Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — Esrârnâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش ششم » بخش ۶ - الحکایه و التمثیل چنین گفت آن بزرگ برگزیده که جنت این زمان هست آفریده ولی آنگه شود جنت تمامت که در جنت شوند اهل قیامت اگر پیدا شود حوری بدنیا شوند این خلق بیهش تا بعقبی نداری تاب آن امروز اینجا که بینی حور روح افروز اینجا زهی قوت که اندر جانت باشد که فردا تاب صد چندانت باشد تویی آن نقطه افتاده فارغ که اندر خلد خواهی گشت بالغ بلوغ اینجاست در عقبی طهورش دلت اینجاست در فردوس نورش در و دیوار جنت از حیاتست زمین و آسمان او نجاتست درختش صدق و اخلاص است و تقوی همه بار درخت اسرار معنی درخت طیبه آنجا بروید که دست و پا سخن آنجا بگوید نه سید گفت کاینجا نیک بختی به یک نیکی نشاند آنجا درختی نه آنجا اقربا ماند نه اسباب که فرزند عمل باشند انساب بسا مردا که او اب الصلاتست بسا زن کان زمان اخت الزکاتست نه در دل بگذرد کان خود چه سانست نه در جان آیدت کین از جهانست همه عالم ز حوران می زند جوش چو ناخن زنده اند ایشان و خاموش در و دیوار ایشانند جمله ولی در پرده پنهانند جمله زمینها و آسمانها پر فرشته ست تو کی بینی که چشم تو سرشته ست هر آنگه کز سرشت آیی برون تو ببینی هر دو عالم را کنون تو شود معنی هر چیزی ترا فاش چه می گویم یکی می دانیی کاش حیات لعب و لهوست اینچ دیدی حیوه طیبه نامی شنیدی حیات ای دوست تو بر تو فتادست بهر تویی درون نوعی نهادست الست آنگه که بشنودی که بودی نبودی بود بودن کان شنودی حیاتی داشتی آنگه کنون هم ببین کین دو حیاتت هست چون هم ترا چون از یکی گفتن خبر نیست وزان نوع حیاتت هیچ اثر نیست چو از نطق و حیاتت بی نشانی حیوه و نطق ذره چون بدانی میامرزاد یزدانش بعقبی که گوید فلسفه ست این گونه معنی ز جامی دیگرست این گونه اسرار ندارد فلسفی با این سخن کار محقق این بچشم تیز بیند دو عالم را بکل یک چیز بیند همه عالم ببیند بند بوده کند آن بند بوده جمله سوده دهد بر باد تا پیچش نماند چو هیچی باشد او هیچش نماند کسی کین دید و چشمش این صفا یافت بنور صدر عالم مصطفی یافت ز کونین ارشوی پاک و مجرد نیاید راست بی نور محمد اگر راه محمد را چو خاکی دو عالم خاک تو گردد ز پاکی ز قول فلسفی گو دور می باش ز عقل و زیرکی مهجور می باش بعقل ار نقش این اسرار بندی میان گبرکان زنار بندی ورای عقل چندان طول بیش است که بعد وهم را در غور بیش است چو جز در زیرکی نبود ترا دست ز کوزه آن تراود کاندرو هست بگویم اعتقاد خویش با تو اگرچه کی شود این بیش باتو همان مذهب که مشتی پیرزن داشت مرا آن مذهبست اینک سخن راست بسی بشناس و چون من کرد عاجز علی الحق این بود دین عجایز بکل آن پیرزن دادست اقرار ترا در ره بهر جزویست انکار چو تو بی علت چون و چرایی اگر آیی تو بی علت نیایی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش ششم » بخش ۶ - الحکایه و التمثیل چنین گفت آن بزرگ برگزیده که جنت این زمان هست آفریده ولی آنگه شود جنت تمامت که در جنت شوند اهل قیامت اگر پیدا شود حوری بدنیا شوند این خلق بیهش تا بعقبی نداری تاب آن امروز اینجا که بینی حور روح افروز اینجا زهی قوت که اندر جانت باشد که فردا تاب صد چندانت باشد تویی آن نقطه افتاده فارغ که اندر خلد خواهی گشت بالغ بلوغ اینجاست در عقبی طهورش دلت اینجاست در فردوس نورش در و دیوار جنت از حیاتست زمین و آسمان او نجاتست درختش صدق و اخلاص است و تقوی همه بار درخت اسرار معنی درخت طیبه آنجا بروید که دست و پا سخن آنجا بگوید نه سید گفت کاینجا نیک بختی به یک نیکی نشاند آنجا درختی نه آنجا اقربا ماند نه اسباب که فرزند عمل باشند انساب بسا مردا که او اب الصلاتست بسا زن کان زمان اخت الزکاتست نه در دل بگذرد کان خود چه سانست نه در جان آیدت کین از جهانست همه عالم ز حوران می زند جوش چو ناخن زنده اند ایشان و خاموش در و دیوار ایشانند جمله ولی در پرده پنهانند جمله زمینها و آسمانها پر فرشته ست تو کی بینی که چشم تو سرشته ست هر آنگه کز سرشت آیی برون تو ببینی هر دو عالم را کنون تو شود معنی هر چیزی ترا فاش چه می گویم یکی می دانیی کاش حیات لعب و لهوست اینچ دیدی حیوه طیبه نامی شنیدی حیات ای دوست تو بر تو فتادست بهر تویی درون نوعی نهادست الست آنگه که بشنودی که بودی نبودی بود بودن کان شنودی حیاتی داشتی آنگه کنون هم ببین کین دو حیاتت هست چون هم ترا چون از یکی گفتن خبر نیست وزان نوع حیاتت هیچ اثر نیست چو از نطق و حیاتت بی نشانی حیوه و نطق ذره چون بدانی میامرزاد یزدانش بعقبی که گوید فلسفه ست این گونه معنی ز جامی دیگرست این گونه اسرار ندارد فلسفی با این سخن کار محقق این بچشم تیز بیند دو عالم را بکل یک چیز بیند همه عالم ببیند بند بوده کند آن بند بوده جمله سوده دهد بر باد تا پیچش نماند چو هیچی باشد او هیچش نماند کسی کین دید و چشمش این صفا یافت بنور صدر عالم مصطفی یافت ز کونین ارشوی پاک و مجرد نیاید راست بی نور محمد اگر راه محمد را چو خاکی دو عالم خاک تو گردد ز پاکی ز قول فلسفی گو دور می باش ز عقل و زیرکی مهجور می باش بعقل ار نقش این اسرار بندی میان گبرکان زنار بندی ورای عقل چندان طول بیش است که بعد وهم را در غور بیش است چو جز در زیرکی نبود ترا دست ز کوزه آن تراود کاندرو هست بگویم اعتقاد خویش با تو اگرچه کی شود این بیش باتو همان مذهب که مشتی پیرزن داشت مرا آن مذهبست اینک سخن راست بسی بشناس و چون من کرد عاجز علی الحق این بود دین عجایز بکل آن پیرزن دادست اقرار ترا در ره بهر جزویست انکار چو تو بی علت چون و چرایی اگر آیی تو بی علت نیایی

