Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۳۶ - در هجو شعراء بد گوید یک رمه ناشیان شعر پراش خویشتن کرده اند شعر تراش قالب و قلبشان سلیم و لییم خاطر و خطشان عقیم و سقیم همه بر درگه فرامشتی همه از روی معرفت پشتی دیدنی هست و خوردنی نه مدام چون سگ پخته و چو مردم خام رخ چو مردم به فعل چون نسناس همه محتاج جامه کرباس فتنه را نام عافیت کرده دال با ذال قافیت کرده فرق ناکرده محنت از منحت عقل از ایشان بداشته عدت غافل از فعل و فاعل و مفعول حفظ کرده به جای فضل فضول باز نشناخته ز شعر شعیر خلد را خوانده گاه شعر سعیر بهر دونان سپر بیفکنده شعر برده به پیش خر بنده خویشتن را شمرده از ندما ساخته مسکن از در حکما گرد کرده بسی سخن ریزه نیک و بد خیره درهم آمیزه همچو گربه به لقمه ای محتاج کرده چو موش سفره ها تاراج همچو گربه لییم و خواری دوست خورده سیلی ز بهر پاره پوست در ربودن بسان گربه شوخ خانه چون موش ساخته ز کلوخ لاجرم سخت جان و سست رگند روی ناشسته همچو خوک و سگند یادگار منافقان به سخن سخنش همچنوست بی سر و بن از معانی دلش بی انصافست همچو طوطی به نطق در لافست جانشان همچو مغز پر باده دلشان همچو نظمشان ساده فعلشان زشت چون عبارتشان جان گران همچو استعارتشان از درون جاهلست عالمشان زان یکی هست بکر و کالمشان سخت ساده است شاخ و شخهاشان که چنین باد هم زنخهاشان سخت ساده است شاخ و شخهاشان از چنین شاعران به پیش مهان خانه مردمان گرفته چو موش خلق از ایشان رمیده همچو وحوش گربه شکلند و موش تأثیرند خانه مردمان از آن گیرند روی ناشسته تر ز خوک و سگند لاجرم سخت جان و سست رگند شمع وار ار چه کردنی کردند جان و تن در سر سری کردند دربه در روز و شب دوان و نوان نام نیکو بداده از پی نان همه هستند صورت شبدیز زین چنین جاهلان دلا بگریز من چراغ چکل شدم در گفت همه پروانه وار با من جفت لاجرم در غم چراغ چکل همچو شمعند زرد و تافته دل گرچه در خشندی و در خشمند طاق ابرو و درگه چشمند هریکی باد و گنگ سبزا رنگ سه از آن کور و چار چون خر لنگ وه از این سبزگان شیرینان نه چو مهره نه از در حمدان

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۳۶ - در هجو شعراء بد گوید یک رمه ناشیان شعر پراش خویشتن کرده اند شعر تراش قالب و قلبشان سلیم و لییم خاطر و خطشان عقیم و سقیم همه بر درگه فرامشتی همه از روی معرفت پشتی دیدنی هست و خوردنی نه مدام چون سگ پخته و چو مردم خام رخ چو مردم به فعل چون نسناس همه محتاج جامه کرباس فتنه را نام عافیت کرده دال با ذال قافیت کرده فرق ناکرده محنت از منحت عقل از ایشان بداشته عدت غافل از فعل و فاعل و مفعول حفظ کرده به جای فضل فضول باز نشناخته ز شعر شعیر خلد را خوانده گاه شعر سعیر بهر دونان سپر بیفکنده شعر برده به پیش خر بنده خویشتن را شمرده از ندما ساخته مسکن از در حکما گرد کرده بسی سخن ریزه نیک و بد خیره درهم آمیزه همچو گربه به لقمه ای محتاج کرده چو موش سفره ها تاراج همچو گربه لییم و خواری دوست خورده سیلی ز بهر پاره پوست در ربودن بسان گربه شوخ خانه چون موش ساخته ز کلوخ لاجرم سخت جان و سست رگند روی ناشسته همچو خوک و سگند یادگار منافقان به سخن سخنش همچنوست بی سر و بن از معانی دلش بی انصافست همچو طوطی به نطق در لافست جانشان همچو مغز پر باده دلشان همچو نظمشان ساده فعلشان زشت چون عبارتشان جان گران همچو استعارتشان از درون جاهلست عالمشان زان یکی هست بکر و کالمشان سخت ساده است شاخ و شخهاشان که چنین باد هم زنخهاشان سخت ساده است شاخ و شخهاشان از چنین شاعران به پیش مهان خانه مردمان گرفته چو موش خلق از ایشان رمیده همچو وحوش گربه شکلند و موش تأثیرند خانه مردمان از آن گیرند روی ناشسته تر ز خوک و سگند لاجرم سخت جان و سست رگند شمع وار ار چه کردنی کردند جان و تن در سر سری کردند دربه در روز و شب دوان و نوان نام نیکو بداده از پی نان همه هستند صورت شبدیز زین چنین جاهلان دلا بگریز من چراغ چکل شدم در گفت همه پروانه وار با من جفت لاجرم در غم چراغ چکل همچو شمعند زرد و تافته دل گرچه در خشندی و در خشمند طاق ابرو و درگه چشمند هریکی باد و گنگ سبزا رنگ سه از آن کور و چار چون خر لنگ وه از این سبزگان شیرینان نه چو مهره نه از در حمدان

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۳۷ - اندر هجو حکیم طالعی گوید وین دگر هست شاعری به دروغ که ندارد سخنش ایچ فروغ چون پیازست شعرش ارچه نکوست تا به پایان چو بنگری همه پوست دل و جان تیره همچو توده گرد دهن و کون یکی چو مهره نرد هزل شعرش سعیر صورت و هوش سخنش زمهریر شه ره گوش خانه جغد هست چون خوانش نخرد کس به تره ای نانش دردسر زاد زو که در تدبیر تیز و عریان و گنده بود چو سیر راست گویی حکیم صابونی است مایه خبث و جهل و مأبونی است شاعری بی حفاظ و بی خردست در سفاهت بسان جد خودست خیره رویی ز تیره رایی به بی زبانی ز ژاژ خایی به سخنش سر برهنه همچو تنش معنیش کون دریده همچو زنش بتر از کوپیاژه بلخی سخنش در خوشی نه در تلخی صفت و صنعتش کثیف و کنیف وقت و ذوقش به دل رکیک و ضعیف چون سخن گفت در میان گروه گفت هریک که اینت نغز و شکوه تازی و پارسیش در گفتار بغل زاولی است در کردار بس که جویای لوت و قوت شود طعمه و قوت عنکبوت شود چون ملخ دشت و بوستانش یکیست چون مگس دیگ و دیگدانش یکیست چون تو کردی ز ژاژ خود آغاز گوشها در کند به روی فراز دل من چون شنود گفتارش سیلی من ز دور گفت آرش عقل و حس من از تباهی آن مانده مدهوش و عاجز و حیران گنده باشد هرآنچه او گوید همچو گل کز میان گه روید به همه وقت خامش از گفتار ملک الموت حاضرش بر کار دل بود شاد تا بود خاموش بود آسوده از تباهی گوش چون گشاید به ابلهی گفتار گوشم ار بشنود بگرید زار گرچه بیرون برآن سخن خندند دل درون در ز خشم دربندند به یکی در در آورد گوشش به دگر در برون کند هوشش دل عاقل چو گشت هزل نیوش دل دو انگشت دین کند در گوش مانده در صف ناکسان ازل از مدیح و هجا و زهد و غزل هرکجا ترهات او خوانند ژاژ طیان چو موعظه دانند چون هوا ژاژ او به گوش سپرد گوش کفارت گناه شمرد پنبه در گوش پیش قولش وهم آستین در دهان ز جهلش فهم شده سردی نصیب در ازلش نوحه بسیار خوشتر از غزلش از حدیثش معاشر و می خوار شود از باده و طرب بیزار گر فسرده شدی چو پیه آخر نشنوی نغمه کریه آخر تا کی این ژاژ بی شمار آخر ویحک از خلق شرم دار آخر چون سبکسار گشت هزل فروش در خورست آن زمان گرانی گوش دین که با شادمانی آمد جفت پیش وی خود سخن که یارد گفت همچو لاله است گفت و گوی پلید از دهانش دل سیاه پدید ای گزیده ره هوس بر هوش سخنت ناله جرس در گوش

