Qur'an&Sunnahالقرآن

Sa'dî — Gülistân

Ebû Muhammed Müslihuddîn Sa'dî Şîrâzî · FA

Orijinal Metin (FA)

سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۴ روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوه ای سست مانده پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی آمد و گفت چه نشینی که نه جای خفتن است گفتم چون روم که نه پای رفتن است گفت این نشنیدی که صاحبدلان گفته اند رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن ای که مشتاق منزلی مشتاب پند من کار بند و صبر آموز اسب تازی دو تگ رود به شتاب و اشتر آهسته می رود شب و روز سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۵ جوانی چست لطیف خندان شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ نوعی غم نیامدی و لب از خنده فرا هم روزگاری برآمد که اتفاق ملاقات نیوفتاد بعد از آن دیدمش زن خواسته و فرزندان خاسته و بیخ نشاطش بریده و گل هوس پژمریده پرسیدمش چگونه ای و چه حالت است گفت تا کودکان بیاوردم دگر کودکی نکردم ما ذا الصبیٰ و الشیب غیر لمتی و کفیٰ بتغییر الزمان نذیرا چون پیر شدی ز کودکی دست بدار بازی و ظرافت به جوانان بگذار طرب نوجوان ز پیر مجوی که دگر ناید آب رفته به جوی زرع را چون رسید وقت درو نخرامد چنان که سبزه نو دور جوانی بشد از دست من آه و دریغ آن زمن دل فروز قوت سرپنجه شیری گذشت راضی ام اکنون به پنیری چو یوز پیرزنی موی سیه کرده بود گفتم ای مامک دیرینه روز موی به تلبیس سیه کرده گیر راست نخواهد شدن این پشت کوز سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۶ وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت مگر خردی فراموش کردی که درشتی می کنی چه خوش گفت زالی به فرزند خویش چو دیدش پلنگ افکن و پیل تن گر از عهد خردیت یاد آمدی که بیچاره بودی در آغوش من نکردی در این روز بر من جفا که تو شیرمردی و من پیرزن سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۷ توانگری بخیل را پسری رنجور بود نیکخواهان گفتندش مصلحت آن است که ختم قرآنی کنی از بهر وی یا بذل قربانی لختی به اندیشه فرورفت و گفت مصحف مهجور اولیتر است که گله دور صاحبدلی بشنید و گفت ختمش به علت آن اختیار آمد که قرآن بر سر زبان است و زر در میان جان دریغا گردن طاعت نهادن گرش همراه بودی دست دادن به دیناری چو خر در گل بمانند ور الحمدی بخواهی صد بخوانند سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۸ پیرمرد ی را گفتند چرا زن نکنی گفت با پیرزنانم عیشی نباشد گفتند جوانی بخواه چو مکنت داری گفت مرا که پیرم با پیرزنان الفت نیست پس او را که جوان باشد با من که پیرم چه دوستی صورت بندد پر هفتا ثله جونی می کند عشغ مقری و خی بنی چش روشت زور باید نه زر که بانو را گزر ی دوست تر که ده من گوشت

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۴ روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوه ای سست مانده پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی آمد و گفت چه نشینی که نه جای خفتن است گفتم چون روم که نه پای رفتن است گفت این نشنیدی که صاحبدلان گفته اند رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن ای که مشتاق منزلی مشتاب پند من کار بند و صبر آموز اسب تازی دو تگ رود به شتاب و اشتر آهسته می رود شب و روز سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۵ جوانی چست لطیف خندان شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ نوعی غم نیامدی و لب از خنده فرا هم روزگاری برآمد که اتفاق ملاقات نیوفتاد بعد از آن دیدمش زن خواسته و فرزندان خاسته و بیخ نشاطش بریده و گل هوس پژمریده پرسیدمش چگونه ای و چه حالت است گفت تا کودکان بیاوردم دگر کودکی نکردم ما ذا الصبیٰ و الشیب غیر لمتی و کفیٰ بتغییر الزمان نذیرا چون پیر شدی ز کودکی دست بدار بازی و ظرافت به جوانان بگذار طرب نوجوان ز پیر مجوی که دگر ناید آب رفته به جوی زرع را چون رسید وقت درو نخرامد چنان که سبزه نو دور جوانی بشد از دست من آه و دریغ آن زمن دل فروز قوت سرپنجه شیری گذشت راضی ام اکنون به پنیری چو یوز پیرزنی موی سیه کرده بود گفتم ای مامک دیرینه روز موی به تلبیس سیه کرده گیر راست نخواهد شدن این پشت کوز سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۶ وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت مگر خردی فراموش کردی که درشتی می کنی چه خوش گفت زالی به فرزند خویش چو دیدش پلنگ افکن و پیل تن گر از عهد خردیت یاد آمدی که بیچاره بودی در آغوش من نکردی در این روز بر من جفا که تو شیرمردی و من پیرزن سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۷ توانگری بخیل را پسری رنجور بود نیکخواهان گفتندش مصلحت آن است که ختم قرآنی کنی از بهر وی یا بذل قربانی لختی به اندیشه فرورفت و گفت مصحف مهجور اولیتر است که گله دور صاحبدلی بشنید و گفت ختمش به علت آن اختیار آمد که قرآن بر سر زبان است و زر در میان جان دریغا گردن طاعت نهادن گرش همراه بودی دست دادن به دیناری چو خر در گل بمانند ور الحمدی بخواهی صد بخوانند سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۸ پیرمرد ی را گفتند چرا زن نکنی گفت با پیرزنانم عیشی نباشد گفتند جوانی بخواه چو مکنت داری گفت مرا که پیرم با پیرزنان الفت نیست پس او را که جوان باشد با من که پیرم چه دوستی صورت بندد پر هفتا ثله جونی می کند عشغ مقری و خی بنی چش روشت زور باید نه زر که بانو را گزر ی دوست تر که ده من گوشت

Orijinal Metin (FA)

سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۹ شنیده ام که در این روزها کهن پیری خیال بست به پیرانه سر که گیرد جفت بخواست دخترکی خوبروی گوهرنام چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت چنان که رسم عروسی بود تماشا بود ولی به حمله اول عصای شیخ بخفت کمان کشید و نزد بر هدف که نتوان دوخت مگر به خامه فولاد جامه هنگفت به دوستان گله آغاز کرد و حجت ساخت که خان ومان من این شوخ دیده پاک برفت میان شوهر و زن جنگ و فتنه خاست چنان که سر به شحنه و قاضی کشید و سعدی گفت پس از خلافت و شنعت گناه دختر نیست تو را که دست بلرزد گهر چه دانی سفت سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج صحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار دوش چون طاووس می نازیدم اندر باغ وصل دیگر امروز از فراق یار می پیچم چو مار سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱ یکی را از وزرا پسری کودن بود پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مر این را تربیتی می کن مگر که عاقل شود روزگاری تعلیم کردش و مؤثر نبود پیش پدرش کس فرستاد که این عاقل نمی باشد و مرا دیوانه کرد چون بود اصل گوهری قابل تربیت را در او اثر باشد هیچ صیقل نکو نداند کرد آهنی را که بدگهر باشد سگ به دریای هفتگانه بشوی که چو تر شد پلیدتر باشد خر عیسی گرش به مکه برند چون بیاید هنوز خر باشد سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۲ حکیمی پسران را پند همی داد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محل خطر است یا دزد به یک بار ببرد یا خواجه به تفاریق بخورد اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده وگر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولت است هر جا که رود قدر بیند و در صدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند سخت است پس از جاه تحکم بردن خو کرده به ناز جور مردم بردن وقتی افتاد فتنه ای در شام هر کس از گوشه ای فرا رفتند روستازادگان دانشمند به وزیری پادشا رفتند پسران وزیر ناقص عقل به گدایی به روستا رفتند

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۹ شنیده ام که در این روزها کهن پیری خیال بست به پیرانه سر که گیرد جفت بخواست دخترکی خوبروی گوهرنام چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت چنان که رسم عروسی بود تماشا بود ولی به حمله اول عصای شیخ بخفت کمان کشید و نزد بر هدف که نتوان دوخت مگر به خامه فولاد جامه هنگفت به دوستان گله آغاز کرد و حجت ساخت که خان ومان من این شوخ دیده پاک برفت میان شوهر و زن جنگ و فتنه خاست چنان که سر به شحنه و قاضی کشید و سعدی گفت پس از خلافت و شنعت گناه دختر نیست تو را که دست بلرزد گهر چه دانی سفت سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج صحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار دوش چون طاووس می نازیدم اندر باغ وصل دیگر امروز از فراق یار می پیچم چو مار سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱ یکی را از وزرا پسری کودن بود پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مر این را تربیتی می کن مگر که عاقل شود روزگاری تعلیم کردش و مؤثر نبود پیش پدرش کس فرستاد که این عاقل نمی باشد و مرا دیوانه کرد چون بود اصل گوهری قابل تربیت را در او اثر باشد هیچ صیقل نکو نداند کرد آهنی را که بدگهر باشد سگ به دریای هفتگانه بشوی که چو تر شد پلیدتر باشد خر عیسی گرش به مکه برند چون بیاید هنوز خر باشد سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۲ حکیمی پسران را پند همی داد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محل خطر است یا دزد به یک بار ببرد یا خواجه به تفاریق بخورد اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده وگر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولت است هر جا که رود قدر بیند و در صدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند سخت است پس از جاه تحکم بردن خو کرده به ناز جور مردم بردن وقتی افتاد فتنه ای در شام هر کس از گوشه ای فرا رفتند روستازادگان دانشمند به وزیری پادشا رفتند پسران وزیر ناقص عقل به گدایی به روستا رفتند

Orijinal Metin (FA)

سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۳ یکی از فضلا تعلیم ملک زاده ای همی داد و ضرب بی محابا زدی و زجر بی قیاس کردی باری پسر از بی طاقتی شکایت پیش پدر برد و جامه از تن دردمند برداشت پدر را دل به هم بر آمد استاد را گفت که پسران آحاد رعیت را چندین جفا و توبیخ روا نمی داری که فرزند مرا سبب چیست گفت سبب آن که سخن اندیشیده باید گفت و حرکت پسندیده کردن همه خلق را علی العموم و پادشاهان را علی الخصوص به موجب آنکه بر دست و زبان ایشان هر چه رفته شود هر آینه به افواه بگویند و قول و فعل عوام الناس را چندان اعتباری نباشد اگر صد ناپسند آید ز درویش رفیقانش یکی از صد ندانند وگر یک بذله گوید پادشاهی از اقلیمی به اقلیمی رسانند پس واجب آمد معلم پادشه زاده را در تهذیب اخلاق خداوندزادگان أنبتهم الله نباتا حسنا اجتهاد از آن بیش کردن که در حق عوام هر که در خردیش ادب نکنند در بزرگی فلاح از او برخاست چوب تر را چنان که خواهی پیچ نشود خشک جز به آتش راست ملک را حسن تدبیر فقیه و تقریر جواب او موافق رای آمد خلعت و نعمت بخشید و پایه منصب بلند گردانید سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۴ معلم کتابی دیدم در دیار مغرب ترشروی تلخ گفتار بدخوی مردم آزار گداطبع ناپرهیزگار که عیش مسلمانان به دیدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم سیه کردی جمعی پسران پاکیزه و دختران دوشیزه به دست جفای او گرفتار نه زهره خنده و نه یارای گفتار گه عارض سیمین یکی را طپنچه زدی و گه ساق بلورین دیگری شکنجه کردی القصه شنیدم که طرفی از خباثت نفس او معلوم کردند و بزدند و براندند و مکتب او را به مصلحی دادند پارسای سلیم نیک مرد حلیم که سخن جز به حکم ضرورت نگفتی و موجب آزار کس بر زبانش نرفتی کودکان را هیبت استاد نخستین از سر برفت و معلم دومین را اخلاق ملکی دیدند و یک یک دیو شدند به اعتماد حلم او ترک علم دادند اغلب اوقات به بازیچه فرا هم نشستندی و لوح درست ناکرده در سر هم شکستندی استاد معلم چو بود بی آزار خرسک بازند کودکان در بازار بعد از دو هفته بر آن مسجد گذر کردم معلم اولین را دیدم که دل خوش کرده بودند و به جای خویش آورده انصاف برنجیدم و لاحول گفتم که ابلیس را معلم ملایکه دیگر چرا کردند پیرمردی ظریف جهاندیده گفت پادشاهی پسر به مکتب داد لوح سیمینش بر کنار نهاد بر سر لوح او نبشته به زر جور استاد به ز مهر پدر

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۳ یکی از فضلا تعلیم ملک زاده ای همی داد و ضرب بی محابا زدی و زجر بی قیاس کردی باری پسر از بی طاقتی شکایت پیش پدر برد و جامه از تن دردمند برداشت پدر را دل به هم بر آمد استاد را گفت که پسران آحاد رعیت را چندین جفا و توبیخ روا نمی داری که فرزند مرا سبب چیست گفت سبب آن که سخن اندیشیده باید گفت و حرکت پسندیده کردن همه خلق را علی العموم و پادشاهان را علی الخصوص به موجب آنکه بر دست و زبان ایشان هر چه رفته شود هر آینه به افواه بگویند و قول و فعل عوام الناس را چندان اعتباری نباشد اگر صد ناپسند آید ز درویش رفیقانش یکی از صد ندانند وگر یک بذله گوید پادشاهی از اقلیمی به اقلیمی رسانند پس واجب آمد معلم پادشه زاده را در تهذیب اخلاق خداوندزادگان أنبتهم الله نباتا حسنا اجتهاد از آن بیش کردن که در حق عوام هر که در خردیش ادب نکنند در بزرگی فلاح از او برخاست چوب تر را چنان که خواهی پیچ نشود خشک جز به آتش راست ملک را حسن تدبیر فقیه و تقریر جواب او موافق رای آمد خلعت و نعمت بخشید و پایه منصب بلند گردانید سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۴ معلم کتابی دیدم در دیار مغرب ترشروی تلخ گفتار بدخوی مردم آزار گداطبع ناپرهیزگار که عیش مسلمانان به دیدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم سیه کردی جمعی پسران پاکیزه و دختران دوشیزه به دست جفای او گرفتار نه زهره خنده و نه یارای گفتار گه عارض سیمین یکی را طپنچه زدی و گه ساق بلورین دیگری شکنجه کردی القصه شنیدم که طرفی از خباثت نفس او معلوم کردند و بزدند و براندند و مکتب او را به مصلحی دادند پارسای سلیم نیک مرد حلیم که سخن جز به حکم ضرورت نگفتی و موجب آزار کس بر زبانش نرفتی کودکان را هیبت استاد نخستین از سر برفت و معلم دومین را اخلاق ملکی دیدند و یک یک دیو شدند به اعتماد حلم او ترک علم دادند اغلب اوقات به بازیچه فرا هم نشستندی و لوح درست ناکرده در سر هم شکستندی استاد معلم چو بود بی آزار خرسک بازند کودکان در بازار بعد از دو هفته بر آن مسجد گذر کردم معلم اولین را دیدم که دل خوش کرده بودند و به جای خویش آورده انصاف برنجیدم و لاحول گفتم که ابلیس را معلم ملایکه دیگر چرا کردند پیرمردی ظریف جهاندیده گفت پادشاهی پسر به مکتب داد لوح سیمینش بر کنار نهاد بر سر لوح او نبشته به زر جور استاد به ز مهر پدر

Orijinal Metin (FA)

سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۵ پارسازاده ای را نعمت بیکران از ترکه عمان به دست افتاد فسق و فجور آغاز کرد و مبذری پیشه گرفت فی الجمله نماند از سایر معاصی منکری که نکرد و مسکری که نخورد باری به نصیحتش گفتم ای فرزند دخل آب روان است و عیش آسیای گردان یعنی خرج فراوان کردن مسلم کسی را باشد که دخل معین دارد چو دخلت نیست خرج آهسته تر کن که می گویند ملاحان سرودی اگر باران به کوهستان نبارد به سالی دجله گردد خشک رودی عقل و ادب پیش گیر و لهو و لعب بگذار که چون نعمت سپری شود سختی بری و پشیمانی خوری پسر از لذت نای و نوش این سخن در گوش نیاورد و بر قول من اعتراض کرد و گفت راحت عاجل به تشویش محنت آجل منغص کردن خلاف رای خردمند است خداوندان کام و نیکبختی چرا سختی خورند از بیم سختی برو شادی کن ای یار دل افروز غم فردا نشاید خورد امروز فکیف مرا که در صدر مروت نشسته باشم و عقد فتوت بسته و ذکر انعام در افواه عوام افتاده هر که علم شد به سخا و کرم بند نشاید که نهد بر درم نام نکویی چو برون شد به کوی در نتوانی که ببندی به روی دیدم که نصیحت نمی پذیرد و دم گرم من در آهن سرد او اثر نمی کند ترک مناصحت گرفتم و روی از مصاحبت بگردانیدم و قول حکما کار بستم که گفته اند بلغ ما علیک فان لم یقبلوا ما علیک گرچه دانی که نشنوند بگوی هر چه دانی ز نیکخواهی و پند زود باشد که خیره سر بینی به دو پای اوفتاده اندر بند دست بر دست می زند که دریغ نشنیدم حدیث دانشمند تا پس از مدتی آنچه اندیشه من بود از نکبت حالش به صورت بدیدم که پاره پاره به هم بر می دوخت و لقمه لقمه همی اندوخت دلم از ضعف حالش به هم بر آمد و مروت ندیدم در چنان حالی ریش درویش به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن پس با دل خود گفتم حریف سفله در پایان مستی نیندیشد ز روز تنگدستی درخت اندر بهاران بر فشاند زمستان لاجرم بی برگ ماند سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۶ پادشاهی پسری را به ادیبی داد و گفت این فرزند توست تربیتش همچنان کن که یکی از فرزندان خویش ادیب خدمت کرد و متقبل شد و سالی چند بر او سعی کرد و به جایی نرسید و پسران ادیب در فضل و بلاغت منتهی شدند ملک دانشمند را مؤاخذت کرد و معاتبت فرمود که وعده خلاف کردی و وفا به جا نیاوردی گفت بر رای خداوند روی زمین پوشیده نماند که تربیت یکسان است و طباع مختلف گرچه سیم و زر ز سنگ آید همی در همه سنگی نباشد زر و سیم بر همه عالم همی تابد سهیل جایی انبان میکند جایی ادیم سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۷ یکی را شنیدم از پیران مربی که مریدی را همی گفت ای پسر چندان که تعلق خاطر آدمی زاد به روزی ست اگر به روزی ده بودی به مقام از ملایکه در گذشتی فراموشت نکرد ایزد در آن حال که بودی نطفه مدفون و مدهوش روانت داد و طبع و عقل و ادراک جمال و نطق و رای و فکرت و هوش ده انگشتت مرتب کرد بر کف دو بازویت مرکب ساخت بر دوش کنون پنداری ای ناچیز همت که خواهد کردنت روزی فراموش

