Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲۲ - قصهٔ هدیه فرستادن بلقیس از شهر سبا سوی سلیمان علیه‌السلام هدیه بلقیس چل استر بدست بار آنها جمله خشت زر بدست چون به صحرای سلیمانی رسید فرش آن را جمله زر پخته دید بر سر زر تا چهل منزل براند تا که زر را در نظر آبی نماند بارها گفتند زر را وا بریم سوی مخزن ما چه بیگار اندریم عرصه ای کش خاک زر ده دهیست زر به هدیه بردن آنجا ابلهیست ای ببرده عقل هدیه تا اله عقل آنجا کمترست از خاک راه چون کساد هدیه آنجا شد پدید شرمساریشان همی واپس کشید باز گفتند ار کساد و ار روا چیست بر ما بنده فرمانیم ما گر زر و گر خاک ما را بردنیست امر فرمان ده به جا آوردنیست گر بفرمایند که واپس برید هم به فرمان تحفه را باز آورید خنده ش آمد چون سلیمان آن بدید کز شما من کی طلب کردم ثرید من نمی گویم مرا هدیه دهید بلک گفتم لایق هدیه شوید که مرا از غیب نادر هدیه هاست که بشر آن را نیارد نیز خواست می پرستید اختری کو زر کند رو باو آرید کو اختر کند می پرستید آفتاب چرخ را خوار کرده جان عالی نرخ را آفتاب از امر حق طباخ ماست ابلهی باشد که گوییم او خداست آفتابت گر بگیرد چون کنی آن سیاهی زو تو چون بیرون کنی نه به درگاه خدا آری صداع که سیاهی را ببر وا ده شعاع گر کشندت نیم شب خورشید کو تا بنالی یا امان خواهی ازو حادثات اغلب به شب واقع شود وان زمان معبود تو غایب بود سوی حق گر راستانه خم شوی وا رهی از اختران محرم شوی چون شوی محرم گشایم با تو لب تا ببینی آفتابی نیم شب جز روان پاک او را شرق نه در طلوعش روز و شب را فرق نه روز آن باشد که او شارق شود شب نماند شب چو او بارق شود چون نماید ذره پیش آفتاب هم چنانست آفتاب اندر لباب آفتابی را که رخشان می شود دیده پیشش کند و حیران می شود هم چو ذره بینیش در نور عرش پیش نور بی حد موفور عرش خوار و مسکین بینی او را بی قرار دیده را قوت شده از کردگار کیمیایی که ازو یک ماثری بر دخان افتاد گشت آن اختری نادر اکسیری که از وی نیم تاب بر ظلامی زد به گردش آفتاب بوالعجب میناگری کز یک عمل بست چندین خاصیت را بر زحل باقی اخترها و گوهرهای جان هم برین مقیاس ای طالب بدان دیده حسی زبون آفتاب دیده ربانیی جو و بیاب تا زبون گردد به پیش آن نظر شعشعات آفتاب با شرر که آن نظر نوری و این ناری بود نار پیش نور بس تاری بود

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲۲ - قصهٔ هدیه فرستادن بلقیس از شهر سبا سوی سلیمان علیه‌السلام هدیه بلقیس چل استر بدست بار آنها جمله خشت زر بدست چون به صحرای سلیمانی رسید فرش آن را جمله زر پخته دید بر سر زر تا چهل منزل براند تا که زر را در نظر آبی نماند بارها گفتند زر را وا بریم سوی مخزن ما چه بیگار اندریم عرصه ای کش خاک زر ده دهیست زر به هدیه بردن آنجا ابلهیست ای ببرده عقل هدیه تا اله عقل آنجا کمترست از خاک راه چون کساد هدیه آنجا شد پدید شرمساریشان همی واپس کشید باز گفتند ار کساد و ار روا چیست بر ما بنده فرمانیم ما گر زر و گر خاک ما را بردنیست امر فرمان ده به جا آوردنیست گر بفرمایند که واپس برید هم به فرمان تحفه را باز آورید خنده ش آمد چون سلیمان آن بدید کز شما من کی طلب کردم ثرید من نمی گویم مرا هدیه دهید بلک گفتم لایق هدیه شوید که مرا از غیب نادر هدیه هاست که بشر آن را نیارد نیز خواست می پرستید اختری کو زر کند رو باو آرید کو اختر کند می پرستید آفتاب چرخ را خوار کرده جان عالی نرخ را آفتاب از امر حق طباخ ماست ابلهی باشد که گوییم او خداست آفتابت گر بگیرد چون کنی آن سیاهی زو تو چون بیرون کنی نه به درگاه خدا آری صداع که سیاهی را ببر وا ده شعاع گر کشندت نیم شب خورشید کو تا بنالی یا امان خواهی ازو حادثات اغلب به شب واقع شود وان زمان معبود تو غایب بود سوی حق گر راستانه خم شوی وا رهی از اختران محرم شوی چون شوی محرم گشایم با تو لب تا ببینی آفتابی نیم شب جز روان پاک او را شرق نه در طلوعش روز و شب را فرق نه روز آن باشد که او شارق شود شب نماند شب چو او بارق شود چون نماید ذره پیش آفتاب هم چنانست آفتاب اندر لباب آفتابی را که رخشان می شود دیده پیشش کند و حیران می شود هم چو ذره بینیش در نور عرش پیش نور بی حد موفور عرش خوار و مسکین بینی او را بی قرار دیده را قوت شده از کردگار کیمیایی که ازو یک ماثری بر دخان افتاد گشت آن اختری نادر اکسیری که از وی نیم تاب بر ظلامی زد به گردش آفتاب بوالعجب میناگری کز یک عمل بست چندین خاصیت را بر زحل باقی اخترها و گوهرهای جان هم برین مقیاس ای طالب بدان دیده حسی زبون آفتاب دیده ربانیی جو و بیاب تا زبون گردد به پیش آن نظر شعشعات آفتاب با شرر که آن نظر نوری و این ناری بود نار پیش نور بس تاری بود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲۳ - کرامات و نور شیخ عبدالله مغربی قدس الله سره گفت عبدالله شیخ مغربی شصت سال از شب ندیدم من شبی من ندیدم ظلمتی در شصت سال نه به روز و نه به شب نه ز اعتلال صوفیان گفتند صدق قال او شب همی رفتیم در دنبال او در بیابانهای پر از خار و گو او چو ماه بدر ما را پیش رو روی پس ناکرده می گفتی به شب هین گو آمد میل کن در سوی چپ باز گفتی بعد یک دم سوی راست میل کن زیرا که خاری پیش پاست روز گشتی پاش را ما پای بوس گشته و پایش چو پاهای عروس نه ز خاک و نه ز گل بر وی اثر نز خراش خار و آسیب حجر مغربی را مشرقی کرده خدای کرده مغرب را چو مشرق نورزای نور این شمس شموسی فارس است روز خاص و عام را او حارس است چون نباشد حارس آن نور مجید کو هزاران آفتاب آرد پدید تو به نور او همی رو در امان در میان اژدها و کژدمان پیش پیشت می رود آن نور پاک می کند هر ره زنی را چاک چاک یوم لا یخزی النبی را راست دان نور یسعی بین ایدیهم بخوان گرچه گردد در قیامت آن فزون از خدا اینجا بخواهید آزمون کو ببخشد هم به میغ و هم به ماغ نور جان والله اعلم بالبلاغ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲۴ - بازگردانیدن سلیمان علیه‌السلام رسولان بلقیس را به آن هدیه‌ها کی آورده بودند سوی بلقیس و دعوت کردن بلقیس را به ایمان و ترک آفتاب‌پرستی باز گردید ای رسولان خجل زر شما را دل به من آرید دل این زر من بر سر آن زر نهید کوری تن فرج استر را دهید فرج استر لایق حلقه زرست زر عاشق روی زرد اصفرست که نظرگاه خداوندست آن کز نظرانداز خورشیدست کان کو نظرگاه شعاع آفتاب کو نظرگاه خداوند لباب از گرفت من ز جان اسپر کنید گرچه اکنون هم گرفتار منید مرغ فتنه دانه بر بامست او پر گشاده بسته دامست او چون به دانه داد او دل را به جان ناگرفته مر ورا بگرفته دان آن نظرها که به دانه می کند آن گره دان کو به پا برمی زند دانه گوید گر تو می دزدی نظر من همی دزدم ز تو صبر و مقر چون کشیدت آن نظر اندر پیم پس بدانی کز تو من غافل نیم

