Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۳ جز تیر بلا نبود در ترکش عشق جز مسند عشق نیست در مفرش عشق جز دست قضا نیست جنیبت کش عشق جان باید جان سپند بر آتش عشق سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۴ گویند که کرده ای دلت برده عشق وین رنج تو هست از دل آورده عشق گر بر دارم ز پیش دل پرده عشق بینند دلی به نازپرورده عشق سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۵ کی بسته کند عقل سراپرده عشق کی باز آرد خرد ز ره برده عشق بسیار ز زنده به بود مرده عشق ای خواجه چه واقفی تو از خرده عشق سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۶ چشمی دارم ز اشک پیمانه عشق جانی دارم ز سوز پروانه عشق امروز منم قدیم در خانه عشق هشیار همه جهان و دیوانه عشق سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۷ خورشید سما بسوزد از سایه عشق پس چون شده ای دلا تو همسایه عشق جز آتش عشق نیست پیرایه عشق اینست بتا مایه و سرمایه عشق سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۸ آن روز که شیر خوردم از دایه عشق از صبر غنی شدم به سرمایه عشق دولت که فگند بر سرم سایه عشق بر من به غلط ببست پیرایه عشق سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۹ کردی تو پریر آب وصل از رخ پاک تا دی شدم از آتش هجر تو هلاک امروز شدی ز باد سردم بی باک فردا کنم از دست تو بر تارک خاک سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۰ ای آصف این زمانه از خاطر پاک همچون ز سلیمان ز تو شد دیو هلاک ای همچو فرشته اندری عالم خاک آثار تو و شخص تو دور از ادراک سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۱ زین پیش به شبهای سیاه شبه ناک خورشید همی نمودی از عارض پاک امروز به عارضت همی گوید خاک ای روز زمانه انعم الله مساک سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۲ ناید به کف آن زلف سمن مال به مال نی رقص کند بر آن رخان خال به خال ای چون گل نو که بینمت سال به سال گردنده چو روزگاری از حال به حال سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۳ هر چند شدم ز عشق تو خوار و خجل در عشق به جز درد ندارم حاصل از تو نکنم شکایت ای شمع چگل کین رنج مرا هم از دل آمد بر دل سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۴ ای عهد تو عهد دوستان سر پل از وصل تو هجر خیزد از عز تو دل پر مشغله و میان تهی همچو دهل ای یک شبه همچو شمع و یک روزه چو گل سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۵ از گفته بد گوی تو چون هر عاقل در کوشش خصم تو چو هر بی حاصل خالی نکنم تا ننهندم در گل سودای تو از دماغ و مهر تو ز دل سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۶ با چهره آن نگار خندان ای گل بیرون نبری زیره به کرمان ای گل بیهوده تن خویش مرنجان ای گل هان چاک مزن بر به گریبان ای گل سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۷ ای عمر عزیز داده بر باد ز جهل وز بی خبری کار اجل داشته سهل اسباب دوصد ساله سگالنده ز پیش نایافته از زمانه یک ساعت مهل

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۳ جز تیر بلا نبود در ترکش عشق جز مسند عشق نیست در مفرش عشق جز دست قضا نیست جنیبت کش عشق جان باید جان سپند بر آتش عشق سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۴ گویند که کرده ای دلت برده عشق وین رنج تو هست از دل آورده عشق گر بر دارم ز پیش دل پرده عشق بینند دلی به نازپرورده عشق سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۵ کی بسته کند عقل سراپرده عشق کی باز آرد خرد ز ره برده عشق بسیار ز زنده به بود مرده عشق ای خواجه چه واقفی تو از خرده عشق سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۶ چشمی دارم ز اشک پیمانه عشق جانی دارم ز سوز پروانه عشق امروز منم قدیم در خانه عشق هشیار همه جهان و دیوانه عشق سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۷ خورشید سما بسوزد از سایه عشق پس چون شده ای دلا تو همسایه عشق جز آتش عشق نیست پیرایه عشق اینست بتا مایه و سرمایه عشق سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۸ آن روز که شیر خوردم از دایه عشق از صبر غنی شدم به سرمایه عشق دولت که فگند بر سرم سایه عشق بر من به غلط ببست پیرایه عشق سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۹ کردی تو پریر آب وصل از رخ پاک تا دی شدم از آتش هجر تو هلاک امروز شدی ز باد سردم بی باک فردا کنم از دست تو بر تارک خاک سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۰ ای آصف این زمانه از خاطر پاک همچون ز سلیمان ز تو شد دیو هلاک ای همچو فرشته اندری عالم خاک آثار تو و شخص تو دور از ادراک سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۱ زین پیش به شبهای سیاه شبه ناک خورشید همی نمودی از عارض پاک امروز به عارضت همی گوید خاک ای روز زمانه انعم الله مساک سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۲ ناید به کف آن زلف سمن مال به مال نی رقص کند بر آن رخان خال به خال ای چون گل نو که بینمت سال به سال گردنده چو روزگاری از حال به حال سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۳ هر چند شدم ز عشق تو خوار و خجل در عشق به جز درد ندارم حاصل از تو نکنم شکایت ای شمع چگل کین رنج مرا هم از دل آمد بر دل سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۴ ای عهد تو عهد دوستان سر پل از وصل تو هجر خیزد از عز تو دل پر مشغله و میان تهی همچو دهل ای یک شبه همچو شمع و یک روزه چو گل سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۵ از گفته بد گوی تو چون هر عاقل در کوشش خصم تو چو هر بی حاصل خالی نکنم تا ننهندم در گل سودای تو از دماغ و مهر تو ز دل سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۶ با چهره آن نگار خندان ای گل بیرون نبری زیره به کرمان ای گل بیهوده تن خویش مرنجان ای گل هان چاک مزن بر به گریبان ای گل سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۷ ای عمر عزیز داده بر باد ز جهل وز بی خبری کار اجل داشته سهل اسباب دوصد ساله سگالنده ز پیش نایافته از زمانه یک ساعت مهل

