Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

و من حساب می‌کنم پانصد شزار دشار را آملاک وقف کردوام بر ضوفه ای که بر طرف ها ماشی» و هم وی فرموده که: «حق تعالی این زمین و مزارع به حکمت افریده و می‌خواهد که تقفو اشد و انف هة جل رسد و اکر لی نداد کو او ارت اک رای اندو دخل کنند. نه به وجه اسراف چه ثواب است هرگز ترک عمارت نکنند و اگر بدانند که ازترک عمارت و گذاشتن زمین را معطل چه گناه حاصل می‌شود. هرگز نگذارند که امات اف کرات شود چ کس که می دا کار ان هرال و ان میا ال 268 می‌تواند کرد. اگر به تقصیر و اهمال نهصد من حاصل کند و به سبب او آن صد من از حلق خلق دور افتد. به قدر آن ازوی بازخواست خواهند کرد و اگر کسی را حالی هست که به دنیا و عمارت آن نمی‌پردازد خوش وقت او و اگر چنانچه از کاهلی ترک E O O ‏ هنچ کمن کمتن از آدقی سار سحت اخروا وفوا و هم وی فرموده که: #فمکن ست که کسی نه مرنة ولایت رسد الا که خو الین پرده‌ای بر سر او بپوشد و او را از چشم خلق پنهان دارد. ونی آولنائی تحت قبابی این است و این قباب صفات بشریت است نه پرده‌ای است از کرباس و غیره و صفات آن است که در او یه ظاهر کدرا شری را ار او در چشم مردم به غیت فرا تماید :و معنی لایَعّرفهُم غیری آن است که تا به نور ارادت باطن کسی را منور نکند آن ولی را کات من انیو ووا فقا که ا د ے ان کن »> و هم وی فرموده که: ریا فی که یه کار واد یی ا د که طا ادراق ایشان راه نباشد, که یک بیکار صد مرد در کار را از کار اردارد» دا ااا وه ول ت فال ا و هم وی فرموده که: «می‌باید که درویشان جهد نمایند 5 در وقت لقمه خوردن نیک حاضر باشند, که تخم اعمال در زمین قالب انسانی لقمه است. چون به غفلت تخم E E ‏ فرموده که: «حکیم ترمذی و جماعتی از مغاربه گڳفته‌اند که: بَدايَةٌ الأولياء نهاتةٌ الا لییاء. روزی در بغداد در خدمت شیخ بودیم قڈس الله سژه فرمود که: آن جماغتی که کقه اند که بَدايَةٌ الا ياء نهايَةُ الأنڀباءِ آن را عذری هست و ایشان ا ان سخن اين خوایسته‌اند که: بَدايَة الأولياء نِهايَةٌ الأثيياء في الشريعَة وَنَهايَةٌ الأولِياء بَداية الأنيياء في الطريقة ة. زیرا که چون کمال شریعت در آخر کار نبی تمام شد که: أَليَوْمَ أكمَلْتْ لَك ديتكم(3/مائده) و ولی تا شریعت را به کمال فرا نگیرد قدم در ولایت نتواند نهاد» پس آنچه نبی را در شرایع به انتهای کار باشد ولی را به ابتدا باشد. زیرا که اگر کسی بدان احکام که در مکه نازل شد, سلوک کند و به احکامی که در آخر عمر در مدینه نازل شد التفات ننماید هرگز به ولایت نرسد. بلکه اگر انکا ر کند کافر گردد. پس ابتدای ولایت آن است که همه شرایع را بکمال قبول کند و متابعت نماید. اما در E E ‏ معراجی که جسم نبی را بوده حاصل نشود و محال بود که شود؛ پس چون در انتهای ولایت روح ولی مشابهت می‌یابد به جسم نبی در طریقت نِهابَةٌ الأولياء بَدايَةٌ الأثبياء باشد. » و هم وی فرموده: «انبیا عليهم السلام از انشای گناه چامداً معصوم اند و اوليا از خوار داشت گناه محفوظ و از مصطفی صلی اللّه عليه و سلّم مروی است: إن تعفر اللهُم E ‏ وَأىّ لک لاالفا؟ و نزدیک اين نیچارو شیچ گناھئ یڈتن از آن نیت که دو خود را :مقضر و جره نداند.

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

و من حساب می‌کنم پانصد شزار دشار را آملاک وقف کردوام بر ضوفه ای که بر طرف ها ماشی» و هم وی فرموده که: «حق تعالی این زمین و مزارع به حکمت افریده و می‌خواهد که تقفو اشد و انف هة جل رسد و اکر لی نداد کو او ارت اک رای اندو دخل کنند. نه به وجه اسراف چه ثواب است هرگز ترک عمارت نکنند و اگر بدانند که ازترک عمارت و گذاشتن زمین را معطل چه گناه حاصل می‌شود. هرگز نگذارند که امات اف کرات شود چ کس که می دا کار ان هرال و ان میا ال 268 می‌تواند کرد. اگر به تقصیر و اهمال نهصد من حاصل کند و به سبب او آن صد من از حلق خلق دور افتد. به قدر آن ازوی بازخواست خواهند کرد و اگر کسی را حالی هست که به دنیا و عمارت آن نمی‌پردازد خوش وقت او و اگر چنانچه از کاهلی ترک E O O ‏ هنچ کمن کمتن از آدقی سار سحت اخروا وفوا و هم وی فرموده که: #فمکن ست که کسی نه مرنة ولایت رسد الا که خو الین پرده‌ای بر سر او بپوشد و او را از چشم خلق پنهان دارد. ونی آولنائی تحت قبابی این است و این قباب صفات بشریت است نه پرده‌ای است از کرباس و غیره و صفات آن است که در او یه ظاهر کدرا شری را ار او در چشم مردم به غیت فرا تماید :و معنی لایَعّرفهُم غیری آن است که تا به نور ارادت باطن کسی را منور نکند آن ولی را کات من انیو ووا فقا که ا د ے ان کن »> و هم وی فرموده که: ریا فی که یه کار واد یی ا د که طا ادراق ایشان راه نباشد, که یک بیکار صد مرد در کار را از کار اردارد» دا ااا وه ول ت فال ا و هم وی فرموده که: «می‌باید که درویشان جهد نمایند 5 در وقت لقمه خوردن نیک حاضر باشند, که تخم اعمال در زمین قالب انسانی لقمه است. چون به غفلت تخم E E ‏ فرموده که: «حکیم ترمذی و جماعتی از مغاربه گڳفته‌اند که: بَدايَةٌ الأولياء نهاتةٌ الا لییاء. روزی در بغداد در خدمت شیخ بودیم قڈس الله سژه فرمود که: آن جماغتی که کقه اند که بَدايَةٌ الا ياء نهايَةُ الأنڀباءِ آن را عذری هست و ایشان ا ان سخن اين خوایسته‌اند که: بَدايَة الأولياء نِهايَةٌ الأثيياء في الشريعَة وَنَهايَةٌ الأولِياء بَداية الأنيياء في الطريقة ة. زیرا که چون کمال شریعت در آخر کار نبی تمام شد که: أَليَوْمَ أكمَلْتْ لَك ديتكم(3/مائده) و ولی تا شریعت را به کمال فرا نگیرد قدم در ولایت نتواند نهاد» پس آنچه نبی را در شرایع به انتهای کار باشد ولی را به ابتدا باشد. زیرا که اگر کسی بدان احکام که در مکه نازل شد, سلوک کند و به احکامی که در آخر عمر در مدینه نازل شد التفات ننماید هرگز به ولایت نرسد. بلکه اگر انکا ر کند کافر گردد. پس ابتدای ولایت آن است که همه شرایع را بکمال قبول کند و متابعت نماید. اما در E E ‏ معراجی که جسم نبی را بوده حاصل نشود و محال بود که شود؛ پس چون در انتهای ولایت روح ولی مشابهت می‌یابد به جسم نبی در طریقت نِهابَةٌ الأولياء بَدايَةٌ الأثبياء باشد. » و هم وی فرموده: «انبیا عليهم السلام از انشای گناه چامداً معصوم اند و اوليا از خوار داشت گناه محفوظ و از مصطفی صلی اللّه عليه و سلّم مروی است: إن تعفر اللهُم E ‏ وَأىّ لک لاالفا؟ و نزدیک اين نیچارو شیچ گناھئ یڈتن از آن نیت که دو خود را :مقضر و جره نداند.

Orijinal Metin (FA)

» w وی شیخی بوده در ملک شام و روم و مریدان بسیار بر وی جمع امده» اما چون مردی‎ منصف بود جمعی از مریدان خود را که مستعد بودند با ایشان گفت: «اگر شما طالب‎ حق‌اید من نيز طالبم و مرشدی نیافته‌ام که پیش او سلوک کردمی. اکنون در واقعه‎ دیده‌ام و در شهادت نیز می‌شنوم که در خراسان مرشدی است مکمل. برخیزید تا‎ برویم و او را دریابیم و در خدمت مرشدی روزی چند سلوک کنیم و از آنچه خلق به ما‎ ن می‌برند چیزی حاصل کنيم! » القصه بنابراین قضیيه امده تود وور جلف قر ندا‎ 269 شيخ داخل شده با جمعی از اصحاب خود. شيخ فرمود که: «ارادت ایشان به تو بعد از این ارادت من اسټ و وساطت تو دړ ميان ایشان را سود کند. چه به نزدیک من ميان E‏ هرجند که خرقه بیشتر, راه روشن‌تر و سلوک که خڅ فد O e‏ ایشان بیشتر بود. » روزی حکایت منصور حلاح درافتاد. اخی علی مصری از حال وی استفسار کرد حضرت شیح؛ . بعد از آن که در باب وی سخنان شار قرخودند: گفتنه «در آن ,وقت که مرا حال گرم بود به زیارت وی رفتم. چون مراقبه کردم روح وی را در علیین یافتم در مقامی عالی. مناجات کردم و گفتم: خداوندا! این چه چالت است که فرعون » 2 الأعلى» (24/نازعات) گفت. و حسیين منصور اتا الحق گفت و هر دو دعوی خدایی کردند, اکنون روح حسین در علیین و روح فرعون در سجین؛ دراین چه حکمت است؟ در سر من ندا کردند که: فرعون به خودبینۍ درافتاد و همه خود را دید و ما را گم کرد و حسین منصور همه ما را دید و خود را گم کرد. بنگر که چه فرق باشد! » 0- شيخ نجم الذین محمد بن محمد الادکانی» رحمه الله تعالی وی نیز مرید شيخ رکن الدین علاءالدوله است. قدس سژه. عمر وی به هشتاد رسیده بود در شهور سنةٌ ثمان و سبعین و سبعمائه از دنیا برفته و در حصاری از اعمال اسفراین مدفون وى فو رل وول لى الل فاه وهاو و اواد ا اق اا 1- اخی محمد دهستانی» رحمه الله تعالى شيخ فرموده است که: «در اربعین. شب پنجشنبه سی و نهم اربعین» در غيب ديدم که جھاعتی مساقران تبریمیدند وار میاق ایضان جوانن بود که ج تغالی را با او ری ار کا اھ واو رای ولت ایح چون دی ادت آم وکا را کک زینهار که هیچ مسافر را اجازت مده تا بیرون آمدن من که برود! قضا را همان ساعت جماعتی مسافران رسیدند. گفتم: N E a‏ مد جخاف ‏ انخا ةد ھن فی نم انان ر اماو ا انان را چون روز جمعه به مسجد رفتم. درویشان مسافر بیامدند و سلام کردند. چندان که نظر کردم آن را که فن دد ودم دو کیان اتان بود کم هگر قومی دنگر کواهند امد :مار یک رار دو به خانقاه اقدنف خادم آمد و گفت: از این درویشان یک تن. که به خدمت ایشان مشغول است, مگر پیش رختهای ایشان بوده و به مسجد نیامده. درخواست می ‌کند كە شمارا شن ٠‏ 2 کفتھ زنیک: اند چون درامد. از دور او را بدیدم دانستم که او است. بیامد و سلام کرد و ساعتی بنشست و بیرون رفت. من خادم را طلب کردم و گفتم: برو و این جوان را کارت بکوی که میراد که اجا روری چیا ما باش و ار این خماعت ار گردی که ما را با تو کار است. چون خادم بيرون رفت ا و خادم از اوپرسید که جال چیست؟

