Qur'an&Sunnahالقرآن

Sa'dî — Bostân

Ebû Muhammed Müslihuddîn Sa'dî Şîrâzî · FA

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۸ - حکایت صبر و ثبات روندگان چنین نقل دارم ز مردان راه فقیران منعم گدایان شاه که پیری به دریوزه شد بامداد در مسجدی دید و آواز داد یکی گفتش این خانه خلق نیست که چیزی دهندت به شوخی مایست بدو گفت کاین خانه کیست پس که بخشایشش نیست بر حال کس بگفتا خموش این چه لفظ خطاست خداوند خانه خداوند ماست نگه کرد و قندیل و محراب دید به سوز از جگر نعره ای بر کشید که حیف است از اینجا فراتر شدن دریغ است محروم از این در شدن نرفتم به محرومی از هیچ کوی چرا از در حق شوم زردروی هم اینجا کنم دست خواهش دراز که دانم نگردم تهیدست باز شنیدم که سالی مجاور نشست چو فریاد خواهان برآورده دست شبی پای عمرش فرو شد به گل تپیدن گرفت از ضعیفیش دل سحر برد شخصی چراغش به سر رمق دید از او چون چراغ سحر همی گفت غلغل کنان از فرح و من دق باب الکریم انفتح طلبکار باید صبور و حمول که نشنیده ام کیمیاگر ملول چه زرها به خاک سیه در کنند که باشد که روزی مسی زر کنند زر از بهر چیزی خریدن نکوست نخواهی خریدن به از یاد دوست گر از دلبری دل به تنگ آیدت دگر غمگساری به چنگ آیدت مبر تلخ عیشی ز روی ترش به آب دگر آتشش باز کش ولی گر به خوبی ندارد نظیر به اندک دل آزار ترکش مگیر توان از کسی دل بپرداختن که دانی که بی او توان ساختن سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۹ - حکایت شنیدم که پیری شبی زنده داشت سحر دست حاجت به حق بر فراشت یکی هاتف انداخت در گوش پیر که بی حاصلی رو سر خویش گیر بر این در دعای تو مقبول نیست به خواری برو یا به زاری بایست شب دیگر از ذکر و طاعت نخفت مریدی ز حالش خبر یافت گفت چو دیدی کز آن روی بسته ست در به بی حاصلی سعی چندین مبر به دیباچه بر اشک یاقوت فام به حسرت ببارید و گفت ای غلام به نومیدی آنگه بگردیدمی از این ره که راهی دگر دیدمی مپندار گر وی عنان بر شکست که من باز دارم ز فتراک دست چو خواهنده محروم گشت از دری چه غم گر شناسد در دیگری شنیدم که راهم در این کوی نیست ولی هیچ راه دگر روی نیست در این بود سر بر زمین فدا که گفتند در گوش جانش ندا قبول است اگر چه هنر نیستش که جز ما پناهی دگر نیستش سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۰ - حکایت یکی در نشابور دانی چه گفت چو فرزندش از فرض خفتن بخفت توقع مدار ای پسر گر کسی که بی سعی هرگز به جایی رسی سمیلان چو می بر نگیرد قدم وجودی است بی منفعت چون عدم طمع دار سود و بترس از زیان که بی بهره باشند فارغ زیان

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۸ - حکایت صبر و ثبات روندگان چنین نقل دارم ز مردان راه فقیران منعم گدایان شاه که پیری به دریوزه شد بامداد در مسجدی دید و آواز داد یکی گفتش این خانه خلق نیست که چیزی دهندت به شوخی مایست بدو گفت کاین خانه کیست پس که بخشایشش نیست بر حال کس بگفتا خموش این چه لفظ خطاست خداوند خانه خداوند ماست نگه کرد و قندیل و محراب دید به سوز از جگر نعره ای بر کشید که حیف است از اینجا فراتر شدن دریغ است محروم از این در شدن نرفتم به محرومی از هیچ کوی چرا از در حق شوم زردروی هم اینجا کنم دست خواهش دراز که دانم نگردم تهیدست باز شنیدم که سالی مجاور نشست چو فریاد خواهان برآورده دست شبی پای عمرش فرو شد به گل تپیدن گرفت از ضعیفیش دل سحر برد شخصی چراغش به سر رمق دید از او چون چراغ سحر همی گفت غلغل کنان از فرح و من دق باب الکریم انفتح طلبکار باید صبور و حمول که نشنیده ام کیمیاگر ملول چه زرها به خاک سیه در کنند که باشد که روزی مسی زر کنند زر از بهر چیزی خریدن نکوست نخواهی خریدن به از یاد دوست گر از دلبری دل به تنگ آیدت دگر غمگساری به چنگ آیدت مبر تلخ عیشی ز روی ترش به آب دگر آتشش باز کش ولی گر به خوبی ندارد نظیر به اندک دل آزار ترکش مگیر توان از کسی دل بپرداختن که دانی که بی او توان ساختن سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۹ - حکایت شنیدم که پیری شبی زنده داشت سحر دست حاجت به حق بر فراشت یکی هاتف انداخت در گوش پیر که بی حاصلی رو سر خویش گیر بر این در دعای تو مقبول نیست به خواری برو یا به زاری بایست شب دیگر از ذکر و طاعت نخفت مریدی ز حالش خبر یافت گفت چو دیدی کز آن روی بسته ست در به بی حاصلی سعی چندین مبر به دیباچه بر اشک یاقوت فام به حسرت ببارید و گفت ای غلام به نومیدی آنگه بگردیدمی از این ره که راهی دگر دیدمی مپندار گر وی عنان بر شکست که من باز دارم ز فتراک دست چو خواهنده محروم گشت از دری چه غم گر شناسد در دیگری شنیدم که راهم در این کوی نیست ولی هیچ راه دگر روی نیست در این بود سر بر زمین فدا که گفتند در گوش جانش ندا قبول است اگر چه هنر نیستش که جز ما پناهی دگر نیستش سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۰ - حکایت یکی در نشابور دانی چه گفت چو فرزندش از فرض خفتن بخفت توقع مدار ای پسر گر کسی که بی سعی هرگز به جایی رسی سمیلان چو می بر نگیرد قدم وجودی است بی منفعت چون عدم طمع دار سود و بترس از زیان که بی بهره باشند فارغ زیان

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۱ - حکایت در صبر بر جفای آن که از او صبر نتوان کرد شکایت کند نوعروسی جوان به پیری ز داماد نامهربان که مپسند چندین که با این پسر به تلخی رود روزگارم به سر کسانی که با ما در این منزلند نبینم که چون من پریشان دلند زن و مرد با هم چنان دوستند که گویی دو مغز و یکی پوستند ندیدم در این مدت از شوی من که باری بخندید در روی من شنید این سخن پیر فرخنده فال سخندان بود مرد دیرینه سال یکی پاسخش داد شیرین و خوش که گر خوبروی است بارش بکش دریغ است روی از کسی تافتن که دیگر نشاید چنو یافتن چرا سر کشی زان که گر سر کشد به حرف وجودت قلم در کشد یکم روز بر بنده ای دل بسوخت که می گفت و فرماندهش می فروخت تو را بنده از من به افتد بسی مرا چون تو دیگر نیفتد کسی سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۲ - حکایت طبیبی پری چهره در مرو بود که در باغ دل قامتش سرو بود نه از درد دل های ریشش خبر نه از چشم بیمار خویشش خبر حکایت کند دردمندی غریب که خوش بود چندی سرم با طبیب نمی خواستم تندرستی خویش که دیگر نیاید طبیبم به پیش بسا عقل زورآور چیردست که سودای عشقش کند زیردست چو سودا خرد را بمالید گوش نیارد دگر سر برآورد هوش سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۳ - حکایت در معنی استیلای عشق بر عقل یکی پنجه آهنین راست کرد که با شیر زورآوری خواست کرد چو شیرش به سرپنجه در خود کشید دگر زور در پنجه خود ندید یکی گفتش آخر چه خسبی چو زن به سرپنجه آهنینش بزن شنیدم که مسکین در آن زیر گفت نشاید بدین پنجه با شیر گفت چو بر عقل دانا شود عشق چیر همان پنجه آهنین است و شیر تو در پنجه شیر مرد اوژنی چه سودت کند پنجه آهنی چو عشق آمد از عقل دیگر مگوی که در دست چوگان اسیر است گوی سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۴ - حکایت در معنی عزت محبوب در نظر محب میان دو عم زاده وصلت فتاد دو خورشید سیمای مهتر نژاد یکی را به غایت خوش افتاده بود دگر نافر و سرکش افتاده بود یکی خلق و لطف پریوار داشت یکی روی در روی دیوار داشت یکی خویشتن را بیاراستی دگر مرگ خویش از خدا خواستی پسر را نشاندند پیران ده که مهرت بر او نیست مهرش بده بخندید و گفتا به صد گوسفند تغابن نباشد رهایی ز بند به ناخن پری چهره می کند پوست که هرگز بدین کی شکیبم ز دوست نه صد گوسفندم که سیصد هزار نباید به نادیدن روی یار تو را هر چه مشغول دارد ز دوست اگر راست خواهی دلارامت اوست یکی پیش شوریده حالی نبشت که دوزخ تمنا کنی یا بهشت بگفتا مپرس از من این ماجرا پسندیدم آنچ او پسندد مرا