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۳۷ - اندر هجو حکیم طالعی گوید وین دگر هست شاعری به دروغ که ندارد سخنش ایچ فروغ چون پیازست شعرش ارچه نکوست تا به پایان چو بنگری همه پوست دل و جان تیره همچو توده گرد دهن و کون یکی چو مهره نرد هزل شعرش سعیر صورت و هوش سخنش زمهریر شه ره گوش خانه جغد هست چون خوانش نخرد کس به تره ای نانش دردسر زاد زو که در تدبیر تیز و عریان و گنده بود چو سیر راست گویی حکیم صابونی است مایه خبث و جهل و مأبونی است شاعری بی حفاظ و بی خردست در سفاهت بسان جد خودست خیره رویی ز تیره رایی به بی زبانی ز ژاژ خایی به سخنش سر برهنه همچو تنش معنیش کون دریده همچو زنش بتر از کوپیاژه بلخی سخنش در خوشی نه در تلخی صفت و صنعتش کثیف و کنیف وقت و ذوقش به دل رکیک و ضعیف چون سخن گفت در میان گروه گفت هریک که اینت نغز و شکوه تازی و پارسیش در گفتار بغل زاولی است در کردار بس که جویای لوت و قوت شود طعمه و قوت عنکبوت شود چون ملخ دشت و بوستانش یکیست چون مگس دیگ و دیگدانش یکیست چون تو کردی ز ژاژ خود آغاز گوشها در کند به روی فراز دل من چون شنود گفتارش سیلی من ز دور گفت آرش عقل و حس من از تباهی آن مانده مدهوش و عاجز و حیران گنده باشد هرآنچه او گوید همچو گل کز میان گه روید به همه وقت خامش از گفتار ملک الموت حاضرش بر کار دل بود شاد تا بود خاموش بود آسوده از تباهی گوش چون گشاید به ابلهی گفتار گوشم ار بشنود بگرید زار گرچه بیرون برآن سخن خندند دل درون در ز خشم دربندند به یکی در در آورد گوشش به دگر در برون کند هوشش دل عاقل چو گشت هزل نیوش دل دو انگشت دین کند در گوش مانده در صف ناکسان ازل از مدیح و هجا و زهد و غزل هرکجا ترهات او خوانند ژاژ طیان چو موعظه دانند چون هوا ژاژ او به گوش سپرد گوش کفارت گناه شمرد پنبه در گوش پیش قولش وهم آستین در دهان ز جهلش فهم شده سردی نصیب در ازلش نوحه بسیار خوشتر از غزلش از حدیثش معاشر و می خوار شود از باده و طرب بیزار گر فسرده شدی چو پیه آخر نشنوی نغمه کریه آخر تا کی این ژاژ بی شمار آخر ویحک از خلق شرم دار آخر چون سبکسار گشت هزل فروش در خورست آن زمان گرانی گوش دین که با شادمانی آمد جفت پیش وی خود سخن که یارد گفت همچو لاله است گفت و گوی پلید از دهانش دل سیاه پدید ای گزیده ره هوس بر هوش سخنت ناله جرس در گوش

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۳۸ - دیگری را گوید بوده مامات اسب و بابات خر تو مشو تر چو خوانمت استر بدخو از بی نکاح زاده بتر زانک ازو بار به کشد استر رو که دین را به شعرک و ناموس نیک پی کور کردی از سالوس کانکه با چشم عنکبوت بود مگسش تخم عنزروت بود از پی شوخ چشمی ای ناکس دیده صیقل زنی بسان مگس عقل من چون حدیث تو شنود گوید ارچه سر توش نبود کان چو طبع خلاف شورانگیز وان چو دست بهار رنگ آمیز بخورد چشم او چو نوش مگس چشم دیگر کسان خورد کرگس نوحه نوحه گر بسی خوشتر از سخنهای وعظ مادر غر تا حکیم زمانه احمق شد دل او عشق باز یرمق شد هرگز از بهر یک نماز خدای نبشسته دو دست و روی و نه پای زان همی گل خورد چو آبستن شوی دارد ز شاه و خواجه چو زن چه عجب زانکه شوی دارد زن گر شود هر دو سالی آبستن نوحه گر کز پس تسو گرید آن نه از چشم کز گلو گرید هرکجا گربه کشت خالیگر غذی خواجه گشت خاکستر ژاژ او مرده نظم من جان دار نیست شیرآفرین چو گربه نگار برمن ای سرسبک به خوی و به زیست یک دو مه صبر کن گرانی چیست خنک آنکس که چهره تو ندید واین سخنهای هزل تو نشنید هم کنون خود رهیم ازین گفتن تا ابد هم من از تو هم ز تو من آن زمانی که رخ نماید اجل زود گردد به جمله حال بدل بس کنم زین مثالب تو کنون که ز اندیشه منست افزون سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۳۹ - در مذمّت خدمت مخلوق گوید وان کسانی که بار خلق کشند زان عمل سال و ماه شاد و گشند سال و مه از برای نیک و بدی شده راضی به جور همچو خودی ابلهی را خدایگان خوانند ریش خود می ریند و شادانند روز و شب در رکاب سفله دوان همچو سگ خواستار لقمه نان ور کند عطسه مرورا چو خدای سجده آرد بایستد به دو پای وز پی سوزیان وز چیزش یرحم اللٰه گوید از تیزش وز پی یک دو نان به رعنایی خواند او را به حاتم طایی در سخن سفله ژاژ می خاید تاش زان ترهات بستاید در شجاعت ورا بسان علی می ستاید که سخت بی بدلی در سخاوت ورا ز حاتم طی بگذراند به عز علی گر خدا را چنان پرستیدی از خدا هرچه خواستی دیدی خدمتش به ز فرض پندارد وز پی او نماز بگذارد شادمانه بود که چون من کیست حرمتم هست و دل ز رنج تهیست بر خدایی که رازق روزیست بنده را زو سرور و پیروزیست آن وثوقش نباشد از تبهی که برآنکس که مروراست رهی راست گفت این مثل خردمندی که جهان راست لفظ او پندی هر کجا هست ره فرادانی بنده گشتست از پی نانی هرکجا تیز فهم و فرزانیست بنده ای کند فهم و نادانیست رزق رازق ببیند از مخدوم اینت نادان و از خرد محروم بنده را ای تو رازق مرزوق دور گردان ز خدمت مخلوق ای سنایی خدای را کن شکر که نه ای همچو ابلهان در سکر تا بوی زنده شکر او می گوی به در آفریده هیچ مپوی رازق و سازگار خالق بس کس او چون شدی مترس از کس خدمت خلق باد باشد باد کس گرفتار باد خلق مباد