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» w وی شیخی بوده در ملک شام و روم و مریدان بسیار بر وی جمع امده» اما چون مردی‎ منصف بود جمعی از مریدان خود را که مستعد بودند با ایشان گفت: «اگر شما طالب‎ حق‌اید من نيز طالبم و مرشدی نیافته‌ام که پیش او سلوک کردمی. اکنون در واقعه‎ دیده‌ام و در شهادت نیز می‌شنوم که در خراسان مرشدی است مکمل. برخیزید تا‎ برویم و او را دریابیم و در خدمت مرشدی روزی چند سلوک کنیم و از آنچه خلق به ما‎ ن می‌برند چیزی حاصل کنيم! » القصه بنابراین قضیيه امده تود وور جلف قر ندا‎ 269 شيخ داخل شده با جمعی از اصحاب خود. شيخ فرمود که: «ارادت ایشان به تو بعد از این ارادت من اسټ و وساطت تو دړ ميان ایشان را سود کند. چه به نزدیک من ميان E‏ هرجند که خرقه بیشتر, راه روشن‌تر و سلوک که خڅ فد O e‏ ایشان بیشتر بود. » روزی حکایت منصور حلاح درافتاد. اخی علی مصری از حال وی استفسار کرد حضرت شیح؛ . بعد از آن که در باب وی سخنان شار قرخودند: گفتنه «در آن ,وقت که مرا حال گرم بود به زیارت وی رفتم. چون مراقبه کردم روح وی را در علیین یافتم در مقامی عالی. مناجات کردم و گفتم: خداوندا! این چه چالت است که فرعون » 2 الأعلى» (24/نازعات) گفت. و حسیين منصور اتا الحق گفت و هر دو دعوی خدایی کردند, اکنون روح حسین در علیین و روح فرعون در سجین؛ دراین چه حکمت است؟ در سر من ندا کردند که: فرعون به خودبینۍ درافتاد و همه خود را دید و ما را گم کرد و حسین منصور همه ما را دید و خود را گم کرد. بنگر که چه فرق باشد! » 0- شيخ نجم الذین محمد بن محمد الادکانی» رحمه الله تعالی وی نیز مرید شيخ رکن الدین علاءالدوله است. قدس سژه. عمر وی به هشتاد رسیده بود در شهور سنةٌ ثمان و سبعین و سبعمائه از دنیا برفته و در حصاری از اعمال اسفراین مدفون وى فو رل وول لى الل فاه وهاو و اواد ا اق اا 1- اخی محمد دهستانی» رحمه الله تعالى شيخ فرموده است که: «در اربعین. شب پنجشنبه سی و نهم اربعین» در غيب ديدم که جھاعتی مساقران تبریمیدند وار میاق ایضان جوانن بود که ج تغالی را با او ری ار کا اھ واو رای ولت ایح چون دی ادت آم وکا را کک زینهار که هیچ مسافر را اجازت مده تا بیرون آمدن من که برود! قضا را همان ساعت جماعتی مسافران رسیدند. گفتم: N E a‏ مد جخاف ‏ انخا ةد ھن فی نم انان ر اماو ا انان را چون روز جمعه به مسجد رفتم. درویشان مسافر بیامدند و سلام کردند. چندان که نظر کردم آن را که فن دد ودم دو کیان اتان بود کم هگر قومی دنگر کواهند امد :مار یک رار دو به خانقاه اقدنف خادم آمد و گفت: از این درویشان یک تن. که به خدمت ایشان مشغول است, مگر پیش رختهای ایشان بوده و به مسجد نیامده. درخواست می ‌کند كە شمارا شن ٠‏ 2 کفتھ زنیک: اند چون درامد. از دور او را بدیدم دانستم که او است. بیامد و سلام کرد و ساعتی بنشست و بیرون رفت. من خادم را طلب کردم و گفتم: برو و این جوان را کارت بکوی که میراد که اجا روری چیا ما باش و ار این خماعت ار گردی که ما را با تو کار است. چون خادم بيرون رفت ا و خادم از اوپرسید که جال چیست؟

Orijinal Metin (FA)

كفت می واه که با خدهت نشخ بکویی تا زا قبول کند و هم اینجا به خدمت درویشان مشغول شوم خادم گفت: شیخ مرا از پىی تو به به این مهم فرستاده و او را درآورد و مسافران برفتند و او را به خدمت مشغول کردم کدمتن ک ار ایی هر ار ان فجن مات کرد بعد از سه سال که ذکر گفت و خلوتی چند بنشست و حالهای نیکو او را روی نمود, روزی در سفری بودیم و او در صفُه نشسته بود. من آنجا که بودم نظر من بر حال وی 270 افتاد. دیدم که واردی عالی بر وی نازل می‌شد و حالی بس شگرف بر وی کشف می‌گشت. حالی برخاستم و آنجا رفتم که او بود و مغلوب شده بود و مست آن حال گشته؛ بانگ بر وی زدم کک حالی و چه دیدی؟ بگو! گفت: نمی‌توانم. گفتم: زژازمخای. بگوی! به زجر بگفت. الحق مقامی بس عالی بود. اما چون ديدم که در او کی زاین ندا فی شود فة اتن جرک ست و آن :را فی کرده: باری در آن_ مقام در خود چیزی پیدا کرد و مدتی مدید از دماغ او نمی‌رفت تا بعد از آن به چندگاه دیگر ر به تجلی صمدیت متجلی شد و آن مقامی است که در آنجا احتیاج به آکل از یں دران حال ودا بدید, غروری در وی پیدا شد و با خود گفت: ناخوردن صفت حق است و این صفت مرا حاصل است و در باطن وی دعوی خدایی سر بر زدن گرفت و ترک خوردن کرد. چندان که چوبش می‌زدم و چوب در دهان او می‌کردم و شربت در دهان او می‌ریختم, باز به درمی‌ریخت و به حلق وی فړو نمی‌رفت. بگذاشتم تا مگر به خوشی خود بخورد. هیچ نخورد تا شش سال بر این برآمد. و به خدمت قیام E ‏ و اگرنه این بودی هم در آن ورطه هلاک شدی. و من مدت سی و هفت سال است تا به اشارت شيخ به ارشاد مشغولم و چندین طالبان را دیده‌ام. همچنین مردی که این محمد است, که او را به لذت دنیا و نفس خود هیچ میلی نباشد. , ندیده‌ام. وی س وپ ال ات که دو سار درا است و برادر او خادم است و دیگر خادمان که پیش از این بوده‌اند هیچ کس از لفظ او نشنیده باشد که مرا چیزی می‌باید. نه از طعام و نه از جامه. هرگز چیزی که به حظ نفس تعلق داشته باشد کسی از زبان آو نشنیده و با آن که رنجوریها کشیده هرگز کسی او را خفته ندیده و با کسی نگفته. و از هیچ آفریده دوا نطلبیده. الل ران ا و ن فل ا ا ی ر a a O O‏ در قدرت خدای ت تعالی به شک بودند و ایشان را زیان می‌داشت تا در راه بینند و بیگمان بدانند که چیزی نمی‌خورد و آن شبهه رفع گردد. برفتیم و آن جماعت را شک ر برخاست. و چون به مدینه رسیدیم او را ڳفتم: :گر امت رسنولی صلی الله عليه و سلّم و مُرید منی, آن می‌باید کرد که رسول صلی الله علیه و سلّم کرده و من می‌کنم» و اگرنه برخیز و برو که بیش از این در صحبت ما نتوانی بود. و علی دوستی حاضر پود لقمه در دهان او نهاد. سه لقمه تعیین کردم که در روزی بخورد تا به مکه» بعد از ان در ‏ همچنان که درویشان می‌خورند بخور! بخورد و از ان ورطه خلاص فت. » 2- ابوالبرکات تقی الڈین على الڈوستى الشمنانى» رحمه الله تعالی وی نیز از اصحاب شيخ رکن الڏین علاءالڈوله است.