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۱ - حکایت در صبر بر جفای آن که از او صبر نتوان کرد شکایت کند نوعروسی جوان به پیری ز داماد نامهربان که مپسند چندین که با این پسر به تلخی رود روزگارم به سر کسانی که با ما در این منزلند نبینم که چون من پریشان دلند زن و مرد با هم چنان دوستند که گویی دو مغز و یکی پوستند ندیدم در این مدت از شوی من که باری بخندید در روی من شنید این سخن پیر فرخنده فال سخندان بود مرد دیرینه سال یکی پاسخش داد شیرین و خوش که گر خوبروی است بارش بکش دریغ است روی از کسی تافتن که دیگر نشاید چنو یافتن چرا سر کشی زان که گر سر کشد به حرف وجودت قلم در کشد یکم روز بر بنده ای دل بسوخت که می گفت و فرماندهش می فروخت تو را بنده از من به افتد بسی مرا چون تو دیگر نیفتد کسی سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۲ - حکایت طبیبی پری چهره در مرو بود که در باغ دل قامتش سرو بود نه از درد دل های ریشش خبر نه از چشم بیمار خویشش خبر حکایت کند دردمندی غریب که خوش بود چندی سرم با طبیب نمی خواستم تندرستی خویش که دیگر نیاید طبیبم به پیش بسا عقل زورآور چیردست که سودای عشقش کند زیردست چو سودا خرد را بمالید گوش نیارد دگر سر برآورد هوش سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۳ - حکایت در معنی استیلای عشق بر عقل یکی پنجه آهنین راست کرد که با شیر زورآوری خواست کرد چو شیرش به سرپنجه در خود کشید دگر زور در پنجه خود ندید یکی گفتش آخر چه خسبی چو زن به سرپنجه آهنینش بزن شنیدم که مسکین در آن زیر گفت نشاید بدین پنجه با شیر گفت چو بر عقل دانا شود عشق چیر همان پنجه آهنین است و شیر تو در پنجه شیر مرد اوژنی چه سودت کند پنجه آهنی چو عشق آمد از عقل دیگر مگوی که در دست چوگان اسیر است گوی سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۴ - حکایت در معنی عزت محبوب در نظر محب میان دو عم زاده وصلت فتاد دو خورشید سیمای مهتر نژاد یکی را به غایت خوش افتاده بود دگر نافر و سرکش افتاده بود یکی خلق و لطف پریوار داشت یکی روی در روی دیوار داشت یکی خویشتن را بیاراستی دگر مرگ خویش از خدا خواستی پسر را نشاندند پیران ده که مهرت بر او نیست مهرش بده بخندید و گفتا به صد گوسفند تغابن نباشد رهایی ز بند به ناخن پری چهره می کند پوست که هرگز بدین کی شکیبم ز دوست نه صد گوسفندم که سیصد هزار نباید به نادیدن روی یار تو را هر چه مشغول دارد ز دوست اگر راست خواهی دلارامت اوست یکی پیش شوریده حالی نبشت که دوزخ تمنا کنی یا بهشت بگفتا مپرس از من این ماجرا پسندیدم آنچ او پسندد مرا

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۵ - حکایت مجنون و صدق محبت او به مجنون کسی گفت کای نیک پی چه بودت که دیگر نیایی به حی مگر در سرت شور لیلی نماند خیالت دگر گشت و میلی نماند چو بشنید بیچاره بگریست زار که ای خواجه دستم ز دامن بدار مرا خود دلی دردمند است ریش تو نیزم نمک بر جراحت مریش نه دوری دلیل صبوری بود که بسیار دوری ضروری بود بگفت ای وفادار فرخنده خوی پیامی که داری به لیلی بگوی بگفتا مبر نام من پیش دوست که حیف است نام من آنجا که اوست سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۶ - حکایت سلطان محمود و سیرت ایاز یکی خرده بر شاه غزنین گرفت که حسنی ندارد ایاز ای شگفت گلی را که نه رنگ باشد نه بوی غریب است سودای بلبل بر اوی به محمود گفت این حکایت کسی بپیچید از اندیشه بر خود بسی که عشق من ای خواجه بر خوی اوست نه بر قد و بالای نیکوی اوست شنیدم که در تنگنایی شتر بیفتاد و بشکست صندوق در به یغما ملک آستین برفشاند وز آنجا به تعجیل مرکب براند سواران پی در و مرجان شدند ز سلطان به یغما پریشان شدند نماند از وشاقان گردن فراز کسی در قفای ملک جز ایاز نگه کرد کای دلبر پیچ پیچ ز یغما چه آورده ای گفت هیچ من اندر قفای تو می تاختم ز خدمت به نعمت نپرداختم گرت قربتی هست در بارگاه به خلعت مشو غافل از پادشاه خلاف طریقت بود کاولیا تمنا کنند از خدا جز خدا گر از دوست چشمت بر احسان اوست تو در بند خویشی نه در بند دوست تو را تا دهن باشد از حرص باز نیاید به گوش دل از غیب راز حقیقت سرایی است آراسته هوی و هوس گرد برخاسته نبینی که جایی که برخاست گرد نبیند نظر گرچه بیناست مرد سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۷ - حکایت قضا را من و پیری از فاریاب رسیدیم در خاک مغرب به آب مرا یک درم بود برداشتند به کشتی و درویش بگذاشتند سیاهان براندند کشتی چو دود که آن ناخدا نا خدا ترس بود مرا گریه آمد ز تیمار جفت بر آن گریه قهقه بخندید و گفت مخور غم برای من ای پر خرد مرا آن کس آرد که کشتی برد بگسترد سجاده بر روی آب خیال است پنداشتم یا به خواب ز مدهوشیم دیده آن شب نخفت نگه بامدادان به من کرد و گفت تو لنگی به چوب آمدی من به پای تو را کشتی آورد و ما را خدای چرا اهل معنی بدین نگروند که ابدال در آب و آتش روند نه طفلی کز آتش ندارد خبر نگه داردش مادر مهرور پس آنان که در وجد مستغرقند شب و روز در عین حفظ حقند نگه دارد از تاب آتش خلیل چو تابوت موسی ز غرقاب نیل چو کودک به دست شناور برست نترسد وگر دجله پهناورست تو بر روی دریا قدم چون زنی چو مردان که بر خشک تردامنی

