Qur'an&Sunnahالقرآن

Gazâlî — Kimyâ-yı Saâdet (Farsça asıl)

Ebû Hâmid Muhammed el-Gazâlî · FA

Orijinal Metin (FA)

و سدقیات چنین ات که دمی در بن‌عالم 3 عات نصا وعحر و زا ۳ است؛ و روز باژاروی فر دا خواهد بود : ایکا سعادت بر گوهردل افکند با از درحه بهایم بدرحه فرشتگان رسد ؛ واگرروی بدنیا و شوت دنیاآ رد فرداسگ و خولك را بروی فصل بود که اشان همه‌خالك شو ند واز رنج برهند ووی درعذاب را ۱ ۱ پس جنانکه شرف خو د بشناخت ؛ باید که نقصان و ببحار ۳3 خو د بشناسد » که معر قت نهس ازین وحه هم مفتاحی انیت ار مفانیح معرفت حق‌تعالی ۱ و ایی‌مقدار کفایت بود در شر ح‌جخودشتن شناسی » که چنبین کتاب پیش‌ادان که گفته ] مد احتمال نکند . و باللها لتو فیق چاه مستر اح . 5 7 5 عنو آن دوم 4 ۳ ۶ ی جبه 8 ۱ ۱ ول مد من تق بعا ای آو ور ات «ده‌فصل است] فصل اول - معرفت‌نفس کلبدمعرفت ۱ فصل‌شثم- تشبه خلق تن هی حق‌تعالی ابیت ناییتا؛ فصل‌دوم - شن‌اختن تنزیه و فصل‌هفتم - تشبیه کواکبدبروج تقدیس‌حق‌تعالی ازتنزیه و تقدیس بدستگاه بادشاهی» خویش» فصل هشتم سشناختن معنی تسییحات فصل سوم ت معر وت بادشاهی ‌راندن چپار گا ۵ حق‌تالی» فصل هم - متابعت شریعت راه فصل چهار م- دنباله فصل‌ یش شعاد مت فصل بنحم نشییه طبیی ر مجم فصل دهم ‌ راهپای عاط ۲۳ حبل بمو زج اهل‌اباحت. شناسعتی سح زعا ای چا وا و وا سا و و و دا و و و و با مس سر سر سس و و سا سا خر سر سر سا و چم و سم سر سر و مج ما ان ها ۵ ۵ و وه و و اد و و و تاو و اس ها هس سا و او سا و مس سا و سا خر اس سا و سا ما سر سا و وا و و و جوا و و و و وت تا اه تن دار و اه و و و و و و ۵ ۴ ِ و9 ِ ۵ هحر ات هس کلدد هعر مت و تدای است بدانکه از لته ان گذشته معروفست این لفظ که‌باانسان گفت: با) نسان ۳ ۱ 1 ۲ هر ما ۲ اعر ف تفس تعرف ر بك ! و در اخبار و آ ثار معروفست که: من‌عرف تسه فقدعرف ۲ سم ۱ سم سم ر به! آواین کاه هدلیل نست که نفس دمی‌چون سارت که هر که‌دروی‌نگرد. حنرا مییرند! »2 بسماز خلق در خو دمینگر د. وحق‌رانمی بیندپس لا بدست‌شناختن ن‌وجهاز نظر ‌" که ۱ نأ بنهمه پوت است»و این بر دووحه‌است» نک ۳۳ ۱ نأ تفت 4 عامص ترشت )ورن هگ ۳۵ ِ ٍِ سواب ببودگفتن ‏ ۱ ی 1 ۷ رحه که همه ؟ شزا توا سِ تا بشناسد» واز صفات خو بش‌صفات حق ۷ و ۳۹ 9 و از تصرف در جوش و ۱ ۷ ان واعضایو دسن- صرف حن‌درحمله عالم شماسد ۱ سر 1 وشرح این ات ۸5 جون خودر ولا(؟ ) بوستی بشناخت ؛ و مسداند که ۳ ازین‌بسالی چندنیست‌بود و ازوی‌نه نام بو دو نه نمان,جچنانکه حق سبحانه و تعالی- ل «هلاتی عای‌الانسان حین‌منالدهر لم یکن شیتا مذ کور ا ۶ اناخلقنا الانسان می نطفه امشاح دتلیه» فحعلناه سمیعا بصیر ۰ » هستی خویش دنه بود: قطر هب گنده ؛ دروی‌عتل نهه 0 و بصر ن۵,وسردست‌وبای وربان رجنم تس وركو, ی واستخوان بوست و گوشت نه؛ 1۳ بی بود سید بكث‌صفت. س‌این همه عجایب دروی تیک مه اماوی خودرا بدید ورد 4 با قافن دشر دید ۱ ژرد.

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

و سدقیات چنین ات که دمی در بن‌عالم 3 عات نصا وعحر و زا ۳ است؛ و روز باژاروی فر دا خواهد بود : ایکا سعادت بر گوهردل افکند با از درحه بهایم بدرحه فرشتگان رسد ؛ واگرروی بدنیا و شوت دنیاآ رد فرداسگ و خولك را بروی فصل بود که اشان همه‌خالك شو ند واز رنج برهند ووی درعذاب را ۱ ۱ پس جنانکه شرف خو د بشناخت ؛ باید که نقصان و ببحار ۳3 خو د بشناسد » که معر قت نهس ازین وحه هم مفتاحی انیت ار مفانیح معرفت حق‌تعالی ۱ و ایی‌مقدار کفایت بود در شر ح‌جخودشتن شناسی » که چنبین کتاب پیش‌ادان که گفته ] مد احتمال نکند . و باللها لتو فیق چاه مستر اح . 5 7 5 عنو آن دوم 4 ۳ ۶ ی جبه 8 ۱ ۱ ول مد من تق بعا ای آو ور ات «ده‌فصل است] فصل اول - معرفت‌نفس کلبدمعرفت ۱ فصل‌شثم- تشبه خلق تن هی حق‌تعالی ابیت ناییتا؛ فصل‌دوم - شن‌اختن تنزیه و فصل‌هفتم - تشبیه کواکبدبروج تقدیس‌حق‌تعالی ازتنزیه و تقدیس بدستگاه بادشاهی» خویش» فصل هشتم سشناختن معنی تسییحات فصل سوم ت معر وت بادشاهی ‌راندن چپار گا ۵ حق‌تالی» فصل هم - متابعت شریعت راه فصل چهار م- دنباله فصل‌ یش شعاد مت فصل بنحم نشییه طبیی ر مجم فصل دهم ‌ راهپای عاط ۲۳ حبل بمو زج اهل‌اباحت. شناسعتی سح زعا ای چا وا و وا سا و و و دا و و و و با مس سر سر سس و و سا سا خر سر سر سا و چم و سم سر سر و مج ما ان ها ۵ ۵ و وه و و اد و و و تاو و اس ها هس سا و او سا و مس سا و سا خر اس سا و سا ما سر سا و وا و و و جوا و و و و وت تا اه تن دار و اه و و و و و و ۵ ۴ ِ و9 ِ ۵ هحر ات هس کلدد هعر مت و تدای است بدانکه از لته ان گذشته معروفست این لفظ که‌باانسان گفت: با) نسان ۳ ۱ 1 ۲ هر ما ۲ اعر ف تفس تعرف ر بك ! و در اخبار و آ ثار معروفست که: من‌عرف تسه فقدعرف ۲ سم ۱ سم سم ر به! آواین کاه هدلیل نست که نفس دمی‌چون سارت که هر که‌دروی‌نگرد. حنرا مییرند! »2 بسماز خلق در خو دمینگر د. وحق‌رانمی بیندپس لا بدست‌شناختن ن‌وجهاز نظر ‌" که ۱ نأ بنهمه پوت است»و این بر دووحه‌است» نک ۳۳ ۱ نأ تفت 4 عامص ترشت )ورن هگ ۳۵ ِ ٍِ سواب ببودگفتن ‏ ۱ ی 1 ۷ رحه که همه ؟ شزا توا سِ تا بشناسد» واز صفات خو بش‌صفات حق ۷ و ۳۹ 9 و از تصرف در جوش و ۱ ۷ ان واعضایو دسن- صرف حن‌درحمله عالم شماسد ۱ سر 1 وشرح این ات ۸5 جون خودر ولا(؟ ) بوستی بشناخت ؛ و مسداند که ۳ ازین‌بسالی چندنیست‌بود و ازوی‌نه نام بو دو نه نمان,جچنانکه حق سبحانه و تعالی- ل «هلاتی عای‌الانسان حین‌منالدهر لم یکن شیتا مذ کور ا ۶ اناخلقنا الانسان می نطفه امشاح دتلیه» فحعلناه سمیعا بصیر ۰ » هستی خویش دنه بود: قطر هب گنده ؛ دروی‌عتل نهه 0 و بصر ن۵,وسردست‌وبای وربان رجنم تس وركو, ی واستخوان بوست و گوشت نه؛ 1۳ بی بود سید بكث‌صفت. س‌این همه عجایب دروی تیک مه اماوی خودرا بدید ورد 4 با قافن دشر دید ۱ ژرد.

Orijinal Metin (FA)

رجون بصر رت بشناسد که کنون که بر درحه ۳ ۸ از ۱ فربدن رلک سرموی عاحز ست: دا ند که ۱ ن‌وقت که‌قطره ۱ ب بود‌عاحز نرو نافص تر بود:س اصر ورت و بر ا ار هست شدنذات خو زٍش‌هستی ذات حق سبحا نه و زها لی 1۶۸و م شود. ای انسان خودت راشناس » تا خایزت رابشناسی ۰ هر کس خودرا نشناخت هر ۲ ینه خدای خویش دانشناختهاست ۰ بعنی بایدشناخت که معر فت نفسازچهر میتواند و سیبلهٌ‌عرفت خد باشد و این‌مطلب وعبارت بامر اجءه ۳۹ ۱صفیحه ۳ 6 بو دی رو شن مشود . () وله نی درا تدای آمر و ق. ل از هر < <مز ۰( 0 )( هر آ, . 4 آمدبر آدعی هد ای از زمانه که رو د <بز داد ۷۳ بدرستی که ما آفر یدیم اسان را از نطفه در هم آمیشته ۰ که بیازما کیم او را . پس " گردا ندیم او را شنوا و نا . 2 وچون درعحاب تن خوشتن 9 د. ازروی‌ظاهر واز روی‌باطن چنا نکه بعصی شرح کرده شد_قدرت آفر بد کار خو یش ببیند؛ و بشناسد که: قدرتی بر کمالست که هرجه خواهده جنانکه خواهد ؛ تو اندافر بدن,؛ که قدر تی کاملتر از آن جه باشد؟ که ازچنان قطرءٌ ب‌حقیرومپین " ؛چنین شخص با کمال وباجمال پربدایع وعجایب‌بیافریند وچون درغرایب صفات خوبش, ومنافع اعضای خویش نگر د » که هر یکی را بر ایچه حکمت آفریده‌اند » از اعضای ظاهر جون دست و پای‌وچشموزبان ودندان و از اعضاء باطن چون سیر ز و کی و زهره و عبر آن علیم 7 فر ید ار خویش (شناسد > کنات کبااست و بیمه‌جیزی محبطو بداند که‌ازچنین عالم هیچ جیزعایب نتواند بود . که 1 همه عقلعقالا درهمز نند ,وایشانر عمرهای‌دراز دهند؛ و ندرشه‌می‌کنند تايك عضوازجمله‌این اعضاوجهی دیگردر آفرینش آن بیرون‌آر نده بپترازین که‌هست ۳ خواهند » مثلا ؛ که صورتی درگ تقدیر کنند دندانرا که دندانپای پیش راسر‌ها نیزست تاطعام ببرد ؛ ودیگر نراسریهن است‌تا طماعر! آس‌کند :2 زبان دزیر وی‌جون محر فه ۲ آسیابان که طعام تانشا اندازو ؛ وقوتی که درزیر زبانست جونف خمیر که ۳۹ یزند » بدانوقت که بابد‌چندانکه اسف بزد ؛ تاطعام‌ترشود ‏ و ۹ فروخزد » ودر 4 نماند » همهعماء عالم هیچ‌صورت دیگر نتو اند اندیشیدن؛ بکمالتر ازین ونیکوترازین . و همچنین‌دست را پنج‌انگشت ‏ چپار دريك صف دابپام‌ازایشان دورتر و ببالااکپت چنانکه با هریکی ازیشانکارمیکند و برهمه می‌گردد » و هر یکی را سه بند ظاهرووی را دوبند ظاه چنان ساخته که اگر خواهد قبص کند ۸ و از وی محرفه سازد ؛ و خواهد هه ار وخواهد گردکند و سلاح سازد ؛ وخواهد پپن باز کند و کنحلیز وطبق سازد » و از وجوه بسیاربکاردارد؛ گر همه عملاء عالم خواهند که و سود دیگر اندیشند ودر نپاد این انگشتها ,که همه در يكث صف » با ی از تیوه و دو ارکته 4 پااین که پنج‌است شش باست باچپارباینکه سه‌بند بایستی باچهار چنین هرچه‌اندیشیند و گویند همه ناقص بود » و کاملترین‌اینست ود ی (؛) کفچلیز بر وزن‌رستخیز : چمچه و کفگیر که‌خدای‌تعالی ف ربده‌استد بدین معلوم‌شود که:عام ] فر بد ار بر ین شخص محیطست» و بر همه چیزی مطلع است . ۱ 2 در هر حر ری از احز ای ۱ دمی ۱ محنین حکمفباست ۹ هر ند( اک تن حکمتبا بیشترداند » تعحب وی ازعظمت علم خدای تعالی بیشتر بود .

