست تاجران انبیا کردند سود تاجران رنگ و بو کور و کبود می نماید مار اندر چشم مال هر دو چشم خویش را نیکو بمال منگر اندر غبطه این بیع و سود بنگر اندر خسر فرعون و ثمود اندرین گردون مکرر کن نظر زانک حق فرمود ثم ارجع بصر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۲ - امتحان هر چیزی تا ظاهر شود خیر و شری کی در ویست یک نظر قانع مشو زین سقف نور بارها بنگر ببین هل من فطور چونک گفتت کاندرین سقف نکو بارها بنگر چو مرد عیب جو پس زمین تیره را دانی که چند دیدن و تمییز باید در پسند تا بپالاییم صافان را ز درد چند باید عقل ما را رنج برد امتحانهای زمستان و خزان تاب تابستان بهار همچو جان بادها و ابرها و برقها تا پدید آرد عوارض فرقها تا برون آرد زمین خاک رنگ هرچه اندر جیب دارد لعل و سنگ هرچه دزدیده ست این خاک دژم از خزانه حق و دریای کرم شحنه تقدیر گوید راست گو آنچ بردی شرح وا ده مو به مو دزد یعنی خاک گوید هیچ هیچ شحنه او را در کشد در پیچ پیچ شحنه گاهش لطف گوید چون شکر گه بر آویزد کند هر چه بتر تا میان قهر و لطف آن خفیه ها ظاهر آید ز آتش خوف و رجا آن بهاران لطف شحنه کبریاست و آن خزان تهدید و تخویف خداست و آن زمستان چارمیخ معنوی تا تو ای دزد خفی ظاهر شوی پس مجاهد را زمانی بسط دل یک زمانی قبض و درد و غش و غل زانک این آب و گلی کابدان ماست منکر و دزد ضیای جانهاست حق تعالی گرم و سرد و رنج و درد بر تن ما می نهد ای شیرمرد خوف و جوع و نقص اموال و بدن جمله بهر نقد جان ظاهر شدن این وعید و وعده ها انگیختست بهر این نیک و بدی کآمیختست چونک حق و باطلی آمیختند نقد و قلب اندر حرمدان ریختند پس محک می بایدش بگزیده ای در حقایق امتحانها دیده ای تا شود فاروق این تزویرها تا بود دستور این تدبیرها شیر ده ای مادر موسی ورا واندر آب افکن میندیش از بلا هر که در روز الست آن شیر خورد همچو موسی شیر را تمییز کرد گر تو بر تمییز طفلت مولعی این زمان یا ام موسی ارضعی تا ببیند طعم شیر مادرش تا فرو ناید بدایه بد سرش

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۱ - متردد شدن در میان مذهبهای مخالف و بیرون‌شو و مخلص یافتن همچنانک هر کسی در معرفت می کند موصوف غیبی را صفت فلسفی از نوع دیگر کرده شرح باحثی مر گفت او را کرده جرح وآن دگر در هر دو طعنه می زند وآن دگر از زرق جانی می کند هر یک از ره این نشانها زان دهند تا گمان آید که ایشان زان ده اند این حقیقت دان نه حق اند این همه نه به کلی گمرهانند این رمه زانک بی حق باطلی ناید پدید قلب را ابله به بوی زر خرید گر نبودی در جهان نقدی روان قلبها را خرج کردن کی توان تا نباشد راست کی باشد دروغ آن دروغ از راست می گیرد فروغ بر امید راست کژ را می خرند زهر در قندی رود آنگه خورند گر نباشد گندم محبوب نوش چه برد گندم نمای جو فروش پس مگو کین جمله دمها باطل اند باطلان بر بوی حق دام دل اند پس مگو جمله خیالست و ضلال بی حقیقت نیست در عالم خیال حق شب قدرست در شبها نهان تا کند جان هر شبی را امتحان نه همه شبها بود قدر ای جوان نه همه شبها بود خالی از آن