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۵ پارسازاده ای را نعمت بیکران از ترکه عمان به دست افتاد فسق و فجور آغاز کرد و مبذری پیشه گرفت فی الجمله نماند از سایر معاصی منکری که نکرد و مسکری که نخورد باری به نصیحتش گفتم ای فرزند دخل آب روان است و عیش آسیای گردان یعنی خرج فراوان کردن مسلم کسی را باشد که دخل معین دارد چو دخلت نیست خرج آهسته تر کن که می گویند ملاحان سرودی اگر باران به کوهستان نبارد به سالی دجله گردد خشک رودی عقل و ادب پیش گیر و لهو و لعب بگذار که چون نعمت سپری شود سختی بری و پشیمانی خوری پسر از لذت نای و نوش این سخن در گوش نیاورد و بر قول من اعتراض کرد و گفت راحت عاجل به تشویش محنت آجل منغص کردن خلاف رای خردمند است خداوندان کام و نیکبختی چرا سختی خورند از بیم سختی برو شادی کن ای یار دل افروز غم فردا نشاید خورد امروز فکیف مرا که در صدر مروت نشسته باشم و عقد فتوت بسته و ذکر انعام در افواه عوام افتاده هر که علم شد به سخا و کرم بند نشاید که نهد بر درم نام نکویی چو برون شد به کوی در نتوانی که ببندی به روی دیدم که نصیحت نمی پذیرد و دم گرم من در آهن سرد او اثر نمی کند ترک مناصحت گرفتم و روی از مصاحبت بگردانیدم و قول حکما کار بستم که گفته اند بلغ ما علیک فان لم یقبلوا ما علیک گرچه دانی که نشنوند بگوی هر چه دانی ز نیکخواهی و پند زود باشد که خیره سر بینی به دو پای اوفتاده اندر بند دست بر دست می زند که دریغ نشنیدم حدیث دانشمند تا پس از مدتی آنچه اندیشه من بود از نکبت حالش به صورت بدیدم که پاره پاره به هم بر می دوخت و لقمه لقمه همی اندوخت دلم از ضعف حالش به هم بر آمد و مروت ندیدم در چنان حالی ریش درویش به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن پس با دل خود گفتم حریف سفله در پایان مستی نیندیشد ز روز تنگدستی درخت اندر بهاران بر فشاند زمستان لاجرم بی برگ ماند سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۶ پادشاهی پسری را به ادیبی داد و گفت این فرزند توست تربیتش همچنان کن که یکی از فرزندان خویش ادیب خدمت کرد و متقبل شد و سالی چند بر او سعی کرد و به جایی نرسید و پسران ادیب در فضل و بلاغت منتهی شدند ملک دانشمند را مؤاخذت کرد و معاتبت فرمود که وعده خلاف کردی و وفا به جا نیاوردی گفت بر رای خداوند روی زمین پوشیده نماند که تربیت یکسان است و طباع مختلف گرچه سیم و زر ز سنگ آید همی در همه سنگی نباشد زر و سیم بر همه عالم همی تابد سهیل جایی انبان میکند جایی ادیم سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۷ یکی را شنیدم از پیران مربی که مریدی را همی گفت ای پسر چندان که تعلق خاطر آدمی زاد به روزی ست اگر به روزی ده بودی به مقام از ملایکه در گذشتی فراموشت نکرد ایزد در آن حال که بودی نطفه مدفون و مدهوش روانت داد و طبع و عقل و ادراک جمال و نطق و رای و فکرت و هوش ده انگشتت مرتب کرد بر کف دو بازویت مرکب ساخت بر دوش کنون پنداری ای ناچیز همت که خواهد کردنت روزی فراموش

Orijinal Metin (FA)

سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۸ اعرابیی را دیدم که پسر را همی گفت یا بنی انک مسیول یوم القیامة ماذا اکتسبت و لا یقال بمن انتسبت یعنی تو را خواهند پرسید که عملت چیست نگویند پدرت کیست جامه کعبه را که می بوسند او نه از کرم پیله نامی شد با عزیزی نشست روزی چند لاجرم همچنو گرامی شد سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۹ در تصانیف حکما آورده اند که کژدم را ولادت معهود نیست چنانکه دیگر حیوانات را بل احشای مادر را بخورند و شکمش را بدرند و راه صحرا گیرند و آن پوست ها که در خانه کژدم بینند اثر آن است باری این نکته پیش بزرگی همی گفتم گفت دل من بر صدق این سخن گواهی می دهد و جز چنین نتوان بودن در حالت خردی با مادر و پدر چنین معاملت کرده اند لاجرم در بزرگی چنین مقبلند و محبوب پسری را پدر وصیت کرد کای جوانبخت یاد گیر این پند هر که با اهل خود وفا نکند نشود دوست روی و دولتمند کژدم را گفتند چرا به زمستان به در نمی آیی گفت به تابستانم چه حرمت است که به زمستان نیز بیایم سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۰ فقیره درویشی حامله بود مدت حمل بسر آورده و مر این درویش را همه عمر فرزند نیامده بود گفت اگر خدای عز و جل مرا پسری دهد جز این خرقه که پوشیده دارم هر چه در ملک من است ایثار درویشان کنم اتفاقا پسر آورد و سفره درویشان به موجب شرط بنهاد پس از چند سالی که از سفر شام باز آمدم به محلت آن دوست برگذشتم و از چگونگی حالش خبر پرسیدم گفتند به زندان شحنه در است سبب پرسیدم کسی گفت پسرش خمر خورده است و عربده کرده است و خون کسی ریخته و خود از میان گریخته پدر را به علت او سلسله در نای است و بند گران بر پای گفتم این بلا را به حاجت از خدای عز و جل خواسته است زنان باردار ای مرد هشیار اگر وقت ولادت مار زایند از آن بهتر به نزدیک خردمند که فرزندان ناهموار زایند سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۱ طفل بودم که بزرگی را پرسیدم از بلوغ گفت در مسطور آمده است که سه نشان دارد یکی پانزده سالگی و دیگر احتلام و سیم بر آمدن موی پیش اما در حقیقت یک نشان دارد و بس آن که در بند رضای حق جل و علا بیش از آن باشی که در بند حظ نفس خویش و هر آن که در او این صفت موجود نیست به نزد محققان بالغ نشمارندش به صورت آدمی شد قطره آب که چل روزش قرار اندر رحم ماند و گر چل ساله را عقل و ادب نیست به تحقیقش نشاید آدمی خواند جوانمردی و لطف است آدمیت همین نقش هیولانی مپندار هنر باید که صورت می توان کرد به ایوان ها در از شنگرف و زنگار چو انسان را نباشد فضل و احسان چه فرق از آدمی تا نقش دیوار به دست آوردن دنیا هنر نیست یکی را گر توانی دل به دست آر

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۸ اعرابیی را دیدم که پسر را همی گفت یا بنی انک مسیول یوم القیامة ماذا اکتسبت و لا یقال بمن انتسبت یعنی تو را خواهند پرسید که عملت چیست نگویند پدرت کیست جامه کعبه را که می بوسند او نه از کرم پیله نامی شد با عزیزی نشست روزی چند لاجرم همچنو گرامی شد سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۹ در تصانیف حکما آورده اند که کژدم را ولادت معهود نیست چنانکه دیگر حیوانات را بل احشای مادر را بخورند و شکمش را بدرند و راه صحرا گیرند و آن پوست ها که در خانه کژدم بینند اثر آن است باری این نکته پیش بزرگی همی گفتم گفت دل من بر صدق این سخن گواهی می دهد و جز چنین نتوان بودن در حالت خردی با مادر و پدر چنین معاملت کرده اند لاجرم در بزرگی چنین مقبلند و محبوب پسری را پدر وصیت کرد کای جوانبخت یاد گیر این پند هر که با اهل خود وفا نکند نشود دوست روی و دولتمند کژدم را گفتند چرا به زمستان به در نمی آیی گفت به تابستانم چه حرمت است که به زمستان نیز بیایم سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۰ فقیره درویشی حامله بود مدت حمل بسر آورده و مر این درویش را همه عمر فرزند نیامده بود گفت اگر خدای عز و جل مرا پسری دهد جز این خرقه که پوشیده دارم هر چه در ملک من است ایثار درویشان کنم اتفاقا پسر آورد و سفره درویشان به موجب شرط بنهاد پس از چند سالی که از سفر شام باز آمدم به محلت آن دوست برگذشتم و از چگونگی حالش خبر پرسیدم گفتند به زندان شحنه در است سبب پرسیدم کسی گفت پسرش خمر خورده است و عربده کرده است و خون کسی ریخته و خود از میان گریخته پدر را به علت او سلسله در نای است و بند گران بر پای گفتم این بلا را به حاجت از خدای عز و جل خواسته است زنان باردار ای مرد هشیار اگر وقت ولادت مار زایند از آن بهتر به نزدیک خردمند که فرزندان ناهموار زایند سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۱ طفل بودم که بزرگی را پرسیدم از بلوغ گفت در مسطور آمده است که سه نشان دارد یکی پانزده سالگی و دیگر احتلام و سیم بر آمدن موی پیش اما در حقیقت یک نشان دارد و بس آن که در بند رضای حق جل و علا بیش از آن باشی که در بند حظ نفس خویش و هر آن که در او این صفت موجود نیست به نزد محققان بالغ نشمارندش به صورت آدمی شد قطره آب که چل روزش قرار اندر رحم ماند و گر چل ساله را عقل و ادب نیست به تحقیقش نشاید آدمی خواند جوانمردی و لطف است آدمیت همین نقش هیولانی مپندار هنر باید که صورت می توان کرد به ایوان ها در از شنگرف و زنگار چو انسان را نباشد فضل و احسان چه فرق از آدمی تا نقش دیوار به دست آوردن دنیا هنر نیست یکی را گر توانی دل به دست آر

Orijinal Metin (FA)

سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۲ سالی نزاعی در پیادگان حجیج افتاده بود و داعی در آن سفر هم پیاده انصاف در سر و روی هم فتادیم و داد فسوق و جدال بدادیم کجاوه نشینی را شنیدم که با عدیل خود می گفت یاللعجب پیاده عاج چو عرصه شطرنج به سر می برد فرزین می شود یعنی به از آن می گردد که بود و پیادگان حاج بادیه به سر بردند و بتر شدند از من بگوی حاجی مردم گزای را کاو پوستین خلق به آزار می درد حاجی تو نیستی شتر است از برای آنک بیچاره خار می خورد و بار می برد سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۳ هندویی نفط اندازی همی آموخت حکیمی گفت تو را که خانه نیین است بازی نه این است تا ندانی که سخن عین صواب است مگوی وآنچه دانی که نه نیکوش جواب است مگوی سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۴ مردکی را چشم درد خاست پیش بیطار رفت که دوا کن بیطار از آنچه در چشم چارپای می کند در دیده او کشید و کور شد حکومت به داور بردند گفت بر او هیچ تاوان نیست اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی مقصود از این سخن آن است تا بدانی که هر آن که ناآزموده را کار بزرگ فرماید با آن که ندامت برد به نزدیک خردمندان به خفت رای منسوب گردد ندهد هوشمند روشن رای به فرومایه کارهای خطیر بوریاباف اگر چه بافنده ست نبرندش به کارگاه حریر سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۵ یکی را از بزرگان ایمه پسری وفات یافت پرسیدند که بر صندوق گورش چه نویسیم گفت آیات کتاب مجید را عزت و شرف بیش از آن است که روا باشد بر چنین جایها نوشتن که به روزگار سوده گردد و خلایق بر او گذرند و سگان بر او شاشند اگر به ضرورت چیزی همی نویسند این بیت کفایت است وه که هر گه که سبزه در بستان بدمیدی چه خوش شدی دل من بگذر ای دوست تا به وقت بهار سبزه بینی دمیده بر گل من سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۶ پارسایی بر یکی از خداوندان نعمت گذر کرد که بنده ای را دست و پای استوار بسته عقوبت همی کرد گفت ای پسر همچو تو مخلوقی را خدای عز و جل اسیر حکم تو گردانیده است و تو را بر وی فضیلت داده شکر نعمت باری تعالی به جای آر و چندین جفا بر وی مپسند نباید که فردای قیامت به از تو باشد و شرمساری بری بر بنده مگیر خشم بسیار جورش مکن و دلش میازار او را تو به ده درم خریدی آخر نه به قدرت آفریدی این حکم و غرور و خشم تا چند هست از تو بزرگتر خداوند ای خواجه ارسلان و آغوش فرمانده خود مکن فراموش در خبر است از خواجه عالم صلی الله علیه و سلم که گفت بزرگترین حسرتی روز قیامت آن بود که یکی بنده صالح را به بهشت برند و خواجه فاسق را به دوزخ بر غلامی که طوع خدمت توست خشم بی حد مران و طیره مگیر که فضیحت بود به روز شمار بنده آزاد و خواجه در زنجیر

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۲ سالی نزاعی در پیادگان حجیج افتاده بود و داعی در آن سفر هم پیاده انصاف در سر و روی هم فتادیم و داد فسوق و جدال بدادیم کجاوه نشینی را شنیدم که با عدیل خود می گفت یاللعجب پیاده عاج چو عرصه شطرنج به سر می برد فرزین می شود یعنی به از آن می گردد که بود و پیادگان حاج بادیه به سر بردند و بتر شدند از من بگوی حاجی مردم گزای را کاو پوستین خلق به آزار می درد حاجی تو نیستی شتر است از برای آنک بیچاره خار می خورد و بار می برد سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۳ هندویی نفط اندازی همی آموخت حکیمی گفت تو را که خانه نیین است بازی نه این است تا ندانی که سخن عین صواب است مگوی وآنچه دانی که نه نیکوش جواب است مگوی سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۴ مردکی را چشم درد خاست پیش بیطار رفت که دوا کن بیطار از آنچه در چشم چارپای می کند در دیده او کشید و کور شد حکومت به داور بردند گفت بر او هیچ تاوان نیست اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی مقصود از این سخن آن است تا بدانی که هر آن که ناآزموده را کار بزرگ فرماید با آن که ندامت برد به نزدیک خردمندان به خفت رای منسوب گردد ندهد هوشمند روشن رای به فرومایه کارهای خطیر بوریاباف اگر چه بافنده ست نبرندش به کارگاه حریر سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۵ یکی را از بزرگان ایمه پسری وفات یافت پرسیدند که بر صندوق گورش چه نویسیم گفت آیات کتاب مجید را عزت و شرف بیش از آن است که روا باشد بر چنین جایها نوشتن که به روزگار سوده گردد و خلایق بر او گذرند و سگان بر او شاشند اگر به ضرورت چیزی همی نویسند این بیت کفایت است وه که هر گه که سبزه در بستان بدمیدی چه خوش شدی دل من بگذر ای دوست تا به وقت بهار سبزه بینی دمیده بر گل من سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۶ پارسایی بر یکی از خداوندان نعمت گذر کرد که بنده ای را دست و پای استوار بسته عقوبت همی کرد گفت ای پسر همچو تو مخلوقی را خدای عز و جل اسیر حکم تو گردانیده است و تو را بر وی فضیلت داده شکر نعمت باری تعالی به جای آر و چندین جفا بر وی مپسند نباید که فردای قیامت به از تو باشد و شرمساری بری بر بنده مگیر خشم بسیار جورش مکن و دلش میازار او را تو به ده درم خریدی آخر نه به قدرت آفریدی این حکم و غرور و خشم تا چند هست از تو بزرگتر خداوند ای خواجه ارسلان و آغوش فرمانده خود مکن فراموش در خبر است از خواجه عالم صلی الله علیه و سلم که گفت بزرگترین حسرتی روز قیامت آن بود که یکی بنده صالح را به بهشت برند و خواجه فاسق را به دوزخ بر غلامی که طوع خدمت توست خشم بی حد مران و طیره مگیر که فضیحت بود به روز شمار بنده آزاد و خواجه در زنجیر

Orijinal Metin (FA)

سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۷ سالی از بلخ بامیانم سفر بود و راه از حرامیان پر خطر جوانی به بدرقه همراه من شد سپرباز چرخ انداز سلحشور بیش زور که به ده مرد توانا کمان او زه کردندی و زورآوران روی زمین پشت او بر زمین نیاوردندی ولیکن چنان که دانی متنعم بود و سایه پرورده نه جهاندیده و سفر کرده رعد کوس دلاوران به گوشش نرسیده و برق شمشیر سواران ندیده نیفتاده بر دست دشمن اسیر به گردش نباریده باران تیر اتفاقا من و این جوان هر دو در پی هم دوان هر آن دیوار قدیمش که پیش آمدی به قوت بازو بیفکندی و هر درخت عظیم که دیدی به زور سرپنجه بر کندی و تفاخرکنان گفتی پیل کو تا کتف و بازوی گردان بیند شیر کو تا کف و سر پنجه مردان بیند ما در این حالت که دو هندو از پس سنگی سر بر آوردند و قصد قتال ما کردند به دست یکی چوبی و در بغل آن دیگر کلوخ کوبی جوان را گفتم چه پایی بیار آنچه داری ز مردی و زور که دشمن به پای خود آمد به گور تیر و کمان را دیدم از دست جوان افتاده و لرزه بر استخوان نه هر که موی شکافد به تیر جوشن خای به روز حمله جنگاوران بدارد پای چاره جز آن ندیدیم که رخت و سلاح و جامه ها رها کردیم و جان به سلامت بیاوردیم به کارهای گران مرد کاردیده فرست که شیر شرزه در آرد به زیر خم کمند جوان اگر چه قوی یال و پیلتن باشد به جنگ دشمنش از هول بگسلد پیوند نبرد پیش مصاف آزموده معلوم است چنان که مسأله شرع پیش دانشمند سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۸ توانگرزاده ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچه ای مناظره در پیوسته که صندوق تربت ما سنگین است و کتابه رنگین و فرش رخام انداخته و خشت پیروزه در او به کار برده به گور پدرت چه ماند خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر آن پاشیده درویش پسر این بشنید و گفت تا پدرت زیر آن سنگ های گران بر خود بجنبیده باشد پدر من به بهشت رسیده بود خر که کمتر نهند بر وی بار بی شک آسوده تر کند رفتار مرد درویش که بار ستم فاقه کشید به در مرگ همانا که سبکبار آید وآن که در نعمت و آسایش و آسانی زیست مردنش زین همه شک نیست که دشخوار آید به همه حال اسیری که ز بندی برهد بهتر از حال امیری که گرفتار آید سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۹ بزرگی را پرسیدم در معنی این حدیث که اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک گفت به حکم آن که هر آن دشمنی را که با وی احسان کنی دوست گردد مگر نفس را که چندان که مدارا بیش کنی مخالفت زیادت کند فرشته خوی شود آدمی به کم خوردن وگر خورد چو بهایم بیوفتد چو جماد مراد هر که برآری مطیع امر تو گشت خلاف نفس که فرمان دهد چو یافت مراد