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۳۸ - دیگری را گوید بوده مامات اسب و بابات خر تو مشو تر چو خوانمت استر بدخو از بی نکاح زاده بتر زانک ازو بار به کشد استر رو که دین را به شعرک و ناموس نیک پی کور کردی از سالوس کانکه با چشم عنکبوت بود مگسش تخم عنزروت بود از پی شوخ چشمی ای ناکس دیده صیقل زنی بسان مگس عقل من چون حدیث تو شنود گوید ارچه سر توش نبود کان چو طبع خلاف شورانگیز وان چو دست بهار رنگ آمیز بخورد چشم او چو نوش مگس چشم دیگر کسان خورد کرگس نوحه نوحه گر بسی خوشتر از سخنهای وعظ مادر غر تا حکیم زمانه احمق شد دل او عشق باز یرمق شد هرگز از بهر یک نماز خدای نبشسته دو دست و روی و نه پای زان همی گل خورد چو آبستن شوی دارد ز شاه و خواجه چو زن چه عجب زانکه شوی دارد زن گر شود هر دو سالی آبستن نوحه گر کز پس تسو گرید آن نه از چشم کز گلو گرید هرکجا گربه کشت خالیگر غذی خواجه گشت خاکستر ژاژ او مرده نظم من جان دار نیست شیرآفرین چو گربه نگار برمن ای سرسبک به خوی و به زیست یک دو مه صبر کن گرانی چیست خنک آنکس که چهره تو ندید واین سخنهای هزل تو نشنید هم کنون خود رهیم ازین گفتن تا ابد هم من از تو هم ز تو من آن زمانی که رخ نماید اجل زود گردد به جمله حال بدل بس کنم زین مثالب تو کنون که ز اندیشه منست افزون سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۳۹ - در مذمّت خدمت مخلوق گوید وان کسانی که بار خلق کشند زان عمل سال و ماه شاد و گشند سال و مه از برای نیک و بدی شده راضی به جور همچو خودی ابلهی را خدایگان خوانند ریش خود می ریند و شادانند روز و شب در رکاب سفله دوان همچو سگ خواستار لقمه نان ور کند عطسه مرورا چو خدای سجده آرد بایستد به دو پای وز پی سوزیان وز چیزش یرحم اللٰه گوید از تیزش وز پی یک دو نان به رعنایی خواند او را به حاتم طایی در سخن سفله ژاژ می خاید تاش زان ترهات بستاید در شجاعت ورا بسان علی می ستاید که سخت بی بدلی در سخاوت ورا ز حاتم طی بگذراند به عز علی گر خدا را چنان پرستیدی از خدا هرچه خواستی دیدی خدمتش به ز فرض پندارد وز پی او نماز بگذارد شادمانه بود که چون من کیست حرمتم هست و دل ز رنج تهیست بر خدایی که رازق روزیست بنده را زو سرور و پیروزیست آن وثوقش نباشد از تبهی که برآنکس که مروراست رهی راست گفت این مثل خردمندی که جهان راست لفظ او پندی هر کجا هست ره فرادانی بنده گشتست از پی نانی هرکجا تیز فهم و فرزانیست بنده ای کند فهم و نادانیست رزق رازق ببیند از مخدوم اینت نادان و از خرد محروم بنده را ای تو رازق مرزوق دور گردان ز خدمت مخلوق ای سنایی خدای را کن شکر که نه ای همچو ابلهان در سکر تا بوی زنده شکر او می گوی به در آفریده هیچ مپوی رازق و سازگار خالق بس کس او چون شدی مترس از کس خدمت خلق باد باشد باد کس گرفتار باد خلق مباد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۴۰ - التمثّل فی‌القناعة و ترک الحاجة بود بقراط را خمی مسکن بودش آن خم به جای پیراهن روزی از اتفاق سرما یافت از سوی خم به سوی دشت شتافت پادشاه زمان برو بگذشت دیدش او را چنان برهنه به دشت شد بر او فراز و گفت ای تن کر بخواهی سبک سه حاجه ز من هر سه حالی روا کنم تو بخواه که منم بر زمانه شاهنشاه گفت بقراط حاجت اول عملم هست یک به یک به خلل گنهم محو کن بیامرزم کز گرانی چو کوه البرزم گفت ویحک خدای بتواند مزد بدهد گناه بستاند گفت برگوی حاجت دومین که منم پادشاه روی زمین گفت پیرم مرا جوان گردان عجز و ضعف از نهاد من بستان گفت این از خدای باید خواست از من این خواستن نیاید راست زود پیش آر حاجت سومین از من این آرزو مخواه چنین گفت روزی من فزون گردان جانم از چنگ مرگ باز رهان گفت این نیز کرد نتوانم ملکم بر جهان نه یزدانم گفت برتر شو از بر خورشید که رطب خیره بار نارد بید حاجت از کردگار خواهم من وز تو حالی بدو پناهم من تو چو من عاجزی و مجبوری وز بزرگی و برتری دوری برتری مر خدای را زیباست که به ملکت همیشه بی همتاست یارب ای سیدی به حق رسول دور گردان دل مرا ز فضول ای خداوند فرد بی همتا جسم را همچو اسم بخش سنا سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۴۱ - حکایت دید وقتی عزیز عزراییل سمج لقمان سبیل سیر سبیل سقف بامش پر از خلل چو خلال چوب باریک و کوژ قد چو هلال در و دیوار رخنه چون غربال باد و باران منقی و کیال سرش بر در دو پای بر دیوار پهلو و پشت از برون جدار نبد او را در آنچنان مجلس جز غزال و غزاله کس مونس پیش رفت و سلام کرد و بگفت کای دلت با امان و ایمان جفت اندرین دور عمر آبادان بس خراب و یباب داری خان چون از این به بنا نه بربردی بچنین رنج و غم به سر بردی گفت آنرا که چون تو جان آوار باشد اندر قفا به لیل و نهار از کجا آرد آن دل و آن جان که کند خاک خانه آبادان انده انتظار تو یکدم نگذارید جان من بی غم از حماقت بود چو شهماتم به از این ساختن سرا ماتم از غم جان و دین نپردازم که روان سوزم و مکان سازم کرم پیله نیم که زندانم سازم از بهر جان به دندانم تا بود بعد مرگ بهر کفن مسکنم همچو نار اهریمن کم ازین خانه کر بود شاید چون یقینم که مردمی باید سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۴۲ - در مذمّت طبیبان جاهل گوید وین اطبا که خالی اند از طب هیچ نشناخته ز نوبت غب از حمیات غافل و انواع وجه اجناس اربع الارباع نه ز نبض اند عالم و نه ز آب مسیله را نداده هیچ جواب هیچ نشنوده نوع قارورات نه ز تبرید و نه ز محرورات غافل از گرم و سرد و ز تر و خشک پشک نزدیکشان چو نافه مشک گر ز انواع پرسی و ز علل نشناسند نفع و ضر ز خلل به جدل مر ترا جواب دهند نز ره دانش و صواب دهند گر تو پرسی ز حد هر عللی کز چه افتاد مرد را خللی به خدای ار به حق جواب دهند یا به کس نور آفتاب دهند