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش ششم » بخش ۷ - الحکایه و التمثیل سیوالی کرد زین شیوه یکی خام از آن سلطان بر حق پیر بسطام که از بهر چرا عالم چنین است که آن یک آسمان این یک زمین است چو آن پیوسته در جنبش فتادست چرا این ساکن اینجا ایستادست چرا این هفت گردد بر هم اینجا چرا جاییست خاص این عالم اینجا جوابش داد آن سلطان مطلق که بشنو این جواب از ما علی الحق سخن بشنو نه دل تاب و نه سر پیچ برای این که می بینی دگر هیچ چو ما در اصل کل علت نگوییم بلی در فرع هم علت نجوییم چو عقل فلسفی در علت افتاد ز دین مصطفا بی دولت افتاد نه اشکالست در دین و نه علت بجز تسلیم نیست این دین و ملت ورای عقل ما را بارگاهیست ولیکن فلسفی یک چشم راهیست همی هر کو چرا گفت او خطا گفت بگو تا خود چرا باید چرا گفت چرا و چون نبات و خاک وهمست کسی دریابد این کو پاک فهمست عزیزا سر جان و تن شنیدی ز مغز هر سخن روغن کشیدی تن و جان را منور کن باسرار وگرنه جان و تن گردد گرفتار چو می بینی بهم یاری هر دو بهم باشد گرفتاری هر دو مثال جان و تن خواهی ز من خواه مثال کور و مفلوج است در راه عطار » اسرارنامه » بخش ششم » بخش ۸ - الحکایه و التمثیل یکی مفلوج بودست و یکی کور از آن هر دو یکی مفلس دگر عور نمی یارست شد مفلوج بی پای نه ره می برد کور مانده بر جای مگر مفلوج شد بر گردن کور که این یک چشم داشت و آن دگر زور بدزدی برگرفتند این دو تن راه بشب در دزدیی کردند ناگاه چو شد آن دزدی ایشان پدیدار شدند آن هر دو تن آخر گرفتار از آن مفلوج بر کندند دیده شد آن کور سبک پی پی بریده چو کار ایشان بهم بر می نهادند در آن دام بلا با هم فتادند چو جان روی و تن روی دورویند اگر اندر عذابند از دو سویند چو محجوبند ایشان در عذابند میان آتش سوزان خرابند عذاب عاشقان نوعی دگردان وز آن بسیار کس را بی خبر دان عذاب جان عاشق از جمالیست که جان را طاقت آن چون محالیست اگر فانی شود زان رسته گردد بقایی در فنا پیوسته گردد مثالی گفت این را پیر اصحاب که دریایی نهی بر پشته آب مثالی نیز پروانه ست و آتش که نارد تاب آتش جان دهد خوش ز نور آن همه عالم بیفتد بریزد کوه و موسی هم بیفتد اگر تو خو کنی بی تو در آن نور بدان نزدیک باشی و از آن دور چنان کان طفل را غواص دانا بصد لطفش فرود آرد بدریا که تا آن طفل با دریا کند خوی مگر داند شد از دریا گهر جوی چو پیدا شد جمال یوسف از دور جهان چون مصر جامع گشت از نور زنان مصر چون رویش بدیدند بیک ره دستها بر هم بریدند ز بیهوشی چنان گشتند دل سوز که نامد یادشان از قوت چل روز زلیخا گم نشد درکار او زود که او خو کرده دیدار اوبود ببین آخر که آن پروانه خوش چگونه می زند خود را بر آتش چو از شمعی رسد پروانه را نور درآید پرزنان پروانه از دور ز عشق آتشین پروا نماند بسوزد بالش و پروا نماند اگرچه چون بسوزد سود بیند ولیکن هم ز آتش دود بیند درین دیوان سرای ناموافق چو پروانه نبینی هیچ عاشق چنان درجان او شوقیست از دوست که نه از مغز اندیشد نه از پوست چو لختی پر زند در کوی معشوق بسوزد در فروغ روی معشوق خدایا زین حدیثم ذوق دادی چو پروانه دلم را شوق دادی چو من دریای شوق تو کنم نوش ز شوق تو چو دریا می زنم جوش ز شوقت آمدم در عالم خاک ز شوقت می روم با عالم پاک ز شوقت در کفن خفتم بنازم ز شوقت در قیامت سر فرازم اگر هر ذره من گوش گردد ز شوق نام تو مدهوش گردد اگر هر موی من گردد زبانی نیابد جز ز نام تو نشانی گر از هر جزو من چشمی شود باز نبیند جز ترا در پرده راز گر از من ذره ماند و گر هیچ ترا خواند ترا داند دگر هیچ

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش ششم » بخش ۷ - الحکایه و التمثیل سیوالی کرد زین شیوه یکی خام از آن سلطان بر حق پیر بسطام که از بهر چرا عالم چنین است که آن یک آسمان این یک زمین است چو آن پیوسته در جنبش فتادست چرا این ساکن اینجا ایستادست چرا این هفت گردد بر هم اینجا چرا جاییست خاص این عالم اینجا جوابش داد آن سلطان مطلق که بشنو این جواب از ما علی الحق سخن بشنو نه دل تاب و نه سر پیچ برای این که می بینی دگر هیچ چو ما در اصل کل علت نگوییم بلی در فرع هم علت نجوییم چو عقل فلسفی در علت افتاد ز دین مصطفا بی دولت افتاد نه اشکالست در دین و نه علت بجز تسلیم نیست این دین و ملت ورای عقل ما را بارگاهیست ولیکن فلسفی یک چشم راهیست همی هر کو چرا گفت او خطا گفت بگو تا خود چرا باید چرا گفت چرا و چون نبات و خاک وهمست کسی دریابد این کو پاک فهمست عزیزا سر جان و تن شنیدی ز مغز هر سخن روغن کشیدی تن و جان را منور کن باسرار وگرنه جان و تن گردد گرفتار چو می بینی بهم یاری هر دو بهم باشد گرفتاری هر دو مثال جان و تن خواهی ز من خواه مثال کور و مفلوج است در راه عطار » اسرارنامه » بخش ششم » بخش ۸ - الحکایه و التمثیل یکی مفلوج بودست و یکی کور از آن هر دو یکی مفلس دگر عور نمی یارست شد مفلوج بی پای نه ره می برد کور مانده بر جای مگر مفلوج شد بر گردن کور که این یک چشم داشت و آن دگر زور بدزدی برگرفتند این دو تن راه بشب در دزدیی کردند ناگاه چو شد آن دزدی ایشان پدیدار شدند آن هر دو تن آخر گرفتار از آن مفلوج بر کندند دیده شد آن کور سبک پی پی بریده چو کار ایشان بهم بر می نهادند در آن دام بلا با هم فتادند چو جان روی و تن روی دورویند اگر اندر عذابند از دو سویند چو محجوبند ایشان در عذابند میان آتش سوزان خرابند عذاب عاشقان نوعی دگردان وز آن بسیار کس را بی خبر دان عذاب جان عاشق از جمالیست که جان را طاقت آن چون محالیست اگر فانی شود زان رسته گردد بقایی در فنا پیوسته گردد مثالی گفت این را پیر اصحاب که دریایی نهی بر پشته آب مثالی نیز پروانه ست و آتش که نارد تاب آتش جان دهد خوش ز نور آن همه عالم بیفتد بریزد کوه و موسی هم بیفتد اگر تو خو کنی بی تو در آن نور بدان نزدیک باشی و از آن دور چنان کان طفل را غواص دانا بصد لطفش فرود آرد بدریا که تا آن طفل با دریا کند خوی مگر داند شد از دریا گهر جوی چو پیدا شد جمال یوسف از دور جهان چون مصر جامع گشت از نور زنان مصر چون رویش بدیدند بیک ره دستها بر هم بریدند ز بیهوشی چنان گشتند دل سوز که نامد یادشان از قوت چل روز زلیخا گم نشد درکار او زود که او خو کرده دیدار اوبود ببین آخر که آن پروانه خوش چگونه می زند خود را بر آتش چو از شمعی رسد پروانه را نور درآید پرزنان پروانه از دور ز عشق آتشین پروا نماند بسوزد بالش و پروا نماند اگرچه چون بسوزد سود بیند ولیکن هم ز آتش دود بیند درین دیوان سرای ناموافق چو پروانه نبینی هیچ عاشق چنان درجان او شوقیست از دوست که نه از مغز اندیشد نه از پوست چو لختی پر زند در کوی معشوق بسوزد در فروغ روی معشوق خدایا زین حدیثم ذوق دادی چو پروانه دلم را شوق دادی چو من دریای شوق تو کنم نوش ز شوق تو چو دریا می زنم جوش ز شوقت آمدم در عالم خاک ز شوقت می روم با عالم پاک ز شوقت در کفن خفتم بنازم ز شوقت در قیامت سر فرازم اگر هر ذره من گوش گردد ز شوق نام تو مدهوش گردد اگر هر موی من گردد زبانی نیابد جز ز نام تو نشانی گر از هر جزو من چشمی شود باز نبیند جز ترا در پرده راز گر از من ذره ماند و گر هیچ ترا خواند ترا داند دگر هیچ