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۸ در عشق تو خفته همچو ابروی توام زخمم چه زنی نه مرد بازوی توام در خشم شدی که گفتمت ترک منی بگذاشتم این حدیث هندوی توام سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۹ از روی عتاب اگر چه گویی سردم در صف بلا گرچه دهی ناوردم روزی اگر از وفای تو برگردم در مذهب و راه عاشقی نامردم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۰ بسیار ز عاشقیت غمها خوردم در هجر بسی شب که به روز آوردم رنج دل و خون دیده حاصل کردم گر جان برم از دست تو مرد مردم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۱ بر دل ز غم فراق داغی دارم در یافتن کام فراغی دارم با این همه پر نفس دماغی دارم بر رهگذر باد چراغی دارم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۲ هر بار ز دیده از تو در تیمارم تا بهره ز دیدار تو چون بردارم ای یار چو ماه اگر دهی دیدارم چون چرخ هزار دیده در وی دارم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۳ هر روز به درد از تو نویدی دارم بر تهمت عود خشک بیدی دارم نومید مکن مرا و رخ برمفروز کاخر به تو جز درد امیدی دارم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۴ نامت پس ازین یارا به اسم دارم نوشت پس ازین چو نیش کژدم دارم چون مار سرم بکوب ارت دم دارم از سگ بترم اگر به مردم دارم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۵ در خوابگه از دل شب آتش بیزم چون خاکستر به روز ز آتش خیزم هر گه که کند عشق تو آتش تیزم چون شمع ز درد بر سر آتش ریزم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۶ چون در غم آن نگار سرکش باشم آب انگارم گرچه در آتش باشم چون من به مراد آن پریوش باشم گر قصد به کشتنم کند خوش باشم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۷ گفتم خود را ز خس نگهدار ای چشم خود را و مرا به درد مسپار ای چشم واکنون که به دیده در زدی خار ای چشم تا جانت برآید اشک می بار ای چشم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۸ افسرده شد از دم دهانم دم چشم بر ناخن من گیا دمید از نم چشم چشمم ز پی دیدن روی تو بود بی روی تو گر چشم نباشد کم چشم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۹ گر با فلکم کنی برابر بیشم عالم همه یک ذره نیرزد پیشم هرگز نمرم ز مرگ از آن نندیشم کز گوهر خود ملایکت را خویشم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۰ روز آمد و برکشید خورشید علم شب کرد ازو هزیمت و برد حشم گویی ز میان آن دو زلفین به خم پیدا کردند روی آن شهره صنم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۱ تیغ از کف و بازوی تو ای فخر امم هم روی مصاف آمد و هم پشت حشم از تیغ علی بگوی تیغ تو چه کم کان دین عرب فزود و این ملک عجم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۲ چون گل صنما جامه به صد جا چاکم چون لاله به روز باد سر بر خاکم چون شاخ بنفشه کوژ و اندوهناکم در غم خوردن چو یاسمین چالاکم

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۸ در عشق تو خفته همچو ابروی توام زخمم چه زنی نه مرد بازوی توام در خشم شدی که گفتمت ترک منی بگذاشتم این حدیث هندوی توام سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۹ از روی عتاب اگر چه گویی سردم در صف بلا گرچه دهی ناوردم روزی اگر از وفای تو برگردم در مذهب و راه عاشقی نامردم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۰ بسیار ز عاشقیت غمها خوردم در هجر بسی شب که به روز آوردم رنج دل و خون دیده حاصل کردم گر جان برم از دست تو مرد مردم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۱ بر دل ز غم فراق داغی دارم در یافتن کام فراغی دارم با این همه پر نفس دماغی دارم بر رهگذر باد چراغی دارم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۲ هر بار ز دیده از تو در تیمارم تا بهره ز دیدار تو چون بردارم ای یار چو ماه اگر دهی دیدارم چون چرخ هزار دیده در وی دارم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۳ هر روز به درد از تو نویدی دارم بر تهمت عود خشک بیدی دارم نومید مکن مرا و رخ برمفروز کاخر به تو جز درد امیدی دارم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۴ نامت پس ازین یارا به اسم دارم نوشت پس ازین چو نیش کژدم دارم چون مار سرم بکوب ارت دم دارم از سگ بترم اگر به مردم دارم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۵ در خوابگه از دل شب آتش بیزم چون خاکستر به روز ز آتش خیزم هر گه که کند عشق تو آتش تیزم چون شمع ز درد بر سر آتش ریزم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۶ چون در غم آن نگار سرکش باشم آب انگارم گرچه در آتش باشم چون من به مراد آن پریوش باشم گر قصد به کشتنم کند خوش باشم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۷ گفتم خود را ز خس نگهدار ای چشم خود را و مرا به درد مسپار ای چشم واکنون که به دیده در زدی خار ای چشم تا جانت برآید اشک می بار ای چشم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۸ افسرده شد از دم دهانم دم چشم بر ناخن من گیا دمید از نم چشم چشمم ز پی دیدن روی تو بود بی روی تو گر چشم نباشد کم چشم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۹ گر با فلکم کنی برابر بیشم عالم همه یک ذره نیرزد پیشم هرگز نمرم ز مرگ از آن نندیشم کز گوهر خود ملایکت را خویشم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۰ روز آمد و برکشید خورشید علم شب کرد ازو هزیمت و برد حشم گویی ز میان آن دو زلفین به خم پیدا کردند روی آن شهره صنم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۱ تیغ از کف و بازوی تو ای فخر امم هم روی مصاف آمد و هم پشت حشم از تیغ علی بگوی تیغ تو چه کم کان دین عرب فزود و این ملک عجم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۲ چون گل صنما جامه به صد جا چاکم چون لاله به روز باد سر بر خاکم چون شاخ بنفشه کوژ و اندوهناکم در غم خوردن چو یاسمین چالاکم

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۳ با دولت حسن دوست اندر جنگم زیرا که همی نیاید اندر چنگم چون برد ز رخ دولت جنگی رنگم گردنده چو دولت و دو تا چون چنگم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۴ ای بسته به تو مهر و وفا یک عالم مانده ز تو در خوف و رجا یک عالم وی دشمن و دوست مر ترا یک عالم خاری و گلی با من و با یک عالم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۵ ای گشته فراق تو غم افزای دلم امید وصال تو تماشای دلم آگاه نه ای بتا که بندی محکم دست ستمت نهاده بر پای دلم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۶ پر شد ز شراب عشق جانا جامم چون زلف تو درهم زده شد ایامم از عشق تو این نه بس مراد و کامم کز جمله بندگان نویسی نامم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۷ یک بوسه بر آن لبان خندان نزنم تا بر پایت هزار چندان نزنم گر جان خواهی ز بهر یک بوسه ز من از عشق لب تو هیچ دندان نزنم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۸ بی وصل تو زندگانی ای مه چکنم بی دیدارت عیش مرفه چکنم گفتی که به وصل هم دلت شاد کنم گر این نکنی نعوذبالله چکنم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۹ گیرم ز غمت جان و خرد پیر کنم خود را ز هوس ناوک تقدیر کنم بر هر دو جهان چهار تکبیر کنم شایسته تو نیم چه تدبیر کنم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۰ دارد پشتم ز وعده خام تو خم بارد چشمم ز بردن نام تو نم تا کرد قضا حدیثم از کام تو کم هرگز نروم به گام در دام تو دم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۱ ای چون شکن زلف تو پشتم خم خم وی چون اثر خلق تو صبرم کم کم در مهر و وفایت آزمودم دم دم با این همه تو بهی و آخر هم هم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۲ از آمدنم فزود رنج بدنم از بودن خود همیشه اندر محنم وز بیم شدن باغم و درد حزنم نه آمدن و نه بدن و نه شدنم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۳ با ابر همیشه در عتابش بینم جوینده نور آفتابش بینم گر مردمک دیده من نیست چرا چون چشم گشایم اندر آبش بینم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۴ فتحی که به آمدنت منصور شوم عمری که ز رفتن تو رنجور شوم ماهی که ز دیدن تو پر نور شوم جانی که نخواهم که ز تو دور شوم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۵ در وصل شب و روز شمردیم بهم در هجر بسی راه سپردیم بهم تقدیر به یکساعت برداد به باد رنجی که به روزگار بردیم بهم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۶ مجرم رخ تو که ما بدو آساییم ما با رخ و با خرام تو برناییم ما جرم ترا چو روی تو آراییم خود جرم تو کرده ای که مجرم ماییم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۷ چوبی بودم بود به گل در پایم در خدمت مختار فلک شد جایم در خدمت او چنان قوی شد رایم کامروز ستون آسمان را شایم