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۴۰ - التمثّل فی‌القناعة و ترک الحاجة بود بقراط را خمی مسکن بودش آن خم به جای پیراهن روزی از اتفاق سرما یافت از سوی خم به سوی دشت شتافت پادشاه زمان برو بگذشت دیدش او را چنان برهنه به دشت شد بر او فراز و گفت ای تن کر بخواهی سبک سه حاجه ز من هر سه حالی روا کنم تو بخواه که منم بر زمانه شاهنشاه گفت بقراط حاجت اول عملم هست یک به یک به خلل گنهم محو کن بیامرزم کز گرانی چو کوه البرزم گفت ویحک خدای بتواند مزد بدهد گناه بستاند گفت برگوی حاجت دومین که منم پادشاه روی زمین گفت پیرم مرا جوان گردان عجز و ضعف از نهاد من بستان گفت این از خدای باید خواست از من این خواستن نیاید راست زود پیش آر حاجت سومین از من این آرزو مخواه چنین گفت روزی من فزون گردان جانم از چنگ مرگ باز رهان گفت این نیز کرد نتوانم ملکم بر جهان نه یزدانم گفت برتر شو از بر خورشید که رطب خیره بار نارد بید حاجت از کردگار خواهم من وز تو حالی بدو پناهم من تو چو من عاجزی و مجبوری وز بزرگی و برتری دوری برتری مر خدای را زیباست که به ملکت همیشه بی همتاست یارب ای سیدی به حق رسول دور گردان دل مرا ز فضول ای خداوند فرد بی همتا جسم را همچو اسم بخش سنا سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۴۱ - حکایت دید وقتی عزیز عزراییل سمج لقمان سبیل سیر سبیل سقف بامش پر از خلل چو خلال چوب باریک و کوژ قد چو هلال در و دیوار رخنه چون غربال باد و باران منقی و کیال سرش بر در دو پای بر دیوار پهلو و پشت از برون جدار نبد او را در آنچنان مجلس جز غزال و غزاله کس مونس پیش رفت و سلام کرد و بگفت کای دلت با امان و ایمان جفت اندرین دور عمر آبادان بس خراب و یباب داری خان چون از این به بنا نه بربردی بچنین رنج و غم به سر بردی گفت آنرا که چون تو جان آوار باشد اندر قفا به لیل و نهار از کجا آرد آن دل و آن جان که کند خاک خانه آبادان انده انتظار تو یکدم نگذارید جان من بی غم از حماقت بود چو شهماتم به از این ساختن سرا ماتم از غم جان و دین نپردازم که روان سوزم و مکان سازم کرم پیله نیم که زندانم سازم از بهر جان به دندانم تا بود بعد مرگ بهر کفن مسکنم همچو نار اهریمن کم ازین خانه کر بود شاید چون یقینم که مردمی باید سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۴۲ - در مذمّت طبیبان جاهل گوید وین اطبا که خالی اند از طب هیچ نشناخته ز نوبت غب از حمیات غافل و انواع وجه اجناس اربع الارباع نه ز نبض اند عالم و نه ز آب مسیله را نداده هیچ جواب هیچ نشنوده نوع قارورات نه ز تبرید و نه ز محرورات غافل از گرم و سرد و ز تر و خشک پشک نزدیکشان چو نافه مشک گر ز انواع پرسی و ز علل نشناسند نفع و ضر ز خلل به جدل مر ترا جواب دهند نز ره دانش و صواب دهند گر تو پرسی ز حد هر عللی کز چه افتاد مرد را خللی به خدای ار به حق جواب دهند یا به کس نور آفتاب دهند

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۴۳ - در مناقب اطباء عالِم گوید قال‌النّبی صلی‌اللّٰه علیه وسلّم فی شأنهم العلم علمان علم‌الابدان و علم‌الادیان باز مردی که وی طبیب بود در سخن حاذق و ادیب بود کرده باشد ز اوستاد قبول خوانده باشد بسی کتاب اصول در ریاضی برد به دانش راه وز طبیعی بود به وجه آگاه داند اسرار علمی و عملی مسله های خلافی و جدلی از برون پی برد به حال درون داند احوال اندرون ز برون بیند احوال علت و امراض داند اسباب جوهر و اعراض سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۴۴ - تفصیل العلل و هی خمسون نوعا نبض و قاروره و رسوب و علل داخل و خارج و فساد و خلل گر تو پرسی ز حد طب که چه چیز چون توان کرد اندر آن تمییز علت سکته و حریف و دسم سبب و دفع آن ز بیش و ز کم انبساط انقباض و حمیات عطش و جوع با صداع و صفات حال نسیان و حمق و استرخا فالج و لقوه و فساد و وبا خدر و رعشه و ربو و کزاز ریه و انتصاب و ذرب و براز حال سرسام و علت برسام نزله خانوق با سعال و زکام گر بپرسی تو از عطاس و ز سل کز مداواش رنجه گردد دل از تمطی و اختلاج بدن خفقان و فواق و سستی تن هیضه و تخمه و زحیر و نهوع اصل این چند و باز چند فروع باد قولنج و باد ایلاوس یرقان و برص جذام و نقوس نقرس پای بند و عرق نسا فتق و دیگر قروة الامعا گر سؤالی کنی از این پنجاه چه شنوی جمله نیستند آگاه حد این هریک ار بگویم من گردد از نکته ها دراز سخن اندکی باز گویمت بشنو باز نگرفته ام سخن به گرو

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۴۳ - در مناقب اطباء عالِم گوید قال‌النّبی صلی‌اللّٰه علیه وسلّم فی شأنهم العلم علمان علم‌الابدان و علم‌الادیان باز مردی که وی طبیب بود در سخن حاذق و ادیب بود کرده باشد ز اوستاد قبول خوانده باشد بسی کتاب اصول در ریاضی برد به دانش راه وز طبیعی بود به وجه آگاه داند اسرار علمی و عملی مسله های خلافی و جدلی از برون پی برد به حال درون داند احوال اندرون ز برون بیند احوال علت و امراض داند اسباب جوهر و اعراض سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۴۴ - تفصیل العلل و هی خمسون نوعا نبض و قاروره و رسوب و علل داخل و خارج و فساد و خلل گر تو پرسی ز حد طب که چه چیز چون توان کرد اندر آن تمییز علت سکته و حریف و دسم سبب و دفع آن ز بیش و ز کم انبساط انقباض و حمیات عطش و جوع با صداع و صفات حال نسیان و حمق و استرخا فالج و لقوه و فساد و وبا خدر و رعشه و ربو و کزاز ریه و انتصاب و ذرب و براز حال سرسام و علت برسام نزله خانوق با سعال و زکام گر بپرسی تو از عطاس و ز سل کز مداواش رنجه گردد دل از تمطی و اختلاج بدن خفقان و فواق و سستی تن هیضه و تخمه و زحیر و نهوع اصل این چند و باز چند فروع باد قولنج و باد ایلاوس یرقان و برص جذام و نقوس نقرس پای بند و عرق نسا فتق و دیگر قروة الامعا گر سؤالی کنی از این پنجاه چه شنوی جمله نیستند آگاه حد این هریک ار بگویم من گردد از نکته ها دراز سخن اندکی باز گویمت بشنو باز نگرفته ام سخن به گرو