در میان دلق پوشان یک فقیر امتحان کن وانک حقست آن بگیر مؤمن کیس ممیز کو که تا باز داند حیزکان را از فتی گرنه معیوبات باشد در جهان تاجران باشند جمله ابلهان پس بود کالاشناسی سخت سهل چونک عیبی نیست چه نااهل و اهل ور همه عیبست دانش سود نیست چون همه چوبست اینجا عود نیست آنکه گوید جمله حق اند احمقی ست وانکه گوید جمله باطل او شقی ست تاجران انبیا کردند سود تاجران رنگ و بو کور و کبود می نماید مار اندر چشم مال هر دو چشم خویش را نیکو بمال منگر اندر غبطه این بیع و سود بنگر اندر خسر فرعون و ثمود اندرین گردون مکرر کن نظر زانک حق فرمود ثم ارجع بصر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۲ - امتحان هر چیزی تا ظاهر شود خیر و شری کی در ویست یک نظر قانع مشو زین سقف نور بارها بنگر ببین هل من فطور چونک گفتت کاندرین سقف نکو بارها بنگر چو مرد عیب جو پس زمین تیره را دانی که چند دیدن و تمییز باید در پسند تا بپالاییم صافان را ز درد چند باید عقل ما را رنج برد امتحانهای زمستان و خزان تاب تابستان بهار همچو جان بادها و ابرها و برقها تا پدید آرد عوارض فرقها تا برون آرد زمین خاک رنگ هرچه اندر جیب دارد لعل و سنگ هرچه دزدیده ست این خاک دژم از خزانه حق و دریای کرم شحنه تقدیر گوید راست گو آنچ بردی شرح وا ده مو به مو دزد یعنی خاک گوید هیچ هیچ شحنه او را در کشد در پیچ پیچ شحنه گاهش لطف گوید چون شکر گه بر آویزد کند هر چه بتر تا میان قهر و لطف آن خفیه ها ظاهر آید ز آتش خوف و رجا آن بهاران لطف شحنه کبریاست و آن خزان تهدید و تخویف خداست و آن زمستان چارمیخ معنوی تا تو ای دزد خفی ظاهر شوی پس مجاهد را زمانی بسط دل یک زمانی قبض و درد و غش و غل زانک این آب و گلی کابدان ماست منکر و دزد ضیای جانهاست حق تعالی گرم و سرد و رنج و درد بر تن ما می نهد ای شیرمرد خوف و جوع و نقص اموال و بدن جمله بهر نقد جان ظاهر شدن این وعید و وعده ها انگیختست بهر این نیک و بدی کآمیختست چونک حق و باطلی آمیختند نقد و قلب اندر حرمدان ریختند پس محک می بایدش بگزیده ای در حقایق امتحانها دیده ای تا شود فاروق این تزویرها تا بود دستور این تدبیرها شیر ده ای مادر موسی ورا واندر آب افکن میندیش از بلا هر که در روز الست آن شیر خورد همچو موسی شیر را تمییز کرد گر تو بر تمییز طفلت مولعی این زمان یا ام موسی ارضعی تا ببیند طعم شیر مادرش تا فرو ناید بدایه بد سرش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۳ - شرح فایدهٔ حکایت آن شخص شتر جوینده اشتری گم کرده ای ای معتمد هر کسی ز اشتر نشانت می دهد تو نمی دانی که آن اشتر کجاست لیک دانی کین نشانیها خطاست وانک اشتر گم نکرد او از مری همچو آن گم کرده جوید اشتری که بلی من هم شتر گم کرده ام هر که یابد اجرتش آورده ام تا در اشتر با تو انبازی کند بهر طمع اشتر این بازی کند او نشان کژ بنشناسد ز راست لیک گفتت آن مقلد را عصاست هرچه را گویی خطا بود آن نشان او به تقلید تو می گوید همان چون نشان راست گویند و شبیه پس یقین گردد تو را لا ریب فیه آن شفای جان رنجورت شود رنگ روی