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۳ با دولت حسن دوست اندر جنگم زیرا که همی نیاید اندر چنگم چون برد ز رخ دولت جنگی رنگم گردنده چو دولت و دو تا چون چنگم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۴ ای بسته به تو مهر و وفا یک عالم مانده ز تو در خوف و رجا یک عالم وی دشمن و دوست مر ترا یک عالم خاری و گلی با من و با یک عالم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۵ ای گشته فراق تو غم افزای دلم امید وصال تو تماشای دلم آگاه نه ای بتا که بندی محکم دست ستمت نهاده بر پای دلم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۶ پر شد ز شراب عشق جانا جامم چون زلف تو درهم زده شد ایامم از عشق تو این نه بس مراد و کامم کز جمله بندگان نویسی نامم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۷ یک بوسه بر آن لبان خندان نزنم تا بر پایت هزار چندان نزنم گر جان خواهی ز بهر یک بوسه ز من از عشق لب تو هیچ دندان نزنم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۸ بی وصل تو زندگانی ای مه چکنم بی دیدارت عیش مرفه چکنم گفتی که به وصل هم دلت شاد کنم گر این نکنی نعوذبالله چکنم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۹ گیرم ز غمت جان و خرد پیر کنم خود را ز هوس ناوک تقدیر کنم بر هر دو جهان چهار تکبیر کنم شایسته تو نیم چه تدبیر کنم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۰ دارد پشتم ز وعده خام تو خم بارد چشمم ز بردن نام تو نم تا کرد قضا حدیثم از کام تو کم هرگز نروم به گام در دام تو دم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۱ ای چون شکن زلف تو پشتم خم خم وی چون اثر خلق تو صبرم کم کم در مهر و وفایت آزمودم دم دم با این همه تو بهی و آخر هم هم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۲ از آمدنم فزود رنج بدنم از بودن خود همیشه اندر محنم وز بیم شدن باغم و درد حزنم نه آمدن و نه بدن و نه شدنم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۳ با ابر همیشه در عتابش بینم جوینده نور آفتابش بینم گر مردمک دیده من نیست چرا چون چشم گشایم اندر آبش بینم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۴ فتحی که به آمدنت منصور شوم عمری که ز رفتن تو رنجور شوم ماهی که ز دیدن تو پر نور شوم جانی که نخواهم که ز تو دور شوم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۵ در وصل شب و روز شمردیم بهم در هجر بسی راه سپردیم بهم تقدیر به یکساعت برداد به باد رنجی که به روزگار بردیم بهم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۶ مجرم رخ تو که ما بدو آساییم ما با رخ و با خرام تو برناییم ما جرم ترا چو روی تو آراییم خود جرم تو کرده ای که مجرم ماییم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۷ چوبی بودم بود به گل در پایم در خدمت مختار فلک شد جایم در خدمت او چنان قوی شد رایم کامروز ستون آسمان را شایم

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۸ گفتم که مگر دل ز تو برداشته ایم معلوم شد ای صنم که پنداشته ایم امروز که بی روی تو بگذاشته ایم دل را به بهانه ها فرو داشته ایم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۹ چون می دانی همه ز خاک و آبیم امروز همه اسیر خورد و خوابیم در تو نرسیم اگر بسی بشتابیم سرمایه تویی سود ز خود کی یابیم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۰ یک چند در اسلام فرس تاخته ایم یک چند به کفر و کافری ساخته ایم چون قاعده عشق تو بشناخته ایم از کفر به اسلام نپرداخته ایم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۱ راحت همه از غمی برانداخته ایم در بوته روزگار بگداخته ایم کاری نو چو کار عاقلان ساخته ایم نقدی به امید نسیه در باخته ایم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۲ از دیده درم خرید روی تو شدیم وز گوش غلام های و هوی تو شدیم بی روی تو بر مثال روی تو شدیم بازیچه کودکان کوی تو شدیم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۳ ما شربت هجر تو چشیدیم و شدیم هجران تو بر وصل گزیدیم و شدیم در جستن وصل تو ز نایافتنت دل رفت و طمع ز جان بریدیم و شدیم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۴ زان یک نظر نهان که ما دزدیدیم دور از تو هزار درد و محنت دیدیم اندر هوست پرده خود بدریدیم تو عشوه فروختی و ما بخریدیم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۵ کاری که نه با تو بی نظام انگاریم صبحی که نه با تو وقت شام انگاریم نادیدن تو هوای کام انگاریم بی تو همه خرمی حرام انگاریم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۶ تا ظن نبری که از تو آگاه تریم ما از تو به صد دقیقه گمراه تریم هر چند به کار خویش روباه تریم از دامن دوست دست کوتاه تریم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۷ ماننده باد اگر چه بی پا و سریم پیوسته چو آتش ره بالا سپریم زان پیش که رخت ما سوی خاک کشند ما خاک فروشیم و بدان آب خوریم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۸ با خوی بد تو گرچه در پرخاشیم باری به غمت به گرد عالم فاشیم چون نزد تو ما ز جمله اوباشیم سودای تو می پزیم و خوش می باشیم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۹ ای روی تو پاکیزه تر از کف کلیم آنرا مانی که کرد احمد به دو نیم تا آن رخ یوسفی به ما بنمودی ما بر سر آتشیم چون ابراهیم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۰ قایم به خودی از آن شب و روز مقیم بیمت ز سمومست و امیدت به نسیم با ما نه ز آب و آتشت باشد بیم چون سایه شدی ترا چه جیحون چه جحیم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۱ قلاشانیم و لاابالی حالیم فتنه شدگان چشم و زلف و خالیم جان داده فدای رطل مالامالیم روشن بخوریم و تیره بر سر مالیم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۲ هستیم ز بندگیت ما شاد ای جان زیرا که شدیم از همه آزاد ای جان گر به شودی ز ما ترا نا شادی خون دل من مبارکت باد ای جان