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۵ - حکایت مجنون و صدق محبت او به مجنون کسی گفت کای نیک پی چه بودت که دیگر نیایی به حی مگر در سرت شور لیلی نماند خیالت دگر گشت و میلی نماند چو بشنید بیچاره بگریست زار که ای خواجه دستم ز دامن بدار مرا خود دلی دردمند است ریش تو نیزم نمک بر جراحت مریش نه دوری دلیل صبوری بود که بسیار دوری ضروری بود بگفت ای وفادار فرخنده خوی پیامی که داری به لیلی بگوی بگفتا مبر نام من پیش دوست که حیف است نام من آنجا که اوست سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۶ - حکایت سلطان محمود و سیرت ایاز یکی خرده بر شاه غزنین گرفت که حسنی ندارد ایاز ای شگفت گلی را که نه رنگ باشد نه بوی غریب است سودای بلبل بر اوی به محمود گفت این حکایت کسی بپیچید از اندیشه بر خود بسی که عشق من ای خواجه بر خوی اوست نه بر قد و بالای نیکوی اوست شنیدم که در تنگنایی شتر بیفتاد و بشکست صندوق در به یغما ملک آستین برفشاند وز آنجا به تعجیل مرکب براند سواران پی در و مرجان شدند ز سلطان به یغما پریشان شدند نماند از وشاقان گردن فراز کسی در قفای ملک جز ایاز نگه کرد کای دلبر پیچ پیچ ز یغما چه آورده ای گفت هیچ من اندر قفای تو می تاختم ز خدمت به نعمت نپرداختم گرت قربتی هست در بارگاه به خلعت مشو غافل از پادشاه خلاف طریقت بود کاولیا تمنا کنند از خدا جز خدا گر از دوست چشمت بر احسان اوست تو در بند خویشی نه در بند دوست تو را تا دهن باشد از حرص باز نیاید به گوش دل از غیب راز حقیقت سرایی است آراسته هوی و هوس گرد برخاسته نبینی که جایی که برخاست گرد نبیند نظر گرچه بیناست مرد سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۷ - حکایت قضا را من و پیری از فاریاب رسیدیم در خاک مغرب به آب مرا یک درم بود برداشتند به کشتی و درویش بگذاشتند سیاهان براندند کشتی چو دود که آن ناخدا نا خدا ترس بود مرا گریه آمد ز تیمار جفت بر آن گریه قهقه بخندید و گفت مخور غم برای من ای پر خرد مرا آن کس آرد که کشتی برد بگسترد سجاده بر روی آب خیال است پنداشتم یا به خواب ز مدهوشیم دیده آن شب نخفت نگه بامدادان به من کرد و گفت تو لنگی به چوب آمدی من به پای تو را کشتی آورد و ما را خدای چرا اهل معنی بدین نگروند که ابدال در آب و آتش روند نه طفلی کز آتش ندارد خبر نگه داردش مادر مهرور پس آنان که در وجد مستغرقند شب و روز در عین حفظ حقند نگه دارد از تاب آتش خلیل چو تابوت موسی ز غرقاب نیل چو کودک به دست شناور برست نترسد وگر دجله پهناورست تو بر روی دریا قدم چون زنی چو مردان که بر خشک تردامنی

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۸ - گفتار در معنی فنای موجودات در معرض وجود باری ره عقل جز پیچ بر پیچ نیست بر عارفان جز خدا هیچ نیست توان گفتن این با حقایق شناس ولی خرده گیرند اهل قیاس که پس آسمان و زمین چیستند بنی آدم و دام و دد کیستند پسندیده پرسیدی ای هوشمند بگویم گر آید جوابت پسند که هامون و دریا و کوه و فلک پری و آدمی زاد و دیو و ملک همه هرچه هستند از آن کمترند که با هستیش نام هستی برند عظیم است پیش تو دریا به موج بلند است خورشید تابان به اوج ولی اهل صورت کجا پی برند که ارباب معنی به ملکی درند که گر آفتاب است یک ذره نیست وگر هفت دریاست یک قطره نیست چو سلطان عزت علم بر کشد جهان سر به جیب عدم در کشد سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۹ - حکایت دهقان در لشکر سلطان رییس دهی با پسر در رهی گذشتند بر قلب شاهنشهی پسر چاوشان دید و تیغ و تبر قباهای اطلس کمرهای زر یلان کماندار نخجیر زن غلامان ترکش کش تیرزن یکی در برش پرنیانی قباه یکی بر سرش خسروانی کلاه پسر کان همه شوکت و پایه دید پدر را به غایت فرومایه دید که حالش بگردید و رنگش بریخت ز هیبت به بیغوله ای در گریخت پسر گفتش آخر بزرگ دهی به سرداری از سر بزرگان مهی چه بودت که ببریدی از جان امید بلرزیدی از باد هیبت چو بید بلی گفت سالار و فرماندهم ولی عزتم هست تا در دهم بزرگان از آن دهشت آلوده اند که در بارگاه ملک بوده اند تو ای بی خبر همچنان در دهی که بر خویشتن منصبی می نهی نگفتند حرفی زبان آوران که سعدی نگوید مثالی بر آن مگر دیده باشی که در باغ و راغ بتابد به شب کرمکی چون چراغ یکی گفتش ای کرمک شب فروز چه بودت که بیرون نیایی به روز ببین کآتشی کرمک خاکزاد جواب از سر روشنایی چه داد که من روز و شب جز به صحرا نیم ولی پیش خورشید پیدا نیم سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۰ - حکایت ثنا گفت بر سعد زنگی کسی که بر تربتش باد رحمت بسی درم داد و تشریف و بنواختش به مقدار خود منزلت ساختش چو الله و بس دید بر نقش زر بشورید و برکند خلعت ز بر ز سوزش چنان شعله در جان گرفت که برجست و راه بیابان گرفت یکی گفتش از همنشینان دشت چه دیدی که حالت دگرگونه گشت تو اول زمین بوسه دادی به جای نبایستی آخر زدن پشت پای بخندید کاول ز بیم و امید همی لرزه بر تن فتادم چو بید به آخر ز تمکین الله و بس نه چیزم به چشم اندر آمد نه کس به شهری در از شام غوغا فتاد گرفتند پیری مبارک نهاد هنوز آن حدیثم به گوش اندر است چو قیدش نهادند بر پای و دست که گفت ار نه سلطان اشارت کند که را زهره باشد که غارت کند بباید چنین دشمنی دوست داشت که می دانمش دوست بر من گماشت اگر عز و جاه است و گر ذل و قید من از حق شناسم نه از عمرو و زید ز علت مدار ای خردمند بیم چو داروی تلخت فرستد حکیم بخور هرچه آید ز دست حبیب نه بیمار داناتر است از طبیب

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۸ - گفتار در معنی فنای موجودات در معرض وجود باری ره عقل جز پیچ بر پیچ نیست بر عارفان جز خدا هیچ نیست توان گفتن این با حقایق شناس ولی خرده گیرند اهل قیاس که پس آسمان و زمین چیستند بنی آدم و دام و دد کیستند پسندیده پرسیدی ای هوشمند بگویم گر آید جوابت پسند که هامون و دریا و کوه و فلک پری و آدمی زاد و دیو و ملک همه هرچه هستند از آن کمترند که با هستیش نام هستی برند عظیم است پیش تو دریا به موج بلند است خورشید تابان به اوج ولی اهل صورت کجا پی برند که ارباب معنی به ملکی درند که گر آفتاب است یک ذره نیست وگر هفت دریاست یک قطره نیست چو سلطان عزت علم بر کشد جهان سر به جیب عدم در کشد سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۹ - حکایت دهقان در لشکر سلطان رییس دهی با پسر در رهی گذشتند بر قلب شاهنشهی پسر چاوشان دید و تیغ و تبر قباهای اطلس کمرهای زر یلان کماندار نخجیر زن غلامان ترکش کش تیرزن یکی در برش پرنیانی قباه یکی بر سرش خسروانی کلاه پسر کان همه شوکت و پایه دید پدر را به غایت فرومایه دید که حالش بگردید و رنگش بریخت ز هیبت به بیغوله ای در گریخت پسر گفتش آخر بزرگ دهی به سرداری از سر بزرگان مهی چه بودت که ببریدی از جان امید بلرزیدی از باد هیبت چو بید بلی گفت سالار و فرماندهم ولی عزتم هست تا در دهم بزرگان از آن دهشت آلوده اند که در بارگاه ملک بوده اند تو ای بی خبر همچنان در دهی که بر خویشتن منصبی می نهی نگفتند حرفی زبان آوران که سعدی نگوید مثالی بر آن مگر دیده باشی که در باغ و راغ بتابد به شب کرمکی چون چراغ یکی گفتش ای کرمک شب فروز چه بودت که بیرون نیایی به روز ببین کآتشی کرمک خاکزاد جواب از سر روشنایی چه داد که من روز و شب جز به صحرا نیم ولی پیش خورشید پیدا نیم سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۰ - حکایت ثنا گفت بر سعد زنگی کسی که بر تربتش باد رحمت بسی درم داد و تشریف و بنواختش به مقدار خود منزلت ساختش چو الله و بس دید بر نقش زر بشورید و برکند خلعت ز بر ز سوزش چنان شعله در جان گرفت که برجست و راه بیابان گرفت یکی گفتش از همنشینان دشت چه دیدی که حالت دگرگونه گشت تو اول زمین بوسه دادی به جای نبایستی آخر زدن پشت پای بخندید کاول ز بیم و امید همی لرزه بر تن فتادم چو بید به آخر ز تمکین الله و بس نه چیزم به چشم اندر آمد نه کس به شهری در از شام غوغا فتاد گرفتند پیری مبارک نهاد هنوز آن حدیثم به گوش اندر است چو قیدش نهادند بر پای و دست که گفت ار نه سلطان اشارت کند که را زهره باشد که غارت کند بباید چنین دشمنی دوست داشت که می دانمش دوست بر من گماشت اگر عز و جاه است و گر ذل و قید من از حق شناسم نه از عمرو و زید ز علت مدار ای خردمند بیم چو داروی تلخت فرستد حکیم بخور هرچه آید ز دست حبیب نه بیمار داناتر است از طبیب