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۴۵ - فی تفصیل العلل و بیان‌الامراض سکته از انسداد بطن دماغ که تمامی نیابد استفراغ بشنو از من تو حد و وصف حریف خوردن و خارش زبان لطیف وسم از او خشونتی که بود جملگی ملمس ار بود برود انبساط آنکه مرکز دل تو بکشد سوی ظاهر گل تو پس به ادخال جذب و راه هوا بکشد آن حرارت زیبا انقباض آنکه ظاهر بدنت سوی مرکز برد دخان تنت مر حمیات را حد آنکه نهاد گرمی بد به دلت راه گشاد وآن حرارت غریب جای وطن پس سرایت کند به جمله بدن عطش آن شهوتی که گرم و تر است جوع آن شهوتی که گرم تر است لیک میلش به خشکی است فزون این چنین گفته است افلاطون وانکه او را صداع خوانی تو رعشه و وجع راس دانی تو حد نسیان چنین نمود استاد سهر از انقطاع خواب نهاد حمق را حد فساد ذکر و فکر جمع این هردوان به یکدیگر بشنو از حال و حد استرخا نوع بطلان جملگی اعضا انسداد مبادی الاعصاب انقطاع و نفوذ قوت و تاب فالج از اصل و فعل استرخاست لیک بر جانبیست چپ یا راست لقوه کژ گشتن رخ از یک سو میل شدق آورد ز جانب رو آنکه بنهاد حد و فعل وبا رفتن جوهر طباع هوا خدر آن دان که چون دبیب النمل ضعف و قوت کند به نفس تو حمل رعشه ز اضداد یکدگر حرکات زیر و بالا به قوت و به صفات ربو از تنگی عروق و عضل وز ضوارب نه در مقام و محل ریه را از تنفس بسیار وز خمود عضل کزاز و قفار انتصاب آنکه تنگ گشت نفس قصبه ریه را ز قسمت پس ذرب است از فساد بطن طعام بی قی اطلاق با مراره مدام حد سرسام در دماغ ورم وآن ورم گرم و سخت قحف سقم حد افعال و قوت برسام ورمی گرم در حجاب مدام نزله از انصباب سرد بود زو به بطن الدماغ درد بود وز دماغ آنگهی به صدر شود وآنگهی بی محل و قدر شود حد خانوق در عضل ورمی بر نیاید ترا به جهد دمی ورمی صعب از او پدید آید حنجر و حلق را بفرساید وآنچه را نام کرده اند سعال قصبه ریه را کند بد حال وز زکام انصبابهای تباه به سوی منخرین گشاید راه بشنو از من تو حد و وصف عطاس حرکتهای ابخره ز قیاس حاصل اندر دماغ گشت سطبر به طبیعت ادا کننده چو ابر سل فساد مزاج و سوداها بس ذبول آورد به اعضاها قوت هاضمه تباه کند دافعه هم به وی نگاه کند قرحة الصدر ازو پدید آید ریه را ثقلها پلید آید از تمطی نشان چنین دادند انکه در طب امام و استادند حرکت در تن از همه عضلات محتقن گشته از همه آفات اختلاج از زیادت حرکات کاندر اعضای آورد نفحات انبساط انقباض ازو در دل هر زمان آورد همی حاصل خفقان اختلاج دل باشد که نه از حقد و غش و غل باشد باز گویم فواق را من حد که بر این قول ناورد کس رد حرکات و تردد مابین دافعه ماسکه به رأی العین اندر اجزاء معده جمع آید بدل انطباع منع آید هیضه اسهال و قی بهم باشد معده را هضم و قوه کم باشد به فساد آید آن طعام و شراب هاضمه زو بمانده اندر تاب تخمه چون هاضمه تباه شود معده پژمرده و دوتاه شود غلبه شهوت و بیار و بگیر حکما نام کرده اند زحیر حد و قدر نهوع آنکه نهاد غثیان گفت لیک بی قی و باد حد قولنج هست دردی سخت در درون شکم چو بنهد رخت انخراقی ز حایلین باشد وآن سرایت بانثیین باشد گفت بقراط حد ایلاوس وجع قولن مع الذبل منهوس یرقان انتشاری از صفرا که شود در همه بدن پیدا چون مزاج کبد تباه شود برص آید چو خون سیاه شود جوهر خون شود همه بلغم پوست ز الوان خویش گردد کم آنکه بنهاده اند حد جذام استحالت ز جوهر دم خام فیعید المرار فی الاعضاء شده مستولی بدن همه جا نقرس آماس در مفاصل دان کعب و ابهام با عروق در آن حد عرق النسا بود آن درد که کند مرد را ز راحت فرد جانب الوحشی و رخ اوراک شده زان درد پای مرد هلاک فتق دردی شدید در امعاء عضل البطن با صفاق قفا حکما از قروة الامعا این نهادند حد رنج و عنا

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۴۵ - فی تفصیل العلل و بیان‌الامراض سکته از انسداد بطن دماغ که تمامی نیابد استفراغ بشنو از من تو حد و وصف حریف خوردن و خارش زبان لطیف وسم از او خشونتی که بود جملگی ملمس ار بود برود انبساط آنکه مرکز دل تو بکشد سوی ظاهر گل تو پس به ادخال جذب و راه هوا بکشد آن حرارت زیبا انقباض آنکه ظاهر بدنت سوی مرکز برد دخان تنت مر حمیات را حد آنکه نهاد گرمی بد به دلت راه گشاد وآن حرارت غریب جای وطن پس سرایت کند به جمله بدن عطش آن شهوتی که گرم و تر است جوع آن شهوتی که گرم تر است لیک میلش به خشکی است فزون این چنین گفته است افلاطون وانکه او را صداع خوانی تو رعشه و وجع راس دانی تو حد نسیان چنین نمود استاد سهر از انقطاع خواب نهاد حمق را حد فساد ذکر و فکر جمع این هردوان به یکدیگر بشنو از حال و حد استرخا نوع بطلان جملگی اعضا انسداد مبادی الاعصاب انقطاع و نفوذ قوت و تاب فالج از اصل و فعل استرخاست لیک بر جانبیست چپ یا راست لقوه کژ گشتن رخ از یک سو میل شدق آورد ز جانب رو آنکه بنهاد حد و فعل وبا رفتن جوهر طباع هوا خدر آن دان که چون دبیب النمل ضعف و قوت کند به نفس تو حمل رعشه ز اضداد یکدگر حرکات زیر و بالا به قوت و به صفات ربو از تنگی عروق و عضل وز ضوارب نه در مقام و محل ریه را از تنفس بسیار وز خمود عضل کزاز و قفار انتصاب آنکه تنگ گشت نفس قصبه ریه را ز قسمت پس ذرب است از فساد بطن طعام بی قی اطلاق با مراره مدام حد سرسام در دماغ ورم وآن ورم گرم و سخت قحف سقم حد افعال و قوت برسام ورمی گرم در حجاب مدام نزله از انصباب سرد بود زو به بطن الدماغ درد بود وز دماغ آنگهی به صدر شود وآنگهی بی محل و قدر شود حد خانوق در عضل ورمی بر نیاید ترا به جهد دمی ورمی صعب از او پدید آید حنجر و حلق را بفرساید وآنچه را نام کرده اند سعال قصبه ریه را کند بد حال وز زکام انصبابهای تباه به سوی منخرین گشاید راه بشنو از من تو حد و وصف عطاس حرکتهای ابخره ز قیاس حاصل اندر دماغ گشت سطبر به طبیعت ادا کننده چو ابر سل فساد مزاج و سوداها بس ذبول آورد به اعضاها قوت هاضمه تباه کند دافعه هم به وی نگاه کند قرحة الصدر ازو پدید آید ریه را ثقلها پلید آید از تمطی نشان چنین دادند انکه در طب امام و استادند حرکت در تن از همه عضلات محتقن گشته از همه آفات اختلاج از زیادت حرکات کاندر اعضای آورد نفحات انبساط انقباض ازو در دل هر زمان آورد همی حاصل خفقان اختلاج دل باشد که نه از حقد و غش و غل باشد باز گویم فواق را من حد که بر این قول ناورد کس رد حرکات و تردد مابین دافعه ماسکه به رأی العین اندر اجزاء معده جمع آید بدل انطباع منع آید هیضه اسهال و قی بهم باشد معده را هضم و قوه کم باشد به فساد آید آن طعام و شراب هاضمه زو بمانده اندر تاب تخمه چون هاضمه تباه شود معده پژمرده و دوتاه شود غلبه شهوت و بیار و بگیر حکما نام کرده اند زحیر حد و قدر نهوع آنکه نهاد غثیان گفت لیک بی قی و باد حد قولنج هست دردی سخت در درون شکم چو بنهد رخت انخراقی ز حایلین باشد وآن سرایت بانثیین باشد گفت بقراط حد ایلاوس وجع قولن مع الذبل منهوس یرقان انتشاری از صفرا که شود در همه بدن پیدا چون مزاج کبد تباه شود برص آید چو خون سیاه شود جوهر خون شود همه بلغم پوست ز الوان خویش گردد کم آنکه بنهاده اند حد جذام استحالت ز جوهر دم خام فیعید المرار فی الاعضاء شده مستولی بدن همه جا نقرس آماس در مفاصل دان کعب و ابهام با عروق در آن حد عرق النسا بود آن درد که کند مرد را ز راحت فرد جانب الوحشی و رخ اوراک شده زان درد پای مرد هلاک فتق دردی شدید در امعاء عضل البطن با صفاق قفا حکما از قروة الامعا این نهادند حد رنج و عنا