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۸ گفتم که مگر دل ز تو برداشته ایم معلوم شد ای صنم که پنداشته ایم امروز که بی روی تو بگذاشته ایم دل را به بهانه ها فرو داشته ایم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۹ چون می دانی همه ز خاک و آبیم امروز همه اسیر خورد و خوابیم در تو نرسیم اگر بسی بشتابیم سرمایه تویی سود ز خود کی یابیم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۰ یک چند در اسلام فرس تاخته ایم یک چند به کفر و کافری ساخته ایم چون قاعده عشق تو بشناخته ایم از کفر به اسلام نپرداخته ایم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۱ راحت همه از غمی برانداخته ایم در بوته روزگار بگداخته ایم کاری نو چو کار عاقلان ساخته ایم نقدی به امید نسیه در باخته ایم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۲ از دیده درم خرید روی تو شدیم وز گوش غلام های و هوی تو شدیم بی روی تو بر مثال روی تو شدیم بازیچه کودکان کوی تو شدیم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۳ ما شربت هجر تو چشیدیم و شدیم هجران تو بر وصل گزیدیم و شدیم در جستن وصل تو ز نایافتنت دل رفت و طمع ز جان بریدیم و شدیم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۴ زان یک نظر نهان که ما دزدیدیم دور از تو هزار درد و محنت دیدیم اندر هوست پرده خود بدریدیم تو عشوه فروختی و ما بخریدیم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۵ کاری که نه با تو بی نظام انگاریم صبحی که نه با تو وقت شام انگاریم نادیدن تو هوای کام انگاریم بی تو همه خرمی حرام انگاریم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۶ تا ظن نبری که از تو آگاه تریم ما از تو به صد دقیقه گمراه تریم هر چند به کار خویش روباه تریم از دامن دوست دست کوتاه تریم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۷ ماننده باد اگر چه بی پا و سریم پیوسته چو آتش ره بالا سپریم زان پیش که رخت ما سوی خاک کشند ما خاک فروشیم و بدان آب خوریم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۸ با خوی بد تو گرچه در پرخاشیم باری به غمت به گرد عالم فاشیم چون نزد تو ما ز جمله اوباشیم سودای تو می پزیم و خوش می باشیم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۹ ای روی تو پاکیزه تر از کف کلیم آنرا مانی که کرد احمد به دو نیم تا آن رخ یوسفی به ما بنمودی ما بر سر آتشیم چون ابراهیم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۰ قایم به خودی از آن شب و روز مقیم بیمت ز سمومست و امیدت به نسیم با ما نه ز آب و آتشت باشد بیم چون سایه شدی ترا چه جیحون چه جحیم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۱ قلاشانیم و لاابالی حالیم فتنه شدگان چشم و زلف و خالیم جان داده فدای رطل مالامالیم روشن بخوریم و تیره بر سر مالیم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۲ هستیم ز بندگیت ما شاد ای جان زیرا که شدیم از همه آزاد ای جان گر به شودی ز ما ترا نا شادی خون دل من مبارکت باد ای جان

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۳ اکنون که ز دونی ای جهان گذران استام ز زر همی زنی بهر خران از ننگ تو ای مزین بی خبران منصور سعید رست وای دگران سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۴ عقلی که خلاف تو گزیدن نتوان دینی که ز شرط تو بریدن نتوان وهمی که به ذات تو رسیدن نتوان دهری که ز دام تو رهیدن نتوان سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۵ یک شب غم هجران تو ای جان جهان با هشت زبان بگفتم ای کاهش جان موسوم همه جان شد آن راز جهان با هشت زبان راز نماند پنهان سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۶ گه سوی من آیی از لطیفی پویان گه عهد شکن شوی چو رشوت جویان گه برگردی ستیزه بدگویان این درنخورد ز فعل نیکورویان سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۷ آزار ترا گرچه نهادم گردن غم خورد مرا غمم نخواهی خوردن از محتشمی نیست مرا آزردن تو محتشمی مرا چه باید کردن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۸ اندر دریا نهنگ باید بودن واندر صحرا پلنگ باید بودن مردانه و مرد رنگ باید بودن ورنه به هزار ننگ باید بودن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۹ در بند بلای آن بت کش بودن صد بار بتر زان که در آتش بودن اکنون که فریضه ست بلاکش بودن خوش باید بود وقت ناخوش بودن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۰ تا چند ز سودای جهان پیمودن واندر بد و نیک جان و تن فرسودن چون رزق نخواهدت ز رنج افزودن بگزین ز جهان نشستن و آسودن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۱ ای دیده ز هر طرف که برخیزد خس طرفه ست که جز با تو نیامیزد خس هشدار که تا با تو کم آمیزد خس زیرا همه آب دیده ها ریزد خس سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۲ گر شاد نخواهی این دلم شاد مکن ور یاد نیایدت ز من یاد مکن لیکن به وفا بر تو که این خسته دلم از بند غم عشق خود آزاد مکن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۳ فرمان حسود فتنه انگیز مکن چشم از پی کشتن رهی تیز مکن چون عذر گذشته را نخواهی باری با من سخنان وحشت انگیز مکن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۴ تا با خودی ارچه همنشینی با من ای بس دوری که از تو باشد تا من در من نرسی تا نشوی یکتا من اندر ره عشق یا تو گنجی یا من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۵ گه بردوزی به دامنم بر دامن گه نگذاری که گردمت پیرامن گه دوست همی شماریم گه دشمن تا من کیم از تو ای دریغا تو به من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۶ اکنون که ستد هوای تو داد از من گر جان بدهم نیایدت یاد از من مسکین من مستمند کاندر غم تو می سوزم و تو فارغ و آزاد از من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۷ گه یار شوی تو با ملامت گر من گه بگریزی ز بیم خصم از بر من بگذار مرا چو نیستی در خور من تو مصلح و من رند نداری سر من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۸ با من شب و روز گرم بودی به سخن تا چون زر شد کار تو ای سیمین تن برگشتی از دوست تو همچون دشمن بدعهد نکوروی ندیدم چو تو من

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۳ اکنون که ز دونی ای جهان گذران استام ز زر همی زنی بهر خران از ننگ تو ای مزین بی خبران منصور سعید رست وای دگران سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۴ عقلی که خلاف تو گزیدن نتوان دینی که ز شرط تو بریدن نتوان وهمی که به ذات تو رسیدن نتوان دهری که ز دام تو رهیدن نتوان سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۵ یک شب غم هجران تو ای جان جهان با هشت زبان بگفتم ای کاهش جان موسوم همه جان شد آن راز جهان با هشت زبان راز نماند پنهان سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۶ گه سوی من آیی از لطیفی پویان گه عهد شکن شوی چو رشوت جویان گه برگردی ستیزه بدگویان این درنخورد ز فعل نیکورویان سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۷ آزار ترا گرچه نهادم گردن غم خورد مرا غمم نخواهی خوردن از محتشمی نیست مرا آزردن تو محتشمی مرا چه باید کردن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۸ اندر دریا نهنگ باید بودن واندر صحرا پلنگ باید بودن مردانه و مرد رنگ باید بودن ورنه به هزار ننگ باید بودن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۹ در بند بلای آن بت کش بودن صد بار بتر زان که در آتش بودن اکنون که فریضه ست بلاکش بودن خوش باید بود وقت ناخوش بودن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۰ تا چند ز سودای جهان پیمودن واندر بد و نیک جان و تن فرسودن چون رزق نخواهدت ز رنج افزودن بگزین ز جهان نشستن و آسودن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۱ ای دیده ز هر طرف که برخیزد خس طرفه ست که جز با تو نیامیزد خس هشدار که تا با تو کم آمیزد خس زیرا همه آب دیده ها ریزد خس سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۲ گر شاد نخواهی این دلم شاد مکن ور یاد نیایدت ز من یاد مکن لیکن به وفا بر تو که این خسته دلم از بند غم عشق خود آزاد مکن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۳ فرمان حسود فتنه انگیز مکن چشم از پی کشتن رهی تیز مکن چون عذر گذشته را نخواهی باری با من سخنان وحشت انگیز مکن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۴ تا با خودی ارچه همنشینی با من ای بس دوری که از تو باشد تا من در من نرسی تا نشوی یکتا من اندر ره عشق یا تو گنجی یا من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۵ گه بردوزی به دامنم بر دامن گه نگذاری که گردمت پیرامن گه دوست همی شماریم گه دشمن تا من کیم از تو ای دریغا تو به من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۶ اکنون که ستد هوای تو داد از من گر جان بدهم نیایدت یاد از من مسکین من مستمند کاندر غم تو می سوزم و تو فارغ و آزاد از من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۷ گه یار شوی تو با ملامت گر من گه بگریزی ز بیم خصم از بر من بگذار مرا چو نیستی در خور من تو مصلح و من رند نداری سر من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۸ با من شب و روز گرم بودی به سخن تا چون زر شد کار تو ای سیمین تن برگشتی از دوست تو همچون دشمن بدعهد نکوروی ندیدم چو تو من