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش ششم » بخش ۹ - الحکایه و التمثیل چو مرد آن پیرمرد پیر اصحاب مگر آن شب مریدش دید در خواب بپرسیدش که هین چون بود حالت که می کردند ز من ربک سؤالت چنین گفت او که دیدم آن دو تن را خدایم را سپردم خویشتن را مرا گفتند ای خوش برده خوابت خدایت کیست و چیست اینجا جوابت سخن گوی جهان در هیچ بابی نشد وا خانه از بهر جوابی چنین گفتم که من از تنگنایی بدل کردم سرایی نه خدایی شوید از من بحق چون از کمان تیر بحق گویید می گوید فلان پیر ترا چندان که ریک و برگ و مویست بهر یکصد هزار اسرار جویست تو با این جمله پاکان دل افزای فراموشم نکردی در چنین جای مرا کاندر دو عالم جز تو کس نیست فراموشت کنم اینم هوس نیست عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۱ - المقالة السابعه حقیقت چیست پیش اندیش بودن ز خود بگذشتن و با خویش بودن اگر جانت برون آید ز صورت ببینی هرچ می دانی ضرورت حجاب تو نیاید هر دو عالم ببینی هر دو عالم را به یک دم از این صورت اگر بیرون شوی تو مه و خورشید محجوبون شوی تو چو جانت را مقام نور دادند سر چشم تو سوی حور دادند مشو مغرور حور و خلد هرگز که بی حق نور ندهد خلد هرگز عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل سرای خود به غارت داد شاهی درافتادند غارت را سپاهی غلامی پیش شاه ایستاد بر پای در آن غارت نمی جنبید از جای یکی گفتش که غارت کن زمانی که گر سودی بود نبود زیانی بخندید او که این بر من حرامست که روی شاه سود من تمامست مرا در روی شه کردن نگاهی بسی خوش تر که از مه تا به ماهی دل شه گشت خرم زان یگانه جواهر خواست حالی از خزانه بسی جوهر به اعزاز و نکو داشت بدست خویشتن در پیش او داشت که برگیر آنچ می خواهی ترا باد که کردی ای گرامی جان من شاد غلامش دست خود بگشاد از هم سرانگشت شه بگرفت محکم که ما را کار با این اوفتادست چه جوهر چه خزانه جمله بادست چو تو هستی مرا دیگر همه هست همه دستم دهد چون تو دهی دست همی هرگز مباد آن روز را نور که من از تو بدون تو شوم دور چو جانان آمد از جان کم نیاید همه این جوی تو کان کم نیاید دو گیتی را نجوید هر که مردست یکی را جوید او کین هر دو گردست چو هر لذت که در هر دو جهان هست ترا در حضرت او بیش از آن هست چرا پس ترک دو جهان می نگیری چو مشتاقان پی آن می نگیری یکی را خواه تا در ره نمانی فلک رو باش تا در چه نمانی شواغل دور کن مشغول او شو چو خود را گم کنی در حق فروشو اگر از دیده خود دور افتی همی در عالم پرنور افتی بهشت آدم به دو گندم بدادست تو هم بفروش اگر کارت فتادست نه سید گفت بعضی را به تدبیر سوی جنت کشند آنگه به زنجیر اگر جان را بخواهد بود دیدار چه باشی هشت جنت را خریدار

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش ششم » بخش ۹ - الحکایه و التمثیل چو مرد آن پیرمرد پیر اصحاب مگر آن شب مریدش دید در خواب بپرسیدش که هین چون بود حالت که می کردند ز من ربک سؤالت چنین گفت او که دیدم آن دو تن را خدایم را سپردم خویشتن را مرا گفتند ای خوش برده خوابت خدایت کیست و چیست اینجا جوابت سخن گوی جهان در هیچ بابی نشد وا خانه از بهر جوابی چنین گفتم که من از تنگنایی بدل کردم سرایی نه خدایی شوید از من بحق چون از کمان تیر بحق گویید می گوید فلان پیر ترا چندان که ریک و برگ و مویست بهر یکصد هزار اسرار جویست تو با این جمله پاکان دل افزای فراموشم نکردی در چنین جای مرا کاندر دو عالم جز تو کس نیست فراموشت کنم اینم هوس نیست عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۱ - المقالة السابعه حقیقت چیست پیش اندیش بودن ز خود بگذشتن و با خویش بودن اگر جانت برون آید ز صورت ببینی هرچ می دانی ضرورت حجاب تو نیاید هر دو عالم ببینی هر دو عالم را به یک دم از این صورت اگر بیرون شوی تو مه و خورشید محجوبون شوی تو چو جانت را مقام نور دادند سر چشم تو سوی حور دادند مشو مغرور حور و خلد هرگز که بی حق نور ندهد خلد هرگز عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل سرای خود به غارت داد شاهی درافتادند غارت را سپاهی غلامی پیش شاه ایستاد بر پای در آن غارت نمی جنبید از جای یکی گفتش که غارت کن زمانی که گر سودی بود نبود زیانی بخندید او که این بر من حرامست که روی شاه سود من تمامست مرا در روی شه کردن نگاهی بسی خوش تر که از مه تا به ماهی دل شه گشت خرم زان یگانه جواهر خواست حالی از خزانه بسی جوهر به اعزاز و نکو داشت بدست خویشتن در پیش او داشت که برگیر آنچ می خواهی ترا باد که کردی ای گرامی جان من شاد غلامش دست خود بگشاد از هم سرانگشت شه بگرفت محکم که ما را کار با این اوفتادست چه جوهر چه خزانه جمله بادست چو تو هستی مرا دیگر همه هست همه دستم دهد چون تو دهی دست همی هرگز مباد آن روز را نور که من از تو بدون تو شوم دور چو جانان آمد از جان کم نیاید همه این جوی تو کان کم نیاید دو گیتی را نجوید هر که مردست یکی را جوید او کین هر دو گردست چو هر لذت که در هر دو جهان هست ترا در حضرت او بیش از آن هست چرا پس ترک دو جهان می نگیری چو مشتاقان پی آن می نگیری یکی را خواه تا در ره نمانی فلک رو باش تا در چه نمانی شواغل دور کن مشغول او شو چو خود را گم کنی در حق فروشو اگر از دیده خود دور افتی همی در عالم پرنور افتی بهشت آدم به دو گندم بدادست تو هم بفروش اگر کارت فتادست نه سید گفت بعضی را به تدبیر سوی جنت کشند آنگه به زنجیر اگر جان را بخواهد بود دیدار چه باشی هشت جنت را خریدار

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل اسیری را به صد درد و ندامت به دوزخ می برند اندر قیامت زند انگشت و دیده برکند زود به خواری دیده بر خاک افکند زود چنین گوید که از دیده چه مقصود نخواهم دیده بی دیدار معبود اگر دیدار معبودم نباشد ز دیده هیچ مقصودم نباشد چو مقصودم نخواهد گشت حاصل نه دیده خواهم و نه جان و نه دل حجابت گر از آن حضرت بهشت است ندارم زهره تا گویم که زشت است بهشتی را بخود گر باز خوانی نیندیشی که از حق بازمانی چه می گویم کسی کز ماهرویی شود از ناتوانی همچو مویی به یک جو زر کند صدگونه کردار بهشتی چون بنستاند زهی کار ولیکن این سخن با مرد راه است نه با دیوانه و دیوان سیاه است عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل شنیدم من که شبلی با گروهی همی شد در بیابان تا به کوهی به ره در کاسه ای سر دید پر باد که از باد وزان می کرد فریاد گرفت آن کاسه سرگشته گشته بر او دید ای عجب خطی نبشته که بنگر کاین سر مردی ست پر غم که او دنیا زیان کرد آخرت هم چو شبلی آن خط آشفته برخواند بزد یک نعره و آشفته درماند به یاران گفت این سر در چنین راه سر مردی ست از مردان درگاه که هر کاو در نبازد هر دو عالم نگردد در حریم وصل محرم تو هم گر هر دو عالم ترک گویی چنان کان مرد از مردان اویی بپیمایی به سختی چند فرسنگ که تا یک جو زر آید بوک در چنگ به راه حق چنین تا شب بخفتی به راه راستی گامی نرفتی تو بی صد رنج یک جو زر نیابی سوی حق رنج نابرده شتابی چو می گیرد عسس روز سپیدت شب تاریک چون باشد امیدت تو می گویی که جز حق می نخواهم بهشت و حور الحق می نخواهم تو آبی گنده ای در ژنده ای تنگ نمی باید بهشتت ای همه ننگ ز شیری زهره تو می شود آب در آن هیبت چگونه آوری تاب به یک دردی درآید عقل از پای چگونه ماند آنجا عقل بر جای عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل یکی پشه شکایت کرد از باد به نزدیک سلیمان شد به فریاد که ناگه باد تندم در زمانی بیندازد جهانی تا جهانی به عدلت باز خر این نیم جان را وگرنه بر تو بفروشم جهان را سلیمان پشه را نزدیک بنشاند پس آنگه باد را نزدیک خود خواند چو آمد باد از دوری به تعجیل گریزان شد ازو پشه بصد میل سلیمان گفت نیست از باد بیداد ولیکن پشه می نتواند استاد چو بادی می رسد او می گریزد چگونه پشه با صرصر ستیزد اگر امروز دادی نیم خرما برستی هم ز دوزخ هم ز گرما وگر یکبار آوردی شهادت حلالت شد بهشت با سعادت وگر چیزی ورای این دو جویی شبت خوش باد بیهوده چه گویی طلب مردود آمد راه مسدود چو مقصودی نمی بینم چه مقصود وگر تو گرم رو مردی درین کار برو تا پینه بر کفشت زند یار اگر صد قرن می گردی چو گویی نمی دانم که خواهی یافت بویی به پنداری ببردی روزگارت تو این را کیستی با این چه کارت

