Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

شیخ الاسلام گفت که شيخ عباس فقیر مرا گفت که شیخ ابوبکر حرمی گفت که: «به مکه مهمان کسی بودیم. ‏ بخواند: درویشی برپای خاست. بانگی چند بزد و گفت: که ملامت کرد در مهر تو مگر تو؟ حرف بگفت و بیفتاد و برفت از دنیا. » 125 شیخ الاسلام گفت که ابوعبداللّه باکو گفت که: «اثْوبُ نار در خانة قزوینی به مکه» در سماع بود. گوینده‌ای چیزی بخواند به پارسی. وق برخاست ا بشت زانست اآنگاة گفت: نفیر از تو و بیفتاد و بیهوش شد و برفت. » شيخ الاسلام گفت که: ا سایح با قوم در میهمانی بود. گوینده‌ای برخواند: کل او ا غير فُحتاج إلى السّ ج وج كر الاو ون ححتّنا يوم اتن الاس بالحځجَج لاأتاح الأۉة لى رجا وار وو و الان ابوالقاسم سایح دست راست برآورد و بانگ زد و بیفتاد. ‏ برفته بود. » شيخ الاسلام گفته که: «یکی از این طایفه گفت که در نیسابور حادثه‌ای بود که مردم از شهر بیرون رفته بودند. من در مسجدی بودم و در کنج آن مسجد درویشی دیگر بوډی گوینده‌ای درآمد, درویش وی را گفت که: چیزی بگوی! وی برخواند: القت بوتي ون الحت ,مَعرقة لايتقضى أداً او نقضي الأب لأ جن من الدساء ونك بينَ الجَوايح ل ا E E‏ آن درویش بیفتاد و می‌تپید تا ميان دو نماز آنگاه بیارامید. چون نکر دة برفته بود. » شيخ الاسلام گفت که: «صوفیی در شهر اله که ميان بصره و کوفه است می‌رفت, به پای کوشکي رسید و بر آن کوشک مهتری بود و پیش وی کنیزکی مغتی چیزی می‌خواند. آن _صوفی اذا وی فو کل يوم لون غير هدا بک اخسن کل يوم تول عير هذا یک أکمَل درویش را خوش آمد و بر وی خورد. گفت: يا جارية باللو و مَولاک لَأِذتِ على ئمی‌گذری؟ گفت: دن ریو کوشی دروناق ات رفک اوی خوش تواست ارهن وی می‌گویم. خواجه سر فرو کرد. آن غریب را دید خوش گشته و پای می‌کوفت. به آخر سخنی گفت و بانگی بزد و بیفتاد و جان بداد. ‏ بگشت کنیزک را آزاد 8 و پیران شهر را بخواند و بر آن درویش نماز کردند و دفن کردند. و پیران را : مرا شناسید؟ من فلان بن فلانم. شما را گواه می‌کنم که هرچه مرا است از ضیاع و املاک همه وقف کردم بر درویشان و کوشک سبیل کردم. ٠‏ 9 هرچه داشت از زر و سیم بداد و جامه بیرون کرد و إزاری در بست» و مرقع درپوشید و ردا برافکند و روی در بادیه نهاد و برفت. و مرذفان فی نگریستند ا :از چنق م یشان غایب شد و چشمها گریان. پس از ان کس وی را ندید و خبر وی نشنید. » بۆالخشسين دراج و قوطي حکایت کنند این راد دڈاح گوید؛ «ما رايت احسنَ من ذلک اليَوم. » شيخ ابوعبداللّه جلا گوید که: «به مغرب دو چیز ديدم عجب. یکی در جامع قیروان برمی گشت و می‌شکافت و از مردمان چیزی می‌خواست و می‌گفت: اها التاس! كث رَجُلاً ضُوفبًاً قَصَعفْث. و دیگر دو پیر دیدم آنجا: یکی جَبله نام و دیگر رُرَیق نام. و هر یکی را از ایشان شاگردان بودند و مریدان. روزی جَبّله به زیارت رُریق شد با یاران. یکی از اصحاب رریق قرآن خواند۔ یکی از ياران جبله را وقت خوش شد, بانگی بزد و جان بداد. وی را دفن کردند. چون دنگږ زوز شد -چبله به ریق آمد و گفت: کجا شد آن یار تو که ما را قرآن خواند؟ وی را بخواندند قرآن خواند. جبله بانگی بزد و فریادی کرد خواننده بر جای بمرد. جبله گفت: واحدٌ بواحدٍ ۆالبادي أظلمٌ, یکی , E‏ نام وی محمد بن ابراهیم السوسی الصوفی است. به شام بوده؛ به شهر رَمُله.

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

شیخ الاسلام گفت که شيخ عباس فقیر مرا گفت که شیخ ابوبکر حرمی گفت که: «به مکه مهمان کسی بودیم. ‏ بخواند: درویشی برپای خاست. بانگی چند بزد و گفت: که ملامت کرد در مهر تو مگر تو؟ حرف بگفت و بیفتاد و برفت از دنیا. » 125 شیخ الاسلام گفت که ابوعبداللّه باکو گفت که: «اثْوبُ نار در خانة قزوینی به مکه» در سماع بود. گوینده‌ای چیزی بخواند به پارسی. وق برخاست ا بشت زانست اآنگاة گفت: نفیر از تو و بیفتاد و بیهوش شد و برفت. » شيخ الاسلام گفت که: ا سایح با قوم در میهمانی بود. گوینده‌ای برخواند: کل او ا غير فُحتاج إلى السّ ج وج كر الاو ون ححتّنا يوم اتن الاس بالحځجَج لاأتاح الأۉة لى رجا وار وو و الان ابوالقاسم سایح دست راست برآورد و بانگ زد و بیفتاد. ‏ برفته بود. » شيخ الاسلام گفته که: «یکی از این طایفه گفت که در نیسابور حادثه‌ای بود که مردم از شهر بیرون رفته بودند. من در مسجدی بودم و در کنج آن مسجد درویشی دیگر بوډی گوینده‌ای درآمد, درویش وی را گفت که: چیزی بگوی! وی برخواند: القت بوتي ون الحت ,مَعرقة لايتقضى أداً او نقضي الأب لأ جن من الدساء ونك بينَ الجَوايح ل ا E E‏ آن درویش بیفتاد و می‌تپید تا ميان دو نماز آنگاه بیارامید. چون نکر دة برفته بود. » شيخ الاسلام گفت که: «صوفیی در شهر اله که ميان بصره و کوفه است می‌رفت, به پای کوشکي رسید و بر آن کوشک مهتری بود و پیش وی کنیزکی مغتی چیزی می‌خواند. آن _صوفی اذا وی فو کل يوم لون غير هدا بک اخسن کل يوم تول عير هذا یک أکمَل درویش را خوش آمد و بر وی خورد. گفت: يا جارية باللو و مَولاک لَأِذتِ على ئمی‌گذری؟ گفت: دن ریو کوشی دروناق ات رفک اوی خوش تواست ارهن وی می‌گویم. خواجه سر فرو کرد. آن غریب را دید خوش گشته و پای می‌کوفت. به آخر سخنی گفت و بانگی بزد و بیفتاد و جان بداد. ‏ بگشت کنیزک را آزاد 8 و پیران شهر را بخواند و بر آن درویش نماز کردند و دفن کردند. و پیران را : مرا شناسید؟ من فلان بن فلانم. شما را گواه می‌کنم که هرچه مرا است از ضیاع و املاک همه وقف کردم بر درویشان و کوشک سبیل کردم. ٠‏ 9 هرچه داشت از زر و سیم بداد و جامه بیرون کرد و إزاری در بست» و مرقع درپوشید و ردا برافکند و روی در بادیه نهاد و برفت. و مرذفان فی نگریستند ا :از چنق م یشان غایب شد و چشمها گریان. پس از ان کس وی را ندید و خبر وی نشنید. » بۆالخشسين دراج و قوطي حکایت کنند این راد دڈاح گوید؛ «ما رايت احسنَ من ذلک اليَوم. » شيخ ابوعبداللّه جلا گوید که: «به مغرب دو چیز ديدم عجب. یکی در جامع قیروان برمی گشت و می‌شکافت و از مردمان چیزی می‌خواست و می‌گفت: اها التاس! كث رَجُلاً ضُوفبًاً قَصَعفْث. و دیگر دو پیر دیدم آنجا: یکی جَبله نام و دیگر رُرَیق نام. و هر یکی را از ایشان شاگردان بودند و مریدان. روزی جَبّله به زیارت رُریق شد با یاران. یکی از اصحاب رریق قرآن خواند۔ یکی از ياران جبله را وقت خوش شد, بانگی بزد و جان بداد. وی را دفن کردند. چون دنگږ زوز شد -چبله به ریق آمد و گفت: کجا شد آن یار تو که ما را قرآن خواند؟ وی را بخواندند قرآن خواند. جبله بانگی بزد و فریادی کرد خواننده بر جای بمرد. جبله گفت: واحدٌ بواحدٍ ۆالبادي أظلمٌ, یکی , E‏ نام وی محمد بن ابراهیم السوسی الصوفی است. به شام بوده؛ به شهر رَمُله.

Orijinal Metin (FA)