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲۳ - کرامات و نور شیخ عبدالله مغربی قدس الله سره گفت عبدالله شیخ مغربی شصت سال از شب ندیدم من شبی من ندیدم ظلمتی در شصت سال نه به روز و نه به شب نه ز اعتلال صوفیان گفتند صدق قال او شب همی رفتیم در دنبال او در بیابانهای پر از خار و گو او چو ماه بدر ما را پیش رو روی پس ناکرده می گفتی به شب هین گو آمد میل کن در سوی چپ باز گفتی بعد یک دم سوی راست میل کن زیرا که خاری پیش پاست روز گشتی پاش را ما پای بوس گشته و پایش چو پاهای عروس نه ز خاک و نه ز گل بر وی اثر نز خراش خار و آسیب حجر مغربی را مشرقی کرده خدای کرده مغرب را چو مشرق نورزای نور این شمس شموسی فارس است روز خاص و عام را او حارس است چون نباشد حارس آن نور مجید کو هزاران آفتاب آرد پدید تو به نور او همی رو در امان در میان اژدها و کژدمان پیش پیشت می رود آن نور پاک می کند هر ره زنی را چاک چاک یوم لا یخزی النبی را راست دان نور یسعی بین ایدیهم بخوان گرچه گردد در قیامت آن فزون از خدا اینجا بخواهید آزمون کو ببخشد هم به میغ و هم به ماغ نور جان والله اعلم بالبلاغ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲۴ - بازگردانیدن سلیمان علیه‌السلام رسولان بلقیس را به آن هدیه‌ها کی آورده بودند سوی بلقیس و دعوت کردن بلقیس را به ایمان و ترک آفتاب‌پرستی باز گردید ای رسولان خجل زر شما را دل به من آرید دل این زر من بر سر آن زر نهید کوری تن فرج استر را دهید فرج استر لایق حلقه زرست زر عاشق روی زرد اصفرست که نظرگاه خداوندست آن کز نظرانداز خورشیدست کان کو نظرگاه شعاع آفتاب کو نظرگاه خداوند لباب از گرفت من ز جان اسپر کنید گرچه اکنون هم گرفتار منید مرغ فتنه دانه بر بامست او پر گشاده بسته دامست او چون به دانه داد او دل را به جان ناگرفته مر ورا بگرفته دان آن نظرها که به دانه می کند آن گره دان کو به پا برمی زند دانه گوید گر تو می دزدی نظر من همی دزدم ز تو صبر و مقر چون کشیدت آن نظر اندر پیم پس بدانی کز تو من غافل نیم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲۵ - قصهٔ عطاری کی سنگ ترازوی او گل سرشوی بود و دزدیدن مشتری گل خوار از آن گل هنگام سنجیدن شکر دزدیده و پنهان پیش عطاری یکی گل خوار رفت تا خرد ابلوج قند خاص زفت پس بر عطار طرار دودل موضع سنگ ترازو بود گل گفت گل سنگ ترازوی منست گر ترا میل شکر بخریدنست گفت هستم در مهمی قندجو سنگ میزان هر چه خواهی باش گو گفت با خود پیش آن که گل خورست سنگ چه بود گل نکوتر از زرست هم چو آن دلاله که گفت ای پسر نو عروسی یافتم بس خوب فر سخت زیبا لیک هم یک چیز هست کان ستیره دختر حلواگرست گفت بهتر این چنین خود گر بود دختر او چرب و شیرین تر بود گر نداری سنگ و سنگت از گلست این به و به گل مرا میوه ی دلست اندر آن کفه ی ترازو ز اعتداد او به جای سنگ آن گل را نهاد پس برای کفه ی دیگر به دست هم به قدر آن شکر را می شکست چون نبودش تیشه ای او دیر ماند مشتری را منتظر آنجا نشاند رویش آن سو بود گل خور ناشکفت گل ازو پوشیده دزدیدن گرفت ترس ترسان که نباید ناگهان چشم او بر من فتد از امتحان دید عطار آن و خود مشغول کرد که فزون تر دزد هین ای روی زرد گر بدزدی وز گل من می بری رو که هم از پهلوی خود می خوری تو همی ترسی ز من لیک از خری من همی ترسم که تو کمتر خوری گرچه مشغولم چنان احمق نیم که شکر افزون کشی تو از نیم چون ببینی مر شکر را ز آزمود پس بدانی احمق و غافل که بود مرغ زان دانه نظر خوش می کند دانه هم از دور راهش می زند کز زنای چشم حظی می بری نه کباب از پهلوی خود می خوری این نظر از دور چون تیرست و سم عشقت افزون می شود صبر تو کم مال دنیا دام مرغان ضعیف ملک عقبی دام مرغان شریف تا بدین ملکی که او دامست ژرف در شکار آرند مرغان شگرف من سلیمان می نخواهم ملکتان بلک من برهانم از هر هلکتان کاین زمان هستید خود مملوک ملک مالک ملک آن که بجهید او ز هلک بازگونه ای اسیر این جهان نام خود کردی امیر این جهان ای تو بنده ی این جهان محبوس جان چند گویی خویش را خواجه ی جهان