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل اسیری را به صد درد و ندامت به دوزخ می برند اندر قیامت زند انگشت و دیده برکند زود به خواری دیده بر خاک افکند زود چنین گوید که از دیده چه مقصود نخواهم دیده بی دیدار معبود اگر دیدار معبودم نباشد ز دیده هیچ مقصودم نباشد چو مقصودم نخواهد گشت حاصل نه دیده خواهم و نه جان و نه دل حجابت گر از آن حضرت بهشت است ندارم زهره تا گویم که زشت است بهشتی را بخود گر باز خوانی نیندیشی که از حق بازمانی چه می گویم کسی کز ماهرویی شود از ناتوانی همچو مویی به یک جو زر کند صدگونه کردار بهشتی چون بنستاند زهی کار ولیکن این سخن با مرد راه است نه با دیوانه و دیوان سیاه است عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل شنیدم من که شبلی با گروهی همی شد در بیابان تا به کوهی به ره در کاسه ای سر دید پر باد که از باد وزان می کرد فریاد گرفت آن کاسه سرگشته گشته بر او دید ای عجب خطی نبشته که بنگر کاین سر مردی ست پر غم که او دنیا زیان کرد آخرت هم چو شبلی آن خط آشفته برخواند بزد یک نعره و آشفته درماند به یاران گفت این سر در چنین راه سر مردی ست از مردان درگاه که هر کاو در نبازد هر دو عالم نگردد در حریم وصل محرم تو هم گر هر دو عالم ترک گویی چنان کان مرد از مردان اویی بپیمایی به سختی چند فرسنگ که تا یک جو زر آید بوک در چنگ به راه حق چنین تا شب بخفتی به راه راستی گامی نرفتی تو بی صد رنج یک جو زر نیابی سوی حق رنج نابرده شتابی چو می گیرد عسس روز سپیدت شب تاریک چون باشد امیدت تو می گویی که جز حق می نخواهم بهشت و حور الحق می نخواهم تو آبی گنده ای در ژنده ای تنگ نمی باید بهشتت ای همه ننگ ز شیری زهره تو می شود آب در آن هیبت چگونه آوری تاب به یک دردی درآید عقل از پای چگونه ماند آنجا عقل بر جای عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل یکی پشه شکایت کرد از باد به نزدیک سلیمان شد به فریاد که ناگه باد تندم در زمانی بیندازد جهانی تا جهانی به عدلت باز خر این نیم جان را وگرنه بر تو بفروشم جهان را سلیمان پشه را نزدیک بنشاند پس آنگه باد را نزدیک خود خواند چو آمد باد از دوری به تعجیل گریزان شد ازو پشه بصد میل سلیمان گفت نیست از باد بیداد ولیکن پشه می نتواند استاد چو بادی می رسد او می گریزد چگونه پشه با صرصر ستیزد اگر امروز دادی نیم خرما برستی هم ز دوزخ هم ز گرما وگر یکبار آوردی شهادت حلالت شد بهشت با سعادت وگر چیزی ورای این دو جویی شبت خوش باد بیهوده چه گویی طلب مردود آمد راه مسدود چو مقصودی نمی بینم چه مقصود وگر تو گرم رو مردی درین کار برو تا پینه بر کفشت زند یار اگر صد قرن می گردی چو گویی نمی دانم که خواهی یافت بویی به پنداری ببردی روزگارت تو این را کیستی با این چه کارت

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۶ - الحکایه و التمثیل چنین گفت آن جوانمرد پگه خیز که پیش از صبحدم در طاعت آویز به هر طاعت که فرمودند پای آر نماز چاشت آنگاهی بجای آر چو این کردی ز فرمان بیش کردی نکو کردی تو آن خویش کردی کنون گر در رسد بازیت از راه نشیند بر سر دست تو ناگاه تو پایش گیر کاینجا جمله سودست وگرنه باز گیر تو که بودست اگر آویزشی داری به مویی نیابی بوی او از هیچ سویی مگر پالوده گردی روزگاری که تا بویی بیابی از کناری ز تو تا هست مویی مانده بر جای بدان یک موی مانی بند بر پای جنب را بر تن ار خشک است یک موی هنوزش نانمازی دان به صد روی چو مویی تا به کوهی در حساب است چه مویی و چه کوهی چون حجاب است تو تا یکبارگی جان درنبازی جنب دانم ترا و نانمازی مکاتب را اگر یک جو بماندست بدان جو جاودان در گو بماندست تویی تو ترا نامحرم آمد تو بی تو شو که آدم آن دم آمد اگر آیینه تو همدم تست چو از دم تیره شد نامحرم تست دو همدم را که با همشان حساب است اگر مویی میان باشد حجاب است چو بنشیند به خلوت یار با یار نفس نامحرم افتد همچو اغیار ندانی کرد هرگز خلوت آغاز مگر از هر چه داری خو کنی باز نه زان شیر مردان سر راه که گردد جان تو زین راز آگاه علی الجمله یقین بشناس مطلق که از حق نیست برخوردار جز حق بگو تا در خور حق یار که بود چو جز حق نیست برخوردار که بود چو در دریای قدرت قطره تو چو با خورشید حضرت ذره تو چگونه وصل او داری تو امید چگونه بر توانی شد به خورشید تو می خواهی بزاری و بزوری که آید پیل در سوراخ موری برو بنشین که جان از دست برخاست درآمد هوشیار و مست برخاست اگر جان است دایم غرقه اوست وگر عقل او برون از حلقه اوست هزاران ذره سرگردان بماندست ولی خورشید در ایوان بماندست درین دریا هزاران قطره پنهانست ولی گوهر درون قعر پنهانست بسی در وصف او تصنیف کردند بسی با یکدگر تعریف کردند هزاران قرن می کردند فکرت بآخر با سرآمد عجز و حیرت زهی دریای پر در الهی که ننشیند برو گرد تباهی سخن ها می رود چون آب زر پاک ولیکن دیده داری تو پر خاک دلت با نفس شهوت خوی کرده کجا بیند معانی زیر پرده چو تو عالم ندانی جز خیالی کجا یابی ازین معنی کمالی ترا با این چه کار ای خفته باری ندارد مشک با کناس کاری

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۶ - الحکایه و التمثیل چنین گفت آن جوانمرد پگه خیز که پیش از صبحدم در طاعت آویز به هر طاعت که فرمودند پای آر نماز چاشت آنگاهی بجای آر چو این کردی ز فرمان بیش کردی نکو کردی تو آن خویش کردی کنون گر در رسد بازیت از راه نشیند بر سر دست تو ناگاه تو پایش گیر کاینجا جمله سودست وگرنه باز گیر تو که بودست اگر آویزشی داری به مویی نیابی بوی او از هیچ سویی مگر پالوده گردی روزگاری که تا بویی بیابی از کناری ز تو تا هست مویی مانده بر جای بدان یک موی مانی بند بر پای جنب را بر تن ار خشک است یک موی هنوزش نانمازی دان به صد روی چو مویی تا به کوهی در حساب است چه مویی و چه کوهی چون حجاب است تو تا یکبارگی جان درنبازی جنب دانم ترا و نانمازی مکاتب را اگر یک جو بماندست بدان جو جاودان در گو بماندست تویی تو ترا نامحرم آمد تو بی تو شو که آدم آن دم آمد اگر آیینه تو همدم تست چو از دم تیره شد نامحرم تست دو همدم را که با همشان حساب است اگر مویی میان باشد حجاب است چو بنشیند به خلوت یار با یار نفس نامحرم افتد همچو اغیار ندانی کرد هرگز خلوت آغاز مگر از هر چه داری خو کنی باز نه زان شیر مردان سر راه که گردد جان تو زین راز آگاه علی الجمله یقین بشناس مطلق که از حق نیست برخوردار جز حق بگو تا در خور حق یار که بود چو جز حق نیست برخوردار که بود چو در دریای قدرت قطره تو چو با خورشید حضرت ذره تو چگونه وصل او داری تو امید چگونه بر توانی شد به خورشید تو می خواهی بزاری و بزوری که آید پیل در سوراخ موری برو بنشین که جان از دست برخاست درآمد هوشیار و مست برخاست اگر جان است دایم غرقه اوست وگر عقل او برون از حلقه اوست هزاران ذره سرگردان بماندست ولی خورشید در ایوان بماندست درین دریا هزاران قطره پنهانست ولی گوهر درون قعر پنهانست بسی در وصف او تصنیف کردند بسی با یکدگر تعریف کردند هزاران قرن می کردند فکرت بآخر با سرآمد عجز و حیرت زهی دریای پر در الهی که ننشیند برو گرد تباهی سخن ها می رود چون آب زر پاک ولیکن دیده داری تو پر خاک دلت با نفس شهوت خوی کرده کجا بیند معانی زیر پرده چو تو عالم ندانی جز خیالی کجا یابی ازین معنی کمالی ترا با این چه کار ای خفته باری ندارد مشک با کناس کاری