و صحت و زورت شود چشم تو روشن شود پایت دوان جسم تو جان گردد و جانت روان پس بگویی راست گفتی ای امین این نشانیها بلاغ آمد مبین فیه آیات ثقات بینات این براتی باشد و قدر نجات این نشان چون داد گویی پیش رو وقت آهنگست پیش آهنگ شو پی روی تو کنم ای راست گو بوی بردی ز اشترم بنما که کو پیش آنکس که نه صاحب اشتریست کو درین جست شتر بهر مریست زین نشان راست نفزودش یقین جز ز عکس ناقه جوی راستین بوی برد از جد و گرمیهای او که گزافه نیست این هیهای او اندرین اشتر نبودش حق ولی اشتری گم کرده است او هم بلی طمع ناقه غیر روپوشش شده آنچ ازو گم شد فراموشش شده هر کجا او می دود این می دود از طمع هم درد صاحب می شود کاذبی با صادقی چون شد روان آن دروغش راستی شد ناگهان اندر آن صحرا که آن اشتر شتافت اشتر خود نیز آن دیگر بیافت چون بدیدش یاد آورد آن خویش بی طمع شد ز اشتر آن یار و خویش آن مقلد شد محقق چون بدید اشتر خود را که آنجا می چرید او طلب کار شتر آن لحظه گشت می نجستش تا ندید او را بدشت بعد از آن تنهاروی آغاز کرد چشم سوی ناقه خود باز کرد گفت آن صادق مرا بگذاشتی تا باکنون پاس من می داشتی گفت تا اکنون فسوسی بوده ام وز طمع در چاپلوسی بوده ام این زمان هم درد تو گشتم که من در طلب از تو جدا گشتم به تن از تو می دزدیدمی وصف شتر جان من دید آن خود شد چشم پر تا نیابیدم نبودم طالبش مس کنون مغلوب شد زر غالبش سیاتم شد همه طاعات شکر هزل شد فانی و جد اثبات شکر سیاتم چون وسیلت شد بحق پس مزن بر سیاتم هیچ دق مر تو را صدق تو طالب کرده بود مر مرا جد و طلب صدقی گشود صدق تو آورد در جستن تو را جستنم آورد در صدقی مرا تخم دولت در زمین می کاشتم سخره و بیگار می پنداشتم آن نبد بیگار کسبی بود چست هر یکی دانه که کشتم صد برست دزد سوی خانه ای شد زیر دست چون در آمد دید کان خانه خودست گرم باش ای سرد تا گرمی رسد با درشتی ساز تا نرمی رسد آن دو اشتر نیست آن یک اشترست تنگ آمد لفظ معنی بس پرست لفظ در معنی همیشه نارسان زان پیمبر گفت قد کل لسان نطق اصطرلاب باشد در حساب چه قدر داند ز چرخ و آفتاب خاصه چرخی کین فلک زو پره ایست آفتاب از آفتابش ذره ایست

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۳ - شرح فایدهٔ حکایت آن شخص شتر جوینده اشتری گم کرده ای ای معتمد هر کسی ز اشتر نشانت می دهد تو نمی دانی که آن اشتر کجاست لیک دانی کین نشانیها خطاست وانک اشتر گم نکرد او از مری همچو آن گم کرده جوید اشتری که بلی من هم شتر گم کرده ام هر که یابد اجرتش آورده ام تا در اشتر با تو انبازی کند بهر طمع اشتر این بازی کند او نشان کژ بنشناسد ز راست لیک گفتت آن مقلد را عصاست هرچه را گویی خطا بود آن نشان او به تقلید تو می گوید همان چون نشان راست گویند و شبیه پس یقین گردد تو را لا ریب فیه آن شفای جان رنجورت شود رنگ روی و صحت و زورت شود چشم تو روشن شود پایت دوان جسم تو جان گردد و جانت روان پس بگویی راست گفتی ای امین این نشانیها بلاغ آمد مبین فیه آیات ثقات بینات این براتی باشد و قدر نجات این نشان چون داد گویی پیش رو وقت آهنگست