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

رجون بصر رت بشناسد که کنون که بر درحه ۳ ۸ از ۱ فربدن رلک سرموی عاحز ست: دا ند که ۱ ن‌وقت که‌قطره ۱ ب بود‌عاحز نرو نافص تر بود:س اصر ورت و بر ا ار هست شدنذات خو زٍش‌هستی ذات حق سبحا نه و زها لی 1۶۸و م شود. ای انسان خودت راشناس » تا خایزت رابشناسی ۰ هر کس خودرا نشناخت هر ۲ ینه خدای خویش دانشناختهاست ۰ بعنی بایدشناخت که معر فت نفسازچهر میتواند و سیبلهٌ‌عرفت خد باشد و این‌مطلب وعبارت بامر اجءه ۳۹ ۱صفیحه ۳ 6 بو دی رو شن مشود . () وله نی درا تدای آمر و ق. ل از هر < <مز ۰( 0 )( هر آ, . 4 آمدبر آدعی هد ای از زمانه که رو د <بز داد ۷۳ بدرستی که ما آفر یدیم اسان را از نطفه در هم آمیشته ۰ که بیازما کیم او را . پس " گردا ندیم او را شنوا و نا . 2 وچون درعحاب تن خوشتن 9 د. ازروی‌ظاهر واز روی‌باطن چنا نکه بعصی شرح کرده شد_قدرت آفر بد کار خو یش ببیند؛ و بشناسد که: قدرتی بر کمالست که هرجه خواهده جنانکه خواهد ؛ تو اندافر بدن,؛ که قدر تی کاملتر از آن جه باشد؟ که ازچنان قطرءٌ ب‌حقیرومپین " ؛چنین شخص با کمال وباجمال پربدایع وعجایب‌بیافریند وچون درغرایب صفات خوبش, ومنافع اعضای خویش نگر د » که هر یکی را بر ایچه حکمت آفریده‌اند » از اعضای ظاهر جون دست و پای‌وچشموزبان ودندان و از اعضاء باطن چون سیر ز و کی و زهره و عبر آن علیم 7 فر ید ار خویش (شناسد > کنات کبااست و بیمه‌جیزی محبطو بداند که‌ازچنین عالم هیچ جیزعایب نتواند بود . که 1 همه عقلعقالا درهمز نند ,وایشانر عمرهای‌دراز دهند؛ و ندرشه‌می‌کنند تايك عضوازجمله‌این اعضاوجهی دیگردر آفرینش آن بیرون‌آر نده بپترازین که‌هست ۳ خواهند » مثلا ؛ که صورتی درگ تقدیر کنند دندانرا که دندانپای پیش راسر‌ها نیزست تاطعام ببرد ؛ ودیگر نراسریهن است‌تا طماعر! آس‌کند :2 زبان دزیر وی‌جون محر فه ۲ آسیابان که طعام تانشا اندازو ؛ وقوتی که درزیر زبانست جونف خمیر که ۳۹ یزند » بدانوقت که بابد‌چندانکه اسف بزد ؛ تاطعام‌ترشود ‏ و ۹ فروخزد » ودر 4 نماند » همهعماء عالم هیچ‌صورت دیگر نتو اند اندیشیدن؛ بکمالتر ازین ونیکوترازین . و همچنین‌دست را پنج‌انگشت ‏ چپار دريك صف دابپام‌ازایشان دورتر و ببالااکپت چنانکه با هریکی ازیشانکارمیکند و برهمه می‌گردد » و هر یکی را سه بند ظاهرووی را دوبند ظاه چنان ساخته که اگر خواهد قبص کند ۸ و از وی محرفه سازد ؛ و خواهد هه ار وخواهد گردکند و سلاح سازد ؛ وخواهد پپن باز کند و کنحلیز وطبق سازد » و از وجوه بسیاربکاردارد؛ گر همه عملاء عالم خواهند که و سود دیگر اندیشند ودر نپاد این انگشتها ,که همه در يكث صف » با ی از تیوه و دو ارکته 4 پااین که پنج‌است شش باست باچپارباینکه سه‌بند بایستی باچهار چنین هرچه‌اندیشیند و گویند همه ناقص بود » و کاملترین‌اینست ود ی (؛) کفچلیز بر وزن‌رستخیز : چمچه و کفگیر که‌خدای‌تعالی ف ربده‌استد بدین معلوم‌شود که:عام ] فر بد ار بر ین شخص محیطست» و بر همه چیزی مطلع است . ۱ 2 در هر حر ری از احز ای ۱ دمی ۱ محنین حکمفباست ۹ هر ند( اک تن حکمتبا بیشترداند » تعحب وی ازعظمت علم خدای تعالی بیشتر بود .

Orijinal Metin (FA)

وچون 1 دمی در حاجتهای خویش نگرد ‏ اول‌باءضاء آ نکه‌بطعام ولباس وسکن ؛ وحاجت طعام‌پباران ۲ 29 1 ت 7 2 ِ" ۳ سرما و ما ی که : رْ را پباج ار رد 4 مت تن لات سازند 4 و آ کار وی رده و #9 در 2 ند را 2 ازهر یکی چندان انو اع که‌ممکن بو دی که ۳1۹ نبافر بدی‌درخاطر هیچ کس‌در آمدی» یا درئو انستی خواست , ناخواسته ونادانسته همه بلطف ورحمت ساخته بیند:ازا بتتجا ویر صفتی د معلوم گر دد که وه او ل, ۱ بدانست 19 : (ملف و رجمت و عنایت ات بهمه أفر بد گان 4 جنانکه گفت : « سیقت رحمتی غصبی (» و جنانگهر سول - علیهالسلم رت : «شذقت دای تعالی بر بند گان بیش است‌از شفقت ماذر بر ور ز ند " شیر خواره » تن از بدید مدن دأت خوش دات - حق سبحانه و تءالی ۳ # » و در سیاری تفاصیل و احر زاواطرف خو ۲ کیان قدرت <ق سند » 2 در ع<ا حکمتیاه ۳۳ منافع اص راف جو : س » کمال ع تا 4 ودراجتماع زی<۵ درمی تانشیت »صر ورت یا بحاحت ِ ؛ بابر ای نم وثی 2 رت اد که م۵4 ۳ صّ راهان 4 اف 9 رحمت سم خدای‌تعالی بیند :یس برین و ج4معر هت نفس ا: ده و کلیدمعرفت حق-سب‌ا زدو سس ی- باشد. فصل (<۵وم) 0 وی ه هت « مره سوم ل(مز 4۶ و هد اس ی تعالی ۱ جنانکه صفات حق - سبحانه وتعالی - ارصهات خویش بدانست ‏ ودات وی‌از دأان خوش "بدانست 1 تنر ره هدبس حق-سبحانه وتعالی - ازننزبه و 3 س <وبش بدآند 4 هعتی بذر رف و هدس ی ر<ی تعالی 1 نست که رال ومهء‌دی نت نت 4 دررهم )۱ هر آنداژه. ۰ ۲بر ی گر و است یش من؛ ار شممن . ۰ (ع) این قسمت درفصل هیجدهم عنوان اول گذشت . یز ۳۳۳ آید وخبال بندد » ومنز ه است از نکه ویرا باحای اضافت کنندا 1" چه‌هیج‌جای از تصرف وی‌خالی‌نیست - و آدمی نمو دگار این‌درخویشتن میبیند » کهحقیقت حان‌وی که ما ثر دل کنتیم ۱ منز ات ۳ که دروهم و الب 9 گفتیم که ویر امقشدارو 2 نسدت ) وتو بذایر تست رجون جبرن باشد ,ویر ار نك نبود زهر <ه ویر نگ نیو د » ومقدار لبود » بپیج‌حال درخال نناید » در خبال‌جیز 15 چشم آنر ۱ و پاجنس آ نا دیده بود : وجزالوان در ولایت چشم وخیال نیست و این که طبم تقاضا کند که چیزی چگونه است ؟ معنی آن بود که‌چه شکل‌دارد خردست با ار کت روز که این صفت رابوی راه نبود » سژال چگونگی را در وی باطل ات اهی‌بدانی که چیزی‌باشد کهچگو ۳ بویراه نبود؛ درحقیقت خود نگر که أنحقت‌تو [ محل معرفتست »9سمت‌بذیر ثست» ومقدار و کمیت و کیفیت را وی راه ست . رش برسد که: «ر وح حگو نه چبز ست؟ > وان ان رود کل «جگونگی رابوی راه یست!

