Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

,صد و بيست و چهار هزار پیغمبر را که به خلق فرستادند گفتند: با خلق بگویید که: اللّه! ایشان آمدند. کسانی که این کلمه گفتند در این کلمه مستغرق شدند. شیخ گفت: ان منخن ان :شد وا راد خواب نگذاشت. بامداد پیش از آفتاب نراقن از پیر دستوری خواستیم و به درس تفسیر پیش بوعلی فقیه آمدیم. چوری بنشستیيم» . خواجه بوعلی را اول درس این آیت بود: قل الله ته دوش قى و00 ا ا ر گشادند به سماع این کلمه و ما را از ما فرا ستدند. خواجه بوعلی آن تغیر در ما بدید گفت: دوش کجا بوده‌ای؟ گفتم: به نزد پیر ابوالفضل. گفت: انر ونان انچا شو که حرام بود ترا از آن معنی با این آمدن. ما بنزد پیر ابوالفضل شدیم واله و متحیر همه اتن کلمه گنه چون پر انو الفضل ها زا دیک كفت تا با سعدا N O‏ قتان کوخ نکی تو این رر ةة گفتم: ای شیخ! چه می‌فرمایی؟ گفت: درآی و بنشین و این کلمه را باش! که این کلمه با تو کارها دارد. و چون پیر ابوالفضل به رحمت حق تعالی پیوست و ما را در مدت حیات پیر هر اشکال که بودی به وې رجوع افتادی. حل اشکال ما را هیچ کس متعین نبود الا شيخ ابوالعباس. به امل رفتیم بنزدیک شیخ ابوالعباس» و یک سال پیش وی بودیم. » گویند که شیخ ابوالعباس راء در جماعت خانة ‏ موضعی بود که چهل و یک سال در آنجا نشسته بود درميان جع اگر شب درویشی نماز افزونی کردی؛ E‏ «ای o‏ بخسب يا نماز مکن» چنانکه دیگران را. و وی را در برابر خود خانگکی داده بود. یک شب شيخ ابوالعباس از صومعه بیرون امد مگر فصد کرده بود و رگش گشاده شده بود و شيخ ابوسعيد از آن حال خبر داشت. برخاست و زود از زاوي خود بیروں آمد و پیش شتخ امد و :دتشت وی :بشت و بشنت و جاهة از وی باز كرد و جامة خویش پیش وی داشت, شیخ بستد و درپوشید, پس جامة شیخ را بشست و نمازي کرد و بر ریسمان افکند و هم در شب خشک شد. بمالید و درنوردید و پیش شيخ اورد. شیخ اشارت کرد که: «ترا درباید پوشید ! » شيخ ابوسعید درپوشید و به زاوي خود رفت. چون بامداد شد, جماعت برخاستند و حاضر آمدند در شیخ ابوالعباس نگریستند جامة شيخ ابوسعید دیدند و در شيخ ابوسعید جامة شيخ ابوالعباس, در تعجب ماندند. شیخ ابوالعباس گفت: «آری. دوش نثارها رفت همه نصیب این جوان مهنکی آمد. مبارکش باد! » شیخ ابوسعید گفته است: «روزی ابوالعباس درامدند و بنشستند و گفتند: ما را با یکدیگر سخنی رفته است. ر یکی می‌گوید: اندوه ازل و ابد تمام‌تر و یکی می‌گوید: شادی ازل و ابد تمام‌تر, شيخ چه می‌گوید: شیخ دست به روی فرود آورد و 189 كفت الحمدللّه که منزلگاه پسر قصاب نه اندوه است و نه شادی. ا ف صباڅ ولامَساء. اندوه و شادی صفت تست و هرچه صفت تست مُحدّث است و محدث را به قدیم راه نیست. پس گفت: پسر قصاب بندۀ خدای است در امر و نھی؛ رھی در متابعت سنت. اگر کسی دعوی راه جوانمردان می‌کند گواهش این است. چون آن دو کس بیرون شدند پرسیديم ,که: آن دو کس که بودند؟ گفتند: یکی و هم شیخ ابوسعید گفته است که: دجون ‏ کردیم؛ گفت: بازگرد و با مهنه شو, تا روزی چند این عَلم بر در سرای تو زنند. ما به حکم ا اشاز ت او نار امد با هزار لفت و قوچ پیری بوده است به مرو از مشایخ ماوراء النهر, نام وی محمد ابونصر حبیبی و هرگز شيخ را ندیده بود.

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

,صد و بيست و چهار هزار پیغمبر را که به خلق فرستادند گفتند: با خلق بگویید که: اللّه! ایشان آمدند. کسانی که این کلمه گفتند در این کلمه مستغرق شدند. شیخ گفت: ان منخن ان :شد وا راد خواب نگذاشت. بامداد پیش از آفتاب نراقن از پیر دستوری خواستیم و به درس تفسیر پیش بوعلی فقیه آمدیم. چوری بنشستیيم» . خواجه بوعلی را اول درس این آیت بود: قل الله ته دوش قى و00 ا ا ر گشادند به سماع این کلمه و ما را از ما فرا ستدند. خواجه بوعلی آن تغیر در ما بدید گفت: دوش کجا بوده‌ای؟ گفتم: به نزد پیر ابوالفضل. گفت: انر ونان انچا شو که حرام بود ترا از آن معنی با این آمدن. ما بنزد پیر ابوالفضل شدیم واله و متحیر همه اتن کلمه گنه چون پر انو الفضل ها زا دیک كفت تا با سعدا N O‏ قتان کوخ نکی تو این رر ةة گفتم: ای شیخ! چه می‌فرمایی؟ گفت: درآی و بنشین و این کلمه را باش! که این کلمه با تو کارها دارد. و چون پیر ابوالفضل به رحمت حق تعالی پیوست و ما را در مدت حیات پیر هر اشکال که بودی به وې رجوع افتادی. حل اشکال ما را هیچ کس متعین نبود الا شيخ ابوالعباس. به امل رفتیم بنزدیک شیخ ابوالعباس» و یک سال پیش وی بودیم. » گویند که شیخ ابوالعباس راء در جماعت خانة ‏ موضعی بود که چهل و یک سال در آنجا نشسته بود درميان جع اگر شب درویشی نماز افزونی کردی؛ E‏ «ای o‏ بخسب يا نماز مکن» چنانکه دیگران را. و وی را در برابر خود خانگکی داده بود. یک شب شيخ ابوالعباس از صومعه بیرون امد مگر فصد کرده بود و رگش گشاده شده بود و شيخ ابوسعيد از آن حال خبر داشت. برخاست و زود از زاوي خود بیروں آمد و پیش شتخ امد و :دتشت وی :بشت و بشنت و جاهة از وی باز كرد و جامة خویش پیش وی داشت, شیخ بستد و درپوشید, پس جامة شیخ را بشست و نمازي کرد و بر ریسمان افکند و هم در شب خشک شد. بمالید و درنوردید و پیش شيخ اورد. شیخ اشارت کرد که: «ترا درباید پوشید ! » شيخ ابوسعید درپوشید و به زاوي خود رفت. چون بامداد شد, جماعت برخاستند و حاضر آمدند در شیخ ابوالعباس نگریستند جامة شيخ ابوسعید دیدند و در شيخ ابوسعید جامة شيخ ابوالعباس, در تعجب ماندند. شیخ ابوالعباس گفت: «آری. دوش نثارها رفت همه نصیب این جوان مهنکی آمد. مبارکش باد! » شیخ ابوسعید گفته است: «روزی ابوالعباس درامدند و بنشستند و گفتند: ما را با یکدیگر سخنی رفته است. ر یکی می‌گوید: اندوه ازل و ابد تمام‌تر و یکی می‌گوید: شادی ازل و ابد تمام‌تر, شيخ چه می‌گوید: شیخ دست به روی فرود آورد و 189 كفت الحمدللّه که منزلگاه پسر قصاب نه اندوه است و نه شادی. ا ف صباڅ ولامَساء. اندوه و شادی صفت تست و هرچه صفت تست مُحدّث است و محدث را به قدیم راه نیست. پس گفت: پسر قصاب بندۀ خدای است در امر و نھی؛ رھی در متابعت سنت. اگر کسی دعوی راه جوانمردان می‌کند گواهش این است. چون آن دو کس بیرون شدند پرسیديم ,که: آن دو کس که بودند؟ گفتند: یکی و هم شیخ ابوسعید گفته است که: دجون ‏ کردیم؛ گفت: بازگرد و با مهنه شو, تا روزی چند این عَلم بر در سرای تو زنند. ما به حکم ا اشاز ت او نار امد با هزار لفت و قوچ پیری بوده است به مرو از مشایخ ماوراء النهر, نام وی محمد ابونصر حبیبی و هرگز شيخ را ندیده بود.

Orijinal Metin (FA)