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲۵ - قصهٔ عطاری کی سنگ ترازوی او گل سرشوی بود و دزدیدن مشتری گل خوار از آن گل هنگام سنجیدن شکر دزدیده و پنهان پیش عطاری یکی گل خوار رفت تا خرد ابلوج قند خاص زفت پس بر عطار طرار دودل موضع سنگ ترازو بود گل گفت گل سنگ ترازوی منست گر ترا میل شکر بخریدنست گفت هستم در مهمی قندجو سنگ میزان هر چه خواهی باش گو گفت با خود پیش آن که گل خورست سنگ چه بود گل نکوتر از زرست هم چو آن دلاله که گفت ای پسر نو عروسی یافتم بس خوب فر سخت زیبا لیک هم یک چیز هست کان ستیره دختر حلواگرست گفت بهتر این چنین خود گر بود دختر او چرب و شیرین تر بود گر نداری سنگ و سنگت از گلست این به و به گل مرا میوه ی دلست اندر آن کفه ی ترازو ز اعتداد او به جای سنگ آن گل را نهاد پس برای کفه ی دیگر به دست هم به قدر آن شکر را می شکست چون نبودش تیشه ای او دیر ماند مشتری را منتظر آنجا نشاند رویش آن سو بود گل خور ناشکفت گل ازو پوشیده دزدیدن گرفت ترس ترسان که نباید ناگهان چشم او بر من فتد از امتحان دید عطار آن و خود مشغول کرد که فزون تر دزد هین ای روی زرد گر بدزدی وز گل من می بری رو که هم از پهلوی خود می خوری تو همی ترسی ز من لیک از خری من همی ترسم که تو کمتر خوری گرچه مشغولم چنان احمق نیم که شکر افزون کشی تو از نیم چون ببینی مر شکر را ز آزمود پس بدانی احمق و غافل که بود مرغ زان دانه نظر خوش می کند دانه هم از دور راهش می زند کز زنای چشم حظی می بری نه کباب از پهلوی خود می خوری این نظر از دور چون تیرست و سم عشقت افزون می شود صبر تو کم مال دنیا دام مرغان ضعیف ملک عقبی دام مرغان شریف تا بدین ملکی که او دامست ژرف در شکار آرند مرغان شگرف من سلیمان می نخواهم ملکتان بلک من برهانم از هر هلکتان کاین زمان هستید خود مملوک ملک مالک ملک آن که بجهید او ز هلک بازگونه ای اسیر این جهان نام خود کردی امیر این جهان ای تو بنده ی این جهان محبوس جان چند گویی خویش را خواجه ی جهان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲۶ - دلداری کردن و نواختن سلیمان علیه‌السلام مر آن رسولان را و دفع وحشت و آزار از دل ایشان و عذر قبول ناکردن هدیه شرح کردن با ایشان ای رسولان می فرستمتان رسول رد من بهتر شما را از قبول پیش بلقیس آنچ دیدیت از عجب باز گویید از بیابان ذهب تا بداند که به زر طامع نه ایم ما زر از زرآفرین آورده ایم آنک گر خواهد همه خاک زمین سر به سر زر گردد و در ثمین حق برای آن کند ای زرگزین روز محشر این زمین را نقره گین فارغیم از زر که ما بس پر فنیم خاکیان را سر به سر زرین کنیم از شما کی کدیه زر می کنیم ما شما را کیمیاگر می کنیم ترک آن گیرید گر ملک سباست که برون آب و گل بس ملکهاست تخته بندست آن که تختش خوانده ای صدر پنداری و بر در مانده ای پادشاهی نیستت بر ریش خود پادشاهی چون کنی بر نیک و بد بی مراد تو شود ریشت سپید شرم دار از ریش خود ای کژ امید مالک الملک است هر کش سر نهد بی جهان خاک صد ملکش دهد لیک ذوق سجده ای پیش خدا خوشتر آید از دو صد دولت ترا پس بنالی که نخواهم ملکها ملک آن سجده مسلم کن مرا پادشاهان جهان از بدرگی بو نبردند از شراب بندگی ورنه ادهم وار سرگردان و دنگ ملک را برهم زدندی بی درنگ لیک حق بهر ثبات این جهان مهرشان بنهاد بر چشم و دهان تا شود شیرین بریشان تخت و تاج که ستانیم از جهانداران خراج از خراج ار جمع آری زر چو ریگ آخر آن از تو بماند مردریگ همره جانت نگردد ملک و زر زر بده سرمه ستان بهر نظر تا ببینی کین جهان چاهیست تنگ یوسفانه آن رسن آری به چنگ تا بگوید چون ز چاه آیی به بام جان که یا بشرای هذا لی غلام هست در چاه انعکاسات نظر کمترین آنک نماید سنگ زر وقت بازی کودکان را ز اختلال می نماید آن خزفها زر و مال عارفانش کیمیاگر گشته اند تا که شد کانها بر ایشان نژند مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲۷ - دیدن درویش جماعت مشایخ را در خواب و درخواست کردن روزی حلال بی‌مشغول شدن به کسب و از عبادت ماندن و ارشاد ایشان او را و میوه‌های تلخ و ترش کوهی بر وی شیرین شدن به داد آن مشایخ آن یکی درویش گفت اندر سمر خضریان را من بدیدم خواب در گفتم ایشان را که روزی حلال از کجا نوشم که نبود آن وبال مر مرا سوی کهستان راندند میوه ها زان بیشه می افشاندند که خدا شیرین بکرد آن میوه را در دهان تو به همتهای ما هین بخور پاک و حلال و بی حساب بی صداع و نقل و بالا و نشیب پس مرا زان رزق نطقی رو نمود ذوق گفت من خردها می ربود گفتم این فتنه ست ای رب جهان بخششی ده از همه خلقان نهان شد سخن از من دل خوش یافتم چون انار از ذوق می بشکافتم گفتم ار چیزی نباشد در بهشت غیر این شادی که دارم در سرشت هیچ نعمت آرزو ناید دگر زین نپردازم به حور و نیشکر مانده بود از کسب یک دو حبه ام دوخته در آستین جبه ام

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲۶ - دلداری کردن و نواختن سلیمان علیه‌السلام مر آن رسولان را و دفع وحشت و آزار از دل ایشان و عذر قبول ناکردن هدیه شرح کردن با ایشان ای رسولان می فرستمتان رسول رد من بهتر شما را از قبول پیش بلقیس آنچ دیدیت از عجب باز گویید از بیابان ذهب تا بداند که به زر طامع نه ایم ما زر از زرآفرین آورده ایم آنک گر خواهد همه خاک زمین سر به سر زر گردد و در ثمین حق برای آن کند ای زرگزین روز محشر این زمین را نقره گین فارغیم از زر که ما بس پر فنیم خاکیان را سر به سر زرین کنیم از شما کی کدیه زر می کنیم ما شما را کیمیاگر می کنیم ترک آن گیرید گر ملک سباست که برون آب و گل بس ملکهاست تخته بندست آن که تختش خوانده ای صدر پنداری و بر در مانده ای پادشاهی نیستت بر ریش خود پادشاهی چون کنی بر نیک و بد بی مراد تو شود ریشت سپید شرم دار از ریش خود ای کژ امید مالک الملک است هر کش سر نهد بی جهان خاک صد ملکش دهد لیک ذوق سجده ای پیش خدا خوشتر آید از دو صد دولت ترا پس بنالی که نخواهم ملکها ملک آن سجده مسلم کن مرا پادشاهان جهان از بدرگی بو نبردند از شراب بندگی ورنه ادهم وار سرگردان و دنگ ملک را برهم زدندی بی درنگ لیک حق بهر ثبات این جهان مهرشان بنهاد بر چشم و دهان تا شود شیرین بریشان تخت و تاج که ستانیم از جهانداران خراج از خراج ار جمع آری زر چو ریگ آخر آن از تو بماند مردریگ همره جانت نگردد ملک و زر زر بده سرمه ستان بهر نظر تا ببینی کین جهان چاهیست تنگ یوسفانه آن رسن آری به چنگ تا بگوید چون ز چاه آیی به بام جان که یا بشرای هذا لی غلام هست در چاه انعکاسات نظر کمترین آنک نماید سنگ زر وقت بازی کودکان را ز اختلال می نماید آن خزفها زر و مال عارفانش کیمیاگر گشته اند تا که شد کانها بر ایشان نژند مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲۷ - دیدن درویش جماعت مشایخ را در خواب و درخواست کردن روزی حلال بی‌مشغول شدن به کسب و از عبادت ماندن و ارشاد ایشان او را و میوه‌های تلخ و ترش کوهی بر وی شیرین شدن به داد آن مشایخ آن یکی درویش گفت اندر سمر خضریان را من بدیدم خواب در گفتم ایشان را که روزی حلال از کجا نوشم که نبود آن وبال مر مرا سوی کهستان راندند میوه ها زان بیشه می افشاندند که خدا شیرین بکرد آن میوه را در دهان تو به همتهای ما هین بخور پاک و حلال و بی حساب بی صداع و نقل و بالا و نشیب پس مرا زان رزق نطقی رو نمود ذوق گفت من خردها می ربود گفتم این فتنه ست ای رب جهان بخششی ده از همه خلقان نهان شد سخن از من دل خوش یافتم چون انار از ذوق می بشکافتم گفتم ار چیزی نباشد در بهشت غیر این شادی که دارم در سرشت هیچ نعمت آرزو ناید دگر زین نپردازم به حور و نیشکر مانده بود از کسب یک دو حبه ام دوخته در آستین جبه ام