شيخ 126 عمو و احمد کوفانی وی را دیده بودند. توفی بدمشق فى ذى الحجة سنة ست و ثمانين و ثلثمائة. شيخ الاسلام گفت که وی شبی گفت که: «ما را کسی باید که چیزی برخواند. لختی جستند نیافتند. و شیخ ابوبکر همچنان طلب می ‌کرد. از بس که وی بگفت, یکی گفت: ای شیخ! کس نمی‌یابیم, اما در این نزدیکی برنایی است مطرب. اگر باید تا بیاریم. آن کس ,ب به طیبت گفت. شیخ گفت: انه بروند وتار ندا زفن د و وی وا اور دند چیزی خورده بود وی را بنشاندند و وی بخواند: الوم ٳِخوانڻ صدق ينهم َسَبٰ. . الأبيات کاری برخاست از کی ونیا وقت همه کس خوش گشت و شیخ درشورید. چون فارغ شدند از سماع. مطرب را قَذٌف افتاد و برسجادۀ شیخ قی کرد. پیر پی ت هیچ مگویید! همچنانش به سجاده درپیچید و پراکنده شوید و جایی دیگر خواب e‏ چون روز شد مطرب با هوش آمد خود را در سجاده دید پیچیده, و در صُفّه قندیل آویختهر متخین اند انگ بزاورد که ار تهر خدا این جه حالت: است و من احا چون افتادم؟ یکی فراز آمد و وی را از حال وی خبر کرد که چه بود و چه رفت. وی پيراية خود بشکست و توبه کرد و جامه درید و مرقع درپوشید و از جملۀ اصحاب شد و چون شیخ از دنیا برفت. به پیري خانقاه وی را بنشاندند, از روزگار نیکو و معاملت نیکو که ورزیده بود. » شيخ الاسلام گفت که: «نام وی محمد طبرانۍ بود و من پسر وی را دیده‌ام که به هری آمد به خانقاه شيخ عمو. ‏ مشایخ به وی می‌آمدند که: ما را آن بیت بخوان و از آن قصّه بازگوی! شيخ عمو با احم دو قاع کف ان ها ام نادار کی ا می نت عن اد ندارم . “« 8 کتایی یافتم ان را القوم إخوانٌ صدق بينهم تسّبتٹ منَ القمودة ۵ یدل به سّبَب تراص غ وا دة الط يهباءِ تهتهم ا الوت الان م ات لا تفط ون على ,الس كران ولو ناخلا ر شيخ الاسلام گفت که: «ذوالنون مصری و شبلی و خراز و نوری ودراج همه در سماع برقته اند رجمهم الله تعالی سه تن از ایشان سه روز بزیستندو غیر از ایشان بوده‌اند نیز از مشایخ و مریدان که در سماع برفته‌اند, چه در سماع قران و چه در سماع غير آنٴ زرارة بن ابي اۆفى, قاضی بصره در کرات بود قران فی خواندند یکی بر جوا فاذا تقر في الثاقورٍ(8/مدثر). وی بانگی بزد وبیفتاد مرده. » شیخ الاسلام گفت: «سماع که دیدار آن را مدد بود» مرد را گوش با او بود و دیده با او بود چه جای طاقت و هوش بود؟ » صاحب کتاب کشف المحجوب گوید که: «من معاینه درویشی را ديدم که در جبال آذربایچان می‌رفقت. 9 اين بيتها می‌خواند: اله ما طللعَك سمس ولا عربت إل و تت وى . ‏ و وَسواسي وَلا جلشٹث الى قوم اددهم 1 وَألْتَ ت جَليس ي بين لاسي وات وو لقا ال و زک ژک مرون بأفاسي ن لاء من طفن الا رأث خي الا منک في الا ناگاه بیفتاد و بمرد. » 6- ابوبکر شکیر. رحمه الله تعالى شیح الاسلام گفته که: «وی در نشابور زر بوده» خداوند وقت و دل صافی. 127 خویشاوند خواجه سهل صُعلوکی بود. روزی خواجه سهل وی را دید گفت: خویشاوند! چون هیچ به من نیایی؟ گفت: به تو آیم, مرا برنخیزی. به من ننگری» یعنی که تکبر کنی» که من درویشم به خواری در من می‌نگری! گفت: بیا که برخیزم. وقتی در سرای خواجه سهل شد برای وی بر پای خاست, چون بیرون آمد برنخاست.

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

شيخ 126 عمو و احمد کوفانی وی را دیده بودند. توفی بدمشق فى ذى الحجة سنة ست و ثمانين و ثلثمائة. شيخ الاسلام گفت که وی شبی گفت که: «ما را کسی باید که چیزی برخواند. لختی جستند نیافتند. و شیخ ابوبکر همچنان طلب می ‌کرد. از بس که وی بگفت, یکی گفت: ای شیخ! کس نمی‌یابیم, اما در این نزدیکی برنایی است مطرب. اگر باید تا بیاریم. آن کس ,ب به طیبت گفت. شیخ گفت: انه بروند وتار ندا زفن د و وی وا اور دند چیزی خورده بود وی را بنشاندند و وی بخواند: الوم ٳِخوانڻ صدق ينهم َسَبٰ. . الأبيات کاری برخاست از کی ونیا وقت همه کس خوش گشت و شیخ درشورید. چون فارغ شدند از سماع. مطرب را قَذٌف افتاد و برسجادۀ شیخ قی کرد. پیر پی ت هیچ مگویید! همچنانش به سجاده درپیچید و پراکنده شوید و جایی دیگر خواب e‏ چون روز شد مطرب با هوش آمد خود را در سجاده دید پیچیده, و در صُفّه قندیل آویختهر متخین اند انگ بزاورد که ار تهر خدا این جه حالت: است و من احا چون افتادم؟ یکی فراز آمد و وی را از حال وی خبر کرد که چه بود و چه رفت. وی پيراية خود بشکست و توبه کرد و جامه درید و مرقع درپوشید و از جملۀ اصحاب شد و چون شیخ از دنیا برفت. به پیري خانقاه وی را بنشاندند, از روزگار نیکو و معاملت نیکو که ورزیده بود. » شيخ الاسلام گفت که: «نام وی محمد طبرانۍ بود و من پسر وی را دیده‌ام که به هری آمد به خانقاه شيخ عمو. ‏ مشایخ به وی می‌آمدند که: ما را آن بیت بخوان و از آن قصّه بازگوی! شيخ عمو با احم دو قاع کف ان ها ام نادار کی ا می نت عن اد ندارم . “« 8 کتایی یافتم ان را القوم إخوانٌ صدق بينهم تسّبتٹ منَ القمودة ۵ یدل به سّبَب تراص غ وا دة الط يهباءِ تهتهم ا الوت الان م ات لا تفط ون على ,الس كران ولو ناخلا ر شيخ الاسلام گفت که: «ذوالنون مصری و شبلی و خراز و نوری ودراج همه در سماع برقته اند رجمهم الله تعالی سه تن از ایشان سه روز بزیستندو غیر از ایشان بوده‌اند نیز از مشایخ و مریدان که در سماع برفته‌اند, چه در سماع قران و چه در سماع غير آنٴ زرارة بن ابي اۆفى, قاضی بصره در کرات بود قران فی خواندند یکی بر جوا فاذا تقر في الثاقورٍ(8/مدثر). وی بانگی بزد وبیفتاد مرده. » شیخ الاسلام گفت: «سماع که دیدار آن را مدد بود» مرد را گوش با او بود و دیده با او بود چه جای طاقت و هوش بود؟ » صاحب کتاب کشف المحجوب گوید که: «من معاینه درویشی را ديدم که در جبال آذربایچان می‌رفقت. 9 اين بيتها می‌خواند: اله ما طللعَك سمس ولا عربت إل و تت وى . ‏ و وَسواسي وَلا جلشٹث الى قوم اددهم 1 وَألْتَ ت جَليس ي بين لاسي وات وو لقا ال و زک ژک مرون بأفاسي ن لاء من طفن الا رأث خي الا منک في الا ناگاه بیفتاد و بمرد. » 6- ابوبکر شکیر. رحمه الله تعالى شیح الاسلام گفته که: «وی در نشابور زر بوده» خداوند وقت و دل صافی. 127 خویشاوند خواجه سهل صُعلوکی بود. روزی خواجه سهل وی را دید گفت: خویشاوند! چون هیچ به من نیایی؟ گفت: به تو آیم, مرا برنخیزی. به من ننگری» یعنی که تکبر کنی» که من درویشم به خواری در من می‌نگری! گفت: بیا که برخیزم. وقتی در سرای خواجه سهل شد برای وی بر پای خاست, چون بیرون آمد برنخاست.

Orijinal Metin (FA)

ابوبکر بازگشت و این دو بیت برخواند: اسوار ةو ال و ال ین ل و رق ربی حَوايجي هه وبني بیرون آمد ودیگر هرگز به وی نرفت. » 7 اتو گر جوز قى وخم الله الى قبر وی در نساست. وی گفته که: «روزی در بادیه می‌شدم. دهانم از تشنگی خشک شده 0 برسیده بود. برنایی را ديدم که می‌آمد. سلام کردم. جواب داد نیکو. گفت: ايها الشيخ! چه بوده است؟ گفتم: تشنه شده‌ام. خيا خیاړرکی می‌خواهم که دهان کنم. آن برنا گفت: در رو و باز کن! » پیر گفت: «مرا به سخن آن برنا ایمان بود. بازنگریستم بوستانی ديدم پر از خیار و خربزه و بادرنگ, در شډم و کناری باز کردم و بیرون آوردم . « شيخ ابوسعید ابوالخیر گوید قڈس الله تعالى روحه: «روزی به در سرای بوبکر جَورّقی رسیدیم. او پیری بشکوه بود درشدیم و پسلام گفتیم. گفتیم: ای پیر! ما را حدیثی املا کن! جزو باز کرد و گفت: رسول صلی اللّه عليه و سلّم گفته است که: خداوند را سبحانه و تعالی دو لشکر است یکی به آسمان و دیگری به زمین. آن که به آسمانند فرشتگانند و ایشان را علامتهای سبز بود. و آن که به زمین‌اند لشکر خراسانند. اکنون آن لشکر این ظالمان نباشند. آن لشکر صوفیان باشند که همة خراسان و همة جهان باز خواهند گرفت. نبینی جماعتی از ایشان در راهی که می‌روند از دور بنگری پنداری لشکری ی آند؟ اين درست است. ان خداوند عڙوجل فی ‌تفاند به حقيیقت اين لشکر ایشانند, 9 ایشانند مردان خداوند که خداوند را می‌طلبند و وی را می جوبند» و از دنیا اعراض کرده‌اند و به خداوند خویش مشغول گشته‌اند. آن دیگران هر کسی بیرون خدای چیزی می‌طابند و می‌جویند۔ ایشان جز او هیچ چیز را نجویند و نخواهند. ایشان امیران جهانند و پادشاهان روی زمین‌اند و این پوشیده است بر بیشتر خلق. » 8- ابوبکر الژازی» رحمه الله تعالی مردی متۆرع مجتهد بوده. گفته‌اند که از مشایخ کس از وی گریان‌تر نبود. هر مرید ومبتدی که وی را بدیدی. اسیرو گرفتار وی شدی از کثرت ادت و گربه وی ضتری و حُرقت و اضطراب وی در سماع. در ابتدای کار خود به سفر مکه رفت و مشایخ صوفیه را دریافت و یک سال مجاورت کرد. وی گفته که: «درمکه وقت بر من تنگ شد. ‏ جامة من حَلق شده بود خواستم که به آن پیرهنی بخرم. چون به مکه بازگشتم _و خواستم که به مکه درآیم. آن زا جایی دز میان :دو نی :دفن کردم و گلامتی پر ان نهادم. پس به مکه درامدم. چون از طواف فارغ شدم به ابوعمروزجاجی شدم و ازوی فساله ای پر یدو گفت: برو و آن دینار که دفن کرده‌ای در سر خود صرف کن! رفتم و چنان کردم پس به وی امدم. ان مساله را جواب داد. » 9- ابوبکر مُفید. رحمه الله تعالی نام وی محمد بن احمد بن ابراهيم است. امام نزرگ بوده» از شهز وځ اباد چتید :راا و یوسف بن الحسین را دیده بود و با بوعثمان حیری صحبت داشته بود. در سنة اربع و 128 ستين و ثلثمائة برفته از دنیا. عمر وی دراز بکشید. نیکو ادب بود و شریف همت و مستقيم الحال. شیخ عمو وی را دیده بود. وی را کتابی است. در آنجا آورده که: «ابوسعید خژاز را به در مرگ پرسیدند که: چه آرزو داری؟ گفت: حسرت دارم بر غفلت. » و هم وی گفته که یوسف بن الحسین گوید که: وان دو ام كو كن هن خو الله تعالی نمی‌شنود. » نخ الالام کیت که انی یکن یه اکر خان شود کان مر کک 20- ابوبکر قصری» رحمه الله تعالى از قصر هُبیرم بود ولیکن به شیراز نشستی.