وقتی خواجه ابوبکر خطیب که از ایم مرو بود و در درس قفال تسخ زا دیده بود نه خهت شغلی قضد تشابور کرد مخهد ځڼیبیئ به . تزدیک وی آمذ که «شنیدم که عزم نشابور داری. مرا سۇالى است. می‌خواهم که از شیخ ابوسعید پبرسی و جواب بازآری ولیکن بايد که او نداند که این سؤال من کرده‌آم. » گفت: «آن سوال ست ؟ » قت" «از وی بپرس که: آثار را محو بود؟ » گفت: «من این یاد نتوانم داشت بر کاغذی بنویس : ! « بنوشت و به وی داد. خواجه ابوبکر خطیب گفت که: «چون به نشابور آمدم و در کاروانسرای فرود آمدم. دو صوفی درآمدند و آواز دادند که: خواجه امام آبوبکر خطیب در کاروان مرو کدام است؟ آواز دادم که: منم. گفتند: شیح ابوسعيد سلام می‌رساند ِ9 می‌گوید که: ما آسوده نه‌ایم که تودر فرود آمدی, بايد که به نزد ما آیی! گفتم: به گرمابه شوم و غسل کنم آ نگاه بیایم. و از آن سلام و پیام حالی عظیم بر من آمد. که یقین دانستم که کس وی را خبر نداده است. به گرمابه شدم و غسل کردم. چون برآمدم. آن دو درویش را ديدم ایستاده با عود و گلاب. گفتند: شیخ ما را به خدمت فرستاده است. چون پیش شيخ آمدم و شيخ مرا بدید گفت: أهلا لشعدى والژأسول وَحبَّذا وجة الرَشُول لحب وجه الْمُرسِل سلام کردم. جواب داد و گفت: اگر تو رسالت آن پیر را خوار می‌داری. سخن او به نزدیک ما عزیز است. تا از موو وون افد ای :فا منرل نه هتزل کی تھ ارک بيا تا چه داری و آن پیر چه گفته است! از هيبت شیخ سؤال از خاطرم رفته بود. کاغذ را بیرون آوردم و به شيخ دادم. شیخ گفت: اگر جواب اکنون گویم بر تو لازم شود که باز گردی. شغلی که داری بگزار و چون بروی جواب ب گویم. تا در شا بور نودم ذز شت پیش شیع ولاتدرٌ(28/مدثر), ا اثر کجا ماند؟ سر در پیش افکندم و گفتم که: ‏ نشد. گفت: این در بیان دانشمندی نیاید, این بیتها یاد گیر و با وی بگوی: از من اثٹری نماند. , این عشق از E‏ ا کی ا ت ‏ چون به مرو امدم. در وقت پیر محمد حبیبی بیامد. قصه را جمله با وی بگفتم. و ان بيتها برخواندم۔ چون بشنید, نعره‌ای بزد و بیفتاد و از آنجا دو کس او را بیرون بردند. و هفتم روز در خاک بود. > شيخ قڈس سژه گفته است: «بر رسته دگر باشد و بر بسته دگر. > آنچه از علوم تعلی به تقریر نان دارد: و متفسک ان طابفه اا وخا آباءنا على آذه (23/زخرف) است. , بربسته است. ‏ 190 بیابان غرورش سرابی می‌نماید. چون ناصیة ملک الموت پدید آید, پیراية عاریت از سر زبان بردارند و رسوایی مرد ظاهر شود و آنچه تعلق به دل دارد. بر رسته است و از وی توقع ثمرات بسیار در دین و دنيا. روزی قؤال در پیش شیخ این بیت می‌خواند: اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن ‏ تابرلب تو بوسه دهم چونش بخ gوانی‏ شیخ گفت: «این بیت که گفته است؟ » گفتند: «عماره. » گفت: «خیزید تا به زیارت e E‏ در را یگانگی نه نه کفر است و نه دين کو نرو و ا و هم حضرت شيخ فرموده‌اند که: «این ابیات را در پیش جنازۂ ما برخوانید: خوبتر اندر جهان از این چه بود کار؟ دوست بر دوست رفت و یار بر یار ان همه اندوه بود و این همه شادی a a‏ شیخ را پرسیدند از معنی این خبر که: «تَقَكڙٌ ساعَةٍ خير مِنْ عِبادَة سَتَةٍ. » شيخ گفت: «اندیشة یک ساعته در نیستی خود.

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

وقتی خواجه ابوبکر خطیب که از ایم مرو بود و در درس قفال تسخ زا دیده بود نه خهت شغلی قضد تشابور کرد مخهد ځڼیبیئ به . تزدیک وی آمذ که «شنیدم که عزم نشابور داری. مرا سۇالى است. می‌خواهم که از شیخ ابوسعید پبرسی و جواب بازآری ولیکن بايد که او نداند که این سؤال من کرده‌آم. » گفت: «آن سوال ست ؟ » قت" «از وی بپرس که: آثار را محو بود؟ » گفت: «من این یاد نتوانم داشت بر کاغذی بنویس : ! « بنوشت و به وی داد. خواجه ابوبکر خطیب گفت که: «چون به نشابور آمدم و در کاروانسرای فرود آمدم. دو صوفی درآمدند و آواز دادند که: خواجه امام آبوبکر خطیب در کاروان مرو کدام است؟ آواز دادم که: منم. گفتند: شیح ابوسعيد سلام می‌رساند ِ9 می‌گوید که: ما آسوده نه‌ایم که تودر فرود آمدی, بايد که به نزد ما آیی! گفتم: به گرمابه شوم و غسل کنم آ نگاه بیایم. و از آن سلام و پیام حالی عظیم بر من آمد. که یقین دانستم که کس وی را خبر نداده است. به گرمابه شدم و غسل کردم. چون برآمدم. آن دو درویش را ديدم ایستاده با عود و گلاب. گفتند: شیخ ما را به خدمت فرستاده است. چون پیش شيخ آمدم و شيخ مرا بدید گفت: أهلا لشعدى والژأسول وَحبَّذا وجة الرَشُول لحب وجه الْمُرسِل سلام کردم. جواب داد و گفت: اگر تو رسالت آن پیر را خوار می‌داری. سخن او به نزدیک ما عزیز است. تا از موو وون افد ای :فا منرل نه هتزل کی تھ ارک بيا تا چه داری و آن پیر چه گفته است! از هيبت شیخ سؤال از خاطرم رفته بود. کاغذ را بیرون آوردم و به شيخ دادم. شیخ گفت: اگر جواب اکنون گویم بر تو لازم شود که باز گردی. شغلی که داری بگزار و چون بروی جواب ب گویم. تا در شا بور نودم ذز شت پیش شیع ولاتدرٌ(28/مدثر), ا اثر کجا ماند؟ سر در پیش افکندم و گفتم که: ‏ نشد. گفت: این در بیان دانشمندی نیاید, این بیتها یاد گیر و با وی بگوی: از من اثٹری نماند. , این عشق از E‏ ا کی ا ت ‏ چون به مرو امدم. در وقت پیر محمد حبیبی بیامد. قصه را جمله با وی بگفتم. و ان بيتها برخواندم۔ چون بشنید, نعره‌ای بزد و بیفتاد و از آنجا دو کس او را بیرون بردند. و هفتم روز در خاک بود. > شيخ قڈس سژه گفته است: «بر رسته دگر باشد و بر بسته دگر. > آنچه از علوم تعلی به تقریر نان دارد: و متفسک ان طابفه اا وخا آباءنا على آذه (23/زخرف) است. , بربسته است. ‏ 190 بیابان غرورش سرابی می‌نماید. چون ناصیة ملک الموت پدید آید, پیراية عاریت از سر زبان بردارند و رسوایی مرد ظاهر شود و آنچه تعلق به دل دارد. بر رسته است و از وی توقع ثمرات بسیار در دین و دنيا. روزی قؤال در پیش شیخ این بیت می‌خواند: اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن ‏ تابرلب تو بوسه دهم چونش بخ gوانی‏ شیخ گفت: «این بیت که گفته است؟ » گفتند: «عماره. » گفت: «خیزید تا به زیارت e E‏ در را یگانگی نه نه کفر است و نه دين کو نرو و ا و هم حضرت شيخ فرموده‌اند که: «این ابیات را در پیش جنازۂ ما برخوانید: خوبتر اندر جهان از این چه بود کار؟ دوست بر دوست رفت و یار بر یار ان همه اندوه بود و این همه شادی a a‏ شیخ را پرسیدند از معنی این خبر که: «تَقَكڙٌ ساعَةٍ خير مِنْ عِبادَة سَتَةٍ. » شيخ گفت: «اندیشة یک ساعته در نیستی خود.

Orijinal Metin (FA)

, بهتر از عبادت یک ساله در اندیشةۀ هستی خود. » بعد از آن گفت: تاروی ترا بدیدم ای شمع طراز نه کار کنم نه روزه دارم نه نماز چون با تو :وم مجاز من جمله نماز چون بی تو بوم نماز من جمله مجاز استاد ابوالصالح. که مقری شیخ بود. بیمار شد. حضرت شيخ مرابوبکر مؤب راء که ادیب فرزندان شیخ بود بخواند و بفرمود که: «دوات و قلم و پاره‌ای کاغذ بیار تا برای بوصالح چیزی بنویسم. » دوات و قلم و کاغذ آورد شیخ گفت: «بنویس: حورا به نظارۀ نگارم صف زد رضوان به عجب بماند و کف بر کف کک کال :شه بر آن رکان فط ف رد زد اتذال ر ھم جنک در ضف رد خواجه ابوبکر فود آن را بنوشت و به نزدیک ابوصالح بردند و بر وی بستند. در حال صحت یافت و همان روز بیرون آمد. روزی شيخ بیرون آمد و در زیر درختی نشست که برگ آن زرد شده بود و این بیت خواند: تو از مهر زرد و من از مهر زرد تو از مهر ماه و من از مهر ماه شیخ را گفتند: «فلان تر زوئ اټ می زود ! » گفت: «سهل است. بَرَّغّی و صعوه‌ای نیز بر اب برود. » گفتند: «فلان کس در هوا می‌پرد ! » گفت: «زغنی و مگسی نیز در هوا می‌پرد. » گفتند: «فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می‌رود! » گفت: «شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می‌رود. این چنین چیزها را بس قیمتی نیست, مرد ان بود که در میان خلق نشیند و داد و ستد کند و زن خواهد و با خلق درآمیزد و یک لحظه از خدای خود غافل نباشد. » شیخ را پرسیدند که: «تصوف چیست؟ » گفت: «آنچه در سر داری بنهی» و آنچه در کف داری, بدهی و از آنچه بر تو آید نجهی. » و هم شيخ گفته: «الله و بس» + و ‏ سواه هوس» و انقطعَ التفس. » 191 و هم شيخ گفته: «حجاب میان بنده و خدای» زمین و آسمان نیست» عرش و کرسی نیست, پنداشت و منی تو حجاب است. از ميان برگیر و به خداوند رسیدی. » شيخ فرموده‌اند که: «در سفر بودیم» به دیهی رسیدیم گفتیم: اينجا از پيران هيچ کس بوده است؟ گفتند: پیری بوده است که وی را داد می‌گفته‌اند. گفتیم: هیچ کس هست که وی را دیده باشد؟ گفتند: اینجا پیری است دیرینه که وی را دیده است. فرستادیم تا ان سی نامهد مردی بشکوه بود. پرسیدیم که: تو داد را دیده‌ای؟ گفت: کودک بودم که وی را دیدم. گفتیم که: از وی چه شنیدی؟ گفت: مرا قوت آن نبود که سخن وی دانستمی, لیکن یک سخن یاد دارم از او. روزی مرقع داری از راه رسید و به نزدیک وی درآمد و سلام کرد و گفت: پای افزار بیرون کنم. ايها السیخ که به تو بیاسایم. که گرد همه عالم بگشتم خود نیاسودم و آسوده‌ای نیز ندیدم. پیر گفت: چرا از خویش دست نداشتی تا تو خود بیاسودی و خلق هم به تو بیاسودندی؟ ما گفتیم: این سخنی تمام انست . که آن پیر کفته: برتز 1 ز این سخن نباشد. » و هم شيخ فرموده‌اند: صل این بیت ار باشد که مرد را به او باز نگذارند. رسول لن الاو غل و سلح هی أ الهم لاتكلني إلى تسى طرفة عَيْن ولا اقل مِنْ ذلک, مرا یک چشم زدن به خود باز مگذار و کم از آن! » «ما به مرو بودیم. پیری صراف را بدیدم گفت: ای شیخ! در همه عالم هیچ کس را نگذارد تا شربت آب به من دهد.