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۷ سالی از بلخ بامیانم سفر بود و راه از حرامیان پر خطر جوانی به بدرقه همراه من شد سپرباز چرخ انداز سلحشور بیش زور که به ده مرد توانا کمان او زه کردندی و زورآوران روی زمین پشت او بر زمین نیاوردندی ولیکن چنان که دانی متنعم بود و سایه پرورده نه جهاندیده و سفر کرده رعد کوس دلاوران به گوشش نرسیده و برق شمشیر سواران ندیده نیفتاده بر دست دشمن اسیر به گردش نباریده باران تیر اتفاقا من و این جوان هر دو در پی هم دوان هر آن دیوار قدیمش که پیش آمدی به قوت بازو بیفکندی و هر درخت عظیم که دیدی به زور سرپنجه بر کندی و تفاخرکنان گفتی پیل کو تا کتف و بازوی گردان بیند شیر کو تا کف و سر پنجه مردان بیند ما در این حالت که دو هندو از پس سنگی سر بر آوردند و قصد قتال ما کردند به دست یکی چوبی و در بغل آن دیگر کلوخ کوبی جوان را گفتم چه پایی بیار آنچه داری ز مردی و زور که دشمن به پای خود آمد به گور تیر و کمان را دیدم از دست جوان افتاده و لرزه بر استخوان نه هر که موی شکافد به تیر جوشن خای به روز حمله جنگاوران بدارد پای چاره جز آن ندیدیم که رخت و سلاح و جامه ها رها کردیم و جان به سلامت بیاوردیم به کارهای گران مرد کاردیده فرست که شیر شرزه در آرد به زیر خم کمند جوان اگر چه قوی یال و پیلتن باشد به جنگ دشمنش از هول بگسلد پیوند نبرد پیش مصاف آزموده معلوم است چنان که مسأله شرع پیش دانشمند سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۸ توانگرزاده ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچه ای مناظره در پیوسته که صندوق تربت ما سنگین است و کتابه رنگین و فرش رخام انداخته و خشت پیروزه در او به کار برده به گور پدرت چه ماند خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر آن پاشیده درویش پسر این بشنید و گفت تا پدرت زیر آن سنگ های گران بر خود بجنبیده باشد پدر من به بهشت رسیده بود خر که کمتر نهند بر وی بار بی شک آسوده تر کند رفتار مرد درویش که بار ستم فاقه کشید به در مرگ همانا که سبکبار آید وآن که در نعمت و آسایش و آسانی زیست مردنش زین همه شک نیست که دشخوار آید به همه حال اسیری که ز بندی برهد بهتر از حال امیری که گرفتار آید سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۹ بزرگی را پرسیدم در معنی این حدیث که اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک گفت به حکم آن که هر آن دشمنی را که با وی احسان کنی دوست گردد مگر نفس را که چندان که مدارا بیش کنی مخالفت زیادت کند فرشته خوی شود آدمی به کم خوردن وگر خورد چو بهایم بیوفتد چو جماد مراد هر که برآری مطیع امر تو گشت خلاف نفس که فرمان دهد چو یافت مراد

Orijinal Metin (FA)

سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » جدال سعدی با مدعی در بیان توانگری و درویشی یکی در صورت درویشان نه بر صفت ایشان در محفلی دیدم نشسته و شنعتی در پیوسته و دفتر شکایتی باز کرده و ذم توانگران آغاز کرده سخن بدین جا رسانیده که درویش را دست قدرت بسته است و توانگر را پای ارادت شکسته کریمان را به دست اندر درم نیست خداوندان نعمت را کرم نیست مرا که پرورده نعمت بزرگانم این سخن سخت آمد گفتم ای یار توانگران دخل مسکینان اند و ذخیره گوشه نشینان و مقصد زایران و کهف مسافران و محتمل بار گران بهر راحت دگران دست تناول آنگه به طعام برند که متعلقان و زیردستان بخورند و فضله مکارم ایشان به ارامل و پیران و اقارب و جیران رسیده توانگران را وقف است و نذر و مهمانی زکات و فطره و اعتاق و هدی و قربانی تو کی به دولت ایشان رسی که نتوانی جز این دو رکعت و آن هم به صد پریشانی اگر قدرت جود است و گر قوت سجود توانگران را به میسر شود که مال مزکا دارند و جامه پاک و عرض مصون و دل فارغ و قوت طاعت در لقمه لطیف است و صحت عبادت در کسوت نظیف پیداست که از معده خالی چه قوت آید وز دست تهی چه مروت وز پای تشنه چه سیر آید و از دست گرسنه چه خیر شب پراکنده خسبد آن که پدید نبود وجه بامدادانش مور گرد آورد به تابستان تا فراغت بود زمستانش فراغت با فاقه نپیوندد و جمعیت در تنگ دستی صورت نبندد یکی تحرمه عشا بسته و یکی منتظر عشا نشسته هرگز این بدان کی ماند خداوند مکنت به حق مشتغل پراکنده روزی پراکنده دل پس عبادت اینان به قبول اولی تر است که جمع اند و حاضر نه پریشان و پراکنده خاطر اسباب معیشت ساخته و به اوراد عبادت پرداخته عرب گوید أعوذ بالله من الفقر المکب و جوار من لا احب و در خبر است الفقر سواد الوجه فی الدارین گفتا نشنیدی که پیغمبر علیه السلام گفت الفقر فخری گفتم خاموش که اشارت خواجه علیه السلام به فقر طایفه ای ست که مرد میدان رضای اند و تسلیم تیر قضا نه اینان که خرقه ی ابرار پوشند و لقمه ی ادرار فروشند ای طبل بلندبانگ در باطن هیچ بی توشه چه تدبیر کنی وقت بسیچ روی طمع از خلق بپیچ ار مردی تسبیح هزار دانه بر دست مپیچ درویش بی معرفت نیارامد تا فقرش به کفر انجامد کاد الفقر أن یکون کفرا که نشاید جز به وجود نعمت برهنه ای پوشیدن یا در استخلاص گرفتاری کوشیدن و ابنای جنس ما را به مرتبه ایشان که رساند و ید علیا به ید سفلی چه ماند نبینی که حق جل و علا در محکم تنزیل از نعیم اهل بهشت خبر می دهد که اولیک لهم رزق معلوم تا بدانی که مشغول کفاف از دولت عفاف محروم است و ملک فراغت زیر نگین رزق معلوم تشنگان را نماید اندر خواب همه عالم به چشم چشمه آب حالی که من این سخن بگفتم عنان طاقت درویش از دست تحمل برفت تیغ زبان برکشید و اسب فصاحت در میدان وقاحت جهانید و بر من دوانید و گفت چندان مبالغه در وصف ایشان بکردی و سخن های پریشان بگفتی که وهم تصور کند که تریاق اند یا کلید خزانه ارزاق مشتی متکبر مغرور معجب نفور مشتغل مال و نعمت مفتتن جاه و ثروت که سخن نگویند إلا به سفاهت و نظر نکنند إلا به کراهت علما را به گدایی منسوب کنند و فقرا را به بی سر و پایی معیوب گردانند و به عزت مالی که دارند و عزت جاهی که پندارند برتر از همه نشینند و خود را به از همه بینند و نه آن در سر دارند که سر به کسی بر دارند بی خبر از قول حکما که گفته اند هر که به طاعت از دیگران کم است و به نعمت بیش به صورت توانگر است و به معنی درویش گر بی هنر به مال کند کبر بر حکیم کون خرش شمار وگر گاو عنبر است گفتم مذمت اینان روا مدار که خداوند کرم اند گفت غلط گفتی که بنده درم اند چه فایده چون ابر آذارند و نمی بارند و چشمه آفتاب اند و بر کس نمی تابند بر مرکب استطاعت سواران اند و نمی رانند قدمی بهر خدا ننهند و درمی بی من و أذی ندهند مالی به مشقت فراهم آرند و به خست نگه دارند و به حسرت بگذارند چنان که حکیمان گویند سیم بخیل از خاک وقتی برآید که وی در خاک رود به رنج و سعی کسی نعمتی به چنگ آرد دگر کس آید و بی سعی و رنج بردارد گفتمش بر بخل خداوندان نعمت وقوف نیافته ای إلا به علت گدایی وگرنه هرکه طمع یک سو نهد کریم و بخیلش یکی نماید محک داند که زر چیست و گدا داند که ممسک کیست گفتا به تجربت آن همی گویم که متعلقان بر در بدارند و غلیظان شدید برگمارند تا بار عزیزان ندهند و دست بر سینه صاحب تمیزان نهند و گویند کس اینجا در نیست و راست گفته باشند آن را که عقل و همت و تدبیر و رای نیست خوش گفت پرده دار که کس در سرای نیست گفتم به عذر آن که از دست متوقعان به جان آمده اند و از رقعه گدایان به فغان و محال عقل است اگر ریگ بیابان در شود که چشم گدایان پر شود دیده اهل طمع به نعمت دنیا پر نشود همچنان که چاه به شبنم هر کجا سختی کشیده ای تلخی دیده ای را بینی خود را به شره در کارهای مخوف اندازد و از توابع آن نپرهیزد و از عقوبت ایزد نهراسد و حلال از حرام نشناسد سگی را گر کلوخی بر سر آید ز شادی برجهد کاین استخوانی ست وگر نعشی دو کس بر دوش گیرند لییم الطبع پندارد که خوانی ست اما صاحب دنیا به عین عنایت حق ملحوظ است و به حلال از حرام محفوظ من همانا که تقریر این سخن نکردم و برهان بیان نیاوردم انصاف از تو توقع دارم هرگز دیده ای دست دعایی بر کتف بسته یا بی نوایی به زندان در نشسته یا پرده معصومی دریده یا کفی از معصم بریده إلا به علت درویشی شیرمردان را به حکم ضرورت در نقب ها گرفته اند و کعب ها سفته و محتمل است آن که یکی را از درویشان نفس اماره طلب کند چو قوت احصانش نباشد به عصیان مبتلا گردد که بطن و فرج توأمند یعنی فرزند یک شکم اند مادام که این یکی برجای است آن دگر بر پای است شنیدم که درویشی را با حدثی بر خبثی گرفتند با آن که شرمساری برد بیم سنگساری بود گفت ای مسلمانان قوت ندارم که زن کنم و طاقت نه که صبر کنم چه کنم لا رهبانیة فی الاسلام وز جمله مواجب سکون و جمعیت درون که مر توانگر را میسر می شود یکی آن که هر شب صنمی در بر گیرد که هر روز بدو جوانی از سر گیرد صبح تابان را دست از صباحت او بر دل و سرو خرامان را پای از خجالت او در گل به خون عزیزان فرو برده چنگ سر انگشت ها کرده عناب رنگ محال است که با حسن طلعت او گرد مناهی گردد یا قصد تباهی کند دلی که حور بهشتی ربود و یغما کرد کی التفات کند بر بتان یغمایی من کان بین یدیه ما اشتهیٰ رطب یغنیه ذٰلک عن رجم العناقید اغلب تهی دستان دامن عصمت به معصیت آلایند و گرسنگان نان ربایند چون سگ درنده گوشت یافت نپرسد کاین شتر صالح است یا خر دجال چه مایه مستوران به علت درویشی در عین فساد افتاده اند و عرض گرامی به باد زشت نامی بر داده با گرسنگی قوت پرهیز نماند افلاس عنان از کف تقوی بستاند حاتم طایی که بیابان نشین بود اگر شهری بودی از جوش گدایان بیچاره شدی و جامه بر او پاره کردندی گفتا نه که من بر حال ایشان رحمت می برم گفتم نه که بر مال ایشان حسرت می خوری ما در این گفتار و هر دو به هم گرفتار هر بیدقی که براندی به دفع آن بکوشیدمی و هر شاهی که بخواندی به فرزین بپوشیدمی تا نقد کیسه همت درباخت و تیر جعبه حجت همه بینداخت هان تا سپر نیفکنی از حمله فصیح کاو را جز آن مبالغه مستعار نیست دین ورز و معرفت که سخندان سجع گوی بر در سلاح دارد و کس در حصار نیست تا عاقبت الامر دلیلش نماند ذلیلش کردم دست تعدی دراز کرد و بیهده گفتن آغاز و سنت جاهلان است که چون به دلیل از خصم فرو مانند سلسله خصومت بجنبانند چون آزر بت تراش که به حجت با پسر برنیامد به جنگش برخاست که لین لم تنته لارجمنک دشنامم داد سقطش گفتم گریبانم درید زنخدانش گرفتم او در من و من در او فتاده خلق از پی ما دوان و خندان انگشت تعجب جهانی از گفت و شنید ما به دندان القصه مرافعه این سخن پیش قاضی بردیم و به حکومت عدل راضی شدیم تا حاکم مسلمانان مصلحتی بجوید و میان توانگران و درویشان فرقی بگوید قاضی چو حیلت ما بدید و منطق ما بشنید سر به جیب تفکر فرو برد و پس از تأمل بسیار برآورد و گفت ای آن که توانگران را ثنا گفتی و بر درویشان جفا روا داشتی بدان که هر جا که گل است خار است و با خمر خمار است و بر سر گنج مار است و آنجا که در شاهوار است نهنگ مردم خوار است لذت عیش دنیا را لدغه اجل در پس است و نعیم بهشت را دیوار مکاره در پیش جور دشمن چه کند گر نکشد طالب دوست گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به هم اند نظر نکنی در بوستان که بیدمشک است و چوب خشک همچنین در زمره توانگران شاکرند و کفور و در حلقه درویشان صابرند و ضجور اگر ژاله هر قطره ای در شدی چو خرمهره بازار از او پر شدی مقربان حق جل و علا توانگران اند درویش سیرت و درویشان اند توانگرهمت و مهین توانگران آن است که غم درویش خورد و بهین درویشان آن است که کم توانگر گیرد و من یتوکل علی الله فهو حسبه پس روی عتاب از من به جانب درویش آورد و گفت ای که گفتی توانگران مشتغل اند و ساهی و مست ملاهی نعم طایفه ای هستند بر این صفت که بیان کردی قاصرهمت کافرنعمت که ببرند و بنهند و نخورند و ندهند وگر به مثل باران نبارد یا طوفان جهان بردارد به اعتماد مکنت خویش از محنت درویش نپرسند و از خدای عزوجل نترسند و گویند گر از نیستی دیگری شد هلاک مرا هست بط را ز طوفان چه باک و راکبات نیاق فی هوادجها لم یلتفتن الی من غاص فی الکثب دونان چو گلیم خویش بیرون بردند گویند چه غم گر همه عالم مردند قومی بر این نمط که شنیدی و طایفه ای خوان نعمت نهاده و دست کرم گشاده طالب نام اند و معرفت و صاحب دنیا و آخرت چون بندگان حضرت پادشاه عالم عادل مؤید مظفر منصور مالک ازمه انام حامی ثغور اسلام وارث ملک سلیمان اعدل ملوک زمان مظفر الدنیا و الدین اتابک ابی بکر سعد ادام الله ایامه و نصر اعلامه پدر به جای پسر هرگز این کرم نکند که دست جود تو با خاندان آدم کرد خدای خواست که بر عالمی ببخشاید تو را به رحمت خود پادشاه عالم کرد قاضی چو سخن بدین غایت رسانید وز حد قیاس ما اسب مبالغه درگذرانید به مقتضای حکم قضا رضا دادیم و از مامضی درگذشتیم و بعد از مجارا طریق مدارا گرفتیم و سر به تدارک بر قدم یکدگر نهادیم و بوسه بر سر و روی هم دادیم و ختم سخن بر این بود مکن ز گردش گیتی شکایت ای درویش که تیره بختی اگر هم بر این نسق مردی توانگرا چو دل و دست کامرانت هست بخور ببخش که دنیا و آخرت بردی