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

وچون 1 دمی در حاجتهای خویش نگرد ‏ اول‌باءضاء آ نکه‌بطعام ولباس وسکن ؛ وحاجت طعام‌پباران ۲ 29 1 ت 7 2 ِ" ۳ سرما و ما ی که : رْ را پباج ار رد 4 مت تن لات سازند 4 و آ کار وی رده و #9 در 2 ند را 2 ازهر یکی چندان انو اع که‌ممکن بو دی که ۳1۹ نبافر بدی‌درخاطر هیچ کس‌در آمدی» یا درئو انستی خواست , ناخواسته ونادانسته همه بلطف ورحمت ساخته بیند:ازا بتتجا ویر صفتی د معلوم گر دد که وه او ل, ۱ بدانست 19 : (ملف و رجمت و عنایت ات بهمه أفر بد گان 4 جنانکه گفت : « سیقت رحمتی غصبی (» و جنانگهر سول - علیهالسلم رت : «شذقت دای تعالی بر بند گان بیش است‌از شفقت ماذر بر ور ز ند " شیر خواره » تن از بدید مدن دأت خوش دات - حق سبحانه و تءالی ۳ # » و در سیاری تفاصیل و احر زاواطرف خو ۲ کیان قدرت <ق سند » 2 در ع<ا حکمتیاه ۳۳ منافع اص راف جو : س » کمال ع تا 4 ودراجتماع زی<۵ درمی تانشیت »صر ورت یا بحاحت ِ ؛ بابر ای نم وثی 2 رت اد که م۵4 ۳ صّ راهان 4 اف 9 رحمت سم خدای‌تعالی بیند :یس برین و ج4معر هت نفس ا: ده و کلیدمعرفت حق-سب‌ا زدو سس ی- باشد. فصل (<۵وم) 0 وی ه هت « مره سوم ل(مز 4۶ و هد اس ی تعالی ۱ جنانکه صفات حق - سبحانه وتعالی - ارصهات خویش بدانست ‏ ودات وی‌از دأان خوش "بدانست 1 تنر ره هدبس حق-سبحانه وتعالی - ازننزبه و 3 س <وبش بدآند 4 هعتی بذر رف و هدس ی ر<ی تعالی 1 نست که رال ومهء‌دی نت نت 4 دررهم )۱ هر آنداژه. ۰ ۲بر ی گر و است یش من؛ ار شممن . ۰ (ع) این قسمت درفصل هیجدهم عنوان اول گذشت . یز ۳۳۳ آید وخبال بندد » ومنز ه است از نکه ویرا باحای اضافت کنندا 1" چه‌هیج‌جای از تصرف وی‌خالی‌نیست - و آدمی نمو دگار این‌درخویشتن میبیند » کهحقیقت حان‌وی که ما ثر دل کنتیم ۱ منز ات ۳ که دروهم و الب 9 گفتیم که ویر امقشدارو 2 نسدت ) وتو بذایر تست رجون جبرن باشد ,ویر ار نك نبود زهر <ه ویر نگ نیو د » ومقدار لبود » بپیج‌حال درخال نناید » در خبال‌جیز 15 چشم آنر ۱ و پاجنس آ نا دیده بود : وجزالوان در ولایت چشم وخیال نیست و این که طبم تقاضا کند که چیزی چگونه است ؟ معنی آن بود که‌چه شکل‌دارد خردست با ار کت روز که این صفت رابوی راه نبود » سژال چگونگی را در وی باطل ات اهی‌بدانی که چیزی‌باشد کهچگو ۳ بویراه نبود؛ درحقیقت خود نگر که أنحقت‌تو [ محل معرفتست »9سمت‌بذیر ثست» ومقدار و کمیت و کیفیت را وی راه ست . رش برسد که: «ر وح حگو نه چبز ست؟ > وان ان رود کل «جگونگی رابوی راه یست!

Orijinal Metin (FA)

» چون خود رأبدین‌صفات‌بدانستی ۰ بدانکه حق‌تعالی بدین‌تقدیس وتنزیه او لیتر است » و مردمان عجب مبدارند که موحودی بود بی‌چون و بی‌چگونه » وایشان خود چنانند ۸ وخود را نمسشناسند ؛ بلکه آدمی اگر درتن خویشتن طلب کند » هزار چبزیاید همه بی‌چون 2 بی چگونه که ۳ خود چشم نسند » مثلا چون عشق ودرد که چشم نبیند » وا کر خواهد که چونی وچگونگی‌طلب‌کند نتواند» که چون این‌چیزها شکل ولون ندارد» این‌سئوال را وجپی‌نبود ؛ بل اگر کسیحقیقت آوازطلب کند »با حقشت بوی با حقبقت طعم ۷ چگو نه و عاحز أ ید 9 سیب آ نست که جون وچ‌گونه تقاضای خیالس ت که ازحاسةٌ چثم حاصل شده است »آ نسگاه ازهرچیزی نصیب چشم میجو بد ) و آنحه در ولایت گوش رت چون آ و ازمثلا - چشم را در وی هیچ نصیب نیست » بل طلب وی چونی وچگونگی آوازرا محالست : که وازمنزه‌است از نصیب چشم » جنانکه لون و شکل منزه است ازنصیب گوش ۱ همجن آ نسکه حاحتست دل دریابد و بعقل بشناسد » منزه‌است‌از تمه نیت اس. وچو نیو یر نگی‌در محسوسات بود . واین ر تحقیقی وغوریست که در کتب معقولات شرح کرده‌ايم 4 ودرین کتاب این که 1 ۳ کفایت نو د ۰ومعصود ۱ انستکه [ ۱ دم ی‌از ببحو نیو بیسگونگی‌خویش بیجونی‌دیسگو نگی حق‌تعالی بتواند شناخت ؛ وبداند که چنانکه جان موجودست ‏ ویادشاه تن است » و . هر جه از تن وی ویر چونی‌وچگونگی‌است همه مملکت ست ۵ ووی سچون 2بی- چگونه‌است ۹ همجن بادشاه عالم دون قای کو رش 4 هر ج‌جو نی‌وچگونگی دارد جون محسوسات » همه قح وه زسیت ‏ دیگرنوع از تنز به شدت ۸٩‏ ۳ وی جای اصات نکند 4 جنانکه جانرا با هیچ چیز اضافت نتو ان کرد ۵ و نتوان گنت که دردست است‌با دربای است با درسرست 2 با درحجای دبجر بلگ<4 همه ید مپاء بن سوت بل بر ست وودی #سمت تابر تست 4 وقسمت نایذیر درقسمت پذیرمحال باشد که فرو ید + نگاه ی نیز فسمت بذیرشود ! و با ۱ نکه‌پپیچ عضو اضافت نمد‌برد 1 وی عصو از تصرف وی خالی نیست 4 بلکه هجمه در ق مان ونصرف وید وروی بادشاه مش جنانکه هم-4 عالم در تصرف یادشاه عالم اشنت ووی هدر ه ۳ نکه ویر با حای خاص اضافت کنند . وتماء این ۳ ین ۱ ۱ بدان ‏ شکار شود که خاصبت 2سرردح آشکر بگوئی» واندر آن رخصت سرت ی تمامی نکه : ان‌الله خلق آدم علی‌صور ته بدان شکار شود . فصل (سوم) محر وت بادشاهی رآزدن حعق تعالی جون هستی‌دات حق معلوم شیف 4 و صفات وی و با و تقدس وی از چونی 5 چگونگیمعلوم شد ‏ و تنزیه وی ازاضافت‌بامکان معلوم شد ؛ و کلید همه معرفت‌نفس آدمی آمد 4 زب باب دیگر ازمعرفت ماند ۳ و آن معرقفت بادشاهی ۳ راندن رس در مملکت , که ختکوزهآزرت 1 زر جه وحه‌است 4 و کارفررمودن وی ملابنکه را 4 وفرمان برداری ملایبکفو بر » ورا ندن کارهابر دست ملانکه وفر ستادن‌فرمان از سمالن بزهین» وجنبانیدن آسمانها وستار گان , ودر ستن کارهای اهل مین با سمانها » و کلید ارزاق بأسمان‌حوالت کردن که‌این‌جماه چگو نه‌است ۱ داین بابی‌عظیم است درمعرفت حق تعال و ر « مهر قت افعال » گویند؛ چنان که[ آن یه مرا «معر وت ذات» 5و : ) ٩‏ 8 معر قت رات گویند. . و کلید این " بت یزهم معرفت نفس‌است .

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» چون خود رأبدین‌صفات‌بدانستی ۰ بدانکه حق‌تعالی بدین‌تقدیس وتنزیه او لیتر است » و مردمان عجب مبدارند که موحودی بود بی‌چون و بی‌چگونه » وایشان خود چنانند ۸ وخود را نمسشناسند ؛ بلکه آدمی اگر درتن خویشتن طلب کند » هزار چبزیاید همه بی‌چون 2 بی چگونه که ۳ خود چشم نسند » مثلا چون عشق ودرد که چشم نبیند » وا کر خواهد که چونی وچگونگی‌طلب‌کند نتواند» که چون این‌چیزها شکل ولون ندارد» این‌سئوال را وجپی‌نبود ؛ بل اگر کسیحقیقت آوازطلب کند »با حقشت بوی با حقبقت طعم ۷ چگو نه و عاحز أ ید 9 سیب آ نست که جون وچ‌گونه تقاضای خیالس ت که ازحاسةٌ چثم حاصل شده است »آ نسگاه ازهرچیزی نصیب چشم میجو بد ) و آنحه در ولایت گوش رت چون آ و ازمثلا - چشم را در وی هیچ نصیب نیست » بل طلب وی چونی وچگونگی آوازرا محالست : که وازمنزه‌است از نصیب چشم » جنانکه لون و شکل منزه است ازنصیب گوش ۱ همجن آ نسکه حاحتست دل دریابد و بعقل بشناسد » منزه‌است‌از تمه نیت اس. وچو نیو یر نگی‌در محسوسات بود . واین ر تحقیقی وغوریست که در کتب معقولات شرح کرده‌ايم 4 ودرین کتاب این که 1 ۳ کفایت نو د ۰ومعصود ۱ انستکه [ ۱ دم ی‌از ببحو نیو بیسگونگی‌خویش بیجونی‌دیسگو نگی حق‌تعالی بتواند شناخت ؛ وبداند که چنانکه جان موجودست ‏ ویادشاه تن است » و . هر جه از تن وی ویر چونی‌وچگونگی‌است همه مملکت ست ۵ ووی سچون 2بی- چگونه‌است ۹ همجن بادشاه عالم دون قای کو رش 4 هر ج‌جو نی‌وچگونگی دارد جون محسوسات » همه قح وه زسیت ‏ دیگرنوع از تنز به شدت ۸٩‏ ۳ وی جای اصات نکند 4 جنانکه جانرا با هیچ چیز اضافت نتو ان کرد ۵ و نتوان گنت که دردست است‌با دربای است با درسرست 2 با درحجای دبجر بلگ<4 همه ید مپاء بن سوت بل بر ست وودی #سمت تابر تست 4 وقسمت نایذیر درقسمت پذیرمحال باشد که فرو ید + نگاه ی نیز فسمت بذیرشود ! و با ۱ نکه‌پپیچ عضو اضافت نمد‌برد 1 وی عصو از تصرف وی خالی نیست 4 بلکه هجمه در ق مان ونصرف وید وروی بادشاه مش جنانکه هم-4 عالم در تصرف یادشاه عالم اشنت ووی هدر ه ۳ نکه ویر با حای خاص اضافت کنند . وتماء این ۳ ین ۱ ۱ بدان ‏ شکار شود که خاصبت 2سرردح آشکر بگوئی» واندر آن رخصت سرت ی تمامی نکه : ان‌الله خلق آدم علی‌صور ته بدان شکار شود . فصل (سوم) محر وت بادشاهی رآزدن حعق تعالی جون هستی‌دات حق معلوم شیف 4 و صفات وی و با و تقدس وی از چونی 5 چگونگیمعلوم شد ‏ و تنزیه وی ازاضافت‌بامکان معلوم شد ؛ و کلید همه معرفت‌نفس آدمی آمد 4 زب باب دیگر ازمعرفت ماند ۳ و آن معرقفت بادشاهی ۳ راندن رس در مملکت , که ختکوزهآزرت 1 زر جه وحه‌است 4 و کارفررمودن وی ملابنکه را 4 وفرمان برداری ملایبکفو بر » ورا ندن کارهابر دست ملانکه وفر ستادن‌فرمان از سمالن بزهین» وجنبانیدن آسمانها وستار گان , ودر ستن کارهای اهل مین با سمانها » و کلید ارزاق بأسمان‌حوالت کردن که‌این‌جماه چگو نه‌است ۱ داین بابی‌عظیم است درمعرفت حق تعال و ر « مهر قت افعال » گویند؛ چنان که[ آن یه مرا «معر وت ذات» 5و : ) ٩‏ 8 معر قت رات گویند. . و کلید این " بت یزهم معرفت نفس‌است .