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۱ - حکایت صاحب نظر پارسا یکی را چو من دل به دست کسی گرو بود و می برد خواری بسی پس از هوشمندی و فرزانگی به دف بر زدندش به دیوانگی ز دشمن جفا بردی از بهر دوست که تریاک اکبر بود زهر دوست قفا خوردی از دست یاران خویش چو مسمار پیشانی آورده پیش خیالش چنان بر سر آشوب کرد که بام دماغش لگدکوب کرد نبودش ز تشنیع یاران خبر که غرقه ندارد ز باران خبر کرا پای خاطر بر آمد به سنگ نیندیشد از شیشه نام و ننگ شبی دیو خود را پریچهره ساخت در آغوش آن مرد و بر وی بتاخت سحرگه مجال نمازش نبود ز یاران کس آگه ز رازش نبود به آبی فرو رفت نزدیک بام بر او بسته سرما دری از رخام نصیحتگری لومش آغاز کرد که خود را بکشتی در این آب سرد ز برنای منصف بر آمد خروش که ای یار چند از ملامت خموش مرا پنج روز این پسر دل فریفت ز مهرش چنانم که نتوان شکیفت نپرسید باری به خلق خوشم ببین تا چه بارش به جان می کشم پس آن را که شخصم ز خاک آفرید به قدرت در او جان پاک آفرید عجب داری ار بار امرش برم که دایم به احسان و فضلش درم سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۲ - گفتار اندر سماع اهل دل و تقریر حق و باطل آن اگر مرد عشقی کم خویش گیر و گر نه ره عافیت پیش گیر مترس از محبت که خاکت کند که باقی شوی گر هلاکت کند نروید نبات از حبوب درست مگر حال بر وی بگردد نخست تو را با حق آن آشنایی دهد که از دست خویشت رهایی دهد که تا با خودی در خودت راه نیست وز این نکته جز بی خود آگاه نیست نه مطرب که آواز پای ستور سماع است اگر عشق داری و شور مگس پیش شوریده دل پر نزد که او چون مگس دست بر سر نزد نه بم داند آشفته سامان نه زیر به آواز مرغی بنالد فقیر سراینده خود می نگردد خموش ولیکن نه هر وقت باز است گوش چو شوریدگان می پرستی کنند به آواز دولاب مستی کنند به چرخ اندر آیند دولاب وار چو دولاب بر خود بگریند زار به تسلیم سر در گریبان برند چو طاقت نماند گریبان درند مکن عیب درویش مدهوش مست که غرق است از آن می زند پا و دست نگویم سماع ای برادر که چیست مگر مستمع را بدانم که کیست گر از برج معنی پرد طیر او فرشته فرو ماند از سیر او وگر مرد لهو است و بازی و لاغ قوی تر شود دیوش اندر دماغ چو مرد سماع است شهوت پرست به آواز خوش خفته خیزد نه مست پریشان شود گل به باد سحر نه هیزم که نشکافدش جز تبر جهان پر سماع است و مستی و شور ولیکن چه بیند در آیینه کور نبینی شتر بر نوای عرب که چونش به رقص اندر آرد طرب شتر را چو شور طرب در سر است اگر آدمی را نباشد خر است

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۱ - حکایت صاحب نظر پارسا یکی را چو من دل به دست کسی گرو بود و می برد خواری بسی پس از هوشمندی و فرزانگی به دف بر زدندش به دیوانگی ز دشمن جفا بردی از بهر دوست که تریاک اکبر بود زهر دوست قفا خوردی از دست یاران خویش چو مسمار پیشانی آورده پیش خیالش چنان بر سر آشوب کرد که بام دماغش لگدکوب کرد نبودش ز تشنیع یاران خبر که غرقه ندارد ز باران خبر کرا پای خاطر بر آمد به سنگ نیندیشد از شیشه نام و ننگ شبی دیو خود را پریچهره ساخت در آغوش آن مرد و بر وی بتاخت سحرگه مجال نمازش نبود ز یاران کس آگه ز رازش نبود به آبی فرو رفت نزدیک بام بر او بسته سرما دری از رخام نصیحتگری لومش آغاز کرد که خود را بکشتی در این آب سرد ز برنای منصف بر آمد خروش که ای یار چند از ملامت خموش مرا پنج روز این پسر دل فریفت ز مهرش چنانم که نتوان شکیفت نپرسید باری به خلق خوشم ببین تا چه بارش به جان می کشم پس آن را که شخصم ز خاک آفرید به قدرت در او جان پاک آفرید عجب داری ار بار امرش برم که دایم به احسان و فضلش درم سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۲ - گفتار اندر سماع اهل دل و تقریر حق و باطل آن اگر مرد عشقی کم خویش گیر و گر نه ره عافیت پیش گیر مترس از محبت که خاکت کند که باقی شوی گر هلاکت کند نروید نبات از حبوب درست مگر حال بر وی بگردد نخست تو را با حق آن آشنایی دهد که از دست خویشت رهایی دهد که تا با خودی در خودت راه نیست وز این نکته جز بی خود آگاه نیست نه مطرب که آواز پای ستور سماع است اگر عشق داری و شور مگس پیش شوریده دل پر نزد که او چون مگس دست بر سر نزد نه بم داند آشفته سامان نه زیر به آواز مرغی بنالد فقیر سراینده خود می نگردد خموش ولیکن نه هر وقت باز است گوش چو شوریدگان می پرستی کنند به آواز دولاب مستی کنند به چرخ اندر آیند دولاب وار چو دولاب بر خود بگریند زار به تسلیم سر در گریبان برند چو طاقت نماند گریبان درند مکن عیب درویش مدهوش مست که غرق است از آن می زند پا و دست نگویم سماع ای برادر که چیست مگر مستمع را بدانم که کیست گر از برج معنی پرد طیر او فرشته فرو ماند از سیر او وگر مرد لهو است و بازی و لاغ قوی تر شود دیوش اندر دماغ چو مرد سماع است شهوت پرست به آواز خوش خفته خیزد نه مست پریشان شود گل به باد سحر نه هیزم که نشکافدش جز تبر جهان پر سماع است و مستی و شور ولیکن چه بیند در آیینه کور نبینی شتر بر نوای عرب که چونش به رقص اندر آرد طرب شتر را چو شور طرب در سر است اگر آدمی را نباشد خر است