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » جدال سعدی با مدعی در بیان توانگری و درویشی یکی در صورت درویشان نه بر صفت ایشان در محفلی دیدم نشسته و شنعتی در پیوسته و دفتر شکایتی باز کرده و ذم توانگران آغاز کرده سخن بدین جا رسانیده که درویش را دست قدرت بسته است و توانگر را پای ارادت شکسته کریمان را به دست اندر درم نیست خداوندان نعمت را کرم نیست مرا که پرورده نعمت بزرگانم این سخن سخت آمد گفتم ای یار توانگران دخل مسکینان اند و ذخیره گوشه نشینان و مقصد زایران و کهف مسافران و محتمل بار گران بهر راحت دگران دست تناول آنگه به طعام برند که متعلقان و زیردستان بخورند و فضله مکارم ایشان به ارامل و پیران و اقارب و جیران رسیده توانگران را وقف است و نذر و مهمانی زکات و فطره و اعتاق و هدی و قربانی تو کی به دولت ایشان رسی که نتوانی جز این دو رکعت و آن هم به صد پریشانی اگر قدرت جود است و گر قوت سجود توانگران را به میسر شود که مال مزکا دارند و جامه پاک و عرض مصون و دل فارغ و قوت طاعت در لقمه لطیف است و صحت عبادت در کسوت نظیف پیداست که از معده خالی چه قوت آید وز دست تهی چه مروت وز پای تشنه چه سیر آید و از دست گرسنه چه خیر شب پراکنده خسبد آن که پدید نبود وجه بامدادانش مور گرد آورد به تابستان تا فراغت بود زمستانش فراغت با فاقه نپیوندد و جمعیت در تنگ دستی صورت نبندد یکی تحرمه عشا بسته و یکی منتظر عشا نشسته هرگز این بدان کی ماند خداوند مکنت به حق مشتغل پراکنده روزی پراکنده دل پس عبادت اینان به قبول اولی تر است که جمع اند و حاضر نه پریشان و پراکنده خاطر اسباب معیشت ساخته و به اوراد عبادت پرداخته عرب گوید أعوذ بالله من الفقر المکب و جوار من لا احب و در خبر است الفقر سواد الوجه فی الدارین گفتا نشنیدی که پیغمبر علیه السلام گفت الفقر فخری گفتم خاموش که اشارت خواجه علیه السلام به فقر طایفه ای ست که مرد میدان رضای اند و تسلیم تیر قضا نه اینان که خرقه ی ابرار پوشند و لقمه ی ادرار فروشند ای طبل بلندبانگ در باطن هیچ بی توشه چه تدبیر کنی وقت بسیچ روی طمع از خلق بپیچ ار مردی تسبیح هزار دانه بر دست مپیچ درویش بی معرفت نیارامد تا فقرش به کفر انجامد کاد الفقر أن یکون کفرا که نشاید جز به وجود نعمت برهنه ای پوشیدن یا در استخلاص گرفتاری کوشیدن و ابنای جنس ما را به مرتبه ایشان که رساند و ید علیا به ید سفلی چه ماند نبینی که حق جل و علا در محکم تنزیل از نعیم اهل بهشت خبر می دهد که اولیک لهم رزق معلوم تا بدانی که مشغول کفاف از دولت عفاف محروم است و ملک فراغت زیر نگین رزق معلوم تشنگان را نماید اندر خواب همه عالم به چشم چشمه آب حالی که من این سخن بگفتم عنان طاقت درویش از دست تحمل برفت تیغ زبان برکشید و اسب فصاحت در میدان وقاحت جهانید و بر من دوانید و گفت چندان مبالغه در وصف ایشان بکردی و سخن های پریشان بگفتی که وهم تصور کند که تریاق اند یا کلید خزانه ارزاق مشتی متکبر مغرور معجب نفور مشتغل مال و نعمت مفتتن جاه و ثروت که سخن نگویند إلا به سفاهت و نظر نکنند إلا به کراهت علما را به گدایی منسوب کنند و فقرا را به بی سر و پایی معیوب گردانند و به عزت مالی که دارند و عزت جاهی که پندارند برتر از همه نشینند و خود را به از همه بینند و نه آن در سر دارند که سر به کسی بر دارند بی خبر از قول حکما که گفته اند هر که به طاعت از دیگران کم است و به نعمت بیش به صورت توانگر است و به معنی درویش گر بی هنر به مال کند کبر بر حکیم کون خرش شمار وگر گاو عنبر است گفتم مذمت اینان روا مدار که خداوند کرم اند گفت غلط گفتی که بنده درم اند چه فایده چون ابر آذارند و نمی بارند و چشمه آفتاب اند و بر کس نمی تابند بر مرکب استطاعت سواران اند و نمی رانند قدمی بهر خدا ننهند و درمی بی من و أذی ندهند مالی به مشقت فراهم آرند و به خست نگه دارند و به حسرت بگذارند چنان که حکیمان گویند سیم بخیل از خاک وقتی برآید که وی در خاک رود به رنج و سعی کسی نعمتی به چنگ آرد دگر کس آید و بی سعی و رنج بردارد گفتمش بر بخل خداوندان نعمت وقوف نیافته ای إلا به علت گدایی وگرنه هرکه طمع یک سو نهد کریم و بخیلش یکی نماید محک داند که زر چیست و گدا داند که ممسک کیست گفتا به تجربت آن همی گویم که متعلقان بر در بدارند و غلیظان شدید برگمارند تا بار عزیزان ندهند و دست بر سینه صاحب تمیزان نهند و گویند کس اینجا در نیست و راست گفته باشند آن را که عقل و همت و تدبیر و رای نیست خوش گفت پرده دار که کس در سرای نیست گفتم به عذر آن که از دست متوقعان به جان آمده اند و از رقعه گدایان به فغان و محال عقل است اگر ریگ بیابان در شود که چشم گدایان پر شود دیده اهل طمع به نعمت دنیا پر نشود همچنان که چاه به شبنم هر کجا سختی کشیده ای تلخی دیده ای را بینی خود را به شره در کارهای مخوف اندازد و از توابع آن نپرهیزد و از عقوبت ایزد نهراسد و حلال از حرام نشناسد سگی را گر کلوخی بر سر آید ز شادی برجهد کاین استخوانی ست وگر نعشی دو کس بر دوش گیرند لییم الطبع پندارد که خوانی ست اما صاحب دنیا به عین عنایت حق ملحوظ است و به حلال از حرام محفوظ من همانا که تقریر این سخن نکردم و برهان بیان نیاوردم انصاف از تو توقع دارم هرگز دیده ای دست دعایی بر کتف بسته یا بی نوایی به زندان در نشسته یا پرده معصومی دریده یا کفی از معصم بریده إلا به علت درویشی شیرمردان را به حکم ضرورت در نقب ها گرفته اند و کعب ها سفته و محتمل است آن که یکی را از درویشان نفس اماره طلب کند چو قوت احصانش نباشد به عصیان مبتلا گردد که بطن و فرج توأمند یعنی فرزند یک شکم اند مادام که این یکی برجای است آن دگر بر پای است شنیدم که درویشی را با حدثی بر خبثی گرفتند با آن که شرمساری برد بیم سنگساری بود گفت ای مسلمانان قوت ندارم که زن کنم و طاقت نه که صبر کنم چه کنم لا رهبانیة فی الاسلام وز جمله مواجب سکون و جمعیت درون که مر توانگر را میسر می شود یکی آن که هر شب صنمی در بر گیرد که هر روز بدو جوانی از سر گیرد صبح تابان را دست از صباحت او بر دل و سرو خرامان را پای از خجالت او در گل به خون عزیزان فرو برده چنگ سر انگشت ها کرده عناب رنگ محال است که با حسن طلعت او گرد مناهی گردد یا قصد تباهی کند دلی که حور بهشتی ربود و یغما کرد کی التفات کند بر بتان یغمایی من کان بین یدیه ما اشتهیٰ رطب یغنیه ذٰلک عن رجم العناقید اغلب تهی دستان دامن عصمت به معصیت آلایند و گرسنگان نان ربایند چون سگ درنده گوشت یافت نپرسد کاین شتر صالح است یا خر دجال چه مایه مستوران به علت درویشی در عین فساد افتاده اند و عرض گرامی به باد زشت نامی بر داده با گرسنگی قوت پرهیز نماند افلاس عنان از کف تقوی بستاند حاتم طایی که بیابان نشین بود اگر شهری بودی از جوش گدایان بیچاره شدی و جامه بر او پاره کردندی گفتا نه که من بر حال ایشان رحمت می برم گفتم نه که بر مال ایشان حسرت می خوری ما در این گفتار و هر دو به هم گرفتار هر بیدقی که براندی به دفع آن بکوشیدمی و هر شاهی که بخواندی به فرزین بپوشیدمی تا نقد کیسه همت درباخت و تیر جعبه حجت همه بینداخت هان تا سپر نیفکنی از حمله فصیح کاو را جز آن مبالغه مستعار نیست دین ورز و معرفت که سخندان سجع گوی بر در سلاح دارد و کس در حصار نیست تا عاقبت الامر دلیلش نماند ذلیلش کردم دست تعدی دراز کرد و بیهده گفتن آغاز و سنت جاهلان است که چون به دلیل از خصم فرو مانند سلسله خصومت بجنبانند چون آزر بت تراش که به حجت با پسر برنیامد به جنگش برخاست که لین لم تنته لارجمنک دشنامم داد سقطش گفتم گریبانم درید زنخدانش گرفتم او در من و من در او فتاده خلق از پی ما دوان و خندان انگشت تعجب جهانی از گفت و شنید ما به دندان القصه مرافعه این سخن پیش قاضی بردیم و به حکومت عدل راضی شدیم تا حاکم مسلمانان مصلحتی بجوید و میان توانگران و درویشان فرقی بگوید قاضی چو حیلت ما بدید و منطق ما بشنید سر به جیب تفکر فرو برد و پس از تأمل بسیار برآورد و گفت ای آن که توانگران را ثنا گفتی و بر درویشان جفا روا داشتی بدان که هر جا که گل است خار است و با خمر خمار است و بر سر گنج مار است و آنجا که در شاهوار است نهنگ مردم خوار است لذت عیش دنیا را لدغه اجل در پس است و نعیم بهشت را دیوار مکاره در پیش جور دشمن چه کند گر نکشد طالب دوست گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به هم اند نظر نکنی در بوستان که بیدمشک است و چوب خشک همچنین در زمره توانگران شاکرند و کفور و در حلقه درویشان صابرند و ضجور اگر ژاله هر قطره ای در شدی چو خرمهره بازار از او پر شدی مقربان حق جل و علا توانگران اند درویش سیرت و درویشان اند توانگرهمت و مهین توانگران آن است که غم درویش خورد و بهین درویشان آن است که کم توانگر گیرد و من یتوکل علی الله فهو حسبه پس روی عتاب از من به جانب درویش آورد و گفت ای که گفتی توانگران مشتغل اند و ساهی و مست ملاهی نعم طایفه ای هستند بر این صفت که بیان کردی قاصرهمت کافرنعمت که ببرند و بنهند و نخورند و ندهند وگر به مثل باران نبارد یا طوفان جهان بردارد به اعتماد مکنت خویش از محنت درویش نپرسند و از خدای عزوجل نترسند و گویند گر از نیستی دیگری شد هلاک مرا هست بط را ز طوفان چه باک و راکبات نیاق فی هوادجها لم یلتفتن الی من غاص فی الکثب دونان چو گلیم خویش بیرون بردند گویند چه غم گر همه عالم مردند قومی بر این نمط که شنیدی و طایفه ای خوان نعمت نهاده و دست کرم گشاده طالب نام اند و معرفت و صاحب دنیا و آخرت چون بندگان حضرت پادشاه عالم عادل مؤید مظفر منصور مالک ازمه انام حامی ثغور اسلام وارث ملک سلیمان اعدل ملوک زمان مظفر الدنیا و الدین اتابک ابی بکر سعد ادام الله ایامه و نصر اعلامه پدر به جای پسر هرگز این کرم نکند که دست جود تو با خاندان آدم کرد خدای خواست که بر عالمی ببخشاید تو را به رحمت خود پادشاه عالم کرد قاضی چو سخن بدین غایت رسانید وز حد قیاس ما اسب مبالغه درگذرانید به مقتضای حکم قضا رضا دادیم و از مامضی درگذشتیم و بعد از مجارا طریق مدارا گرفتیم و سر به تدارک بر قدم یکدگر نهادیم و بوسه بر سر و روی هم دادیم و ختم سخن بر این بود مکن ز گردش گیتی شکایت ای درویش که تیره بختی اگر هم بر این نسق مردی توانگرا چو دل و دست کامرانت هست بخور ببخش که دنیا و آخرت بردی