پیش آهنگ شو پی روی تو کنم ای راست گو بوی بردی ز اشترم بنما که کو پیش آنکس که نه صاحب اشتریست کو درین جست شتر بهر مریست زین نشان راست نفزودش یقین جز ز عکس ناقه جوی راستین بوی برد از جد و گرمیهای او که گزافه نیست این هیهای او اندرین اشتر نبودش حق ولی اشتری گم کرده است او هم بلی طمع ناقه غیر روپوشش شده آنچ ازو گم شد فراموشش شده هر کجا او می دود این می دود از طمع هم درد صاحب می شود کاذبی با صادقی چون شد روان آن دروغش راستی شد ناگهان اندر آن صحرا که آن اشتر شتافت اشتر خود نیز آن دیگر بیافت چون بدیدش یاد آورد آن خویش بی طمع شد ز اشتر آن یار و خویش آن مقلد شد محقق چون بدید اشتر خود را که آنجا می چرید او طلب کار شتر آن لحظه گشت می نجستش تا ندید او را بدشت بعد از آن تنهاروی آغاز کرد چشم سوی ناقه خود باز کرد گفت آن صادق مرا بگذاشتی تا باکنون پاس من می داشتی گفت تا اکنون فسوسی بوده ام وز طمع در چاپلوسی بوده ام این زمان هم درد تو گشتم که من در طلب از تو جدا گشتم به تن از تو می دزدیدمی وصف شتر جان من دید آن خود شد چشم پر تا نیابیدم نبودم طالبش مس کنون مغلوب شد زر غالبش سیاتم شد همه طاعات شکر هزل شد فانی و جد اثبات شکر سیاتم چون وسیلت شد بحق پس مزن بر سیاتم هیچ دق مر تو را صدق تو طالب کرده بود مر مرا جد و طلب صدقی گشود صدق تو آورد در جستن تو را جستنم آورد در صدقی مرا تخم دولت در زمین می کاشتم سخره و بیگار می پنداشتم آن نبد بیگار کسبی بود چست هر یکی دانه که کشتم صد برست دزد سوی خانه ای شد زیر دست چون در آمد دید کان خانه خودست گرم باش ای سرد تا گرمی رسد با درشتی ساز تا نرمی رسد آن دو اشتر نیست آن یک اشترست تنگ آمد لفظ معنی بس پرست لفظ در معنی همیشه نارسان زان پیمبر گفت قد کل لسان نطق اصطرلاب باشد در حساب چه قدر داند ز چرخ و آفتاب خاصه چرخی کین فلک زو پره ایست آفتاب از آفتابش ذره ایست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۴ - بیان آنک در هر نفسی فتنهٔ مسجد ضرار هست چون پدید آمد که آن مسجد نبود خانه حیلت بد و دام جهود پس نبی فرمود کان را بر کنند مطرحه خاشاک و خاکستر کنند صاحب مسجد چو مسجد قلب بود دانه ها بر دام ریزی نیست جود گوشت اندر شست تو ماهی رباست آنچنان لقمه نه بخشش نه سخاست مسجد اهل قبا کان بد جماد آنچ کفو او نبد راهش نداد در جمادات این چنین حیفی نرفت زد در آن ناکفو امیر داد نفت پس حقایق را که اصل اصلهاست دان که آنجا فرقها و فصلهاست نه حیاتش چون حیات او بود نه مماتش چون ممات او بود گور او هرگز چو گور او مدان خود چه گویم حال فرق آن جهان بر محک زن کار خود ای مرد کار تا نسازی مسجد اهل ضرار بس در آن مسجدکنان تسخر زدی چون نظر کردی تو خود زیشان بدی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۵ - حکایت هندو کی با یار خود جنگ می‌کرد بر کاری و خبر نداشت کی او هم بدان مبتلاست چار هندو در یکی مسجد شدند بهر طاعت راکع و ساجد شدند هر یکی بر نیتی تکبیر کرد در نماز آمد به مسکینی و درد مؤذن آمد از یکی لفظی بجست کای مؤذن بانگ کردی وقت هست