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

كفت می واه که با خدهت نشخ بکویی تا زا قبول کند و هم اینجا به خدمت درویشان مشغول شوم خادم گفت: شیخ مرا از پىی تو به به این مهم فرستاده و او را درآورد و مسافران برفتند و او را به خدمت مشغول کردم کدمتن ک ار ایی هر ار ان فجن مات کرد بعد از سه سال که ذکر گفت و خلوتی چند بنشست و حالهای نیکو او را روی نمود, روزی در سفری بودیم و او در صفُه نشسته بود. من آنجا که بودم نظر من بر حال وی 270 افتاد. دیدم که واردی عالی بر وی نازل می‌شد و حالی بس شگرف بر وی کشف می‌گشت. حالی برخاستم و آنجا رفتم که او بود و مغلوب شده بود و مست آن حال گشته؛ بانگ بر وی زدم کک حالی و چه دیدی؟ بگو! گفت: نمی‌توانم. گفتم: زژازمخای. بگوی! به زجر بگفت. الحق مقامی بس عالی بود. اما چون ديدم که در او کی زاین ندا فی شود فة اتن جرک ست و آن :را فی کرده: باری در آن_ مقام در خود چیزی پیدا کرد و مدتی مدید از دماغ او نمی‌رفت تا بعد از آن به چندگاه دیگر ر به تجلی صمدیت متجلی شد و آن مقامی است که در آنجا احتیاج به آکل از یں دران حال ودا بدید, غروری در وی پیدا شد و با خود گفت: ناخوردن صفت حق است و این صفت مرا حاصل است و در باطن وی دعوی خدایی سر بر زدن گرفت و ترک خوردن کرد. چندان که چوبش می‌زدم و چوب در دهان او می‌کردم و شربت در دهان او می‌ریختم, باز به درمی‌ریخت و به حلق وی فړو نمی‌رفت. بگذاشتم تا مگر به خوشی خود بخورد. هیچ نخورد تا شش سال بر این برآمد. و به خدمت قیام E ‏ و اگرنه این بودی هم در آن ورطه هلاک شدی. و من مدت سی و هفت سال است تا به اشارت شيخ به ارشاد مشغولم و چندین طالبان را دیده‌ام. همچنین مردی که این محمد است, که او را به لذت دنیا و نفس خود هیچ میلی نباشد. , ندیده‌ام. وی س وپ ال ات که دو سار درا است و برادر او خادم است و دیگر خادمان که پیش از این بوده‌اند هیچ کس از لفظ او نشنیده باشد که مرا چیزی می‌باید. نه از طعام و نه از جامه. هرگز چیزی که به حظ نفس تعلق داشته باشد کسی از زبان آو نشنیده و با آن که رنجوریها کشیده هرگز کسی او را خفته ندیده و با کسی نگفته. و از هیچ آفریده دوا نطلبیده. الل ران ا و ن فل ا ا ی ر a a O O‏ در قدرت خدای ت تعالی به شک بودند و ایشان را زیان می‌داشت تا در راه بینند و بیگمان بدانند که چیزی نمی‌خورد و آن شبهه رفع گردد. برفتیم و آن جماعت را شک ر برخاست. و چون به مدینه رسیدیم او را ڳفتم: :گر امت رسنولی صلی الله عليه و سلّم و مُرید منی, آن می‌باید کرد که رسول صلی الله علیه و سلّم کرده و من می‌کنم» و اگرنه برخیز و برو که بیش از این در صحبت ما نتوانی بود. و علی دوستی حاضر پود لقمه در دهان او نهاد. سه لقمه تعیین کردم که در روزی بخورد تا به مکه» بعد از ان در ‏ همچنان که درویشان می‌خورند بخور! بخورد و از ان ورطه خلاص فت. » 2- ابوالبرکات تقی الڈین على الڈوستى الشمنانى» رحمه الله تعالی وی نیز از اصحاب شيخ رکن الڏین علاءالڈوله است.

Orijinal Metin (FA)

O‏ «مادام که سالک در وقت تجلی صورتی ادراک می کند آن تجلی صوری باشد و حق تعالی را از آن صورت منزه باید داشت, اما آن را تجلی حق باید دانست. چنانکه موسی عليه الصلوة و السلام از درخت شنید که: اى أ الله(30/قصص) . هرکه گوید درخت خدا بود کافر شود و هرکه گوید این سخن خدا نگفت کافر شود پس تجلی صوری را بدین نوع اعتقاد باید کرد. » و در آن روز اخی على دوستی حاضر بود. شيخ فرمودند که: «مرا امسال واقعة على دوستی به غایت خوش امد و به جهت ثبات ت اعتقاد درویشان بگویم. حق تعالی امسال بر وی یک نوبت در صورت کل موجودات تجلی کرد, بعد از آن وی تسبیح حق و تنزیه او از صور به لفظی که حق تعالی بر زبان وی می‌راند می‌گفت. حق تعالی به خودی خود از وی 271 پرسید که: مرا دیدی؟ گفت: نه خداوندا۔ فرمود: پس اینها که دیدی چه بود؟ گفت: ا و افعال و صور صفات تو, و تو از همه صور منزهی؛ حق تعالی در این سخن وی را ثنا ت و این معنی را از وی پسندیده داشت. » 3 امي سبد على تن هات تن محقة الهمدانئ. كدسن الله تعالى سره امع بود ا ست سان فلوم طاهرت و ای وی رادر فلوم اقل اظن حفاكت مشهور است. چون كتاب اسرار التقطه و شرح أسماء الله و شرح فصوص الحكم و شرح قضندة خفربة :فار ضبه و غير آن: وی مرید شیخ شرف الین محمودبن عبداللّه المزدقانی بود اما کسب طریقت پیش صاحب الشر بین الاقطاب, تقی الڈین علی دوستی. کرد و چون شيخ تقىئ الدين على از دنیا برفت, باز رجوع به شيخ شرف الڈین محمود کرد و گفت: «فرمان چیست؟ » وی توجه کرد و گفت: «فرمان آن است که در اقصی بلاد عالم بگردی. » سه نوبت ريع مسکون را سیر کرد و صحبت هزار و چهار صد ولی را دریافت, و چهارصد را در یک مجلس دریافت. سادس ذوالحځه سنۀة سٹ و ثمانين 9 سبعمائه نزدیک به ولايت کبر 9 سواد قوت اشندو ار آنا به تلاس قل کردند 4- شيخ عبداللّه غرجشتانی» رحمه الله تعالى وی از اصحاب شیخ رکن الین علاءالڈوله است, و از یکی از دیههای غرجستان است. رد بوده است که پدر وی فوت شده و مادر وی شخصی دیگر را شوهر کرده؛ روزی از وی امری و اقع شده بوده و از آن شخص متوهم گشته و گریزان. از ديه بیړون در آن نواحی درختی بوده بزرگ. و در پای آن درخت چشمة آبی, به آن درخت برآمده و در میان شاخ و برگ آن پنهان شده. اثفاقا جماعتی از درویشان موله انجا نزول کزده‌اند در چشفمة آټ عکس وی زا . دیدهاند و وی را از درځت فرود اآوږده‌اند و هقزاه خود ببرده. گذر ایشان به جانب سمنان افتاده به صحبت شیخ رفته‌اند و وی را همراه برده. چون نظر شیخ بر وی افتاده. به نور فراست كمال قابلیت وی را در این طریق دریافته. بعد از آن که درویشان سفر کرده‌اند. کسان فرستاده و وی را بازگردانیدہ۔ درویشان اضطراب بسیار کرده‌اند و به حاکم و سلطان وقت رجوع نموده‌اند. چون حقَانیّت حضرت شیخ بر همه ظاهر بوده. هیچ سود نداشته. پس حضرت شيخ به تربیت وی مشغول شده. و به حسن التفات شیخ به مقامات عالیه رسیده و آن قدر التفات و اهتمام که شیخ را نسبت به وی بوده است. معلوم نیست که نسبت به کس دیگر بوده باشد. چنانچه از رباعیاتی که در مخاطبة وی گفته‌اند معلوم می‌شود. و چون به مرتبة تکمیل و ارشاد طالبان رسیده» حوالة وی به ولایت طوس شده است, انجا امده و به ارشاد طالبان مشغول گشته.

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

O‏ «مادام که سالک در وقت تجلی صورتی ادراک می کند آن تجلی صوری باشد و حق تعالی را از آن صورت منزه باید داشت, اما آن را تجلی حق باید دانست. چنانکه موسی عليه الصلوة و السلام از درخت شنید که: اى أ الله(30/قصص) . هرکه گوید درخت خدا بود کافر شود و هرکه گوید این سخن خدا نگفت کافر شود پس تجلی صوری را بدین نوع اعتقاد باید کرد. » و در آن روز اخی على دوستی حاضر بود. شيخ فرمودند که: «مرا امسال واقعة على دوستی به غایت خوش امد و به جهت ثبات ت اعتقاد درویشان بگویم. حق تعالی امسال بر وی یک نوبت در صورت کل موجودات تجلی کرد, بعد از آن وی تسبیح حق و تنزیه او از صور به لفظی که حق تعالی بر زبان وی می‌راند می‌گفت. حق تعالی به خودی خود از وی 271 پرسید که: مرا دیدی؟ گفت: نه خداوندا۔ فرمود: پس اینها که دیدی چه بود؟ گفت: ا و افعال و صور صفات تو, و تو از همه صور منزهی؛ حق تعالی در این سخن وی را ثنا ت و این معنی را از وی پسندیده داشت. » 3 امي سبد على تن هات تن محقة الهمدانئ. كدسن الله تعالى سره امع بود ا ست سان فلوم طاهرت و ای وی رادر فلوم اقل اظن حفاكت مشهور است. چون كتاب اسرار التقطه و شرح أسماء الله و شرح فصوص الحكم و شرح قضندة خفربة :فار ضبه و غير آن: وی مرید شیخ شرف الین محمودبن عبداللّه المزدقانی بود اما کسب طریقت پیش صاحب الشر بین الاقطاب, تقی الڈین علی دوستی. کرد و چون شيخ تقىئ الدين على از دنیا برفت, باز رجوع به شيخ شرف الڈین محمود کرد و گفت: «فرمان چیست؟ » وی توجه کرد و گفت: «فرمان آن است که در اقصی بلاد عالم بگردی. » سه نوبت ريع مسکون را سیر کرد و صحبت هزار و چهار صد ولی را دریافت, و چهارصد را در یک مجلس دریافت. سادس ذوالحځه سنۀة سٹ و ثمانين 9 سبعمائه نزدیک به ولايت کبر 9 سواد قوت اشندو ار آنا به تلاس قل کردند 4- شيخ عبداللّه غرجشتانی» رحمه الله تعالى وی از اصحاب شیخ رکن الین علاءالڈوله است, و از یکی از دیههای غرجستان است. رد بوده است که پدر وی فوت شده و مادر وی شخصی دیگر را شوهر کرده؛ روزی از وی امری و اقع شده بوده و از آن شخص متوهم گشته و گریزان. از ديه بیړون در آن نواحی درختی بوده بزرگ. و در پای آن درخت چشمة آبی, به آن درخت برآمده و در میان شاخ و برگ آن پنهان شده. اثفاقا جماعتی از درویشان موله انجا نزول کزده‌اند در چشفمة آټ عکس وی زا . دیدهاند و وی را از درځت فرود اآوږده‌اند و هقزاه خود ببرده. گذر ایشان به جانب سمنان افتاده به صحبت شیخ رفته‌اند و وی را همراه برده. چون نظر شیخ بر وی افتاده. به نور فراست كمال قابلیت وی را در این طریق دریافته. بعد از آن که درویشان سفر کرده‌اند. کسان فرستاده و وی را بازگردانیدہ۔ درویشان اضطراب بسیار کرده‌اند و به حاکم و سلطان وقت رجوع نموده‌اند. چون حقَانیّت حضرت شیخ بر همه ظاهر بوده. هیچ سود نداشته. پس حضرت شيخ به تربیت وی مشغول شده. و به حسن التفات شیخ به مقامات عالیه رسیده و آن قدر التفات و اهتمام که شیخ را نسبت به وی بوده است. معلوم نیست که نسبت به کس دیگر بوده باشد. چنانچه از رباعیاتی که در مخاطبة وی گفته‌اند معلوم می‌شود. و چون به مرتبة تکمیل و ارشاد طالبان رسیده» حوالة وی به ولایت طوس شده است, انجا امده و به ارشاد طالبان مشغول گشته.

