Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۰ گر کار به جز مستی اسکندر می من ور معجزه شعرستی پیغمبر می من با این همه گر عشق یکی ماه نبودی اندر دو جهان شاه بلند اخترمی من ماهی و چه ماهی که ز هجرانش برین حال گر من به غمش نگرومی کافرمی من گر بنده خوی بد خود نیستی آن ماه حقا که به فردوس همش چاکرمی من گر نیستی آن رنج که او ریش درآورد وی گه که درین وقت چه گوید درمی من بودیش سر عشق من و برگ مراعات گر چون دگران فاسق در کون برمی من گر تیر به رویی زندم از سر شنگی از شادی تیرش به هوا بر پرمی من گادیم بر آن گونه که از جهل و رعونت از گردن خود بفگنمی گر سرمی من هر روز دل آید که مگر نیک شود یار گر خر نیمی عشوه او کی خرمی من گر بلفرج مول خبر یابدی از من زین روی برین طایقه سر دفترمی من پس در غم آن کس که ز گل خار نداند عمر از چه کنم یاد که رشک خورمی من سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۱ ای دوست ره جفا رها کن تقصیر گذشته را قضا کن بر درگه وصل خویش ما را با حاجب بارت آشنا کن در صورت عشق ما نگارا بدخویی را ز خود جدا کن آخر روزی برای ما زی آخر کاری برای ما کن ماها تو نگار خوش لقایی با ما دل خویش خوش لقا کن من دل کردم ز عشق یکتا تو رشته دوستی دو تا کن اکنون که تو تشنه بلایی راضی شده ام هلا بلا کن ورنه تو که سغبه جفایی تن در دادم برو جفا کن در جمله همیشه با سنایی کاری که کنی تو بی ریا کن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۲ ایا معمار دین اول دل و دین را عمارت کن پس آنگه خیز و رندان را سحرگاهی زیارت کن خرابات ای خراباتی به عین عقل چون دیدی نهان از گوشه ای ما را به عین سر اشارت کن بکش خط بر همه عالم ز بهر رند میخانه زیارت رند حضرت را برو مسح و طهارت کن جهان کفر و ایمان را ز سوز عشق بر هم زن عیار نیک بر کف گیر و یک ساعت عبارت کن به سیم و زر خراباتی همی با تو فرو ناید تو با رند خراباتی به جان و دل تجارت کن حرارت های نفسانی بسوزد دینت را روزی اگر در راه دین مردی علاج این حرارت کن ز دعوی گر کله داری سنایی را کلاهی نه ز معنی گر زیان بینی عبارت را کفارت کن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۳ این که فرمودت که رو با عاشقان بیداد کن دوستانرا رنجه دار و دشمنان را شاد کن حسن را بنیاد افگندی چنان محکم که هست جز و یبقی وجه ربک نقش را بنیاد کن ملک حسنت چون نخواهد ماند با تو جاودان چند ازین بیداد خواهد بود لختی داد کن ای عمل تقدیر کرده بر تو دوران فلک ساعتی از عزل معزولان عالم یاد کن پیش ما گشت زمانه خرمن غم توده کرد خرمن غمهای ما را بر بر آتش باد کن از برای این جهان و آن جهان ای دلربای دست آن داری به خرما را ز هجر آزاد کن

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۰ گر کار به جز مستی اسکندر می من ور معجزه شعرستی پیغمبر می من با این همه گر عشق یکی ماه نبودی اندر دو جهان شاه بلند اخترمی من ماهی و چه ماهی که ز هجرانش برین حال گر من به غمش نگرومی کافرمی من گر بنده خوی بد خود نیستی آن ماه حقا که به فردوس همش چاکرمی من گر نیستی آن رنج که او ریش درآورد وی گه که درین وقت چه گوید درمی من بودیش سر عشق من و برگ مراعات گر چون دگران فاسق در کون برمی من گر تیر به رویی زندم از سر شنگی از شادی تیرش به هوا بر پرمی من گادیم بر آن گونه که از جهل و رعونت از گردن خود بفگنمی گر سرمی من هر روز دل آید که مگر نیک شود یار گر خر نیمی عشوه او کی خرمی من گر بلفرج مول خبر یابدی از من زین روی برین طایقه سر دفترمی من پس در غم آن کس که ز گل خار نداند عمر از چه کنم یاد که رشک خورمی من سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۱ ای دوست ره جفا رها کن تقصیر گذشته را قضا کن بر درگه وصل خویش ما را با حاجب بارت آشنا کن در صورت عشق ما نگارا بدخویی را ز خود جدا کن آخر روزی برای ما زی آخر کاری برای ما کن ماها تو نگار خوش لقایی با ما دل خویش خوش لقا کن من دل کردم ز عشق یکتا تو رشته دوستی دو تا کن اکنون که تو تشنه بلایی راضی شده ام هلا بلا کن ورنه تو که سغبه جفایی تن در دادم برو جفا کن در جمله همیشه با سنایی کاری که کنی تو بی ریا کن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۲ ایا معمار دین اول دل و دین را عمارت کن پس آنگه خیز و رندان را سحرگاهی زیارت کن خرابات ای خراباتی به عین عقل چون دیدی نهان از گوشه ای ما را به عین سر اشارت کن بکش خط بر همه عالم ز بهر رند میخانه زیارت رند حضرت را برو مسح و طهارت کن جهان کفر و ایمان را ز سوز عشق بر هم زن عیار نیک بر کف گیر و یک ساعت عبارت کن به سیم و زر خراباتی همی با تو فرو ناید تو با رند خراباتی به جان و دل تجارت کن حرارت های نفسانی بسوزد دینت را روزی اگر در راه دین مردی علاج این حرارت کن ز دعوی گر کله داری سنایی را کلاهی نه ز معنی گر زیان بینی عبارت را کفارت کن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۳ این که فرمودت که رو با عاشقان بیداد کن دوستانرا رنجه دار و دشمنان را شاد کن حسن را بنیاد افگندی چنان محکم که هست جز و یبقی وجه ربک نقش را بنیاد کن ملک حسنت چون نخواهد ماند با تو جاودان چند ازین بیداد خواهد بود لختی داد کن ای عمل تقدیر کرده بر تو دوران فلک ساعتی از عزل معزولان عالم یاد کن پیش ما گشت زمانه خرمن غم توده کرد خرمن غمهای ما را بر بر آتش باد کن از برای این جهان و آن جهان ای دلربای دست آن داری به خرما را ز هجر آزاد کن