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

ابوبکر بازگشت و این دو بیت برخواند: اسوار ةو ال و ال ین ل و رق ربی حَوايجي هه وبني بیرون آمد ودیگر هرگز به وی نرفت. » 7 اتو گر جوز قى وخم الله الى قبر وی در نساست. وی گفته که: «روزی در بادیه می‌شدم. دهانم از تشنگی خشک شده 0 برسیده بود. برنایی را ديدم که می‌آمد. سلام کردم. جواب داد نیکو. گفت: ايها الشيخ! چه بوده است؟ گفتم: تشنه شده‌ام. خيا خیاړرکی می‌خواهم که دهان کنم. آن برنا گفت: در رو و باز کن! » پیر گفت: «مرا به سخن آن برنا ایمان بود. بازنگریستم بوستانی ديدم پر از خیار و خربزه و بادرنگ, در شډم و کناری باز کردم و بیرون آوردم . « شيخ ابوسعید ابوالخیر گوید قڈس الله تعالى روحه: «روزی به در سرای بوبکر جَورّقی رسیدیم. او پیری بشکوه بود درشدیم و پسلام گفتیم. گفتیم: ای پیر! ما را حدیثی املا کن! جزو باز کرد و گفت: رسول صلی اللّه عليه و سلّم گفته است که: خداوند را سبحانه و تعالی دو لشکر است یکی به آسمان و دیگری به زمین. آن که به آسمانند فرشتگانند و ایشان را علامتهای سبز بود. و آن که به زمین‌اند لشکر خراسانند. اکنون آن لشکر این ظالمان نباشند. آن لشکر صوفیان باشند که همة خراسان و همة جهان باز خواهند گرفت. نبینی جماعتی از ایشان در راهی که می‌روند از دور بنگری پنداری لشکری ی آند؟ اين درست است. ان خداوند عڙوجل فی ‌تفاند به حقيیقت اين لشکر ایشانند, 9 ایشانند مردان خداوند که خداوند را می‌طلبند و وی را می جوبند» و از دنیا اعراض کرده‌اند و به خداوند خویش مشغول گشته‌اند. آن دیگران هر کسی بیرون خدای چیزی می‌طابند و می‌جویند۔ ایشان جز او هیچ چیز را نجویند و نخواهند. ایشان امیران جهانند و پادشاهان روی زمین‌اند و این پوشیده است بر بیشتر خلق. » 8- ابوبکر الژازی» رحمه الله تعالی مردی متۆرع مجتهد بوده. گفته‌اند که از مشایخ کس از وی گریان‌تر نبود. هر مرید ومبتدی که وی را بدیدی. اسیرو گرفتار وی شدی از کثرت ادت و گربه وی ضتری و حُرقت و اضطراب وی در سماع. در ابتدای کار خود به سفر مکه رفت و مشایخ صوفیه را دریافت و یک سال مجاورت کرد. وی گفته که: «درمکه وقت بر من تنگ شد. ‏ جامة من حَلق شده بود خواستم که به آن پیرهنی بخرم. چون به مکه بازگشتم _و خواستم که به مکه درآیم. آن زا جایی دز میان :دو نی :دفن کردم و گلامتی پر ان نهادم. پس به مکه درامدم. چون از طواف فارغ شدم به ابوعمروزجاجی شدم و ازوی فساله ای پر یدو گفت: برو و آن دینار که دفن کرده‌ای در سر خود صرف کن! رفتم و چنان کردم پس به وی امدم. ان مساله را جواب داد. » 9- ابوبکر مُفید. رحمه الله تعالی نام وی محمد بن احمد بن ابراهيم است. امام نزرگ بوده» از شهز وځ اباد چتید :راا و یوسف بن الحسین را دیده بود و با بوعثمان حیری صحبت داشته بود. در سنة اربع و 128 ستين و ثلثمائة برفته از دنیا. عمر وی دراز بکشید. نیکو ادب بود و شریف همت و مستقيم الحال. شیخ عمو وی را دیده بود. وی را کتابی است. در آنجا آورده که: «ابوسعید خژاز را به در مرگ پرسیدند که: چه آرزو داری؟ گفت: حسرت دارم بر غفلت. » و هم وی گفته که یوسف بن الحسین گوید که: وان دو ام كو كن هن خو الله تعالی نمی‌شنود. » نخ الالام کیت که انی یکن یه اکر خان شود کان مر کک 20- ابوبکر قصری» رحمه الله تعالى از قصر هُبیرم بود ولیکن به شیراز نشستی.

Orijinal Metin (FA)

بزرگ بوده و محقق و اهل غیب را دیدی. شيخ ابوعبداللّه خفیف گوید که: «روزی شیخ ابوبکر قصری مرا گفت: خیز تا به صحرا رویم! می‌رفتیم قومی دیدیم که بر بام بازار نرد می‌باختند. شیخ ابوبکر برفت و با ایشان بنشست و با ایشان دست در بازی کرد و از خجالت اب از من می‌رفت که این چیست که می‌کند که مردمان می‌بینند۔ اخر فرود امد و رفتیم دیدیم که تنی چند شطرنج می‌باختند. به سوی ایشان رفت و نطع ایشان برگرفت و بدرید» و چوبها بیفکند. دو تن از ایشان کارد برکشیدند, قصری گفت: کارد مرا دهید تا بخورم! ایشان شکوه داشتند. رکد نھ و من با وی در خصومت که آن فراخ روی آنجا و این احتساب جا چه بود وی بجای ا اقوفت به را و 1- ائوۇىگر قوازيتى رخحة الله الى وی به مصر بوده استاد شیح سیروانی است. وی گوید که از ابن خباز شنیدم که گفت: «روز عید أضح نزدیک جره بودم. درویشی ديدم ایستاده و به دست وی کوزه اي يا رکوه‌ای؛ می‌گفت: یا سیّدی! تقرّب الناس إلیک يڏبايجهم وقرباتاتهة لشت املک إلا تفسي. فَشّهق سَهِقَةَ وَمات. » 2- ابوبکر اُشنانی» رحمه الله تعالی شيخ ابوعبدالله خفیف گوید که: «یکی از شاگردان من آمد که: شيخ اُشنانی از بام بیفتاد و پای وی بشکست و برفت. وآن چنان بود که: نوجوانی آمده بود قوالی می‌کرد وی راء پنهان از شيخ اتو دال گفته بودند تا چیزی خواند. ابوبکر اشنانی در سماع خوش شد از بام بیفتاد و برفت. » شيخ ابوعبدالله گوید که «انچا رفت گفته چه می ځواندند ؟ گفتند؛ این دو بیت" دوب بدائه والم وت ڌونَ بلائه إن وا اش کے أ وات وات ردا ت آن کو دگ :را گسیل کرو و گت ,«دیگر گرد این قوم مگرد! ». ابوعبداللو خفيف چهار روز از خود غایب شد اورا شنانی را در گور کردند و شیخ ابوعبداللّه بیخبر. شيخ الاسلام گفت: «تشنه را اشاش در چه مکز دز آب؟ » و گفت: «وفای دوستی در دوستی به رفتن است. » 3- ابوبکر مَغازلی» رحمه الله تعالی استاد سیروانی بوده به مصر. وی گوید: a‏ بوالحسن مزين را بیازمایم. به در سرای وی شدم و در بردم و گقتم: یا آهل الذار! و اشونی بی ! ای خذاوندان سرای! ا من به :جیزی فواسا کد اوی اول خود راا قت ای مومه عدر ی را یی ده که اکن وئ الله را 129 A E O E برفتم. »‎ 4- ابوبکر قطیعی» رحمه الله وا وو و و چک ا کو ع الله و اهو جل امه دو ډه پو وی گفته که از جنید شنیدم که می‌گفت: «يا د من هة کل وم في شان ! :اجعل لي فن بعضٍ شأنک! ا ان که هر رود ار گرو ا اک زرو دو کاوین کی مات القطيعى ببغداد فى ذى الحجة. سنة ثمان وستين و ٿلثمائة. 5- ابوبکر همدانی» رحمه الله تعالی o ‏ آید منع نکنی و چون بستانی جمع نکنی. » کفشیر دهی است به شام. وی گفته که: «در تیه بنی اسراییل می‌رفتم. مرا نان پر زده ارزو کرد و باقلی. در وقت آواز باقلی فروش شنیدم در تیه که پیش فن اور شیخ الاسلام گفت: «این نه کرامت ن است. ا وی وی ار درویشی در بادیه تشنه شد. ‏ پر آب,سرد. آن درویش گفت: «به عزت تو! که نخورم آب مگر از دست اعرابیی که را لئ رنڈ و شربتی آب دهد و اگر نه به کراماتم آب نباید. » از بیم غرور. گفت: «قادری که آب در جوف من پدیداری, یعنی کرامات ظاهر از مکر ایمن نبود. » شيخ الاسلام گفت که: «حقیقت نه به کرامات درست شود.