Orijinal Metin (FA)

پادشاه وقت از وی استدعا نموده که با وی در بعض ‏ یافته و جسد مبارک وی را به طوس نقل کرده‌اند و قبر وی آنجاست 485- انا متمو د طوسی» رحمه الله تعالی وی از مریدان شيخ عبداللّه بوده است. وقتی شیخح عبدالله جمعی درویشان را در اربعین نشانده بود. یک شب خادم خانقاه را گفت که: «امشب دو درویش را واردی قوی خواهد رسید. واقف باش که بیخودی نکنند 9 از خلوت بیرون نروند! » خادم حاضر می‌بود. ناگاه بابامحمود نعره‌زنان 9 فریاد کنان از خلوت بیرون جست و یک درویش دیگر که نام وی هندوالیاس بود نیز در عقب بابامحمود بیرون جست. خادم در عقب ایشان بدوید به هندوالیاس رسید وی را 272 بگرفت, و بابامحمود روی به کوه و صحرا نهاد. هندوالیاس به حسن تربیت و سیاست E‏ وی کرامات و خوارق عادات بسیار ظاهر می‌شده است, چنانچه مشهور است. 6- اخی علی فلق شاه رحمه الله تعالی س وی نیز از مریدان شیخ عبدالله است. و به حسن تربیت وی به مرتبۀ کمال, بلکه به مرتبة تکمیل رسیده بود. در آن وقت که شنخ عبدالله را به لشکر استدعا کرده بودند. اخی على در سفر بوده است. شيخ فرموده است که: وفار اتن لشکر به سعادت شهادت خواهیم رسید. بعد از ما به جای ما اخی علی را بنشانید! » 7- شيخ حافظ بهاءالڈین عمر آبردهی, رحمه الله تعالى وی از مریدان اخی على است. گویند که وی خرد بود که والد وی فوت شد. چون به سن تمییز رسید خویشان وی را به دکان درزیی فرستادند تا درزیگری بیاموزد. در آن فرصت مولانا رضی الدین على مایانی رحمه که از مریدان شيخ عبدالله غرجستانی بوده است. و صحبت‌دار خضر عليه السلام به أبرّده رسیده و پرسیده که: «فرزند عمر کجاست؟ » گفته‌اند که: «وی پیش درزیان است . » مولانا گفته است: «هرکه پیش درزیان باشد درزیان باشد. او را بطلبید! » طلبیده‌اند. مولانا وی را به طوس برده است, و به حافظی صالح سپرده است تا قرآن یاد گیرد. و خدمت مولانا بعد از چندگاه باز بر آنجا گذشته است شیخ حافظ را دیده است و متغیر شده. استاد وی را گفته که: «همانا فرزند عمر را از همان طعامها می‌دهی که خود می‌ځخوری؟ » گفته است: «چه کنم. چیز دیگر ندارم؟ » مولانا فرموده است که: «با وی به ارده رو و آنجا باش چندان که وی قرآن حفظ کند! » چنان کرده است. شافط کف اہنت کھ ونا وال کہ مرا داع ولوک راو دای لی ا ن در نشابور مولانا شمس الدین خليفه , به ارشاد مشغول بود و در ده ویرانی شیخ اخی علی» و در هر ولایتی نام عزیزی می‌شنیدم»؛ متردد می‌بودم که کجا روم. شبی در وافغة دنم که مرلی است بن رفخ و عمازتی عالت ووو اجا اعا داقر غایت رَوّح و پاکی و در پیشان آن رواقی و در پیشان رواق پرده‌ای آویخته» و در آن جماعتخانه خلق بسیار و در رواق نیز جمعی از اکابر نشسته. و مولانا شمس الڏين خلیفه بر کنار رواق نشسته و از ميان جماعتخانه تاجىی آویخته بودند و مولانا می‌گفت که: این تاج بر سر هرکه راست آید معنی ما به وی حواله است. قر کش هی افده امتحان می‌کرد به سر هیچ کس راست یامد و من در گوشه‌ای ایستاده بودمو نظاره می‌کردم. ناگام خدمت مولانا به من نظر کرد و گفت: فرزند! تو نیز پیش آی!

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

پادشاه وقت از وی استدعا نموده که با وی در بعض ‏ یافته و جسد مبارک وی را به طوس نقل کرده‌اند و قبر وی آنجاست 485- انا متمو د طوسی» رحمه الله تعالی وی از مریدان شيخ عبداللّه بوده است. وقتی شیخح عبدالله جمعی درویشان را در اربعین نشانده بود. یک شب خادم خانقاه را گفت که: «امشب دو درویش را واردی قوی خواهد رسید. واقف باش که بیخودی نکنند 9 از خلوت بیرون نروند! » خادم حاضر می‌بود. ناگاه بابامحمود نعره‌زنان 9 فریاد کنان از خلوت بیرون جست و یک درویش دیگر که نام وی هندوالیاس بود نیز در عقب بابامحمود بیرون جست. خادم در عقب ایشان بدوید به هندوالیاس رسید وی را 272 بگرفت, و بابامحمود روی به کوه و صحرا نهاد. هندوالیاس به حسن تربیت و سیاست E‏ وی کرامات و خوارق عادات بسیار ظاهر می‌شده است, چنانچه مشهور است. 6- اخی علی فلق شاه رحمه الله تعالی س وی نیز از مریدان شیخ عبدالله است. و به حسن تربیت وی به مرتبۀ کمال, بلکه به مرتبة تکمیل رسیده بود. در آن وقت که شنخ عبدالله را به لشکر استدعا کرده بودند. اخی على در سفر بوده است. شيخ فرموده است که: وفار اتن لشکر به سعادت شهادت خواهیم رسید. بعد از ما به جای ما اخی علی را بنشانید! » 7- شيخ حافظ بهاءالڈین عمر آبردهی, رحمه الله تعالى وی از مریدان اخی على است. گویند که وی خرد بود که والد وی فوت شد. چون به سن تمییز رسید خویشان وی را به دکان درزیی فرستادند تا درزیگری بیاموزد. در آن فرصت مولانا رضی الدین على مایانی رحمه که از مریدان شيخ عبدالله غرجستانی بوده است. و صحبت‌دار خضر عليه السلام به أبرّده رسیده و پرسیده که: «فرزند عمر کجاست؟ » گفته‌اند که: «وی پیش درزیان است . » مولانا گفته است: «هرکه پیش درزیان باشد درزیان باشد. او را بطلبید! » طلبیده‌اند. مولانا وی را به طوس برده است, و به حافظی صالح سپرده است تا قرآن یاد گیرد. و خدمت مولانا بعد از چندگاه باز بر آنجا گذشته است شیخ حافظ را دیده است و متغیر شده. استاد وی را گفته که: «همانا فرزند عمر را از همان طعامها می‌دهی که خود می‌ځخوری؟ » گفته است: «چه کنم. چیز دیگر ندارم؟ » مولانا فرموده است که: «با وی به ارده رو و آنجا باش چندان که وی قرآن حفظ کند! » چنان کرده است. شافط کف اہنت کھ ونا وال کہ مرا داع ولوک راو دای لی ا ن در نشابور مولانا شمس الدین خليفه , به ارشاد مشغول بود و در ده ویرانی شیخ اخی علی» و در هر ولایتی نام عزیزی می‌شنیدم»؛ متردد می‌بودم که کجا روم. شبی در وافغة دنم که مرلی است بن رفخ و عمازتی عالت ووو اجا اعا داقر غایت رَوّح و پاکی و در پیشان آن رواقی و در پیشان رواق پرده‌ای آویخته» و در آن جماعتخانه خلق بسیار و در رواق نیز جمعی از اکابر نشسته. و مولانا شمس الڏين خلیفه بر کنار رواق نشسته و از ميان جماعتخانه تاجىی آویخته بودند و مولانا می‌گفت که: این تاج بر سر هرکه راست آید معنی ما به وی حواله است. قر کش هی افده امتحان می‌کرد به سر هیچ کس راست یامد و من در گوشه‌ای ایستاده بودمو نظاره می‌کردم. ناگام خدمت مولانا به من نظر کرد و گفت: فرزند! تو نیز پیش آی!