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۷ - الحکایه و التمثیل یکی کناس بیرون جست از کار مگر ره داشت بر دکان عطار چو بوی مشک از دکان برون شد همی کناس آنجا سرنگون شد دماغ بوی خوش او را کجا بود تو گفتی گشت جان از وی جدا زود برون آمد ز دکان مرد عطار گلاب و عود پیش آورد بسیار چو رویش از گلاب و عود تر شد بسی کناس از آن بیهوش تر شد یکی کناس دیگر چون بدیدش نجاست پیش بینی آوریدش مشامش از نجاست چون خبر یافت دو چشمش باز شد جانی دگر یافت کسی با گند بدعت آرمیده نسیم مشگ سنت ناشنیده اگر روحی رسد سوی دماغش درون دل فرو میرد چراغش کسی در مبرز این نفس ناساز که گاهی پر کند گاهی تهی باز اگر بویی رسد او را ز اسرار همی در پای افتد سر نگوسار نکو ناید شتر را بوس دادن مگس را طعمه طاووس دادن چو آبی در چله سی سال پیوست ترا سی پاره این سر دهد دست تو از خود راه گم کردی درین راه نه بر هیچی ونه از هیچ آگاه کسانی در چنین ره باز ماندند که از دریای دل در می فشاندند چو چوگان سرنگون مردان میدان کسی این گوی نابرده به پایان همه در پرده حیرت بماندند به زیر قبه غیرت بماندند برون نامد درین دوران به غایت کسی در پختگی این ولایت فریدونان ز ره مرکب براندند بجز گاوان در این اولا نماندند چو یک دل نیست اندر خانقاهی عوام الناس را نبود گناهی دری در قعر دریای دل تست که آن در از دو عالم حاصل تست دل تو موضع تجرید آمد سرای خلوت و توحید آمد دل تو منظر اعلاست حق را ولکین سخت نابینا ست حق را نظرگاه شبان روزی دل تست ولی روی دل تو در گل تست چو روی دل کنی از سوی گل دور برین پستی بگیرد روی دل نور غلام آن دلم کز دل خبر یافت دمی از نفس شوم خویش سرتافت عزیزانی که مرد کار بودند دمی از نفس خود بیزار بودند به کام نفس خود گامی نرفتند نخوردند و به آرامی نخفتند نه نان دادند نفس مشتهی را نه بر خوردند یک نان تهی را ولی هر کاو هوای دل گسل کرد نیارد لقمه ای بی خون دل خورد

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۷ - الحکایه و التمثیل یکی کناس بیرون جست از کار مگر ره داشت بر دکان عطار چو بوی مشک از دکان برون شد همی کناس آنجا سرنگون شد دماغ بوی خوش او را کجا بود تو گفتی گشت جان از وی جدا زود برون آمد ز دکان مرد عطار گلاب و عود پیش آورد بسیار چو رویش از گلاب و عود تر شد بسی کناس از آن بیهوش تر شد یکی کناس دیگر چون بدیدش نجاست پیش بینی آوریدش مشامش از نجاست چون خبر یافت دو چشمش باز شد جانی دگر یافت کسی با گند بدعت آرمیده نسیم مشگ سنت ناشنیده اگر روحی رسد سوی دماغش درون دل فرو میرد چراغش کسی در مبرز این نفس ناساز که گاهی پر کند گاهی تهی باز اگر بویی رسد او را ز اسرار همی در پای افتد سر نگوسار نکو ناید شتر را بوس دادن مگس را طعمه طاووس دادن چو آبی در چله سی سال پیوست ترا سی پاره این سر دهد دست تو از خود راه گم کردی درین راه نه بر هیچی ونه از هیچ آگاه کسانی در چنین ره باز ماندند که از دریای دل در می فشاندند چو چوگان سرنگون مردان میدان کسی این گوی نابرده به پایان همه در پرده حیرت بماندند به زیر قبه غیرت بماندند برون نامد درین دوران به غایت کسی در پختگی این ولایت فریدونان ز ره مرکب براندند بجز گاوان در این اولا نماندند چو یک دل نیست اندر خانقاهی عوام الناس را نبود گناهی دری در قعر دریای دل تست که آن در از دو عالم حاصل تست دل تو موضع تجرید آمد سرای خلوت و توحید آمد دل تو منظر اعلاست حق را ولکین سخت نابینا ست حق را نظرگاه شبان روزی دل تست ولی روی دل تو در گل تست چو روی دل کنی از سوی گل دور برین پستی بگیرد روی دل نور غلام آن دلم کز دل خبر یافت دمی از نفس شوم خویش سرتافت عزیزانی که مرد کار بودند دمی از نفس خود بیزار بودند به کام نفس خود گامی نرفتند نخوردند و به آرامی نخفتند نه نان دادند نفس مشتهی را نه بر خوردند یک نان تهی را ولی هر کاو هوای دل گسل کرد نیارد لقمه ای بی خون دل خورد

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۸ - الحکایه و التمثیل عزیزی بد که تا شد شصت ساله هوای گوشت بودش یک نواله اگرچه دست می دادش ولیکن نبود از نفس نامعلوم ایمن مگر روزی شنود از دور بویی روان شد نفس را از دیده جویی که چون شد شصت سال از بهر الله ازین بریان مرا یک لقمه خواه دلش بر نفس خود می سوخت برخاست که تا بوکش تواند لقمه خواست روان شد بر پی آن بوی بسیار ز زندان بوی می آمد پدیدار بزد در تا در زندان گشادند یکی را داغ بر ران می نهادند ز داغش بوی بریان می برآمد وزان غم نفس را جان می برآمد چو پیر آن دید بی خود گشت در حال چو مرغی می زد اندر ره پر و بال زبان بگشاد کای نفس زبون گیر اگر بریانت می باید کنون گیر ز دوری بوی بریانی شنیدی چو بریانی بدیدی در رمیدی عزیزان را چنین بریان دهد دست تو پنداری که این آسان دهد دست ترا چون نیست روزی چند سوزی که نتوان شد برون از پیش روزی برو دل گرم کن در سوز عقبی که تا در سایه مانی روز عقبی ترا دل هست لیکن هست معزول ولی در آرزوی نفس مشغول مثال رهبران این جزیره مثال آن بز است و آن حظیره که تا آن بز قدم بیرون نهادست بسی سر در طغار خون نهادست پی خود گیر خیز ای خیره سرکش گلیم خود ز آب تیره برکش بزن گردن کزین نبود دریغی نهاد کافر خود را به تیغی ازین کافر مسلمانی نیاید که از رهزن نگه بانی نیاید نه هرگز از فضولی سیر گردد نه هرگز هیچ کارش دیر گردد وگر دیرش دهد یک آرزو دست سگی گردد ز خشم اما سگی مست گر از یک کام او گیری کناره زند در یک زمانت صد هواره خریست این نفس خر را بنده بودن کجا باشد نشان زنده بودن عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۹ - الحکایه و التمثیل بدان خربنده گفت آن پیر دانا که کارت چیست ای مرد توانا چنین گفتا که من خربنده کارم بجز خربندگی کاری ندارم جوابی دادش آن هشیار موزون که یارب خر بمیرادت هم اکنون که چون خر مرد تو دل زنده گردی تو خربنده خدا را بنده گردی ازین کافر که ما را در نهادست مسلمان در جهان کمتر فتادست مسلمان هست بسیاری بگفتار مسلمانی همی باید بکردار مرا بار غمی کان پیش آید ز دست نفس کافرکیش آید به صد افسوس در لعب و نظاره جهان خورد این سگ افسوس خواره ببین تا استخوان این سگ به افسون چه سان کرد از دهان شیر بیرون به کین من چنان دل کرد سنگین که مرگ تلخ بر من کرد شیرین سگ است این نفس کافر در نهادم که من همخانه این سگ بزادم ریاضت می کشم جان می کنم من سگی را بوک روحانی کنم من مرا ای نفس عاصی چند از تو دلم تا کی بود در بند از تو تو شوم از بس که کردی سخره گیری فروناید دو اشکم گر بمیری عزیزا گر بمیرد نفس فانی دل باقیت یابد زندگانی برو گر مرد این راهی زمانی بجوی از درج در در دل نشانی دلت در تنگنای تنبلی ماند تنت در چارمیخ کاهلی ماند تنت در تنبلی انداختن تو ز خود عباس و بسی ساختن تو تو می اندیش و آن هایی که مردند رسیدند و چو مردان کار کردند سبکروحان به منزلگه رسیده تو خود را در گران جانی کشیده دلت در خون تنت در تاب مانده شده همره تو خوش در خواب مانده ز راه کاروان یکسو فتاده ز حیرت سر به زانو بر نهاده برو بشتاب تا آخر ز جایی به گوشت آید آواز درآیی گرفتی کاهلی در ره به پیشه به گفت و گوی بنشینی همیشه هر آن چیزی که بی مغزان شنیدند جوانمردان به عین آن رسیدند ز تو این قوت بازو نیاید که از دام مگس نیرو نیاید