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۳ - حکایت شکر لب جوانی نی آموختی که دلها در آتش چو نی سوختی پدر بارها بانگ بر وی زدی به تندی و آتش در آن نی زدی شبی بر ادای پسر گوش کرد سماعش پریشان و مدهوش کرد همی گفت و بر چهره افکنده خوی که آتش به من در زد این بار نی ندانی که شوریده حالان مست چرا بر فشانند در رقص دست گشاید دری بر دل از واردات فشاند سر دست بر کاینات حلالش بود رقص بر یاد دوست که هر آستینیش جانی در اوست گرفتم که مردانه ای در شنا برهنه توانی زدن دست و پا بکن خرقه نام و ناموس و زرق که عاجز بود مرد با جامه غرق تعلق حجاب است و بی حاصلی چو پیوندها بگسلی واصلی سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۴ - حکایت پروانه و صدق محبت او کسی گفت پروانه را کای حقیر برو دوستی در خور خویش گیر رهی رو که بینی طریق رجا تو و مهر شمع از کجا تا کجا سمندر نه ای گرد آتش مگرد که مردانگی باید آنگه نبرد ز خورشید پنهان شود موش کور که جهل است با آهنین پنجه زور کسی را که دانی که خصم تو اوست نه از عقل باشد گرفتن به دوست تو را کس نگوید نکو می کنی که جان در سر کار او می کنی گدایی که از پادشه خواست دخت قفا خورد و سودای بیهوده پخت کجا در حساب آرد او چون تو دوست که روی ملوک و سلاطین در اوست مپندار کاو در چنان مجلسی مدارا کند با چو تو مفلسی وگر با همه خلق نرمی کند تو بیچاره ای با تو گرمی کند نگه کن که پروانه سوزناک چه گفت ای عجب گر بسوزم چه باک مرا چون خلیل آتشی در دل است که پنداری این شعله بر من گل است نه دل دامن دلستان می کشد که مهرش گریبان جان می کشد نه خود را بر آتش به خود می زنم که زنجیر شوق است در گردنم مرا همچنان دور بودم که سوخت نه این دم که آتش به من در فروخت نه آن می کند یار در شاهدی که با او توان گفتن از زاهدی که عیبم کند بر تولای دوست که من راضیم کشته در پای دوست مرا بر تلف حرص دانی چراست چو او هست اگر من نباشم رواست بسوزم که یار پسندیده اوست که در وی سرایت کند سوز دوست مرا چند گویی که در خورد خویش حریفی به دست آر همدرد خویش بدان ماند اندرز شوریده حال که گویی به کژدم گزیده منال کسی را نصیحت مگو ای شگفت که دانی که در وی نخواهد گرفت ز کف رفته بیچاره ای را لگام نگویند کآهسته ران ای غلام چه نغز آمد این نکته در سندباد که عشق آتش است ای پسر پند باد به باد آتش تیز برتر شود پلنگ از زدن کینه ور تر شود چو نیکت بدیدم بدی می کنی که رویم فرا چون خودی می کنی ز خود بهتری جوی و فرصت شمار که با چون خودی گم کنی روزگار پی چون خودی خودپرستان روند به کوی خطرناک مستان روند من اول که این کار سر داشتم دل از سر به یک بار برداشتم سر انداز در عاشقی صادق است که بدزهره بر خویشتن عاشق است اجل ناگهی در کمینم کشد همان به که آن نازنینم کشد چو بی شک نبشته ست بر سر هلاک به دست دلارام خوشتر هلاک نه روزی به بیچارگی جان دهی همان به که در پای جانان دهی

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۳ - حکایت شکر لب جوانی نی آموختی که دلها در آتش چو نی سوختی پدر بارها بانگ بر وی زدی به تندی و آتش در آن نی زدی شبی بر ادای پسر گوش کرد سماعش پریشان و مدهوش کرد همی گفت و بر چهره افکنده خوی که آتش به من در زد این بار نی ندانی که شوریده حالان مست چرا بر فشانند در رقص دست گشاید دری بر دل از واردات فشاند سر دست بر کاینات حلالش بود رقص بر یاد دوست که هر آستینیش جانی در اوست گرفتم که مردانه ای در شنا برهنه توانی زدن دست و پا بکن خرقه نام و ناموس و زرق که عاجز بود مرد با جامه غرق تعلق حجاب است و بی حاصلی چو پیوندها بگسلی واصلی سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۴ - حکایت پروانه و صدق محبت او کسی گفت پروانه را کای حقیر برو دوستی در خور خویش گیر رهی رو که بینی طریق رجا تو و مهر شمع از کجا تا کجا سمندر نه ای گرد آتش مگرد که مردانگی باید آنگه نبرد ز خورشید پنهان شود موش کور که جهل است با آهنین پنجه زور کسی را که دانی که خصم تو اوست نه از عقل باشد گرفتن به دوست تو را کس نگوید نکو می کنی که جان در سر کار او می کنی گدایی که از پادشه خواست دخت قفا خورد و سودای بیهوده پخت کجا در حساب آرد او چون تو دوست که روی ملوک و سلاطین در اوست مپندار کاو در چنان مجلسی مدارا کند با چو تو مفلسی وگر با همه خلق نرمی کند تو بیچاره ای با تو گرمی کند نگه کن که پروانه سوزناک چه گفت ای عجب گر بسوزم چه باک مرا چون خلیل آتشی در دل است که پنداری این شعله بر من گل است نه دل دامن دلستان می کشد که مهرش گریبان جان می کشد نه خود را بر آتش به خود می زنم که زنجیر شوق است در گردنم مرا همچنان دور بودم که سوخت نه این دم که آتش به من در فروخت نه آن می کند یار در شاهدی که با او توان گفتن از زاهدی که عیبم کند بر تولای دوست که من راضیم کشته در پای دوست مرا بر تلف حرص دانی چراست چو او هست اگر من نباشم رواست بسوزم که یار پسندیده اوست که در وی سرایت کند سوز دوست مرا چند گویی که در خورد خویش حریفی به دست آر همدرد خویش بدان ماند اندرز شوریده حال که گویی به کژدم گزیده منال کسی را نصیحت مگو ای شگفت که دانی که در وی نخواهد گرفت ز کف رفته بیچاره ای را لگام نگویند کآهسته ران ای غلام چه نغز آمد این نکته در سندباد که عشق آتش است ای پسر پند باد به باد آتش تیز برتر شود پلنگ از زدن کینه ور تر شود چو نیکت بدیدم بدی می کنی که رویم فرا چون خودی می کنی ز خود بهتری جوی و فرصت شمار که با چون خودی گم کنی روزگار پی چون خودی خودپرستان روند به کوی خطرناک مستان روند من اول که این کار سر داشتم دل از سر به یک بار برداشتم سر انداز در عاشقی صادق است که بدزهره بر خویشتن عاشق است اجل ناگهی در کمینم کشد همان به که آن نازنینم کشد چو بی شک نبشته ست بر سر هلاک به دست دلارام خوشتر هلاک نه روزی به بیچارگی جان دهی همان به که در پای جانان دهی

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۵ - مخاطبه شمع و پروانه شبی یاد دارم که چشمم نخفت شنیدم که پروانه با شمع گفت که من عاشقم گر بسوزم رواست تو را گریه و سوز باری چراست بگفت ای هوادار مسکین من برفت انگبین یار شیرین من چو شیرینی از من به در می رود چو فرهادم آتش به سر می رود همی گفت و هر لحظه سیلاب درد فرو می دویدش به رخسار زرد که ای مدعی عشق کار تو نیست که نه صبر داری نه یارای ایست تو بگریزی از پیش یک شعله خام من استاده ام تا بسوزم تمام تو را آتش عشق اگر پر بسوخت مرا بین که از پای تا سر بسوخت همه شب در این گفت و گو بود شمع به دیدار او وقت اصحاب جمع نرفته ز شب همچنان بهره ای که ناگه بکشتش پریچهره ای همی گفت و می رفت دودش به سر که این است پایان عشق ای پسر اگر عاشقی خواهی آموختن به کشتن فرج یابی از سوختن مکن گریه بر گور مقتول دوست برو خرمی کن که مقبول اوست اگر عاشقی سر مشوی از مرض چو سعدی فرو شوی دست از غرض فدایی ندارد ز مقصود چنگ و گر بر سرش تیر بارند و سنگ به دریا مرو گفتمت زینهار وگر می روی تن به طوفان سپار سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱ - سر آغاز ز خاک آفریدت خداوند پاک پس ای بنده افتادگی کن چو خاک حریص و جهان سوز و سرکش مباش ز خاک آفریدندت آتش مباش چو گردن کشید آتش هولناک به بیچارگی تن بینداخت خاک چو آن سرفرازی نمود این کمی از آن دیو کردند از این آدمی سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲ - حکایت در این معنی یکی قطره باران ز ابری چکید خجل شد چو پهنای دریا بدید که جایی که دریاست من کیستم گر او هست حقا که من نیستم چو خود را به چشم حقارت بدید صدف در کنارش به جان پرورید سپهرش به جایی رسانید کار که شد نامور لؤلؤ شاهوار بلندی از آن یافت کاو پست شد در نیستی کوفت تا هست شد تواضع کند هوشمند گزین نهد شاخ پر میوه سر بر زمین سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۳ - حکایت در معنی نظر مردان در خود به حقارت جوانی خردمند پاکیزه بوم ز دریا بر آمد به دربند روم در او فضل دیدند و فقر و تمیز نهادند رختش به جایی عزیز سر صالحان گفت روزی به مرد که خاشاک مسجد بیفشان و گرد همان کاین سخن مرد رهرو شنید برون رفت و بازش کس آنجا ندید بر آن حمل کردند یاران و پیر که پروای خدمت نبودش فقیر دگر روز خادم گرفتش به راه که ناخوب کردی به رای تباه ندانستی ای کودک خودپسند که مردان ز خدمت به جایی رسند گرستن گرفت از سر صدق و سوز که ای یار جان پرور دلفروز نه گرد اندر آن بقعه دیدم نه خاک من آلوده بودم در آن جای پاک گرفتم قدم لاجرم باز پس که پاکیزه به مسجد از خاک و خس طریقت جز این نیست درویش را که افکنده دارد تن خویش را بلندیت باید تواضع گزین که آن بام را نیست سلم جز این