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۹ ای چون گل نوشکفته برطرف چمن گلبوی شود ز نام تو کام و دهن گر گل بر خار باشد ای سیمین تن چون گل بر تست خار بر دیده من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۰ پندی دهمت اگر پذیری ای تن تا سور ترا به دل نگردد شیون عضوی ز تو گر صلح کند با دشمن دشمن دو شمر تیغ دو کش زخم دو زن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۱ ای یار قلندر خراباتی من با من تو به بند دامن اندر دامن من نیز قلندرانه در دادم تن هر دو به خرابات گرفتیم وطن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۲ گر کرده بدی تو آزمون دل من دل بسته نداری تو بدون دل من گر آگاهی از اندرون دل من زینگونه نکوشی تو به خون دل من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۳ بد کمتر ازین کن ای بت سیمین تن کایزد به بدت باز دهد پاداشن یکباره مکن همه بدیها با من لختی بنه ای دوست برای دشمن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۴ ای شاه چو لاله دارد از تو دشمن دل تیره و چاک دامن و خاک وطن چون چرخ چراست خصمت ای گرد افگن نالنده و گردان و رسن در گردن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۵ بی تیر غمت پشت کمان دارم من دادم به تو دل ترا چو جان دارم من پیش تو اگر چه بر زمین دارم پای دستی ز غمت بر آسمان دارم من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۶ غمهای تو در میان جان دارم من شادی ز غم تو یک جهان دارم من از غایت غیرتت چنان دارم من کز خویشتنت نیز نهان دارم من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۷ بختی نه که با دوست درآمیزم من عقلی نه که از عشق بپرهیزم من دستی نه که با قضا درآویزم من پایی نه که از میانه بگریزم من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۸ ای بی سببی همیشه آزرده من و آزردن تو ز طبع تو پرده من بر چرخ زند بخت سراپرده من گر عفو کنی گناه ناکرده من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۹ چون آمد شد بریدم از کوی تو من دانم نرهم ز گفت بد گوی تو من بر خیره چر آنگ ه کنم سوی تو من بر عشق تو عاشقم نه بر روی تو من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۰ از عشوه چرخ در امانم ز تو من و آزاد ز بند این و آنم ز تو من هر چند ز غم جامه درانم ز تو من والله که نمانم ار بمانم ز تو من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۱ دلها همه آب گشت و جانها همه خون تا چیست حقیقت از پس پرده و چون ای بر علمت خرد رد و گردون دون از تو دو جهان پر و تو از هر دو برون سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۲ در جنب گرانی تو ای نوشتکین حقا که کم از نیست بود وزن زمین وین از همه طرفه تر که در چشم یقین تو هیچ نه و از تو گرانی چندین سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۳ بهرام دواند هر دو جوینده کین آن قوت ملک آمد و این قوت دین هر روز کند اسب سعادت را زین بهرام فلک ز بهر بهرام زمین

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۹ ای چون گل نوشکفته برطرف چمن گلبوی شود ز نام تو کام و دهن گر گل بر خار باشد ای سیمین تن چون گل بر تست خار بر دیده من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۰ پندی دهمت اگر پذیری ای تن تا سور ترا به دل نگردد شیون عضوی ز تو گر صلح کند با دشمن دشمن دو شمر تیغ دو کش زخم دو زن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۱ ای یار قلندر خراباتی من با من تو به بند دامن اندر دامن من نیز قلندرانه در دادم تن هر دو به خرابات گرفتیم وطن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۲ گر کرده بدی تو آزمون دل من دل بسته نداری تو بدون دل من گر آگاهی از اندرون دل من زینگونه نکوشی تو به خون دل من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۳ بد کمتر ازین کن ای بت سیمین تن کایزد به بدت باز دهد پاداشن یکباره مکن همه بدیها با من لختی بنه ای دوست برای دشمن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۴ ای شاه چو لاله دارد از تو دشمن دل تیره و چاک دامن و خاک وطن چون چرخ چراست خصمت ای گرد افگن نالنده و گردان و رسن در گردن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۵ بی تیر غمت پشت کمان دارم من دادم به تو دل ترا چو جان دارم من پیش تو اگر چه بر زمین دارم پای دستی ز غمت بر آسمان دارم من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۶ غمهای تو در میان جان دارم من شادی ز غم تو یک جهان دارم من از غایت غیرتت چنان دارم من کز خویشتنت نیز نهان دارم من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۷ بختی نه که با دوست درآمیزم من عقلی نه که از عشق بپرهیزم من دستی نه که با قضا درآویزم من پایی نه که از میانه بگریزم من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۸ ای بی سببی همیشه آزرده من و آزردن تو ز طبع تو پرده من بر چرخ زند بخت سراپرده من گر عفو کنی گناه ناکرده من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۹ چون آمد شد بریدم از کوی تو من دانم نرهم ز گفت بد گوی تو من بر خیره چر آنگ ه کنم سوی تو من بر عشق تو عاشقم نه بر روی تو من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۰ از عشوه چرخ در امانم ز تو من و آزاد ز بند این و آنم ز تو من هر چند ز غم جامه درانم ز تو من والله که نمانم ار بمانم ز تو من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۱ دلها همه آب گشت و جانها همه خون تا چیست حقیقت از پس پرده و چون ای بر علمت خرد رد و گردون دون از تو دو جهان پر و تو از هر دو برون سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۲ در جنب گرانی تو ای نوشتکین حقا که کم از نیست بود وزن زمین وین از همه طرفه تر که در چشم یقین تو هیچ نه و از تو گرانی چندین سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۳ بهرام دواند هر دو جوینده کین آن قوت ملک آمد و این قوت دین هر روز کند اسب سعادت را زین بهرام فلک ز بهر بهرام زمین