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۴ ای باد به کوی او گذر کن معشوق مرا ز من خبر کن با دلبر من بگو که جانا در عاشق خود یکی نظر کن چوبی که ز هجر تو بود خشک از آب وصال خویش تر کن صد دفتر هجر حفظ کردی یک صفحه ز وصل هم ز بر کن ور نیک نمی کنی به جایم با من صنما تو سر به سر کن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۵ غلاما خیز و ساقی را خبر کن که جیش شب گذشت و باده در کن چو مستان خفته انداز باده شام صبوحی لعلشان صبح و سحر کن به باغ صبح در هنگام نوروز صبایی کرد و بر گلبن نظر کن جهان فردوس وش کن از نسیمی ز بوی گل به باغ اندر اثر کن ز بهر آبروی عاشقان را خرد را در جهان عشق خر کن صفا را خاوری سازش ز رفعت نشانرا در کسوفش باختر کن برآی از خاور طاعات عارف پس اندر اختر همت نظر کن چو گردون زینت از زنجیر زر ساز چو جوزا همت از تیغ کمر کن از آن آغاز آغاز دگر گیر وز آن انجام انجام دگر کن چو عشقش بلبلست از باغ جانت روان و عقل را شاخ شجر کن اگر خواهی که بر آتش نسوزی چو ابراهیم قربان از پسر کن ورت باید که سنگ کعبه سازی چو اسماعیل فرمان پدر کن برآمد سایه از دیوار عمرت سبک چون آفتاب آهنگ در کن برو تا درگه دیر و خرابات حریفی گرد و با مستان خطر کن چو بند و دام دیدی زود آنگه دف و دفتر بگیر از می حذر کن اگر اعقاب حسنت ره بگیرد سبک دفتر سلاح و دف سپر کن وگر خواهی که پران گردی از روی ز جان همچون سنایی شاهپر کن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۶ غریب و عاشقم بر من نظر کن به نزد عاشقان یک شب گذر کن ببین آن روی زرد و چشم گریان ز بد عهدی دل خود را خبر کن ترا رخصت که داد ای مهر پرور که جان عاشقان زیر و زبر کن نه بس کاریست کشتن عاشقان را برو فرمان بر و کار دگر کن سنایی رفت و با خود برد هجران تو نامش عاشق خسته جگر کن ولیکن چون سحرگاهان بنالد ز آه او سحرگاهان حذر کن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۷ بند ترکش یک زمان ای ترک زیبا باز کن با رهی یک دم بساز و خرمی را ساز کن جامه جنگ از سر خود برکش و خوش طبع باش خانه لهو و طرب را یک زمان در باز کن چند گه در رزم شه پرواز کردی گرد خصم گرد جام می کنون در بزم ما پرواز کن یک زمان با عشق خود می خور و دلشاد زی ترکی و مستی مکن چندان که خواهی ناز کن ناز ترکان خوش بود چندان که در مستی شود چون شوی مست و خراب آنگاه ناز آغاز کن ناز و مستی دلبران بر عاشقان زیبا بود ناز را با مستی اندر دلبری دمساز کن گر شکار خویش خواهی کرد جمله خلق را زلف را گه چون کمند و گه چو چنگ باز کن مهر تو گردنکشان را صید تو کرد آنگهی پادشه امروز گشتی در جهان آواز کن

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۴ ای باد به کوی او گذر کن معشوق مرا ز من خبر کن با دلبر من بگو که جانا در عاشق خود یکی نظر کن چوبی که ز هجر تو بود خشک از آب وصال خویش تر کن صد دفتر هجر حفظ کردی یک صفحه ز وصل هم ز بر کن ور نیک نمی کنی به جایم با من صنما تو سر به سر کن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۵ غلاما خیز و ساقی را خبر کن که جیش شب گذشت و باده در کن چو مستان خفته انداز باده شام صبوحی لعلشان صبح و سحر کن به باغ صبح در هنگام نوروز صبایی کرد و بر گلبن نظر کن جهان فردوس وش کن از نسیمی ز بوی گل به باغ اندر اثر کن ز بهر آبروی عاشقان را خرد را در جهان عشق خر کن صفا را خاوری سازش ز رفعت نشانرا در کسوفش باختر کن برآی از خاور طاعات عارف پس اندر اختر همت نظر کن چو گردون زینت از زنجیر زر ساز چو جوزا همت از تیغ کمر کن از آن آغاز آغاز دگر گیر وز آن انجام انجام دگر کن چو عشقش بلبلست از باغ جانت روان و عقل را شاخ شجر کن اگر خواهی که بر آتش نسوزی چو ابراهیم قربان از پسر کن ورت باید که سنگ کعبه سازی چو اسماعیل فرمان پدر کن برآمد سایه از دیوار عمرت سبک چون آفتاب آهنگ در کن برو تا درگه دیر و خرابات حریفی گرد و با مستان خطر کن چو بند و دام دیدی زود آنگه دف و دفتر بگیر از می حذر کن اگر اعقاب حسنت ره بگیرد سبک دفتر سلاح و دف سپر کن وگر خواهی که پران گردی از روی ز جان همچون سنایی شاهپر کن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۶ غریب و عاشقم بر من نظر کن به نزد عاشقان یک شب گذر کن ببین آن روی زرد و چشم گریان ز بد عهدی دل خود را خبر کن ترا رخصت که داد ای مهر پرور که جان عاشقان زیر و زبر کن نه بس کاریست کشتن عاشقان را برو فرمان بر و کار دگر کن سنایی رفت و با خود برد هجران تو نامش عاشق خسته جگر کن ولیکن چون سحرگاهان بنالد ز آه او سحرگاهان حذر کن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۷ بند ترکش یک زمان ای ترک زیبا باز کن با رهی یک دم بساز و خرمی را ساز کن جامه جنگ از سر خود برکش و خوش طبع باش خانه لهو و طرب را یک زمان در باز کن چند گه در رزم شه پرواز کردی گرد خصم گرد جام می کنون در بزم ما پرواز کن یک زمان با عشق خود می خور و دلشاد زی ترکی و مستی مکن چندان که خواهی ناز کن ناز ترکان خوش بود چندان که در مستی شود چون شوی مست و خراب آنگاه ناز آغاز کن ناز و مستی دلبران بر عاشقان زیبا بود ناز را با مستی اندر دلبری دمساز کن گر شکار خویش خواهی کرد جمله خلق را زلف را گه چون کمند و گه چو چنگ باز کن مهر تو گردنکشان را صید تو کرد آنگهی پادشه امروز گشتی در جهان آواز کن

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۸ ساقیا برخیز و می در جام کن در خرابات خراب آرام کن آتش ناپاکی اندر چرخ زن خاک تیره بر سر ایام کن صحبت زنار بندان پیشه گیر خدمت جمشید آذرفام کن با مغان اندر سفالی باده خور دست با زردشتیان در جام کن چون ترا گردون گردان رام کرد مرکب ناراستی را رام کن نام رندی بر تن خود کن درست خویشتن را لاابالی نام کن خویشتن را گر همی بایدت کام چون سنایی مفلس خودکام کن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۹ ای شوخ دیده اسب جفا بیش زین مکن ما را چو چشم خویش نژند و حزین مکن ای ماه روی بر سر ما هر زمان ز جور چون دور آسمان دگری به گزین مکن مهری که خود نهاده ای آن مهر بر مدار مهری که خود نموده ای آن مهر کین مکن گه چون خدای حاجت ما ز آستان مساز گه چون خلیفه نایب ما ز آستین مکن در خال و لب نگر سمر عز و دل مگوی در زلف و رخ نگر سخن کفر و دین مکن از زلف تابدار نشان گمان مجوی نوز روی شرم دار حدیث یقین مکن زلفت چو طوق گردن دیو لعین شدست رخ چون چراغ حجره روح الامین مکن ای ما به روح تیر تو با ما سنان مباش ای ما به تن کمان تو با ما کمین مکن خواهی که تا چو حلقه بمانیم بر درت با ما چو حلقه دار لبان چون نگین مکن خواهی که لاله پاش نگردد دو چشم من از روی خویش چشم خسان لاله چین مکن بنشانمان بر آتش و بر تیغ و زینهار با هجر خویشمان نفسی همنشین مکن تو هم میی و هم شکری هان و هان بتا از خود بترس و دیده ما را چو هین مکن ای از کمال و لطف و بزرگی بر آسمان عهد و وفا و خدمت ما در زمین مکن مردی نه کودکی که زنی هر دم از تری خود را چو کودکان و زنان نازنین مکن با تو وفا کنیم و تو با ما جفا کنی با ما همی چو آن نکنی باری این مکن آخر تو را که گفت که در جام بی دلان وقت علاج سرکه کن و انگبین مکن آخر تو را که گفت که با عاشقان خویش نان گندمین بدار و سخن گندمین مکن آنان فسرده اند کشان پوستین کنی ما را ز غم چو سوخته ای پوستین مکن گرچه غریب و بی کس و درویش و عاجزم ما را بپرس گه گهی آخر چنین مکن ای پیش تو سنایی گه یا و گه الف او را به تیغ هجر چو نون و چو سین مکن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۰ جانا دل دشمنان حزین کن با خود شبکی مرا قرین کن تیغ عشرت ز باده برکش اسب شادی به زیر زین کن من خاتم کرده ام دو بازو خود را به میان این نگین کن تا جان من از رخت نسوزد رخ زیر دو زلف خود دفین کن تا عیش عدو چو زهر گردد با ما سخنان چو انگبین کن بی باده مباش و بی رهی هیچ کوری همه دشمنان چنین کن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۱ چشمکان پیش من پر آب مکن دلم از عاشقی کباب مکن ریگ را پیش چشم رود مکن رود را پیش دل سراب مکن به کس از ابتدا رسول مباش رقعه ای آیدت جواب مکن به صبوری توان رسید به دوست به هم اندر مزن شتاب مکن نه خدایی چنین مجیب مباش دعوت خلق مستجاب مکن با سنایی چنین توانی بود ور نه شو خویشتن عذاب مکن