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۵ - مخاطبه شمع و پروانه شبی یاد دارم که چشمم نخفت شنیدم که پروانه با شمع گفت که من عاشقم گر بسوزم رواست تو را گریه و سوز باری چراست بگفت ای هوادار مسکین من برفت انگبین یار شیرین من چو شیرینی از من به در می رود چو فرهادم آتش به سر می رود همی گفت و هر لحظه سیلاب درد فرو می دویدش به رخسار زرد که ای مدعی عشق کار تو نیست که نه صبر داری نه یارای ایست تو بگریزی از پیش یک شعله خام من استاده ام تا بسوزم تمام تو را آتش عشق اگر پر بسوخت مرا بین که از پای تا سر بسوخت همه شب در این گفت و گو بود شمع به دیدار او وقت اصحاب جمع نرفته ز شب همچنان بهره ای که ناگه بکشتش پریچهره ای همی گفت و می رفت دودش به سر که این است پایان عشق ای پسر اگر عاشقی خواهی آموختن به کشتن فرج یابی از سوختن مکن گریه بر گور مقتول دوست برو خرمی کن که مقبول اوست اگر عاشقی سر مشوی از مرض چو سعدی فرو شوی دست از غرض فدایی ندارد ز مقصود چنگ و گر بر سرش تیر بارند و سنگ به دریا مرو گفتمت زینهار وگر می روی تن به طوفان سپار سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱ - سر آغاز ز خاک آفریدت خداوند پاک پس ای بنده افتادگی کن چو خاک حریص و جهان سوز و سرکش مباش ز خاک آفریدندت آتش مباش چو گردن کشید آتش هولناک به بیچارگی تن بینداخت خاک چو آن سرفرازی نمود این کمی از آن دیو کردند از این آدمی سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲ - حکایت در این معنی یکی قطره باران ز ابری چکید خجل شد چو پهنای دریا بدید که جایی که دریاست من کیستم گر او هست حقا که من نیستم چو خود را به چشم حقارت بدید صدف در کنارش به جان پرورید سپهرش به جایی رسانید کار که شد نامور لؤلؤ شاهوار بلندی از آن یافت کاو پست شد در نیستی کوفت تا هست شد تواضع کند هوشمند گزین نهد شاخ پر میوه سر بر زمین سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۳ - حکایت در معنی نظر مردان در خود به حقارت جوانی خردمند پاکیزه بوم ز دریا بر آمد به دربند روم در او فضل دیدند و فقر و تمیز نهادند رختش به جایی عزیز سر صالحان گفت روزی به مرد که خاشاک مسجد بیفشان و گرد همان کاین سخن مرد رهرو شنید برون رفت و بازش کس آنجا ندید بر آن حمل کردند یاران و پیر که پروای خدمت نبودش فقیر دگر روز خادم گرفتش به راه که ناخوب کردی به رای تباه ندانستی ای کودک خودپسند که مردان ز خدمت به جایی رسند گرستن گرفت از سر صدق و سوز که ای یار جان پرور دلفروز نه گرد اندر آن بقعه دیدم نه خاک من آلوده بودم در آن جای پاک گرفتم قدم لاجرم باز پس که پاکیزه به مسجد از خاک و خس طریقت جز این نیست درویش را که افکنده دارد تن خویش را بلندیت باید تواضع گزین که آن بام را نیست سلم جز این

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۴ - حکایت بایزید بسطامی شنیدم که وقتی سحرگاه عید ز گرمابه آمد برون بایزید یکی تشت خاکسترش بی خبر فرو ریختند از سرایی به سر همی گفت شولیده دستار و موی کف دست شکرانه مالان به روی که ای نفس من در خور آتشم به خاکستری روی در هم کشم بزرگان نکردند در خود نگاه خدابینی از خویشتن بین مخواه بزرگی به ناموس و گفتار نیست بلندی به دعوی و پندار نیست تواضع سر رفعت افرازدت تکبر به خاک اندر اندازدت به گردن فتد سرکش تند خوی بلندیت باید بلندی مجوی ز مغرور دنیا ره دین مجوی خدابینی از خویشتن بین مجوی گرت جاه باید مکن چون خسان به چشم حقارت نگه در کسان گمان کی برد مردم هوشمند که در سرگرانی است قدر بلند از این نامورتر محلی مجوی که خوانند خلقت پسندیده خوی نه گر چون تویی بر تو کبر آورد بزرگش نبینی به چشم خرد تو نیز ار تکبر کنی همچنان نمایی که پیشت تکبر کنان چو استاده ای بر مقامی بلند بر افتاده گر هوشمندی مخند بسا ایستاده در آمد ز پای که افتادگانش گرفتند جای گرفتم که خود هستی از عیب پاک تعنت مکن بر من عیب ناک یکی حلقه کعبه دارد به دست یکی در خراباتی افتاده مست گر آن را بخواند که نگذاردش ور این را براند که باز آردش نه مستظهر است آن به اعمال خویش نه این را در توبه بسته ست پیش

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۴ - حکایت بایزید بسطامی شنیدم که وقتی سحرگاه عید ز گرمابه آمد برون بایزید یکی تشت خاکسترش بی خبر فرو ریختند از سرایی به سر همی گفت شولیده دستار و موی کف دست شکرانه مالان به روی که ای نفس من در خور آتشم به خاکستری روی در هم کشم بزرگان نکردند در خود نگاه خدابینی از خویشتن بین مخواه بزرگی به ناموس و گفتار نیست بلندی به دعوی و پندار نیست تواضع سر رفعت افرازدت تکبر به خاک اندر اندازدت به گردن فتد سرکش تند خوی بلندیت باید بلندی مجوی ز مغرور دنیا ره دین مجوی خدابینی از خویشتن بین مجوی گرت جاه باید مکن چون خسان به چشم حقارت نگه در کسان گمان کی برد مردم هوشمند که در سرگرانی است قدر بلند از این نامورتر محلی مجوی که خوانند خلقت پسندیده خوی نه گر چون تویی بر تو کبر آورد بزرگش نبینی به چشم خرد تو نیز ار تکبر کنی همچنان نمایی که پیشت تکبر کنان چو استاده ای بر مقامی بلند بر افتاده گر هوشمندی مخند بسا ایستاده در آمد ز پای که افتادگانش گرفتند جای گرفتم که خود هستی از عیب پاک تعنت مکن بر من عیب ناک یکی حلقه کعبه دارد به دست یکی در خراباتی افتاده مست گر آن را بخواند که نگذاردش ور این را براند که باز آردش نه مستظهر است آن به اعمال خویش نه این را در توبه بسته ست پیش