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

, بهتر از عبادت یک ساله در اندیشةۀ هستی خود. » بعد از آن گفت: تاروی ترا بدیدم ای شمع طراز نه کار کنم نه روزه دارم نه نماز چون با تو :وم مجاز من جمله نماز چون بی تو بوم نماز من جمله مجاز استاد ابوالصالح. که مقری شیخ بود. بیمار شد. حضرت شيخ مرابوبکر مؤب راء که ادیب فرزندان شیخ بود بخواند و بفرمود که: «دوات و قلم و پاره‌ای کاغذ بیار تا برای بوصالح چیزی بنویسم. » دوات و قلم و کاغذ آورد شیخ گفت: «بنویس: حورا به نظارۀ نگارم صف زد رضوان به عجب بماند و کف بر کف کک کال :شه بر آن رکان فط ف رد زد اتذال ر ھم جنک در ضف رد خواجه ابوبکر فود آن را بنوشت و به نزدیک ابوصالح بردند و بر وی بستند. در حال صحت یافت و همان روز بیرون آمد. روزی شيخ بیرون آمد و در زیر درختی نشست که برگ آن زرد شده بود و این بیت خواند: تو از مهر زرد و من از مهر زرد تو از مهر ماه و من از مهر ماه شیخ را گفتند: «فلان تر زوئ اټ می زود ! » گفت: «سهل است. بَرَّغّی و صعوه‌ای نیز بر اب برود. » گفتند: «فلان کس در هوا می‌پرد ! » گفت: «زغنی و مگسی نیز در هوا می‌پرد. » گفتند: «فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می‌رود! » گفت: «شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می‌رود. این چنین چیزها را بس قیمتی نیست, مرد ان بود که در میان خلق نشیند و داد و ستد کند و زن خواهد و با خلق درآمیزد و یک لحظه از خدای خود غافل نباشد. » شیخ را پرسیدند که: «تصوف چیست؟ » گفت: «آنچه در سر داری بنهی» و آنچه در کف داری, بدهی و از آنچه بر تو آید نجهی. » و هم شيخ گفته: «الله و بس» + و ‏ سواه هوس» و انقطعَ التفس. » 191 و هم شيخ گفته: «حجاب میان بنده و خدای» زمین و آسمان نیست» عرش و کرسی نیست, پنداشت و منی تو حجاب است. از ميان برگیر و به خداوند رسیدی. » شيخ فرموده‌اند که: «در سفر بودیم» به دیهی رسیدیم گفتیم: اينجا از پيران هيچ کس بوده است؟ گفتند: پیری بوده است که وی را داد می‌گفته‌اند. گفتیم: هیچ کس هست که وی را دیده باشد؟ گفتند: اینجا پیری است دیرینه که وی را دیده است. فرستادیم تا ان سی نامهد مردی بشکوه بود. پرسیدیم که: تو داد را دیده‌ای؟ گفت: کودک بودم که وی را دیدم. گفتیم که: از وی چه شنیدی؟ گفت: مرا قوت آن نبود که سخن وی دانستمی, لیکن یک سخن یاد دارم از او. روزی مرقع داری از راه رسید و به نزدیک وی درآمد و سلام کرد و گفت: پای افزار بیرون کنم. ايها السیخ که به تو بیاسایم. که گرد همه عالم بگشتم خود نیاسودم و آسوده‌ای نیز ندیدم. پیر گفت: چرا از خویش دست نداشتی تا تو خود بیاسودی و خلق هم به تو بیاسودندی؟ ما گفتیم: این سخنی تمام انست . که آن پیر کفته: برتز 1 ز این سخن نباشد. » و هم شيخ فرموده‌اند: صل این بیت ار باشد که مرد را به او باز نگذارند. رسول لن الاو غل و سلح هی أ الهم لاتكلني إلى تسى طرفة عَيْن ولا اقل مِنْ ذلک, مرا یک چشم زدن به خود باز مگذار و کم از آن! » «ما به مرو بودیم. پیری صراف را بدیدم گفت: ای شیخ! در همه عالم هیچ کس را نگذارد تا شربت آب به من دهد.

Orijinal Metin (FA)

یا بر من سلام کند و همه خلق می‌خواهند تا ساعتی از خود برهند و من می‌خواهم که بدانم که یک ساعت کجا ایستاده‌ام. به آخر عمر اتی در وی افتاد و بسوخت. » و هم شيخ فرموده‌اند: «ولّذکژٌ الله اکبر ذکر خداوند بزرگتر است» نه چنانکه : تو او را یاد کنی, E E‏ ترا بباید جست این حدیث را و به جد فراپیش بايد گرفت. آن مرد گفت با آن پیرزن که؛: خدای را کجا جویم؟ گفت: دوست مادر! کجاش جّستی که نیافتی؟ هرکجاش جویی يابی. مَنْ طلبَ وَجَدَ, هر که جست یافت و هرکه جوید یابد. » E‏ «جوانی به نزدیک پیری درشد و گفت: ای پیر مرا سخنی بگوی! پیر ساعتی سر فرو برد و تفکر کرد پس سر برآورد و گفت: ای جوان! انتظار جواب می‌بری؟ گفت: آری. پیر گفت: هرچه دون حق اسټ جل جلاله پکرای سخن نکند و هرچه سخنٍ حق است عر و علا به عبارت درنیاید. ان الله الیئ اله فو ان توضف یوصفی او يُذکر بذکر. » یکی از این طایفه گفته است که: «مدتی پیش شيخ ابوسعید بودم. خواستم که به e ‏ چون به بغداد روی و ترا پرسند که چه دیدی و چه فایده گرفتی. چه خواهی گفت؟ گویی رویی و ریشی دیدم؟ گفتم: تا شيخ چه فرماید. شیخ گفت: هر که تازي داند این بیتها پر وی خوان: ‏ قہالوا: حُراساڻ رجت شيا لبس ةة فى جماله ٹانی قَفْلْث: اتك رؤا مَحاس ته فَمَطاع الشمُس هن حُراسان و هرکه تازی نداند این رباعی بروی خوان: ۴ سبزی و بهشت نو بهار از تو برند انی که به خلد یادگار از تو برند در چینستان نقش و نگار از تو برند ایران همه فال روزگار از تو برند» خدمت شیخ از استاد ابوعلی دقاق پرسید که: «این حديث بر دوام بود؟ » استاد گفت: «نه. » شيخ سر در پیش انداخت. ساعتی دیگر سر برآورد و گفت: «ای استاد! اين حديث بر دوام بود؟ » گفت: «نه. » شيخ دیگر بار سر در پیش افکند. ساعتی دیگر سر برآورد و گفت: «ای استاد! این حدیث بر دوام بود؟ » گفت: «اگر بود نادر بود. » شيخ دست بر هم زد و گفت: «این از آن نادرهاست. « خدمت شيخ شب جمعه. وقت نمازخفتن, چهارم شعبان. سنة اربعين و اربعمائة از دنيا 192 رفته و عمر ایشان هزار ماه بوده است. 0- شیخ ابوالقاسم کژگانی» قڈس الله تعالی سژه نام وی علی است. در وقت خود بی نظیر بود و در زمان خود بی بدیل. نسبت وی به سه واسطه که شیخ ابوعثمان مغربی و شيخ ابوعلی کاتب و شيخ ابوعلی رودباری‌اند به سیدالطایفه جنید می‌رسد. وی را حالتی قوی بوده است. چنانکه همه را روی به درگاه وی بوده است. در کشف واقعة مریدان آیتی بوده است ظاهر. صاحب کشف المحجوب گوید که: «وقتی مرا واقعه‌ای افتاد. طریق حل آن بر من دشوار شد قصد شیخ ابوالقاسم کژگانی کردم. ودی فم که بر در سر ۍ وی بود تنها بود. واقعة مرا بعینها با ستونى . من ناپرسیده جواب خود یافتم. گفتم: ايها الشيّخ! اين واقعة من است. e‏ ای پسر! این ستون را خدای تعالی در این ساعت با من ناطق گردانید تا از من این سؤال کرد. » روزی شیخ ابوسعید و شیخ ابوالقاسم قدس الله تعالی روحهما در طوس با هم نشسته بودند بر یک تخت, و جمعی درویشان در پیش ایشان ایستاده. بر دل درویشی گذشت که: «آیا منزلت این دو بزرگ چیست؟ » شيخ ابوسعید روی به آن درویش کرد و گفت: «هر که خواهد دو پادشاه به هم بیند در یک وقت. در یک جای؛ بر یک تخت گو در نگر!

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

یا بر من سلام کند و همه خلق می‌خواهند تا ساعتی از خود برهند و من می‌خواهم که بدانم که یک ساعت کجا ایستاده‌ام. به آخر عمر اتی در وی افتاد و بسوخت. » و هم شيخ فرموده‌اند: «ولّذکژٌ الله اکبر ذکر خداوند بزرگتر است» نه چنانکه : تو او را یاد کنی, E E‏ ترا بباید جست این حدیث را و به جد فراپیش بايد گرفت. آن مرد گفت با آن پیرزن که؛: خدای را کجا جویم؟ گفت: دوست مادر! کجاش جّستی که نیافتی؟ هرکجاش جویی يابی. مَنْ طلبَ وَجَدَ, هر که جست یافت و هرکه جوید یابد. » E‏ «جوانی به نزدیک پیری درشد و گفت: ای پیر مرا سخنی بگوی! پیر ساعتی سر فرو برد و تفکر کرد پس سر برآورد و گفت: ای جوان! انتظار جواب می‌بری؟ گفت: آری. پیر گفت: هرچه دون حق اسټ جل جلاله پکرای سخن نکند و هرچه سخنٍ حق است عر و علا به عبارت درنیاید. ان الله الیئ اله فو ان توضف یوصفی او يُذکر بذکر. » یکی از این طایفه گفته است که: «مدتی پیش شيخ ابوسعید بودم. خواستم که به e ‏ چون به بغداد روی و ترا پرسند که چه دیدی و چه فایده گرفتی. چه خواهی گفت؟ گویی رویی و ریشی دیدم؟ گفتم: تا شيخ چه فرماید. شیخ گفت: هر که تازي داند این بیتها پر وی خوان: ‏ قہالوا: حُراساڻ رجت شيا لبس ةة فى جماله ٹانی قَفْلْث: اتك رؤا مَحاس ته فَمَطاع الشمُس هن حُراسان و هرکه تازی نداند این رباعی بروی خوان: ۴ سبزی و بهشت نو بهار از تو برند انی که به خلد یادگار از تو برند در چینستان نقش و نگار از تو برند ایران همه فال روزگار از تو برند» خدمت شیخ از استاد ابوعلی دقاق پرسید که: «این حديث بر دوام بود؟ » استاد گفت: «نه. » شيخ سر در پیش انداخت. ساعتی دیگر سر برآورد و گفت: «ای استاد! اين حديث بر دوام بود؟ » گفت: «نه. » شيخ دیگر بار سر در پیش افکند. ساعتی دیگر سر برآورد و گفت: «ای استاد! این حدیث بر دوام بود؟ » گفت: «اگر بود نادر بود. » شيخ دست بر هم زد و گفت: «این از آن نادرهاست. « خدمت شيخ شب جمعه. وقت نمازخفتن, چهارم شعبان. سنة اربعين و اربعمائة از دنيا 192 رفته و عمر ایشان هزار ماه بوده است. 0- شیخ ابوالقاسم کژگانی» قڈس الله تعالی سژه نام وی علی است. در وقت خود بی نظیر بود و در زمان خود بی بدیل. نسبت وی به سه واسطه که شیخ ابوعثمان مغربی و شيخ ابوعلی کاتب و شيخ ابوعلی رودباری‌اند به سیدالطایفه جنید می‌رسد. وی را حالتی قوی بوده است. چنانکه همه را روی به درگاه وی بوده است. در کشف واقعة مریدان آیتی بوده است ظاهر. صاحب کشف المحجوب گوید که: «وقتی مرا واقعه‌ای افتاد. طریق حل آن بر من دشوار شد قصد شیخ ابوالقاسم کژگانی کردم. ودی فم که بر در سر ۍ وی بود تنها بود. واقعة مرا بعینها با ستونى . من ناپرسیده جواب خود یافتم. گفتم: ايها الشيّخ! اين واقعة من است. e‏ ای پسر! این ستون را خدای تعالی در این ساعت با من ناطق گردانید تا از من این سؤال کرد. » روزی شیخ ابوسعید و شیخ ابوالقاسم قدس الله تعالی روحهما در طوس با هم نشسته بودند بر یک تخت, و جمعی درویشان در پیش ایشان ایستاده. بر دل درویشی گذشت که: «آیا منزلت این دو بزرگ چیست؟ » شيخ ابوسعید روی به آن درویش کرد و گفت: «هر که خواهد دو پادشاه به هم بیند در یک وقت. در یک جای؛ بر یک تخت گو در نگر!