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۸ ساقیا برخیز و می در جام کن در خرابات خراب آرام کن آتش ناپاکی اندر چرخ زن خاک تیره بر سر ایام کن صحبت زنار بندان پیشه گیر خدمت جمشید آذرفام کن با مغان اندر سفالی باده خور دست با زردشتیان در جام کن چون ترا گردون گردان رام کرد مرکب ناراستی را رام کن نام رندی بر تن خود کن درست خویشتن را لاابالی نام کن خویشتن را گر همی بایدت کام چون سنایی مفلس خودکام کن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۹ ای شوخ دیده اسب جفا بیش زین مکن ما را چو چشم خویش نژند و حزین مکن ای ماه روی بر سر ما هر زمان ز جور چون دور آسمان دگری به گزین مکن مهری که خود نهاده ای آن مهر بر مدار مهری که خود نموده ای آن مهر کین مکن گه چون خدای حاجت ما ز آستان مساز گه چون خلیفه نایب ما ز آستین مکن در خال و لب نگر سمر عز و دل مگوی در زلف و رخ نگر سخن کفر و دین مکن از زلف تابدار نشان گمان مجوی نوز روی شرم دار حدیث یقین مکن زلفت چو طوق گردن دیو لعین شدست رخ چون چراغ حجره روح الامین مکن ای ما به روح تیر تو با ما سنان مباش ای ما به تن کمان تو با ما کمین مکن خواهی که تا چو حلقه بمانیم بر درت با ما چو حلقه دار لبان چون نگین مکن خواهی که لاله پاش نگردد دو چشم من از روی خویش چشم خسان لاله چین مکن بنشانمان بر آتش و بر تیغ و زینهار با هجر خویشمان نفسی همنشین مکن تو هم میی و هم شکری هان و هان بتا از خود بترس و دیده ما را چو هین مکن ای از کمال و لطف و بزرگی بر آسمان عهد و وفا و خدمت ما در زمین مکن مردی نه کودکی که زنی هر دم از تری خود را چو کودکان و زنان نازنین مکن با تو وفا کنیم و تو با ما جفا کنی با ما همی چو آن نکنی باری این مکن آخر تو را که گفت که در جام بی دلان وقت علاج سرکه کن و انگبین مکن آخر تو را که گفت که با عاشقان خویش نان گندمین بدار و سخن گندمین مکن آنان فسرده اند کشان پوستین کنی ما را ز غم چو سوخته ای پوستین مکن گرچه غریب و بی کس و درویش و عاجزم ما را بپرس گه گهی آخر چنین مکن ای پیش تو سنایی گه یا و گه الف او را به تیغ هجر چو نون و چو سین مکن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۰ جانا دل دشمنان حزین کن با خود شبکی مرا قرین کن تیغ عشرت ز باده برکش اسب شادی به زیر زین کن من خاتم کرده ام دو بازو خود را به میان این نگین کن تا جان من از رخت نسوزد رخ زیر دو زلف خود دفین کن تا عیش عدو چو زهر گردد با ما سخنان چو انگبین کن بی باده مباش و بی رهی هیچ کوری همه دشمنان چنین کن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۱ چشمکان پیش من پر آب مکن دلم از عاشقی کباب مکن ریگ را پیش چشم رود مکن رود را پیش دل سراب مکن به کس از ابتدا رسول مباش رقعه ای آیدت جواب مکن به صبوری توان رسید به دوست به هم اندر مزن شتاب مکن نه خدایی چنین مجیب مباش دعوت خلق مستجاب مکن با سنایی چنین توانی بود ور نه شو خویشتن عذاب مکن

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۲ مکن آن زلف را چو دال مکن با دل غمگنان جدال مکن پرده راز عاشقان بمدر کار بر کام بدسگال مکن خون حرامست خیره خیره مریز می نبیلست در سفال مکن حال خود عالمی کند حالی فتنه نو میار و حال مکن این چه چیزست و آن همیشه که تو با خجسته همیشه فال مکن با سنایی همه عتاب میار با خراباتیان نکال مکن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۳ ای دل ار مولای عشقی یاد سلطانی مکن در ره آزادگان بسیار ویرانی مکن همره موسی و هارون باش در میدان عشق فرش فرعونی مساز و فعل هامانی مکن بی جمال خوب لاف یوسف مصری مزن بی فراق و درد یاد پیر کنعانی مکن در خراباتی که این گوید که فاسق شو بشو وندران مجلس که آن گوید مسلمانی مکن پیش یاجوج هوا سد سکندروار باش ور جنان جویی غلو اندر جهانبانی مکن آن اشاراتی که از عشقش خبر یابی مکن وان عباراتی که از یادش جدا مانی مکن چون ز مار و مرغ و دیو و دد بمانی باک نیست چون ز نعم العبد وامانی سلیمانی مکن پارسی نیکو ندانی حک آزادی بجو پیش استاد لغت دعوی زبان دانی مکن چون مسلم زمزم و خانی ترا شد زان سپس قصه دریا رها کن مدحت خانی مکن از سنایی حال و کار نیکوان بررس به جد مرد میدان باش تن در می ده ارزانی مکن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۴ جانا اگر چه یار دگر می کنی مکن اسباب عشق زیر و زبر می کنی مکن گویی دگر کنم مگرم کار به شود حقا که کار خویش بتر می کنی مکن منمای روی خویش بهر ناسزا از آنک خود را بگرد شهر سمر می کنی مکن بر گل ز مشک ناب رقم می کشی مکش هر مشک را نقاب قمر می کنی مکن ای سیمتن ز عشق لب چون عقیق خود رخساره مرا تو چو زر می کنی مکن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۵ ای نموده عاشقی بر زلف و چاک پیرهن عاشقی آری ولیکن بر مراد خویشتن تا ترا در دل چو قارون گنجها باشد ز آز چند گویی از اویس و چند گویی از قرن در دیار تو نتابد ز آسمان هرگز سهیل گر همی باید سهیلت قصد کن سوی یمن از مراد خویش برخیز ار مریدی عشق را در یمن ساکن نگردی تا که باشی در ختن آز را گشتن دگر آن آرزو دیدن دگر هر دو با هم کرد نتوان یا وثن شو یا شمن بی جمال یوسف و بی سوز یعقوب از گزاف توتیایی ناید از هر باد و از هر پیرهن باده با فرعون خوری از جام عشق موسوی با علی در بیعت آیی زهر پاشی بر حسن پای این میدان نداری جامه مردان مپوش برگ بی برگی نداری لاف درویشی مزن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۶ صبر کم گشت و عشق روز افزون کیسه بی سیم گشت و دل پرخون می دهد درد می نهد منت یار ما را عجب گرفت زبون صنعتش سال و ماه عشوه و زرق سخنش روز و شب فنون و فسون پشت کوژ و تنم ضعیف شدست پشت چون نون و دل چو نقطه نون عقل با عشق در نمی گنجد زین دل خسته رخت برد برون حالم اینست و حرص و عشقم پیش راست گفتند ک الجنون فنون