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۵ - حکایت عیسی (ع) و عابد و ناپارسا شنیدستم از راویان کلام که در عهد عیسی علیه السلام یکی زندگانی تلف کرده بود به جهل و ضلالت سر آورده بود دلیری سیه نامه ای سخت دل ز ناپاکی ابلیس در وی خجل به سر برده ایام بی حاصلی نیاسوده تا بوده از وی دلی سرش خالی از عقل و از احتشام شکم فربه از لقمه های حرام به ناراستی دامن آلوده ای به ناداشتی دوده اندوده ای نه چشمی چو بینندگان راست رو نه گوشی چو مردم نصیحت شنو چو سال بد از وی خلایق نفور نمایان به هم چون مه نو ز دور هوی و هوس خرمنش سوخته جوی نیکنامی نیندوخته سیه نامه چندان تنعم براند که در نامه جای نبشتن نماند گنهکار و خودرای و شهوت پرست به غفلت شب و روز مخمور و مست شنیدم که عیسی در آمد ز دشت به مقصوره عابدی برگذشت به زیر آمد از غرفه خلوت نشین به پایش در افتاد سر بر زمین گنهکار برگشته اختر ز دور چو پروانه حیران در ایشان ز نور تأمل به حسرت کنان شرمسار چو درویش در دست سرمایه دار خجل زیر لب عذرخواهان به سوز ز شبهای در غفلت آورده روز سرشک غم از دیده باران چو میغ که عمرم به غفلت گذشت ای دریغ بر انداختم نقد عمر عزیز به دست از نکویی نیاورده چیز چو من زنده هرگز مبادا کسی که مرگش به از زندگانی بسی برست آن که در عهد طفلی بمرد که پیرانه سر شرمساری نبرد گناهم ببخش ای جهان آفرین که گر با من آید فبیس القرین نگون مانده از شرمساری سرش روان آب حسرت به شیب و برش در این گوشه نالان گنهکار پیر که فریاد حالم رس ای دستگیر وز آن نیمه عابد سری پر غرور ترش کرده بر فاسق ابرو ز دور که این مدبر اندر پی ما چراست نگون بخت جاهل چه در خورد ماست به گردن در آتش در افتاده ای به باد هوی عمر بر داده ای چه خیر آمد از نفس تر دامنش که صحبت بود با مسیح و منش چه بودی که زحمت ببردی ز پیش به دوزخ برفتی پس کار خویش همی رنجم از طلعت ناخوشش مبادا که در من فتد آتشش به محشر که حاضر شوند انجمن خدایا تو با او مکن حشر من در این بود و وحی از جلیل الصفات در آمد به عیسی علیه الصلوة که گر عالم است این و گر وی جهول مرا دعوت هر دو آمد قبول تبه کرده ایام برگشته روز بنالید بر من به زاری و سوز به بیچارگی هر که آمد برم نیندازمش ز آستان کرم عفو کردم از وی عملهای زشت به انعام خویش آرمش در بهشت و گر عار دارد عبادت پرست که در خلد با وی بود هم نشست بگو ننگ از او در قیامت مدار که آن را به جنت برند این به نار که آن را جگر خون شد از سوز و درد گر این تکیه بر طاعت خویش کرد ندانست در بارگاه غنی که بیچارگی به ز کبر و منی کرا جامه پاک است و سیرت پلید در دوزخش را نباید کلید بر این آستان عجز و مسکینیت به از طاعت و خویشتن بینیت چو خود را ز نیکان شمردی بدی نمی گنجد اندر خدایی خودی اگر مردی از مردی خود مگوی نه هر شهسواری به در برد گوی پیاز آمد آن بی هنر جمله پوست که پنداشت چون پسته مغزی در اوست از این نوع طاعت نیاید به کار برو عذر تقصیر طاعت بیار چه رند پریشان شوریده بخت چه زاهد که بر خود کند کار سخت به زهد و ورع کوش و صدق و صفا ولیکن میفزای بر مصطفی نخورد از عبادت بر آن بی خرد که با حق نکو بود و با خلق بد سخن ماند از عاقلان یادگار ز سعدی همین یک سخن یاد دار گنهکار اندیشناک از خدای به از پارسای عبادت نمای

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۵ - حکایت عیسی (ع) و عابد و ناپارسا شنیدستم از راویان کلام که در عهد عیسی علیه السلام یکی زندگانی تلف کرده بود به جهل و ضلالت سر آورده بود دلیری سیه نامه ای سخت دل ز ناپاکی ابلیس در وی خجل به سر برده ایام بی حاصلی نیاسوده تا بوده از وی دلی سرش خالی از عقل و از احتشام شکم فربه از لقمه های حرام به ناراستی دامن آلوده ای به ناداشتی دوده اندوده ای نه چشمی چو بینندگان راست رو نه گوشی چو مردم نصیحت شنو چو سال بد از وی خلایق نفور نمایان به هم چون مه نو ز دور هوی و هوس خرمنش سوخته جوی نیکنامی نیندوخته سیه نامه چندان تنعم براند که در نامه جای نبشتن نماند گنهکار و خودرای و شهوت پرست به غفلت شب و روز مخمور و مست شنیدم که عیسی در آمد ز دشت به مقصوره عابدی برگذشت به زیر آمد از غرفه خلوت نشین به پایش در افتاد سر بر زمین گنهکار برگشته اختر ز دور چو پروانه حیران در ایشان ز نور تأمل به حسرت کنان شرمسار چو درویش در دست سرمایه دار خجل زیر لب عذرخواهان به سوز ز شبهای در غفلت آورده روز سرشک غم از دیده باران چو میغ که عمرم به غفلت گذشت ای دریغ بر انداختم نقد عمر عزیز به دست از نکویی نیاورده چیز چو من زنده هرگز مبادا کسی که مرگش به از زندگانی بسی برست آن که در عهد طفلی بمرد که پیرانه سر شرمساری نبرد گناهم ببخش ای جهان آفرین که گر با من آید فبیس القرین نگون مانده از شرمساری سرش روان آب حسرت به شیب و برش در این گوشه نالان گنهکار پیر که فریاد حالم رس ای دستگیر وز آن نیمه عابد سری پر غرور ترش کرده بر فاسق ابرو ز دور که این مدبر اندر پی ما چراست نگون بخت جاهل چه در خورد ماست به گردن در آتش در افتاده ای به باد هوی عمر بر داده ای چه خیر آمد از نفس تر دامنش که صحبت بود با مسیح و منش چه بودی که زحمت ببردی ز پیش به دوزخ برفتی پس کار خویش همی رنجم از طلعت ناخوشش مبادا که در من فتد آتشش به محشر که حاضر شوند انجمن خدایا تو با او مکن حشر من در این بود و وحی از جلیل الصفات در آمد به عیسی علیه الصلوة که گر عالم است این و گر وی جهول مرا دعوت هر دو آمد قبول تبه کرده ایام برگشته روز بنالید بر من به زاری و سوز به بیچارگی هر که آمد برم نیندازمش ز آستان کرم عفو کردم از وی عملهای زشت به انعام خویش آرمش در بهشت و گر عار دارد عبادت پرست که در خلد با وی بود هم نشست بگو ننگ از او در قیامت مدار که آن را به جنت برند این به نار که آن را جگر خون شد از سوز و درد گر این تکیه بر طاعت خویش کرد ندانست در بارگاه غنی که بیچارگی به ز کبر و منی کرا جامه پاک است و سیرت پلید در دوزخش را نباید کلید بر این آستان عجز و مسکینیت به از طاعت و خویشتن بینیت چو خود را ز نیکان شمردی بدی نمی گنجد اندر خدایی خودی اگر مردی از مردی خود مگوی نه هر شهسواری به در برد گوی پیاز آمد آن بی هنر جمله پوست که پنداشت چون پسته مغزی در اوست از این نوع طاعت نیاید به کار برو عذر تقصیر طاعت بیار چه رند پریشان شوریده بخت چه زاهد که بر خود کند کار سخت به زهد و ورع کوش و صدق و صفا ولیکن میفزای بر مصطفی نخورد از عبادت بر آن بی خرد که با حق نکو بود و با خلق بد سخن ماند از عاقلان یادگار ز سعدی همین یک سخن یاد دار گنهکار اندیشناک از خدای به از پارسای عبادت نمای