Orijinal Metin (FA)

من خواستم که پیش آیم, ناگاه ديدم که آن پرده که در پیشان رواق بود در حرکت آمد, و از پس آن پرده شخصی با هيبت بیرون آمد و مرا بر گرفت و در کنار اخی على نهاد و رود که: یکر ابق طفل ۲را و شیر دة از شت ان ار خوات درامدة با جود فته حواله به خدمت اخی علی شد. احرام ملازمت وی بستم. چون نظر وی بر من افتاد. گفت: حافظ! دیر با شیر آمدی. دست بیعت به وی دادم و توبه کردم و تلقین گرفتم. » و هم وی گفته است که: «چون در سفر حجاز به بغداد رسیدم. در خانقاه شيخ توزالدنن عذال حجان اشفرائى :ر جهه الله الى رول كزده در ان وقت نبیرۀ وی؛ شيخ نورالڈین عبدالرحمان, شيخ الاسلام بغداد بود و خلیفۀ جد بزرگوار خود بوډ. دري ‏ چون شرف زارت روضة شريفة حضرت رسالت صل الله کته رو شل درتانی: ساز هدیمن به آن خضرت بز انیو یه این گفتارت: بکویی :که پیری عاصیی از عاصیان امت تو عبدالژحمان بغدادی دعا رسانید! چون به شرف 273 زیارت رسیدم و شرایط آن به جای آوردم, وصیت شيخ بم خاطرم آمدي به همان عبارت که وصیت کرده بود گفتم. حصرت رسالت صلی الله عليه و سلّم ابروی مبارک درهم کشیدند و مرا گفتند که: تو چنين مگوی» که وی از غایت تواضع چنین گفته است ووی از اکابر امت من است. بعد از مراجعت آن را به شیخ گفتم. خوشدلی بسیار نمود و مرا دعای خير کرد. « ف كھ وئ تفه است كه #وققن كر أبن ولام انى عطم افنا و انك ان لق ار جیات خود مأیوس گشتند. روزی خدمت مولانا رضی الڈین على مایانی از ده مایان به E O O‏ و گفت: امر چنین است که O O‏ لله تعالى در قرية اسشجيل قرآن ختم کنی. شاید که خدای تعالی این بلیێّت را e‏ ا نمودم» اما به واسطة ان که در آن فرصت خواجه عبدالژحمان گهواره گر قڈس سژه» که از محبوبان و مجذوبان حضرت حق بود جل ذکره در قریة اسجیل بر سر سنگی که بر در تربت نفخ حقو خالد انیت من تت وتمان لو می یتوو خدمت فول ری . الاق على در غایت تشرع بود من متفکر شدم که: مبادا که امری واقع شود که مردم بلیت وبا را باز طلبند۔ ا e‏ آمد. کک رق و ا از انجا برخاست و در آن نزدیکی خراسی بود به آنجا درآمد و در مغاکی پنهان شد. چون به ده a‏ و در سر زیارت فرو آمدیم و مردم ده جمع شدند, خبر رسید که امیر على بیک که حاکم ولایت بود به زیارت خواجه می‌آید. مردم ده با مولانا گفتند که: خواجه به سبب شما به این خراس درامده است. اگر علی بیک بیاید و خواجه را نبیند. اق آن ارڈ کی بو فا عضب کند خدمت مولانا متوجه خراس شد. چون به خراس درامد. فرمود که: مهمان را چنين دارند؟ چون خواجه آواز مولانا را شنید, از آن مغاکی بیرون آمد و یکدیگر را کنار گرفتند. و خواجه چيزي درگوش مولانا گفت: مولانا در گریه شد. مدتی همچنان ایستاده بودند. شخصی مر ت که: امیر علی کک بر دو فاده و اقظا ن ھی کد چئ مولا ا را تشه گزده. خواجه را دریافت. خواجه گفت: مغولک برو که مهمان عزیز دارم. على بیک روان شد و خواجه از عقب وی نعره می زد که: هی مغولک بدو! وی می‌دوید تا از نظر خواجه غایب شد. بعد از آن خواجه و مولانا به زیارت درآمدند و من از بیم آن که مبادا خواجه سخنی بلند بگوید, با مولانا گرفتم که: من قرآن به یک شبانروز ختم می‌توانم کرد.

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

من خواستم که پیش آیم, ناگاه ديدم که آن پرده که در پیشان رواق بود در حرکت آمد, و از پس آن پرده شخصی با هيبت بیرون آمد و مرا بر گرفت و در کنار اخی على نهاد و رود که: یکر ابق طفل ۲را و شیر دة از شت ان ار خوات درامدة با جود فته حواله به خدمت اخی علی شد. احرام ملازمت وی بستم. چون نظر وی بر من افتاد. گفت: حافظ! دیر با شیر آمدی. دست بیعت به وی دادم و توبه کردم و تلقین گرفتم. » و هم وی گفته است که: «چون در سفر حجاز به بغداد رسیدم. در خانقاه شيخ توزالدنن عذال حجان اشفرائى :ر جهه الله الى رول كزده در ان وقت نبیرۀ وی؛ شيخ نورالڈین عبدالرحمان, شيخ الاسلام بغداد بود و خلیفۀ جد بزرگوار خود بوډ. دري ‏ چون شرف زارت روضة شريفة حضرت رسالت صل الله کته رو شل درتانی: ساز هدیمن به آن خضرت بز انیو یه این گفتارت: بکویی :که پیری عاصیی از عاصیان امت تو عبدالژحمان بغدادی دعا رسانید! چون به شرف 273 زیارت رسیدم و شرایط آن به جای آوردم, وصیت شيخ بم خاطرم آمدي به همان عبارت که وصیت کرده بود گفتم. حصرت رسالت صلی الله عليه و سلّم ابروی مبارک درهم کشیدند و مرا گفتند که: تو چنين مگوی» که وی از غایت تواضع چنین گفته است ووی از اکابر امت من است. بعد از مراجعت آن را به شیخ گفتم. خوشدلی بسیار نمود و مرا دعای خير کرد. « ف كھ وئ تفه است كه #وققن كر أبن ولام انى عطم افنا و انك ان لق ار جیات خود مأیوس گشتند. روزی خدمت مولانا رضی الڈین على مایانی از ده مایان به E O O‏ و گفت: امر چنین است که O O‏ لله تعالى در قرية اسشجيل قرآن ختم کنی. شاید که خدای تعالی این بلیێّت را e‏ ا نمودم» اما به واسطة ان که در آن فرصت خواجه عبدالژحمان گهواره گر قڈس سژه» که از محبوبان و مجذوبان حضرت حق بود جل ذکره در قریة اسجیل بر سر سنگی که بر در تربت نفخ حقو خالد انیت من تت وتمان لو می یتوو خدمت فول ری . الاق على در غایت تشرع بود من متفکر شدم که: مبادا که امری واقع شود که مردم بلیت وبا را باز طلبند۔ ا e‏ آمد. کک رق و ا از انجا برخاست و در آن نزدیکی خراسی بود به آنجا درآمد و در مغاکی پنهان شد. چون به ده a‏ و در سر زیارت فرو آمدیم و مردم ده جمع شدند, خبر رسید که امیر على بیک که حاکم ولایت بود به زیارت خواجه می‌آید. مردم ده با مولانا گفتند که: خواجه به سبب شما به این خراس درامده است. اگر علی بیک بیاید و خواجه را نبیند. اق آن ارڈ کی بو فا عضب کند خدمت مولانا متوجه خراس شد. چون به خراس درامد. فرمود که: مهمان را چنين دارند؟ چون خواجه آواز مولانا را شنید, از آن مغاکی بیرون آمد و یکدیگر را کنار گرفتند. و خواجه چيزي درگوش مولانا گفت: مولانا در گریه شد. مدتی همچنان ایستاده بودند. شخصی مر ت که: امیر علی کک بر دو فاده و اقظا ن ھی کد چئ مولا ا را تشه گزده. خواجه را دریافت. خواجه گفت: مغولک برو که مهمان عزیز دارم. على بیک روان شد و خواجه از عقب وی نعره می زد که: هی مغولک بدو! وی می‌دوید تا از نظر خواجه غایب شد. بعد از آن خواجه و مولانا به زیارت درآمدند و من از بیم آن که مبادا خواجه سخنی بلند بگوید, با مولانا گرفتم که: من قرآن به یک شبانروز ختم می‌توانم کرد.

Orijinal Metin (FA)

مولانا فر مود كه؛ ‏ آغاز کردم. در اثنای تلاوت. خواجه آغاز سخنان بلند کرد. مولانا بانگ بر وی زد. دیک تا آخر صحبت. خواجه از آن سخنان هیچ نگفت. چون ختم تمام شد و از دعا فارغ شدند. یکدیگر را وداع کردند. ی ناته و تعالی آن: لیت راابة مخض ر اقتو رجهت خود دقع کرد» -8‏ مولانا فخرالڈین لُورستانیى» رحمه الله تعالى وی تحصیيل علوم ظاهری کرده بوده است. همیشه در خاطر می‌داشته است که بعد از تحصیل علوم به سلوک راه خدای تعالی اشتغال نماید. وقتی در یکی از مدارس مصر خانه‌ای داشته و در آنجا به مطالعه مشغول بوده. وی را از مطالعه کلالی حاصل شده. از برای تشحیذ خاطر از خانة خود بيرون آمده. داعیة سلوک بر دلش تازه گشته. با خود گفته است: «اخر روزی از انچه درانم بیرون می‌باید آمد. امروز آن روز است. « دیگر به خانة خود بازنرفته است و همچنان خانه را با کتابها و متاعهای دیگر در باز گذاشته است. و پیش شيخ شی٤ُلله‏ رحمه الله تعالی که در آن وقت در مصر به ارشاد متعیْن بوده. رفته و به سلوک مشغول گشته. a‏ چون وی از دنیا رفته است, در طلب کاملی مکمل سفر اختیار کرده. 274 کر ان وقت فة مجين الأتن طوس كار اواد امام غرالى اسه ركه الله قال شهرتی تمام داشته است و در شهر طوس می‌بوده»: به صحبت وی أده آنچهٍ می خواسته: امیت آنا تیاقه: ار آنا هه ورانی پیش فرزندان اکى على فلق غاد رفته است. , آنجا نیز آنچه می‌خواسته نیافته. چون از آنجا سفر می‌کرده؛ فرزندان اخی ع ورا ک اند که کی ار روان ندر ماز کر ا و فی اشد ا اکن وا ببینی دور نمی‌نماید. » با خود گفته است: «شیخ خراسان آن و شيخ زادگان اين! درویش دیگر چه خواهد بود؟ » اما احتیاط را به ارده رفته. چون به انجا رسیده. شيخ حافظ به جهت مهمی به ده دیگر رفته بوده آنجا به نور ولایت از آهدن وی خبر یافته. با اصحاب گفته که: «ما را مهمانی عزیز رسيده مھم نا ساخته به ارده بازگشتە. چون چشمش بر مولانا افتاده. این مصراع مشهور را خوانده که: «یار در خانه و ما گرد جهان گردیدیم. » و ميان یشان صحبت درگرفته. و تا شیخ حافظ زنده بوده است, در صحبت وی بوده است و با وی اربعینها نشسته و تربیتها یافته» وبعد از وفات وی به ولایت جام تشریف اورده و در جوار تربت مقذسة حضرت شيخ الاسلام احمد قذدس سژه اربعین نشسته و مشایخ جام را به هیچ کس از مشایخ وقت آن قدر اخلاص و اعتقاد نبوډه که نسبت به وی. و فی که شت که < خضرت قدت الا لاف اخمد را ن الله ال روود اه ق اولاد خود التفات بسیار است, تا غایتی که به خواجه محمد خلوتی که ظاهری بس پریشان داشته است التفات بسیار دارد . « و یکی از علمای هرات ت که به زهد و ورع مشهور بوده و در سلوک راه خدای. تعالی. وا و امار طا وه وی را گفته است که: «به هرات رجوع می‌باید کرد و با اهل بیت خود می‌باید بود! » هرچند الحاح کرده فایده نداشته. چون به موجب امر وی بازگشته و به هرات رسیده؛ عن قريب بیمار شده و به جوار رحمت حق پیوسته. به خاطر می‌اید که در حَرجرّد جام در سرایی که تعلق به والدین فقیر می‌داشت. نزول فرموده بود و من چنان خرد بودم که مرا پیش زانوی خود نشانده بود و با انگشت مبارک خود نامهای مشهور چون عمر و علی بر روی هوا می‌نوشت و من آن را می‌خواندم. تبسم می‌نمود و تعجب می فرمود.

