عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۸ - الحكایة و التمثیل نیک مردی بود از زن پای بست پیش رکن الدین اکافی نشست پس ز دست زن بسی بگریست زار گفت بی او یکدمم نبود قرار نه طلاقش میتوانم داد من نه توانم گشت از او آزاد من زانکه جانم زنده از دیدار اوست رونقم از نازش بسیار اوست لیک ترک دین و سنت میکند زانکه بر بوبکر لعنت میکند گرچه میرنجانمش هر وقت سخت مینگوید ترک این آن شور بخت نه ازو یک روز بتوانم برید نه ازو این قول بتوانم شنید میسزد گردل ازین پر خون کنم در میان این دو مشکل چون کنم خواجه گفت ای مرد اگر رنجانیش هر زمان سرگشته تر گردانیش گر بگویی از سر لطفیش راز او دگر نکند زفان هرگز دراز اعتقادی کژ درو بنشانده اند نقلهای کژ برو برخوانده اند گفته اند او را که بوبکر از مجاز کرد ظلم و حق ز حق میداشت باز باز کرد آل پیمبر را ز کار کرد بر باطل خلافت اختیار ملک بودش آرزو بگشاد دست نی بحق بر جای پیغمبر نشست او چنین بوبکر دانستست راست بر چنین بوبکر بس لعنت رواست لعنتی کو کرد ما هم میکنیم ما هم این لعنت دمادم میکنیم گر چنین جایی ابوبکری بود آن نه بوبکری که بومکری بود گر چنین بوبکر را دشمن شوی گر بدیده تیره روشن شوی لیک چون بوبکر صدیق آمدست جان او دریای تحقیق آمدست صبح صادق از دم جان سوز اوست آفتاب از سایه هر روز اوست صدق او سر دفتر هفت آسمانست قدس او سر جمله هر دو جهانست جان پاکش را دو عالم هیچ نیست ذره در جانش میل و پیچ نیست هست بوبکر این چنین نه آن چنان دوستان را می مپرس از دشمنان گر بدی گفتند مشتی بی فروغ در حق اوآن دروغست آن دروغ هست بوبکر آنکه بر سنت رود گر چنین نبود بر او لعنت رود گر چنین گویی زنت آید براه پس زفان در بند آید از گناه مرد شد شادان وبا زن گفت راز توبه کرد آن زن وزان ره گشت باز از صحابه سی هزار و سه هزار از میان جانش کردند اختیار او کجا در بندآب و جاه بود کاب و جاه او همه الله بود آنکه از عرش و فلک فارغ بود شک نباشد کز فدک فارغ بود عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۹ - الحكایة و التمثیل فاطمه خاتون جنت ناگهی پیش سید رفت در خلوتگهی گفت کرد از آس دستم آبله یک کنیزک از تو میخواهم صله تا مرا از آس رنجی کم رسد تا کیم از آس چندین غم رسد آس گردونم چو یک ارزن بود آس کردن خود چه کار من بود وی عجب در پیش حیدر روزگار بود آن ساعت غنیمت بیشمار دست بگشاد و ببخشید آن همه هیچ نگذاشت از برای فاطمه یک دعاش آموخت زیبا و عزیز گفت این بهتر ترازان جمله چیز چون نماند از انبیا میراث باز کار چندینی مکن برخود دراز هان چگویی ظلم بود این یا نبود بود این شفقت همه دین یا نبود آنکه او از فقر فخر آمد عزیز کی گذارد هیچ کس را هیچ چیز هست دنیا دشمن حق بی مجاز دشمن حق کی گذارد دوست باز گر سر دین داری ای بی پا و سر راه دین این نیست زین ره در گذر دین تو از بهر خلاص خویش دار در دو عالم درد خاص خویش دار بی شک این نادادن اینجا دین بود در فدک صدیق را هم این بود درد حق گر دامن جان گیردت این تعصب کی گریبان گیردت انس حضرت جانفزایت بس بود تا که تو هستی خدایت بس بود
عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۸ - الحكایة و التمثیل نیک مردی بود از زن پای بست پیش رکن الدین اکافی نشست پس ز دست زن بسی بگریست زار گفت بی او یکدمم نبود قرار نه طلاقش میتوانم داد من نه توانم گشت از او آزاد من زانکه جانم زنده از دیدار اوست رونقم از نازش بسیار اوست لیک ترک دین و سنت میکند زانکه بر بوبکر لعنت میکند گرچه میرنجانمش هر وقت سخت مینگوید ترک این آن شور بخت نه ازو یک روز بتوانم برید نه ازو این قول بتوانم شنید میسزد گردل ازین پر خون کنم در میان این دو مشکل چون کنم خواجه گفت ای مرد اگر رنجانیش هر زمان سرگشته تر گردانیش گر بگویی از سر لطفیش راز او دگر نکند زفان هرگز دراز اعتقادی کژ درو بنشانده اند نقلهای کژ برو برخوانده اند گفته اند او را که بوبکر از مجاز کرد ظلم و حق ز حق میداشت باز باز کرد آل پیمبر را ز کار کرد بر باطل خلافت اختیار ملک بودش آرزو بگشاد دست نی بحق بر جای پیغمبر نشست او چنین بوبکر دانستست راست بر چنین بوبکر بس لعنت رواست لعنتی کو کرد ما هم میکنیم ما هم این لعنت دمادم میکنیم گر چنین جایی ابوبکری بود آن نه بوبکری که بومکری بود گر چنین بوبکر را دشمن شوی گر بدیده تیره روشن شوی لیک چون بوبکر صدیق آمدست جان او دریای تحقیق آمدست صبح صادق از دم جان سوز اوست آفتاب از سایه هر روز اوست صدق او سر دفتر هفت آسمانست قدس او سر جمله هر دو جهانست جان پاکش را دو عالم هیچ نیست ذره در جانش میل و پیچ نیست هست بوبکر این چنین نه آن چنان دوستان را می مپرس از دشمنان گر بدی گفتند مشتی بی فروغ در حق اوآن دروغست آن دروغ هست بوبکر آنکه بر سنت رود گر چنین نبود بر او لعنت رود گر چنین گویی زنت آید براه پس زفان در بند آید از گناه مرد شد شادان وبا زن گفت راز توبه کرد آن زن وزان ره گشت باز از صحابه سی هزار و سه هزار از میان جانش کردند اختیار او کجا در بندآب و جاه بود کاب و جاه او همه الله بود آنکه از عرش و فلک فارغ بود شک نباشد کز فدک فارغ بود عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۹ - الحكایة و التمثیل فاطمه خاتون جنت ناگهی پیش سید رفت در خلوتگهی گفت کرد از آس دستم آبله یک کنیزک از تو میخواهم صله تا مرا از آس رنجی کم رسد تا کیم از آس چندین غم رسد آس گردونم چو یک ارزن بود آس کردن خود چه کار من بود وی عجب در پیش حیدر روزگار بود آن ساعت غنیمت بیشمار دست بگشاد و ببخشید آن همه هیچ نگذاشت از برای فاطمه یک دعاش آموخت زیبا و عزیز گفت این بهتر ترازان جمله چیز چون نماند از انبیا میراث باز کار چندینی مکن برخود دراز هان چگویی ظلم بود این یا نبود بود این شفقت همه دین یا نبود آنکه او از فقر فخر آمد عزیز کی گذارد هیچ کس را هیچ چیز هست دنیا دشمن حق بی مجاز دشمن حق کی گذارد دوست باز گر سر دین داری ای بی پا و سر راه دین این نیست زین ره در گذر دین تو از بهر خلاص خویش دار در دو عالم درد خاص خویش دار بی شک این نادادن اینجا دین بود در فدک صدیق را هم این بود درد حق گر دامن جان گیردت این تعصب کی گریبان گیردت انس حضرت جانفزایت بس بود تا که تو هستی خدایت بس بود