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲۸ - نیت کردن او کی این زر بدهم بدان هیزم‌کش چون من روزی یافتم به کرامات مشایخ و رنجیدن آن هیزم‌کش از ضمیر و نیت او آن یکی درویش هیزم می کشید خسته و مانده ز بیشه در رسید پس بگفتم من ز روزی فارغم زین سپس از بهر رزقم نیست غم میوه مکروه بر من خوش شدست رزق خاصی جسم را آمد به دست چونک من فارغ شدستم از گلو حبه ای چندست این بدهم بدو بدهم این زر را بدین تکلیف کش تا دو سه روزک شود از قوت خوش خود ضمیرم را همی دانست او زانک سمعش داشت نور از شمع هو بود پیشش سر هر اندیشه ای چون چراغی در درون شیشه ای هیچ پنهان می نشد از وی ضمیر بود بر مضمون دلها او امیر پس همی منگید با خود زیر لب در جواب فکرتم آن بوالعجب که چنین اندیشی از بهر ملوک کیف تلقی الرزق ان لم یرزقوک من نمی کردم سخن را فهم لیک بر دلم می زد عتابش نیک نیک سوی من آمد به هیبت هم چو شیر تنگ هیزم را ز خود بنهاد زیر پرتو حالی که او هیزم نهاد لرزه بر هر هفت عضو من فتاد گفت یا رب گر ترا خاصان هی اند که مبارک دعوت و فرخ پی اند لطف تو خواهم که میناگر شود این زمان این تنگ هیزم زر شود در زمان دیدم که زر شد هیزمش هم چو آتش بر زمین می تافت خوش من در آن بی خود شدم تا دیرگه چونک با خویش آمدم من از وله بعد از آن گفت ای خداگر آن کبار بس غیورند و گریزان ز اشتهار باز این را بند هیزم ساز زود بی توقف هم بر آن حالی که بود در زمان هیزم شد آن اغصان زر مست شد در کار او عقل و نظر بعد از آن برداشت هیزم را و رفت سوی شهر از پیش من او تیز و تفت خواستم تا در پی آن شه روم پرسم از وی مشکلات و بشنوم بسته کرد آن هیبت او مر مرا پیش خاصان ره نباشد عامه را ور کسی را ره شود گو سر فشان کان بود از رحمت و از جذبشان پس غنیمت دار آن توفیق را چون بیابی صحبت صدیق را نه چو آن ابله که یابد قرب شاه سهل و آسان در فتد آن دم ز راه چون ز قربانی دهندش بیشتر پس بگوید ران گاوست این مگر نیست این از ران گاو ای مفتری ران گاوت می نماید از خری بذل شاهانه ست این بی رشوتی بخشش محضست این از رحمتی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲۹ - تحریض سلیمان علیه‌السلام مر رسولان را بر تعجیل به هجرت بلقیس بهر ایمان هم چنان که شه سلیمان در نبرد جذب خیل و لشکر بلقیس کرد که بیایید ای عزیزان زود زود که برآمد موجها از بحر جود سوی ساحل می فشاند بی خطر جوش موجش هر زمانی صد گهر الصلا گفتیم ای اهل رشاد کین زمان رضوان در جنت گشاد پس سلیمان گفت ای پیکان روید سوی بلقیس و بدین دین بگروید پس بگوییدش بیا اینجا تمام زود که ان الله یدعوا بالسلام هین بیا ای طالب دولت شتاب که فتوحست این زمان و فتح باب ای که تو طالب نه ای تو هم بیا تا طلب یابی ازین یار وفا

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲۸ - نیت کردن او کی این زر بدهم بدان هیزم‌کش چون من روزی یافتم به کرامات مشایخ و رنجیدن آن هیزم‌کش از ضمیر و نیت او آن یکی درویش هیزم می کشید خسته و مانده ز بیشه در رسید پس بگفتم من ز روزی فارغم زین سپس از بهر رزقم نیست غم میوه مکروه بر من خوش شدست رزق خاصی جسم را آمد به دست چونک من فارغ شدستم از گلو حبه ای چندست این بدهم بدو بدهم این زر را بدین تکلیف کش تا دو سه روزک شود از قوت خوش خود ضمیرم را همی دانست او زانک سمعش داشت نور از شمع هو بود پیشش سر هر اندیشه ای چون چراغی در درون شیشه ای هیچ پنهان می نشد از وی ضمیر بود بر مضمون دلها او امیر پس همی منگید با خود زیر لب در جواب فکرتم آن بوالعجب که چنین اندیشی از بهر ملوک کیف تلقی الرزق ان لم یرزقوک من نمی کردم سخن را فهم لیک بر دلم می زد عتابش نیک نیک سوی من آمد به هیبت هم چو شیر تنگ هیزم را ز خود بنهاد زیر پرتو حالی که او هیزم نهاد لرزه بر هر هفت عضو من فتاد گفت یا رب گر ترا خاصان هی اند که مبارک دعوت و فرخ پی اند لطف تو خواهم که میناگر شود این زمان این تنگ هیزم زر شود در زمان دیدم که زر شد هیزمش هم چو آتش بر زمین می تافت خوش من در آن بی خود شدم تا دیرگه چونک با خویش آمدم من از وله بعد از آن گفت ای خداگر آن کبار بس غیورند و گریزان ز اشتهار باز این را بند هیزم ساز زود بی توقف هم بر آن حالی که بود در زمان هیزم شد آن اغصان زر مست شد در کار او عقل و نظر بعد از آن برداشت هیزم را و رفت سوی شهر از پیش من او تیز و تفت خواستم تا در پی آن شه روم پرسم از وی مشکلات و بشنوم بسته کرد آن هیبت او مر مرا پیش خاصان ره نباشد عامه را ور کسی را ره شود گو سر فشان کان بود از رحمت و از جذبشان پس غنیمت دار آن توفیق را چون بیابی صحبت صدیق را نه چو آن ابله که یابد قرب شاه سهل و آسان در فتد آن دم ز راه چون ز قربانی دهندش بیشتر پس بگوید ران گاوست این مگر نیست این از ران گاو ای مفتری ران گاوت می نماید از خری بذل شاهانه ست این بی رشوتی بخشش محضست این از رحمتی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۲۹ - تحریض سلیمان علیه‌السلام مر رسولان را بر تعجیل به هجرت بلقیس بهر ایمان هم چنان که شه سلیمان در نبرد جذب خیل و لشکر بلقیس کرد که بیایید ای عزیزان زود زود که برآمد موجها از بحر جود سوی ساحل می فشاند بی خطر جوش موجش هر زمانی صد گهر الصلا گفتیم ای اهل رشاد کین زمان رضوان در جنت گشاد پس سلیمان گفت ای پیکان روید سوی بلقیس و بدین دین بگروید پس بگوییدش بیا اینجا تمام زود که ان الله یدعوا بالسلام هین بیا ای طالب دولت شتاب که فتوحست این زمان و فتح باب ای که تو طالب نه ای تو هم بیا تا طلب یابی ازین یار وفا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۰ - سبب هجرت ابراهیم ادهم قدس الله سره و ترک ملک خراسان ملک برهم زن تو ادهم وار زود تا بیابی هم چو او ملک خلود خفته بود آن شه شبانه بر سریر حارسان بر بام اندر دار و گیر قصد شه از حارسان آن هم نبود که کند زان دفع دزدان و رنود او همی دانست که آن کو عادلست فارغست از واقعه آمن دلست عدل باشد پاسبان گامها نه به شب چوبک زنان بر بامها لیک بد مقصودش از بانگ رباب هم چو مشتاقان خیال آن خطاب ناله سرنا و تهدید دهل چیزکی ماند بدان ناقور کل پس حکیمان گفته اند این لحنها از دوار چرخ بگرفتیم ما بانگ گردشهای چرخست این که خلق می سرایندش به تنبور و به حلق مؤمنان گویند که آثار بهشت نغز گردانید هر آواز زشت ما همه اجزای آدم بوده ایم در بهشت آن لحن ها بشنوده ایم گرچه بر ما ریخت آب و گل شکی یادمان آمد از آنها چیزکی لیک چون آمیخت با خاک کرب کی دهند این زیر و آن بم آن طرب آب چون آمیخت با بول و کمیز گشت ز آمیزش مزاجش تلخ و تیز چیزکی از آب هستش در جسد بول گیرش آتشی را می کشد گر نجس شد آب این طبعش بماند که آتش غم را به طبع خود نشاند پس غدای عاشقان آمد سماع که درو باشد خیال اجتماع قوتی گیرد خیالات ضمیر بلک صورت گردد از بانگ و صفیر آتش عشق از نوا ها گشت تیز آن چنان که آتش آن جوزریز مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۱ - حکایت آن مرد تشنه کی از سر جوز بن جوز می‌ریخت در جوی آب کی در گو بود و به آب نمی‌رسید تا به افتادن جوز بانگ آب# بشنود و او را چو سماع خوش بانگ آب اندر طرب می‌آورد در نغولی بود آب آن تشنه راند بر درخت جوز جوزی می فشاند می فتاد از جوزبن جوز اندر آب بانگ می آمد همی دید او حباب عاقلی گفتش که بگذار ای فتی جوزها خود تشنگی آرد ترا بیشتر در آب می افتد ثمر آب در پستیست از تو دور در تا تو از بالا فرو آیی به زور آب جویش برده باشد تا به دور گفت قصدم زین فشاندن جوز نیست تیزتر بنگر برین ظاهر مه ایست قصد من آنست که آید بانگ آب هم ببینم بر سر آب این حباب تشنه را خود شغل چه بود در جهان گرد پای حوض گشتن جاودان گرد جو و گرد آب و بانگ آب هم چو حاجی طایف کعبه صواب هم چنان مقصود من زین مثنوی ای ضیاء الحق حسام الدین توی مثنوی اندر فروع و در اصول جمله آن تست کردستی قبول در قبول آرند شاهان نیک و بد چون قبول آرند نبود بیش رد چون نهالی کاشتی آبش بده چون گشادش داده ای بگشا گره قصدم از الفاظ او راز توست قصدم از انشایش آواز توست پیش من آوازت آواز خداست عاشق از معشوق حاشا که جداست اتصالی بی تکیف بی قیاس هست رب الناس را با جان ناس لیک گفتم ناس من نسناس نی ناس غیر جان جان اشناس نی ناس مردم باشد و کو مردمی تو سر مردم ندیدستی دمی ما رمیت اذ رمیت خوانده ای لیک جسمی در تجزی مانده ای ملک جسمت را چو بلقیس ای غبی ترک کن بهر سلیمان نبی می کنم لا حول نه از گفت خویش بلک از وسواس آن اندیشه کیش کو خیالی می کند در گفت من در دل از وسواس و انکارات ظن می کنم لا حول یعنی چاره نیست چون ترا در دل بضدم گفتنیست چونک گفت من گرفتت در گلو من خمش کردم تو آن خود بگو آن یکی نایی خوش نی می زدست ناگهان از مقعدش بادی بجست نای را بر کون نهاد او که ز من گر تو بهتر می زنی بستان بزن ای مسلمان خود ادب اندر طلب نیست الا حمل از هر بی ادب هر که را بینی شکایت می کند که فلان کس راست طبع و خوی بد این شکایت گر بدان که بدخو است که مر آن بدخوی را او بدگو است زانک خوش خو آن بود کو در خمول باشد از بدخو و بدطبعان حمول لیک در شیخ آن گله ز آمر خداست نه پی خشم و ممارات و هواست آن شکایت نیست هست اصلاح جان چون شکایت کردن پیغامبران ناحمولی انبیا از امر دان ورنه حمالست بد را حلمشان طبع را کشتند در حمل بدی ناحمولی گر بود هست ایزدی ای سلیمان در میان زاغ و باز حلم حق شو با همه مرغان بساز ای دو صد بلقیس حلمت را زبون که اهد قومی انهم لا یعلمون