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا فر مود كه؛ ‏ آغاز کردم. در اثنای تلاوت. خواجه آغاز سخنان بلند کرد. مولانا بانگ بر وی زد. دیک تا آخر صحبت. خواجه از آن سخنان هیچ نگفت. چون ختم تمام شد و از دعا فارغ شدند. یکدیگر را وداع کردند. ی ناته و تعالی آن: لیت راابة مخض ر اقتو رجهت خود دقع کرد» -8‏ مولانا فخرالڈین لُورستانیى» رحمه الله تعالى وی تحصیيل علوم ظاهری کرده بوده است. همیشه در خاطر می‌داشته است که بعد از تحصیل علوم به سلوک راه خدای تعالی اشتغال نماید. وقتی در یکی از مدارس مصر خانه‌ای داشته و در آنجا به مطالعه مشغول بوده. وی را از مطالعه کلالی حاصل شده. از برای تشحیذ خاطر از خانة خود بيرون آمده. داعیة سلوک بر دلش تازه گشته. با خود گفته است: «اخر روزی از انچه درانم بیرون می‌باید آمد. امروز آن روز است. « دیگر به خانة خود بازنرفته است و همچنان خانه را با کتابها و متاعهای دیگر در باز گذاشته است. و پیش شيخ شی٤ُلله‏ رحمه الله تعالی که در آن وقت در مصر به ارشاد متعیْن بوده. رفته و به سلوک مشغول گشته. a‏ چون وی از دنیا رفته است, در طلب کاملی مکمل سفر اختیار کرده. 274 کر ان وقت فة مجين الأتن طوس كار اواد امام غرالى اسه ركه الله قال شهرتی تمام داشته است و در شهر طوس می‌بوده»: به صحبت وی أده آنچهٍ می خواسته: امیت آنا تیاقه: ار آنا هه ورانی پیش فرزندان اکى على فلق غاد رفته است. , آنجا نیز آنچه می‌خواسته نیافته. چون از آنجا سفر می‌کرده؛ فرزندان اخی ع ورا ک اند که کی ار روان ندر ماز کر ا و فی اشد ا اکن وا ببینی دور نمی‌نماید. » با خود گفته است: «شیخ خراسان آن و شيخ زادگان اين! درویش دیگر چه خواهد بود؟ » اما احتیاط را به ارده رفته. چون به انجا رسیده. شيخ حافظ به جهت مهمی به ده دیگر رفته بوده آنجا به نور ولایت از آهدن وی خبر یافته. با اصحاب گفته که: «ما را مهمانی عزیز رسيده مھم نا ساخته به ارده بازگشتە. چون چشمش بر مولانا افتاده. این مصراع مشهور را خوانده که: «یار در خانه و ما گرد جهان گردیدیم. » و ميان یشان صحبت درگرفته. و تا شیخ حافظ زنده بوده است, در صحبت وی بوده است و با وی اربعینها نشسته و تربیتها یافته» وبعد از وفات وی به ولایت جام تشریف اورده و در جوار تربت مقذسة حضرت شيخ الاسلام احمد قذدس سژه اربعین نشسته و مشایخ جام را به هیچ کس از مشایخ وقت آن قدر اخلاص و اعتقاد نبوډه که نسبت به وی. و فی که شت که < خضرت قدت الا لاف اخمد را ن الله ال روود اه ق اولاد خود التفات بسیار است, تا غایتی که به خواجه محمد خلوتی که ظاهری بس پریشان داشته است التفات بسیار دارد . « و یکی از علمای هرات ت که به زهد و ورع مشهور بوده و در سلوک راه خدای. تعالی. وا و امار طا وه وی را گفته است که: «به هرات رجوع می‌باید کرد و با اهل بیت خود می‌باید بود! » هرچند الحاح کرده فایده نداشته. چون به موجب امر وی بازگشته و به هرات رسیده؛ عن قريب بیمار شده و به جوار رحمت حق پیوسته. به خاطر می‌اید که در حَرجرّد جام در سرایی که تعلق به والدین فقیر می‌داشت. نزول فرموده بود و من چنان خرد بودم که مرا پیش زانوی خود نشانده بود و با انگشت مبارک خود نامهای مشهور چون عمر و علی بر روی هوا می‌نوشت و من آن را می‌خواندم. تبسم می‌نمود و تعجب می فرمود.

Orijinal Metin (FA)

اا اا ر تة مجنت و ارات این ظطانقة- شد و از . ان وقت بارهر ږوز تنشو و تمای دیک یناد اميد می‌دارم که بر محبت ایشان زیم و در محبت ایشان میړم» و در زمر محبان ایشان برانگیخته شوم اللفة احني كيا و اتی مکنا و5اخشا ني فی رة القساكين. بعد آز سنه زين و تفافمائة: آر خرا سان عزهة زارت خرن شريفين زاذهها الله تعالی شرفاً کرد و از آنجا به مصر رفت. و آنجا به چوار رحمت حقٍ پیوست و قبر وی در قراقه است. , نزدیک به قبر امام شافعی رضی الله تعالی عنه و انجا به سيّدی وی از مریدان شیح رکن الدذين علاءالڈوله است. بدر وی حاکم فر بود و فعمر گشته نود خواسښت که از ځکوفت استعفا کند و دږ اخر اد وو ل اد شیو کیا کلت را به خان اردوی پادشاه وقت فرستاد تا منشور حکومت به نام خود بستاند» و پدر وی را معذور دارند. کر وک نر واخ هقان تود وی را در آن نواحی با فُطٌاع طریق محاربه افتاد. چنانچه همۀ متعلقان وی کشته شدند. و وی نیز زخمها خورده در ميان کشتگان افتاد. شيخ رکن الڏین علاءالدوله را در غيب نمودند که: «در فلان موضع جمعی کشتگانند_ و در مڼان. ایشان: یکی زنده مانده است:و قابلنتۍ تام دارد: وی زا دزیاب ! »> شتخ یه آن موضع رفت هیچ کس را زنده نیافت. 275 بار دیگر , به همان مامور شد, دیگربار به همان موضع رفت هیچ کس را زنده نیافت. بار شی امور تسد فحص :بسار کردذ ر نکی: از آها:قۍ الاه اثر جاتن تفرس کرد وی را برداشته همراه خود برد و تعهد وی کرد. چندان که به حال خود بازآمد و جراحتهای وک ر وزاورد شیخ وی را گفت: E I ‏ خواهی به پیش پادشاه رو و خواهی به جانب پدر شو! » وی گفت: «مرا خاطر نمی‌خواهد که از خدمت شیخ مفارقت نمایم. می‌خواهم که دست ارادت در دامن حضرت شیخ زنم. » اخر پیش پدر رفت و از وی اجازت خواست و به صحبت شيخ مراجعت نمود, و به حسن تربیت شيخ رسید به انچه رسید. 0- شيخ محمد شاه فراهی» رحمه الله تعالی به علوم ظاهری و باطنی آراسته بوده است, و به یک واسطه مرید شاه علی فراهی است. در آخر حیات عزم حجچ کرد از راه هُرموز. چون به منوجان رسید. بیمار شد و همانجا وفات یافت و قبر وی آنجاست. صاحب کشف و الهام بوده است. ی اا ای وا و صیحه‌ای زد. یکی از علما که همراه بود سبب آن پرسید. گفت: «خرابات آین شهر بر من کشف شد. E O E‏ ! به سر ا جرا نکويی که ترا به وی بخشیم؟ آن ازن دز همان وقت توفیق توبه يافت. » 1- شيخ بهاءالدین عمر قدس الله تعالی روحه وی خواهرزادة شيخ محمد شاه است و مرید وی» و از بعض اکابر استماع دارم که فی فت < معلوم نشت كة در بملشلة اصحات شح ركن الین علاءالدولة چون :اوی بوده باشد . « 8 از صغر سن مجذوب بوده است 9 اثار جذبه بر وی ظاهر بود. در اوقات ادای صلوات کسی راا می فداند که بر کمیت اعداد راع وی را تشه می كرف که نخوڈ :گا داشت أن :نی توا تست و فی دو اوایل خال: ار ایت تعطهی که ابن طا نه :زا می باش ا خال خود شيخ محمد شاه از نایافت مقصود سخنی می‌گفته است, خال وی این بیت را خوانده بوده است: اگر نالد کسی نالد که یاری در سفر تو باری از چه می‌نالی که یاری در دارد ر ل داری؟