Orijinal Metin (FA)

وجون‌ندانسته باشی که‌بادشاهی خوش‌در مملکت خو بش‌چون میرانی» چگونه خواهی‌دانستن که پادشاه عالم چون میراند ٩‏ او لا خویشتن را بشناس » و ينك فعل ۳ سدان : مثلا چون خواهی که «بسم »بر کاغذ بر ۳ » اول رغبتی و اردانی‌درتو تقایت ! وا 4 پس‌<ر و حنیشی‌در دل‌تو ت نف رن - این دل‌ظاهر کهاز گو شتست » ودرحانب چپ است وحسمی لطیف ازو تضر. وت ونذ:2 بدماغ شود ؛ واین جسم اطیف راطسیان«روح» گو بند» که‌حمال‌قو تپاه حس وحر کنست داین روحیدیگرست که بپايم را بود » ومرك راه‌بدین راه‌بودو آن روح دیگرکه ما آنرا دل» نام کرديم - بهایم زا نبود» و هرگزبنمیرد که آت محل مء رفت خداست تعالی : جول این‌رو ح ت 9 و صورت بسم له در حز ازه اول دساغ که حای‌قون خیااست بدا 1 مده باشد اثری از دماغ باعصاب پیو ندد که از وه راز مه است 9 بحمله اطر اف زسیده » ودر سر رانگفتا بسته جون رشتما و بر ساعد کسی که تحیف بود بتوان‌دید - بس‌اعصاب بجنید » س‌سر انگشتا ترا بحنیاند » ی انگشت قام‌را بجشاند ) پس‌قلم حبر 9 را بجنباند : س صورت سمل ؛ بر وفق آنکه درخزا ۴ خبالست بر کاغذ بدیدار آ ید : ۳ حواس ‏ تک چشم از حمله ‏ هدر بیشترحاحت بوی‌باشد ؛ ۱ پس‌چنان‌که اولاینکاررغیتی بود که‌در تو بدیدار امت‌اول همه کار ها صفتی است ازصفات حقتعالی ( » که عبارت‌از آن «ار ادت» 1 ید . وجنانکه اولاثر این‌ارادات دردل تویدید ۳ آنکه بو اسطه این بدیگرجایها زسته لول اي ارات و ال بر عرش دا یف ان بت آنتوسه: فانک جسمی لطیف‌چون بخاری‌از راه‌رگها دل‌این‌اثر بدماغ رساند - واین جسمرا « دوح » گویند -. حوهری لطیف ات حق‌تعالی راء که آن‌اثربعرش رساند» وازعرشبکرسی رساند :و آن حوهررا «فر شته خوانند ای 9 ٩‏ خوانند 9 2 روح ا لقدس» خوانند ۱ وجنانکه 3 ثردل بدماغ رسد » وه زير داش درحکم ولابت ونصرف اثر ارادأت اولاز حن‌تعالی کر سی‌رسد و کر سی زیر عر نت ۳۳9 هه مر کپ . كِ یا که‌فعل‌توخوانند »ومرادنست درخزانه اول‌ازدماغ بدید آ بد»وفعل‌بر وفق آن‌بدید آ ید صورت‌هر چه‌درعالم پدیدخواهد آمدهء‌اولانقش آن‌درلوح‌محفوظ تاو 3 وجنانکه قوتی که دردماغ استلطیف » اعصاب‌را بنباند ؛تااعصاب دست‌وانگشت رابجنباند :تا انگشت‌قلم را بجنباند » همحنین جواهر اطیف که برعرش و کر سی مو کلند : سمان و ستارها رایحنبانند . وجنانکه قوت دماغ بر وابط اوتار واعصاب‌انگشت رابجنباند » تحار اطیف که‌ایشانر ملایکه گویند - بواسطه کوا کب وروابط شعاعات ایشان‌بعالم‌سفلی؛ طبایم امپات "" عالم سفلی رابچنبانند که ن. راچهار طبع گویند و آن : حرارت و رطو بت‌و برودت ویموست است‌وجنا که قلم‌مداد َ" زایر اکنده که جمع کندتاصو رن بسم له یدید آید ۱ 1 جر ارت وبرودت » آی‌وخاله وامرات این‌هر کباترا بجنباند ۳ جنانکه کاغذ قول کند مدادرا جنانکه بروی بر ا کند باجمع کند » رطوبت شور . هر کات را فابل‌شکل کند » وسوست راحافظ کر داند ) تانگاه دار دورها نوی چها گر رطوبت نبودخود شکل‌نبذیرد » وا گر سوست نبود» شکل نگاه‌ندارد وچنانکه‌چون‌قلم کار خویش تمام‌بکرد »وحر کت خویش بسر بردصورت سم البروفق آن‌قش که درخزانخیال بوده‌است بدیدار 9 بمعاو نت حاسه چشم- همجنین چون حرارت و بر ودت این‌امپات مر کبات‌را تحريك کند - بمعاونت ملابکه صورت‌حیوانو نباتو غر آن درین عالم بدیدار آ ید بروفق آن‌صور ت که در لوح المحفوظ است . و چنانکه اول کار درجملهُ تن‌از دلخیزد ۰ آ نگاه بهمه‌اعضا پپراکند ؛ اول‌کارها درعالم اجسام درعرش پیدا آید » وازعرش بهمه عالم احسام‌رسد . وچنانکه آن‌خاصیت‌رااول اتود سس فاگ همه‌دون وی,دل‌رااضافتی‌دهدتاپندار ند که توسا کن دلی»همچنین چون‌استیلاء حق‌تعالی برهمه بواسطه‌عرش است , پندارند که وی‌ساکن عرش‌است .

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

وجون‌ندانسته باشی که‌بادشاهی خوش‌در مملکت خو بش‌چون میرانی» چگونه خواهی‌دانستن که پادشاه عالم چون میراند ٩‏ او لا خویشتن را بشناس » و ينك فعل ۳ سدان : مثلا چون خواهی که «بسم »بر کاغذ بر ۳ » اول رغبتی و اردانی‌درتو تقایت ! وا 4 پس‌<ر و حنیشی‌در دل‌تو ت نف رن - این دل‌ظاهر کهاز گو شتست » ودرحانب چپ است وحسمی لطیف ازو تضر. وت ونذ:2 بدماغ شود ؛ واین جسم اطیف راطسیان«روح» گو بند» که‌حمال‌قو تپاه حس وحر کنست داین روحیدیگرست که بپايم را بود » ومرك راه‌بدین راه‌بودو آن روح دیگرکه ما آنرا دل» نام کرديم - بهایم زا نبود» و هرگزبنمیرد که آت محل مء رفت خداست تعالی : جول این‌رو ح ت 9 و صورت بسم له در حز ازه اول دساغ که حای‌قون خیااست بدا 1 مده باشد اثری از دماغ باعصاب پیو ندد که از وه راز مه است 9 بحمله اطر اف زسیده » ودر سر رانگفتا بسته جون رشتما و بر ساعد کسی که تحیف بود بتوان‌دید - بس‌اعصاب بجنید » س‌سر انگشتا ترا بحنیاند » ی انگشت قام‌را بجشاند ) پس‌قلم حبر 9 را بجنباند : س صورت سمل ؛ بر وفق آنکه درخزا ۴ خبالست بر کاغذ بدیدار آ ید : ۳ حواس ‏ تک چشم از حمله ‏ هدر بیشترحاحت بوی‌باشد ؛ ۱ پس‌چنان‌که اولاینکاررغیتی بود که‌در تو بدیدار امت‌اول همه کار ها صفتی است ازصفات حقتعالی ( » که عبارت‌از آن «ار ادت» 1 ید . وجنانکه اولاثر این‌ارادات دردل تویدید ۳ آنکه بو اسطه این بدیگرجایها زسته لول اي ارات و ال بر عرش دا یف ان بت آنتوسه: فانک جسمی لطیف‌چون بخاری‌از راه‌رگها دل‌این‌اثر بدماغ رساند - واین جسمرا « دوح » گویند -. حوهری لطیف ات حق‌تعالی راء که آن‌اثربعرش رساند» وازعرشبکرسی رساند :و آن حوهررا «فر شته خوانند ای 9 ٩‏ خوانند 9 2 روح ا لقدس» خوانند ۱ وجنانکه 3 ثردل بدماغ رسد » وه زير داش درحکم ولابت ونصرف اثر ارادأت اولاز حن‌تعالی کر سی‌رسد و کر سی زیر عر نت ۳۳9 هه مر کپ . كِ یا که‌فعل‌توخوانند »ومرادنست درخزانه اول‌ازدماغ بدید آ بد»وفعل‌بر وفق آن‌بدید آ ید صورت‌هر چه‌درعالم پدیدخواهد آمدهء‌اولانقش آن‌درلوح‌محفوظ تاو 3 وجنانکه قوتی که دردماغ استلطیف » اعصاب‌را بنباند ؛تااعصاب دست‌وانگشت رابجنباند :تا انگشت‌قلم را بجنباند » همحنین جواهر اطیف که برعرش و کر سی مو کلند : سمان و ستارها رایحنبانند . وجنانکه قوت دماغ بر وابط اوتار واعصاب‌انگشت رابجنباند » تحار اطیف که‌ایشانر ملایکه گویند - بواسطه کوا کب وروابط شعاعات ایشان‌بعالم‌سفلی؛ طبایم امپات "" عالم سفلی رابچنبانند که ن. راچهار طبع گویند و آن : حرارت و رطو بت‌و برودت ویموست است‌وجنا که قلم‌مداد َ" زایر اکنده که جمع کندتاصو رن بسم له یدید آید ۱ 1 جر ارت وبرودت » آی‌وخاله وامرات این‌هر کباترا بجنباند ۳ جنانکه کاغذ قول کند مدادرا جنانکه بروی بر ا کند باجمع کند » رطوبت شور . هر کات را فابل‌شکل کند » وسوست راحافظ کر داند ) تانگاه دار دورها نوی چها گر رطوبت نبودخود شکل‌نبذیرد » وا گر سوست نبود» شکل نگاه‌ندارد وچنانکه‌چون‌قلم کار خویش تمام‌بکرد »وحر کت خویش بسر بردصورت سم البروفق آن‌قش که درخزانخیال بوده‌است بدیدار 9 بمعاو نت حاسه چشم- همجنین چون حرارت و بر ودت این‌امپات مر کبات‌را تحريك کند - بمعاونت ملابکه صورت‌حیوانو نباتو غر آن درین عالم بدیدار آ ید بروفق آن‌صور ت که در لوح المحفوظ است . و چنانکه اول کار درجملهُ تن‌از دلخیزد ۰ آ نگاه بهمه‌اعضا پپراکند ؛ اول‌کارها درعالم اجسام درعرش پیدا آید » وازعرش بهمه عالم احسام‌رسد . وچنانکه آن‌خاصیت‌رااول اتود سس فاگ همه‌دون وی,دل‌رااضافتی‌دهدتاپندار ند که توسا کن دلی»همچنین چون‌استیلاء حق‌تعالی برهمه بواسطه‌عرش است , پندارند که وی‌ساکن عرش‌است .