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۶ - حکایت دانشمند فقیهی کهن جامه تنگدست در ایوان قاضی به صف بر نشست نگه کرد قاضی در او تیز تیز معرف گرفت آستینش که خیز ندانی که برتر مقام تو نیست فروتر نشین یا برو یا بایست نه هر کس سزاوار باشد به صدر کرامت به جاه است و منزل به قدر دگر ره چه حاجت ببیند کست همین شرمساری عقوبت بست به عزت هر آن کاو فروتر نشست به خواری نیفتد ز بالا به پست به جای بزرگان دلیری مکن چو سر پنجه ات نیست شیری مکن چو دید آن خردمند درویش رنگ که بنشست و برخاست بختش به جنگ چو آتش برآورد بیچاره دود فروتر نشست از مقامی که بود فقیهان طریق جدل ساختند لم و لا اسلم درانداختند گشادند بر هم در فتنه باز به لا و نعم کرده گردن دراز تو گفتی خروسان شاطر به جنگ فتادند در هم به منقار و چنگ یکی بی خود از خشمناکی چو مست یکی بر زمین می زند هر دو دست فتادند در عقده پیچ پیچ که در حل آن ره نبردند هیچ کهن جامه در صف آخرترین به غرش در آمد چو شیر عرین بگفت ای صنادید شرع رسول به ابلاغ تنزیل و فقه و اصول دلایل قوی باید و معنوی نه رگهای گردن به حجت قوی مرا نیز چوگان لعب است و گوی بگفتند اگر نیک دانی بگوی به کلک فصاحت بیانی که داشت به دلها چو نقش نگین بر نگاشت سر از کوی صورت به معنی کشید قلم بر سر حرف دعوی کشید بگفتندش از هر کنار آفرین که بر عقل و طبعت هزار آفرین سمند سخن تا به جایی براند که قاضی چو خر در وحل باز ماند برون آمد از طاق و دستار خویش به اکرام و لطفش فرستاد پیش که هیهات قدر تو نشناختم به شکر قدومت نپرداختم دریغ آیدم با چنین مایه ای که بینم تو را در چنین پایه ای معرف به دلداری آمد برش که دستار قاضی نهد بر سرش به دست و زبان منع کردش که دور منه بر سرم پایبند غرور که فردا شود بر کهن میزران به دستار پنجه گزم سر گران چو مولام خوانند و صدر کبیر نمایند مردم به چشمم حقیر تفاوت کند هرگز آب زلال گرش کوزه زرین بود یا سفال خرد باید اندر سر مرد و مغز نباید مرا چون تو دستار نغز کس از سربزرگی نباشد به چیز کدو سربزرگ است و بی مغز نیز میفراز گردن به دستار و ریش که دستار پنبه ست و سبلت حشیش به صورت کسانی که مردم وشند چو صورت همان به که دم در کشند به قدر هنر جست باید محل بلندی و نحسی مکن چون زحل نی بوریا را بلندی نکوست که خاصیت نیشکر خود در اوست بدین عقل و همت نخوانم کست و گر می رود صد غلام از پست چه خوش گفت خرمهره ای در گلی چو برداشتش پر طمع جاهلی مرا کس نخواهد خریدن به هیچ به دیوانگی در حریرم مپیچ خبزدو همان قدر دارد که هست وگر در میان شقایق نشست نه منعم به مال از کسی بهتر است خر ار جل اطلس بپوشد خر است بدین شیوه مرد سخنگوی چست به آب سخن کینه از دل بشست دل آزرده را سخت باشد سخن چو خصمت بیفتاد سستی مکن چو دستت رسد مغز دشمن بر آر که فرصت فرو شوید از دل غبار چنان ماند قاضی به جورش اسیر که گفت ان هذا لیوم عسیر به دندان گزید از تعجب یدین بماندش در او دیده چون فرقدین وز آنجا جوان روی همت بتافت برون رفت و بازش نشان کس نیافت غریو از بزرگان مجلس بخاست که گویی چنین شوخ چشم از کجاست نقیب از پیش رفت و هر سو دوید که مردی بدین نعت و صورت که دید یکی گفت از این نوع شیرین نفس در این شهر سعدی شناسیم و بس بر آن صد هزار آفرین کاین بگفت حق تلخ بین تا چه شیرین بگفت

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۶ - حکایت دانشمند فقیهی کهن جامه تنگدست در ایوان قاضی به صف بر نشست نگه کرد قاضی در او تیز تیز معرف گرفت آستینش که خیز ندانی که برتر مقام تو نیست فروتر نشین یا برو یا بایست نه هر کس سزاوار باشد به صدر کرامت به جاه است و منزل به قدر دگر ره چه حاجت ببیند کست همین شرمساری عقوبت بست به عزت هر آن کاو فروتر نشست به خواری نیفتد ز بالا به پست به جای بزرگان دلیری مکن چو سر پنجه ات نیست شیری مکن چو دید آن خردمند درویش رنگ که بنشست و برخاست بختش به جنگ چو آتش برآورد بیچاره دود فروتر نشست از مقامی که بود فقیهان طریق جدل ساختند لم و لا اسلم درانداختند گشادند بر هم در فتنه باز به لا و نعم کرده گردن دراز تو گفتی خروسان شاطر به جنگ فتادند در هم به منقار و چنگ یکی بی خود از خشمناکی چو مست یکی بر زمین می زند هر دو دست فتادند در عقده پیچ پیچ که در حل آن ره نبردند هیچ کهن جامه در صف آخرترین به غرش در آمد چو شیر عرین بگفت ای صنادید شرع رسول به ابلاغ تنزیل و فقه و اصول دلایل قوی باید و معنوی نه رگهای گردن به حجت قوی مرا نیز چوگان لعب است و گوی بگفتند اگر نیک دانی بگوی به کلک فصاحت بیانی که داشت به دلها چو نقش نگین بر نگاشت سر از کوی صورت به معنی کشید قلم بر سر حرف دعوی کشید بگفتندش از هر کنار آفرین که بر عقل و طبعت هزار آفرین سمند سخن تا به جایی براند که قاضی چو خر در وحل باز ماند برون آمد از طاق و دستار خویش به اکرام و لطفش فرستاد پیش که هیهات قدر تو نشناختم به شکر قدومت نپرداختم دریغ آیدم با چنین مایه ای که بینم تو را در چنین پایه ای معرف به دلداری آمد برش که دستار قاضی نهد بر سرش به دست و زبان منع کردش که دور منه بر سرم پایبند غرور که فردا شود بر کهن میزران به دستار پنجه گزم سر گران چو مولام خوانند و صدر کبیر نمایند مردم به چشمم حقیر تفاوت کند هرگز آب زلال گرش کوزه زرین بود یا سفال خرد باید اندر سر مرد و مغز نباید مرا چون تو دستار نغز کس از سربزرگی نباشد به چیز کدو سربزرگ است و بی مغز نیز میفراز گردن به دستار و ریش که دستار پنبه ست و سبلت حشیش به صورت کسانی که مردم وشند چو صورت همان به که دم در کشند به قدر هنر جست باید محل بلندی و نحسی مکن چون زحل نی بوریا را بلندی نکوست که خاصیت نیشکر خود در اوست بدین عقل و همت نخوانم کست و گر می رود صد غلام از پست چه خوش گفت خرمهره ای در گلی چو برداشتش پر طمع جاهلی مرا کس نخواهد خریدن به هیچ به دیوانگی در حریرم مپیچ خبزدو همان قدر دارد که هست وگر در میان شقایق نشست نه منعم به مال از کسی بهتر است خر ار جل اطلس بپوشد خر است بدین شیوه مرد سخنگوی چست به آب سخن کینه از دل بشست دل آزرده را سخت باشد سخن چو خصمت بیفتاد سستی مکن چو دستت رسد مغز دشمن بر آر که فرصت فرو شوید از دل غبار چنان ماند قاضی به جورش اسیر که گفت ان هذا لیوم عسیر به دندان گزید از تعجب یدین بماندش در او دیده چون فرقدین وز آنجا جوان روی همت بتافت برون رفت و بازش نشان کس نیافت غریو از بزرگان مجلس بخاست که گویی چنین شوخ چشم از کجاست نقیب از پیش رفت و هر سو دوید که مردی بدین نعت و صورت که دید یکی گفت از این نوع شیرین نفس در این شهر سعدی شناسیم و بس بر آن صد هزار آفرین کاین بگفت حق تلخ بین تا چه شیرین بگفت

%0
10 Bölüm