Orijinal Metin (FA)

سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱ مال از بهر آسایش عمر است نه عمر از بهر گرد کردن مال عاقلی را پرسیدند نیک بخت کیست و بدبختی چیست گفت نیک بخت آن که خورد و کشت و بدبخت آن که مرد و هشت مکن نماز بر آن هیچ کس که هیچ نکرد که عمر در سر تحصیل مال کرد و نخورد سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲ موسی علیه السلام قارون را نصیحت کرد که احسن کما احسن الله الیک نشنید و عاقبتش شنیدی آن کس که به دینار و درم خیر نیندوخت سر عاقبت اندر سر دینار و درم کرد خواهی که ممتع شوی از دنیا و عقبا با خلق کرم کن چو خدا با تو کرم کرد عرب گوید جد و لاتمنن فان الفایدة الیک عایدة یعنی ببخش و منت منه که نفع آن به تو باز می گردد درخت کرم هر کجا بیخ کرد گذشت از فلک شاخ و بالای او گر امیدواری کز او بر خوری به منت منه اره بر پای او شکر خدای کن که موفق شدی به خیر ز انعام و فضل او نه معطل گذاشتت منت منه که خدمت سلطان کنی همی منت شناس از او که به خدمت بداشتت سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۳ دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر آن که آموخت و نکرد علم چندان که بیشتر خوانی چون عمل در تو نیست نادانی نه محقق بود نه دانشمند چارپایی بر او کتابی چند آن تهی مغز را چه علم و خبر که بر او هیزم است یا دفتر سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴ علم از بهر دین پروردن است نه از بهر دنیا خوردن هر که پرهیز و علم و زهد فروخت خرمنی گرد کرد و پاک بسوخت سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۵ عالم ناپرهیزگار کور مشعله دار است بی فایده هر که عمر در باخت چیزی نخرید و زر بینداخت سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۶ ملک از خردمندان جمال گیرد و دین از پرهیزگاران کمال یابد پادشاهان به صحبت خردمندان از آن محتاج ترند که خردمندان به قربت پادشاهان پندی اگر بشنوی ای پادشاه در همه عالم به از این پند نیست جز به خردمند مفرما عمل گرچه عمل کار خردمند نیست سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۷ سه چیز پایدار نماند مال بی تجارت و علم بی بحث و ملک بی سیاست سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۸ رحم آوردن بر بدان ستم است بر نیکان عفو کردن از ظالمان جور است بر درویشان خبیث را چو تعهد کنی و بنوازی به دولت تو گنه می کند به انبازی سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۹ به دوستی پادشاهان اعتماد نتوان کرد و بر آواز خوش کودکان که آن به خیالی مبدل شود و این به خوابی متغیر گردد معشوق هزار دوست را دل ندهی ور می دهی آن دل به جدایی بنهی