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۴ پار ارچه نمی کرد چو کفرم تمکین امسال عزیز کرد ما را چون دین در پرورش عاشقی ای قبله چین هم قهر چنان باید و هم لطف چنین سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۵ آب ارچه نمی رود به جویم با تو جز در ره مردمی نپویم با تو گویی که چه کرده ام نگویی با من آن چیست نکرده ای چگویم با تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۶ ای طالع سعد روح فرخنده به تو وی صورت بخت عقل نازنده به تو ای آب حیات شرع پاینده به تو ما زنده به دین و دین ما زنده به تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۷ ای قامت سرو گشته کوتاه به تو در شب مرو ای شده خجل ماه به تو گر رنج رسد مباد ناگاه به تو آن رنج رسد به من پس آنگاه به تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۸ آنی که عدو چو برگ بیدست از تو در حسن زمانه را نویدست از تو مه را به ضیا هنوز امیدست از تو این رسم سیه گری سپیدست از تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۹ بی آنکه به کس رسید پیوند از تو آوازه به شهر در پراکند از تو کس بر دل تو نیست خداوند از تو ای فتنه روزگار تا چند از تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۰ جز گرد دلم گشت نداند غم تو در بلعجبی هم به تو ماند غم تو هر چند بر آتشم نشاند غم تو غمناک شوم گرم نماند غم تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۱ ای مفلس ما ز مجلس خرم تو دل مرد رهی را که برآمد دم تو شد بر دو کمان سنایی پر غم تو یا ماتم دل دارد یا ماتم تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۲ ای بی تو دلیل اشهب و ادهم تو اقبال فرو شد که برآمد دم تو دیوانه شدست عقل در ماتم تو جان چیست که خون نگرید اندر غم تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۳ چون موی شدم ز رشک پیراهن تو وز رشک گریبان تو و دامن تو کاین بوسه همی دهد قدمهای ترا وآنرا شب و روز دست در گردن تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۴ دل سوخته شد در تف اندیشه تو بفکند سپر در صف اندیشه تو دل خود چه کند سنگ خاره و آهن سرد چون موم شود در کف اندیشه تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۵ ای زلف و رخ تو مایه پیشه تو وی مطلع مه کناره ریشه تو وی کشته هزار شیر در بیشه تو تو بی خبر و جهان در اندیشه تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۶ ای همت صد هزار کس در پی تو وی رنگ گل و بوی گلاب از خوی تو ای تعبیه جان عاشقان در پی تو ای من سر خویش کشته ام در پی تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۷ دل کیست که گوهری فشاند بی تو یا تن که بود که ملک راند بی تو حقا که خرد راه نداند بی تو جان زهره ندارد که بماند بی تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۸ چون آتش تیز بی قرارم بی تو چون خاک ز خود خبر ندارم بی تو بر آب همی قدم گذارم بی تو از باد بپرس تا چه دارم بی تو

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۴ پار ارچه نمی کرد چو کفرم تمکین امسال عزیز کرد ما را چون دین در پرورش عاشقی ای قبله چین هم قهر چنان باید و هم لطف چنین سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۵ آب ارچه نمی رود به جویم با تو جز در ره مردمی نپویم با تو گویی که چه کرده ام نگویی با من آن چیست نکرده ای چگویم با تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۶ ای طالع سعد روح فرخنده به تو وی صورت بخت عقل نازنده به تو ای آب حیات شرع پاینده به تو ما زنده به دین و دین ما زنده به تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۷ ای قامت سرو گشته کوتاه به تو در شب مرو ای شده خجل ماه به تو گر رنج رسد مباد ناگاه به تو آن رنج رسد به من پس آنگاه به تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۸ آنی که عدو چو برگ بیدست از تو در حسن زمانه را نویدست از تو مه را به ضیا هنوز امیدست از تو این رسم سیه گری سپیدست از تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۹ بی آنکه به کس رسید پیوند از تو آوازه به شهر در پراکند از تو کس بر دل تو نیست خداوند از تو ای فتنه روزگار تا چند از تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۰ جز گرد دلم گشت نداند غم تو در بلعجبی هم به تو ماند غم تو هر چند بر آتشم نشاند غم تو غمناک شوم گرم نماند غم تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۱ ای مفلس ما ز مجلس خرم تو دل مرد رهی را که برآمد دم تو شد بر دو کمان سنایی پر غم تو یا ماتم دل دارد یا ماتم تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۲ ای بی تو دلیل اشهب و ادهم تو اقبال فرو شد که برآمد دم تو دیوانه شدست عقل در ماتم تو جان چیست که خون نگرید اندر غم تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۳ چون موی شدم ز رشک پیراهن تو وز رشک گریبان تو و دامن تو کاین بوسه همی دهد قدمهای ترا وآنرا شب و روز دست در گردن تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۴ دل سوخته شد در تف اندیشه تو بفکند سپر در صف اندیشه تو دل خود چه کند سنگ خاره و آهن سرد چون موم شود در کف اندیشه تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۵ ای زلف و رخ تو مایه پیشه تو وی مطلع مه کناره ریشه تو وی کشته هزار شیر در بیشه تو تو بی خبر و جهان در اندیشه تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۶ ای همت صد هزار کس در پی تو وی رنگ گل و بوی گلاب از خوی تو ای تعبیه جان عاشقان در پی تو ای من سر خویش کشته ام در پی تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۷ دل کیست که گوهری فشاند بی تو یا تن که بود که ملک راند بی تو حقا که خرد راه نداند بی تو جان زهره ندارد که بماند بی تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۸ چون آتش تیز بی قرارم بی تو چون خاک ز خود خبر ندارم بی تو بر آب همی قدم گذارم بی تو از باد بپرس تا چه دارم بی تو

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۹ ای عقل اگر چند شریفی دون شو وی دل زدگی به گرد و خون در خون شو در پرده آن نگار دیگرگون شو با دیده درآی و بی زبان بیرون شو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۰ اندر ره عشق دلبران صادق کو عذر است همه زاویه ها وامق کو یک شهر همه طبیب شد حاذق کو گیتی همه نطقست یکی ناطق کو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۱ باز آن پسر چه زنخ خوش زن کو آن کودک زن فریب مردافکن کو گیرم دل مرده ریگم او برد و برفت آن صبر که بازماند آن از من کو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۲ ای معتبران شهر والیتان کو تابنده خدای در حوالیتان کو وی قوم جمال صدر عالیتان کو زیبای زمانه بلمعالیتان کو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۳ گفتی گله کرده ای ز من با که و مه بهتان چنین بر من بیچاره منه از تو به کسی گله نکردم بالله گفتم که اگر نکوترم داری به سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۴ ما ذات نهاده بر صفاتیم همه موصوف صفت سخره ذاتیم همه تا در صفتیم در مماتیم همه چون رفت صفت عین حیاتیم همه سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۵ گر بدگویی ترا بدی گفت ای ماه هرگز نشود بر تو دل بنده تباه از گفته بدگوی ز ما عذر مخواه کایینه سیه نگردد از روی سیاه سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۶ از بهر یکی بوس به دو ماه ای ماه داری سه چهار پنج ماهم گمراه ای شش جهت و هفت فلک را به تو راه از هشت بهشت آمده ای در نه ماه سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۷ با من ز دریچه ای مشبک دلخواه از لطف سخن گفت و من استاده به راه گفتی که ز نور روی آن بت ناگاه صد کوکب سیاره بزاد از یک ماه سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۸ زین عالم بی وفا بپردازی به خود را ز برای حرص نگدازی به عالم چو به دست ابلهان دادستند با روی زمانه همچنان سازی به سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۹ گر تو به صلاح خویش کم نازی به با حالت نقد وقت در سازی به در صومعه سر ز زهد نفرازی به بتخانه اگر ز بت بپردازی به سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۰ جز یاد تو دل بهر چه بستم توبه بی ذکر تو هر جای نشستم توبه در حضرت تو توبه شکستم صدبار زین توبه که صد بار شکستم توبه سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۱ با من دو هزار عشوه بفروخته ای تا این دل من بدین صفت سوخته ای تو جامه دلبری کنون دوخته ای این چندین عشوه از که آموخته ای سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۲ در جامه و فوطه سخت خرم شده ای کاشوب جهان و شور عالم شده ای در خواب ندانم که چه دیدستی دوش کامروز چو نقش فوطه در هم شده ای سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۳ ای آنکه تو رحمت خدایی شده ای در چشم بجای روشنایی شده ای از رندی سوی پارسایی شده ای اندر خور صحبت سنایی شده ای

