سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۶ - حکایت شبلی رحمةاللّٰه در اخلاص و ریا شبلی آنگه که کرد از خود صید بود روزی به نزد پیر جنید دیده ها کرده بر دو رخ چو دو جوی یا مرادی و یا مرادی گوی پیر گفتش خموش باش خموش بر در او برو سخن مفروش در ره او سخن فروشی نیست در رهش بهتر از خموشی نیست در رهش رنج نیست آسانیست بی زبانی همه زباندانیست بگذر از قال و حال پیش آور قال قیدست زو سبک بگذر آن کسانی که بسته حالند برگذشته ز قیل و از قالند در مناجات بی زبانان آی هرچه خواهی بگو و لب مگشای بگذر از قال و گفته های محال ذره صدق بهتر از صد قال راه تقلید و قید رو بگذار وز هوسها بجمله دست بدار گر مراد تو اوست خود داند پس گر او نیست اینت نستاند از هوس گفت رخ به دعوی نه چون جرس بانگ و هیچ معنی نه مرد معنی سخن ندارد دوست زانکه بودست مغزها را پوست از مقلد مجوی راه صواب نردبان پایه کی بود مهتاب هرکه از علم صدق جست ببرد هرکه از وی دها گزید بمرد که کند به چو نیست یک حاذق پیر را فالج و جوان را دق نیست یک مرد صادق اندر کار لیک هستند مدعی بسیار علم جست از درون اهل صواب همچو در جوی خرد روشن آب که به هرجا رسد چو دندانش بدهد بر مزاج او جانش زر به طیارکار باید سخت برگ باشد گواه جان درخت علم در مغزت و عمل در پوست همچو نور چراغ و روغن اوست علم آنجا چو رخ به خلق آرد مزد دانش به خلق نگذارد دانش آن خوبتر ز بهر بسیچ که بدانی که می ندانی هیچ گر برای خداست اندک بس وز پی مال و جاه اینت هوس سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۷ - حکایة فیالعجز والسکوت شبلی از پیر روزگار جنید کرد نیکو سؤالی از پی صید گفت پیرا نهاد جمله علوم مر مرا کن درین زمان معلوم تا بدانم که راه عقبی چیست مرد این راه زین خلایق کیست گفت برگیر خواجه زود قلم تا بگویم ترا ز سر قدم شبلی اندر زمان قلم برداشت وانچه او گفت یک به یک بنگاشت گفت بنویس ازین قلم اللٰه چونکه بنوشت شد سخن کوتاه گفت دیگر چه پیر گفت جز این خود همین است کردمت تلقین علمها جمله زیر این کلمه ست هست صورت یکی ولیک همه ست علم جمله جهان جزین مشناس بشنو فرق فربهی ز اماس این بدان و ز قیل و قال گریز جمله این است و زان دگر پرهیز رهروانی که چشم سر دارند دیده بر پشت راهبر دارند روی در خلق مقتدا نه رواست که نه راه خدای راه هواست تو بدو داده ای و او به تو روی هردو همره چو حلقه ها در موی به هوا او ترا تو او را دوست بت پرستی تو بت پرستی اوست آنکه هرگز نبود با خود یار اوست از رنج علم برخوردار نیک و بد میل تو نه از خوابست بد و نیک تو همچو جلابست کی دهد مر بخار را تسکین کاتش اندر دلست ای مسکین آتش دل ز حکمت چپ و راست نشود جز به بادبیزن کاست دل تهی کن ز آتش پنداشت که کفی خاک باد و آب نداشت ساخته راه را همه اسباب سوی منزل رسیده در تک و تاب بی رفیق این چنین ره هایل رفته و کرده جسم را بسمل همه در باخته ز خود الوان نفس رفته بمانده جان و روان کرده این نفسها بجمله فدی ساخته از قالب و نفوس غدی روح صافی بمانده تن رفته صدق مانده به جای و فن رفته معنی کار را جهینه شده عین ارواح را بثینه شده چون شدم فارغ از طریق جواز عشق را زین سپس کنم آغاز