گفت آن هندوی دیگر از نیاز هی سخن گفتی و باطل شد نماز آن سیم گفت آن دوم را ای عمو چه زنی طعنه برو خود را بگو آن چهارم گفت حمد الله که من در نیفتادم به چه چون آن سه تن پس نماز هر چهاران شد تباه عیب گویان بیشتر گم کرده راه ای خنک جانی که عیب خویش دید هر که عیبی گفت آن بر خود خرید زانک نیم او ز عیبستان بدست وآن دگر نیمش ز غیبستان بدست چونک بر سر مر تو را ده ریش هست مرهمت بر خویش باید کار بست عیب کردن خویش را داروی اوست چون شکسته گشت جای ارحمواست گر همان عیبت نبود ایمن مباش بوک آن عیب از تو گردد نیز فاش لا تخافوا از خدا نشنیده ای پس چه خود را ایمن و خوش دیده ای سالها ابلیس نیکونام زیست گشت رسوا بین که او را نام چیست در جهان معروف بد علیای او گشت معروفی بعکس ای وای او تا نه ای ایمن تو معروفی مجو رو بشوی از خوف پس بنمای رو تا نروید ریش تو ای خوب من بر دگر ساده زنخ طعنه مزن این نگر که مبتلا شد جان او در چهی افتاد تا شد پند تو تو نیفتادی که باشی پند او زهر او نوشید تو خور قند او

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۴ - بیان آنک در هر نفسی فتنهٔ مسجد ضرار هست چون پدید آمد که آن مسجد نبود خانه حیلت بد و دام جهود پس نبی فرمود کان را بر کنند مطرحه خاشاک و خاکستر کنند صاحب مسجد چو مسجد قلب بود دانه ها بر دام ریزی نیست جود گوشت اندر شست تو ماهی رباست آنچنان لقمه نه بخشش نه سخاست مسجد اهل قبا کان بد جماد آنچ کفو او نبد راهش نداد در جمادات این چنین حیفی نرفت زد در آن ناکفو امیر داد نفت پس حقایق را که اصل اصلهاست دان که آنجا فرقها و فصلهاست نه حیاتش چون حیات او بود نه مماتش چون ممات او بود گور او هرگز چو گور او مدان خود چه گویم حال فرق آن جهان بر محک زن کار خود ای مرد کار تا نسازی مسجد اهل ضرار بس در آن مسجدکنان تسخر زدی چون نظر کردی تو خود زیشان بدی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۵ - حکایت هندو کی با یار خود جنگ می‌کرد بر کاری و خبر نداشت کی او هم بدان مبتلاست چار هندو در یکی مسجد شدند بهر طاعت راکع و ساجد شدند هر یکی بر نیتی تکبیر کرد در نماز آمد به مسکینی و درد مؤذن آمد از یکی لفظی بجست کای مؤذن بانگ کردی وقت هست گفت آن هندوی دیگر از نیاز هی سخن گفتی و باطل شد نماز آن سیم گفت آن دوم را ای عمو چه زنی طعنه برو خود را بگو آن چهارم گفت حمد الله که من در نیفتادم به چه چون آن سه تن پس نماز هر چهاران شد تباه عیب گویان بیشتر گم کرده راه ای خنک جانی که عیب خویش دید هر که عیبی گفت آن بر خود خرید زانک نیم او ز عیبستان بدست وآن دگر نیمش ز غیبستان بدست چونک بر سر مر تو را ده ریش هست مرهمت بر خویش باید کار بست عیب کردن خویش را داروی اوست چون شکسته گشت جای ارحمواست گر همان عیبت نبود ایمن مباش بوک آن عیب از تو گردد نیز فاش لا تخافوا از خدا نشنیده ای پس چه خود را ایمن و خوش دیده ای سالها ابلیس نیکونام زیست گشت رسوا بین که او را نام چیست در جهان معروف بد علیای او گشت معروفی بعکس ای وای او تا نه ای ایمن تو معروفی مجو رو بشوی از خوف پس بنمای رو تا نروید ریش تو ای خوب من بر دگر ساده زنخ طعنه مزن این نگر که مبتلا شد جان او در چهی افتاد تا شد پند تو تو نیفتادی که باشی پند او زهر او نوشید تو خور قند او