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

بزرگ بوده و محقق و اهل غیب را دیدی. شيخ ابوعبداللّه خفیف گوید که: «روزی شیخ ابوبکر قصری مرا گفت: خیز تا به صحرا رویم! می‌رفتیم قومی دیدیم که بر بام بازار نرد می‌باختند. شیخ ابوبکر برفت و با ایشان بنشست و با ایشان دست در بازی کرد و از خجالت اب از من می‌رفت که این چیست که می‌کند که مردمان می‌بینند۔ اخر فرود امد و رفتیم دیدیم که تنی چند شطرنج می‌باختند. به سوی ایشان رفت و نطع ایشان برگرفت و بدرید» و چوبها بیفکند. دو تن از ایشان کارد برکشیدند, قصری گفت: کارد مرا دهید تا بخورم! ایشان شکوه داشتند. رکد نھ و من با وی در خصومت که آن فراخ روی آنجا و این احتساب جا چه بود وی بجای ا اقوفت به را و 1- ائوۇىگر قوازيتى رخحة الله الى وی به مصر بوده استاد شیح سیروانی است. وی گوید که از ابن خباز شنیدم که گفت: «روز عید أضح نزدیک جره بودم. درویشی ديدم ایستاده و به دست وی کوزه اي يا رکوه‌ای؛ می‌گفت: یا سیّدی! تقرّب الناس إلیک يڏبايجهم وقرباتاتهة لشت املک إلا تفسي. فَشّهق سَهِقَةَ وَمات. » 2- ابوبکر اُشنانی» رحمه الله تعالی شيخ ابوعبدالله خفیف گوید که: «یکی از شاگردان من آمد که: شيخ اُشنانی از بام بیفتاد و پای وی بشکست و برفت. وآن چنان بود که: نوجوانی آمده بود قوالی می‌کرد وی راء پنهان از شيخ اتو دال گفته بودند تا چیزی خواند. ابوبکر اشنانی در سماع خوش شد از بام بیفتاد و برفت. » شيخ ابوعبدالله گوید که «انچا رفت گفته چه می ځواندند ؟ گفتند؛ این دو بیت" دوب بدائه والم وت ڌونَ بلائه إن وا اش کے أ وات وات ردا ت آن کو دگ :را گسیل کرو و گت ,«دیگر گرد این قوم مگرد! ». ابوعبداللو خفيف چهار روز از خود غایب شد اورا شنانی را در گور کردند و شیخ ابوعبداللّه بیخبر. شيخ الاسلام گفت: «تشنه را اشاش در چه مکز دز آب؟ » و گفت: «وفای دوستی در دوستی به رفتن است. » 3- ابوبکر مَغازلی» رحمه الله تعالی استاد سیروانی بوده به مصر. وی گوید: a‏ بوالحسن مزين را بیازمایم. به در سرای وی شدم و در بردم و گقتم: یا آهل الذار! و اشونی بی ! ای خذاوندان سرای! ا من به :جیزی فواسا کد اوی اول خود راا قت ای مومه عدر ی را یی ده که اکن وئ الله را 129 A E O E برفتم. »‎ 4- ابوبکر قطیعی» رحمه الله وا وو و و چک ا کو ع الله و اهو جل امه دو ډه پو وی گفته که از جنید شنیدم که می‌گفت: «يا د من هة کل وم في شان ! :اجعل لي فن بعضٍ شأنک! ا ان که هر رود ار گرو ا اک زرو دو کاوین کی مات القطيعى ببغداد فى ذى الحجة. سنة ثمان وستين و ٿلثمائة. 5- ابوبکر همدانی» رحمه الله تعالی o ‏ آید منع نکنی و چون بستانی جمع نکنی. » کفشیر دهی است به شام. وی گفته که: «در تیه بنی اسراییل می‌رفتم. مرا نان پر زده ارزو کرد و باقلی. در وقت آواز باقلی فروش شنیدم در تیه که پیش فن اور شیخ الاسلام گفت: «این نه کرامت ن است. ا وی وی ار درویشی در بادیه تشنه شد. ‏ پر آب,سرد. آن درویش گفت: «به عزت تو! که نخورم آب مگر از دست اعرابیی که را لئ رنڈ و شربتی آب دهد و اگر نه به کراماتم آب نباید. » از بیم غرور. گفت: «قادری که آب در جوف من پدیداری, یعنی کرامات ظاهر از مکر ایمن نبود. » شيخ الاسلام گفت که: «حقیقت نه به کرامات درست شود.

Orijinal Metin (FA)

, که حقیقت خود کرامات است و کرامات ابدال و زهاد را بود و از مکر و غرور ایمن نباشد. چون عطاها که چون با آن نگری. ترا به آن باز گذارند. از عطا مُعطي پسندی» و از کرامات مکرم. » وک افا ا6 رر ار این کار رون ارد چون موی ار کی صو هان 7- ابوبکر بن داود الدیتوری» رحمه الله تعالى به شام نشسته است و با ابن جلا رحمه الله صحبت داشته. وی گفته: «معده محل طعام است. اگر حلال در وی افکنی قوت طاعت یابی و اگر بشبهت بود راه حق پوشیده کند کند و اگر حرام باشد معصیت زاید. » ‏ سنة خمسين و ثلثمائة. 8- ابوعلی الژودباری» قڈس الله سژه فک ا ا و کون الا شم ی متوو ان اک ووا و وزراست, و نسب وی به کسری می‌رسد. روزی جنید در مسجد جامع سخن می‌گفت. گذر وی بر مجلس جنید افتاد و جنید با مردی سخن می‌گفت. با آن مرد گفت: «إِسمٌَ یا هذا! » ابوعلی پنداشت که او را می‌گوید. بیستاد و گوش با وی داشت: کلام جنید در دل وی جای گرفت و اثر تمام کرد. هرچه در آن بود ترک کرد و بر طریقت قوم اقبال نمود. ا حدیث بوده و عالم 9 فقيه 9 ادیب 9 امام و سد قوم خال ابوعبدالله رودباری 130 شيخ انوگلی. گانب ويك ما رآيك أجمع لعلم الشريعة و الحفيفة مق أبي. غلى الژودباری, رحمه الله تعالی. » هرگاه که ابوعلی کاتب, ابوعلی رودباری را نام بردی» گفتی که«سَیّدنا» شاگردان وی را از آن رشک فی اد گفتند: «این چیست که وی را سيد خود می گوبی ؟ » گفت: «آری. او از شریعت به طریقت شد ما از حقیقت به شریعت می‌آییم. » _ شیخ الاسلام گفت: «تا مرد را از پیشگاه با آستان نبرند. نداند که آن که از آستان به پیشگاه می‌فرستند کیست. بس سرد بود که از ناز با نیاز فرستند. از نیاز با ناز آی و از طهارت به نماز شو! » ابوعلی رودباری در بغداد با جنید و نوری و ابوحمزه و مُسوحی و با انان که در طبقۂ ایشان بودند از مشایخ قڈس الله آسرآرهم صحبت داشته» و در شام با ابوعبدالله جلا. وی از بغداد است. اما به مصر مقیم گشته و شيخ مصریان و صوفیان ایشان بوده و از شعرای صوفيان است. وی گفته در وقت نزع: ٣‏ وَحَفَّک لاتظأرث إلى سواكا- بعينةَ وة حثى أراكا توفى سنة اأحدى و عشرين و ثلثمائة. و هم وی نھ مَنْ لم یکن سک فانیا عن حظه و عن الهوی و الائس بالاگباب أو ية د َة جَمَعَك لے مآ كان مُفْيّرقا مِنَ الأشباب فكال ن الف رانك ةه اام لال خط او ول وان شیخ الاسلام گفت که: «مرا در این شعر بر وی حسد است, که هیچ کس را جای باز نگذاشته که همه بگفته. » : و هم وی گفته: «و الا هم قبل أعمالهم, و عاداهم قبل أعمالهم. ثم جازاهُم بأعمالهم. » فة الالام كفت :كه كل ابق غلم همه آتن اشست و خلقى غافل ات از اتن حل مشغول به پوستند مغز مي‌باید یعنی حقیقت. » و هم وی گفته: «أَصْيَقٌ السّْجُون مُعاشَرَة الأصّداد. » وهم وی گفته: : «قَطل المَقال على الفعال مَلْقَصَةٌ, وَقَصْلٌ الؤعال عَلَّى المَقالِ و هم e‏ «علامَة ‏ و هم وی گفته: «ما لم ترح من کلک لَمْ تخل في حد المَحَبّة. » وقتی به گرمابه رفت. کن خامة جاه جشعی دز هری افاد دو کر شد که ا ا درویشان در گرمابه کیست. چون در رفت. درویشی را دید به خدمت بر پای ایستاده؛ بر سر جوانی آمرد که پیش حجام نشسته بود. ابوعلی هیچ نگفت.

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

, که حقیقت خود کرامات است و کرامات ابدال و زهاد را بود و از مکر و غرور ایمن نباشد. چون عطاها که چون با آن نگری. ترا به آن باز گذارند. از عطا مُعطي پسندی» و از کرامات مکرم. » وک افا ا6 رر ار این کار رون ارد چون موی ار کی صو هان 7- ابوبکر بن داود الدیتوری» رحمه الله تعالى به شام نشسته است و با ابن جلا رحمه الله صحبت داشته. وی گفته: «معده محل طعام است. اگر حلال در وی افکنی قوت طاعت یابی و اگر بشبهت بود راه حق پوشیده کند کند و اگر حرام باشد معصیت زاید. » ‏ سنة خمسين و ثلثمائة. 8- ابوعلی الژودباری» قڈس الله سژه فک ا ا و کون الا شم ی متوو ان اک ووا و وزراست, و نسب وی به کسری می‌رسد. روزی جنید در مسجد جامع سخن می‌گفت. گذر وی بر مجلس جنید افتاد و جنید با مردی سخن می‌گفت. با آن مرد گفت: «إِسمٌَ یا هذا! » ابوعلی پنداشت که او را می‌گوید. بیستاد و گوش با وی داشت: کلام جنید در دل وی جای گرفت و اثر تمام کرد. هرچه در آن بود ترک کرد و بر طریقت قوم اقبال نمود. ا حدیث بوده و عالم 9 فقيه 9 ادیب 9 امام و سد قوم خال ابوعبدالله رودباری 130 شيخ انوگلی. گانب ويك ما رآيك أجمع لعلم الشريعة و الحفيفة مق أبي. غلى الژودباری, رحمه الله تعالی. » هرگاه که ابوعلی کاتب, ابوعلی رودباری را نام بردی» گفتی که«سَیّدنا» شاگردان وی را از آن رشک فی اد گفتند: «این چیست که وی را سيد خود می گوبی ؟ » گفت: «آری. او از شریعت به طریقت شد ما از حقیقت به شریعت می‌آییم. » _ شیخ الاسلام گفت: «تا مرد را از پیشگاه با آستان نبرند. نداند که آن که از آستان به پیشگاه می‌فرستند کیست. بس سرد بود که از ناز با نیاز فرستند. از نیاز با ناز آی و از طهارت به نماز شو! » ابوعلی رودباری در بغداد با جنید و نوری و ابوحمزه و مُسوحی و با انان که در طبقۂ ایشان بودند از مشایخ قڈس الله آسرآرهم صحبت داشته» و در شام با ابوعبدالله جلا. وی از بغداد است. اما به مصر مقیم گشته و شيخ مصریان و صوفیان ایشان بوده و از شعرای صوفيان است. وی گفته در وقت نزع: ٣‏ وَحَفَّک لاتظأرث إلى سواكا- بعينةَ وة حثى أراكا توفى سنة اأحدى و عشرين و ثلثمائة. و هم وی نھ مَنْ لم یکن سک فانیا عن حظه و عن الهوی و الائس بالاگباب أو ية د َة جَمَعَك لے مآ كان مُفْيّرقا مِنَ الأشباب فكال ن الف رانك ةه اام لال خط او ول وان شیخ الاسلام گفت که: «مرا در این شعر بر وی حسد است, که هیچ کس را جای باز نگذاشته که همه بگفته. » : و هم وی گفته: «و الا هم قبل أعمالهم, و عاداهم قبل أعمالهم. ثم جازاهُم بأعمالهم. » فة الالام كفت :كه كل ابق غلم همه آتن اشست و خلقى غافل ات از اتن حل مشغول به پوستند مغز مي‌باید یعنی حقیقت. » و هم وی گفته: «أَصْيَقٌ السّْجُون مُعاشَرَة الأصّداد. » وهم وی گفته: : «قَطل المَقال على الفعال مَلْقَصَةٌ, وَقَصْلٌ الؤعال عَلَّى المَقالِ و هم e‏ «علامَة ‏ و هم وی گفته: «ما لم ترح من کلک لَمْ تخل في حد المَحَبّة. » وقتی به گرمابه رفت. کن خامة جاه جشعی دز هری افاد دو کر شد که ا ا درویشان در گرمابه کیست. چون در رفت. درویشی را دید به خدمت بر پای ایستاده؛ بر سر جوانی آمرد که پیش حجام نشسته بود. ابوعلی هیچ نگفت.