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۶ - حکایت شبلی رحمةاللّٰه در اخلاص و ریا شبلی آنگه که کرد از خود صید بود روزی به نزد پیر جنید دیده ها کرده بر دو رخ چو دو جوی یا مرادی و یا مرادی گوی پیر گفتش خموش باش خموش بر در او برو سخن مفروش در ره او سخن فروشی نیست در رهش بهتر از خموشی نیست در رهش رنج نیست آسانیست بی زبانی همه زباندانیست بگذر از قال و حال پیش آور قال قیدست زو سبک بگذر آن کسانی که بسته حالند برگذشته ز قیل و از قالند در مناجات بی زبانان آی هرچه خواهی بگو و لب مگشای بگذر از قال و گفته های محال ذره صدق بهتر از صد قال راه تقلید و قید رو بگذار وز هوسها بجمله دست بدار گر مراد تو اوست خود داند پس گر او نیست اینت نستاند از هوس گفت رخ به دعوی نه چون جرس بانگ و هیچ معنی نه مرد معنی سخن ندارد دوست زانکه بودست مغزها را پوست از مقلد مجوی راه صواب نردبان پایه کی بود مهتاب هرکه از علم صدق جست ببرد هرکه از وی دها گزید بمرد که کند به چو نیست یک حاذق پیر را فالج و جوان را دق نیست یک مرد صادق اندر کار لیک هستند مدعی بسیار علم جست از درون اهل صواب همچو در جوی خرد روشن آب که به هرجا رسد چو دندانش بدهد بر مزاج او جانش زر به طیارکار باید سخت برگ باشد گواه جان درخت علم در مغزت و عمل در پوست همچو نور چراغ و روغن اوست علم آنجا چو رخ به خلق آرد مزد دانش به خلق نگذارد دانش آن خوبتر ز بهر بسیچ که بدانی که می ندانی هیچ گر برای خداست اندک بس وز پی مال و جاه اینت هوس سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۷ - حکایة فیالعجز والسکوت شبلی از پیر روزگار جنید کرد نیکو سؤالی از پی صید گفت پیرا نهاد جمله علوم مر مرا کن درین زمان معلوم تا بدانم که راه عقبی چیست مرد این راه زین خلایق کیست گفت برگیر خواجه زود قلم تا بگویم ترا ز سر قدم شبلی اندر زمان قلم برداشت وانچه او گفت یک به یک بنگاشت گفت بنویس ازین قلم اللٰه چونکه بنوشت شد سخن کوتاه گفت دیگر چه پیر گفت جز این خود همین است کردمت تلقین علمها جمله زیر این کلمه ست هست صورت یکی ولیک همه ست علم جمله جهان جزین مشناس بشنو فرق فربهی ز اماس این بدان و ز قیل و قال گریز جمله این است و زان دگر پرهیز رهروانی که چشم سر دارند دیده بر پشت راهبر دارند روی در خلق مقتدا نه رواست که نه راه خدای راه هواست تو بدو داده ای و او به تو روی هردو همره چو حلقه ها در موی به هوا او ترا تو او را دوست بت پرستی تو بت پرستی اوست آنکه هرگز نبود با خود یار اوست از رنج علم برخوردار نیک و بد میل تو نه از خوابست بد و نیک تو همچو جلابست کی دهد مر بخار را تسکین کاتش اندر دلست ای مسکین آتش دل ز حکمت چپ و راست نشود جز به بادبیزن کاست دل تهی کن ز آتش پنداشت که کفی خاک باد و آب نداشت ساخته راه را همه اسباب سوی منزل رسیده در تک و تاب بی رفیق این چنین ره هایل رفته و کرده جسم را بسمل همه در باخته ز خود الوان نفس رفته بمانده جان و روان کرده این نفسها بجمله فدی ساخته از قالب و نفوس غدی روح صافی بمانده تن رفته صدق مانده به جای و فن رفته معنی کار را جهینه شده عین ارواح را بثینه شده چون شدم فارغ از طریق جواز عشق را زین سپس کنم آغاز