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۸ - الحکایه و التمثیل عزیزی بد که تا شد شصت ساله هوای گوشت بودش یک نواله اگرچه دست می دادش ولیکن نبود از نفس نامعلوم ایمن مگر روزی شنود از دور بویی روان شد نفس را از دیده جویی که چون شد شصت سال از بهر الله ازین بریان مرا یک لقمه خواه دلش بر نفس خود می سوخت برخاست که تا بوکش تواند لقمه خواست روان شد بر پی آن بوی بسیار ز زندان بوی می آمد پدیدار بزد در تا در زندان گشادند یکی را داغ بر ران می نهادند ز داغش بوی بریان می برآمد وزان غم نفس را جان می برآمد چو پیر آن دید بی خود گشت در حال چو مرغی می زد اندر ره پر و بال زبان بگشاد کای نفس زبون گیر اگر بریانت می باید کنون گیر ز دوری بوی بریانی شنیدی چو بریانی بدیدی در رمیدی عزیزان را چنین بریان دهد دست تو پنداری که این آسان دهد دست ترا چون نیست روزی چند سوزی که نتوان شد برون از پیش روزی برو دل گرم کن در سوز عقبی که تا در سایه مانی روز عقبی ترا دل هست لیکن هست معزول ولی در آرزوی نفس مشغول مثال رهبران این جزیره مثال آن بز است و آن حظیره که تا آن بز قدم بیرون نهادست بسی سر در طغار خون نهادست پی خود گیر خیز ای خیره سرکش گلیم خود ز آب تیره برکش بزن گردن کزین نبود دریغی نهاد کافر خود را به تیغی ازین کافر مسلمانی نیاید که از رهزن نگه بانی نیاید نه هرگز از فضولی سیر گردد نه هرگز هیچ کارش دیر گردد وگر دیرش دهد یک آرزو دست سگی گردد ز خشم اما سگی مست گر از یک کام او گیری کناره زند در یک زمانت صد هواره خریست این نفس خر را بنده بودن کجا باشد نشان زنده بودن عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۹ - الحکایه و التمثیل بدان خربنده گفت آن پیر دانا که کارت چیست ای مرد توانا چنین گفتا که من خربنده کارم بجز خربندگی کاری ندارم جوابی دادش آن هشیار موزون که یارب خر بمیرادت هم اکنون که چون خر مرد تو دل زنده گردی تو خربنده خدا را بنده گردی ازین کافر که ما را در نهادست مسلمان در جهان کمتر فتادست مسلمان هست بسیاری بگفتار مسلمانی همی باید بکردار مرا بار غمی کان پیش آید ز دست نفس کافرکیش آید به صد افسوس در لعب و نظاره جهان خورد این سگ افسوس خواره ببین تا استخوان این سگ به افسون چه سان کرد از دهان شیر بیرون به کین من چنان دل کرد سنگین که مرگ تلخ بر من کرد شیرین سگ است این نفس کافر در نهادم که من همخانه این سگ بزادم ریاضت می کشم جان می کنم من سگی را بوک روحانی کنم من مرا ای نفس عاصی چند از تو دلم تا کی بود در بند از تو تو شوم از بس که کردی سخره گیری فروناید دو اشکم گر بمیری عزیزا گر بمیرد نفس فانی دل باقیت یابد زندگانی برو گر مرد این راهی زمانی بجوی از درج در در دل نشانی دلت در تنگنای تنبلی ماند تنت در چارمیخ کاهلی ماند تنت در تنبلی انداختن تو ز خود عباس و بسی ساختن تو تو می اندیش و آن هایی که مردند رسیدند و چو مردان کار کردند سبکروحان به منزلگه رسیده تو خود را در گران جانی کشیده دلت در خون تنت در تاب مانده شده همره تو خوش در خواب مانده ز راه کاروان یکسو فتاده ز حیرت سر به زانو بر نهاده برو بشتاب تا آخر ز جایی به گوشت آید آواز درآیی گرفتی کاهلی در ره به پیشه به گفت و گوی بنشینی همیشه هر آن چیزی که بی مغزان شنیدند جوانمردان به عین آن رسیدند ز تو این قوت بازو نیاید که از دام مگس نیرو نیاید

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۱۰ - الحکایه و التمثیل کری بر ره بخفت از خرده دانی که تا وقتی درآید کاروانی درآمد کاروان و رفت چون دود کجا آن خفته کر را خبر بود چو شد بیدار خواب از دیدگان رفت بدو گفتند ای کر کاروان رفت چرا خفتی که کرد آخر چنین خواب که بگذشتند همراهان و اصحاب ندانم تا چه خوابت دید ایام که خوش در خواب کردت تا سرانجام کر آن بشنود گفت آشفته بودم که هم کر بودم و هم خفته بودم دریغا چون شدم از خواب بیدار نمی یابم ز یک همراه آثار عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۱۱ - الحکایه و التمثیل شنودم حال بوالفش چغانی که گفتندش چرا خر می نرانی که چون خورشید روشن روی در گشت بتاریکی فرومانی درین دشت تو هم ای برده اندر دشت خوابت نراندی خر فروشد آفتابت عطار » اسرارنامه » بخش هشتم » بخش ۱ - المقاله الثمانیه چرا بودی چو بودی کارت افتاد چه گویم عقبه دشوارت افتاد ترا چه جرم کآوردندت ای دوست تویی در راه معنی مغز هر پوست معادن مغز ارکانست لیکن نباتست آنگهی مغز معادن وزو مغز نبات افتاده حیوان وزان پس مغز حیوان گشت انسان ز انسان انبیا گشته خلاصه وزیشان سید سادات خاصه ازین هفت آسمان در راه معنی بباید رفت تا درگاه مولی همی هرچه از کمال اصل دورست ازو طبع حقیقت بین نفورست جمادی بوده حیی شدی تو کجا لاشی بدی شییی شدی تو چنان خواهم که بر ترتیب اول نداری یک نفس خود را معطل ز رتبت سوی رتبت می نهی گام برون می آیی از یک یک خم دام نهادت پر گره بندست جان را از آن جان می نبینی آن جهان را نهادت پر گره کردند از آغاز به یک یک دم شود یک یک گره باز چه دانی ای به زیر کوه زاده که تو زیر چه باری اوفتاده کسی را زیر کوهی پروریدند به زیر بار کوهش آوریدند جهانی بار بر پشتش نهادند به زیر بار کوهش خوی دادند مه از کوهست بار او و او مور همه آفاق خورشیدست او کور چو برگیرند ازو بار گران را به یک ساعت ببیند آن جهان را شکیبایی بجان او درآید همه عالم نشان او برآید چو نور جاودان آید به پیشش فرو ماند عجب آید ز خویشش به دل گوید که چون گشتم چنین من ز شک چون آمدم سوی یقین من منم این یا نیم من اینت بشگفت که نور من همه آفاق بگرفت چو نابینای مادرزاد ناگاه که یابد نور چشم خود به یک راه چو بیند روشنایی جهان او چگونه خیره ماند آن زمان او ترا همچون سرآید زندگانی در آن عالم به عینه هم چنانی از آن تاریک جا چون دور گردی قرین عالم پر نور گردی عجب ماتی درآن چندان عجایب غریبت آید آن چندان غرایب همی چندان که چشم تو کند کار همی خورشید بینی ذره کردار در آن حضرت که امکان ثبوتست فلک چون دستباف عنکبوتست کجا آنجا وجود کس نماید نمد چون در بر اطلس نماید به پیش آفتاب عالم آرای کجا ماند وجود سایه بر جای از آن پس پرده هستی درآید سر از رفعت سوی پستی درآید همی چندانک کردی نیک و بد تو همه آماده بینی گرد خود تو اگر بد کرده زیر حجابی وگرنه با بزرگان هم رکابی به نیکی و بدی در کار خویشی همه آیینهء کردار خویشی اگر نیکست و گر بد کار و کردار شود در پیش روی تو پدیدار