Orijinal Metin (FA)

» آن درویش چون بشنید, در آن هر دو بزرگ نگریست. حق تعالی حجاب از پیش ا ا و ا بدبد. پس به دلش بگذشت که: «آیا خداوند تبارک و تعالی را امروز در زمین هيچ بنده‌ای است بزرگوارتر از این هر دو شخص؟ » شیخ ابوسعید روی به ان درویش و گفت: «مختصر ملکی بود 8 ور رور ر ان ا وو وو وا م هزار فرا نرسد, و هفتاد هزار بنرسد! » 71 خواخة مطقر بن أخمد بن خمدان فدهن الله تخالى روخة کنیت وی ابواحمد است. خدای تعالی دربالش ریاست در این قصه بر وی بگشاد و تاج کرامت بر سر وی نهاد و وی را بیانی نیکو بود و عبارتی عالی در فنا و بقا. شيخ ابوسعید ابوالخیر قدس سره فرموده‌اند که: «ما را به این ر از راه بندگی آوردند و خواجه مظفر را از راه خداوندی, یعنىی ما ر ا کر مشاهدت يافتیم؛ وى از مشاهدت به مجاهدت أمد. » 1 صاحب کشف المحجوب گوید که: «من از وی شنیدم که گفت: آنچه بندگان را به قطع بوادی و مَفاوز و فیافی روی نمود» من در بالش و صدر یافتم و اصحاب رعونت این قول را از ان پیر به دعوی بردارند و ان از نقص ایشان بود و به هیچ حال عبارت از صدق حال دعوی نباشد خاصه که با اهل آن. » روزی خواجه مظفر در نوقان می‌گفت که: «کار ما با شیخ ابوسعید همچنان است که پیمانه‌ای ارزن یک دانه شيخ ابوسعید است و باقی من. یکی از مریدان شیخ آنجا حاضر بود. از سرگرمی برخاست و پای افزار کرد و پیش شیخ آمد و آنچه از خواجه مظفر شنیده بود بگفت: شیخ گفت: برو و خواجه مظفر را بگو که: ان یکی هم تویی! ما هیچ چیز نیستیم. » 2 شوق طو سى دمن الله الى وة نام وی محمد است. از عقلای مجانین بوده است و سخت بزرگوار و صاحب حالت بکمال. در شهر طوس می بودہه است, و قبر وی انجاست. در آن وقت که شيخ ابوسعید ابوالخیر از مهینه عزیمت نشابور کرده بود به یکی از دیهها که در نواحی طوس بود رسید. در نشی :راا کف «به شهر طوس بايد رفت به 193 نزدیک خواجه محمد معشوق,. و با وی گفت که: دستوری هست که به شهر و ولایت تو دراییم؟ » چون ان درویش برفت» شيخ بفرمود تا اسب زین کردند و بر اثر وی سوار شدند و همه صوفیان در خدمت شيخ. چون به یک فرسنگی شهر رسید, به موضعی که از آنجا شهر را بتوان دید. اسب شیخ بایستاد و همه جمع بایستادند. چون آن درویش پیش معشوق رسید و پیغام شیخ بگزارد. معشوق تبسم کرد و گفت: «برو بگوی تا درآید. » چون معشوق این سخن بگفت. شيخ از آنجا اسب براند و جمع روان شدند. در راه آن درویش به شيخ رسید و سخن معشوق بازگفت. شیخ هم از راه پیش معشوق آمد و وی شیخ را استقبال کرد و دربرگرفت و گفت: «فارغ باش که این نوبت که اینجا زنندہ روزی چند را بر درگاه تو خواهند آورد. » عين القضات همدانی در بعضی از رسایل خود نوشته است که: «محمد معشوق نماز نکردی. ار خواخه محمد موه وار خواجه امام فوع الى رضي الله تعالی عنهم. نودم که رور امت صدیفان را ههه این تهنا بود که کا شکی خاکی بودندی که رور محمد معشوق قدم بر ان خاک نهاده بودی. این محهد ترکی قبا بسته بود. یک روز در جامع طوس امد. شیخ ابوسعید ابوالخیر رحن الله عة مجلس هى دنفت اين محمد بندی بر قبا زد و شيخ ابوسعید را ا ا چون ساعتی برآمد. شیخ ابوسعید گفت که: ای سلطان عصر و ای سرور وجود!

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» آن درویش چون بشنید, در آن هر دو بزرگ نگریست. حق تعالی حجاب از پیش ا ا و ا بدبد. پس به دلش بگذشت که: «آیا خداوند تبارک و تعالی را امروز در زمین هيچ بنده‌ای است بزرگوارتر از این هر دو شخص؟ » شیخ ابوسعید روی به ان درویش و گفت: «مختصر ملکی بود 8 ور رور ر ان ا وو وو وا م هزار فرا نرسد, و هفتاد هزار بنرسد! » 71 خواخة مطقر بن أخمد بن خمدان فدهن الله تخالى روخة کنیت وی ابواحمد است. خدای تعالی دربالش ریاست در این قصه بر وی بگشاد و تاج کرامت بر سر وی نهاد و وی را بیانی نیکو بود و عبارتی عالی در فنا و بقا. شيخ ابوسعید ابوالخیر قدس سره فرموده‌اند که: «ما را به این ر از راه بندگی آوردند و خواجه مظفر را از راه خداوندی, یعنىی ما ر ا کر مشاهدت يافتیم؛ وى از مشاهدت به مجاهدت أمد. » 1 صاحب کشف المحجوب گوید که: «من از وی شنیدم که گفت: آنچه بندگان را به قطع بوادی و مَفاوز و فیافی روی نمود» من در بالش و صدر یافتم و اصحاب رعونت این قول را از ان پیر به دعوی بردارند و ان از نقص ایشان بود و به هیچ حال عبارت از صدق حال دعوی نباشد خاصه که با اهل آن. » روزی خواجه مظفر در نوقان می‌گفت که: «کار ما با شیخ ابوسعید همچنان است که پیمانه‌ای ارزن یک دانه شيخ ابوسعید است و باقی من. یکی از مریدان شیخ آنجا حاضر بود. از سرگرمی برخاست و پای افزار کرد و پیش شیخ آمد و آنچه از خواجه مظفر شنیده بود بگفت: شیخ گفت: برو و خواجه مظفر را بگو که: ان یکی هم تویی! ما هیچ چیز نیستیم. » 2 شوق طو سى دمن الله الى وة نام وی محمد است. از عقلای مجانین بوده است و سخت بزرگوار و صاحب حالت بکمال. در شهر طوس می بودہه است, و قبر وی انجاست. در آن وقت که شيخ ابوسعید ابوالخیر از مهینه عزیمت نشابور کرده بود به یکی از دیهها که در نواحی طوس بود رسید. در نشی :راا کف «به شهر طوس بايد رفت به 193 نزدیک خواجه محمد معشوق,. و با وی گفت که: دستوری هست که به شهر و ولایت تو دراییم؟ » چون ان درویش برفت» شيخ بفرمود تا اسب زین کردند و بر اثر وی سوار شدند و همه صوفیان در خدمت شيخ. چون به یک فرسنگی شهر رسید, به موضعی که از آنجا شهر را بتوان دید. اسب شیخ بایستاد و همه جمع بایستادند. چون آن درویش پیش معشوق رسید و پیغام شیخ بگزارد. معشوق تبسم کرد و گفت: «برو بگوی تا درآید. » چون معشوق این سخن بگفت. شيخ از آنجا اسب براند و جمع روان شدند. در راه آن درویش به شيخ رسید و سخن معشوق بازگفت. شیخ هم از راه پیش معشوق آمد و وی شیخ را استقبال کرد و دربرگرفت و گفت: «فارغ باش که این نوبت که اینجا زنندہ روزی چند را بر درگاه تو خواهند آورد. » عين القضات همدانی در بعضی از رسایل خود نوشته است که: «محمد معشوق نماز نکردی. ار خواخه محمد موه وار خواجه امام فوع الى رضي الله تعالی عنهم. نودم که رور امت صدیفان را ههه این تهنا بود که کا شکی خاکی بودندی که رور محمد معشوق قدم بر ان خاک نهاده بودی. این محهد ترکی قبا بسته بود. یک روز در جامع طوس امد. شیخ ابوسعید ابوالخیر رحن الله عة مجلس هى دنفت اين محمد بندی بر قبا زد و شيخ ابوسعید را ا ا چون ساعتی برآمد. شیخ ابوسعید گفت که: ای سلطان عصر و ای سرور وجود!