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۴۶ - در طبیبان نادان گوید این نمودیم حد این پنجاه کرد باید کنون سخن کوتاه حکما جمله حد این امراض این نهادند بر سواد و بیاض از اطباء عام این ایام گر بپرسی از این همه یک نام به خدا ار شناسد و داند ور هزارن کتاب برخواند همه از جهل پر شر و شورند همه کناس و اکمه و کورند صدهزاران مریض را هر سال بکشند از تباهی افعال همه هستند یار عزراییل قاتل ایشان و خلق جمله قتیل وای آنکس که هست حاجتمند به چنین قوم کور بی در و بند ای خداوند از این چنین حکما خلق را کن به فضل خویش رها که جهان شد ز فعلشان ویران خلق را زین بدان به جان برهان سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۴۷ - در صفت منجّم حاذق و منافق و تمثیل اصحاب دعوی به غیر معنی فی بطلان احکام النجوم و صفة هیئة‌الفلک و واضع هذاالعلم، قال النبّی علیه‌السّلام: النجوم حق و احکامها باطل، و قال علیه‌السّلام: من آمن بالنجوم فقد کفر، و قال علیه‌السّلام: تعلموا من‌النجوم ماتعرفون به ساعات اللیل والنهار، و قال امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب علیه‌السّلام: تعلموا بالنجوم فانه علم من علوم‌النبوة و قال‌اللّٰه تعالی: والسماء ذات‌البروج، والشّمس والقمر بحسبان باز اینها که مرد احکامند همه در فال و زجر خودکامند نفس از گردش نجوم زنند سال و مه فال سعد و شوم زنند همه جاسوس نجم افلاکند همه با میل و تخته خاکند همه در راه حکم خود رایند به سر من که ژاژ می خایند زرق بوالعنبس است رهبرشان کم ز خاکند خاک بر سرشان نشنیدند نام بطلمیوس پر فغان و میان تهی چون کوس همه شاگرد زرق بوالعنبس همه از زرق او زنند نفس روز و شب در شمار هفت و چهار خانه جد و خانه ادبار صاحب لیل و صاحب نوبه زین چنین علم توبه و به توبه صاحب ساعت و دلیل نهار طالع و کدخدا و جان بختار صاحب وجه و نیز صاحب حد که در احکامشان نباشد رد سبب کدخدایی و هیلاج که منجم بدو بود محتاج صاحب صورتست و رب الیوم که برآنند حکیمان یک قوم حکم و تأثیر و صاحب اوتاد برتر از حد وجه و نقص و زیاد گردش و رفتن و هبوط و صعود که ز تأثیرشان شود موجود انحطاط و حضیض و دور و شمار اوج خورشید و ثابت و سیار فلک المستقیم و جیب المیل غایت ارتفاع و گردش لیل گه رحاوی و گاه دولابی گه حمایل چو تیغ اعرابی بعد و بهت و تفاوت مابین حاصل جیب و غایت الطولین زیج یحیی و فاخر و مأمون ارتفاع طوالع و چه و چون وانکه بنهاد اوج را حرکات ارتفاع و تفاوت ساعات ظل مقیاس و نقطه محسوس که مقادیر زاویه است رؤس طول و عرض و سطوح و نقطه و خط که در احوال جمله نیست غلط

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۴۶ - در طبیبان نادان گوید این نمودیم حد این پنجاه کرد باید کنون سخن کوتاه حکما جمله حد این امراض این نهادند بر سواد و بیاض از اطباء عام این ایام گر بپرسی از این همه یک نام به خدا ار شناسد و داند ور هزارن کتاب برخواند همه از جهل پر شر و شورند همه کناس و اکمه و کورند صدهزاران مریض را هر سال بکشند از تباهی افعال همه هستند یار عزراییل قاتل ایشان و خلق جمله قتیل وای آنکس که هست حاجتمند به چنین قوم کور بی در و بند ای خداوند از این چنین حکما خلق را کن به فضل خویش رها که جهان شد ز فعلشان ویران خلق را زین بدان به جان برهان سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۴۷ - در صفت منجّم حاذق و منافق و تمثیل اصحاب دعوی به غیر معنی فی بطلان احکام النجوم و صفة هیئة‌الفلک و واضع هذاالعلم، قال النبّی علیه‌السّلام: النجوم حق و احکامها باطل، و قال علیه‌السّلام: من آمن بالنجوم فقد کفر، و قال علیه‌السّلام: تعلموا من‌النجوم ماتعرفون به ساعات اللیل والنهار، و قال امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب علیه‌السّلام: تعلموا بالنجوم فانه علم من علوم‌النبوة و قال‌اللّٰه تعالی: والسماء ذات‌البروج، والشّمس والقمر بحسبان باز اینها که مرد احکامند همه در فال و زجر خودکامند نفس از گردش نجوم زنند سال و مه فال سعد و شوم زنند همه جاسوس نجم افلاکند همه با میل و تخته خاکند همه در راه حکم خود رایند به سر من که ژاژ می خایند زرق بوالعنبس است رهبرشان کم ز خاکند خاک بر سرشان نشنیدند نام بطلمیوس پر فغان و میان تهی چون کوس همه شاگرد زرق بوالعنبس همه از زرق او زنند نفس روز و شب در شمار هفت و چهار خانه جد و خانه ادبار صاحب لیل و صاحب نوبه زین چنین علم توبه و به توبه صاحب ساعت و دلیل نهار طالع و کدخدا و جان بختار صاحب وجه و نیز صاحب حد که در احکامشان نباشد رد سبب کدخدایی و هیلاج که منجم بدو بود محتاج صاحب صورتست و رب الیوم که برآنند حکیمان یک قوم حکم و تأثیر و صاحب اوتاد برتر از حد وجه و نقص و زیاد گردش و رفتن و هبوط و صعود که ز تأثیرشان شود موجود انحطاط و حضیض و دور و شمار اوج خورشید و ثابت و سیار فلک المستقیم و جیب المیل غایت ارتفاع و گردش لیل گه رحاوی و گاه دولابی گه حمایل چو تیغ اعرابی بعد و بهت و تفاوت مابین حاصل جیب و غایت الطولین زیج یحیی و فاخر و مأمون ارتفاع طوالع و چه و چون وانکه بنهاد اوج را حرکات ارتفاع و تفاوت ساعات ظل مقیاس و نقطه محسوس که مقادیر زاویه است رؤس طول و عرض و سطوح و نقطه و خط که در احوال جمله نیست غلط

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۴۸ - فی صفة الافلاک فلک تاسع است بر ز افلاک کین فلکها بود درو چو مغاک فلک ثامن است جای بروج واندر آن هفت را دخول و خروج فلک سابع است آن کیوانست که مر او را بسان ایوانست فلک سادس است زاوش را که دهنده است دانش و هش را فلک خامس آن بهرامست آنکه در فعل و رای خودکامست فلک رابع آن خورشیدست که به ملک اندر آن چو جمشیدست فلک ثالث آن ناهیدست زهره کز نور او جهان شیدست فلک ثانی آن تیر آمد آن عطارد که وی دبیر آمد فلک اول آن ماه آمد که اثیر اندر آن پناه آمد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۴۹ - فی صفة‌السّعد والنّحس من‌الکواکب السبعة دو ازین هفتگانه نحس نهند در همه وقتها بد و تبهند دو ازو در نهاد مسعودند فاعل خیر و منبع جودند دو از این معتدل به خیر و به شر متوسط به حال یکدیگر شمس خود کدخدای گردونست نیرست از کواکبان چونست همه زین قبه بلند چو درج درشو و آی این دوازده برج نظر سعد راه تسدیس است وآن دگر نحس راه و تسلیس است سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۵۰ - در بیان طبایع چهارگانه جوهر آتش است بعد از هفت که ازو دل بخست و زهره بکفت بعد از آتش فضا و جو هوا که زوی تا به مرکز است ملا بحر اخضر سوم نتیجه اوست آن یکی قشر و آن دگر چون پوست اغبر تیره چارمین ارکان پس نبات و معادن و حیوان حال اطباع این دوازده برج هریکی بر مثال گوهر و درج سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۵۱ - در صفت بروج دوازده‌گانه حمل و ثور و پیکر جوزا سرطان و اسد دلیل بقا خوشه خاک و کفه میزان عقرب مایی و زنار کمان جدی خاکی و دلو و حوت بهم از هوا و ز آب داده رقم بره و شیر ناریست و کمان گاو و خوشه و بز ز خاک گران باز دو پیکر و ترازو و دول از هوا یافت بهره بیش ممول هست خرچنگ و گزدم و ماهی که بر آبستشان شهنشاهی حمل و عقربست از این تاریخ که شدستند خانه مریخ ثور و میزان ز زهره دارد بهر زهره چون شاه و ثور و میزان شهر پس از این هست خوشه و جوزا کز عطارد گرفته اند بها سرطان خانه قمر گویند شمس را جز اسد کجا جویند قوس و حوتست خانه هرمزد جدی و دلو از زحل بجوید مزد