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۲ مکن آن زلف را چو دال مکن با دل غمگنان جدال مکن پرده راز عاشقان بمدر کار بر کام بدسگال مکن خون حرامست خیره خیره مریز می نبیلست در سفال مکن حال خود عالمی کند حالی فتنه نو میار و حال مکن این چه چیزست و آن همیشه که تو با خجسته همیشه فال مکن با سنایی همه عتاب میار با خراباتیان نکال مکن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۳ ای دل ار مولای عشقی یاد سلطانی مکن در ره آزادگان بسیار ویرانی مکن همره موسی و هارون باش در میدان عشق فرش فرعونی مساز و فعل هامانی مکن بی جمال خوب لاف یوسف مصری مزن بی فراق و درد یاد پیر کنعانی مکن در خراباتی که این گوید که فاسق شو بشو وندران مجلس که آن گوید مسلمانی مکن پیش یاجوج هوا سد سکندروار باش ور جنان جویی غلو اندر جهانبانی مکن آن اشاراتی که از عشقش خبر یابی مکن وان عباراتی که از یادش جدا مانی مکن چون ز مار و مرغ و دیو و دد بمانی باک نیست چون ز نعم العبد وامانی سلیمانی مکن پارسی نیکو ندانی حک آزادی بجو پیش استاد لغت دعوی زبان دانی مکن چون مسلم زمزم و خانی ترا شد زان سپس قصه دریا رها کن مدحت خانی مکن از سنایی حال و کار نیکوان بررس به جد مرد میدان باش تن در می ده ارزانی مکن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۴ جانا اگر چه یار دگر می کنی مکن اسباب عشق زیر و زبر می کنی مکن گویی دگر کنم مگرم کار به شود حقا که کار خویش بتر می کنی مکن منمای روی خویش بهر ناسزا از آنک خود را بگرد شهر سمر می کنی مکن بر گل ز مشک ناب رقم می کشی مکش هر مشک را نقاب قمر می کنی مکن ای سیمتن ز عشق لب چون عقیق خود رخساره مرا تو چو زر می کنی مکن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۵ ای نموده عاشقی بر زلف و چاک پیرهن عاشقی آری ولیکن بر مراد خویشتن تا ترا در دل چو قارون گنجها باشد ز آز چند گویی از اویس و چند گویی از قرن در دیار تو نتابد ز آسمان هرگز سهیل گر همی باید سهیلت قصد کن سوی یمن از مراد خویش برخیز ار مریدی عشق را در یمن ساکن نگردی تا که باشی در ختن آز را گشتن دگر آن آرزو دیدن دگر هر دو با هم کرد نتوان یا وثن شو یا شمن بی جمال یوسف و بی سوز یعقوب از گزاف توتیایی ناید از هر باد و از هر پیرهن باده با فرعون خوری از جام عشق موسوی با علی در بیعت آیی زهر پاشی بر حسن پای این میدان نداری جامه مردان مپوش برگ بی برگی نداری لاف درویشی مزن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۶ صبر کم گشت و عشق روز افزون کیسه بی سیم گشت و دل پرخون می دهد درد می نهد منت یار ما را عجب گرفت زبون صنعتش سال و ماه عشوه و زرق سخنش روز و شب فنون و فسون پشت کوژ و تنم ضعیف شدست پشت چون نون و دل چو نقطه نون عقل با عشق در نمی گنجد زین دل خسته رخت برد برون حالم اینست و حرص و عشقم پیش راست گفتند ک الجنون فنون

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۷ ای ماه ماهان چند ازین ای شاه شاهان چند ازین پندت سزای بند گشت آخر نگیری پند ازین گشتی تو سلطان از کشی تا کی بود این سرکشی عادت مکن عاشق کشی توبه بکن یکچند ازین با روی خوب و خوی بد از تو کسی کی برخورد این خوی بد در تو رسد بگریز ای دلبند ازین تا کی کنی کبر آوری چون عاقبت را بنگری ترسم پشیمانی خوری ای یار بد پیوند ازین اول که نامت برده ام صد ضربه از غم خورده ام زان صد یکی نشمرده ام آخر شوی خرسند ازین ای هوش و جان بی هشان جان و دل عاشق کشان از جان ما چدهی نشان روزی اگر پرسند ازین از جور تست اندر دعا دست سنایی بر هوا از وی وفا از تو جفا آخر نگویی چند ازین سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۸ ای چون تو ندیده جم آخر چه جمالست این وی چون تو به عالم کم آخر چه کمالست این تو با من و من پویان هر جای ترا جویان ای شمع نکورویان آخر چه وصالست این زان گلبن انسانی هر دم گلی افشانی ای میوه روحانی آخر چه نهالست این در وصف تو عقل و جان چون من شده سرگردان ای وهم ز تو حیران آخر چه جمالست این گفتی که چو من دلبر داری وز من بهتر ای جادوی صورت گر آخر چه خیالست این ای از پی داغ ما آرایش باغ ما ای چشم و چراغ ما آخر چه مثالست این هر روز نپویی تو جز عشق نجویی تو ای ماه نکویی تو آخر چه خصالست این هر روز مرا نرمک بکشی تو به آزرمک ای شوخک بی شرمک آخر چه وبالست این پرسی چو منی دلبر بینی تو به عالم در ای ماه نکو منظر آخر چه سوالست این ما را نه بدین سستی زین بیش همی جستی ای خسته از آن خستی آخر چه ملالست این گفتی همه جا با تو وصلست مرا با تو ای بی خود و با ما تو آخر چه دلالست این گفتی که سنایی خود داریم و ازو به صد ای ناقد نیک و بد آخر چه محالست این سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۹ ای رشک رخ حورا آخر چه جمالست این وی سرو سمن سیما آخر چه کمالست این کوشم به وفای تو کوشی به جفای من کس نی که ترا گوید آخر چه خیالست این نابوده شبی شادان از وصل تو ای جانان در هجر مرا کشتی آخر چه وبالست این شد اصل همه شادی ای دوست وصال تو ای اصل همه شادی آخر چه وصالست این هر گه که مرا بینی گویی که مرا خواهی گر می ندهی عشوه آخر چه سوالست این خواهم که ترا بینم یک بار به هر ماهی تن درندهی با من آخر چه ملالست این هر مرغ که زیرک تر هر مرد که عاقل تر در شد به جوال تو آخر چه جوالست این

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۷ ای ماه ماهان چند ازین ای شاه شاهان چند ازین پندت سزای بند گشت آخر نگیری پند ازین گشتی تو سلطان از کشی تا کی بود این سرکشی عادت مکن عاشق کشی توبه بکن یکچند ازین با روی خوب و خوی بد از تو کسی کی برخورد این خوی بد در تو رسد بگریز ای دلبند ازین تا کی کنی کبر آوری چون عاقبت را بنگری ترسم پشیمانی خوری ای یار بد پیوند ازین اول که نامت برده ام صد ضربه از غم خورده ام زان صد یکی نشمرده ام آخر شوی خرسند ازین ای هوش و جان بی هشان جان و دل عاشق کشان از جان ما چدهی نشان روزی اگر پرسند ازین از جور تست اندر دعا دست سنایی بر هوا از وی وفا از تو جفا آخر نگویی چند ازین سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۸ ای چون تو ندیده جم آخر چه جمالست این وی چون تو به عالم کم آخر چه کمالست این تو با من و من پویان هر جای ترا جویان ای شمع نکورویان آخر چه وصالست این زان گلبن انسانی هر دم گلی افشانی ای میوه روحانی آخر چه نهالست این در وصف تو عقل و جان چون من شده سرگردان ای وهم ز تو حیران آخر چه جمالست این گفتی که چو من دلبر داری وز من بهتر ای جادوی صورت گر آخر چه خیالست این ای از پی داغ ما آرایش باغ ما ای چشم و چراغ ما آخر چه مثالست این هر روز نپویی تو جز عشق نجویی تو ای ماه نکویی تو آخر چه خصالست این هر روز مرا نرمک بکشی تو به آزرمک ای شوخک بی شرمک آخر چه وبالست این پرسی چو منی دلبر بینی تو به عالم در ای ماه نکو منظر آخر چه سوالست این ما را نه بدین سستی زین بیش همی جستی ای خسته از آن خستی آخر چه ملالست این گفتی همه جا با تو وصلست مرا با تو ای بی خود و با ما تو آخر چه دلالست این گفتی که سنایی خود داریم و ازو به صد ای ناقد نیک و بد آخر چه محالست این سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۹ ای رشک رخ حورا آخر چه جمالست این وی سرو سمن سیما آخر چه کمالست این کوشم به وفای تو کوشی به جفای من کس نی که ترا گوید آخر چه خیالست این نابوده شبی شادان از وصل تو ای جانان در هجر مرا کشتی آخر چه وبالست این شد اصل همه شادی ای دوست وصال تو ای اصل همه شادی آخر چه وصالست این هر گه که مرا بینی گویی که مرا خواهی گر می ندهی عشوه آخر چه سوالست این خواهم که ترا بینم یک بار به هر ماهی تن درندهی با من آخر چه ملالست این هر مرغ که زیرک تر هر مرد که عاقل تر در شد به جوال تو آخر چه جوالست این