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۶ - قصد کردن غزان بکشتن یک مردی تا آن دگر بترسد آن غزان ترک خون ریز آمدند بهر یغما بر دهی ناگه زدند دو کس از اعیان آن ده یافتند در هلاک آن یکی بشتافتند دست بستندش که قربانش کنند گفت ای شاهان و ارکان بلند در چه مرگم چرا می افکنید از چه آخر تشنه خون منید چیست حکمت چه غرض در کشتنم چون چنین درویشم و عریان تنم گفت تا هیبت برین یارت زند تا بترسد او و زر پیدا کند گفت آخر او ز من مسکین ترست گفت قاصد کرده است او را زرست گفت چون وهمست ما هر دو یکیم در مقام احتمال و در شکیم خود ورا بکشید اول ای شهان تا بترسم من دهم زر را نشان پس کرمهای الهی بین که ما آمدیم آخر زمان در انتها آخرین قرنها پیش از قرون در حدیثست آخرون السابقون تا هلاک قوم نوح و قوم هود عارض رحمت بجان ما نمود کشت ایشان را که ما ترسیم ازو ور خود این بر عکس کردی وای تو مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۷ - بیان حال خودپرستان و ناشکران در نعمت وجود انبیا و اولیا علیهم السلام هر که زیشان گفت از عیب و گناه وز دل چون سنگ وز جان سیاه وز سبک داری فرمانهای او وز فراغت از غم فردای او وز هوس وز عشق این دنیای دون چون زنان مر نفس را بودن زبون وان فرار از نکته های ناصحان وان رمیدن از لقای صالحان با دل و با اهل دل بیگانگی با شهان تزویر و روبه شانگی سیر چشمان را گدا پنداشتن از حسدشان خفیه دشمن داشتن گر پذیرد چیز تو گویی گداست ورنه گویی زرق و مکرست و دغاست گر در آمیزد تو گویی طامعست ورنی گویی در تکبر مولعست یا منافق وار عذر آری که من مانده ام در نفقه فرزند و زن نه مرا پروای سر خاریدنست نه مرا پروای دین ورزیدنست ای فلان ما را بهمت یاد دار تا شویم از اولیا پایان کار این سخن نی هم ز درد و سوز گفت خوابناکی هرزه گفت و باز خفت هیچ چاره نیست از قوت عیال از بن دندان کنم کسپ حلال چه حلال ای گشته از اهل ضلال غیر خون تو نمی بینم حلال از خدا چاره ستش و از قوت نی چاره ش است از دین و از طاغوت نی ای که صبرت نیست از دنیای دون صبر چون داری ز نعم الماهدون ای که صبرت نیست از ناز و نعیم صبر چون داری از الله کریم ای که صبرت نیست از پاک و پلید صبر چون داری از آن کین آفرید کو خلیلی کو برون آمد ز غار گفت هذا رب هان کو کردگار من نخواهم در دو عالم بنگریست تا نبینم این دو مجلس آن کیست بی تماشای صفتهای خدا گر خورم نان در گلو ماند مرا چون گوارد لقمه بی دیدار او بی تماشای گل و گلزار او جز بر اومید خدا زین آب و خور کی خورد یک لحظه غیر گاو و خر آنک کالانعام بد بل هم اضل گرچه پر مکرست آن گنده بغل مکر او سرزیر و او سرزیر شد روزگارک برد و روزش دیر شد فکرگاهش کند شد عقلش خرف عمر شد چیزی ندارد چون الف آنچ می گوید درین اندیشه ام آن هم از دستان آن نفسست هم وآنچ می گوید غفورست و رحیم نیست آن جز حیله نفس لییم ای ز غم مرده که دست از نان تهیست چون غفورست و رحیم این ترس چیست