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

اا اا ر تة مجنت و ارات این ظطانقة- شد و از . ان وقت بارهر ږوز تنشو و تمای دیک یناد اميد می‌دارم که بر محبت ایشان زیم و در محبت ایشان میړم» و در زمر محبان ایشان برانگیخته شوم اللفة احني كيا و اتی مکنا و5اخشا ني فی رة القساكين. بعد آز سنه زين و تفافمائة: آر خرا سان عزهة زارت خرن شريفين زاذهها الله تعالی شرفاً کرد و از آنجا به مصر رفت. و آنجا به چوار رحمت حقٍ پیوست و قبر وی در قراقه است. , نزدیک به قبر امام شافعی رضی الله تعالی عنه و انجا به سيّدی وی از مریدان شیح رکن الدذين علاءالڈوله است. بدر وی حاکم فر بود و فعمر گشته نود خواسښت که از ځکوفت استعفا کند و دږ اخر اد وو ل اد شیو کیا کلت را به خان اردوی پادشاه وقت فرستاد تا منشور حکومت به نام خود بستاند» و پدر وی را معذور دارند. کر وک نر واخ هقان تود وی را در آن نواحی با فُطٌاع طریق محاربه افتاد. چنانچه همۀ متعلقان وی کشته شدند. و وی نیز زخمها خورده در ميان کشتگان افتاد. شيخ رکن الڏین علاءالدوله را در غيب نمودند که: «در فلان موضع جمعی کشتگانند_ و در مڼان. ایشان: یکی زنده مانده است:و قابلنتۍ تام دارد: وی زا دزیاب ! »> شتخ یه آن موضع رفت هیچ کس را زنده نیافت. 275 بار دیگر , به همان مامور شد, دیگربار به همان موضع رفت هیچ کس را زنده نیافت. بار شی امور تسد فحص :بسار کردذ ر نکی: از آها:قۍ الاه اثر جاتن تفرس کرد وی را برداشته همراه خود برد و تعهد وی کرد. چندان که به حال خود بازآمد و جراحتهای وک ر وزاورد شیخ وی را گفت: E I ‏ خواهی به پیش پادشاه رو و خواهی به جانب پدر شو! » وی گفت: «مرا خاطر نمی‌خواهد که از خدمت شیخ مفارقت نمایم. می‌خواهم که دست ارادت در دامن حضرت شیخ زنم. » اخر پیش پدر رفت و از وی اجازت خواست و به صحبت شيخ مراجعت نمود, و به حسن تربیت شيخ رسید به انچه رسید. 0- شيخ محمد شاه فراهی» رحمه الله تعالی به علوم ظاهری و باطنی آراسته بوده است, و به یک واسطه مرید شاه علی فراهی است. در آخر حیات عزم حجچ کرد از راه هُرموز. چون به منوجان رسید. بیمار شد و همانجا وفات یافت و قبر وی آنجاست. صاحب کشف و الهام بوده است. ی اا ای وا و صیحه‌ای زد. یکی از علما که همراه بود سبب آن پرسید. گفت: «خرابات آین شهر بر من کشف شد. E O E‏ ! به سر ا جرا نکويی که ترا به وی بخشیم؟ آن ازن دز همان وقت توفیق توبه يافت. » 1- شيخ بهاءالدین عمر قدس الله تعالی روحه وی خواهرزادة شيخ محمد شاه است و مرید وی» و از بعض اکابر استماع دارم که فی فت < معلوم نشت كة در بملشلة اصحات شح ركن الین علاءالدولة چون :اوی بوده باشد . « 8 از صغر سن مجذوب بوده است 9 اثار جذبه بر وی ظاهر بود. در اوقات ادای صلوات کسی راا می فداند که بر کمیت اعداد راع وی را تشه می كرف که نخوڈ :گا داشت أن :نی توا تست و فی دو اوایل خال: ار ایت تعطهی که ابن طا نه :زا می باش ا خال خود شيخ محمد شاه از نایافت مقصود سخنی می‌گفته است, خال وی این بیت را خوانده بوده است: اگر نالد کسی نالد که یاری در سفر تو باری از چه می‌نالی که یاری در دارد ر ل داری؟

Orijinal Metin (FA)

عادت وی چنان بود که چون ور ع اضر شدی, با حکام و خواص ایشان از محرمان وی از وی سؤال کرده بود که: #شیی آن که در هښجد این همه نکن i‏ می تود چیست؟ » گفته بود: «اگر خاموش می‌نشینم و خود را به این گفت و گوی مشغول نمی‌سازم. مغلوب و مستهلک می‌گردم. حواس من از کار می‌افتد نه گوش من می‌شنود و نه چشم من می‌بیند. » روزی درویشی در وقت طلوع آفتاب پیش وی درآمده بوده» سر بر زانو به مراقبه نشسته بوده سر برداشته و فرموده که: «هيیچ می‌تواند بود که ازوقت نماز بامداد تا این سا عت کسی صرت خی را سیکات و تعالی جاه هراز شنال طا عت وعدت ‏ واقع شده بود و پنجاه هزار ال نموڌ6 و اندرا ق حکایت می‌کرد که: ا ا د کردند. افطار نکرد. یک روز ديدم که جماعتی از اهل غيب به جانب محف وی می‌رزفتند: چون به در فخفة وی رسیدند درتیامدند و بگذشتنف من ان قضه را با اوی 276 گفتم. گفت: آری قطب بود و اصحاب وی. آن وقت که به در محفّه رسیدند» من پای دراز کرده بودم دانستند برگذشتند. من پای خود گرد آوردم. ربازگشتند و پیش من آمدند و فاتحه خواندند. » خدمت مولانا می‌فرمود که: «همان روز آثار صحت بر وی ظاهر شد و احتیاج به آن نشد که افطار کند. » این فقیر را این بیت از وی بر خاطر است که در وقتی که بعض فقیران را به دوام توجه و اقبال بر مطلوب حقیقی ترغیب می‌کرد, می‌خواند: دلارامی که داری دل درو بند در جشتم از هة عغالم قرو نة و قذس الله تعالی سژه یوم الثلثاء. سلخ ربيع الاول. سنة سبع و خمسين و ثمانمائة. و چون وفات یافت, فرزند بزرگوار و اصحاب وی در قریة چغاره در همان منزل روزها می‌نشسته. به حفر قبر وی شتغال نمودند. سلطان وقت استدعا نمود که قبر وی در نزدیکی شهر باشد. قبول کردند. چون سلطان به نماز وی حاضر شد جنازۂ وی را مقداری راه به دوش خود گرفته ببرد ودر جانب شمال عیدگاه دفن کردند. و عمارات عالیه فرمود و حالا معروف و مشهور است, یزار و e‏ 2- مولانا شمس الدذین محمد اسد» رحمه الله تعالی دز علوم ظاهر به جودک طح وحات فهم شهرتن تقام داشت: هی فر مود که :در اوان تحصیل مرا داعیة سلوک راه خدای تعالی قوی شد. در ان وقت خدمت شيخ زين الان جو ي ركه الله علي ارا الان و ك هردان سلود و لفن وی ر ا خم معت کی کرد و ایشان را تیه فی دادو تلف دک ی کرد و قاعدۀ درویشان می‌باشد که وقتی که شیخ دست درویشی را در وقت بيعت می‌گیرد. بعضی دامن آن درویش را می‌گیرند و بعضی دامن آن دوم را تا به آنجا که برسد. من نیز دامن بعضی از آنها را گرفتم. چون از آن مجلس بیرون آمدم» در مدرسه در همان خانه که تحصیل می‌کردم به ذکر مشغول می‌بودم و در خود روز به روز تأثیر ذکر را ادت دہ ان اط شر الاه ار وک ت ن و ترک حول کردم E O O ‏ مولانا فخرالڈین لورستانی نیز رسیيده بود و خدمت مولانا جامة خود در وی پوشانیده تود وان را گاهی تر سیل رک فىڼوشید و ذز آخر عر با خدذمت: مولانا تسغدالدين کاشغری به هم بسیار صحبت می‌داشتند و خدمت مولانا سعدالدين تعظيم و تقدیم وی می‌کرد. یک بار در راهی با وی می‌رفتم. بتقریب سخن وی به آنجا رسید که گفت: «مرا در این چند روز امری واقع شد که هرگز مرا به خود گمان آن نمي‌بود و توقع آن نمی‌داشتم.

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عادت وی چنان بود که چون ور ع اضر شدی, با حکام و خواص ایشان از محرمان وی از وی سؤال کرده بود که: #شیی آن که در هښجد این همه نکن i‏ می تود چیست؟ » گفته بود: «اگر خاموش می‌نشینم و خود را به این گفت و گوی مشغول نمی‌سازم. مغلوب و مستهلک می‌گردم. حواس من از کار می‌افتد نه گوش من می‌شنود و نه چشم من می‌بیند. » روزی درویشی در وقت طلوع آفتاب پیش وی درآمده بوده» سر بر زانو به مراقبه نشسته بوده سر برداشته و فرموده که: «هيیچ می‌تواند بود که ازوقت نماز بامداد تا این سا عت کسی صرت خی را سیکات و تعالی جاه هراز شنال طا عت وعدت ‏ واقع شده بود و پنجاه هزار ال نموڌ6 و اندرا ق حکایت می‌کرد که: ا ا د کردند. افطار نکرد. یک روز ديدم که جماعتی از اهل غيب به جانب محف وی می‌رزفتند: چون به در فخفة وی رسیدند درتیامدند و بگذشتنف من ان قضه را با اوی 276 گفتم. گفت: آری قطب بود و اصحاب وی. آن وقت که به در محفّه رسیدند» من پای دراز کرده بودم دانستند برگذشتند. من پای خود گرد آوردم. ربازگشتند و پیش من آمدند و فاتحه خواندند. » خدمت مولانا می‌فرمود که: «همان روز آثار صحت بر وی ظاهر شد و احتیاج به آن نشد که افطار کند. » این فقیر را این بیت از وی بر خاطر است که در وقتی که بعض فقیران را به دوام توجه و اقبال بر مطلوب حقیقی ترغیب می‌کرد, می‌خواند: دلارامی که داری دل درو بند در جشتم از هة عغالم قرو نة و قذس الله تعالی سژه یوم الثلثاء. سلخ ربيع الاول. سنة سبع و خمسين و ثمانمائة. و چون وفات یافت, فرزند بزرگوار و اصحاب وی در قریة چغاره در همان منزل روزها می‌نشسته. به حفر قبر وی شتغال نمودند. سلطان وقت استدعا نمود که قبر وی در نزدیکی شهر باشد. قبول کردند. چون سلطان به نماز وی حاضر شد جنازۂ وی را مقداری راه به دوش خود گرفته ببرد ودر جانب شمال عیدگاه دفن کردند. و عمارات عالیه فرمود و حالا معروف و مشهور است, یزار و e‏ 2- مولانا شمس الدذین محمد اسد» رحمه الله تعالی دز علوم ظاهر به جودک طح وحات فهم شهرتن تقام داشت: هی فر مود که :در اوان تحصیل مرا داعیة سلوک راه خدای تعالی قوی شد. در ان وقت خدمت شيخ زين الان جو ي ركه الله علي ارا الان و ك هردان سلود و لفن وی ر ا خم معت کی کرد و ایشان را تیه فی دادو تلف دک ی کرد و قاعدۀ درویشان می‌باشد که وقتی که شیخ دست درویشی را در وقت بيعت می‌گیرد. بعضی دامن آن درویش را می‌گیرند و بعضی دامن آن دوم را تا به آنجا که برسد. من نیز دامن بعضی از آنها را گرفتم. چون از آن مجلس بیرون آمدم» در مدرسه در همان خانه که تحصیل می‌کردم به ذکر مشغول می‌بودم و در خود روز به روز تأثیر ذکر را ادت دہ ان اط شر الاه ار وک ت ن و ترک حول کردم E O O ‏ مولانا فخرالڈین لورستانی نیز رسیيده بود و خدمت مولانا جامة خود در وی پوشانیده تود وان را گاهی تر سیل رک فىڼوشید و ذز آخر عر با خدذمت: مولانا تسغدالدين کاشغری به هم بسیار صحبت می‌داشتند و خدمت مولانا سعدالدين تعظيم و تقدیم وی می‌کرد. یک بار در راهی با وی می‌رفتم. بتقریب سخن وی به آنجا رسید که گفت: «مرا در این چند روز امری واقع شد که هرگز مرا به خود گمان آن نمي‌بود و توقع آن نمی‌داشتم.