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۰ خواجه سلام علیک آن لب چون نوش بین توشه جان ها در آن گوشه شب پوش بین پیش رکابت جمال کیست گرفته عنان چرخ جفا کیش بین لعل وفا کوش بین گردش ایام دوش تعبیه ای ساخته ست سوخته عشق باش ساخته دوش بین برگذر و کوی او غرقه چو من صد هزار عاشق جانباز بین مرد کفن پوش بین گوش مینبار و آن نغمه و دستان شنو دیده برانداز و آن خط و بناگوش بین در بر تنگ شکر مار جهان سوز بین بر سر سنگ سیاه صبر جگرجوش بین گر چه دل ریش ما بر سر سودای اوست بر دل او یاد ما جمله فراموش بین صف زده در پیش او خلق خروشان شده تن زده آن ماه را فارغ و خاموش بین بهره ما دیده ای ناله و فریاد ازو بهره هر ناکسی بوسه و آغوش بین ساقی فردوس را از پی بازار او بر در میخانه ها بلبله بر دوش بین زلفش یک سو فگن و آن گه در زیر زلف جان سنایی ز عشق خسته و مدهوش بین سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۱ خواجه سلام علیک آن لب چون نوش بین لعل شکروش نگر سنبل خور جوش بین تا که بر اسب جمال گشت سوار آن پسر جلمه عشاق را غاشیه بر دوش بین جزع وی و لعل وی خامش و گویا شدند جزعی گویا نگر لعلی خاموش بین بیدل و بیجان منم در غم هجران او خواجه سلام علیک عاشق مدهوش بین هست سنایی ز عشق بر سر آتش مدام گشته دل او کباب جانش پر از جوش بین سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۲ جاوید زی ای تو جان شیرین هرگز دل تو مباد غمگین از راه وفا گسسته ای دل بر اسب جفا نهاده ای زین عاشق ترم ای پسر ز خسرو نیکوتری ای پسر ز شیرین عاشق خوانند مرا و بی دل زیبا خوانند ترا و شیرین آنم من و صد هزار چندان آنی تو و صد هزار چندین عشاق چو روی تو ببینند و آن خال سیاه و زلف مشکین بر روی توام زنند احسنت در عشق توام کنند تحسین هرگاه که بایدت تماشا شو چهره خویشتن همی بین حقا که خوشست نوش کردن بر چهره تو شراب نوشین سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۳ اسب را باز کشیدی در زین راه را کردی بر خانه گزین راه بیداری آوردی پیش دل من کردی گمراه و حزین بدل و شق بپوشیدی درع بدل جام گرفتی زوبین دست بردی به سوی تیر و کمان روی دادی به سوی حرب و کمین نه براندیشی از کرب زمان نه ببخشایی بر خلق زمین تا نبینم رخ چون ماه ترا بارم از دیده به رخ بر پروین چون بخسبم ز فراق تو مرا غم بود بستر و حیرت بالین سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۴ ای لعبت مشکین کله بگشای گوی از آن کله می خور ز جام و بلبله با ما خور و با ما نشین مشک از هلال انگیختی وز لاله عنبر بیختی وز مه فرود آویختی کرده به چنگ اندر عجین از هیچ مادر یا پدر چون تو نزاید یک پسر خورشیدی ای جان یا قمر گر دل ببردی شو ببین ای ماهرو نیکو سیر ای روی چو شمس و قمر من بر تو نگزینم دگر گر تو گزینی شو گزین کس را چو تو گل سور نی در خلد چون تو حور نی در پرده زنبور نی چون دو لب تو انگبین

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۰ خواجه سلام علیک آن لب چون نوش بین توشه جان ها در آن گوشه شب پوش بین پیش رکابت جمال کیست گرفته عنان چرخ جفا کیش بین لعل وفا کوش بین گردش ایام دوش تعبیه ای ساخته ست سوخته عشق باش ساخته دوش بین برگذر و کوی او غرقه چو من صد هزار عاشق جانباز بین مرد کفن پوش بین گوش مینبار و آن نغمه و دستان شنو دیده برانداز و آن خط و بناگوش بین در بر تنگ شکر مار جهان سوز بین بر سر سنگ سیاه صبر جگرجوش بین گر چه دل ریش ما بر سر سودای اوست بر دل او یاد ما جمله فراموش بین صف زده در پیش او خلق خروشان شده تن زده آن ماه را فارغ و خاموش بین بهره ما دیده ای ناله و فریاد ازو بهره هر ناکسی بوسه و آغوش بین ساقی فردوس را از پی بازار او بر در میخانه ها بلبله بر دوش بین زلفش یک سو فگن و آن گه در زیر زلف جان سنایی ز عشق خسته و مدهوش بین سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۱ خواجه سلام علیک آن لب چون نوش بین لعل شکروش نگر سنبل خور جوش بین تا که بر اسب جمال گشت سوار آن پسر جلمه عشاق را غاشیه بر دوش بین جزع وی و لعل وی خامش و گویا شدند جزعی گویا نگر لعلی خاموش بین بیدل و بیجان منم در غم هجران او خواجه سلام علیک عاشق مدهوش بین هست سنایی ز عشق بر سر آتش مدام گشته دل او کباب جانش پر از جوش بین سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۲ جاوید زی ای تو جان شیرین هرگز دل تو مباد غمگین از راه وفا گسسته ای دل بر اسب جفا نهاده ای زین عاشق ترم ای پسر ز خسرو نیکوتری ای پسر ز شیرین عاشق خوانند مرا و بی دل زیبا خوانند ترا و شیرین آنم من و صد هزار چندان آنی تو و صد هزار چندین عشاق چو روی تو ببینند و آن خال سیاه و زلف مشکین بر روی توام زنند احسنت در عشق توام کنند تحسین هرگاه که بایدت تماشا شو چهره خویشتن همی بین حقا که خوشست نوش کردن بر چهره تو شراب نوشین سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۳ اسب را باز کشیدی در زین راه را کردی بر خانه گزین راه بیداری آوردی پیش دل من کردی گمراه و حزین بدل و شق بپوشیدی درع بدل جام گرفتی زوبین دست بردی به سوی تیر و کمان روی دادی به سوی حرب و کمین نه براندیشی از کرب زمان نه ببخشایی بر خلق زمین تا نبینم رخ چون ماه ترا بارم از دیده به رخ بر پروین چون بخسبم ز فراق تو مرا غم بود بستر و حیرت بالین سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۴ ای لعبت مشکین کله بگشای گوی از آن کله می خور ز جام و بلبله با ما خور و با ما نشین مشک از هلال انگیختی وز لاله عنبر بیختی وز مه فرود آویختی کرده به چنگ اندر عجین از هیچ مادر یا پدر چون تو نزاید یک پسر خورشیدی ای جان یا قمر گر دل ببردی شو ببین ای ماهرو نیکو سیر ای روی چو شمس و قمر من بر تو نگزینم دگر گر تو گزینی شو گزین کس را چو تو گل سور نی در خلد چون تو حور نی در پرده زنبور نی چون دو لب تو انگبین