Orijinal Metin (FA)

بند قبا واگشای که بند بر هفت آسمان و زمین نهادی! :« 373- آعتر على غو رخمة الله الى عین القضات در بعض مکتوبات خود در بیان آن که به هیچ گونه حضور و غیبت یکسان تود یلگه ذل با وجوه قرت القلوب قاضای فرت الابدان هم کا می گوید که امیر گلی :قو یری بزرگ بود مریدی داشت او را محمد شهرآبادی نام یک روز این مرید را بفرستاد تا از بازار چیزی آرد. این مرید برفت و همانا چیزی حاضر نبود. در وقت خود را بفروخت و آن چیز که پیر خواسته بود بخرید و بدو فرستاد. چون چند روز بر این واقعه برآمد. آن کس که آن مرید را خریده بود مگر واقف شد بر حقیقت کار او زا کسیل :کرت ا ین بتر افد چون درآمد. امیر علی با او گفت: ای جوانمرد! چندين هزار سال خان ما در عیب در فشق افرش تو فی سوخت. این پس یود که اتن فزاق ظاهر نیز درمی‌بایست؟ یک هفته قرب ظاهر هم بباید. » و هم وی گوید در بیان حال جماعتی که بی راهبری راه نامسلوک رفتند. بعضی از یشان را مغلوبی در پناه خود نگاهداشت و مستی سایبان سر ایشان شد و هرکه با تمیز بود سرش برداشتند: و از جملة مغلوبان ان دو ترکمان بودند که حسین قصاب از ایشان حکایت کرد که: «با کاروانی عظیم در راهی می‌رفتم, ناگاه دو ترکمان از ميان آن کاروان بیرون شدند و راه نامسلوک را در پیش گرفتند. با خود گفتم که این دو ترکمان مگر راهی می‌دانند نزدیک‌تر از این راه معهود. پی بر پی ایشان نهادم و می رفتم. . و کاروان را همچنان بگذاشتم. شبی بود تاریک, چون پاره‌ای راه برفتم. ناگاه روی ماه پوشیده شد به ابری سیاه. من راه گم کردم. ولیکن چاره نمی‌دانستم جز رفتن. 8 : می‌رفتم. چون صبح رسید. کوهی پدید امد. ان دو ترکمان مردوار پای بر ان کوه نهادند و به یک ساعت بر آن بالا شدند من نیز جانی می‌کندم» ساعتی بیفتادمی و ساعتی رھ ار خوسر ان کیو هد اغات ظلوع می کرد الفکر اهي لے خیمه‌هایی بی نهایت زده و در آن ميان خیمه‌ای ديدم عظيم, پرسیدم که: آن خیمه از آن کیست؟ گفتند: از آن سلطان است. پای راست از رکاب بیروںن آوردم. آوازی به کونشة رسد که سلطان در خیمه نیست, برنشسته است و به شکار شده. مرا عقل زایل شد پای چپ در رکاب بماند و پای راست بازآورده. هنوز در انتظار آنم که سلطان بازگردد. 194 عين القضات, گوید که: «آن دو ترکمان یکی محمد معشوق بوده است و یکی امیرعلی کو الل ال ارا 4- شیخ ابوعبدالرحمان السّلّمی الٹیسابوری» رحمه الله تعالی نام وی محمد بن حسین بن محمد بن موسی السلمی است. صاحب تفسیر حقایق و طبقات مشایخ است, و غیر ان مصتّفات بسیار دارد. مرید شیخ ابوالقاسم نصرابادی است و خرقه از دست وی دارد, و نصرابادی مرید شبلی است. و شيخ ابوسعید ابوالخیر بعد از وفات پیر ابوالفضل به صحبت وی رسیده و از دست وی خرقه پوشیده. شیخ ابوسعید گفته که: «نزدیک شیخ ابوعبدالرحمان سّلمی درشدیم, اول را دیدیم. مرا گفت: ترا تذکره‌ای نویسم به خط خویش. گفتيم: . بنویيس ۰ ! بنوشت به خط خویش: سمعت جَڈى ابا عمروبن تيد السّلمى يقول: سَمعْبٌ اباالقاسم الجنيد بن محمد البغدادى يقول: الأصوف هو اللو من زا5 عَلیک يالْْلْقِ زاد علیک بالڭصۇف. واخسن ها قنل. في تفسير الخلق ما قال الشيخ الأمام ابوشهل الضعلوكى: الخلق هو الاعراض عن الاعتراض. » صاحب کتاب فتوحات مکيّه قڈس الله الى نة فى التات الخادى و السن ومانة: في المقام الذى بين الضديقية و الثبوة.

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

بند قبا واگشای که بند بر هفت آسمان و زمین نهادی! :« 373- آعتر على غو رخمة الله الى عین القضات در بعض مکتوبات خود در بیان آن که به هیچ گونه حضور و غیبت یکسان تود یلگه ذل با وجوه قرت القلوب قاضای فرت الابدان هم کا می گوید که امیر گلی :قو یری بزرگ بود مریدی داشت او را محمد شهرآبادی نام یک روز این مرید را بفرستاد تا از بازار چیزی آرد. این مرید برفت و همانا چیزی حاضر نبود. در وقت خود را بفروخت و آن چیز که پیر خواسته بود بخرید و بدو فرستاد. چون چند روز بر این واقعه برآمد. آن کس که آن مرید را خریده بود مگر واقف شد بر حقیقت کار او زا کسیل :کرت ا ین بتر افد چون درآمد. امیر علی با او گفت: ای جوانمرد! چندين هزار سال خان ما در عیب در فشق افرش تو فی سوخت. این پس یود که اتن فزاق ظاهر نیز درمی‌بایست؟ یک هفته قرب ظاهر هم بباید. » و هم وی گوید در بیان حال جماعتی که بی راهبری راه نامسلوک رفتند. بعضی از یشان را مغلوبی در پناه خود نگاهداشت و مستی سایبان سر ایشان شد و هرکه با تمیز بود سرش برداشتند: و از جملة مغلوبان ان دو ترکمان بودند که حسین قصاب از ایشان حکایت کرد که: «با کاروانی عظیم در راهی می‌رفتم, ناگاه دو ترکمان از ميان آن کاروان بیرون شدند و راه نامسلوک را در پیش گرفتند. با خود گفتم که این دو ترکمان مگر راهی می‌دانند نزدیک‌تر از این راه معهود. پی بر پی ایشان نهادم و می رفتم. . و کاروان را همچنان بگذاشتم. شبی بود تاریک, چون پاره‌ای راه برفتم. ناگاه روی ماه پوشیده شد به ابری سیاه. من راه گم کردم. ولیکن چاره نمی‌دانستم جز رفتن. 8 : می‌رفتم. چون صبح رسید. کوهی پدید امد. ان دو ترکمان مردوار پای بر ان کوه نهادند و به یک ساعت بر آن بالا شدند من نیز جانی می‌کندم» ساعتی بیفتادمی و ساعتی رھ ار خوسر ان کیو هد اغات ظلوع می کرد الفکر اهي لے خیمه‌هایی بی نهایت زده و در آن ميان خیمه‌ای ديدم عظيم, پرسیدم که: آن خیمه از آن کیست؟ گفتند: از آن سلطان است. پای راست از رکاب بیروںن آوردم. آوازی به کونشة رسد که سلطان در خیمه نیست, برنشسته است و به شکار شده. مرا عقل زایل شد پای چپ در رکاب بماند و پای راست بازآورده. هنوز در انتظار آنم که سلطان بازگردد. 194 عين القضات, گوید که: «آن دو ترکمان یکی محمد معشوق بوده است و یکی امیرعلی کو الل ال ارا 4- شیخ ابوعبدالرحمان السّلّمی الٹیسابوری» رحمه الله تعالی نام وی محمد بن حسین بن محمد بن موسی السلمی است. صاحب تفسیر حقایق و طبقات مشایخ است, و غیر ان مصتّفات بسیار دارد. مرید شیخ ابوالقاسم نصرابادی است و خرقه از دست وی دارد, و نصرابادی مرید شبلی است. و شيخ ابوسعید ابوالخیر بعد از وفات پیر ابوالفضل به صحبت وی رسیده و از دست وی خرقه پوشیده. شیخ ابوسعید گفته که: «نزدیک شیخ ابوعبدالرحمان سّلمی درشدیم, اول را دیدیم. مرا گفت: ترا تذکره‌ای نویسم به خط خویش. گفتيم: . بنویيس ۰ ! بنوشت به خط خویش: سمعت جَڈى ابا عمروبن تيد السّلمى يقول: سَمعْبٌ اباالقاسم الجنيد بن محمد البغدادى يقول: الأصوف هو اللو من زا5 عَلیک يالْْلْقِ زاد علیک بالڭصۇف. واخسن ها قنل. في تفسير الخلق ما قال الشيخ الأمام ابوشهل الضعلوكى: الخلق هو الاعراض عن الاعتراض. » صاحب کتاب فتوحات مکيّه قڈس الله الى نة فى التات الخادى و السن ومانة: في المقام الذى بين الضديقية و الثبوة.

Orijinal Metin (FA)

می‌گوید که: «در محژم سن سبع و تسعین و جما ةة اتن ماه ور افده و من در سفر بودم در بلاد مغرب حيرت بر من غالب شد و به جهت تنهایی و انفراد وحشتی عظيیم ړوی نمود. و نمی‌دانستم که نام آن مقام چیست با وجود آن که مرا حاصل بود. پس با آن حیرت و وحشت از آن منزلی که بودم رحلت کردم, و بعد از نماز دیگر به خانۀ شخصی که میان من و وی مؤانست تمام بود فرود آمدم و از آن حيرت و وحشت با وی سخن می‌گفتم. ناگاه ديدم که سایة شخصی ظاهر شد. از جای خود برجستم. گفتم: شاید که کسی باشد که نزدیک وی مرا قررجی حاصل آید. مرا معانقه کرد. کون تال کردم ددم که شخ ابو ندال جمان تفلفن است که روح وی در صورت جسدانۍ متمثل شده است و حقٌ سبحانه به جهت رحمت تر فن وی راه من فر ستادھ با وی کفتم که تزا در این مقام می سة! كفت :که در این مقام قبض روح من کرده‌اند, و در این مقام از دنیا به عقبی رفته‌آم و همیشه در اين ¿ مقامم. پس ذکر وحشت و عدم مؤانست خود در آن مقام کردم. گفت: الغريبُ مُستَۇڃشٍ. پس گفت: بعد ان سَبَقَّتْ لك العِنايَةٌ الألهيةٌ بالحصول في هدا المَقام, قَاحْمَدٌ الله يا أخي! درا کیا ان کد اشر ل ا ور ای اما باشی! وی را گفتم: با اباعبدالرچمان! این مقام را هیچ نامی نمی‌دانم که به آن نامش خوانم. گفت: هذا ر سى مَقامُ القربة. فَتَحَفَق به! » ¿ ابوعبدالرحمان گفته است: «ألذي لاد لِلصّوفي منه شیئان: الصّدق فى الأحوال. وَالاَدَتُ في المَعاملات . “« N E ‏ ا ا ا ا ا 0 ابوعلی ثقفی صحبت داشته است 9 شبلی را دیده بود. مجاهدة دایم داشت ودر علوم ساملت کامل بود: چون شيخ ابوعبدالرحمان متولد شد هر ملکی که داشت بفروخت و به صدقه د[د. او را گفتند: «پسری آمد هیچ برای وی بازنگرفتی؟ » گفت: «اگر صالح بود هُوَ يتوڵی الطالحين (196/اعراف), و اگر مفسد بود من آلت فساد نداده باشم. » 195 6- ابوسهل الضّعلوكى. » رحمه الله تعالى نام وی محمد بن سليمان الصّعلوكى الفقير. كان إمامَ وقته فى علوم السْريعَة و واحد زاو ل ت ا او حا و المرتغش و ابا على الثقفي و راق اباالحسن الفوشنجى و ابانصر الضفار اللمسابورى: وان :چن السّماع طَيْبَ الوَفْتِ. شیخ اپوعیدالرحمان سلمی گوید که: «ابوسهل صعلوکی را از سماع پرسیدند. گفت: يَسْتَحبٌ لأهل الحقايق و بُباڅ لأهل الْعِلْم وَبَكَرُةٌ لأهل الفِشق والفجور. » وی گفته که: «هرگز دست در جیب نکرده‌ام و گره بر چیزی نزده‌ام و مرا قفل و کلیدی نبوده است. » و هم وي گفته: «قد تعذی ف ی :ان کون ھر ی ابوعبدالله ختنی گفته که: «خواجه مشعوف است به سخن سجع. چرا چنين نگفت, که این به است: قد تَجَٰی مَنْ تَمَٹّی أن یکون كَمَنْ تَعنّی؟ » شیخ الاسلام گفت: «این به است, و هیچ کس چنان نگفته که من که: او را به طلب نیابند اما طالب يابد. » و تُوفى ابوسهل الصعلوكى بنيسابور فى ذى القعدة سنة تسع و ستين و ثلثمائة» و e‏ انوالط ت فول ن :مهد بر موان الخو كي امام فن رخبت ن اة و يو ا ل «من ر تَصَدَرَ قبل أوانه. قَقَد تصڈى لهوانه . “« روزی سهل صعلوکی در درس گفت,که: «مَحْميّة یعنی اهل وی گفت که: : در همة قران مرا این شگفتتر می‌آید که اللّه تعالی با موسی می‌گوید که: واصطتغنک لسی(41/طه) . » شیخ الاسلام گفت که: «مرا حسد است بر این سخن که وی گفته. » 7- شيخ ابوالقاسم الفشیری» رحمه اللّه تعالى ا a a ‏ ‏ “نوكي قى.

