عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت دیوانۀ چوب سوار یکی دیوانه چوبی بر نشسته بتگ می شد چو اسپی تنگ بسته دهانی داشت همچون گل ز خنده چو بلبل جوش در عالم فکنده یکی پرسید ازو کای مرد درگاه چنین گرم ازچه می تازی تودر راه چنین گفت او که در میدان عالم هوس دارم سواری کرد یک دم که چون دستم فرو بندند ناکام نجنبد یک سر مویم بر اندام اگر هستی درین میدان تو بر کار نصیب خویشتن مردانه بردار چو از ماضی و مستقبل خبر نیست بجز عمر تو نقدی ما حضر نیست مده این نقد را بر نسیه بر باد که بر نسیه کسی ننهاد بنیاد چو یک نقطه ست از عمر تو بر کار هزاران چرخ زن بر وی چو پرگار خوشی با نقد این الوقت می ساز چو بیکاران به پیش و پس مشو باز اگر تو پس روی و پیش آیی بلای روزگار خویش آیی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت سپهدار که قلعۀ کرد با دیوانه سپهداری برای کوتوالی بجایی قلعه می کرد عالی یکی دیوانه آمد پدیدار به پیش خویش خواندش آن سپهدار بدو گفتا ببین کین قلعه چونست ز رفعت جفت طاق سر نگونست ازین قلعه کسی کاعزاز دارد ببین تا چه بلا زو باز دارد زبان بگشاد آن دیوانه حالی بدو گفتا تو مردی تیره حالی بلا چون ز آسمان می افتد آغاز بقلعه می روی پیش بلا باز بلای خویشتن چون تو تمامی بلایی نیز مطلب ای گرامی ز خویش و از بلای خویش آنگاه خلاصی باشدت کلی درین راه که افتاده شوی و پست گردی نمانی زنده تا که هست گردی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت سلطان محمود با مظلوم مگر محمود می شد بامدادی کسی آمد وزو می خواست دادی فغان می کرد و پیشش راه بگرفت درآمد پس عنان شاه بگرفت یکی پرسید کان مظلومت ای شاه فلان وقتت عنان بگرفت در راه عنان نکشیدی آنگه باز هیچی کنون پس این عنان بهر چه پیچی شهش گفتا که بودم آن زمان مست که بگرفت او عنان من بیک دست کنون هر موی این مظلوم دستیست که از هر موی وی بر من شکستیست چو چندین دست بینم در عنانم اگر دستم دهد چون اسپ رانم گرفتارم میان این همه دست نمی دانم که چون بیرون توان جست چو افتادن درین ره سود مردست بیفتد هر که اینجا اهل دردست بلندی چون درین ره پست گیرند عنان پادشه بی دست گیرند کسی باید بخون درگشته صد بار که تا گردد ز افتادن خبردار کسی کاندر میان ناز باشد کجا برهاندش در باز باشد عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت مجنون یکی پرسید از مجنون که چونی که بس بیچاره و بس زبونی چنین گفت او که هستم من خری پیر بدن سوراخ از بار گلوگیر تنم گرچه نزار و ناتوانست همه روزی همه بارش گرانست وگر آسایشی را بعد صد غم ز پشتش جامه برگیرند یک دم هزاران خرمگس آید گزنده همه در ریش او نیش اوفکنده که گویم کاش این بیچاره هرگز ندیدی از چنین آسایشی عز اگر باشی تو کار افتاده راه چنین کارت بسی افتد باکراه چو کار افتادگی نبود بغایت ترا بس خنده آید زین حکایت چو مشغولی بناز و کامرانی تو کار افتادگی را می ندانی کسی باید مرا افتاده در کار بروزی ماتم خود کرده صد بار بحق زنده شده وز خویش مرده نه از پس ماندگان کز پیش مرده تو تا عاشق نگردی نیک جانباز نیابی سر کار افتادگان باز کسی کو در میان ناز ماندست ز جان بازان عاشق باز ماندست
عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت دیوانۀ چوب سوار یکی دیوانه چوبی بر نشسته بتگ می شد چو اسپی تنگ بسته دهانی داشت همچون گل ز خنده چو بلبل جوش در عالم فکنده یکی پرسید ازو کای مرد درگاه چنین گرم ازچه می تازی تودر راه چنین گفت او که در میدان عالم هوس دارم سواری کرد یک دم که چون دستم فرو بندند ناکام نجنبد یک سر مویم بر اندام اگر هستی درین میدان تو بر کار نصیب خویشتن مردانه بردار چو از ماضی و مستقبل خبر نیست بجز عمر تو نقدی ما حضر نیست مده این نقد را بر نسیه بر باد که بر نسیه کسی ننهاد بنیاد چو یک نقطه ست از عمر تو بر کار هزاران چرخ زن بر وی چو پرگار خوشی با نقد این الوقت می ساز چو بیکاران به پیش و پس مشو باز اگر تو پس روی و پیش آیی بلای روزگار خویش آیی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت سپهدار که قلعۀ کرد با دیوانه سپهداری برای کوتوالی بجایی قلعه می کرد عالی یکی دیوانه آمد پدیدار به پیش خویش خواندش آن سپهدار بدو گفتا ببین کین قلعه چونست ز رفعت جفت طاق سر نگونست ازین قلعه کسی کاعزاز دارد ببین تا چه بلا زو باز دارد زبان بگشاد آن دیوانه حالی بدو گفتا تو مردی تیره حالی بلا چون ز آسمان می افتد آغاز بقلعه می روی پیش بلا باز بلای خویشتن چون تو تمامی بلایی نیز مطلب ای گرامی ز خویش و از بلای خویش آنگاه خلاصی باشدت کلی درین راه که افتاده شوی و پست گردی نمانی زنده تا که هست گردی عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت سلطان محمود با مظلوم مگر محمود می شد بامدادی کسی آمد وزو می خواست دادی فغان می کرد و پیشش راه بگرفت درآمد پس عنان شاه بگرفت یکی پرسید کان مظلومت ای شاه فلان وقتت عنان بگرفت در راه عنان نکشیدی آنگه باز هیچی کنون پس این عنان بهر چه پیچی شهش گفتا که بودم آن زمان مست که بگرفت او عنان من بیک دست کنون هر موی این مظلوم دستیست که از هر موی وی بر من شکستیست چو چندین دست بینم در عنانم اگر دستم دهد چون اسپ رانم گرفتارم میان این همه دست نمی دانم که چون بیرون توان جست چو افتادن درین ره سود مردست بیفتد هر که اینجا اهل دردست بلندی چون درین ره پست گیرند عنان پادشه بی دست گیرند کسی باید بخون درگشته صد بار که تا گردد ز افتادن خبردار کسی کاندر میان ناز باشد کجا برهاندش در باز باشد عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » حکایت مجنون یکی پرسید از مجنون که چونی که بس بیچاره و بس زبونی چنین گفت او که هستم من خری پیر بدن سوراخ از بار گلوگیر تنم گرچه نزار و ناتوانست همه روزی همه بارش گرانست وگر آسایشی را بعد صد غم ز پشتش جامه برگیرند یک دم هزاران خرمگس آید گزنده همه در ریش او نیش اوفکنده که گویم کاش این بیچاره هرگز ندیدی از چنین آسایشی عز اگر باشی تو کار افتاده راه چنین کارت بسی افتد باکراه چو کار افتادگی نبود بغایت ترا بس خنده آید زین حکایت چو مشغولی بناز و کامرانی تو کار افتادگی را می ندانی کسی باید مرا افتاده در کار بروزی ماتم خود کرده صد بار بحق زنده شده وز خویش مرده نه از پس ماندگان کز پیش مرده تو تا عاشق نگردی نیک جانباز نیابی سر کار افتادگان باز کسی کو در میان ناز ماندست ز جان بازان عاشق باز ماندست