عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل کاملی گفته ست میباید بسی علم و حکمت تا شود گویا کسی لیک باید عقل بی حد و قیاس تا شود خاموش یک حکمت شناس دم مزن چون کن مکن مینشنوند با که گویی چون سخن مینشنوند ور کسی میبشنود اسرار تو مینشیند از حسد در کار تو کوه با آن جمله سختی و وقار هرچه گویی باز گوید آشکار روی در دیوار کن وانگه خموش زانکه آن دیوار دارد نیز گوش ور تودر دیوار خواهی گفت راز هست دیوار لحد با آن بساز عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل این سخن نقلست از نوشین روان گفت اگر خواهی که رازت در جهان دشمنت نشناسد از زشتی که اوست تو به نیکویی مگو در پیش دوست گر درین پرده نگهداری نفس هم نفس باشی و گرنه هیچکس صبح اگر کشتی نفس را در دهان کی رسیدی این بشولش در جهان تا زفان سرخ دارد ساکنی تو به سرسبزی نشسته ایمنی چون زفان جنبان شود کام سیاه برتو سر سبزی کند حالی تباه هیچ عضوی بنده را روز شمار مهر نکند جز دهن را کردگار عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۴ - الحكایة و التمثیل با پسر لقمان چنین گفت ای پسر گرچه بسیاری سخن گفتم چوزر ای عجب با آنکه لقمان آمدم از بسی گفتن پشیمان آمدم لیک هرگز از خموشی کردنم نه پشیمان بود ونه غم خوردنم عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۵ - الحكایة و التمثیل از ارسطالیس پرسیدند راز کان چه میدانی که در عمر دراز بی گنه در خورد زندان آمدست گفت آنچش حبس دندان آمدست آنچه او محبوس میباید مدام آن زفان تست در زندان کام دو در از دندان و دو در از لبش بسته میدارند هر روز و شبش تا مگر یک لحظه گیرد قرار وآنگهش جز بیقراری نیست کار هر که خاموشست ثابت آمدست عزت زر بین که صامت آمدست با که گویم درد دل چون کس نماند تن زنم کز عمر من هم بس نماند چون خموشی این همه مقدار داشت لیک دو داعیم بر گفتار داشت جان من چون بود مست و بیقرار بر نمیزد یک نفس از درد کار گر دمی تن میزدم از جان پاک می برآمد از خموشی صد هلاک از ازل چون عشق با جان خوی کرد شور عشقم این چنین پرگوی کرد از شراب عشق چون لایعقلم کی تواند شد خموشی حاصلم کاشکی جان مرا بودی قرار تا همیشه تن زدن بودیم کار آنچه در جان من آگاه هست می ندانم تا بدآنجا راه هست چون نمیبینم بعالم مرد خویش می فرو گویم بدآنجا درد خویش داعی دیگر مرا آن بود و بس کاین حدیثم شد بحجت هر نفس عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۶ - الحكایة و التمثیل مصطفی گفته ست جمعی از ملک می فرو آیند هر روز از فلک گرد میگردند بر روی زمین تا کجا بینند جمعی اهل دین کز خدای خویش میگویند باز صف زنند آن قوم گرد اهل راز خویشتن را وقف آن منزل کنند زان سخن مقصود خود حاصل کنند گرچه در معنی نیم از اهل راز گفته ام باری ز اهل راز باز جمله از حق گویم و از کار او تا ملایک بشنوند اسرار او چون درین اسرار بینندم مدام قصه گوی حق نهندم بوکه نام
عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل کاملی گفته ست میباید بسی علم و حکمت تا شود گویا کسی لیک باید عقل بی حد و قیاس تا شود خاموش یک حکمت شناس دم مزن چون کن مکن مینشنوند با که گویی چون سخن مینشنوند ور کسی میبشنود اسرار تو مینشیند از حسد در کار تو کوه با آن جمله سختی و وقار هرچه گویی باز گوید آشکار روی در دیوار کن وانگه خموش زانکه آن دیوار دارد نیز گوش ور تودر دیوار خواهی گفت راز هست دیوار لحد با آن بساز عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل این سخن نقلست از نوشین روان گفت اگر خواهی که رازت در جهان دشمنت نشناسد از زشتی که اوست تو به نیکویی مگو در پیش دوست گر درین پرده نگهداری نفس هم نفس باشی و گرنه هیچکس صبح اگر کشتی نفس را در دهان کی رسیدی این بشولش در جهان تا زفان سرخ دارد ساکنی تو به سرسبزی نشسته ایمنی چون زفان جنبان شود کام سیاه برتو سر سبزی کند حالی تباه هیچ عضوی بنده را روز شمار مهر نکند جز دهن را کردگار عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۴ - الحكایة و التمثیل با پسر لقمان چنین گفت ای پسر گرچه بسیاری سخن گفتم چوزر ای عجب با آنکه لقمان آمدم از بسی گفتن پشیمان آمدم لیک هرگز از خموشی کردنم نه پشیمان بود ونه غم خوردنم عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۵ - الحكایة و التمثیل از ارسطالیس پرسیدند راز کان چه میدانی که در عمر دراز بی گنه در خورد زندان آمدست گفت آنچش حبس دندان آمدست آنچه او محبوس میباید مدام آن زفان تست در زندان کام دو در از دندان و دو در از لبش بسته میدارند هر روز و شبش تا مگر یک لحظه گیرد قرار وآنگهش جز بیقراری نیست کار هر که خاموشست ثابت آمدست عزت زر بین که صامت آمدست با که گویم درد دل چون کس نماند تن زنم کز عمر من هم بس نماند چون خموشی این همه مقدار داشت لیک دو داعیم بر گفتار داشت جان من چون بود مست و بیقرار بر نمیزد یک نفس از درد کار گر دمی تن میزدم از جان پاک می برآمد از خموشی صد هلاک از ازل چون عشق با جان خوی کرد شور عشقم این چنین پرگوی کرد از شراب عشق چون لایعقلم کی تواند شد خموشی حاصلم کاشکی جان مرا بودی قرار تا همیشه تن زدن بودیم کار آنچه در جان من آگاه هست می ندانم تا بدآنجا راه هست چون نمیبینم بعالم مرد خویش می فرو گویم بدآنجا درد خویش داعی دیگر مرا آن بود و بس کاین حدیثم شد بحجت هر نفس عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم » بخش ۱۶ - الحكایة و التمثیل مصطفی گفته ست جمعی از ملک می فرو آیند هر روز از فلک گرد میگردند بر روی زمین تا کجا بینند جمعی اهل دین کز خدای خویش میگویند باز صف زنند آن قوم گرد اهل راز خویشتن را وقف آن منزل کنند زان سخن مقصود خود حاصل کنند گرچه در معنی نیم از اهل راز گفته ام باری ز اهل راز باز جمله از حق گویم و از کار او تا ملایک بشنوند اسرار او چون درین اسرار بینندم مدام قصه گوی حق نهندم بوکه نام