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

می‌گوید که: «در محژم سن سبع و تسعین و جما ةة اتن ماه ور افده و من در سفر بودم در بلاد مغرب حيرت بر من غالب شد و به جهت تنهایی و انفراد وحشتی عظيیم ړوی نمود. و نمی‌دانستم که نام آن مقام چیست با وجود آن که مرا حاصل بود. پس با آن حیرت و وحشت از آن منزلی که بودم رحلت کردم, و بعد از نماز دیگر به خانۀ شخصی که میان من و وی مؤانست تمام بود فرود آمدم و از آن حيرت و وحشت با وی سخن می‌گفتم. ناگاه ديدم که سایة شخصی ظاهر شد. از جای خود برجستم. گفتم: شاید که کسی باشد که نزدیک وی مرا قررجی حاصل آید. مرا معانقه کرد. کون تال کردم ددم که شخ ابو ندال جمان تفلفن است که روح وی در صورت جسدانۍ متمثل شده است و حقٌ سبحانه به جهت رحمت تر فن وی راه من فر ستادھ با وی کفتم که تزا در این مقام می سة! كفت :که در این مقام قبض روح من کرده‌اند, و در این مقام از دنیا به عقبی رفته‌آم و همیشه در اين ¿ مقامم. پس ذکر وحشت و عدم مؤانست خود در آن مقام کردم. گفت: الغريبُ مُستَۇڃشٍ. پس گفت: بعد ان سَبَقَّتْ لك العِنايَةٌ الألهيةٌ بالحصول في هدا المَقام, قَاحْمَدٌ الله يا أخي! درا کیا ان کد اشر ل ا ور ای اما باشی! وی را گفتم: با اباعبدالرچمان! این مقام را هیچ نامی نمی‌دانم که به آن نامش خوانم. گفت: هذا ر سى مَقامُ القربة. فَتَحَفَق به! » ¿ ابوعبدالرحمان گفته است: «ألذي لاد لِلصّوفي منه شیئان: الصّدق فى الأحوال. وَالاَدَتُ في المَعاملات . “« N E ‏ ا ا ا ا ا 0 ابوعلی ثقفی صحبت داشته است 9 شبلی را دیده بود. مجاهدة دایم داشت ودر علوم ساملت کامل بود: چون شيخ ابوعبدالرحمان متولد شد هر ملکی که داشت بفروخت و به صدقه د[د. او را گفتند: «پسری آمد هیچ برای وی بازنگرفتی؟ » گفت: «اگر صالح بود هُوَ يتوڵی الطالحين (196/اعراف), و اگر مفسد بود من آلت فساد نداده باشم. » 195 6- ابوسهل الضّعلوكى. » رحمه الله تعالى نام وی محمد بن سليمان الصّعلوكى الفقير. كان إمامَ وقته فى علوم السْريعَة و واحد زاو ل ت ا او حا و المرتغش و ابا على الثقفي و راق اباالحسن الفوشنجى و ابانصر الضفار اللمسابورى: وان :چن السّماع طَيْبَ الوَفْتِ. شیخ اپوعیدالرحمان سلمی گوید که: «ابوسهل صعلوکی را از سماع پرسیدند. گفت: يَسْتَحبٌ لأهل الحقايق و بُباڅ لأهل الْعِلْم وَبَكَرُةٌ لأهل الفِشق والفجور. » وی گفته که: «هرگز دست در جیب نکرده‌ام و گره بر چیزی نزده‌ام و مرا قفل و کلیدی نبوده است. » و هم وي گفته: «قد تعذی ف ی :ان کون ھر ی ابوعبدالله ختنی گفته که: «خواجه مشعوف است به سخن سجع. چرا چنين نگفت, که این به است: قد تَجَٰی مَنْ تَمَٹّی أن یکون كَمَنْ تَعنّی؟ » شیخ الاسلام گفت: «این به است, و هیچ کس چنان نگفته که من که: او را به طلب نیابند اما طالب يابد. » و تُوفى ابوسهل الصعلوكى بنيسابور فى ذى القعدة سنة تسع و ستين و ثلثمائة» و e‏ انوالط ت فول ن :مهد بر موان الخو كي امام فن رخبت ن اة و يو ا ل «من ر تَصَدَرَ قبل أوانه. قَقَد تصڈى لهوانه . “« روزی سهل صعلوکی در درس گفت,که: «مَحْميّة یعنی اهل وی گفت که: : در همة قران مرا این شگفتتر می‌آید که اللّه تعالی با موسی می‌گوید که: واصطتغنک لسی(41/طه) . » شیخ الاسلام گفت که: «مرا حسد است بر این سخن که وی گفته. » 7- شيخ ابوالقاسم الفشیری» رحمه اللّه تعالى ا a a ‏ ‏ “نوكي قى.

Orijinal Metin (FA)

رتت الأخر سنة جمس و سن و 7 په صاحب کشف المحجوب گوید که: «امام قشیری را از ابتدای حالش پرسیدم. گفت: مرا وقتی سنگی می‌بایست از بهر روزن خانه. هر سنگ که برمی‌گرفتم گوهری می‌شد, می‌انداختم. و این از ان بود که هر دو به نزدیک وی یکسان بود. لابل که هنوز جوهر خوارتر بود که وی را ارادت آن نبود و ارادت سنگ داشت. » و هم صاجب کشف المحجوب گوید که: «از وی شنیدم که گفت: مثلٌ الصُوفی كَمَثلِ البرّسام أله هَڏيان وآخِرُه سکونڻ. فاذا تمکنت حرست کو و هم قشیری گفته است: «الٹوحیڈ: سُقوط الرَسّم عِند ظُهور الاسم, قَناءٌ الأغيارٍ عند طلوع تلاشى الخلائق عند ظهور الحقائق, فَقَد روية الأغيار عند وَجِْدِ فة الجَبّارء جل دكزه. » و ما أنشد لنفسه: سّقی اللة وقتاً ک2 اا يوجهكم وَيْغْرُ الھوی فقي ‏ الأنس ضاچک أقمنا راتا والعيونٌ قری رة وأضنحت يو E a‏ سوافک 8- شيخ ابوالعباس شقانی» رحمه الله تعالی نام وی احمد بن محمد إاست. در فنون علوم چه اصول و چه فروع امام بود و مشایخ بسیار دریافته بود و از کرای اهل تصوف بود. صاحب کشف المحجوب گوید: «مرا با وی انسی عظيیم بود و وی را بر من شفقتی 196 صادق و در بعض علوم استاد من بود و هرگز از هیچ صنف کسی ندیدم که شرع را به تزذیک وی تحظیم بیشتر بود از ان که به نزدیک او پیوسته از دتیا و عقبی نفور بودی و وجرا یز بست مالین اس که به بقن واه بود و آن. آن انیت که هی‌پاد که خداوند تعالی مرا به عدمی برد که هرگز آن عدم را وجود نباشد, زیرا که هرچه هست از مقامات و کرامات جمله حجاب و بلااند, و آدمی عاشق حجاب خود شده. نیستی در ذیذار قن آز :ارام یا خجابت: و چون حق تعالی هستیی است که عدم بر وی روا نباشد. ‏ شىد؟ » و هم صاحب کشف الهحجوب گويد که: «روزی پیش ابوالعباس درآمدم. وی را ديدم که می‌خواند: صَرَب الله مَّلاً عَبْداً لوكا لايَقَدِر على شیءٍ(75/نحل). و ھی کر نندت :و تفر فی ر5 شدانیی که اروا ذاهد رفت كك اها اله ةا ایز حه جال ازست؟ گفت: يازده سال است تا وردم اینجا رسیده است و از اینجا درنمی‌توانم گذشت. » روزی شيخ ابوسعید E‏ اکابر سادات نشابور بود به سلام شيخ امده بود ودر پهلوی شيخ نشسته. شیح ابو الیاهن:شقانی درام شح او زا بالای سند اجل تشاد شد جل از آن رجه شه و داوریی در اندرون وی پدید آمد. شپخ روی به سِيّد اجل کرد و گفت: «شما را که دودار ند یرای مطاف صلی الله عله وسل وف دارند و اینها را که دوست دارند برای خدای دوست دارند. » شیخ ابوالعباس شقانی گوید که: «روزی به خانه آمدم. سگکی زرد ديدم به جایی _ خفته. پنداشتم که از محله درامده است. قصد راندن وی کردم. به زیر دامن من درامد و ناپدیدار شد. » 9- ابوالفضل محمد بن الحسن الحَبّلى» رحمه الله تعالى وی غیر شیخ ابوالفضل بن حسن سرخسی است. وی در بیت الجن وفات کرده است که دیهی است بر سر عقبه؛ نزدیک به دمشق. صاحب کشف المحجوب گوید که: «اقتدای من در طریقت به آاوست. عالم بوده به علم تفسیر و روایات. مرید حُصری بود و صاحب س وی؛» و از اقران ابوعمرو قزوینی و ابوالحسن سال به. و شصت سال به حکم عزلت به گوشه‌ها می‌گریخت و نام خود O ‏ عمری نیکو یافت. و آیات و کرامات وی بسیار است. اما لباس و رسوم متصوفه نداشتی و با اهل رسم شدید بود و من هرگز از وی مَهیب‌تر مرد ندیدم. از وی شنیدم که گفت: الدنيا يَوْمٌ وَلنا فيها صوه مٌ.