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۹ ای عقل اگر چند شریفی دون شو وی دل زدگی به گرد و خون در خون شو در پرده آن نگار دیگرگون شو با دیده درآی و بی زبان بیرون شو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۰ اندر ره عشق دلبران صادق کو عذر است همه زاویه ها وامق کو یک شهر همه طبیب شد حاذق کو گیتی همه نطقست یکی ناطق کو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۱ باز آن پسر چه زنخ خوش زن کو آن کودک زن فریب مردافکن کو گیرم دل مرده ریگم او برد و برفت آن صبر که بازماند آن از من کو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۲ ای معتبران شهر والیتان کو تابنده خدای در حوالیتان کو وی قوم جمال صدر عالیتان کو زیبای زمانه بلمعالیتان کو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۳ گفتی گله کرده ای ز من با که و مه بهتان چنین بر من بیچاره منه از تو به کسی گله نکردم بالله گفتم که اگر نکوترم داری به سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۴ ما ذات نهاده بر صفاتیم همه موصوف صفت سخره ذاتیم همه تا در صفتیم در مماتیم همه چون رفت صفت عین حیاتیم همه سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۵ گر بدگویی ترا بدی گفت ای ماه هرگز نشود بر تو دل بنده تباه از گفته بدگوی ز ما عذر مخواه کایینه سیه نگردد از روی سیاه سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۶ از بهر یکی بوس به دو ماه ای ماه داری سه چهار پنج ماهم گمراه ای شش جهت و هفت فلک را به تو راه از هشت بهشت آمده ای در نه ماه سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۷ با من ز دریچه ای مشبک دلخواه از لطف سخن گفت و من استاده به راه گفتی که ز نور روی آن بت ناگاه صد کوکب سیاره بزاد از یک ماه سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۸ زین عالم بی وفا بپردازی به خود را ز برای حرص نگدازی به عالم چو به دست ابلهان دادستند با روی زمانه همچنان سازی به سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۹ گر تو به صلاح خویش کم نازی به با حالت نقد وقت در سازی به در صومعه سر ز زهد نفرازی به بتخانه اگر ز بت بپردازی به سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۰ جز یاد تو دل بهر چه بستم توبه بی ذکر تو هر جای نشستم توبه در حضرت تو توبه شکستم صدبار زین توبه که صد بار شکستم توبه سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۱ با من دو هزار عشوه بفروخته ای تا این دل من بدین صفت سوخته ای تو جامه دلبری کنون دوخته ای این چندین عشوه از که آموخته ای سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۲ در جامه و فوطه سخت خرم شده ای کاشوب جهان و شور عالم شده ای در خواب ندانم که چه دیدستی دوش کامروز چو نقش فوطه در هم شده ای سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۳ ای آنکه تو رحمت خدایی شده ای در چشم بجای روشنایی شده ای از رندی سوی پارسایی شده ای اندر خور صحبت سنایی شده ای

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۴ تا نقطه خال مشک بر رخ زده ای عشق همه نیکوان تو شهرخ زده ای طغرای شهنشاه جهان منسوخ ست تا خط نکو بر رخ فرخ زده ای سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۵ هر چند به دلبری کنون آمده ای در بردن دل تو ذوفنون آمده ای آلوده همه جامه به خون آمده ای گویی که ز چشم من برون آمده ای سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۶ در حسن چو عشق نادرست آمده ای در وعده چو عهد خویش سست آمده ای در دلبری ار چند نخست آمده ای رو هیچ مگو که سخت چست آمده ای سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۷ خشنودی تو بجویم ای مولایی چون باد بزان شوم ز ناپروایی چون شمع اگر سرم ز تن بربایی همچون قلم آن کنم که تو فرمایی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۸ چون نار اگرم فروختن فرمایی چون باد بزان شوم ز ناپروایی زیر قدم خود ار چو خاکم سایی چون آب روانه گردم از مولایی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۹ گفتم که ببرم از تو ای بینایی گفتی که بمیر تا دلت بربایی گفتار ترا به آزمایش کردم می بشکیبم کنون چه میفرمایی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۰ ای سوسن آزاد ز بس رعنایی چون لاله ز خنده هیچ می ناسایی پشتم چو بنفشه گشت ای بینایی زیرا که چو گل زود روی دیر آیی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۱ تا تو ز درون وفای او می جویی وانگه ز برون جفای او میجویی زان کی برهی که نیک و بد با اویی از پنبه همی کشتن آتش جویی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۲ غم کی خورد آنکه شادمانیش تویی یا کی مرد آنکه زندگانیش تویی در نسیه آن جهان کجا بندد دل آنرا که به نقد این جهانیش تویی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۳ بیزار شو از خود که زیان تو تویی کم شو ز ستاره کاسمان تو تویی پیدا دگران راست نهان تو تویی خوش باش که در جمله جهان تو تویی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۴ مردی که برای دین سوارست تویی شخصی که جمال روزگارست تویی چرخی که به ذات کامگارست تویی شمسی که زنجم یادگارست تویی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۵ چون حمله دهی نیک سوارا که تویی چون بوسه دهی ظریف یارا که تویی در صلح شکر بوسه شکارا که تویی در جنگ قوی ستیزه گارا که تویی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۶ خود ماه بود چنین منور که تویی یا مهر بود چنین سمنبر که تویی گفتی که برو نکوتری گیر از من الله الله ازین نکوتر که تویی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۷ روشن تر از آفتاب و ماهی گویی پدرام تر از مسند و گاهی گویی آراسته از لطف الاهی گویی تا خود به کجا رسید خواهی گویی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۸ جایی که نمودی آن رخ روح افزای بنمای دلی را که نبردی از جای ز آنروز بیندیش که بی علت و دای خصمی دل بندگان کند بر تو خدای سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۹ با خصم تو از پی تو ای دهر آرای مهرافزایم گرچه بود کین افزای ور تیغ دورویه کرد از سر تا پای خود را چو کمر در دل او سازم جای