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۵ چون سخن زان زلف و رخ گویی مگو از کفر و دین زان که هر جای این دو رنگ آمد نه آن ماند نه این نیست با زلفین او پیکار دارالضرب کفر نیست با رخسان او بی شاه دارالملک دین خود ز رنگ زلف و نور روی او برساختند کفر خالی از گمان و دین جمالی از یقین خاکپای و خار راهش دیده را و دست را توده توده سنبلست و دسته دسته یاسمین چون به کوی اندر خرامد آن چنان باشد ز لطف پای آن بت ز آستان چون دست موسی ز آستین چون نقاب از رخ براندازد ز خاتونان خلد بانگ برخیزد که هین ای آفرینش آفرین لعبت چین خواندم او را و بد خواندم نه نیک لاجرم زین شرم شد رویم چو زلفش پر ز چین لعبت چین چون توان خواند آن نگاری را که هست زیر یک چین از دو زلفش صدهزار ار تنگ چین خود حدیث عاشقی بگذار و انصافم بده کافری نبود چنانی را صفت کردن چنین خط او را گر تو خط خوانی خطا باشد که نیست آن مگر دولت گیای خطه روح الامین آسمان آن خط بر آن عارض نه بهر آن نوشت تا من و تو رنجه دل گردیم و آن بت شرمگین لیک چون دید آسمان کز حسن او چون آفتاب رامش و آرامش و آرایشست اندر زمین حسن را بر چهره او بنده کرد و بر نوشت آسمان از مشک بر گردش صلاح المسلمین از دو یاقوتش دو چیز طرفه یابم در دو حال چون بگوید حلقه باشد چون خمش گردد نگین دل چو ز آن لب دور ماند گر بسوزد گو بسوز موم را ز آتش چه چاره چون جدا شد ز انگبین هر زمان گویی سنایی کیست خیز اندر نگر هم سنا و هم سنایی را در آن صورت ببین خود سنایی او بود چون بنگری زیرا بر اوست لب چو باقامت الف ابرو چو نون دندان چو سین سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۶ گر نشد عاشق دو زلف یار بر رخسار او چون ز ما پنهان کند هر ساعتی دیدار او یک زمان در هجر و وصل او شود خرم دلم این چه آفت رفت یارب بر من از دیدار او غمزه غماز او چون می رباید جان و دل گر نشد جادو به رخ آن طره طرار او گر نیابم وصل رویش باشد از وی اینقدر عمر یارب می گذارم در غم تیمار او سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۷ ای جهانی پر از حکایت تو گه ز شکر و گه از شکایت تو برگشاده به عشق و لاف زبان خویشتن بسته در حمایت تو ای امیری که بر سپهر جمال آفتابست و ماه رایت تو هست بی تحفه نشاط و طرب آنکه او نیست در حمایت تو هر سویی تافتم عنان طلب جز عنانیست بی عنایت تو جان و دل را همی نهیب رسد زین ستمهای بی نهایت تو ای همه ساله احسن الحسنی در صحیفه جمال آیت تو در وفا کوش با سنایی از آنک چند روزست در ولایت تو

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۵ چون سخن زان زلف و رخ گویی مگو از کفر و دین زان که هر جای این دو رنگ آمد نه آن ماند نه این نیست با زلفین او پیکار دارالضرب کفر نیست با رخسان او بی شاه دارالملک دین خود ز رنگ زلف و نور روی او برساختند کفر خالی از گمان و دین جمالی از یقین خاکپای و خار راهش دیده را و دست را توده توده سنبلست و دسته دسته یاسمین چون به کوی اندر خرامد آن چنان باشد ز لطف پای آن بت ز آستان چون دست موسی ز آستین چون نقاب از رخ براندازد ز خاتونان خلد بانگ برخیزد که هین ای آفرینش آفرین لعبت چین خواندم او را و بد خواندم نه نیک لاجرم زین شرم شد رویم چو زلفش پر ز چین لعبت چین چون توان خواند آن نگاری را که هست زیر یک چین از دو زلفش صدهزار ار تنگ چین خود حدیث عاشقی بگذار و انصافم بده کافری نبود چنانی را صفت کردن چنین خط او را گر تو خط خوانی خطا باشد که نیست آن مگر دولت گیای خطه روح الامین آسمان آن خط بر آن عارض نه بهر آن نوشت تا من و تو رنجه دل گردیم و آن بت شرمگین لیک چون دید آسمان کز حسن او چون آفتاب رامش و آرامش و آرایشست اندر زمین حسن را بر چهره او بنده کرد و بر نوشت آسمان از مشک بر گردش صلاح المسلمین از دو یاقوتش دو چیز طرفه یابم در دو حال چون بگوید حلقه باشد چون خمش گردد نگین دل چو ز آن لب دور ماند گر بسوزد گو بسوز موم را ز آتش چه چاره چون جدا شد ز انگبین هر زمان گویی سنایی کیست خیز اندر نگر هم سنا و هم سنایی را در آن صورت ببین خود سنایی او بود چون بنگری زیرا بر اوست لب چو باقامت الف ابرو چو نون دندان چو سین سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۶ گر نشد عاشق دو زلف یار بر رخسار او چون ز ما پنهان کند هر ساعتی دیدار او یک زمان در هجر و وصل او شود خرم دلم این چه آفت رفت یارب بر من از دیدار او غمزه غماز او چون می رباید جان و دل گر نشد جادو به رخ آن طره طرار او گر نیابم وصل رویش باشد از وی اینقدر عمر یارب می گذارم در غم تیمار او سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۷ ای جهانی پر از حکایت تو گه ز شکر و گه از شکایت تو برگشاده به عشق و لاف زبان خویشتن بسته در حمایت تو ای امیری که بر سپهر جمال آفتابست و ماه رایت تو هست بی تحفه نشاط و طرب آنکه او نیست در حمایت تو هر سویی تافتم عنان طلب جز عنانیست بی عنایت تو جان و دل را همی نهیب رسد زین ستمهای بی نهایت تو ای همه ساله احسن الحسنی در صحیفه جمال آیت تو در وفا کوش با سنایی از آنک چند روزست در ولایت تو

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۸ ای شکسته رونق بازار جان بازار تو عالمی دل سوخته از خامی گفتار تو توشه هر روزی مرا از گوشه انده نهد گوشه شب پوش تو بر طره طرار تو خوبی خوبان عالم گر بسنجی بی غلط صد یکی زان هیچ پیش کفه معیار تو عشق تو مرغی ست کو را این خطاب ست از خرد ای دو عالم گشته عاجز در سر منقار تو حلقه بودن شرط باشد بر در هستی خود هر که در دیوار دارد روی از آزار تو نیست منزل صبر را یک لحظه پیش من چنانک نیست قیمت شرم را یک ذره در بازار تو زین گذشت ست ای صنم در عشق بازی کار من زان گذشت ست ای پسر در شوخ چشمی کار تو ترس من در عذر تو افزون بود از جنگ از آنک نفی استغفار باشد عین استغفار تو ایمنی از چشم بد زان کز صفا بینندگان جز که شکل خود نمی بینند در رخسار تو فارغی از بند پرده چون همی دانی که نیست هیچ پرده پیش دیدار تو چون دیدار تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۹ ای همه انصاف جویان بنده بی داد تو زاد جان رادمردان حسن مادرزاد تو حسن را بنیاد افگندی چنان محکم که نیست جز و یبقی وجه ربک نقش بی بنیاد تو بوالفضولان را سوی تو راه نبود تا بود کبریا در بادبان رایگان آباد تو آتش اندر خاکپاشان همه عالم زدند هر که را بر روی آب تست در سر باد تو تنگ چشمان را ز تو گردی نخیزد تا بود لن تنالوا البر حتی تنفقوا بر یاد تو ای بسا در حقه جان غیورانت که هست نعره های سر به مهر از درد بی فریاد تو فتنه بودی یاسمینت از برگ گل نشکفته بود فتنه تر گشتی چو بررست از سمن شمشاد تو فالق الاصباح بر جان های ما داد تو خواند هین که وقت جاعل اللیل آمد از بیداد تو اندر این مجلس به ما شادی و غمگینی ز خصم چشم بد دور از دل غمگین و طبع شاد تو روی ما تازه ست تا تو حاضری از روی تو جان ما خوش باد چون غایب شوی بر یاد تو یک زمان خوش باش با ما پیش از آن کز بیم خصم روز مانا خوش کند گفتار شب خوش باد تو این همه سحر حلال آخر که ات آموزد همی گر سنایی نیست اندر ساحری استاد تو