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

رتت الأخر سنة جمس و سن و 7 په صاحب کشف المحجوب گوید که: «امام قشیری را از ابتدای حالش پرسیدم. گفت: مرا وقتی سنگی می‌بایست از بهر روزن خانه. هر سنگ که برمی‌گرفتم گوهری می‌شد, می‌انداختم. و این از ان بود که هر دو به نزدیک وی یکسان بود. لابل که هنوز جوهر خوارتر بود که وی را ارادت آن نبود و ارادت سنگ داشت. » و هم صاجب کشف المحجوب گوید که: «از وی شنیدم که گفت: مثلٌ الصُوفی كَمَثلِ البرّسام أله هَڏيان وآخِرُه سکونڻ. فاذا تمکنت حرست کو و هم قشیری گفته است: «الٹوحیڈ: سُقوط الرَسّم عِند ظُهور الاسم, قَناءٌ الأغيارٍ عند طلوع تلاشى الخلائق عند ظهور الحقائق, فَقَد روية الأغيار عند وَجِْدِ فة الجَبّارء جل دكزه. » و ما أنشد لنفسه: سّقی اللة وقتاً ک2 اا يوجهكم وَيْغْرُ الھوی فقي ‏ الأنس ضاچک أقمنا راتا والعيونٌ قری رة وأضنحت يو E a‏ سوافک 8- شيخ ابوالعباس شقانی» رحمه الله تعالی نام وی احمد بن محمد إاست. در فنون علوم چه اصول و چه فروع امام بود و مشایخ بسیار دریافته بود و از کرای اهل تصوف بود. صاحب کشف المحجوب گوید: «مرا با وی انسی عظيیم بود و وی را بر من شفقتی 196 صادق و در بعض علوم استاد من بود و هرگز از هیچ صنف کسی ندیدم که شرع را به تزذیک وی تحظیم بیشتر بود از ان که به نزدیک او پیوسته از دتیا و عقبی نفور بودی و وجرا یز بست مالین اس که به بقن واه بود و آن. آن انیت که هی‌پاد که خداوند تعالی مرا به عدمی برد که هرگز آن عدم را وجود نباشد, زیرا که هرچه هست از مقامات و کرامات جمله حجاب و بلااند, و آدمی عاشق حجاب خود شده. نیستی در ذیذار قن آز :ارام یا خجابت: و چون حق تعالی هستیی است که عدم بر وی روا نباشد. ‏ شىد؟ » و هم صاحب کشف الهحجوب گويد که: «روزی پیش ابوالعباس درآمدم. وی را ديدم که می‌خواند: صَرَب الله مَّلاً عَبْداً لوكا لايَقَدِر على شیءٍ(75/نحل). و ھی کر نندت :و تفر فی ر5 شدانیی که اروا ذاهد رفت كك اها اله ةا ایز حه جال ازست؟ گفت: يازده سال است تا وردم اینجا رسیده است و از اینجا درنمی‌توانم گذشت. » روزی شيخ ابوسعید E‏ اکابر سادات نشابور بود به سلام شيخ امده بود ودر پهلوی شيخ نشسته. شیح ابو الیاهن:شقانی درام شح او زا بالای سند اجل تشاد شد جل از آن رجه شه و داوریی در اندرون وی پدید آمد. شپخ روی به سِيّد اجل کرد و گفت: «شما را که دودار ند یرای مطاف صلی الله عله وسل وف دارند و اینها را که دوست دارند برای خدای دوست دارند. » شیخ ابوالعباس شقانی گوید که: «روزی به خانه آمدم. سگکی زرد ديدم به جایی _ خفته. پنداشتم که از محله درامده است. قصد راندن وی کردم. به زیر دامن من درامد و ناپدیدار شد. » 9- ابوالفضل محمد بن الحسن الحَبّلى» رحمه الله تعالى وی غیر شیخ ابوالفضل بن حسن سرخسی است. وی در بیت الجن وفات کرده است که دیهی است بر سر عقبه؛ نزدیک به دمشق. صاحب کشف المحجوب گوید که: «اقتدای من در طریقت به آاوست. عالم بوده به علم تفسیر و روایات. مرید حُصری بود و صاحب س وی؛» و از اقران ابوعمرو قزوینی و ابوالحسن سال به. و شصت سال به حکم عزلت به گوشه‌ها می‌گریخت و نام خود O ‏ عمری نیکو یافت. و آیات و کرامات وی بسیار است. اما لباس و رسوم متصوفه نداشتی و با اهل رسم شدید بود و من هرگز از وی مَهیب‌تر مرد ندیدم. از وی شنیدم که گفت: الدنيا يَوْمٌ وَلنا فيها صوه مٌ.

Orijinal Metin (FA)

دنیا یک روزه است و ما را در آنجا وظیفه روزه است. ‏ ریختم» بر خاطر من گذشت که چون کارها به تقدیر و ا ا ا ا ای پسر! دانستم آنچه اندیشیدی. هر حکمی را سببی است. چون حقٌ تعالی خواهد که عوان بچه‌ای را تاج مملکت دهد نخست وی را توبه دهد و به خدمت دوستی مشغول کند تا این خدمت کرامت وی را سبب گردد. وقتی دیگر از بیت الجن قصد دمشق داشت. باران آمده بود و ما در گل به دشواری می رفتیم؛ . نگاه کردم نعلین شیخ خشک بود. با وی گفتم, گفت: آر یا فن همت از راه توکل برداشته‌ام و باطن خود را از راه وحشت نگاهداشته. خداوند تعالی قدم مرا از وَحَل نگاهداشته است. » و هم صاحب کشف المحجوب گوید که: «وی گفت که: وقتی اولیای خدای تعالی را اجتماعی بود در بادیه. پیر من حصری مرا با خود ببرد. گروهی را دیدم که هر یک بر بختیی می آمدند: خضزری با ايشان التفات نكرد. تا جوانۍ ديدم می‌آمد با نعلین گسسته و عصای شکسته و پای از کار شده؛ سر برهنه. اندام سوخته. نحیف و نزار گشته. 197 حصری برجست و پیش وی باز رفت, و وی را به درجه‌ای بلند بنشاند. من متعجب یڈ قد ا آن ار س ردم که ان که نود؟ کے ولتی . اسک ای وای خدات e‏ 0- على بن عثمان بن ابی على الجلابی الغزنوى» رحمه الله تعالی است و به صحبت بسیاری از مشایخ دیگر رسیده است. صاحب کتاب کشف المحجوب است که از کتب معتبرۀ مشهوره در این فن است, و لطایف و حقايق بسیار در ان کتاب جمع کرده است. وی گفته که: «از شیخ المشایخ ابوالقاسم کُرگانی رضی الله تعالی عنه پرسیدم که: درویش را کمترین چیز چه باید تا اسم فقر را سزاوار گردد؟ گفت: سه چیز باید و کم از سه چیز نشاید. یکی بايد که پاره‌ای راست بداند دوخت, ودیگر سخنی راست بداند گفت و شنود و دیگر پای راست بر زمین داند زد. گروهی از درویشان با من حاضر a‏ چون به منزل خود باز آمدیم, گفتیم: اید تا جر کی در, ا ا E‏ اکے اراس دوزی راست باشد. و سخن راست آن باشد که به حال شنود نه به مُنیت و به حق وجڈ در آن تصرف کند نه به هزل و به زندگانی مر آن را فهم کند نه به عقل. و پای راست بر زمین زدن آن باشد کو به وجد بر زمین زنډ نه به لهو. و این اسشځن را تنه یشن آن بزرگ نقل کردند, گفت: آضات گل: جبره الله تعالی. » و هم وی گفته که: «وقتی به مهنه بر سر قبر شيخ ابوسعید نشسته بودم تنها. کبوتری ديدم سفید که بیامد و در زیر آن فوطه شد که بر گور فکنده بودند. چون برخاستم و نگاه کردم در زیر فوطه هیچ نبود. روز دوم همان بدیدم و روز سیم نیز E‏ آن فرو ماندم. تا شبی وی را به خواب ديدم و از وی آن واقعه پرسیدم؛ گفت: ان کبوتر صفای معاملت من است که هر روز به منادمت در گور من آید. » س 31- خواجه احمد حمّادی سرخسی» رحمه الله تعالى صاحب کشف المحجوب گوید که: «وی مبارز العباد وقت بود و مدتی رفیق من بود و از روزگار وی بسی عجایبها دیدم. روزی از وی پرسیدم که: ابتدای تو چگونه بود؟ : وقتی من از سرخس و به بیابان درآمدم بر سر اشتران, و مدتی آنجا بودم و پیوسته دوست داشتمی که زه بودمی و نصيب خویش به دیگری دادمی» 9 قول خدای تعالی در پیش دل من تازه همی بودی که: وَيُوْثِرونَ على أَنْعُسِهمٌ(9/حشر) و بدین طایفه اعتقادی داشتم.