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۴ تا نقطه خال مشک بر رخ زده ای عشق همه نیکوان تو شهرخ زده ای طغرای شهنشاه جهان منسوخ ست تا خط نکو بر رخ فرخ زده ای سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۵ هر چند به دلبری کنون آمده ای در بردن دل تو ذوفنون آمده ای آلوده همه جامه به خون آمده ای گویی که ز چشم من برون آمده ای سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۶ در حسن چو عشق نادرست آمده ای در وعده چو عهد خویش سست آمده ای در دلبری ار چند نخست آمده ای رو هیچ مگو که سخت چست آمده ای سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۷ خشنودی تو بجویم ای مولایی چون باد بزان شوم ز ناپروایی چون شمع اگر سرم ز تن بربایی همچون قلم آن کنم که تو فرمایی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۸ چون نار اگرم فروختن فرمایی چون باد بزان شوم ز ناپروایی زیر قدم خود ار چو خاکم سایی چون آب روانه گردم از مولایی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۹ گفتم که ببرم از تو ای بینایی گفتی که بمیر تا دلت بربایی گفتار ترا به آزمایش کردم می بشکیبم کنون چه میفرمایی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۰ ای سوسن آزاد ز بس رعنایی چون لاله ز خنده هیچ می ناسایی پشتم چو بنفشه گشت ای بینایی زیرا که چو گل زود روی دیر آیی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۱ تا تو ز درون وفای او می جویی وانگه ز برون جفای او میجویی زان کی برهی که نیک و بد با اویی از پنبه همی کشتن آتش جویی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۲ غم کی خورد آنکه شادمانیش تویی یا کی مرد آنکه زندگانیش تویی در نسیه آن جهان کجا بندد دل آنرا که به نقد این جهانیش تویی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۳ بیزار شو از خود که زیان تو تویی کم شو ز ستاره کاسمان تو تویی پیدا دگران راست نهان تو تویی خوش باش که در جمله جهان تو تویی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۴ مردی که برای دین سوارست تویی شخصی که جمال روزگارست تویی چرخی که به ذات کامگارست تویی شمسی که زنجم یادگارست تویی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۵ چون حمله دهی نیک سوارا که تویی چون بوسه دهی ظریف یارا که تویی در صلح شکر بوسه شکارا که تویی در جنگ قوی ستیزه گارا که تویی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۶ خود ماه بود چنین منور که تویی یا مهر بود چنین سمنبر که تویی گفتی که برو نکوتری گیر از من الله الله ازین نکوتر که تویی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۷ روشن تر از آفتاب و ماهی گویی پدرام تر از مسند و گاهی گویی آراسته از لطف الاهی گویی تا خود به کجا رسید خواهی گویی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۸ جایی که نمودی آن رخ روح افزای بنمای دلی را که نبردی از جای ز آنروز بیندیش که بی علت و دای خصمی دل بندگان کند بر تو خدای سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۹ با خصم تو از پی تو ای دهر آرای مهرافزایم گرچه بود کین افزای ور تیغ دورویه کرد از سر تا پای خود را چو کمر در دل او سازم جای

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۰ در عشق تو ای شکر لب روح افزای نالان چو کمانچه ام خروشان چون نای تا چون بر بط بسازیم بر بر جای چون چنگ ستاده ام به خدمت بر پای سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۱ خود را چو عطا دهی فراوان مستای وز منع کسی نیز مرو نیک از جای در منع و عطا ترا نه دستست و نه پای بندنده خدایست و گشاینده خدای سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۲ در پیش خودم همی کنی آنجابی پس در عقبم همی زنی پرتابی جاوید شبی بیاید و مهتابی تا با تو غم تو گویم از هر بابی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۳ شب را سلب روز فروزان کردی تا حسن بر اهل عشق تاوان کردی چون قصد به خون صد مسلمان کردی دست و دل و زلف هر سه یکسان کردی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۴ صد چشمه ز چشم من براندی و شدی بر آتش فرقتم نشاندی و شدی چون باد جهنده آمدی تنگ برم خاکم به دو دیده برفشاندی و شدی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۵ ای رفته و دل برده چنین نپسندی من می گریم ز درد و تو می خندی نشگفت که ببریدی و دل برکندی تو هندویی و برنده باشد هندی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۶ ای دل منیوش از آن صنم دلداری بیهوده مفرسای تن اندر خواری کان ماه ستمگاره ز درد و غم تو فارغ تر از آنست که می پنداری سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۷ در هر خم زلف مشکبیزی داری در هر سر غمزه رستخیزی داری رو گرچه ز عاشقان گریزی داری روزی داری از آنکه ریزی داری سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۸ زان چشم چو نرگس که به من در نگری چون نرگس تیر ماه خوابم ببری نرگس چشمی چو نرگس ای رشک پری هر چند شکفته تر شوی شوخ تری سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۹ گیرم که غم هجر وصالم نخوری نه نیز به چشم رحم در من نگری این مایه توانی که بر دشمن و دوست آبم نبری و پوستینم ندری سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۰ از نکته فاضلان به اندام تری وز سیرت زاهدان نکونام تری از رود و سرود و می غم انجام تری من سوختم و تو هر زمان خام تری سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۱ گفتی که چو راه آشنایی گیری اندر دل و جان من روایی گیری کی دانستم که بی وفایی گیری در خشم شوی کم سنایی گیری سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۲ باشد همه را چو بر ستاره سحری دل بر تو نهادن ای بت از بی خبری زیرا که چو صبح صادق ای رشک پری هم پرده دریده ای و هم پرده دری سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۳ راهی که به اندیشه دل می سپری خواهی که به هر دو عالم اندر نگری در سرت همیشه سیرت گردون دار کانجا که همی ترسی ازو می گذری سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۴ هست از دم من همیشه چرخ اندر دی وز شرم جمالت آفتاب اندر خوی هر روز چو مه به منزلی داری پی آخر چو ستاره شوخ چشمی تا کی

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۰ در عشق تو ای شکر لب روح افزای نالان چو کمانچه ام خروشان چون نای تا چون بر بط بسازیم بر بر جای چون چنگ ستاده ام به خدمت بر پای سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۱ خود را چو عطا دهی فراوان مستای وز منع کسی نیز مرو نیک از جای در منع و عطا ترا نه دستست و نه پای بندنده خدایست و گشاینده خدای سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۲ در پیش خودم همی کنی آنجابی پس در عقبم همی زنی پرتابی جاوید شبی بیاید و مهتابی تا با تو غم تو گویم از هر بابی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۳ شب را سلب روز فروزان کردی تا حسن بر اهل عشق تاوان کردی چون قصد به خون صد مسلمان کردی دست و دل و زلف هر سه یکسان کردی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۴ صد چشمه ز چشم من براندی و شدی بر آتش فرقتم نشاندی و شدی چون باد جهنده آمدی تنگ برم خاکم به دو دیده برفشاندی و شدی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۵ ای رفته و دل برده چنین نپسندی من می گریم ز درد و تو می خندی نشگفت که ببریدی و دل برکندی تو هندویی و برنده باشد هندی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۶ ای دل منیوش از آن صنم دلداری بیهوده مفرسای تن اندر خواری کان ماه ستمگاره ز درد و غم تو فارغ تر از آنست که می پنداری سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۷ در هر خم زلف مشکبیزی داری در هر سر غمزه رستخیزی داری رو گرچه ز عاشقان گریزی داری روزی داری از آنکه ریزی داری سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۸ زان چشم چو نرگس که به من در نگری چون نرگس تیر ماه خوابم ببری نرگس چشمی چو نرگس ای رشک پری هر چند شکفته تر شوی شوخ تری سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۹ گیرم که غم هجر وصالم نخوری نه نیز به چشم رحم در من نگری این مایه توانی که بر دشمن و دوست آبم نبری و پوستینم ندری سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۰ از نکته فاضلان به اندام تری وز سیرت زاهدان نکونام تری از رود و سرود و می غم انجام تری من سوختم و تو هر زمان خام تری سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۱ گفتی که چو راه آشنایی گیری اندر دل و جان من روایی گیری کی دانستم که بی وفایی گیری در خشم شوی کم سنایی گیری سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۲ باشد همه را چو بر ستاره سحری دل بر تو نهادن ای بت از بی خبری زیرا که چو صبح صادق ای رشک پری هم پرده دریده ای و هم پرده دری سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۳ راهی که به اندیشه دل می سپری خواهی که به هر دو عالم اندر نگری در سرت همیشه سیرت گردون دار کانجا که همی ترسی ازو می گذری سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۴ هست از دم من همیشه چرخ اندر دی وز شرم جمالت آفتاب اندر خوی هر روز چو مه به منزلی داری پی آخر چو ستاره شوخ چشمی تا کی

%0
10 Bölüm