Orijinal Metin (FA)

چون آن جوان آمرد برخاست, ان قرو آ ا ر وی رو کاش و رھت کو بای اور و ون غسل کرد إزار خشک اورد. ان جوان بیرون رفت, ان درویش نیز در خدمت وی بیرون رفت. ابوعلی نیز به نظاره بیرون رفت. آن درویش جامه به سر آن جوان فرو افکند و گلاب بر وی افشاند و عود بسوخت. و مِرّوّحه برگرفت و او را باد می‌کرد و آیینه پیش وی داشت و هرچه بتوانست از جهد و امکان بجای اورد. آن جوان در وی می‌ننگریست. چون جوان برخاست تا بیرون رود درویش را صبر E E‏ «بمیر تا برهی و به تو بنگرم! » درویش بیفتاد و بمرد و آن جوان برفت. ابوعلی فرمود تا درویش را به خانقاه پردند و کفن ساخت و دفن کرد. پس از آن به مدتی» شیخ ابوعلی به حج می‌رفت. آن جوان را دید در بادیه. مرقعی خشن پوشیده۔ ابوعلی به وی نگریست» گفت: «تو آن هستی که آن درویش را گفتی: بمیر تا به تو بنگرم؟ » گفت: «هستم» ای شیخ؛ و آن خطایی بود که بر من رفت. » 131 شيخ گفت: «اینجا چون افتادی؟ » گفت: «از آن روز به این کار درآمدم. آن شب وی را به خواب دیدم. مرا گفت: تمر دة و هھ اھ من کر نی: اکنون باری به من نگر! از خواب درآمدم و توبه کردم و به سر خاک وی شدم و موی ببریدم» و مرقع به گردن افکندم و با خدای عهد کردم که تا زنده باشم هر سال می‌شوم و به نام وی می‌زنم و حجی می‌کنم و به سر خاک وی می‌آیم و به او می‌سپارم؛ کفارت گفت و کرد خود را. » 9- ابوعلی التقفیى, رحمه اللّه تعالى از طبقة رابعه است. نام وی محمد بن عبدالوهاب است. ابوحفص حداد و حمدون e N‏ بود در اکثر علوم شرعی,. همه را فرو گذاشت و به علم صوفیان مشغول گشت . و ابوعثمان حیری وی را نیکو گ . و کان أحسنَ المشايخ كلاما في عيوب التفْس و آفات الأعمال. در سنۀة ثمان و عشرین و ثلثمائة برفتص از دنياي وی گفته: «ألعلمْ بالل اة القلب مِن الْجَهْل ئوان يق الاةة . « و هم وی گفته: «هر که صحبت دارد دران را نه بر طریق حرمت, حرام شود بر وی فایدة ایشان و برکات نظر ایشان و از نور ایشان هیچ چیز بر وی پیدا نگردد . « از وی پرسیدند که: «عیش که صعب‌تر و ناخوشتر؟ » گفت: «عیش ان که یر تومندی زید . “« شيج الاسلام گفت که: «نومیدې دری در کفر دارد. نومیدی, از ,الله توالی قر اسب لايياس مِنْ روح الله إلا القَومْ الكافرٌّونَ(87/يوسف) و لا تفتطوا من رَحمَة الله( 53/زمں)» و روزی در محبت و حوال مچبان سخن می‌گفت. در آنٍ میانه این دو بیتړرا بخواند: إلى کم يك ون اة في کل ساعَة وَكَمْ لاتمُلينَ القطيعة والهرا؟ ر دىا إن ال هرف كفا لتفريق ذاتِ البين قاتتظرى الدَهُرا و در اثنای مجلس خود بسیار گفتی: «ای همه را به هیچ بفروخته و هیچ را به همه خریده! » 0- ابوعلی الكاتب المصریى» قدڈس الله تعالى سژه از طبقة رابعه است. از کبار مشایخ مصر است. صحبت داشته با ابوبکر مصری و ابوعلی رودباری. پیر ابوعلی فنولی است. صاحب کرامات ظاهر بود ا مغریی وی . زا خزرک: می داشست: ‏ علم. س س س وی کد وراه رئ ر فن مكل دى مسطفى :ر الي اللر اة و مةه خواب دیدمی و ان را بپرسیدمی. » شيخ الاسلام گفت که: «شیخ ابوعلی کاتب را در مصر یک مرید بود که چیزی به وی دادی. وی بمرد. شیخ به سر قبر وی شد گفت: الهی!

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

چون آن جوان آمرد برخاست, ان قرو آ ا ر وی رو کاش و رھت کو بای اور و ون غسل کرد إزار خشک اورد. ان جوان بیرون رفت, ان درویش نیز در خدمت وی بیرون رفت. ابوعلی نیز به نظاره بیرون رفت. آن درویش جامه به سر آن جوان فرو افکند و گلاب بر وی افشاند و عود بسوخت. و مِرّوّحه برگرفت و او را باد می‌کرد و آیینه پیش وی داشت و هرچه بتوانست از جهد و امکان بجای اورد. آن جوان در وی می‌ننگریست. چون جوان برخاست تا بیرون رود درویش را صبر E E‏ «بمیر تا برهی و به تو بنگرم! » درویش بیفتاد و بمرد و آن جوان برفت. ابوعلی فرمود تا درویش را به خانقاه پردند و کفن ساخت و دفن کرد. پس از آن به مدتی» شیخ ابوعلی به حج می‌رفت. آن جوان را دید در بادیه. مرقعی خشن پوشیده۔ ابوعلی به وی نگریست» گفت: «تو آن هستی که آن درویش را گفتی: بمیر تا به تو بنگرم؟ » گفت: «هستم» ای شیخ؛ و آن خطایی بود که بر من رفت. » 131 شيخ گفت: «اینجا چون افتادی؟ » گفت: «از آن روز به این کار درآمدم. آن شب وی را به خواب دیدم. مرا گفت: تمر دة و هھ اھ من کر نی: اکنون باری به من نگر! از خواب درآمدم و توبه کردم و به سر خاک وی شدم و موی ببریدم» و مرقع به گردن افکندم و با خدای عهد کردم که تا زنده باشم هر سال می‌شوم و به نام وی می‌زنم و حجی می‌کنم و به سر خاک وی می‌آیم و به او می‌سپارم؛ کفارت گفت و کرد خود را. » 9- ابوعلی التقفیى, رحمه اللّه تعالى از طبقة رابعه است. نام وی محمد بن عبدالوهاب است. ابوحفص حداد و حمدون e N‏ بود در اکثر علوم شرعی,. همه را فرو گذاشت و به علم صوفیان مشغول گشت . و ابوعثمان حیری وی را نیکو گ . و کان أحسنَ المشايخ كلاما في عيوب التفْس و آفات الأعمال. در سنۀة ثمان و عشرین و ثلثمائة برفتص از دنياي وی گفته: «ألعلمْ بالل اة القلب مِن الْجَهْل ئوان يق الاةة . « و هم وی گفته: «هر که صحبت دارد دران را نه بر طریق حرمت, حرام شود بر وی فایدة ایشان و برکات نظر ایشان و از نور ایشان هیچ چیز بر وی پیدا نگردد . « از وی پرسیدند که: «عیش که صعب‌تر و ناخوشتر؟ » گفت: «عیش ان که یر تومندی زید . “« شيج الاسلام گفت که: «نومیدې دری در کفر دارد. نومیدی, از ,الله توالی قر اسب لايياس مِنْ روح الله إلا القَومْ الكافرٌّونَ(87/يوسف) و لا تفتطوا من رَحمَة الله( 53/زمں)» و روزی در محبت و حوال مچبان سخن می‌گفت. در آنٍ میانه این دو بیتړرا بخواند: إلى کم يك ون اة في کل ساعَة وَكَمْ لاتمُلينَ القطيعة والهرا؟ ر دىا إن ال هرف كفا لتفريق ذاتِ البين قاتتظرى الدَهُرا و در اثنای مجلس خود بسیار گفتی: «ای همه را به هیچ بفروخته و هیچ را به همه خریده! » 0- ابوعلی الكاتب المصریى» قدڈس الله تعالى سژه از طبقة رابعه است. از کبار مشایخ مصر است. صحبت داشته با ابوبکر مصری و ابوعلی رودباری. پیر ابوعلی فنولی است. صاحب کرامات ظاهر بود ا مغریی وی . زا خزرک: می داشست: ‏ علم. س س س وی کد وراه رئ ر فن مكل دى مسطفى :ر الي اللر اة و مةه خواب دیدمی و ان را بپرسیدمی. » شيخ الاسلام گفت که: «شیخ ابوعلی کاتب را در مصر یک مرید بود که چیزی به وی دادی. وی بمرد. شیخ به سر قبر وی شد گفت: الهی!