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۶ - قصد کردن غزان بکشتن یک مردی تا آن دگر بترسد آن غزان ترک خون ریز آمدند بهر یغما بر دهی ناگه زدند دو کس از اعیان آن ده یافتند در هلاک آن یکی بشتافتند دست بستندش که قربانش کنند گفت ای شاهان و ارکان بلند در چه مرگم چرا می افکنید از چه آخر تشنه خون منید چیست حکمت چه غرض در کشتنم چون چنین درویشم و عریان تنم گفت تا هیبت برین یارت زند تا بترسد او و زر پیدا کند گفت آخر او ز من مسکین ترست گفت قاصد کرده است او را زرست گفت چون وهمست ما هر دو یکیم در مقام احتمال و در شکیم خود ورا بکشید اول ای شهان تا بترسم من دهم زر را نشان پس کرمهای الهی بین که ما آمدیم آخر زمان در انتها آخرین قرنها پیش از قرون در حدیثست آخرون السابقون تا هلاک قوم نوح و قوم هود عارض رحمت بجان ما نمود کشت ایشان را که ما ترسیم ازو ور خود این بر عکس کردی وای تو مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۸۷ - بیان حال خودپرستان و ناشکران در نعمت وجود انبیا و اولیا علیهم السلام هر که زیشان گفت از عیب و گناه وز دل چون سنگ وز جان سیاه وز سبک داری فرمانهای او وز فراغت از غم فردای او وز هوس وز عشق این دنیای دون چون زنان مر نفس را بودن زبون وان فرار از نکته های ناصحان وان رمیدن از لقای صالحان با دل و با اهل دل بیگانگی با شهان تزویر و روبه شانگی سیر چشمان را گدا پنداشتن از حسدشان خفیه دشمن داشتن گر پذیرد چیز تو گویی گداست ورنه گویی زرق و مکرست و دغاست گر در آمیزد تو گویی طامعست ورنی گویی در تکبر مولعست یا منافق وار عذر آری که من مانده ام در نفقه فرزند و زن نه مرا پروای سر خاریدنست نه مرا پروای دین ورزیدنست ای فلان ما را بهمت یاد دار تا شویم از اولیا پایان کار این سخن نی هم ز درد و سوز گفت خوابناکی هرزه گفت و باز خفت هیچ چاره نیست از قوت عیال از بن دندان کنم کسپ حلال چه حلال ای گشته از اهل ضلال غیر خون تو نمی بینم حلال از خدا چاره ستش و از قوت نی چاره ش است از دین و از طاغوت نی ای که صبرت نیست از دنیای دون صبر چون داری ز نعم الماهدون ای که صبرت نیست از ناز و نعیم صبر چون داری از الله کریم ای که صبرت نیست از پاک و پلید صبر چون داری از آن کین آفرید کو خلیلی کو برون آمد ز غار گفت هذا رب هان کو کردگار من نخواهم در دو عالم بنگریست تا نبینم این دو مجلس آن کیست بی تماشای صفتهای خدا گر خورم نان در گلو ماند مرا چون گوارد لقمه بی دیدار او بی تماشای گل و گلزار او جز بر اومید خدا زین آب و خور کی خورد یک لحظه غیر گاو و خر آنک کالانعام بد بل هم اضل گرچه پر مکرست آن گنده بغل مکر او سرزیر و او سرزیر شد روزگارک برد و روزش دیر شد فکرگاهش کند شد عقلش خرف عمر شد چیزی ندارد چون الف آنچ می گوید درین اندیشه ام آن هم از دستان آن نفسست هم وآنچ می گوید غفورست و رحیم نیست آن جز حیله نفس لییم ای ز غم مرده که دست از نان تهیست چون غفورست و رحیم این ترس چیست

%0
10 Bölüm