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۰ - سبب هجرت ابراهیم ادهم قدس الله سره و ترک ملک خراسان ملک برهم زن تو ادهم وار زود تا بیابی هم چو او ملک خلود خفته بود آن شه شبانه بر سریر حارسان بر بام اندر دار و گیر قصد شه از حارسان آن هم نبود که کند زان دفع دزدان و رنود او همی دانست که آن کو عادلست فارغست از واقعه آمن دلست عدل باشد پاسبان گامها نه به شب چوبک زنان بر بامها لیک بد مقصودش از بانگ رباب هم چو مشتاقان خیال آن خطاب ناله سرنا و تهدید دهل چیزکی ماند بدان ناقور کل پس حکیمان گفته اند این لحنها از دوار چرخ بگرفتیم ما بانگ گردشهای چرخست این که خلق می سرایندش به تنبور و به حلق مؤمنان گویند که آثار بهشت نغز گردانید هر آواز زشت ما همه اجزای آدم بوده ایم در بهشت آن لحن ها بشنوده ایم گرچه بر ما ریخت آب و گل شکی یادمان آمد از آنها چیزکی لیک چون آمیخت با خاک کرب کی دهند این زیر و آن بم آن طرب آب چون آمیخت با بول و کمیز گشت ز آمیزش مزاجش تلخ و تیز چیزکی از آب هستش در جسد بول گیرش آتشی را می کشد گر نجس شد آب این طبعش بماند که آتش غم را به طبع خود نشاند پس غدای عاشقان آمد سماع که درو باشد خیال اجتماع قوتی گیرد خیالات ضمیر بلک صورت گردد از بانگ و صفیر آتش عشق از نوا ها گشت تیز آن چنان که آتش آن جوزریز مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۱ - حکایت آن مرد تشنه کی از سر جوز بن جوز می‌ریخت در جوی آب کی در گو بود و به آب نمی‌رسید تا به افتادن جوز بانگ آب# بشنود و او را چو سماع خوش بانگ آب اندر طرب می‌آورد در نغولی بود آب آن تشنه راند بر درخت جوز جوزی می فشاند می فتاد از جوزبن جوز اندر آب بانگ می آمد همی دید او حباب عاقلی گفتش که بگذار ای فتی جوزها خود تشنگی آرد ترا بیشتر در آب می افتد ثمر آب در پستیست از تو دور در تا تو از بالا فرو آیی به زور آب جویش برده باشد تا به دور گفت قصدم زین فشاندن جوز نیست تیزتر بنگر برین ظاهر مه ایست قصد من آنست که آید بانگ آب هم ببینم بر سر آب این حباب تشنه را خود شغل چه بود در جهان گرد پای حوض گشتن جاودان گرد جو و گرد آب و بانگ آب هم چو حاجی طایف کعبه صواب هم چنان مقصود من زین مثنوی ای ضیاء الحق حسام الدین توی مثنوی اندر فروع و در اصول جمله آن تست کردستی قبول در قبول آرند شاهان نیک و بد چون قبول آرند نبود بیش رد چون نهالی کاشتی آبش بده چون گشادش داده ای بگشا گره قصدم از الفاظ او راز توست قصدم از انشایش آواز توست پیش من آوازت آواز خداست عاشق از معشوق حاشا که جداست اتصالی بی تکیف بی قیاس هست رب الناس را با جان ناس لیک گفتم ناس من نسناس نی ناس غیر جان جان اشناس نی ناس مردم باشد و کو مردمی تو سر مردم ندیدستی دمی ما رمیت اذ رمیت خوانده ای لیک جسمی در تجزی مانده ای ملک جسمت را چو بلقیس ای غبی ترک کن بهر سلیمان نبی می کنم لا حول نه از گفت خویش بلک از وسواس آن اندیشه کیش کو خیالی می کند در گفت من در دل از وسواس و انکارات ظن می کنم لا حول یعنی چاره نیست چون ترا در دل بضدم گفتنیست چونک گفت من گرفتت در گلو من خمش کردم تو آن خود بگو آن یکی نایی خوش نی می زدست ناگهان از مقعدش بادی بجست نای را بر کون نهاد او که ز من گر تو بهتر می زنی بستان بزن ای مسلمان خود ادب اندر طلب نیست الا حمل از هر بی ادب هر که را بینی شکایت می کند که فلان کس راست طبع و خوی بد این شکایت گر بدان که بدخو است که مر آن بدخوی را او بدگو است زانک خوش خو آن بود کو در خمول باشد از بدخو و بدطبعان حمول لیک در شیخ آن گله ز آمر خداست نه پی خشم و ممارات و هواست آن شکایت نیست هست اصلاح جان چون شکایت کردن پیغامبران ناحمولی انبیا از امر دان ورنه حمالست بد را حلمشان طبع را کشتند در حمل بدی ناحمولی گر بود هست ایزدی ای سلیمان در میان زاغ و باز حلم حق شو با همه مرغان بساز ای دو صد بلقیس حلمت را زبون که اهد قومی انهم لا یعلمون