Orijinal Metin (FA)

میان من و تو این واسطه بود و ارک وی زفت و تو جد من درست کرد ته حو ان که تو چند من ترا درتست ند رفتن وی؛ که پا وی نیکویی کن! » وی گفته که الله تعالی گفته که: «وَصَل إِلَُنا مَنْ صَبَرَ عَلَينا. » شيخ ابوالقاشم نصرابادی گوند که: «ایوعلی کاتب ا وکام ال از این دو, به فقر یا به غنا؟ گفت: ‏ نهان که بلندتر ست در جه و خر تة آن: پس اين دو وَلَشّث ا إلى جانب الفِنى إذا كانت القلْياء في جانب الققر 9 ٳٽي اض ا ر على ما ينۇڊني کاک أن الأ أنى على الصّبر 132 1- ابوعلی مَشتّولی» رحمه الله تعالی نام وی حسن بن علی بن موسی است. شاگرد ابوعلی کاتب و ابویعقوب سوسی است. مَشتّول دهی است بر ده فرسنگی مصر. وئ آنخا در استة ازيغين و تلتهائة برفته از دنیا. که که ر ا جى الل ق و وو ای وا ا می‌بینم ترا که دوست می‌داری درویشان را و میل داری به صحبت ایشان . گفتم: چنين است, یا رول اللا نس رزوی من کروی کھت می‌خواهی که ترا به وکیلی O O O O a‏ نباید. یا کاری پیش آید که به دست من برنیاید. گفتم: تا وول اللا نه روه ت و کفایت. گفت: به شرط عصمت و کفایت. فی افون شد پس از آن وی را کاری برخاست و درویشان روی به وی نهادند به آرزوها و بايستها و آن همه راست می تد چون خواسته بود که به کفایت. پیش استاد خود ا بوعلی کاتب. آمد و آن را بازگفت. وی گفت: «چه کرده بودی یعنی از جرم که ترا از ميان درویشان بیرون کرد؟ یعنی درویشی وناداشت به از کفایت و توان. » اا 5او ود نکی کرد انرا بلک: ره کر ھون دای لی الله علیه و سلّم و مدد وی می‌کرد. زنهار که غافل نباشی و از مکر و از غرور ایمن شو روزی یکی از این طایفه به وی درامد. یک دینار پیش وی نهاد. گفت: «من برای این به تو نیامده‌ام . » گفت: «بستان که این را من نمی‌دهم. من واسطه‌ام. حقوق شما را به شما می‌رسانم. » آن عزیز این قصٌّه را با شیخ بوعلی کاتب بازگفت. شیخ گفت: «من گمان نمی‌بردم که اکنون در دنیا کسي باشد که مثلل این سخن بگوید. » قصة خواب وی را با شيخ بگفت. گفت: «رَحِمَ الله ابا على! مِنْله رى هذه. و يوق لِلقيام بحَفَها. » شيخ الاسلام گفت که: «ابوعلی مَشتولی از مشتول به بصره رفت به زیارت شيخ ابویعقوب سّوسی. در بصره می‌گشت و از کس نمی‌پرسید که خانة وی کجاست. ‏ روزی به کویی فرو شد دکان حلاجی دید شاگرد وی بر آن نشسته. نزدیک او رفت و حجرة او برسيد. گفت: وی را می‌خواهی؟ گفت: آری. گفت: چون به وی شوی ترا خواهد گفت: رر ا و آنگاه برفت و دست به در حجرة وی بازنهاد, آواز آمد که: درای! درشد. گفت: بیا بنشین! من ترا نگویم که ا د شيخ الاسلام گفت که وی گفته: واا رایت الل عا وکل وخی فن حاف اغد آنه E E O O O ‏ خاضر ناشایی و غات را وی بدان کے هراد او ان اسک که ترا با خود اسن ارام دهد. » 3- ابوعلی حّیران» رحمه الله تعالی نام وی حسن بن صالح بن خيران است. فقیه بود شافعی. جمع کرده بود میان فقه و ورع. وی را تکلیف کردند که قاضی القضات شود قبول نکرد. گویند که علی بن گنی وزین قتان الله صاحت اللدرا فت که ست ابوعلی ران را ارد . قط را بر وی عرض کنند. وی بشنید و پنهان شد.

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

میان من و تو این واسطه بود و ارک وی زفت و تو جد من درست کرد ته حو ان که تو چند من ترا درتست ند رفتن وی؛ که پا وی نیکویی کن! » وی گفته که الله تعالی گفته که: «وَصَل إِلَُنا مَنْ صَبَرَ عَلَينا. » شيخ ابوالقاشم نصرابادی گوند که: «ایوعلی کاتب ا وکام ال از این دو, به فقر یا به غنا؟ گفت: ‏ نهان که بلندتر ست در جه و خر تة آن: پس اين دو وَلَشّث ا إلى جانب الفِنى إذا كانت القلْياء في جانب الققر 9 ٳٽي اض ا ر على ما ينۇڊني کاک أن الأ أنى على الصّبر 132 1- ابوعلی مَشتّولی» رحمه الله تعالی نام وی حسن بن علی بن موسی است. شاگرد ابوعلی کاتب و ابویعقوب سوسی است. مَشتّول دهی است بر ده فرسنگی مصر. وئ آنخا در استة ازيغين و تلتهائة برفته از دنیا. که که ر ا جى الل ق و وو ای وا ا می‌بینم ترا که دوست می‌داری درویشان را و میل داری به صحبت ایشان . گفتم: چنين است, یا رول اللا نس رزوی من کروی کھت می‌خواهی که ترا به وکیلی O O O O a‏ نباید. یا کاری پیش آید که به دست من برنیاید. گفتم: تا وول اللا نه روه ت و کفایت. گفت: به شرط عصمت و کفایت. فی افون شد پس از آن وی را کاری برخاست و درویشان روی به وی نهادند به آرزوها و بايستها و آن همه راست می تد چون خواسته بود که به کفایت. پیش استاد خود ا بوعلی کاتب. آمد و آن را بازگفت. وی گفت: «چه کرده بودی یعنی از جرم که ترا از ميان درویشان بیرون کرد؟ یعنی درویشی وناداشت به از کفایت و توان. » اا 5او ود نکی کرد انرا بلک: ره کر ھون دای لی الله علیه و سلّم و مدد وی می‌کرد. زنهار که غافل نباشی و از مکر و از غرور ایمن شو روزی یکی از این طایفه به وی درامد. یک دینار پیش وی نهاد. گفت: «من برای این به تو نیامده‌ام . » گفت: «بستان که این را من نمی‌دهم. من واسطه‌ام. حقوق شما را به شما می‌رسانم. » آن عزیز این قصٌّه را با شیخ بوعلی کاتب بازگفت. شیخ گفت: «من گمان نمی‌بردم که اکنون در دنیا کسي باشد که مثلل این سخن بگوید. » قصة خواب وی را با شيخ بگفت. گفت: «رَحِمَ الله ابا على! مِنْله رى هذه. و يوق لِلقيام بحَفَها. » شيخ الاسلام گفت که: «ابوعلی مَشتولی از مشتول به بصره رفت به زیارت شيخ ابویعقوب سّوسی. در بصره می‌گشت و از کس نمی‌پرسید که خانة وی کجاست. ‏ روزی به کویی فرو شد دکان حلاجی دید شاگرد وی بر آن نشسته. نزدیک او رفت و حجرة او برسيد. گفت: وی را می‌خواهی؟ گفت: آری. گفت: چون به وی شوی ترا خواهد گفت: رر ا و آنگاه برفت و دست به در حجرة وی بازنهاد, آواز آمد که: درای! درشد. گفت: بیا بنشین! من ترا نگویم که ا د شيخ الاسلام گفت که وی گفته: واا رایت الل عا وکل وخی فن حاف اغد آنه E E O O O ‏ خاضر ناشایی و غات را وی بدان کے هراد او ان اسک که ترا با خود اسن ارام دهد. » 3- ابوعلی حّیران» رحمه الله تعالی نام وی حسن بن صالح بن خيران است. فقیه بود شافعی. جمع کرده بود میان فقه و ورع. وی را تکلیف کردند که قاضی القضات شود قبول نکرد. گویند که علی بن گنی وزین قتان الله صاحت اللدرا فت که ست ابوعلی ران را ارد . قط را بر وی عرض کنند. وی بشنید و پنهان شد.

Orijinal Metin (FA)

جد کس بر در خانة وی موکل ښاچتند که تا چون به آب محتاج شود بیرون آيد. ده روز زیادت بیرون نیامد. خبر به وزير رسید, گفت: «وی را بگذارید! مقصود ما ان بود که مردم بدانند که در مملکت ما کسی 133 هست که قضای شرق و غرب را بر وی عرض کردند وی قبول نکرد. » وی گفته: «إذا إشتتد لحل نام عَفَلة. » شيخ الإشلا گك که: «چون ر بیدار بود مرد معلق بود. » 4- ابوعلی سیرجانی» رحمة الله عليه آورده‌اند که وی را مسافری رسید. برای سوزنی هفتاد بار او را به بازار فرستاد که بهتر از این می‌باید و شیخ ابوعلی با بزرگی و ضعف و پیری خویش می‌رفت و دیگری می‌اورد تا هفتاد بار. بعد از هفتاد بار سوزنگری بیاورد. تا چنان که او را بايد سوزنی اختیار کند. آن مسافر گفت: «دریغا که نیم خادم بیش نبودی. که دلت بگرفت! و من از برای تجربه می‌ کردم اگر سوزنگر را نیاوردی هفتصد بارت بخواستم فرستاد. » 5- عبدالله بن محمد المعروف بالمرتعش» قدس الله سژه از طبقة رابعه است. کنیت وی أابومحمد است. نیسابوری است, از محلة حیره. به بغداد بوده. یگانة مشایخ عراق است و ایمة ایشان. از اصحاب ابوحفص حداد است و جنید را دیده بود. گفته‌اند: «عجایب بغداد سه است: رَعَقَه شبلی و نکتة مرتعش. و حکایات خّلدی. » و مرتعش در بغداد بوده؛ در مسجد شونیزیه» و انجا برفته در سنۀ ثمان و عشرین و ثلثمائة, و در قولیى ثلاث و عشرین. ابوحفص وی را به سیاحت فرموده بود. هر سال هزار فرسخ سفر می‌کرد پای برهنه و سر برهنه؛ و په هیچ شهری بیش از ده روز نیودی؛ و گاه بودی که سه روز بودی. ابراهیم بن مُولّد گوید که: «مرتعش به رّقه آمد. ابراهيم قصار به وی طبقی نان و انگور فرستاد و مرتعش را پوستینی بود و هیرّری» میزر را ازار ساخت و پوستین را بفروخت و به ثمن آن نان و انگور خرید و به ابراهیم قصار فرستاد و گفت: نان و انگوری را نان و انگوری. اگر ترا با الله تعالی حالی هست. بیرون آی! » ابراهیم فول وتک «ابراهیم قصضار ما را گفت: مادام که اینجاست با وی سخن مگویید و بر وی سلام مکنید! وی مدتی دراز در رَقّه اقامت کرد. روزی به وی رسیدم, يا بامحمد! A ‏ روز بيش ا . « مرتعش گفته که: «هرگز خویشتن را به باطن خاص ندیدم تا خود را به ظاهر عام ندیدم. »> از وی پرسیدند که: «تصوف چیست؟ » گفت: «اشکال 9 تلبيسِ و کتمان . “ و هم از وی پرسیدند كه: «أئ الأغمال أفضلٌ؟ » گفت: «رُؤية قصل الله . « پس این بیت بخواند: د إن الققاديرَ إذا ا ساعدت آلحقت الاجر بالحىuازم‏ و هم وی گفته: «أفصَلٌ الأرزاق تضحيبخ العْبُودنَّة و مُلارّمةٌ الخدَمَة على السلّة . “« و هم وی گفته که: «اول کار من آن بود که من دهقان پسری بودم در نیسابور, بر در خانة خود نشسته. ناگاه جوانی آمد مُرقعی در بر و کهنه‌ای بر سر ؛ و به سوی من اشارت کرد و به وجهی لطیف چیزی خواست. با خود گفتم: جوانی است تندرست» از این شرم نمی‌دارد که ‏ ندادم. ا آن بسیار بترسیدم. پس گفت: آعوڈٌ بالله مها خامَڙ و احْتَلَحَ به صَدرک بیخود شدم و به روی درافتادم. _خادمی از خانه بیرون ‏ نهاده و مردم بسیا ر گرد من درآمده. چون بعد از مدتی با خود آمدم. آن جوان رفته بود. حسرت بسیار خوردم و از آنچه کرده بودم پشیمان شدم. چون شب رسید به غایت غمگین در خواب شدم. خضرت ارال مسن لی ر از کی الله تطالی تة ذر 134 خواب ديدم و آڼ جوان با وی.