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۴۸ - فی صفة الافلاک فلک تاسع است بر ز افلاک کین فلکها بود درو چو مغاک فلک ثامن است جای بروج واندر آن هفت را دخول و خروج فلک سابع است آن کیوانست که مر او را بسان ایوانست فلک سادس است زاوش را که دهنده است دانش و هش را فلک خامس آن بهرامست آنکه در فعل و رای خودکامست فلک رابع آن خورشیدست که به ملک اندر آن چو جمشیدست فلک ثالث آن ناهیدست زهره کز نور او جهان شیدست فلک ثانی آن تیر آمد آن عطارد که وی دبیر آمد فلک اول آن ماه آمد که اثیر اندر آن پناه آمد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۴۹ - فی صفة‌السّعد والنّحس من‌الکواکب السبعة دو ازین هفتگانه نحس نهند در همه وقتها بد و تبهند دو ازو در نهاد مسعودند فاعل خیر و منبع جودند دو از این معتدل به خیر و به شر متوسط به حال یکدیگر شمس خود کدخدای گردونست نیرست از کواکبان چونست همه زین قبه بلند چو درج درشو و آی این دوازده برج نظر سعد راه تسدیس است وآن دگر نحس راه و تسلیس است سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۵۰ - در بیان طبایع چهارگانه جوهر آتش است بعد از هفت که ازو دل بخست و زهره بکفت بعد از آتش فضا و جو هوا که زوی تا به مرکز است ملا بحر اخضر سوم نتیجه اوست آن یکی قشر و آن دگر چون پوست اغبر تیره چارمین ارکان پس نبات و معادن و حیوان حال اطباع این دوازده برج هریکی بر مثال گوهر و درج سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۵۱ - در صفت بروج دوازده‌گانه حمل و ثور و پیکر جوزا سرطان و اسد دلیل بقا خوشه خاک و کفه میزان عقرب مایی و زنار کمان جدی خاکی و دلو و حوت بهم از هوا و ز آب داده رقم بره و شیر ناریست و کمان گاو و خوشه و بز ز خاک گران باز دو پیکر و ترازو و دول از هوا یافت بهره بیش ممول هست خرچنگ و گزدم و ماهی که بر آبستشان شهنشاهی حمل و عقربست از این تاریخ که شدستند خانه مریخ ثور و میزان ز زهره دارد بهر زهره چون شاه و ثور و میزان شهر پس از این هست خوشه و جوزا کز عطارد گرفته اند بها سرطان خانه قمر گویند شمس را جز اسد کجا جویند قوس و حوتست خانه هرمزد جدی و دلو از زحل بجوید مزد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۵۲ - در شرف و وبال و صعود و هبوط کواکب گوید شرف آفتاب در حملست شرف ماه گاو بی جدلست راس را خانه شرف جوزاست سرطان آنکه مشتری را جاست شرف تیر خوشه آمد و پس مر زحل را شرف ترازو و بس مز ذنب را شرف کمان آمد ملک بهرام جدی از آن آمد شرف زهره برج ماهی دان بعد از این جملگی تباهی دان می ندانند که این همه وضع است اختراع حکیم بی بضع است چون ولادت سبک پدید آمد بستگی را یکی کلید آمد دومین خانه بیت مال نهند اصل این حکم بر محال نهند سومین بیت اخوه و اخوات ایمن از حادثات و از نکبات چارمین خان خانه پدرست که ورا خیر و عافیت ثمرست خانه پنجم آن فرزندست وآن اولاد و خویش و پیوندست ششمین بیت بیت بیماریست که از آن خانه جای غمخواریست هفتمین خانه جای جفت و عیال که از آن به شود همه احوال هشتمین هست خانه نکبات که از آن مرد را رسد آفات نهمین جای ملت و دین است سفر و راه و کیش و آیین است دهم از مادران نهند شمار خانه پادشاه و حرفت و کار خانه دولتست یازدهم اینت ترتیبها همه مبهم از ده و دو نشان که دادستند خانه دشمنان نهادستند زین ده و دو نظر به پنج کنند خود درین پنج جا سپنج کنند سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۵۳ - فی تسویة البیوت اختراعی چنین هرآنکه نهاد راه در داد و لیک در نگشاد خلق را جمله کرد سرگردان وآنچه کرد از عمل تبه کرد آن شخص گاهی که در شمار آید مادرش اولین به کار آید بعد از آن خانه نحوس و سعود که درآمد وی از عدم به وجود خواهران و برادران پس از آن پس پدر تا بداریش چون جان خانه رنجها و بیماری نکبات و بلای و دشخواری بعد از آن خانه مناکح و جفت به در آید بدان زمان ز نهفت چون بجست از نهیب بند و کمند پس ورا نه تو خانه فرزند خانه دوست و خانه دشمن بعد از این خانه ها تو پی بفکن ورنه بیهوده زین نمط کم گوی ژاژ کم خای و پر بهانه مجوی سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۵۴ - التمثیل فی احوال المنجّم الجاهل عندالملک العالم بود وقتی منجمی کانا همچو اهل زمانه نابینا پادشاهی ورا به خدمت خواند گاه و بی گاه پیش خود بنشاند پادشا مر ورا سؤالی کرد مشکلش از ره محالی کرد پادشا زیرک و جهان بین بود ظاهر و باطنش پر از دین بود گفت روزی برای خود بگزین رو به تقویم حال خویش ببین آن زمان کت همه کمال بود کوکب نحس در وبال بود طالعت را همه شرف باشد حال تو بر تو منکشف باشد هیچ نکبت نباشدت پیدا خیز و دل شادمانه پیش من آ تاترا خلعتی دهم در خور تا شود فقر و فاقه ات کمتر مرد ابله برفت و روز گزید وآنچه مقصود شاه بود ندید بامدادی بر شه آمد زود که از آن بهترینش روز نبود شاه چون دید مرد را دلشاد صد در از رنج و غم برو بگشاد گفت در حال گردنش بزنید بسته ویرا ز پیش من بکشید مرد دژخیم مر ورا بکشید برد واندر زمان سرش ببرید می ندانست روز نیک از بد بود تقلید امام او نه خرد