Orijinal Metin (FA)

و همحنانکه چون‌تو بردل مستولی شدی , و کاردل راست شد » ندیسر همه‌مملکت - ثن بتوانی کرد» همجنین چون ایزد - عز وعلا - بآفرینش ع-رش‌برعرش مستولی شد و » عرش راست باستاد » ومستوی شد » هل کت ساخته‌شد » وعبارت چنین آم دکه: استوی علی‌العرش دب الامر . جمع و تر بمعنی سرماهیچه‌ها (عضلات). (۲ جمعام) پمعنی‌مادر ۳ مر کب ۰ - ۷ و بخ مب جاور و او و ها وج و ها اه و و و ما 5 و و ود هل ار و ال اه و ما هل اک وا ۵ و و خر ی ان ۱ ۵ ۸ ۵ 8 ها هو و اه ها نس ام ماج چا و ری هر هس و ها خر ال ۱ مه لا ای و هب و و پا 8 ۵ هه و و و و هه وی ۸ و و و و و اه اد هد وس ما و سر او وج سا و بدا ۷ ۳ همه حقیقت ‏ و اهل بصيیرت را به مک ظاه ر معلوم - شده است »و این معنی به دانسته نت به حشقت که : ان الله‌عز و جل خلق ] دم علی صو ر آه , و بحقبقت بدان ؛ که بادشاه راو یادشاهی را" حز بادشاهان ندانند : 3 ند آن بو دی که ثر ۱ یادشاهی داده بو دندی بر مملکت و شش 3 اسختی مختصر از کت و بادشاهی حذاه نن عالم بتو داده‌بود ندی ‏ هر گز خداو ند عالم نتوا نستی ار 7 تور آن‌بادشاهی را که‌تر ابیافر ید؛ ویادشاهی داد و مماکتی‌داد بر نمو دگارمملکت خویش, وازدل عرش‌توساخت,واز روح حیوانی_که منبع آن‌داست- اسرافیل‌توساخت واز دماغ کرسی توساخت. و ازخزانة خیالات لوحالمحفوظ توساخت»وازچشمو گوش وجملحواس فرشتگان توساخت وازقبةٌ دماغ که منبع اعصاب است سمان وستارءتو ساخت واز انگشت وفلم ومداد طبایع مسخ رتوساخت» وترایگانه و بیحونو بیحگو نه ببافربد» و برهمه پادشاه کرد ؛ نگاه ترا گفت «زینهار؛ ازخویشتن وپادشاهی خویشتن غافل نباشی؛ که آ نگاه از آفرید کارخویش غافل شده‌باشی که. فان الله خلق آدمعلی صور ه - فاعر ف سك باانسان تعرف ر بك. » فصل(چها ر م) » ۵٩٩ ۱ دئباله فصل پیش‎ ۱ س‌آذین حمله که شرح مواژنه گفته مد 1 مبان حصرت بادشاهی آدمی 3 مبان پادشاهی حضرت مالك الملك بدوعلم عظیم اشارت افتاد: یکی‌علم نفس آدمیو کیفیت تعلق اعضاء وی‌بقو نپا وصفاتودء»و ی تعلق صفات و وو تباء وی‌بدل,وایره علمی‌در از ات که تحفیق آن دزرحدد ن کتاب نتو ان گفت؛ و دیگر صیل 4 تیاط فا 25 بادشاه عالم پفرشتگان وارتباط فرشتگان بیکدیگر وارتباط سموات" و کرسی وعرش با اسشان» واین علمی‌درازترست. ومعصود ارین اشارت ۱ 1 نکه رس بوداین‌حمله اعتقاد کند وعظمت حقی- عز وحل- بدین حمله شناسد؛ و ۱ نکه ال و ون بدا ن رکه چگونه عافلست؛ وچگونه منبون؛ که ارمطالعت من حصر ! یی بااین هر آین ینه خدای عزو جل آفر ید آدم دابر صورت‌خود . جم سماء بمعنی [ سمان . کند ذهن کم هوش . ات حمال_ محروم مانده است. وازحمال حضرت‌الپیت خودخلق‌چه‌خبردارد؛ واین‌مقدار 4 گفته آ مد ازآن حمله که خلق سو ند. شناخت » خودجست! فصل (ینجم) آشیده طییعی و معجم دهو 9 سحوث ۱ این سچاره طبیعی هحر ژ)»وهسجم محر وم کار ها باطبایع زنحوم حوالت کردند: منال اشان جون مورچه است که بر کاغن مر ود» و کاعدی مببیند که سیاه «یشو د۵) و بر وی نقشی اهنا بان واه کف سرقلمز ابیند» شادشودو گو بد: «حقیقت اینکار بشناختم» وفار غ‌شدم: این نقاشیقلم‌میسکند»و این مثل‌طبیعی است که هیچچیز ندانست ار تحر کات عالم» حز درحه بازبسین. بس چون مورچة دیگر بیامد؛ که چشمو ی فر اخج‌تر بود.

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

و همحنانکه چون‌تو بردل مستولی شدی , و کاردل راست شد » ندیسر همه‌مملکت - ثن بتوانی کرد» همجنین چون ایزد - عز وعلا - بآفرینش ع-رش‌برعرش مستولی شد و » عرش راست باستاد » ومستوی شد » هل کت ساخته‌شد » وعبارت چنین آم دکه: استوی علی‌العرش دب الامر . جمع و تر بمعنی سرماهیچه‌ها (عضلات). (۲ جمعام) پمعنی‌مادر ۳ مر کب ۰ - ۷ و بخ مب جاور و او و ها وج و ها اه و و و ما 5 و و ود هل ار و ال اه و ما هل اک وا ۵ و و خر ی ان ۱ ۵ ۸ ۵ 8 ها هو و اه ها نس ام ماج چا و ری هر هس و ها خر ال ۱ مه لا ای و هب و و پا 8 ۵ هه و و و و هه وی ۸ و و و و و اه اد هد وس ما و سر او وج سا و بدا ۷ ۳ همه حقیقت ‏ و اهل بصيیرت را به مک ظاه ر معلوم - شده است »و این معنی به دانسته نت به حشقت که : ان الله‌عز و جل خلق ] دم علی صو ر آه , و بحقبقت بدان ؛ که بادشاه راو یادشاهی را" حز بادشاهان ندانند : 3 ند آن بو دی که ثر ۱ یادشاهی داده بو دندی بر مملکت و شش 3 اسختی مختصر از کت و بادشاهی حذاه نن عالم بتو داده‌بود ندی ‏ هر گز خداو ند عالم نتوا نستی ار 7 تور آن‌بادشاهی را که‌تر ابیافر ید؛ ویادشاهی داد و مماکتی‌داد بر نمو دگارمملکت خویش, وازدل عرش‌توساخت,واز روح حیوانی_که منبع آن‌داست- اسرافیل‌توساخت واز دماغ کرسی توساخت. و ازخزانة خیالات لوحالمحفوظ توساخت»وازچشمو گوش وجملحواس فرشتگان توساخت وازقبةٌ دماغ که منبع اعصاب است سمان وستارءتو ساخت واز انگشت وفلم ومداد طبایع مسخ رتوساخت» وترایگانه و بیحونو بیحگو نه ببافربد» و برهمه پادشاه کرد ؛ نگاه ترا گفت «زینهار؛ ازخویشتن وپادشاهی خویشتن غافل نباشی؛ که آ نگاه از آفرید کارخویش غافل شده‌باشی که. فان الله خلق آدمعلی صور ه - فاعر ف سك باانسان تعرف ر بك. » فصل(چها ر م) » ۵٩٩ ۱ دئباله فصل پیش‎ ۱ س‌آذین حمله که شرح مواژنه گفته مد 1 مبان حصرت بادشاهی آدمی 3 مبان پادشاهی حضرت مالك الملك بدوعلم عظیم اشارت افتاد: یکی‌علم نفس آدمیو کیفیت تعلق اعضاء وی‌بقو نپا وصفاتودء»و ی تعلق صفات و وو تباء وی‌بدل,وایره علمی‌در از ات که تحفیق آن دزرحدد ن کتاب نتو ان گفت؛ و دیگر صیل 4 تیاط فا 25 بادشاه عالم پفرشتگان وارتباط فرشتگان بیکدیگر وارتباط سموات" و کرسی وعرش با اسشان» واین علمی‌درازترست. ومعصود ارین اشارت ۱ 1 نکه رس بوداین‌حمله اعتقاد کند وعظمت حقی- عز وحل- بدین حمله شناسد؛ و ۱ نکه ال و ون بدا ن رکه چگونه عافلست؛ وچگونه منبون؛ که ارمطالعت من حصر ! یی بااین هر آین ینه خدای عزو جل آفر ید آدم دابر صورت‌خود . جم سماء بمعنی [ سمان . کند ذهن کم هوش . ات حمال_ محروم مانده است. وازحمال حضرت‌الپیت خودخلق‌چه‌خبردارد؛ واین‌مقدار 4 گفته آ مد ازآن حمله که خلق سو ند. شناخت » خودجست! فصل (ینجم) آشیده طییعی و معجم دهو 9 سحوث ۱ این سچاره طبیعی هحر ژ)»وهسجم محر وم کار ها باطبایع زنحوم حوالت کردند: منال اشان جون مورچه است که بر کاغن مر ود» و کاعدی مببیند که سیاه «یشو د۵) و بر وی نقشی اهنا بان واه کف سرقلمز ابیند» شادشودو گو بد: «حقیقت اینکار بشناختم» وفار غ‌شدم: این نقاشیقلم‌میسکند»و این مثل‌طبیعی است که هیچچیز ندانست ار تحر کات عالم» حز درحه بازبسین. بس چون مورچة دیگر بیامد؛ که چشمو ی فر اخج‌تر بود.