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱ مال از بهر آسایش عمر است نه عمر از بهر گرد کردن مال عاقلی را پرسیدند نیک بخت کیست و بدبختی چیست گفت نیک بخت آن که خورد و کشت و بدبخت آن که مرد و هشت مکن نماز بر آن هیچ کس که هیچ نکرد که عمر در سر تحصیل مال کرد و نخورد سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲ موسی علیه السلام قارون را نصیحت کرد که احسن کما احسن الله الیک نشنید و عاقبتش شنیدی آن کس که به دینار و درم خیر نیندوخت سر عاقبت اندر سر دینار و درم کرد خواهی که ممتع شوی از دنیا و عقبا با خلق کرم کن چو خدا با تو کرم کرد عرب گوید جد و لاتمنن فان الفایدة الیک عایدة یعنی ببخش و منت منه که نفع آن به تو باز می گردد درخت کرم هر کجا بیخ کرد گذشت از فلک شاخ و بالای او گر امیدواری کز او بر خوری به منت منه اره بر پای او شکر خدای کن که موفق شدی به خیر ز انعام و فضل او نه معطل گذاشتت منت منه که خدمت سلطان کنی همی منت شناس از او که به خدمت بداشتت سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۳ دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر آن که آموخت و نکرد علم چندان که بیشتر خوانی چون عمل در تو نیست نادانی نه محقق بود نه دانشمند چارپایی بر او کتابی چند آن تهی مغز را چه علم و خبر که بر او هیزم است یا دفتر سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴ علم از بهر دین پروردن است نه از بهر دنیا خوردن هر که پرهیز و علم و زهد فروخت خرمنی گرد کرد و پاک بسوخت سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۵ عالم ناپرهیزگار کور مشعله دار است بی فایده هر که عمر در باخت چیزی نخرید و زر بینداخت سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۶ ملک از خردمندان جمال گیرد و دین از پرهیزگاران کمال یابد پادشاهان به صحبت خردمندان از آن محتاج ترند که خردمندان به قربت پادشاهان پندی اگر بشنوی ای پادشاه در همه عالم به از این پند نیست جز به خردمند مفرما عمل گرچه عمل کار خردمند نیست سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۷ سه چیز پایدار نماند مال بی تجارت و علم بی بحث و ملک بی سیاست سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۸ رحم آوردن بر بدان ستم است بر نیکان عفو کردن از ظالمان جور است بر درویشان خبیث را چو تعهد کنی و بنوازی به دولت تو گنه می کند به انبازی سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۹ به دوستی پادشاهان اعتماد نتوان کرد و بر آواز خوش کودکان که آن به خیالی مبدل شود و این به خوابی متغیر گردد معشوق هزار دوست را دل ندهی ور می دهی آن دل به جدایی بنهی

Orijinal Metin (FA)

سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۰ هر آن سری که در سر داری با دوست در میان منه چه دانی که وقتی دشمن گردد و هر گزندی که توانی به دشمن مرسان که باشد که وقتی دوست شود رازی که نهان خواهی با کس در میان منه وگرچه دوست مخلص باشد که مر آن دوست را نیز دوستان مخلص باشد همچنین مسلسل خامشی به که ضمیر دل خویش با کسی گفتن و گفتن که مگوی ای سلیم آب ز سرچشمه ببند که چو پر شد نتوان بستن جوی سخنی در نهان نباید گفت که بر انجمن نشاید گفت سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۱ دشمنی ضعیف که در طاعت آید و دوستی نماید مقصود وی جز آن نیست که دشمنی قوی گردد و گفته اند بر دوستی دوستان اعتماد نیست تا به تملق دشمنان چه رسد و هر که دشمن کوچک را حقیر می دارد بدان ماند که آتش اندک را مهمل می گذارد امروز بکش چو می توان کشت کآتش چو بلند شد جهان سوخت مگذار که زه کند کمان را دشمن که به تیر می توان دوخت سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۲ سخن میان دو دشمن چنان گوی که گر دوست گردند شرم زده نشوی میان دو کس جنگ چون آتش است سخن چین بدبخت هیزم کش است کنند این و آن خوش دگرباره دل وی اندر میان کوربخت و خجل میان دو تن آتش افروختن نه عقل است و خود در میان سوختن در سخن با دوستان آهسته باش تا ندارد دشمن خونخوار گوش پیش دیوار آنچه گویی هوش دار تا نباشد در پس دیوار گوش سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۳ هر که با دشمنان صلح می کند سر آزار دوستان دارد بشوی ای خردمند از آن دوست دست که با دشمنانت بود هم نشست سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۴ چون در امضای کاری متردد باشی آن طرف اختیار کن که بی آزارتر بر آید با مردم سهل خوی دشخوار مگوی با آن که در صلح زند جنگ مجوی تا کار به زر برمی آید جان در خطر افکندن نشاید عرب گوید آخر الحیل السیف چو دست از همه حیلتی در گسست حلال است بردن به شمشیر دست سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۵ بر عجز دشمن رحمت مکن که اگر قادر شود بر تو نبخشاید دشمن چو بینی ناتوان لاف از بروت خود مزن مغزیست در هر استخوان مردیست در هر پیرهن سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۶ هر که بدی را بکشد خلق را از بلای او برهاند و او را از عذاب خدای عز و جل پسندیده ست بخشایش ولیکن منه بر ریش خلق آزار مرهم ندانست آن که رحمت کرد بر مار که آن ظلم است بر فرزند آدم سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۷ نصیحت از دشمن پذیرفتن خطاست ولیکن شنیدن رواست تا به خلاف آن کار کنی که آن عین صواب است حذر کن زآنچه دشمن گوید آن کن که بر زانو زنی دست تغابن گرت راهی نماید راست چون تیر از او برگرد و راه دست چپ گیر

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۰ هر آن سری که در سر داری با دوست در میان منه چه دانی که وقتی دشمن گردد و هر گزندی که توانی به دشمن مرسان که باشد که وقتی دوست شود رازی که نهان خواهی با کس در میان منه وگرچه دوست مخلص باشد که مر آن دوست را نیز دوستان مخلص باشد همچنین مسلسل خامشی به که ضمیر دل خویش با کسی گفتن و گفتن که مگوی ای سلیم آب ز سرچشمه ببند که چو پر شد نتوان بستن جوی سخنی در نهان نباید گفت که بر انجمن نشاید گفت سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۱ دشمنی ضعیف که در طاعت آید و دوستی نماید مقصود وی جز آن نیست که دشمنی قوی گردد و گفته اند بر دوستی دوستان اعتماد نیست تا به تملق دشمنان چه رسد و هر که دشمن کوچک را حقیر می دارد بدان ماند که آتش اندک را مهمل می گذارد امروز بکش چو می توان کشت کآتش چو بلند شد جهان سوخت مگذار که زه کند کمان را دشمن که به تیر می توان دوخت سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۲ سخن میان دو دشمن چنان گوی که گر دوست گردند شرم زده نشوی میان دو کس جنگ چون آتش است سخن چین بدبخت هیزم کش است کنند این و آن خوش دگرباره دل وی اندر میان کوربخت و خجل میان دو تن آتش افروختن نه عقل است و خود در میان سوختن در سخن با دوستان آهسته باش تا ندارد دشمن خونخوار گوش پیش دیوار آنچه گویی هوش دار تا نباشد در پس دیوار گوش سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۳ هر که با دشمنان صلح می کند سر آزار دوستان دارد بشوی ای خردمند از آن دوست دست که با دشمنانت بود هم نشست سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۴ چون در امضای کاری متردد باشی آن طرف اختیار کن که بی آزارتر بر آید با مردم سهل خوی دشخوار مگوی با آن که در صلح زند جنگ مجوی تا کار به زر برمی آید جان در خطر افکندن نشاید عرب گوید آخر الحیل السیف چو دست از همه حیلتی در گسست حلال است بردن به شمشیر دست سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۵ بر عجز دشمن رحمت مکن که اگر قادر شود بر تو نبخشاید دشمن چو بینی ناتوان لاف از بروت خود مزن مغزیست در هر استخوان مردیست در هر پیرهن سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۶ هر که بدی را بکشد خلق را از بلای او برهاند و او را از عذاب خدای عز و جل پسندیده ست بخشایش ولیکن منه بر ریش خلق آزار مرهم ندانست آن که رحمت کرد بر مار که آن ظلم است بر فرزند آدم سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۷ نصیحت از دشمن پذیرفتن خطاست ولیکن شنیدن رواست تا به خلاف آن کار کنی که آن عین صواب است حذر کن زآنچه دشمن گوید آن کن که بر زانو زنی دست تغابن گرت راهی نماید راست چون تیر از او برگرد و راه دست چپ گیر

%0
10 Bölüm