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

دنیا یک روزه است و ما را در آنجا وظیفه روزه است. ‏ ریختم» بر خاطر من گذشت که چون کارها به تقدیر و ا ا ا ا ای پسر! دانستم آنچه اندیشیدی. هر حکمی را سببی است. چون حقٌ تعالی خواهد که عوان بچه‌ای را تاج مملکت دهد نخست وی را توبه دهد و به خدمت دوستی مشغول کند تا این خدمت کرامت وی را سبب گردد. وقتی دیگر از بیت الجن قصد دمشق داشت. باران آمده بود و ما در گل به دشواری می رفتیم؛ . نگاه کردم نعلین شیخ خشک بود. با وی گفتم, گفت: آر یا فن همت از راه توکل برداشته‌ام و باطن خود را از راه وحشت نگاهداشته. خداوند تعالی قدم مرا از وَحَل نگاهداشته است. » و هم صاحب کشف المحجوب گوید که: «وی گفت که: وقتی اولیای خدای تعالی را اجتماعی بود در بادیه. پیر من حصری مرا با خود ببرد. گروهی را دیدم که هر یک بر بختیی می آمدند: خضزری با ايشان التفات نكرد. تا جوانۍ ديدم می‌آمد با نعلین گسسته و عصای شکسته و پای از کار شده؛ سر برهنه. اندام سوخته. نحیف و نزار گشته. 197 حصری برجست و پیش وی باز رفت, و وی را به درجه‌ای بلند بنشاند. من متعجب یڈ قد ا آن ار س ردم که ان که نود؟ کے ولتی . اسک ای وای خدات e‏ 0- على بن عثمان بن ابی على الجلابی الغزنوى» رحمه الله تعالی است و به صحبت بسیاری از مشایخ دیگر رسیده است. صاحب کتاب کشف المحجوب است که از کتب معتبرۀ مشهوره در این فن است, و لطایف و حقايق بسیار در ان کتاب جمع کرده است. وی گفته که: «از شیخ المشایخ ابوالقاسم کُرگانی رضی الله تعالی عنه پرسیدم که: درویش را کمترین چیز چه باید تا اسم فقر را سزاوار گردد؟ گفت: سه چیز باید و کم از سه چیز نشاید. یکی بايد که پاره‌ای راست بداند دوخت, ودیگر سخنی راست بداند گفت و شنود و دیگر پای راست بر زمین داند زد. گروهی از درویشان با من حاضر a‏ چون به منزل خود باز آمدیم, گفتیم: اید تا جر کی در, ا ا E‏ اکے اراس دوزی راست باشد. و سخن راست آن باشد که به حال شنود نه به مُنیت و به حق وجڈ در آن تصرف کند نه به هزل و به زندگانی مر آن را فهم کند نه به عقل. و پای راست بر زمین زدن آن باشد کو به وجد بر زمین زنډ نه به لهو. و این اسشځن را تنه یشن آن بزرگ نقل کردند, گفت: آضات گل: جبره الله تعالی. » و هم وی گفته که: «وقتی به مهنه بر سر قبر شيخ ابوسعید نشسته بودم تنها. کبوتری ديدم سفید که بیامد و در زیر آن فوطه شد که بر گور فکنده بودند. چون برخاستم و نگاه کردم در زیر فوطه هیچ نبود. روز دوم همان بدیدم و روز سیم نیز E‏ آن فرو ماندم. تا شبی وی را به خواب ديدم و از وی آن واقعه پرسیدم؛ گفت: ان کبوتر صفای معاملت من است که هر روز به منادمت در گور من آید. » س 31- خواجه احمد حمّادی سرخسی» رحمه الله تعالى صاحب کشف المحجوب گوید که: «وی مبارز العباد وقت بود و مدتی رفیق من بود و از روزگار وی بسی عجایبها دیدم. روزی از وی پرسیدم که: ابتدای تو چگونه بود؟ : وقتی من از سرخس و به بیابان درآمدم بر سر اشتران, و مدتی آنجا بودم و پیوسته دوست داشتمی که زه بودمی و نصيب خویش به دیگری دادمی» 9 قول خدای تعالی در پیش دل من تازه همی بودی که: وَيُوْثِرونَ على أَنْعُسِهمٌ(9/حشر) و بدین طایفه اعتقادی داشتم.

Orijinal Metin (FA)

روزی شیری از بیابانی برامد و اشتری را از آنِ من بشکست و بر سر بالایی شد و بانگی بکرد. رجه اندر دان شه شاع ودند از انو اغ چون بانگ وی بشنیدند بر وی جمع شدند. وی بیامد و اشتر را از هم بدرید و هیچ نخورد و باز بر سر بالا شد. سباع به جمله از گرگ و شغال و روباه و امثالشان درافتادندو سیر بخوردند» و وی می‌بود تا همه بازگشتند. آنگاه بیامد و قصد کرد که لختی از آن بخورد» روباهی از دور پدید آمد. شیر بازگشت و بر بالا شد تا آن روباه نیز چندان که بایست بخورد و برفت. شیر فرو امد و لختی بخورد و من از دور نظاره می‌کردم به ذکت رفن به اتی فضیح سرا فت ہا اجا انار بر لقف کار گان :بود و نار مردان دین جان باشد. چون من این برهان از وی بدیدم؛ دست از همه شغل بداشتم و 198 2- ادیب گمَندی» رحمه الله تعالی وی از معاصران صاحب کتاب کشف المحجوب است. گویند که بیست سال بر پای ایستاده بود جز به تشهد نماز ننشستی. ازوی پرسیدند که: «چرا نمی‌نشینی؟ » گفت: «مرا هنوز درجة ان نیست که اندر مشاهدۀ حق بنشینم. » 3- ابوالحسن مثنی» رحمه الله تعالی نام وی على بن مثٹّی است. , شیخ ابوسعید ابوالخیر گوید که: «من جوان بودم, به انت اا یک او اسک راف د ار عا کل او ی ود ا شا صحبت کرده بود و میان ایشان نقارها رفته بود. در بر من نشسته بود درویشی مرا کت زیر ابوالخهن رسن ا ما را ار ای کا ی ویو من کو تما الشح! ما را از شاو نی گوی! کت جرا تمت ار زسول صلی الله عله و سلم ویک بکؤی؟ نقتم ار فر د ورگوی! ار فت كد رسول صل الله علبة و سلح ف است که: ا فرو نیامدی مگر سورة الكهف. خود تمام بودی. » و هم شیخ ابوسعید گوید که از شیخ اپوالحسن شنیدم که گفت: «در جامع بغداد بر کار مجلس شیلی اساد شخصی آنا رسد در کشوت این خو پرسید که اا الي غالا داد د د ها الشائل عن الوصل, أسقط العطقفَتَيِنِ و قد وصلّت. سایل گفت: یا ابابکر! ما القطمَتان؟ شبلی گفت: قامَ دُروةٌ بين بدیکم فحجیتگم عن الله پس سایل گفت: یا اپابکر! ماتلک الِذْروهةُ؟ گفت: الڈنیا و العقبى كذا قال را ملك من ثري الذثا وملك هَن ثري الأخرة(152/آل: رانا فا ن بر الله عار ان لى هت ارتل الله الله واا مك وال ال الله امن هة هو ولاكاة اح ماشو الا هی سجاه انه وخا اترک 2 بعد از آن غش کرد و بیخود وی را برداشته به خانة وی بردند. » 4- شيخ احمد نجار استرابادی» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که: «وی شیخ خراسان است و با شبلی و مرتعش صحبت داشته. شبلی وقتی شارب وی باز کرده بود. وی گفته که: هر گر پس از آن تاز تیایست کرد 35- شیح ابوزرعة رازی» رحمه الله تعالىی نام وی احمد بن محمد است. شیخ الاسلام گفت که: «من سیزده تن دیده‌ام که وی را دیده‌اند. » شاگرد شبلی است. وی را گفتند: «همه روز طیبت می‌کنی؟ » گفت: «من هيچ مايه ندارم به غير از این که درویشان از سخن من می‌خندند. « شيخ الاسلام گفت که: «وی را پس از مرگ به خواب دیدند. گفتند: حال تو چون شد؟ گفت: مرا پیش خواند و گفت: تویې که زره پوشیدی در دین من با خلق؟ من . اک گنت قل ولت دیل فلت لی فل جا لی راا م اه روی دل به سوی من نداشتی؟

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

روزی شیری از بیابانی برامد و اشتری را از آنِ من بشکست و بر سر بالایی شد و بانگی بکرد. رجه اندر دان شه شاع ودند از انو اغ چون بانگ وی بشنیدند بر وی جمع شدند. وی بیامد و اشتر را از هم بدرید و هیچ نخورد و باز بر سر بالا شد. سباع به جمله از گرگ و شغال و روباه و امثالشان درافتادندو سیر بخوردند» و وی می‌بود تا همه بازگشتند. آنگاه بیامد و قصد کرد که لختی از آن بخورد» روباهی از دور پدید آمد. شیر بازگشت و بر بالا شد تا آن روباه نیز چندان که بایست بخورد و برفت. شیر فرو امد و لختی بخورد و من از دور نظاره می‌کردم به ذکت رفن به اتی فضیح سرا فت ہا اجا انار بر لقف کار گان :بود و نار مردان دین جان باشد. چون من این برهان از وی بدیدم؛ دست از همه شغل بداشتم و 198 2- ادیب گمَندی» رحمه الله تعالی وی از معاصران صاحب کتاب کشف المحجوب است. گویند که بیست سال بر پای ایستاده بود جز به تشهد نماز ننشستی. ازوی پرسیدند که: «چرا نمی‌نشینی؟ » گفت: «مرا هنوز درجة ان نیست که اندر مشاهدۀ حق بنشینم. » 3- ابوالحسن مثنی» رحمه الله تعالی نام وی على بن مثٹّی است. , شیخ ابوسعید ابوالخیر گوید که: «من جوان بودم, به انت اا یک او اسک راف د ار عا کل او ی ود ا شا صحبت کرده بود و میان ایشان نقارها رفته بود. در بر من نشسته بود درویشی مرا کت زیر ابوالخهن رسن ا ما را ار ای کا ی ویو من کو تما الشح! ما را از شاو نی گوی! کت جرا تمت ار زسول صلی الله عله و سلم ویک بکؤی؟ نقتم ار فر د ورگوی! ار فت كد رسول صل الله علبة و سلح ف است که: ا فرو نیامدی مگر سورة الكهف. خود تمام بودی. » و هم شیخ ابوسعید گوید که از شیخ اپوالحسن شنیدم که گفت: «در جامع بغداد بر کار مجلس شیلی اساد شخصی آنا رسد در کشوت این خو پرسید که اا الي غالا داد د د ها الشائل عن الوصل, أسقط العطقفَتَيِنِ و قد وصلّت. سایل گفت: یا ابابکر! ما القطمَتان؟ شبلی گفت: قامَ دُروةٌ بين بدیکم فحجیتگم عن الله پس سایل گفت: یا اپابکر! ماتلک الِذْروهةُ؟ گفت: الڈنیا و العقبى كذا قال را ملك من ثري الذثا وملك هَن ثري الأخرة(152/آل: رانا فا ن بر الله عار ان لى هت ارتل الله الله واا مك وال ال الله امن هة هو ولاكاة اح ماشو الا هی سجاه انه وخا اترک 2 بعد از آن غش کرد و بیخود وی را برداشته به خانة وی بردند. » 4- شيخ احمد نجار استرابادی» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که: «وی شیخ خراسان است و با شبلی و مرتعش صحبت داشته. شبلی وقتی شارب وی باز کرده بود. وی گفته که: هر گر پس از آن تاز تیایست کرد 35- شیح ابوزرعة رازی» رحمه الله تعالىی نام وی احمد بن محمد است. شیخ الاسلام گفت که: «من سیزده تن دیده‌ام که وی را دیده‌اند. » شاگرد شبلی است. وی را گفتند: «همه روز طیبت می‌کنی؟ » گفت: «من هيچ مايه ندارم به غير از این که درویشان از سخن من می‌خندند. « شيخ الاسلام گفت که: «وی را پس از مرگ به خواب دیدند. گفتند: حال تو چون شد؟ گفت: مرا پیش خواند و گفت: تویې که زره پوشیدی در دین من با خلق؟ من . اک گنت قل ولت دیل فلت لی فل جا لی راا م اه روی دل به سوی من نداشتی؟

%0
10 Bölüm