Orijinal Metin (FA)

2مسافت دیداروی‌مشتر گفتغلط کردی, که من این‌فلم مسر هیبیدم» وورای وی جبری دیگرهمی‌می‌بینم» که ادن نقاشی وی هی‌کنده» و بدین شادشد و گفت : حصفت اشتت 49 من ۳ نستم که شاش ازنگعت ۳ ن‌قلم وقلم هس‌چر ست») این منال همجم اسست که نظر وی‌بیشتر بکشید و بدید که طبایع مسخر کوا کب‌اند؛ ولکن ندانست که کوا کب مسر فرشت‌گانند ۵ و بدرحاتی که ورای‌آن بو دراه‌نیافت. و چذانکه ی تفاودت میأن طبیعی ومنجم از عالم اجسام افتاد » و ازوی خلافی خاست ؛ میان کسانی که بعالم ارو اح ترقی کردندهم‌این‌خلافست + که بیشتر خلق‌چون از عالم احسام ترقی کردند » وچیزی بیرون احسام بازب‌افتند» براول درجه فرود امدند؛ و راه معراج بعالم ارواح بریشان بسته شد ؛ و در عالم ارواح -که آن عالم انوار است - همحنین عقبات‌وحجب‌بسیاراست ؛ بعضی درجه وی چون کو کب و بعضی ۹ ۱ 0 ۳ السموات بایشان نماد ختانکه در حق خلیل علیه‌السلام خبر داد حق عزوجل : «. و کذد لث نری ابر اهیم ملکوت‌السموات والارض ٩‏ » تا انها که گفت : «انی و جهت و جهی للذی فطر السموات والارض (۱۳» جمم‌مر قات: تردبانها. ‏ واين چنین نمودیم با بر اهيم‌ماك آسمانها وزمپن‌دا. ‏ هر آننه متوجه ساختم روی‌خودرا پیکسیکه آفرید آسمانها وزمین‌را. سا و و برأی ات وک ۵ رسول علیه‌السلام گفت : «انلل4عز و جل‌سعیین حدا بامن تور او کشنها لا حتر قت سیحات‌و جعه کل‌هن زین وشرح این‌در 5 تاب‌مشو خ- الا نوار و ه‌صفاة) لاسر ار " گفته‌ايم ۱ از 1 زیحاأ طلب باید کرد و مقصو و رز 0 طبیعی بیحاره که‌چیزی باحرارت ورطوبت و برودت قسوست و الب پر رات هه راهان درمیانة اسباب الهی نبودندی» علم طب باطل بودی ؛ ولکن خطا از آن وجه کرد که چذم وی مختصر بود » باول منزل "7 و ۱۳ وازو اصلی ساخت نه مسیخر فصن اف نی شاست نهچا کر ی » و وی‌خود از جمله چاکران‌بازسین است که‌درصف العال""باشد . ومنجم که ستاره را درمیان اشان وود ۱ راست گفت ,که ا گر نه‌چنین بودی » شب و روز برابر بودی بکه آفتاب ۱ مرها یت که روشنایی و ۳1 می در عالم ارتستتت فرشتان و تابستان برابر بودی که ۳1 هی تاستان از انست که آفتاب تا آ سا نز ديكث شود و درزمستان‌دورشود . و آن خدای که درقدرتوی‌هست که فتاب‌ر 1 م ورو شن آفر ید » چه عبت اک رحل را سر دوخشك آفر بند » و زهره‌را گرم وتر آفر بند : این‌دزهسلما هیچقدح! "نکند. منجم از نا غلط ۳ د که ازنحوم اصل وحو الت گاه ساخت » و مسر ۳ با تسد بد» و ندانست که : «والشمسی و القمر و النحوم مسر ات پامر م » وسخر ان باشد که ویرا بکاردارند » بس ایشان کار گرانند » نه ازجپت‌خویش . بلکه بکارداشتکانند» ازجیت عمال فرشتگان ؛ چنانکه اعصاب مستعملت "در تحتتحر يك اطراف»ازجهت قوتی که‌اندردماغ‌است و کواکب‌هم ازچاکران‌بازیسین‌انده اگرچه‌دردرجهنقیبان ۲ اندو بصف [رعال نه زد چون‌چهارطبع ین هسخر آن‌باز پسیو ند چون قل در 5 م۳ ف / شسي ( [ تشیبه حعلق بگر وهی ( زابیفا] یفتر خلاف درمیان خلق چنین است ) که همه از وی از است گفته باشند » ولکن بعضی نبینند ) بندار ند که همه بدید ند. ومدل یشان چون گردهی تایسنابان ند هر آینه برای خدا - عزوجل - هفتاد پرده نوراست . که چون آنرا بر کشاید بزرگی رویش هر مننده‌ای را سوژاند ۰ ردیف کفش‌ها کفش کن - بائین اطاق درمپمانی با اجتماع دیگر ۳۱( غیت سر ژزنش ۰ (۶ و [فتاب وماه وستاد کان سار فر مان او یند بکار واداشته شده )1( اعبان وسر‌شناسان ؛» روسا.

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

2مسافت دیداروی‌مشتر گفتغلط کردی, که من این‌فلم مسر هیبیدم» وورای وی جبری دیگرهمی‌می‌بینم» که ادن نقاشی وی هی‌کنده» و بدین شادشد و گفت : حصفت اشتت 49 من ۳ نستم که شاش ازنگعت ۳ ن‌قلم وقلم هس‌چر ست») این منال همجم اسست که نظر وی‌بیشتر بکشید و بدید که طبایع مسخر کوا کب‌اند؛ ولکن ندانست که کوا کب مسر فرشت‌گانند ۵ و بدرحاتی که ورای‌آن بو دراه‌نیافت. و چذانکه ی تفاودت میأن طبیعی ومنجم از عالم اجسام افتاد » و ازوی خلافی خاست ؛ میان کسانی که بعالم ارو اح ترقی کردندهم‌این‌خلافست + که بیشتر خلق‌چون از عالم احسام ترقی کردند » وچیزی بیرون احسام بازب‌افتند» براول درجه فرود امدند؛ و راه معراج بعالم ارواح بریشان بسته شد ؛ و در عالم ارواح -که آن عالم انوار است - همحنین عقبات‌وحجب‌بسیاراست ؛ بعضی درجه وی چون کو کب و بعضی ۹ ۱ 0 ۳ السموات بایشان نماد ختانکه در حق خلیل علیه‌السلام خبر داد حق عزوجل : «. و کذد لث نری ابر اهیم ملکوت‌السموات والارض ٩‏ » تا انها که گفت : «انی و جهت و جهی للذی فطر السموات والارض (۱۳» جمم‌مر قات: تردبانها. ‏ واين چنین نمودیم با بر اهيم‌ماك آسمانها وزمپن‌دا. ‏ هر آننه متوجه ساختم روی‌خودرا پیکسیکه آفرید آسمانها وزمین‌را. سا و و برأی ات وک ۵ رسول علیه‌السلام گفت : «انلل4عز و جل‌سعیین حدا بامن تور او کشنها لا حتر قت سیحات‌و جعه کل‌هن زین وشرح این‌در 5 تاب‌مشو خ- الا نوار و ه‌صفاة) لاسر ار " گفته‌ايم ۱ از 1 زیحاأ طلب باید کرد و مقصو و رز 0 طبیعی بیحاره که‌چیزی باحرارت ورطوبت و برودت قسوست و الب پر رات هه راهان درمیانة اسباب الهی نبودندی» علم طب باطل بودی ؛ ولکن خطا از آن وجه کرد که چذم وی مختصر بود » باول منزل "7 و ۱۳ وازو اصلی ساخت نه مسیخر فصن اف نی شاست نهچا کر ی » و وی‌خود از جمله چاکران‌بازسین است که‌درصف العال""باشد . ومنجم که ستاره را درمیان اشان وود ۱ راست گفت ,که ا گر نه‌چنین بودی » شب و روز برابر بودی بکه آفتاب ۱ مرها یت که روشنایی و ۳1 می در عالم ارتستتت فرشتان و تابستان برابر بودی که ۳1 هی تاستان از انست که آفتاب تا آ سا نز ديكث شود و درزمستان‌دورشود . و آن خدای که درقدرتوی‌هست که فتاب‌ر 1 م ورو شن آفر ید » چه عبت اک رحل را سر دوخشك آفر بند » و زهره‌را گرم وتر آفر بند : این‌دزهسلما هیچقدح! "نکند. منجم از نا غلط ۳ د که ازنحوم اصل وحو الت گاه ساخت » و مسر ۳ با تسد بد» و ندانست که : «والشمسی و القمر و النحوم مسر ات پامر م » وسخر ان باشد که ویرا بکاردارند » بس ایشان کار گرانند » نه ازجپت‌خویش . بلکه بکارداشتکانند» ازجیت عمال فرشتگان ؛ چنانکه اعصاب مستعملت "در تحتتحر يك اطراف»ازجهت قوتی که‌اندردماغ‌است و کواکب‌هم ازچاکران‌بازیسین‌انده اگرچه‌دردرجهنقیبان ۲ اندو بصف [رعال نه زد چون‌چهارطبع ین هسخر آن‌باز پسیو ند چون قل در 5 م۳ ف / شسي ( [ تشیبه حعلق بگر وهی ( زابیفا] یفتر خلاف درمیان خلق چنین است ) که همه از وی از است گفته باشند » ولکن بعضی نبینند ) بندار ند که همه بدید ند. ومدل یشان چون گردهی تایسنابان ند هر آینه برای خدا - عزوجل - هفتاد پرده نوراست . که چون آنرا بر کشاید بزرگی رویش هر مننده‌ای را سوژاند ۰ ردیف کفش‌ها کفش کن - بائین اطاق درمپمانی با اجتماع دیگر ۳۱( غیت سر ژزنش ۰ (۶ و [فتاب وماه وستاد کان سار فر مان او یند بکار واداشته شده )1( اعبان وسر‌شناسان ؛» روسا.

Orijinal Metin (FA)

۱ ۳۳۹ که شنیده باشند که بشپرایشان بیل آمده است ‏ خواهند که ویر بشناسند » بندارند ناسنایان رسد ند وصعن بل از ,شغان در سید دد 4 ۱ زا دست بر بای تیاده بود گفت ماننده سنوی ات ۳ ۳ نکه وست بردندان نباده بو د گفت : ماندءه عمودی 1 ۳ نکه ۳ 3 ش ناده بو د . گت : مانندة ۳ ات ,صعازاست تین وه خطا: 1 دند ! که بند‌اشتند که حمله بیل را دریافته‌اند » و نیافته بودند . همحنین منجم و طبیب » هریکی راچشم بریگی ازچاکران در گاه حضرت الپی افتاد »ازساطنت و استیلاه وی ۶ داشید , گفتند بادشاه خو داینست : هد ار بی 6 ۳۰ را که‌ویراراه باز دادند » تقصان همه ندید وورای‌ان درد و گفت ِ» این ول رن ط اشت 36 ۱ نحه در زير بود خدایی را نشاید : لا احب الا فلین (۲ فصل (هفتي ) ۹ ۱ ه 1 ۱ ۱ تشیبه وا کب وبرو ج ماه بادشاهی ] وت رطبایع و براج فاك کوا کب که بدو ازده قسمتست ‏ و عرش که ورای همه است » از وحپی چون مثال‌پادشاهی است ‏ که ویرا حجرء خاص - باشد» کهوزیر محر سم 9 ۱ 81 وی‌انجا نشیند ؛ و گردا گردآن حجره رواقی بود » بدو ازده بالگانه! 4 و بر هر بالکانة ناببی از ان وزیر نشسته ؛ و هفت شیب سوار؛ بیرون ان بالگانها گرد ان دوازده بال‌گانه می گرد ند» از بیرون ؛ وفرمان نایبان وزین که از وزیر بدیشان‌رسیده باشد » می‌شدو ند ؛ وچپار کمند در دست این چپاریياده نباده » تامی‌اندازند »و 3 وهی را بحکم فرمان بحصر ت می‌فر ستند 1 و گروهی را از حضرت دورمی‌کنند 0 و گردهی را خلعت می‌دهند » و ک دهی را عقوبت هب‌گنند»و عرش ححر مه خاص است و مستقر وزیر مملکت است ؛ که‌وی‌فر شتذقربترین‌است. و فلك الکواکب ان رواق است . 1 ان سک ۱ ودوازده برج . آن دوازده بالگانه‌است . و نایبان وذیرفریشتگان دیگرند که درحه پرماسیدن : لمس کردن ۰ این پرورد کارمن است ( قر آن : داستان حضرت ابراهیم دد ۱ موقعیکه آ فتاب و ماه را و پرورد کار خویش تصور میک د ( (۳( دوست نمپدارم نهان شونه کان وا (قي آن : داستان حضرت بر اهیم علیه السلام )۰ (ع ددیچه - پنجره . ء و و و ود وه و او و و وا و و واه او وا و وا و هه وا و او وا او و واه و و وا و اش ها وا او ما و و ۵ و و و دا و ماه ماو و واه و و و ده و و اه و و مخ او ود ماو و و ماه و و دام وا و مه و هو دا ها واه و واه هو وا وا وود هو و هو اد وم جوا و چاو واه اد اوه درحه فر و ترفرشتة هقرب‌تر شست ) دببریگی‌عملی دیسگرمفوض است . وهفت ستاره هفت سوارست ,که چون نقبان » همیشه گرد آن پالگانبا می بر آیند واز هر بالگانه فرمانی از نوع دیگر بدیشان مبرسد . ۳ نکه و نز ات ار ی کوت ۰ چون: آتش ۳ وباد وخاله » چون چپارچا کر پیاده ند که ازدطن عیفر نگتتان و چپارطبایم حر ارت و برودت ورطوبت ویبوست » چون چپار کمندست دردست‌آدشان؛ مثلا چون حال بر کسی بگردد » که روی ازدنیایگر داند ؛ واندوه دبیم بروی‌مستولی قرو ؛ و نعمتپای دنما دردل‌وی‌ناخوش گر دد ؛ ویرااندوه عاقبت کارخویش بدبرد ».