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۵۲ - در شرف و وبال و صعود و هبوط کواکب گوید شرف آفتاب در حملست شرف ماه گاو بی جدلست راس را خانه شرف جوزاست سرطان آنکه مشتری را جاست شرف تیر خوشه آمد و پس مر زحل را شرف ترازو و بس مز ذنب را شرف کمان آمد ملک بهرام جدی از آن آمد شرف زهره برج ماهی دان بعد از این جملگی تباهی دان می ندانند که این همه وضع است اختراع حکیم بی بضع است چون ولادت سبک پدید آمد بستگی را یکی کلید آمد دومین خانه بیت مال نهند اصل این حکم بر محال نهند سومین بیت اخوه و اخوات ایمن از حادثات و از نکبات چارمین خان خانه پدرست که ورا خیر و عافیت ثمرست خانه پنجم آن فرزندست وآن اولاد و خویش و پیوندست ششمین بیت بیت بیماریست که از آن خانه جای غمخواریست هفتمین خانه جای جفت و عیال که از آن به شود همه احوال هشتمین هست خانه نکبات که از آن مرد را رسد آفات نهمین جای ملت و دین است سفر و راه و کیش و آیین است دهم از مادران نهند شمار خانه پادشاه و حرفت و کار خانه دولتست یازدهم اینت ترتیبها همه مبهم از ده و دو نشان که دادستند خانه دشمنان نهادستند زین ده و دو نظر به پنج کنند خود درین پنج جا سپنج کنند سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۵۳ - فی تسویة البیوت اختراعی چنین هرآنکه نهاد راه در داد و لیک در نگشاد خلق را جمله کرد سرگردان وآنچه کرد از عمل تبه کرد آن شخص گاهی که در شمار آید مادرش اولین به کار آید بعد از آن خانه نحوس و سعود که درآمد وی از عدم به وجود خواهران و برادران پس از آن پس پدر تا بداریش چون جان خانه رنجها و بیماری نکبات و بلای و دشخواری بعد از آن خانه مناکح و جفت به در آید بدان زمان ز نهفت چون بجست از نهیب بند و کمند پس ورا نه تو خانه فرزند خانه دوست و خانه دشمن بعد از این خانه ها تو پی بفکن ورنه بیهوده زین نمط کم گوی ژاژ کم خای و پر بهانه مجوی سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۵۴ - التمثیل فی احوال المنجّم الجاهل عندالملک العالم بود وقتی منجمی کانا همچو اهل زمانه نابینا پادشاهی ورا به خدمت خواند گاه و بی گاه پیش خود بنشاند پادشا مر ورا سؤالی کرد مشکلش از ره محالی کرد پادشا زیرک و جهان بین بود ظاهر و باطنش پر از دین بود گفت روزی برای خود بگزین رو به تقویم حال خویش ببین آن زمان کت همه کمال بود کوکب نحس در وبال بود طالعت را همه شرف باشد حال تو بر تو منکشف باشد هیچ نکبت نباشدت پیدا خیز و دل شادمانه پیش من آ تاترا خلعتی دهم در خور تا شود فقر و فاقه ات کمتر مرد ابله برفت و روز گزید وآنچه مقصود شاه بود ندید بامدادی بر شه آمد زود که از آن بهترینش روز نبود شاه چون دید مرد را دلشاد صد در از رنج و غم برو بگشاد گفت در حال گردنش بزنید بسته ویرا ز پیش من بکشید مرد دژخیم مر ورا بکشید برد واندر زمان سرش ببرید می ندانست روز نیک از بد بود تقلید امام او نه خرد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۵۵ - صفة مقادیر ابروج والکواکب السیّارة غافلند این منجمان از کار نیست در کارشان دل بیدار همه را زرق و حیلت است آلت نیست از علم و حلمشان عدت شمس کز کره هست در مقدار ز صد و بیست و چار بار شمار خانه او را اسد نهادستند دور دور از خرد فتادستند زهره کز ربع کره بیگانه ست ثور و میزان ورا چرا خانه ست نیست تیر از کره یکی اجزا با دو خانه است سنبله و جوزا نیست در کارشان بسی تمییز خیز و بر ریش آن منجم تیز می نویسند خیره بر تقویم نیک و بد بر عموم اینت حکیم بس تبجح کنند بر دانش هیچ دانش نداده یزدانش نیست فرقی میان مردم دهر همه یکسان بود طوالع شهر همه بادست حکم باد انگار تو ز احکام خیره دست بدار نیست جز هرزه مندل و تنجیم زن بود سغبه چنین تعلیم سخن فال گو ندارد سود باد پیمود کآسمان پیمود نیست الا به قدرت یزدان نیک و بد در طبایع و ارکان بی قضا خلق یک نفس نزند مرد عاقل چنین جرس نزند سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۵۶ - در حق مردم و آدمی گوید پس از آدم هر آنچ ز آدم زاد آدمی خوانمش به اصل و نژاد نتوانم که گویمش مردم زانکه در سر این سخن مردم مردمی عالمی دگر باشد کم کسی را ازو خبر باشد گرچه از روی اصل در دو سرای کمتر از سگ نیافرید خدای از پی خواب و خور مدانش وجود کاندرو بیش ازین بود مقصود چون بود خلد و در هنر کوشد جامه مشطی ششتری پوشد خدمتش را کسی کنند پدید که برو بایدش مقیم دوید ور شود کشته گاه جولانش صید در زیر زخم دندانش چون بگویی برو به هم تکبیر شرع می گویدت حلالش گیر باز اگر کاهلی کند پیشه ناورد زی طریق اندیشه گرد بازارها دوان باشد نزد دکان این و آن باشد تا یکی استخوان خشک برد ده تبر در میان سر بخورد هست فرقی ز کار این تا آن همچنین کار آدمی می دان سگ به کوشش چنان شود که کند خدمتش آدمی و لاف زند ور خسی آدمی شود چونان کی کند خدمت سگ از پی نان کار دربند همت من و تست نشوی خوار تا نباشی سست این بگفتم بر پناه جهان بازگشتم به مدح شاه جهان

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۵۵ - صفة مقادیر ابروج والکواکب السیّارة غافلند این منجمان از کار نیست در کارشان دل بیدار همه را زرق و حیلت است آلت نیست از علم و حلمشان عدت شمس کز کره هست در مقدار ز صد و بیست و چار بار شمار خانه او را اسد نهادستند دور دور از خرد فتادستند زهره کز ربع کره بیگانه ست ثور و میزان ورا چرا خانه ست نیست تیر از کره یکی اجزا با دو خانه است سنبله و جوزا نیست در کارشان بسی تمییز خیز و بر ریش آن منجم تیز می نویسند خیره بر تقویم نیک و بد بر عموم اینت حکیم بس تبجح کنند بر دانش هیچ دانش نداده یزدانش نیست فرقی میان مردم دهر همه یکسان بود طوالع شهر همه بادست حکم باد انگار تو ز احکام خیره دست بدار نیست جز هرزه مندل و تنجیم زن بود سغبه چنین تعلیم سخن فال گو ندارد سود باد پیمود کآسمان پیمود نیست الا به قدرت یزدان نیک و بد در طبایع و ارکان بی قضا خلق یک نفس نزند مرد عاقل چنین جرس نزند سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۵۶ - در حق مردم و آدمی گوید پس از آدم هر آنچ ز آدم زاد آدمی خوانمش به اصل و نژاد نتوانم که گویمش مردم زانکه در سر این سخن مردم مردمی عالمی دگر باشد کم کسی را ازو خبر باشد گرچه از روی اصل در دو سرای کمتر از سگ نیافرید خدای از پی خواب و خور مدانش وجود کاندرو بیش ازین بود مقصود چون بود خلد و در هنر کوشد جامه مشطی ششتری پوشد خدمتش را کسی کنند پدید که برو بایدش مقیم دوید ور شود کشته گاه جولانش صید در زیر زخم دندانش چون بگویی برو به هم تکبیر شرع می گویدت حلالش گیر باز اگر کاهلی کند پیشه ناورد زی طریق اندیشه گرد بازارها دوان باشد نزد دکان این و آن باشد تا یکی استخوان خشک برد ده تبر در میان سر بخورد هست فرقی ز کار این تا آن همچنین کار آدمی می دان سگ به کوشش چنان شود که کند خدمتش آدمی و لاف زند ور خسی آدمی شود چونان کی کند خدمت سگ از پی نان کار دربند همت من و تست نشوی خوار تا نباشی سست این بگفتم بر پناه جهان بازگشتم به مدح شاه جهان

%0
10 Bölüm