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۲ - تهدید فرستادن سلیمان علیه‌السلام پیش بلقیس کی اصرار میندیش بر شرک و تاخیر مکن هین بیا بلقیس ورنه بد شود لشکرت خصمت شود مرتد شود پرده دار تو درت را بر کند جان تو با تو به جان خصمی کند جمله ذرات زمین و آسمان لشکر حق اند گاه امتحان باد را دیدی که با عادان چه کرد آب را دیدی که در طوفان چه کرد آنچ بر فرعون زد آن بحر کین وآنچ با قارون نمودست این زمین وآنچ آن بابیل با آن پیل کرد وآنچ پشه کله نمرود خورد وآنک سنگ انداخت داودی بدست گشت شصد پاره و لشکر شکست سنگ می بارید بر اعدای لوط تا که در آب سیه خوردند غوط گر بگویم از جمادات جهان عاقلانه یاری پیغامبران مثنوی چندان شود که چل شتر گر کشد عاجز شود از بار پر دست بر کافر گواهی می دهد لشکر حق می شود سر می نهد ای نموده ضد حق در فعل درس در میان لشکر اویی بترس جزو جزوت لشکر او در وفاق مر ترا اکنون مطیع اند از نفاق گر بگوید چشم را کو را فشار درد چشم از تو بر آرد صد دمار ور به دندان گوید او بنما وبال پس ببینی تو ز دندان گوشمال باز کن طب را بخوان باب العلل تا ببینی لشکر تن را عمل چونک جان جان هر چیزی ویست دشمنی با جان جان آسان کیست خود رها کن لشکر دیو و پری کز میان جان کنندم صفدری ملک را بگذار بلقیس از نخست چون مرا یابی همه ملک آن تست خود بدانی چون بر من آمدی که تو بی من نقش گرمابه بدی نقش اگر خود نقش سلطان یا غنیست صورتست از جان خود بی چاشنیست زینت او از برای دیگران باز کرده بیهده چشم و دهان ای تو در بیگار خود را باخته دیگران را تو ز خود نشناخته تو به هر صورت که آیی بیستی که منم این والله آن تو نیستی یک زمان تنها بمانی تو ز خلق در غم و اندیشه مانی تا به حلق این تو کی باشی که تو آن اوحدی که خوش و زیبا و سرمست خودی مرغ خویشی صید خویشی دام خویش صدر خویشی فرش خویشی بام خویش جوهر آن باشد که قایم با خودست آن عرض باشد که فرع او شدست گر تو آدم زاده ای چون او نشین جمله ذریات را در خود ببین چیست اندر خم که اندر نهر نیست چیست اندر خانه کاندر شهر نیست این جهان خمست و دل چون جوی آب این جهان حجره ست و دل شهر عجاب

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۲ - تهدید فرستادن سلیمان علیه‌السلام پیش بلقیس کی اصرار میندیش بر شرک و تاخیر مکن هین بیا بلقیس ورنه بد شود لشکرت خصمت شود مرتد شود پرده دار تو درت را بر کند جان تو با تو به جان خصمی کند جمله ذرات زمین و آسمان لشکر حق اند گاه امتحان باد را دیدی که با عادان چه کرد آب را دیدی که در طوفان چه کرد آنچ بر فرعون زد آن بحر کین وآنچ با قارون نمودست این زمین وآنچ آن بابیل با آن پیل کرد وآنچ پشه کله نمرود خورد وآنک سنگ انداخت داودی بدست گشت شصد پاره و لشکر شکست سنگ می بارید بر اعدای لوط تا که در آب سیه خوردند غوط گر بگویم از جمادات جهان عاقلانه یاری پیغامبران مثنوی چندان شود که چل شتر گر کشد عاجز شود از بار پر دست بر کافر گواهی می دهد لشکر حق می شود سر می نهد ای نموده ضد حق در فعل درس در میان لشکر اویی بترس جزو جزوت لشکر او در وفاق مر ترا اکنون مطیع اند از نفاق گر بگوید چشم را کو را فشار درد چشم از تو بر آرد صد دمار ور به دندان گوید او بنما وبال پس ببینی تو ز دندان گوشمال باز کن طب را بخوان باب العلل تا ببینی لشکر تن را عمل چونک جان جان هر چیزی ویست دشمنی با جان جان آسان کیست خود رها کن لشکر دیو و پری کز میان جان کنندم صفدری ملک را بگذار بلقیس از نخست چون مرا یابی همه ملک آن تست خود بدانی چون بر من آمدی که تو بی من نقش گرمابه بدی نقش اگر خود نقش سلطان یا غنیست صورتست از جان خود بی چاشنیست زینت او از برای دیگران باز کرده بیهده چشم و دهان ای تو در بیگار خود را باخته دیگران را تو ز خود نشناخته تو به هر صورت که آیی بیستی که منم این والله آن تو نیستی یک زمان تنها بمانی تو ز خلق در غم و اندیشه مانی تا به حلق این تو کی باشی که تو آن اوحدی که خوش و زیبا و سرمست خودی مرغ خویشی صید خویشی دام خویش صدر خویشی فرش خویشی بام خویش جوهر آن باشد که قایم با خودست آن عرض باشد که فرع او شدست گر تو آدم زاده ای چون او نشین جمله ذریات را در خود ببین چیست اندر خم که اندر نهر نیست چیست اندر خانه کاندر شهر نیست این جهان خمست و دل چون جوی آب این جهان حجره ست و دل شهر عجاب