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

۱ ۳۳۹ که شنیده باشند که بشپرایشان بیل آمده است ‏ خواهند که ویر بشناسند » بندارند ناسنایان رسد ند وصعن بل از ,شغان در سید دد 4 ۱ زا دست بر بای تیاده بود گفت ماننده سنوی ات ۳ ۳ نکه وست بردندان نباده بو د گفت : ماندءه عمودی 1 ۳ نکه ۳ 3 ش ناده بو د . گت : مانندة ۳ ات ,صعازاست تین وه خطا: 1 دند ! که بند‌اشتند که حمله بیل را دریافته‌اند » و نیافته بودند . همحنین منجم و طبیب » هریکی راچشم بریگی ازچاکران در گاه حضرت الپی افتاد »ازساطنت و استیلاه وی ۶ داشید , گفتند بادشاه خو داینست : هد ار بی 6 ۳۰ را که‌ویراراه باز دادند » تقصان همه ندید وورای‌ان درد و گفت ِ» این ول رن ط اشت 36 ۱ نحه در زير بود خدایی را نشاید : لا احب الا فلین (۲ فصل (هفتي ) ۹ ۱ ه 1 ۱ ۱ تشیبه وا کب وبرو ج ماه بادشاهی ] وت رطبایع و براج فاك کوا کب که بدو ازده قسمتست ‏ و عرش که ورای همه است » از وحپی چون مثال‌پادشاهی است ‏ که ویرا حجرء خاص - باشد» کهوزیر محر سم 9 ۱ 81 وی‌انجا نشیند ؛ و گردا گردآن حجره رواقی بود » بدو ازده بالگانه! 4 و بر هر بالکانة ناببی از ان وزیر نشسته ؛ و هفت شیب سوار؛ بیرون ان بالگانها گرد ان دوازده بال‌گانه می گرد ند» از بیرون ؛ وفرمان نایبان وزین که از وزیر بدیشان‌رسیده باشد » می‌شدو ند ؛ وچپار کمند در دست این چپاریياده نباده » تامی‌اندازند »و 3 وهی را بحکم فرمان بحصر ت می‌فر ستند 1 و گروهی را از حضرت دورمی‌کنند 0 و گردهی را خلعت می‌دهند » و ک دهی را عقوبت هب‌گنند»و عرش ححر مه خاص است و مستقر وزیر مملکت است ؛ که‌وی‌فر شتذقربترین‌است. و فلك الکواکب ان رواق است . 1 ان سک ۱ ودوازده برج . آن دوازده بالگانه‌است . و نایبان وذیرفریشتگان دیگرند که درحه پرماسیدن : لمس کردن ۰ این پرورد کارمن است ( قر آن : داستان حضرت ابراهیم دد ۱ موقعیکه آ فتاب و ماه را و پرورد کار خویش تصور میک د ( (۳( دوست نمپدارم نهان شونه کان وا (قي آن : داستان حضرت بر اهیم علیه السلام )۰ (ع ددیچه - پنجره . ء و و و ود وه و او و و وا و و واه او وا و وا و هه وا و او وا او و واه و و وا و اش ها وا او ما و و ۵ و و و دا و ماه ماو و واه و و و ده و و اه و و مخ او ود ماو و و ماه و و دام وا و مه و هو دا ها واه و واه هو وا وا وود هو و هو اد وم جوا و چاو واه اد اوه درحه فر و ترفرشتة هقرب‌تر شست ) دببریگی‌عملی دیسگرمفوض است . وهفت ستاره هفت سوارست ,که چون نقبان » همیشه گرد آن پالگانبا می بر آیند واز هر بالگانه فرمانی از نوع دیگر بدیشان مبرسد . ۳ نکه و نز ات ار ی کوت ۰ چون: آتش ۳ وباد وخاله » چون چپارچا کر پیاده ند که ازدطن عیفر نگتتان و چپارطبایم حر ارت و برودت ورطوبت ویبوست » چون چپار کمندست دردست‌آدشان؛ مثلا چون حال بر کسی بگردد » که روی ازدنیایگر داند ؛ واندوه دبیم بروی‌مستولی قرو ؛ و نعمتپای دنما دردل‌وی‌ناخوش گر دد ؛ ویرااندوه عاقبت کارخویش بدبرد ».

Orijinal Metin (FA)

طبیب ۳3 بدکه: این بیمارست واین‌علت رامالیخولیا گو بند » وعلاج وی طبیخ ‏ افتیمو ست وطبیعی گوید + اصل این‌عات ازطبیعت خشکی‌خیزد که بردماغ مستولی‌شود » سیب ۱ بن خشکی‌هو ای زمستانست ؛ وتابپارنياید » ورطوبت برهوا غالب نشود » وی صلاح نمذ‌برو 4 ومنجم گوید : این سودایست که ویرا تا موادت , وسودا ازعطارد خبزد؛ که ویرا با مریخ مشاکلتی"" افتد نا محمود : تاآ نگاه که عطارد بمقفارنةٌ سعدین یا بتتلیت " ایشان‌نر سد »این حال بصللاح نیاید . وهمه راست که ند و لکن:ذ لك هبلخهم هی) لعلم 53 اما اینکه درحضرت الپیت وربوست سعادت وی حکم کردند " ودو نقیب حای و کاردان را که ایشانر عطارد و مریخ گویند 5 از آن فر ستادند تا بسادة از بیاد گان در گاه ؛ که ویرا هوا گویند » کمند خشگی را بیندازد ودرسرودماغ وی انکند ) و روی وی آزهمه لذات دنبا بگرداند و بتازبان‌پیم وآندوه ‏ ویزم ام ارادت وطلب وبرا محضرت الپیت دعوت کند » این نه درعلم طب و نه درطبیعت ونه درنجوم باشد » بلکه از بحر علم لبوت بر ون ید ؛ که محبطست نیمه اطر اف مملکت ۰ و بممهعمال و نقیا وچا کر ان‌حضرت وشناخته است که‌هریکی بر ای‌چه‌شغلاند » و بچه‌فرمان‌ح رکت کنند » وخلق رابکا میخوانند » و از کجابازمیدار ند ؛ س‌هر یکی آنحه گفت راست گفت ؛ ولکن از سر , بادشاه هملکت ‏ وازن" حمله جوشانده ۰ )) موافقت ومطاقت. وطرزقرار گرفتن ۰ [مقار نه قرار گر فتن دوستاره‌است در يك نقطه [ سمان . مقصود زسعدین زهر ه و مه‌تری فت ی تملیت. دو کو کت در موقمی است که فاصله آن دو با ندا(ءسه بر ح‌باشد : منلایکی درسنبله یت این آنا ات کی است که به‌ان رسیدهز ند . ۰ دهانه و افسار. دآآ 9ات اسفپسالاران فا کرت خر نداشت , وحجق ؛ سبحانه وتعالی ؛بدین طریق بمالا و بیماری وسودا ومحنت ‏ خلق را بحضرت خویش میخواند » رمب‌گو ید : «اين نه‌بیماری است؛ که آن کمند لطف ماست , که‌اولیای خویش‌رابدان بحضرت خویش‌خوانيم 4« آنالبلاء مو کل بالانییاء ثم بالاولیاء ثمالامثل فالاهئل()» » بچشم بیماران فرا ایشان() منگرید که ایشان ازمااند . مزضت فلیم تعد نی( درحق ایشان بدین‌میاید» ار متال بیشین» منسیاج " پادشاهی آدمی بود دردرون تن خوش » و ابن مدا هم من-پاج مم(حکت وست بب-رون تن <وش . 9و بدین وحه ‏ این معرفت یزهم از معرفت خویرش تعاس رن : بدین سیب بود که معرفت نفس خود عنوان اول ساختیم ۱ فص ل(هست) [ شا حون معء‌ی تسییحات چرار کانه] اکنون 2 : «سیحان‌الله وا لحمد لله‌و لاالهالاالله و الله! کبر » بشناسی» که‌این‌چپار کلم مختصرست ؛ جامع‌معرفت حضرت الپیت . چجون ازننز به خود ننزیه وی بشناختی» سبیحان لل4 بشناختی» وجون ازیادشاهی خودنفصیل بادشاهی‌وی بشناختی» که همهاسیاب وسایط‌مسخر ویند ‏ چون قلم دردست کاتب - معنی لحمدلله بشناختی: که چون مذعم‌جزوی نبوده حمد وشکرجزویرا نباشد )؛ و چون بشناختیک-4» هیجکس را از سرخویش فرم‌ان نیست » لاالسه الا بشناختی ؛ اکنون وقتآ نست که معنی‌الله! کبر بهناسیوبدانی که‌این‌همه‌بدانستة وازحق تعالی هی چیز بندانستی. کهعنی‌الها کب رآ نست که گوئی که‌خدای بزر گترست وحققت ات ان باشد که بزرگتر از آ نست که خلق ویراشیاس‌خویش تواند شناخت ؛ نه معنیش بلانعست برای پیغمبر انست » پس از آن برای اولیاء است ۰ پس از آن‌برای هر کس که در جه ورتبه اش فزو نتر وفضیلتش بیشتر باشد ۰ فرا دراینجا وغالب جا های دیگرعوس بای اضانه استعمال شده است : فرا! ایشان یعنی بایشان و بسوی ايشان .