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۱۰ - الحکایه و التمثیل کری بر ره بخفت از خرده دانی که تا وقتی درآید کاروانی درآمد کاروان و رفت چون دود کجا آن خفته کر را خبر بود چو شد بیدار خواب از دیدگان رفت بدو گفتند ای کر کاروان رفت چرا خفتی که کرد آخر چنین خواب که بگذشتند همراهان و اصحاب ندانم تا چه خوابت دید ایام که خوش در خواب کردت تا سرانجام کر آن بشنود گفت آشفته بودم که هم کر بودم و هم خفته بودم دریغا چون شدم از خواب بیدار نمی یابم ز یک همراه آثار عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۱۱ - الحکایه و التمثیل شنودم حال بوالفش چغانی که گفتندش چرا خر می نرانی که چون خورشید روشن روی در گشت بتاریکی فرومانی درین دشت تو هم ای برده اندر دشت خوابت نراندی خر فروشد آفتابت عطار » اسرارنامه » بخش هشتم » بخش ۱ - المقاله الثمانیه چرا بودی چو بودی کارت افتاد چه گویم عقبه دشوارت افتاد ترا چه جرم کآوردندت ای دوست تویی در راه معنی مغز هر پوست معادن مغز ارکانست لیکن نباتست آنگهی مغز معادن وزو مغز نبات افتاده حیوان وزان پس مغز حیوان گشت انسان ز انسان انبیا گشته خلاصه وزیشان سید سادات خاصه ازین هفت آسمان در راه معنی بباید رفت تا درگاه مولی همی هرچه از کمال اصل دورست ازو طبع حقیقت بین نفورست جمادی بوده حیی شدی تو کجا لاشی بدی شییی شدی تو چنان خواهم که بر ترتیب اول نداری یک نفس خود را معطل ز رتبت سوی رتبت می نهی گام برون می آیی از یک یک خم دام نهادت پر گره بندست جان را از آن جان می نبینی آن جهان را نهادت پر گره کردند از آغاز به یک یک دم شود یک یک گره باز چه دانی ای به زیر کوه زاده که تو زیر چه باری اوفتاده کسی را زیر کوهی پروریدند به زیر بار کوهش آوریدند جهانی بار بر پشتش نهادند به زیر بار کوهش خوی دادند مه از کوهست بار او و او مور همه آفاق خورشیدست او کور چو برگیرند ازو بار گران را به یک ساعت ببیند آن جهان را شکیبایی بجان او درآید همه عالم نشان او برآید چو نور جاودان آید به پیشش فرو ماند عجب آید ز خویشش به دل گوید که چون گشتم چنین من ز شک چون آمدم سوی یقین من منم این یا نیم من اینت بشگفت که نور من همه آفاق بگرفت چو نابینای مادرزاد ناگاه که یابد نور چشم خود به یک راه چو بیند روشنایی جهان او چگونه خیره ماند آن زمان او ترا همچون سرآید زندگانی در آن عالم به عینه هم چنانی از آن تاریک جا چون دور گردی قرین عالم پر نور گردی عجب ماتی درآن چندان عجایب غریبت آید آن چندان غرایب همی چندان که چشم تو کند کار همی خورشید بینی ذره کردار در آن حضرت که امکان ثبوتست فلک چون دستباف عنکبوتست کجا آنجا وجود کس نماید نمد چون در بر اطلس نماید به پیش آفتاب عالم آرای کجا ماند وجود سایه بر جای از آن پس پرده هستی درآید سر از رفعت سوی پستی درآید همی چندانک کردی نیک و بد تو همه آماده بینی گرد خود تو اگر بد کرده زیر حجابی وگرنه با بزرگان هم رکابی به نیکی و بدی در کار خویشی همه آیینهء کردار خویشی اگر نیکست و گر بد کار و کردار شود در پیش روی تو پدیدار

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش هشتم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل سیاهی کرد در آبی نگاهی بدید از آب رویی پرسیاهی چو رویی دید نامعلوم و ناخوش از آن زشتی دویدش بر سر آتش چنان اندیشه کرد آن مرد دل تنگ که هست آن مردم آب سیه رنگ زفان بگشاد گفت ای صورت زشت کدامین دیو در عالم ترا کشت برآی از آب ای زشت سیه تاب که در آتش همی پایی نه در آب چو بر بیهوده بسیاری سخن گفت ندانست و همه با خویشتن گفت تو هم در آب رویت کن نگاهی ببین تا خود سپیدی یا سیاهی چو مرغ جان فروریزد پر و بال ببینی روی خود در آب اعمال سیه رویی سیاهی پیشت آرد سپیدی در فروغ خویشت آرد چو جان پاک در یک دم بدادی قدم حالی در آن عالم نهادی ز دنیا تا به عقبی نیست بسیار ولی در ره وجود توست دیوار ترا بانگ و خروش و گریه چندانست که این نفس دنی هم صحبت جانست اگر با نفس میری وای بر تو بسی گرید ز سر تا پای بر تو وگر بی نفس میری پاک باشی چه اندر آتش و در خاک باشی ترا چو جان پاکت رفت و تن مرد نباید خویش را با خویشتن برد که هر گاهی که تو از پیش مردی بسا کس را که گوی از پیش بردی زبانت هرچ بر خود می شمرد آن چو زیر خاک رفتی باد برد آن از آن پس عالم خاموشی آید مقامات ره مدهوشی آید برون پرده آید شور ایام درون پرده خاموشی ست و آرام تو اینجایی ز خود آگاه از خویش که آنجا آگهی برخیزد از پیش چنان مستغرق آن نور گردی که زآن لذت ز هستی دور گردی و گر داری ازین برتر مقامی تو داری اندرین قربت نظامی مقرب آن بود کامروز بی خویش بود آن حضرتش در پیش بی پیش همه حق بیند و بی خویش گردد به جوهر از دو گیتی بیش گردد درین معنی که من گفتم شکی نیست تو بی چشمی و عالم جز یکی نیست مثالی باز گویم با تو از راه مگر جانت شود زین راز آگاه چه گر عمری بخون گردیده ای تو مثالی مثل این نشنیده ای تو به چشمت کی درآید چرخ گردون که قدر او ز چشم توست افزون همی هر ذره ای کان دیده ای تو نیاید عین آن در دیده تو که می گوید که گردون آن چنانست که چشمت دید یا عقل تو دانست پس آن چیزی که شد در چشم حاصل مثالی بیش نیست ای مرد غافل گرفتار آمدی در بند تمییز مثال ست این چه می بینی نه آن چیز به صنع حق نگر تا راز بینی حقیقت های اشیا باز بینی اگر اشیا چنین بودی که پیداست سوال مصطفی کی آمدی راست که با حق مهتر دین گفت الهی بمن بنمای اشیا را کماهی اگر پاره کنی دل را به صد بار نیاید آنچ دل باشد پدیدار همین چشم و همین دست و همین گوش همین جان و همین عقل و همین هوش اگر زین می نیاری گشت آگاه مبر زینجا سوی فسطانیان راه خدا داند که خود اشیا چگونست که در چشم تو باری باشکونست بماند از مغز معنی پوست با تو مثالی بیش نیست ای دوست با تو تو پنداری که چیزی دیده ای تو ندیدستی تو و نشنیده ای تو مثال آن همی بینی وگرنه یکی ست این جمله در اصل و دگر نه یکی کان یک برون باشد ز آحاد نه آن یک را نشان باشد نه اعداد همه باقی به یک چیزند جاوید ز یک یک ذره می شو تا به خورشید دو عالم غرق این دریای نور است ولیکن نقش عالم ها غرورست هر آن نقشی که در عالم پدیدست دری بسته ست و حس آن را کلیدست کلید و در از آن پیدا نماند که هرگز نقش بر دریا نماند کسی کو نقش بی نقشی پذیرفت چو مردان ترک این صورتگری گفت اگر بی صورتی و بی نشانی پذیرفتی تو داری زندگانی وگرنه مرده ای مغرور می باش نداری زندگی از دور می باش اگر گویی که چیست این هرچ پیداست بگویم راست گر تو بشنوی راست همه ناچیز و فانی و همه هیچ همه همچون طلسمی پیچ بر پیچ خیالست آنچ دانستی و دیدی صدایست آنچ در عالم شنیدی خیال و وهم و عقل و حس مقامست که هر یک در مقام خود تمامست ولی چون زان مقام آیی برون تو خیالی بینی آن را هم کنون تو