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۳ - پیدا کردن سلیمان علیه‌السلام کی مرا خالصا لامر الله جهدست در ایمان تو یک ذره غرضی نیست مرا نه در نفس تو و حسن تو و نه در ملک تو خود بینی چون چشم جان باز شود به نورالله هین بیا که من رسولم دعوتی چون اجل شهوت کشم نه شهوتی ور بود شهوت امیر شهوتم نه اسیر شهوت روی بتم بت شکن بودست اصل اصل ما چون خلیل حق و جمله انبیا گر در آییم ای رهی در بتکده بت سجود آرد نه ما در معبده احمد و بوجهل در بتخانه رفت زین شدن تا آن شدن فرقیست زفت این در آید سر نهند او را بتان آن در آید سر نهد چون امتان این جهان شهوتی بتخانه ایست انبیا و کافران را لانه ایست لیک شهوت بنده پاکان بود زر نسوزد زانک نقد کان بود کافران قلب اند و پاکان هم چو زر اندرین بوته درند این دو نفر قلب چون آمد سیه شد در زمان زر در آمد شد زری او عیان دست و پا انداخت زر در بوته خوش در رخ آتش همی خندد رگش جسم ما روپوش ما شد در جهان ما چو دریا زیر این که در نهان شاه دین را منگر ای نادان بطین کین نظر کردست ابلیس لعین کی توان اندود این خورشید را با کف گل تو بگو آخر مرا گر بریزی خاک و صد خاکسترش بر سر نور او برآید بر سرش که کی باشد کو بپوشد روی آب طین کی باشد کو بپوشد آفتاب خیز بلقیسا چو ادهم شاه وار دود ازین ملک دو سه روزه بر آر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۴ - باقی قصهٔ ابراهیم ادهم قدس‌الله سره بر سر تختی شنید آن نیک نام طقطقی و های و هویی شب ز بام گامهای تند بر بام سرا گفت با خود این چنین زهره کرا بانگ زد بر روزن قصر او که کیست این نباشد آدمی مانا پریست سر فرو کردند قومی بوالعجب ما همی گردیم شب بهر طلب هین چه می جویید گفتند اشتران گفت اشتر بام بر کی جست هان پس بگفتندش که تو بر تخت جاه چون همی جویی ملاقات اله خود همان بد دیگر او را کس ندید چون پری از آدمی شد ناپدید معنی اش پنهان و او در پیش خلق خلق کی بینند غیر ریش و دلق چون ز چشم خویش و خلقان دور شد هم چو عنقا در جهان مشهور شد جان هر مرغی که آمد سوی قاف جمله عالم ازو لافند لاف چون رسید اندر سبا این نور شرق غلغلی افتاد در بلقیس و خلق روحهای مرده جمله پر زدند مردگان از گور تن سر بر زدند یک دگر را مژده می دادند هان نک ندایی می رسد از آسمان زان ندا دینها همی گردند گبز شاخ و برگ دل همی گردند سبز از سلیمان آن نفس چون نفخ صور مردگان را وا رهانید از قبور مر ترا بادا سعادت بعد ازین این گذشت الله اعلم بالیقین

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۳ - پیدا کردن سلیمان علیه‌السلام کی مرا خالصا لامر الله جهدست در ایمان تو یک ذره غرضی نیست مرا نه در نفس تو و حسن تو و نه در ملک تو خود بینی چون چشم جان باز شود به نورالله هین بیا که من رسولم دعوتی چون اجل شهوت کشم نه شهوتی ور بود شهوت امیر شهوتم نه اسیر شهوت روی بتم بت شکن بودست اصل اصل ما چون خلیل حق و جمله انبیا گر در آییم ای رهی در بتکده بت سجود آرد نه ما در معبده احمد و بوجهل در بتخانه رفت زین شدن تا آن شدن فرقیست زفت این در آید سر نهند او را بتان آن در آید سر نهد چون امتان این جهان شهوتی بتخانه ایست انبیا و کافران را لانه ایست لیک شهوت بنده پاکان بود زر نسوزد زانک نقد کان بود کافران قلب اند و پاکان هم چو زر اندرین بوته درند این دو نفر قلب چون آمد سیه شد در زمان زر در آمد شد زری او عیان دست و پا انداخت زر در بوته خوش در رخ آتش همی خندد رگش جسم ما روپوش ما شد در جهان ما چو دریا زیر این که در نهان شاه دین را منگر ای نادان بطین کین نظر کردست ابلیس لعین کی توان اندود این خورشید را با کف گل تو بگو آخر مرا گر بریزی خاک و صد خاکسترش بر سر نور او برآید بر سرش که کی باشد کو بپوشد روی آب طین کی باشد کو بپوشد آفتاب خیز بلقیسا چو ادهم شاه وار دود ازین ملک دو سه روزه بر آر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۴ - باقی قصهٔ ابراهیم ادهم قدس‌الله سره بر سر تختی شنید آن نیک نام طقطقی و های و هویی شب ز بام گامهای تند بر بام سرا گفت با خود این چنین زهره کرا بانگ زد بر روزن قصر او که کیست این نباشد آدمی مانا پریست سر فرو کردند قومی بوالعجب ما همی گردیم شب بهر طلب هین چه می جویید گفتند اشتران گفت اشتر بام بر کی جست هان پس بگفتندش که تو بر تخت جاه چون همی جویی ملاقات اله خود همان بد دیگر او را کس ندید چون پری از آدمی شد ناپدید معنی اش پنهان و او در پیش خلق خلق کی بینند غیر ریش و دلق چون ز چشم خویش و خلقان دور شد هم چو عنقا در جهان مشهور شد جان هر مرغی که آمد سوی قاف جمله عالم ازو لافند لاف چون رسید اندر سبا این نور شرق غلغلی افتاد در بلقیس و خلق روحهای مرده جمله پر زدند مردگان از گور تن سر بر زدند یک دگر را مژده می دادند هان نک ندایی می رسد از آسمان زان ندا دینها همی گردند گبز شاخ و برگ دل همی گردند سبز از سلیمان آن نفس چون نفخ صور مردگان را وا رهانید از قبور مر ترا بادا سعادت بعد ازین این گذشت الله اعلم بالیقین

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۵ - بقیهٔ قصهٔ اهل سبا و نصیحت و ارشاد سلیمان علیه‌السلام آل بلقیس را هر یکی را اندر خور خود و مشکلات دین و دل او و صید کردن هر جنس مرغ ضمیری به صفیر آن جنس مرغ و طعمهٔ او قصه گویم از سبا مشتاق وار چون صبا آمد به سوی لاله زار لاقت الاشباح یوم وصلها عادت الاولاد صوب اصلها امة العشق الخفی فی الامم مثل جود حوله لوم السقم ذلة الارواح من اشباحها عزة الاشباح من ارواحها ایها العشاق السقیا لکم انتم الباقون و البقیالکم ایها السالون قوموا واعشقوا ذاک ریح یوسف فاستنشقوا منطق الطیر سلیمانی بیا بانگ هر مرغی که آید می سرا چون به مرغانت فرستادست حق لحن هر مرغی بدادستت سبق مرغ جبری را زبان جبر گو مرغ پر اشکسته را از صبر گو مرغ صابر را تو خوش دار و معاف مرغ عنقا را بخوان اوصاف قاف مر کبوتر را حذر فرما ز باز باز را از حلم گو و احتراز وان خفاشی را که ماند او بی نوا می کنش با نور جفت و آشنا کبک جنگی را بیاموزان تو صلح مر خروسان را نما اشراط صبح هم چنان می رو ز هدهد تا عقاب ره نما والله اعلم بالصواب

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۵ - بقیهٔ قصهٔ اهل سبا و نصیحت و ارشاد سلیمان علیه‌السلام آل بلقیس را هر یکی را اندر خور خود و مشکلات دین و دل او و صید کردن هر جنس مرغ ضمیری به صفیر آن جنس مرغ و طعمهٔ او قصه گویم از سبا مشتاق وار چون صبا آمد به سوی لاله زار لاقت الاشباح یوم وصلها عادت الاولاد صوب اصلها امة العشق الخفی فی الامم مثل جود حوله لوم السقم ذلة الارواح من اشباحها عزة الاشباح من ارواحها ایها العشاق السقیا لکم انتم الباقون و البقیالکم ایها السالون قوموا واعشقوا ذاک ریح یوسف فاستنشقوا منطق الطیر سلیمانی بیا بانگ هر مرغی که آید می سرا چون به مرغانت فرستادست حق لحن هر مرغی بدادستت سبق مرغ جبری را زبان جبر گو مرغ پر اشکسته را از صبر گو مرغ صابر را تو خوش دار و معاف مرغ عنقا را بخوان اوصاف قاف مر کبوتر را حذر فرما ز باز باز را از حلم گو و احتراز وان خفاشی را که ماند او بی نوا می کنش با نور جفت و آشنا کبک جنگی را بیاموزان تو صلح مر خروسان را نما اشراط صبح هم چنان می رو ز هدهد تا عقاب ره نما والله اعلم بالصواب