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

طبیب ۳3 بدکه: این بیمارست واین‌علت رامالیخولیا گو بند » وعلاج وی طبیخ ‏ افتیمو ست وطبیعی گوید + اصل این‌عات ازطبیعت خشکی‌خیزد که بردماغ مستولی‌شود » سیب ۱ بن خشکی‌هو ای زمستانست ؛ وتابپارنياید » ورطوبت برهوا غالب نشود » وی صلاح نمذ‌برو 4 ومنجم گوید : این سودایست که ویرا تا موادت , وسودا ازعطارد خبزد؛ که ویرا با مریخ مشاکلتی"" افتد نا محمود : تاآ نگاه که عطارد بمقفارنةٌ سعدین یا بتتلیت " ایشان‌نر سد »این حال بصللاح نیاید . وهمه راست که ند و لکن:ذ لك هبلخهم هی) لعلم 53 اما اینکه درحضرت الپیت وربوست سعادت وی حکم کردند " ودو نقیب حای و کاردان را که ایشانر عطارد و مریخ گویند 5 از آن فر ستادند تا بسادة از بیاد گان در گاه ؛ که ویرا هوا گویند » کمند خشگی را بیندازد ودرسرودماغ وی انکند ) و روی وی آزهمه لذات دنبا بگرداند و بتازبان‌پیم وآندوه ‏ ویزم ام ارادت وطلب وبرا محضرت الپیت دعوت کند » این نه درعلم طب و نه درطبیعت ونه درنجوم باشد » بلکه از بحر علم لبوت بر ون ید ؛ که محبطست نیمه اطر اف مملکت ۰ و بممهعمال و نقیا وچا کر ان‌حضرت وشناخته است که‌هریکی بر ای‌چه‌شغلاند » و بچه‌فرمان‌ح رکت کنند » وخلق رابکا میخوانند » و از کجابازمیدار ند ؛ س‌هر یکی آنحه گفت راست گفت ؛ ولکن از سر , بادشاه هملکت ‏ وازن" حمله جوشانده ۰ )) موافقت ومطاقت. وطرزقرار گرفتن ۰ [مقار نه قرار گر فتن دوستاره‌است در يك نقطه [ سمان . مقصود زسعدین زهر ه و مه‌تری فت ی تملیت. دو کو کت در موقمی است که فاصله آن دو با ندا(ءسه بر ح‌باشد : منلایکی درسنبله یت این آنا ات کی است که به‌ان رسیدهز ند . ۰ دهانه و افسار. دآآ 9ات اسفپسالاران فا کرت خر نداشت , وحجق ؛ سبحانه وتعالی ؛بدین طریق بمالا و بیماری وسودا ومحنت ‏ خلق را بحضرت خویش میخواند » رمب‌گو ید : «اين نه‌بیماری است؛ که آن کمند لطف ماست , که‌اولیای خویش‌رابدان بحضرت خویش‌خوانيم 4« آنالبلاء مو کل بالانییاء ثم بالاولیاء ثمالامثل فالاهئل()» » بچشم بیماران فرا ایشان() منگرید که ایشان ازمااند . مزضت فلیم تعد نی( درحق ایشان بدین‌میاید» ار متال بیشین» منسیاج " پادشاهی آدمی بود دردرون تن خوش » و ابن مدا هم من-پاج مم(حکت وست بب-رون تن <وش . 9و بدین وحه ‏ این معرفت یزهم از معرفت خویرش تعاس رن : بدین سیب بود که معرفت نفس خود عنوان اول ساختیم ۱ فص ل(هست) [ شا حون معء‌ی تسییحات چرار کانه] اکنون 2 : «سیحان‌الله وا لحمد لله‌و لاالهالاالله و الله! کبر » بشناسی» که‌این‌چپار کلم مختصرست ؛ جامع‌معرفت حضرت الپیت . چجون ازننز به خود ننزیه وی بشناختی» سبیحان لل4 بشناختی» وجون ازیادشاهی خودنفصیل بادشاهی‌وی بشناختی» که همهاسیاب وسایط‌مسخر ویند ‏ چون قلم دردست کاتب - معنی لحمدلله بشناختی: که چون مذعم‌جزوی نبوده حمد وشکرجزویرا نباشد )؛ و چون بشناختیک-4» هیجکس را از سرخویش فرم‌ان نیست » لاالسه الا بشناختی ؛ اکنون وقتآ نست که معنی‌الله! کبر بهناسیوبدانی که‌این‌همه‌بدانستة وازحق تعالی هی چیز بندانستی. کهعنی‌الها کب رآ نست که گوئی که‌خدای بزر گترست وحققت ات ان باشد که بزرگتر از آ نست که خلق ویراشیاس‌خویش تواند شناخت ؛ نه معنیش بلانعست برای پیغمبر انست » پس از آن برای اولیاء است ۰ پس از آن‌برای هر کس که در جه ورتبه اش فزو نتر وفضیلتش بیشتر باشد ۰ فرا دراینجا وغالب جا های دیگرعوس بای اضانه استعمال شده است : فرا! ایشان یعنی بایشان و بسوی ايشان .

Orijinal Metin (FA)

بیه‌ارشدم بعیادت من نیامدی : قسمتی زخبر بست ؛ واین کلام خداو ند است بحضرت بیغمبر صلی اس علیه‌و آله » که بر طبق آن خداو ند مپر بان بیماری موّمن رابیماری خویش‌میغو اند وعیادت زاورا عیادت‌ازخود. راه زاست. - 6] ۱ نست که وی ازدیگری و که حروی 4 هیچ ه تفت ۳ وی از ۱ ۷ بر گتر بود . که هم 4 موحودات از نوروحود از مس نور ۱ فشاب جبری نباشد جر افتاب 1 3 نش آن کف ۱45 قتاب ازنورخویش کر یت بلکه معنی الل4 گبر ۱ وتات تا که وی بزر ۳ از نست که بقیاس عقل دمی ویرا بتواند شُناخت ۰ معادالنه که "دیس و بر یه وی جون ت#دیس و سرب ۱ دمی بو د » رکه وی تا سس از مشاییت «وم-4 آفریدها تا بادمی چه رسد ! و معادالنه که‌یادشاهی وی چون بادشاهی ادء‌ی باشد بر تن‌جوش 4 صفات وی جون علم وقدرن ودیگر صفات حون صفات دمی‌بود! بلکه ۱ دن‌هم۵ نمو د کار اه ۱ جبری ازحمال‌حضر ك الییت » بر قدر ع<ر سر دت) ۱ 5 ۱ ۳ و ۰ ومئل این نمود گار جنانست که ار وود ما ر پرسد که : «لذن رباست ر‌ ول ۳ زان داش چگ نه لذئی باشد 5 ) باو ی گو ثیم: "همچو ی لذن‌جو گان ردن و گوی باژ «دن» 9 دی حز این لدذت نداند ؛ و هر چه ویرا نبود؛ بقیاس ان توا نف شناخت که ویر باشد ۰ ومعلوهست که لذزت تا رت با لت چوگان ردن ی مناسیت ندارد 4 ولکن درحمله زام لذزت وضادی بر هر دو افتد سس در زام 1 از 2<بی حملی 1 ان باشد 1 بددن سیت تقو ار معرفت کودکانر شاید . کار این نمود کار ۳ این مالیا همحنین همی‌دان . بس : حق را کمال و حقیقت جزوی تشناسد . فصل (ذهم) با نوت ث اه سحا۵ سم هه نوت در (عمت و ۵ ور دسعت صرح معرفت حق‌درارست »سبحا نه و تعالی : ودرچنان کتاب یرت نیایده دأین مقدار کفات تنبیه‌و تشویق رابطلب تمای این‌معرفت » جندانکه دردسع ۱ دمی باشد» که‌تمامی سعادت بدان بو د ؛ بلکه سعادت آدمی در معرفت حق است ‏ ودر کر وعیادت وت . 2 وه ۱ رکه معرقت تیه در ابدست 4 از ۳ ان ۰ ایا ۱ نکه بند کی و عبادت سیب سعادت دهم بمپرد » با حق خواهد بود : و الیه المرجع و المصیر "" و هر که را قرارگاه با ۳ خواهد بو ۵ 4 سعادت وی ان بود که درس دار وی دود 4 و هر چند و باز کشت سوی اوست . - ۶ - دوست تر دارد ؛ سعادت وی بیشتر بود » از آنکه لت و راحن وی در مشاهده محبوب ریادت بود . و دوستی حق - تعالی - بردل غالب نشود . الابمعرفت و سیارید کر هر کنو ححه کسی زا دقست دازوع د کر وی بسیاز کند » هر جند د کر وی مسیار کند ۰ ویر دوست‌دارتر شود . و برای این بود که وحی مد بداود علیهالسلم: « نا بد لها ثلار م فاز م بد ۵» یعنی : «چارة تو منم . و سرکار تو با منست » یکساعت از ذکر من ءاقل مباش» .

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

بیه‌ارشدم بعیادت من نیامدی : قسمتی زخبر بست ؛ واین کلام خداو ند است بحضرت بیغمبر صلی اس علیه‌و آله » که بر طبق آن خداو ند مپر بان بیماری موّمن رابیماری خویش‌میغو اند وعیادت زاورا عیادت‌ازخود. راه زاست. - 6] ۱ نست که وی ازدیگری و که حروی 4 هیچ ه تفت ۳ وی از ۱ ۷ بر گتر بود . که هم 4 موحودات از نوروحود از مس نور ۱ فشاب جبری نباشد جر افتاب 1 3 نش آن کف ۱45 قتاب ازنورخویش کر یت بلکه معنی الل4 گبر ۱ وتات تا که وی بزر ۳ از نست که بقیاس عقل دمی ویرا بتواند شُناخت ۰ معادالنه که "دیس و بر یه وی جون ت#دیس و سرب ۱ دمی بو د » رکه وی تا سس از مشاییت «وم-4 آفریدها تا بادمی چه رسد ! و معادالنه که‌یادشاهی وی چون بادشاهی ادء‌ی باشد بر تن‌جوش 4 صفات وی جون علم وقدرن ودیگر صفات حون صفات دمی‌بود! بلکه ۱ دن‌هم۵ نمو د کار اه ۱ جبری ازحمال‌حضر ك الییت » بر قدر ع<ر سر دت) ۱ 5 ۱ ۳ و ۰ ومئل این نمود گار جنانست که ار وود ما ر پرسد که : «لذن رباست ر‌ ول ۳ زان داش چگ نه لذئی باشد 5 ) باو ی گو ثیم: "همچو ی لذن‌جو گان ردن و گوی باژ «دن» 9 دی حز این لدذت نداند ؛ و هر چه ویرا نبود؛ بقیاس ان توا نف شناخت که ویر باشد ۰ ومعلوهست که لذزت تا رت با لت چوگان ردن ی مناسیت ندارد 4 ولکن درحمله زام لذزت وضادی بر هر دو افتد سس در زام 1 از 2<بی حملی 1 ان باشد 1 بددن سیت تقو ار معرفت کودکانر شاید . کار این نمود کار ۳ این مالیا همحنین همی‌دان . بس : حق را کمال و حقیقت جزوی تشناسد . فصل (ذهم) با نوت ث اه سحا۵ سم هه نوت در (عمت و ۵ ور دسعت صرح معرفت حق‌درارست »سبحا نه و تعالی : ودرچنان کتاب یرت نیایده دأین مقدار کفات تنبیه‌و تشویق رابطلب تمای این‌معرفت » جندانکه دردسع ۱ دمی باشد» که‌تمامی سعادت بدان بو د ؛ بلکه سعادت آدمی در معرفت حق است ‏ ودر کر وعیادت وت . 2 وه ۱ رکه معرقت تیه در ابدست 4 از ۳ ان ۰ ایا ۱ نکه بند کی و عبادت سیب سعادت دهم بمپرد » با حق خواهد بود : و الیه المرجع و المصیر "" و هر که را قرارگاه با ۳ خواهد بو ۵ 4 سعادت وی ان بود که درس دار وی دود 4 و هر چند و باز کشت سوی اوست . - ۶ - دوست تر دارد ؛ سعادت وی بیشتر بود » از آنکه لت و راحن وی در مشاهده محبوب ریادت بود . و دوستی حق - تعالی - بردل غالب نشود . الابمعرفت و سیارید کر هر کنو ححه کسی زا دقست دازوع د کر وی بسیاز کند » هر جند د کر وی مسیار کند ۰ ویر دوست‌دارتر شود . و برای این بود که وحی مد بداود علیهالسلم: « نا بد لها ثلار م فاز م بد ۵» یعنی : «چارة تو منم . و سرکار تو با منست » یکساعت از ذکر من ءاقل مباش» .

%0
10 Bölüm