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش هشتم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل سیاهی کرد در آبی نگاهی بدید از آب رویی پرسیاهی چو رویی دید نامعلوم و ناخوش از آن زشتی دویدش بر سر آتش چنان اندیشه کرد آن مرد دل تنگ که هست آن مردم آب سیه رنگ زفان بگشاد گفت ای صورت زشت کدامین دیو در عالم ترا کشت برآی از آب ای زشت سیه تاب که در آتش همی پایی نه در آب چو بر بیهوده بسیاری سخن گفت ندانست و همه با خویشتن گفت تو هم در آب رویت کن نگاهی ببین تا خود سپیدی یا سیاهی چو مرغ جان فروریزد پر و بال ببینی روی خود در آب اعمال سیه رویی سیاهی پیشت آرد سپیدی در فروغ خویشت آرد چو جان پاک در یک دم بدادی قدم حالی در آن عالم نهادی ز دنیا تا به عقبی نیست بسیار ولی در ره وجود توست دیوار ترا بانگ و خروش و گریه چندانست که این نفس دنی هم صحبت جانست اگر با نفس میری وای بر تو بسی گرید ز سر تا پای بر تو وگر بی نفس میری پاک باشی چه اندر آتش و در خاک باشی ترا چو جان پاکت رفت و تن مرد نباید خویش را با خویشتن برد که هر گاهی که تو از پیش مردی بسا کس را که گوی از پیش بردی زبانت هرچ بر خود می شمرد آن چو زیر خاک رفتی باد برد آن از آن پس عالم خاموشی آید مقامات ره مدهوشی آید برون پرده آید شور ایام درون پرده خاموشی ست و آرام تو اینجایی ز خود آگاه از خویش که آنجا آگهی برخیزد از پیش چنان مستغرق آن نور گردی که زآن لذت ز هستی دور گردی و گر داری ازین برتر مقامی تو داری اندرین قربت نظامی مقرب آن بود کامروز بی خویش بود آن حضرتش در پیش بی پیش همه حق بیند و بی خویش گردد به جوهر از دو گیتی بیش گردد درین معنی که من گفتم شکی نیست تو بی چشمی و عالم جز یکی نیست مثالی باز گویم با تو از راه مگر جانت شود زین راز آگاه چه گر عمری بخون گردیده ای تو مثالی مثل این نشنیده ای تو به چشمت کی درآید چرخ گردون که قدر او ز چشم توست افزون همی هر ذره ای کان دیده ای تو نیاید عین آن در دیده تو که می گوید که گردون آن چنانست که چشمت دید یا عقل تو دانست پس آن چیزی که شد در چشم حاصل مثالی بیش نیست ای مرد غافل گرفتار آمدی در بند تمییز مثال ست این چه می بینی نه آن چیز به صنع حق نگر تا راز بینی حقیقت های اشیا باز بینی اگر اشیا چنین بودی که پیداست سوال مصطفی کی آمدی راست که با حق مهتر دین گفت الهی بمن بنمای اشیا را کماهی اگر پاره کنی دل را به صد بار نیاید آنچ دل باشد پدیدار همین چشم و همین دست و همین گوش همین جان و همین عقل و همین هوش اگر زین می نیاری گشت آگاه مبر زینجا سوی فسطانیان راه خدا داند که خود اشیا چگونست که در چشم تو باری باشکونست بماند از مغز معنی پوست با تو مثالی بیش نیست ای دوست با تو تو پنداری که چیزی دیده ای تو ندیدستی تو و نشنیده ای تو مثال آن همی بینی وگرنه یکی ست این جمله در اصل و دگر نه یکی کان یک برون باشد ز آحاد نه آن یک را نشان باشد نه اعداد همه باقی به یک چیزند جاوید ز یک یک ذره می شو تا به خورشید دو عالم غرق این دریای نور است ولیکن نقش عالم ها غرورست هر آن نقشی که در عالم پدیدست دری بسته ست و حس آن را کلیدست کلید و در از آن پیدا نماند که هرگز نقش بر دریا نماند کسی کو نقش بی نقشی پذیرفت چو مردان ترک این صورتگری گفت اگر بی صورتی و بی نشانی پذیرفتی تو داری زندگانی وگرنه مرده ای مغرور می باش نداری زندگی از دور می باش اگر گویی که چیست این هرچ پیداست بگویم راست گر تو بشنوی راست همه ناچیز و فانی و همه هیچ همه همچون طلسمی پیچ بر پیچ خیالست آنچ دانستی و دیدی صدایست آنچ در عالم شنیدی خیال و وهم و عقل و حس مقامست که هر یک در مقام خود تمامست ولی چون زان مقام آیی برون تو خیالی بینی آن را هم کنون تو

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش هشتم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل یکی پرسید از آن دیوانه مجنون که عالم چیست گفتا کفک صابون به ماسوره بگیر آن کفک و در دم برون آور از آن ماسوره عالم ببین این شکل رنگارنگ زیبا کز آن ماسوره می گردد هویدا اگرچه صورتی بس دلستانست دوم صورت که احول بیند آنست فنا ملک و زوالش مالک آمد اساسش کل شیی هالک آمد میانش باد و او خود هیچ هیچی ز هیچی هیچ ناید چند پیچی شود فانی نماید ناگهان گم جهان در هیچ و هیچ اندر جهان گم اگر نور دلت گردد پدیدار نه در چشم تو در ماند نه دیوار همه در دل شود چون ذره ای گم بلی در بحر گردد قطره ای گم عصا در دست موسی اژدها شد همه باطل فرو برد و عصا شد بگفتم جمله اسرار سر باز حجاب آخر ز پیش خود برانداز اگر این پرده از هم بر درانی همه جز یک نبینی و ندانی زهی عطار خوش گفتار بادی وزین گفتار برخوردار بادی اگر بر نیستی از شاخ معنیت نکردندی چنین گستاخ معنیت عطار » اسرارنامه » بخش نهم » بخش ۱ - المقاله التاسعه بدان ای پاک دین گر پاک آیی که آن ساعت که زیر خاک آیی قدم بیرون نهی از کوی دنیا نبینی نیز هرگز روی دنیا چو رفتی رفتی از دنیا و رفتی دگر هرگز به دنیا در نیفتی به عقبی بارگاهی یابی از نور بپوشی حله و در بر کشی حور وگر آلایشی داری ز کاری در آلایش بمانی روزگاری همه شرکت حواس تست در راه همه ابلیس و همت دیو بدخواه همه مرگ تو خوی ناخوش تست همه خشمت به دوزخ آتش تست هر آنگه کز جهان رفتی تو بیرون نخواهد بود حالت از دو بیرون اگر آلوده ای پالوده گردی وگر پالوده ای آسوده گردی چو تو آلوده باشی و گنهکار کنندت در نهاد خود گرفتار وگر پالوده دل باشی تو در راه فشانان دست بخرامی به درگاه فراز عیش و شیب و جاه با توست بهشت و دوزخت همراه با توست همی تا تو چگونه رفت خواهی درین ره بر چه پهلو خفت خواهی اگر در پرده ای در پرده باشی در آن چیزی که در وی مرده باشی نمیرد هیچ بینادل سفیهی نخیزد هیچ کناسی فقیهی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش هشتم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل یکی پرسید از آن دیوانه مجنون که عالم چیست گفتا کفک صابون به ماسوره بگیر آن کفک و در دم برون آور از آن ماسوره عالم ببین این شکل رنگارنگ زیبا کز آن ماسوره می گردد هویدا اگرچه صورتی بس دلستانست دوم صورت که احول بیند آنست فنا ملک و زوالش مالک آمد اساسش کل شیی هالک آمد میانش باد و او خود هیچ هیچی ز هیچی هیچ ناید چند پیچی شود فانی نماید ناگهان گم جهان در هیچ و هیچ اندر جهان گم اگر نور دلت گردد پدیدار نه در چشم تو در ماند نه دیوار همه در دل شود چون ذره ای گم بلی در بحر گردد قطره ای گم عصا در دست موسی اژدها شد همه باطل فرو برد و عصا شد بگفتم جمله اسرار سر باز حجاب آخر ز پیش خود برانداز اگر این پرده از هم بر درانی همه جز یک نبینی و ندانی زهی عطار خوش گفتار بادی وزین گفتار برخوردار بادی اگر بر نیستی از شاخ معنیت نکردندی چنین گستاخ معنیت عطار » اسرارنامه » بخش نهم » بخش ۱ - المقاله التاسعه بدان ای پاک دین گر پاک آیی که آن ساعت که زیر خاک آیی قدم بیرون نهی از کوی دنیا نبینی نیز هرگز روی دنیا چو رفتی رفتی از دنیا و رفتی دگر هرگز به دنیا در نیفتی به عقبی بارگاهی یابی از نور بپوشی حله و در بر کشی حور وگر آلایشی داری ز کاری در آلایش بمانی روزگاری همه شرکت حواس تست در راه همه ابلیس و همت دیو بدخواه همه مرگ تو خوی ناخوش تست همه خشمت به دوزخ آتش تست هر آنگه کز جهان رفتی تو بیرون نخواهد بود حالت از دو بیرون اگر آلوده ای پالوده گردی وگر پالوده ای آسوده گردی چو تو آلوده باشی و گنهکار کنندت در نهاد خود گرفتار وگر پالوده دل باشی تو در راه فشانان دست بخرامی به درگاه فراز عیش و شیب و جاه با توست بهشت و دوزخت همراه با توست همی تا تو چگونه رفت خواهی درین ره بر چه پهلو خفت خواهی اگر در پرده ای در پرده باشی در آن چیزی که در وی مرده باشی نمیرد هیچ بینادل سفیهی نخیزد هیچ کناسی فقیهی

%0
10 Bölüm