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۶ - آزاد شدن بلقیس از ملک و مست شدن او از شوق ایمان و التفات همت او از همهٔ ملک منقطع شدن وقت هجرت الا از تخت چون سلیمان سوی مرغان سبا یک صفیری کرد بست آن جمله را جز مگر مرغی که بد بی جان و پر یا چو ماهی گنگ بود از اصل کر نی غلط گفتم که کر گر سر نهد پیش وحی کبریا سمعش دهد چونک بلقیس از دل و جان عزم کرد بر زمان رفته هم افسوس خورد ترک مال و ملک کرد او آن چنان که بترک نام و ننگ آن عاشقان آن غلامان و کنیزان بناز پیش چشمش هم چو پوسیده پیاز باغها و قصرها و آب رود پیش چشم از عشق گلحن می نمود عشق در هنگام استیلا و خشم زشت گرداند لطیفان را به چشم هر زمرد را نماید گندنا غیرت عشق این بود معنی لا لااله الا هو اینست ای پناه که نماید مه ترا دیگ سیاه هیچ مال و هیچ مخزن هیچ رخت می دریغش نامد الا جز که تخت پس سلیمان از دلش آگاه شد کز دل او تا دل او راه شد آن کسی که بانگ موران بشنود هم فغان سر دوران بشنود آنک گوید راز قالت نملة هم بداند راز این طاق کهن دید از دورش که آن تسلیم کیش تلخش آمد فرقت آن تخت خویش گر بگویم آن سبب گردد دراز که چرا بودش به تخت آن عشق و ساز گرچه این کلک قلم خود بی حسیست نیست جنس کاتب او را مونسیست هم چنین هر آلت پیشه وری هست بی جان مونس جانوری این سبب را من معین گفتمی گر نبودی چشم فهمت را نمی از بزرگی تخت کز حد می فزود نقل کردن تخت را امکان نبود خرده کاری بود و تفریقش خطر هم چو اوصال بدن با همدگر پس سلیمان گفت گرچه فی الاخیر سرد خواهد شد برو تاج و سریر چون ز وحدت جان برون آرد سری جسم را با فر او نبود فری چون برآید گوهر از قعر بحار بنگری اندر کف و خاشاک خوار سر بر آرد آفتاب با شرر دم عقرب را کی سازد مستقر لیک خود با این همه بر نقد حال جست باید تخت او را انتقال تا نگردد خسته هنگام لقا کودکانه حاجتش گردد روا هست بر ما سهل و او را بس عزیز تا بود بر خوان حوران دیو نیز عبرت جانش شود آن تخت ناز هم چو دلق و چارقی پیش ایاز تا بداند در چه بود آن مبتلا از کجاها در رسید او تا کجا خاک را و نطفه را و مضغه را پیش چشم ما همی دارد خدا کز کجا آوردمت ای بدنیت که از آن آید همی خفریقیت تو بر آن عاشق بدی در دور آن منکر این فضل بودی آن زمان این کرم چون دفع آن انکار تست که میان خاک می کردی نخست حجت انکار شد انشار تو از دوا بدتر شد این بیمار تو خاک را تصویر این کار از کجا نطفه را خصمی و انکار از کجا چون در آن دم بی دل و بی سر بدی فکرت و انکار را منکر بدی از جمادی چونک انکارت برست هم ازین انکار حشرت شد درست پس مثال تو چو آن حلقه زنیست کز درونش خواجه گوید خواجه نیست حلقه زن زین نیست دریابد که هست پس ز حلقه بر ندارد هیچ دست پس هم انکارت مبین می کند کز جماد او حشر صد فن می کند چند صنعت رفت ای انکار تا آب و گل انکار زاد از هل اتی آب وگل می گفت خود انکار نیست بانگ می زد بی خبر که اخبار نیست من بگویم شرح این از صد طریق لیک خاطر لغزد از گفت دقیق

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۶ - آزاد شدن بلقیس از ملک و مست شدن او از شوق ایمان و التفات همت او از همهٔ ملک منقطع شدن وقت هجرت الا از تخت چون سلیمان سوی مرغان سبا یک صفیری کرد بست آن جمله را جز مگر مرغی که بد بی جان و پر یا چو ماهی گنگ بود از اصل کر نی غلط گفتم که کر گر سر نهد پیش وحی کبریا سمعش دهد چونک بلقیس از دل و جان عزم کرد بر زمان رفته هم افسوس خورد ترک مال و ملک کرد او آن چنان که بترک نام و ننگ آن عاشقان آن غلامان و کنیزان بناز پیش چشمش هم چو پوسیده پیاز باغها و قصرها و آب رود پیش چشم از عشق گلحن می نمود عشق در هنگام استیلا و خشم زشت گرداند لطیفان را به چشم هر زمرد را نماید گندنا غیرت عشق این بود معنی لا لااله الا هو اینست ای پناه که نماید مه ترا دیگ سیاه هیچ مال و هیچ مخزن هیچ رخت می دریغش نامد الا جز که تخت پس سلیمان از دلش آگاه شد کز دل او تا دل او راه شد آن کسی که بانگ موران بشنود هم فغان سر دوران بشنود آنک گوید راز قالت نملة هم بداند راز این طاق کهن دید از دورش که آن تسلیم کیش تلخش آمد فرقت آن تخت خویش گر بگویم آن سبب گردد دراز که چرا بودش به تخت آن عشق و ساز گرچه این کلک قلم خود بی حسیست نیست جنس کاتب او را مونسیست هم چنین هر آلت پیشه وری هست بی جان مونس جانوری این سبب را من معین گفتمی گر نبودی چشم فهمت را نمی از بزرگی تخت کز حد می فزود نقل کردن تخت را امکان نبود خرده کاری بود و تفریقش خطر هم چو اوصال بدن با همدگر پس سلیمان گفت گرچه فی الاخیر سرد خواهد شد برو تاج و سریر چون ز وحدت جان برون آرد سری جسم را با فر او نبود فری چون برآید گوهر از قعر بحار بنگری اندر کف و خاشاک خوار سر بر آرد آفتاب با شرر دم عقرب را کی سازد مستقر لیک خود با این همه بر نقد حال جست باید تخت او را انتقال تا نگردد خسته هنگام لقا کودکانه حاجتش گردد روا هست بر ما سهل و او را بس عزیز تا بود بر خوان حوران دیو نیز عبرت جانش شود آن تخت ناز هم چو دلق و چارقی پیش ایاز تا بداند در چه بود آن مبتلا از کجاها در رسید او تا کجا خاک را و نطفه را و مضغه را پیش چشم ما همی دارد خدا کز کجا آوردمت ای بدنیت که از آن آید همی خفریقیت تو بر آن عاشق بدی در دور آن منکر این فضل بودی آن زمان این کرم چون دفع آن انکار تست که میان خاک می کردی نخست حجت انکار شد انشار تو از دوا بدتر شد این بیمار تو خاک را تصویر این کار از کجا نطفه را خصمی و انکار از کجا چون در آن دم بی دل و بی سر بدی فکرت و انکار را منکر بدی از جمادی چونک انکارت برست هم ازین انکار حشرت شد درست پس مثال تو چو آن حلقه زنیست کز درونش خواجه گوید خواجه نیست حلقه زن زین نیست دریابد که هست پس ز حلقه بر ندارد هیچ دست پس هم انکارت مبین می کند کز جماد او حشر صد فن می کند چند صنعت رفت ای انکار تا آب و گل انکار زاد از هل اتی آب وگل می گفت خود انکار نیست بانگ می زد بی خبر که اخبار نیست من بگویم شرح این از صد طریق لیک خاطر لغزد از گفت دقیق

%0
10 Bölüm