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جد کس بر در خانة وی موکل ښاچتند که تا چون به آب محتاج شود بیرون آيد. ده روز زیادت بیرون نیامد. خبر به وزير رسید, گفت: «وی را بگذارید! مقصود ما ان بود که مردم بدانند که در مملکت ما کسی 133 هست که قضای شرق و غرب را بر وی عرض کردند وی قبول نکرد. » وی گفته: «إذا إشتتد لحل نام عَفَلة. » شيخ الإشلا گك که: «چون ر بیدار بود مرد معلق بود. » 4- ابوعلی سیرجانی» رحمة الله عليه آورده‌اند که وی را مسافری رسید. برای سوزنی هفتاد بار او را به بازار فرستاد که بهتر از این می‌باید و شیخ ابوعلی با بزرگی و ضعف و پیری خویش می‌رفت و دیگری می‌اورد تا هفتاد بار. بعد از هفتاد بار سوزنگری بیاورد. تا چنان که او را بايد سوزنی اختیار کند. آن مسافر گفت: «دریغا که نیم خادم بیش نبودی. که دلت بگرفت! و من از برای تجربه می‌ کردم اگر سوزنگر را نیاوردی هفتصد بارت بخواستم فرستاد. » 5- عبدالله بن محمد المعروف بالمرتعش» قدس الله سژه از طبقة رابعه است. کنیت وی أابومحمد است. نیسابوری است, از محلة حیره. به بغداد بوده. یگانة مشایخ عراق است و ایمة ایشان. از اصحاب ابوحفص حداد است و جنید را دیده بود. گفته‌اند: «عجایب بغداد سه است: رَعَقَه شبلی و نکتة مرتعش. و حکایات خّلدی. » و مرتعش در بغداد بوده؛ در مسجد شونیزیه» و انجا برفته در سنۀ ثمان و عشرین و ثلثمائة, و در قولیى ثلاث و عشرین. ابوحفص وی را به سیاحت فرموده بود. هر سال هزار فرسخ سفر می‌کرد پای برهنه و سر برهنه؛ و په هیچ شهری بیش از ده روز نیودی؛ و گاه بودی که سه روز بودی. ابراهیم بن مُولّد گوید که: «مرتعش به رّقه آمد. ابراهيم قصار به وی طبقی نان و انگور فرستاد و مرتعش را پوستینی بود و هیرّری» میزر را ازار ساخت و پوستین را بفروخت و به ثمن آن نان و انگور خرید و به ابراهیم قصار فرستاد و گفت: نان و انگوری را نان و انگوری. اگر ترا با الله تعالی حالی هست. بیرون آی! » ابراهیم فول وتک «ابراهیم قصضار ما را گفت: مادام که اینجاست با وی سخن مگویید و بر وی سلام مکنید! وی مدتی دراز در رَقّه اقامت کرد. روزی به وی رسیدم, يا بامحمد! A ‏ روز بيش ا . « مرتعش گفته که: «هرگز خویشتن را به باطن خاص ندیدم تا خود را به ظاهر عام ندیدم. »> از وی پرسیدند که: «تصوف چیست؟ » گفت: «اشکال 9 تلبيسِ و کتمان . “ و هم از وی پرسیدند كه: «أئ الأغمال أفضلٌ؟ » گفت: «رُؤية قصل الله . « پس این بیت بخواند: د إن الققاديرَ إذا ا ساعدت آلحقت الاجر بالحىuازم‏ و هم وی گفته: «أفصَلٌ الأرزاق تضحيبخ العْبُودنَّة و مُلارّمةٌ الخدَمَة على السلّة . “« و هم وی گفته که: «اول کار من آن بود که من دهقان پسری بودم در نیسابور, بر در خانة خود نشسته. ناگاه جوانی آمد مُرقعی در بر و کهنه‌ای بر سر ؛ و به سوی من اشارت کرد و به وجهی لطیف چیزی خواست. با خود گفتم: جوانی است تندرست» از این شرم نمی‌دارد که ‏ ندادم. ا آن بسیار بترسیدم. پس گفت: آعوڈٌ بالله مها خامَڙ و احْتَلَحَ به صَدرک بیخود شدم و به روی درافتادم. _خادمی از خانه بیرون ‏ نهاده و مردم بسیا ر گرد من درآمده. چون بعد از مدتی با خود آمدم. آن جوان رفته بود. حسرت بسیار خوردم و از آنچه کرده بودم پشیمان شدم. چون شب رسید به غایت غمگین در خواب شدم. خضرت ارال مسن لی ر از کی الله تطالی تة ذر 134 خواب ديدم و آڼ جوان با وی.

Orijinal Metin (FA)

حضرت امیر به من اشارت می‌کرد و سرزنش می‌کرد و فی قت إا الله تعالي لابْجیبُ مان سائله. از خواب درآمدم و هرچه داشتم تفرقه کردم وروی ته شسفز آوردم: بعد از پانزده سال شیدو که پدزم. هرد است. ته تشابور باز کشت و از خدای تعالی درخواستم که مرا خلاصی دهد از میراثی که به من رسیده بود. خدای تعالی عنایت کرد و از آن خلاص شدم و همیشه چشم آن جوان را بر خود میتسه و هزگز از شرفندگی وی خالۍ نشدو ام و نخواهم شد تا به ان وفت که به خدای تعالی برسم. » 6- عبدالله بن محمد بن مَنازل» قذس الله تعالی سره از طبقة رابعه است. کنیت وی ابومحمد است. از بزرگان مشایخ نشابور بوده» وی را طریقتی است که به آن متفرد است. صحبت داشته با کمدون قصار و طریقت از وی ھک بوده به علوم ظاهر. گفته از مشایخ که: «من مردی و نیم شناسم. نیم فرد تضرابادی است که راا ا وو ام ا بن منازل که مردمان را خود نام نبرد. » وی گفته که: ‏ شود. یعنی به نیاز و حرمت و ارادت درآید نه به دعوی و قوت. » و کو سی و ن کن کل هدول الو نچشیده باشد. » و هم وی گفته که: «هرکه لازم گرداند مر نفس خود را چیزی که به آن محتاج نباشد. صاع کر دان از آجوال خود مل آن از چدر فا که به ان ماح اشک و از ان چاره نداشته باشد. » و هم وی گفته: «اگر درست شود بنده را در هم عمر یک نفس که از ریا و شرک پاک باشد. هر اينه برکات ان نفس در اخر عمر به وی سرایت کند. » 7- عبدالله حَداد رازی» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که: «وی گفته: هر که حق الله تعالی را در جوانی فرو گذارد» وی را در پیری فرو گذارند و یاری ندهند. » 258- عبدالله بن عصام المَفٍْسى. قذس سره شيخ الاسیلام گفته که: دوق وضطفن رصان الله اهو مام ت جوات بد کف مول اللا فت ان اک غ درا هت کے رای ارح الک Cê E‏ E E‏ رسول صلی الله عليه و سلم اين ) بگفت و برفت. بر اثر وی برفتم. گفتم: یا رسول اللّه! بیفزای! گفت: ون د لی وی 25 احق ات یعنی وقتی که به باطن با حق باشی سبحانه باید که به ظاهر با خلق باشی و بر ایشان ببخشایی و حقوق ایشان را ضايع نگردانی. » 9- عبدالله تباذانی» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفته که وي گفت که: «مصطفی را صلی الله علیه و سلّم به خواب دیدم» فته" یا رسول الله! با کدام قوم نشینم؟ گفت: با آن قوم که به میهمانی شوند. یعنی درویشان. نه با آن قوم که مهمانی کنند. عن توانگران . « 0- ابوالخير الّبْناتى الأقطع» قڈس الله تعالى سژه از طبقة رابعه است. نام وی حماد است. غلامی بوده به تینات, که دهی است به ده 135 فرسنگی مصر و گویند که تینات از مصٌّیصه است از ولایت مغرب. زنبیل بافتی. کس نداند که چون می‌بافت. و وی را به دو دست دیده‌اند: چون کسی نبودی. و با شير مؤانست داشت, قیل له: «بَلَعًنا آن:السباعَ انت بک! » قال: «نَعم الكلاب ‏ بعصضْها ببعض. » وی زینهار زمین بود در وقت خود و مُشرف بر احوال خلق. در سنة نیف و اربعین و وی را ایات و کرامات ت بسیار و ظاهر بوده. نبت د شه با انوعد الله جلا و جتد و ر ایشان ‏ ودر طرف توکل یگانه بود. a وقتی یکی را دید که بر آب می‌رفت. وی بر کنار دړیا بود آن مرد را بدید که بر آب می‌رفت.