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۸ ای شکسته رونق بازار جان بازار تو عالمی دل سوخته از خامی گفتار تو توشه هر روزی مرا از گوشه انده نهد گوشه شب پوش تو بر طره طرار تو خوبی خوبان عالم گر بسنجی بی غلط صد یکی زان هیچ پیش کفه معیار تو عشق تو مرغی ست کو را این خطاب ست از خرد ای دو عالم گشته عاجز در سر منقار تو حلقه بودن شرط باشد بر در هستی خود هر که در دیوار دارد روی از آزار تو نیست منزل صبر را یک لحظه پیش من چنانک نیست قیمت شرم را یک ذره در بازار تو زین گذشت ست ای صنم در عشق بازی کار من زان گذشت ست ای پسر در شوخ چشمی کار تو ترس من در عذر تو افزون بود از جنگ از آنک نفی استغفار باشد عین استغفار تو ایمنی از چشم بد زان کز صفا بینندگان جز که شکل خود نمی بینند در رخسار تو فارغی از بند پرده چون همی دانی که نیست هیچ پرده پیش دیدار تو چون دیدار تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۹ ای همه انصاف جویان بنده بی داد تو زاد جان رادمردان حسن مادرزاد تو حسن را بنیاد افگندی چنان محکم که نیست جز و یبقی وجه ربک نقش بی بنیاد تو بوالفضولان را سوی تو راه نبود تا بود کبریا در بادبان رایگان آباد تو آتش اندر خاکپاشان همه عالم زدند هر که را بر روی آب تست در سر باد تو تنگ چشمان را ز تو گردی نخیزد تا بود لن تنالوا البر حتی تنفقوا بر یاد تو ای بسا در حقه جان غیورانت که هست نعره های سر به مهر از درد بی فریاد تو فتنه بودی یاسمینت از برگ گل نشکفته بود فتنه تر گشتی چو بررست از سمن شمشاد تو فالق الاصباح بر جان های ما داد تو خواند هین که وقت جاعل اللیل آمد از بیداد تو اندر این مجلس به ما شادی و غمگینی ز خصم چشم بد دور از دل غمگین و طبع شاد تو روی ما تازه ست تا تو حاضری از روی تو جان ما خوش باد چون غایب شوی بر یاد تو یک زمان خوش باش با ما پیش از آن کز بیم خصم روز مانا خوش کند گفتار شب خوش باد تو این همه سحر حلال آخر که ات آموزد همی گر سنایی نیست اندر ساحری استاد تو

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۰ خنده گریند همی لاف زنان بر در تو گریه خندند همی سوختگان در بر تو دل آن روح گسسته که ندارد دل تو سر آن حور بریده که ندارد سر تو گاه دشنام زدن طاقچه گوش مرا حقه های شکرین گرد دو تا شکر تو تا خط تو بدمیدست ز بهر خط تو حرف بوس ست چو لب های قلم چاکر تو شیر چرخت ز پی آب همی سجده برد من چه سگ باشم تا خاک بوم بر در تو نیست در چنبر نه چرخ یکی پروین بیش هست پروین کده ره چنبری از عنبر تو عنبر از چنبر زلفت چو خرد یافته ام تا مگر راه دهد سوی خودم چنبر تو سیم در سنگ بسی باشد لیک اندر کان سنگ در سیم دل توست پس اندر بر تو عارم این بس که بوم پیش رو دشمن تو فخرم آن بس که بوم رخت کش لشگر تو برده شد ز آتش تو پیش سراپرده جان آب حیوان روان ز آن دو رده گوهر تو قطب گردم چو بگردم ز پی خدمت تو پای بر جای چو پرگار به گرد سر تو شمع نور فلکی خواهد هر لحظه همی شعله از مشعله روی ضیاگستر تو ز آرزوی رخ چون ماه تو هر روز چو صبح دل همی چاک زند پیش درت کهتر تو خور گردون چو مه از پیش رخت کاست کند که ندارد خود گردون فری اندر خور تو از سنایی به بها هر دم صد جان خواهد بهر یک بوسه دو تا بسد جان پرور تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۱ حلقه ارواح بینم گرد حلقه گوش تو آفتاب و ماه بینم حامل شبپوش تو بی دلان را نرگس گویای تو خاموش کرد عاشقان را کرد گویا پسته خاموش تو تلخ نو شیرین ترست از شهد و شکر وقت کین چون بود هنگام صلح و وصل رویت نوش تو خواب خرگوش آمد از تو عاشقانت را نصیب زین قبل سخره کند بر شیر و بر خرگوش تو مرغ وار اندر هوای تو همی پرد دلم بر امید آنکه سازد آشیان آغوش تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۲ ای شادی و غم ز صلح و جنگ تو وی داد و ستد ز سیم و سنگ تو ای آفت و راحت شب و روزم چشم و دهن فراخ و تنگ تو بر نافه مشک و باغ گل دایم حقد و حسدی ز بوی و رنگ تو عذر تو اگر چه لنگ من پیوست خرسند شدم به عذر لنگ تو خون جگرم چو نافه آهو از حسرت خط مشک رنگ تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۳ ای مونس جان من خیال تو خوش تر ز جهان جان وصال تو جان های مقدس خردمندان سرگشته به پیش زلف و خال تو کس نیست به بیدلی نظیر من چون نیست به دلبری همال تو گر صورت عشق و حسن کس بیند آن مثل من است با خیال تو لیکن چه کنم چو آیدم خوش تر از حال جهان همه محال تو هر چند همیشه تنگدل باشم از تیر دو چشم بد سگال تو خرسند شوم چو گویی ام یک ره ای خسته چگونه بود حال تو هستم به جوال عشوه ات دایم وآن کیست که نیست در جوال تو