Orijinal Metin (FA)

» وونل اال اھا کے و ان کرد ری وخی کک فن ار ان تی وغ تحتام حه فهم کردم, والله تقال اغلىي قال بعضْ العارفين: «اذا تجلى الله سبحانه بذاته لأحدٍ يرى كل الڈوات و الضفات و الأفعال متلاشيةٌ في أشْعْةٌ في أشحة ذاته و صفاته و افعاله, و يجد نفسّه مع جَميع المخلوقات كأنها مدبّرة لها و هى أعضاؤها ال بذاك ها نشي الا وتراة فلا به وير ذاته الات الواحدة و صفته صفتها و فعله فعلها لاستهلاكه بالكليّة في عين التوحيدء و ليس للأنسان وراء هذه المربة مقامٌ في التوحيد. ولما إنجدَبَ بصيرة الژوح الي متاه جمال الذَاتِ اشتتر نور العقلٍ الفارق بين الأشياء في عَلَبَةَ نور الدات ٍ الفذيمة وازنف المي بين الفدم. و الخذوت لزهوق الياطل عند قخىء الخو و هذه الحالة جمعاً. » روزی پیش وی خربزه‌ای بریدند, بسیار لطیف و شیرین بود. چون چشید. دست از ان 277 بازکشید. سبب پرسیدند, گفت: «التذاذ به آن مرا از آنچه در آنم باز می‌دارد. » وی را حالی تمام و وجدی عظيیم بود. چون در مجلس سماع حال بر وی متغیر شدی؛ صیحات و زعقات زدی, اثر ان به مجلسیان سرایت کردی؛ و همه را وقت خوش گشتی. » فى رحمه الله ليلة الجمعة, غژة رمضان, سنة اڕیع و سين و ثمانمائة و قبر وى در گازرگاہ است در پايان قبر شيخ الاسلام,. قدس الله تعالی سره. 95 ادنو ولو جه الله ا بعضی گفته‌اند که وی به صحبت شيخ نجم الڈین کبری رسیده است و از خلفای وی است. نام وی محمد بن الحسین بي احمد الخطیبی البکری است. از فرزندان أا ابابکر است رضی الله تعالی عنه 9 مادر وی دختر پادشاه خراسان. علاءالدین محمدبن خوارزم شاه بود. کرت ر هالت صلی الله عله و لو وی وار خواب اشارت فرمود که: «دختر خود را به حسین خطیبی نکاح کن! » و بعد ازنهم ماه بهاءالڈین ولد متولد شد و چون دو ساله شد, والد وی نقل کرد و چون به سن تمییز رسید به تحصیل علوم دینی و معارف یقینی مشغول شد تا کمال وی به جایی رسید که حضرت رسالت وی را در واقعه سلطان العلما لقب نهاد. و چون وی را ظهوری تمام حاصل شد و مرجع خواص و عوام گشت. , جمعی از علما را چون امام فخر رازی و غیره بر وی حسد بجنبید. وی را به خروج بر سلطان وقت متهم داشتند. وی را از شهر بلخ عذر خواست, و در آنوقت مولانا جلال الذنن خردسال بود. از راه بغداد به مکه توجه نمودند. چون به بغداد رسیدند, جمعی پرسیدند که: «اینان چه طایفه‌اي و از کجا می‌آیند و به کجا می‌روند؟ » مولانا بهاءالدين فرمود که: «منَ الله وَإلى الله وَلاحَوْلَ وَلافَوَةَ إل بالل . » اڀن سخن را به خدمت شيخ شهاب الدین سهروردی رسانیدند, فرمود که: «ما هذا إلا بهاءٌالڈین البلخی. » و خدمت شيخ استقبال کرد. چون برابر مولانا رسید, از استر فرود آمد و زانوی مولانا را ببوسید و به جانب خانقاه استدعا کرد. مولانا گفت: «موالی را مدرسه مناسب‌تر است. » در مستنصریه نزول کرد و خدمت شيخ به دست خود موز وی را کشید. روز سیم عزیمت مکۀ مبارکه نمودند و بعد از مراجعت به جانب روم متوجه شدند. چهار سال در ارزنجان بودند و هفت سال در لارنده؛ و در لارنده خدمت مولانا جلال الڏين را در سن هژده سالگی کدخدا ساختند و در ثلاث و عشرین و سٹمائه سلطان ولد متولد شد و رن اا واا یر کی فر س اھان را یا ااا ار الوه برادران پنداشتی, و بعد از ان سلطان ایشان را از لارنده به قونیه استدعا کرد و مولانا بهاءالڈين ولد انجا به جوار رحمت حق پیوست . وی سید است حسینی.

Bahasa Indonesia Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» وونل اال اھا کے و ان کرد ری وخی کک فن ار ان تی وغ تحتام حه فهم کردم, والله تقال اغلىي قال بعضْ العارفين: «اذا تجلى الله سبحانه بذاته لأحدٍ يرى كل الڈوات و الضفات و الأفعال متلاشيةٌ في أشْعْةٌ في أشحة ذاته و صفاته و افعاله, و يجد نفسّه مع جَميع المخلوقات كأنها مدبّرة لها و هى أعضاؤها ال بذاك ها نشي الا وتراة فلا به وير ذاته الات الواحدة و صفته صفتها و فعله فعلها لاستهلاكه بالكليّة في عين التوحيدء و ليس للأنسان وراء هذه المربة مقامٌ في التوحيد. ولما إنجدَبَ بصيرة الژوح الي متاه جمال الذَاتِ اشتتر نور العقلٍ الفارق بين الأشياء في عَلَبَةَ نور الدات ٍ الفذيمة وازنف المي بين الفدم. و الخذوت لزهوق الياطل عند قخىء الخو و هذه الحالة جمعاً. » روزی پیش وی خربزه‌ای بریدند, بسیار لطیف و شیرین بود. چون چشید. دست از ان 277 بازکشید. سبب پرسیدند, گفت: «التذاذ به آن مرا از آنچه در آنم باز می‌دارد. » وی را حالی تمام و وجدی عظيیم بود. چون در مجلس سماع حال بر وی متغیر شدی؛ صیحات و زعقات زدی, اثر ان به مجلسیان سرایت کردی؛ و همه را وقت خوش گشتی. » فى رحمه الله ليلة الجمعة, غژة رمضان, سنة اڕیع و سين و ثمانمائة و قبر وى در گازرگاہ است در پايان قبر شيخ الاسلام,. قدس الله تعالی سره. 95 ادنو ولو جه الله ا بعضی گفته‌اند که وی به صحبت شيخ نجم الڈین کبری رسیده است و از خلفای وی است. نام وی محمد بن الحسین بي احمد الخطیبی البکری است. از فرزندان أا ابابکر است رضی الله تعالی عنه 9 مادر وی دختر پادشاه خراسان. علاءالدین محمدبن خوارزم شاه بود. کرت ر هالت صلی الله عله و لو وی وار خواب اشارت فرمود که: «دختر خود را به حسین خطیبی نکاح کن! » و بعد ازنهم ماه بهاءالڈین ولد متولد شد و چون دو ساله شد, والد وی نقل کرد و چون به سن تمییز رسید به تحصیل علوم دینی و معارف یقینی مشغول شد تا کمال وی به جایی رسید که حضرت رسالت وی را در واقعه سلطان العلما لقب نهاد. و چون وی را ظهوری تمام حاصل شد و مرجع خواص و عوام گشت. , جمعی از علما را چون امام فخر رازی و غیره بر وی حسد بجنبید. وی را به خروج بر سلطان وقت متهم داشتند. وی را از شهر بلخ عذر خواست, و در آنوقت مولانا جلال الذنن خردسال بود. از راه بغداد به مکه توجه نمودند. چون به بغداد رسیدند, جمعی پرسیدند که: «اینان چه طایفه‌اي و از کجا می‌آیند و به کجا می‌روند؟ » مولانا بهاءالدين فرمود که: «منَ الله وَإلى الله وَلاحَوْلَ وَلافَوَةَ إل بالل . » اڀن سخن را به خدمت شيخ شهاب الدین سهروردی رسانیدند, فرمود که: «ما هذا إلا بهاءٌالڈین البلخی. » و خدمت شيخ استقبال کرد. چون برابر مولانا رسید, از استر فرود آمد و زانوی مولانا را ببوسید و به جانب خانقاه استدعا کرد. مولانا گفت: «موالی را مدرسه مناسب‌تر است. » در مستنصریه نزول کرد و خدمت شيخ به دست خود موز وی را کشید. روز سیم عزیمت مکۀ مبارکه نمودند و بعد از مراجعت به جانب روم متوجه شدند. چهار سال در ارزنجان بودند و هفت سال در لارنده؛ و در لارنده خدمت مولانا جلال الڏين را در سن هژده سالگی کدخدا ساختند و در ثلاث و عشرین و سٹمائه سلطان ولد متولد شد و رن اا واا یر کی فر س اھان را یا ااا ار الوه برادران پنداشتی, و بعد از ان سلطان ایشان را از لارنده به قونیه استدعا کرد و مولانا بهاءالڈين ولد انجا به جوار رحمت حق پیوست . وی سید است حسینی.

%0
10 Bölüm