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حضرت امیر به من اشارت می‌کرد و سرزنش می‌کرد و فی قت إا الله تعالي لابْجیبُ مان سائله. از خواب درآمدم و هرچه داشتم تفرقه کردم وروی ته شسفز آوردم: بعد از پانزده سال شیدو که پدزم. هرد است. ته تشابور باز کشت و از خدای تعالی درخواستم که مرا خلاصی دهد از میراثی که به من رسیده بود. خدای تعالی عنایت کرد و از آن خلاص شدم و همیشه چشم آن جوان را بر خود میتسه و هزگز از شرفندگی وی خالۍ نشدو ام و نخواهم شد تا به ان وفت که به خدای تعالی برسم. » 6- عبدالله بن محمد بن مَنازل» قذس الله تعالی سره از طبقة رابعه است. کنیت وی ابومحمد است. از بزرگان مشایخ نشابور بوده» وی را طریقتی است که به آن متفرد است. صحبت داشته با کمدون قصار و طریقت از وی ھک بوده به علوم ظاهر. گفته از مشایخ که: «من مردی و نیم شناسم. نیم فرد تضرابادی است که راا ا وو ام ا بن منازل که مردمان را خود نام نبرد. » وی گفته که: ‏ شود. یعنی به نیاز و حرمت و ارادت درآید نه به دعوی و قوت. » و کو سی و ن کن کل هدول الو نچشیده باشد. » و هم وی گفته که: «هرکه لازم گرداند مر نفس خود را چیزی که به آن محتاج نباشد. صاع کر دان از آجوال خود مل آن از چدر فا که به ان ماح اشک و از ان چاره نداشته باشد. » و هم وی گفته: «اگر درست شود بنده را در هم عمر یک نفس که از ریا و شرک پاک باشد. هر اينه برکات ان نفس در اخر عمر به وی سرایت کند. » 7- عبدالله حَداد رازی» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که: «وی گفته: هر که حق الله تعالی را در جوانی فرو گذارد» وی را در پیری فرو گذارند و یاری ندهند. » 258- عبدالله بن عصام المَفٍْسى. قذس سره شيخ الاسیلام گفته که: دوق وضطفن رصان الله اهو مام ت جوات بد کف مول اللا فت ان اک غ درا هت کے رای ارح الک Cê E‏ E E‏ رسول صلی الله عليه و سلم اين ) بگفت و برفت. بر اثر وی برفتم. گفتم: یا رسول اللّه! بیفزای! گفت: ون د لی وی 25 احق ات یعنی وقتی که به باطن با حق باشی سبحانه باید که به ظاهر با خلق باشی و بر ایشان ببخشایی و حقوق ایشان را ضايع نگردانی. » 9- عبدالله تباذانی» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفته که وي گفت که: «مصطفی را صلی الله علیه و سلّم به خواب دیدم» فته" یا رسول الله! با کدام قوم نشینم؟ گفت: با آن قوم که به میهمانی شوند. یعنی درویشان. نه با آن قوم که مهمانی کنند. عن توانگران . « 0- ابوالخير الّبْناتى الأقطع» قڈس الله تعالى سژه از طبقة رابعه است. نام وی حماد است. غلامی بوده به تینات, که دهی است به ده 135 فرسنگی مصر و گویند که تینات از مصٌّیصه است از ولایت مغرب. زنبیل بافتی. کس نداند که چون می‌بافت. و وی را به دو دست دیده‌اند: چون کسی نبودی. و با شير مؤانست داشت, قیل له: «بَلَعًنا آن:السباعَ انت بک! » قال: «نَعم الكلاب ‏ بعصضْها ببعض. » وی زینهار زمین بود در وقت خود و مُشرف بر احوال خلق. در سنة نیف و اربعین و وی را ایات و کرامات ت بسیار و ظاهر بوده. نبت د شه با انوعد الله جلا و جتد و ر ایشان ‏ ودر طرف توکل یگانه بود. a وقتی یکی را دید که بر آب می‌رفت. وی بر کنار دړیا بود آن مرد را بدید که بر آب می‌رفت.

Orijinal Metin (FA)

گفت: «این چه بدعت است؟ با خشکی آی و می‌رو! » و وقتی دیگر دیگری را دید که در هوا می‌رفت. گفت: این چ دعت ات؟ فرود ایو فی‌زوا! » اجر بانگ بر وی زد که: «کجا می‌روی؟ » گفت: «به حچج. » گفت: «اکنون برو! » شیخ الاسلام گفت که: «کرامات فروش تا وی را قبول کنند مغرور است و کرامات جر اکرچه انی سیک سی ی فقت به گرامات است ورای آن ری است. ان اد ی اال را وی آے ھو فی عار ی ار رامات ھا ست وک امات کزاقات است. » شخ الاشلام کت که غاننن ہین مکهد الخلال گوید از مرو که #ابوالځیرږ اتی هرا گفت که: مرقع در گردن افکنده کجا می‌شوی به طرسوس و بیت المقدس؟ چرا به کنجی باز ننشینۍ و روی با او کنی؟ » شیخ الاسلام گفت: «آن کنج کجا بود؟ جایی که تو نباشی. » شیخ الاسلام گفت که ابوصالح حدثانی گفت نام وی هارون که: «در خانۀ ابوالخیر تیناتی شدم به زیارت. مرا گفت: اکنون سفر کجا می کنی؟ گفتم: به طرسوس. گفت: اهشال. به گجا نیت داری؟ گفتم: بیت مکه دارم گفت: الله :تغالی شما را جیزی داد حق آن ندانستید و آن را نیکو نداشتیدہ شما رآ در بادیه‌ها و دریاها پراکنده ساخت. ابوصالح گفت: ای شیخ! حج و غزا را می‌گوبی؟ گفت: آری, حج و غزا را می‌گویم. چرا نه وقت خود را غنیمت گیرید و به آن باز نشینید؟ » شیخ الاسلام گفت: «مریدی پیش ابوالقاسم خلال مَرّوزی شد. از وی دستوری خواست که به سفر می‌شوم. پیر گفت؛ چرا می‌روی؟ گفت: آب که نرود تیر گرد پیر گفت: چرا دریا نباشی که نرود و تیره نگردد؟ » یکی از اصحاب ابوالخیر تیناتی گوید که: «روزی شيخ نشسته بود. گفت: و الشلام. گفتم: با فڑشتگان؛ می گویی؟ ‏ می گذشت. بر من سلام کرد او را جواب دادم . “« انوالجسین ورافی گوید که: به زیا رت انوا لخیی اتی رقت چون وداغ وی می کردم تا در مسجد بیرون آمد و گفت: یا اباالحسین! می‌دانم که با خود معلوم برنمی‌داری. لیکن این دو سیب را با خود بردار! از وی بستدم و در جیب نهادم. سه روز برفتم؛ هیچ فتوح نرسید. یکی از آن دو سیب را بیرون آوردم , خواستم که دیگری را بیرون آرم ديدم که هر دو سیب در جیب من است. پس از آن سیبها می‌خوردم و باز در جیب من پیدا می‌شد تا به موصل رسیدم. به خاطر من رسيد که این سيبها معلوم من شدند و توکل را بر من فاسد ساختند. آنها را از جیب بیرون آوردم و بنگریستم, ديدم که درویشی خود را در عبایی پیچیده می‌گوید: مرا سیب آرزو می‌کند. هر دو را به وی دادم. چون از وی برگذشتم. در دل من افتاد که شیخ ابوالخیر آن سیبها را به وی فرستاده بود. بر برگشتم_ ون دزویش راا ظلت کر دة شافتو» کا طا ا اک ل اا اه ال خود حکایت آغاز کرد. از وی پرسیدم که: سبب دست بریدن شما چه بود؟ گفت: 136 دستی گناهی کرد ببریدندش. مرا گمان آن شد که در جوانی از وی کاری که سبب دست بریدن باشد. , واقع شده است. دیگر هیچ نگفتم تا آن که بعد از چند سال با جمعی از مشایخ به وی رسیده» با یکدیگر از مواهب و کراماټې که از حق سبحانه نسبت به ایشان واقع شده بود سخن مي‌گفتند تا سخن به طی ارض رسید, و در آنجا هز کسی شتی می کف ابوالخیر را از آن. خاطر , به تنگ آمد, گفت: جن دافن كود که فلان در یک شب به مکه می‌رود و فلان در یک روز؟

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

گفت: «این چه بدعت است؟ با خشکی آی و می‌رو! » و وقتی دیگر دیگری را دید که در هوا می‌رفت. گفت: این چ دعت ات؟ فرود ایو فی‌زوا! » اجر بانگ بر وی زد که: «کجا می‌روی؟ » گفت: «به حچج. » گفت: «اکنون برو! » شیخ الاسلام گفت که: «کرامات فروش تا وی را قبول کنند مغرور است و کرامات جر اکرچه انی سیک سی ی فقت به گرامات است ورای آن ری است. ان اد ی اال را وی آے ھو فی عار ی ار رامات ھا ست وک امات کزاقات است. » شخ الاشلام کت که غاننن ہین مکهد الخلال گوید از مرو که #ابوالځیرږ اتی هرا گفت که: مرقع در گردن افکنده کجا می‌شوی به طرسوس و بیت المقدس؟ چرا به کنجی باز ننشینۍ و روی با او کنی؟ » شیخ الاسلام گفت: «آن کنج کجا بود؟ جایی که تو نباشی. » شیخ الاسلام گفت که ابوصالح حدثانی گفت نام وی هارون که: «در خانۀ ابوالخیر تیناتی شدم به زیارت. مرا گفت: اکنون سفر کجا می کنی؟ گفتم: به طرسوس. گفت: اهشال. به گجا نیت داری؟ گفتم: بیت مکه دارم گفت: الله :تغالی شما را جیزی داد حق آن ندانستید و آن را نیکو نداشتیدہ شما رآ در بادیه‌ها و دریاها پراکنده ساخت. ابوصالح گفت: ای شیخ! حج و غزا را می‌گوبی؟ گفت: آری, حج و غزا را می‌گویم. چرا نه وقت خود را غنیمت گیرید و به آن باز نشینید؟ » شیخ الاسلام گفت: «مریدی پیش ابوالقاسم خلال مَرّوزی شد. از وی دستوری خواست که به سفر می‌شوم. پیر گفت؛ چرا می‌روی؟ گفت: آب که نرود تیر گرد پیر گفت: چرا دریا نباشی که نرود و تیره نگردد؟ » یکی از اصحاب ابوالخیر تیناتی گوید که: «روزی شيخ نشسته بود. گفت: و الشلام. گفتم: با فڑشتگان؛ می گویی؟ ‏ می گذشت. بر من سلام کرد او را جواب دادم . “« انوالجسین ورافی گوید که: به زیا رت انوا لخیی اتی رقت چون وداغ وی می کردم تا در مسجد بیرون آمد و گفت: یا اباالحسین! می‌دانم که با خود معلوم برنمی‌داری. لیکن این دو سیب را با خود بردار! از وی بستدم و در جیب نهادم. سه روز برفتم؛ هیچ فتوح نرسید. یکی از آن دو سیب را بیرون آوردم , خواستم که دیگری را بیرون آرم ديدم که هر دو سیب در جیب من است. پس از آن سیبها می‌خوردم و باز در جیب من پیدا می‌شد تا به موصل رسیدم. به خاطر من رسيد که این سيبها معلوم من شدند و توکل را بر من فاسد ساختند. آنها را از جیب بیرون آوردم و بنگریستم, ديدم که درویشی خود را در عبایی پیچیده می‌گوید: مرا سیب آرزو می‌کند. هر دو را به وی دادم. چون از وی برگذشتم. در دل من افتاد که شیخ ابوالخیر آن سیبها را به وی فرستاده بود. بر برگشتم_ ون دزویش راا ظلت کر دة شافتو» کا طا ا اک ل اا اه ال خود حکایت آغاز کرد. از وی پرسیدم که: سبب دست بریدن شما چه بود؟ گفت: 136 دستی گناهی کرد ببریدندش. مرا گمان آن شد که در جوانی از وی کاری که سبب دست بریدن باشد. , واقع شده است. دیگر هیچ نگفتم تا آن که بعد از چند سال با جمعی از مشایخ به وی رسیده» با یکدیگر از مواهب و کراماټې که از حق سبحانه نسبت به ایشان واقع شده بود سخن مي‌گفتند تا سخن به طی ارض رسید, و در آنجا هز کسی شتی می کف ابوالخیر را از آن. خاطر , به تنگ آمد, گفت: جن دافن كود که فلان در یک شب به مکه می‌رود و فلان در یک روز؟

%0
10 Bölüm