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۰ خنده گریند همی لاف زنان بر در تو گریه خندند همی سوختگان در بر تو دل آن روح گسسته که ندارد دل تو سر آن حور بریده که ندارد سر تو گاه دشنام زدن طاقچه گوش مرا حقه های شکرین گرد دو تا شکر تو تا خط تو بدمیدست ز بهر خط تو حرف بوس ست چو لب های قلم چاکر تو شیر چرخت ز پی آب همی سجده برد من چه سگ باشم تا خاک بوم بر در تو نیست در چنبر نه چرخ یکی پروین بیش هست پروین کده ره چنبری از عنبر تو عنبر از چنبر زلفت چو خرد یافته ام تا مگر راه دهد سوی خودم چنبر تو سیم در سنگ بسی باشد لیک اندر کان سنگ در سیم دل توست پس اندر بر تو عارم این بس که بوم پیش رو دشمن تو فخرم آن بس که بوم رخت کش لشگر تو برده شد ز آتش تو پیش سراپرده جان آب حیوان روان ز آن دو رده گوهر تو قطب گردم چو بگردم ز پی خدمت تو پای بر جای چو پرگار به گرد سر تو شمع نور فلکی خواهد هر لحظه همی شعله از مشعله روی ضیاگستر تو ز آرزوی رخ چون ماه تو هر روز چو صبح دل همی چاک زند پیش درت کهتر تو خور گردون چو مه از پیش رخت کاست کند که ندارد خود گردون فری اندر خور تو از سنایی به بها هر دم صد جان خواهد بهر یک بوسه دو تا بسد جان پرور تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۱ حلقه ارواح بینم گرد حلقه گوش تو آفتاب و ماه بینم حامل شبپوش تو بی دلان را نرگس گویای تو خاموش کرد عاشقان را کرد گویا پسته خاموش تو تلخ نو شیرین ترست از شهد و شکر وقت کین چون بود هنگام صلح و وصل رویت نوش تو خواب خرگوش آمد از تو عاشقانت را نصیب زین قبل سخره کند بر شیر و بر خرگوش تو مرغ وار اندر هوای تو همی پرد دلم بر امید آنکه سازد آشیان آغوش تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۲ ای شادی و غم ز صلح و جنگ تو وی داد و ستد ز سیم و سنگ تو ای آفت و راحت شب و روزم چشم و دهن فراخ و تنگ تو بر نافه مشک و باغ گل دایم حقد و حسدی ز بوی و رنگ تو عذر تو اگر چه لنگ من پیوست خرسند شدم به عذر لنگ تو خون جگرم چو نافه آهو از حسرت خط مشک رنگ تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۳ ای مونس جان من خیال تو خوش تر ز جهان جان وصال تو جان های مقدس خردمندان سرگشته به پیش زلف و خال تو کس نیست به بیدلی نظیر من چون نیست به دلبری همال تو گر صورت عشق و حسن کس بیند آن مثل من است با خیال تو لیکن چه کنم چو آیدم خوش تر از حال جهان همه محال تو هر چند همیشه تنگدل باشم از تیر دو چشم بد سگال تو خرسند شوم چو گویی ام یک ره ای خسته چگونه بود حال تو هستم به جوال عشوه ات دایم وآن کیست که نیست در جوال تو

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۴ ای دریغا گر رسیدی دی به من پیغام تو دوش زاری کردمی در آرزوی نام تو از عتاب خود کنون پرم به بر گر بهر تو پر بریده به بود تا مانم اندر دام تو می نبود آن رخ نصیب چشم اکنون آمدم تا صدف گردد مگر گوش من از پیغام تو نیست اندر تو چو یوم الحشر لهو و ظلم و لغو همچو یوم الحشر بی انجام باد ایام تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۵ موی چون کافور دارم از سر زلفین تو زندگانی تلخ دارم از لب شیرین تو خاک بر سر کردم از طور رخ پر آب تو سنگ بر دل بستم از جور دل سنگین تو مونس من ماه و پروین است هر شب تا به روز زان رخ چون ماه و زان دندان چون پروین تو زعفران ست از رخ من توده بر بالین من ارغوان ست از رخ تو سوده بر بالین تو گر مسلمان کشتن آیین باشد اندر کافری در مسلمانی مسلمان کشتن ست آیین تو رخنه افتد بی شک اندر دین تو زین کارها کی پسندد عاشق تو رخنه اندر دین تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۶ تا کی از عشوه و بهانه تو چند ازین لابه و فسانه تو شور و آشوب در جهان افگند غمزه چشم جاودانه تو هیچ آشوب نیست در عالم این چه فتنه ست در زمانه تو کعبه عاشقان سوخته دل هست امروز آستانه تو عاشقانت همی طواف کنند گرد کوی و سرای و خانه تو ای همایون همای کبک خرام دل عشاق آشیانه تو عاشقانت همی به جان بخرند انده عشق جاودانه تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۷ عاشقم بر لعل شکرخای تو فتنه ام بر قامت رعنای تو ماه بر راه اوفتاد از روی تو سرو شرمنده شد از بالای تو پوست در تن خشک دارم همچو چنگ از هوای چنگ روح افزا ی تو جان من شد مسکن رنج و بلا تا دل مسکین من شد جای تو مرده را زنده کنی ز آوای خویش پس دم عیسی شده ست آوای تو باز بنما روی خود ای ماه روی گر پی وصلت بود سودای تو تو دهی بوسه همی بر چنگ خویش من دهم بوسه همی بر پای تو گر سنایی گه گهی توبه کند توبه او بشکند لب های تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۸ باز افتادیم در سودای تو از نشاط آن رخ زیبای تو دستمان گیر الله الله زینهار زان که بنهادیم سر در پای تو باز ما را جاودان در بند کرد حلقه زلفین عنبرسای تو باز کاسد کرد در بازار عشق عقل ما را لعل روح افزای تو ما دو صد منزل دوان باز آمدیم مردمی کن یک قدم باز آی تو روی سوی عشق تو آورده ایم گرچه آگه نیستیم از رای تو با ملاحت خود سراسر نقش کرد نیکویی بر روی چون دیبای تو باز ما را عالمی چون حلقه کرد آن دو چشم جادوی رعنای تو مر سنایی را کنون تا جاودان در پذیرش تا بود مولای تو

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۴ ای دریغا گر رسیدی دی به من پیغام تو دوش زاری کردمی در آرزوی نام تو از عتاب خود کنون پرم به بر گر بهر تو پر بریده به بود تا مانم اندر دام تو می نبود آن رخ نصیب چشم اکنون آمدم تا صدف گردد مگر گوش من از پیغام تو نیست اندر تو چو یوم الحشر لهو و ظلم و لغو همچو یوم الحشر بی انجام باد ایام تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۵ موی چون کافور دارم از سر زلفین تو زندگانی تلخ دارم از لب شیرین تو خاک بر سر کردم از طور رخ پر آب تو سنگ بر دل بستم از جور دل سنگین تو مونس من ماه و پروین است هر شب تا به روز زان رخ چون ماه و زان دندان چون پروین تو زعفران ست از رخ من توده بر بالین من ارغوان ست از رخ تو سوده بر بالین تو گر مسلمان کشتن آیین باشد اندر کافری در مسلمانی مسلمان کشتن ست آیین تو رخنه افتد بی شک اندر دین تو زین کارها کی پسندد عاشق تو رخنه اندر دین تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۶ تا کی از عشوه و بهانه تو چند ازین لابه و فسانه تو شور و آشوب در جهان افگند غمزه چشم جاودانه تو هیچ آشوب نیست در عالم این چه فتنه ست در زمانه تو کعبه عاشقان سوخته دل هست امروز آستانه تو عاشقانت همی طواف کنند گرد کوی و سرای و خانه تو ای همایون همای کبک خرام دل عشاق آشیانه تو عاشقانت همی به جان بخرند انده عشق جاودانه تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۷ عاشقم بر لعل شکرخای تو فتنه ام بر قامت رعنای تو ماه بر راه اوفتاد از روی تو سرو شرمنده شد از بالای تو پوست در تن خشک دارم همچو چنگ از هوای چنگ روح افزا ی تو جان من شد مسکن رنج و بلا تا دل مسکین من شد جای تو مرده را زنده کنی ز آوای خویش پس دم عیسی شده ست آوای تو باز بنما روی خود ای ماه روی گر پی وصلت بود سودای تو تو دهی بوسه همی بر چنگ خویش من دهم بوسه همی بر پای تو گر سنایی گه گهی توبه کند توبه او بشکند لب های تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۸ باز افتادیم در سودای تو از نشاط آن رخ زیبای تو دستمان گیر الله الله زینهار زان که بنهادیم سر در پای تو باز ما را جاودان در بند کرد حلقه زلفین عنبرسای تو باز کاسد کرد در بازار عشق عقل ما را لعل روح افزای تو ما دو صد منزل دوان باز آمدیم مردمی کن یک قدم باز آی تو روی سوی عشق تو آورده ایم گرچه آگه نیستیم از رای تو با ملاحت خود سراسر نقش کرد نیکویی بر روی چون دیبای تو باز ما را عالمی چون حلقه کرد آن دو چشم جادوی رعنای تو مر سنایی را کنون تا جاودان در پذیرش تا بود مولای تو

%0
10 Bölüm