Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Bahâristân

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۷ در مجلس کسری سه تن از حکما جمع آمدند فیلسوف روم و حکیم هند و بزرجمهر سخت ترین سخن به آنجا رسید که سخت ترین چیزها چیست رومی گفت پیری و سستی با ناداری و تنگدستی هندی گفت تن بیمار با اندوه بسیار بزرجمهر گفت نزدیکی اجل با دوری از حسن عمل همه به قول بزرجمهر بازآمدند پیش کسری ز خردمند حکیمان می رفت سخن از سخت ترین موج درین لجه غم وان یکی گفت که بیماری و اندوه دراز وان دگر گفت که ناداری و پیریست به هم سومین گفت که قرب اجل و سؤ عمل عاقبت رفت به ترجیح سیوم حکم حکم جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۸ حکیمی را پرسیدند که آدمیزاد کی به خوردن شتابد گفت توانگر هرگاه گرسنه شود و درویش هرگاه که بیابد بخور چندانکه ننهد خانه تن ز بیشی و کمی رو در خرابی اگر دارنده ای هرگاه خواهی و گر نادار هرگاهی که یابی جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۹ حکیمی با پسر خود گفت باید که بامداد از خانه بیرون نیایی تا نخست به طعامی لب نگشایی زیرا که سیری تخم حلم و بردباریست و گرسنگی مایه خشک مغزی و سبکساری خوی خود را ز روزه تیره مکن کز همه حلم و بردباری به چون شود روزه مایه آزار روزه خواری ز روزه داری به چون گرسنه باشی هر آش یا نان که بینی از طبیعت تو شهوت آن خیزد و به آشنایان که نشینی طامعه تو در ایشان آویزد هرچه یابی به خانه از تر و خشک به کز آن تا حد شبع بخوری تا طعام کسان هوس نکنی وز عطای خسان طمع ببری چون میزبان بر کنار خوان نشیند و خود را در میان بیند طعمه از جگر خود خوری به که از نان او و شربت از خون خود آشامی به که از خوان او هرکه گوید خوان و نان من بکش پای خویش از خوان و دست از نان او تره ای کز بوستان خود خوری خوشتر است از بره بریان او جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۰ پنج چیز است که به هر کس دادند زمام زندگانی خوش در دست او نهادند اول صحت بدن دویم ایمنی سیوم وسعت رزق چهارم رفیق شفیق پنجم فراغت هر که را ازین محروم کردند در زندگانی خوش به روی وی برآوردند به پنج می رسد اسباب زندگانی خوش به اتفاق حکیمان شهره در آفاق فراغ و ایمنی و صحت و کفاف معاش رفیق خوب سیر همدم نکو اخلاق جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۱ هر نعمت که به مرگ زوال پذیرد آن را خردمند در حساب نعمت نگیرد عمر اگر چه دراز بود چون مرگ روی نمود از آن درازی چه سود نوح علیه السلام هزار سال در جهان به سر برده است امروز پنج هزار سال است که مرده است قدر نعمتی را بود که جاودانه باشد و از آفت زوال برکرانه بود به نزد مرد دانا نعمت آنست کزو جانت بود جاوید مسرور نه سیم و زر که چون گورت بود جای بماند همچو سنگت بر سر گور جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۲ بزرجمهر را پرسیدند که کدام پادشاه پاکیزه تر گفت آن که پاکیزگان از وی ایمن باشند و گناهکاران از وی ترسند شاه آن باشد که روشن خاطر و بخرد بود نیکوان را حال ازو نیکو بدان را بد بود

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۷ در مجلس کسری سه تن از حکما جمع آمدند فیلسوف روم و حکیم هند و بزرجمهر سخت ترین سخن به آنجا رسید که سخت ترین چیزها چیست رومی گفت پیری و سستی با ناداری و تنگدستی هندی گفت تن بیمار با اندوه بسیار بزرجمهر گفت نزدیکی اجل با دوری از حسن عمل همه به قول بزرجمهر بازآمدند پیش کسری ز خردمند حکیمان می رفت سخن از سخت ترین موج درین لجه غم وان یکی گفت که بیماری و اندوه دراز وان دگر گفت که ناداری و پیریست به هم سومین گفت که قرب اجل و سؤ عمل عاقبت رفت به ترجیح سیوم حکم حکم جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۸ حکیمی را پرسیدند که آدمیزاد کی به خوردن شتابد گفت توانگر هرگاه گرسنه شود و درویش هرگاه که بیابد بخور چندانکه ننهد خانه تن ز بیشی و کمی رو در خرابی اگر دارنده ای هرگاه خواهی و گر نادار هرگاهی که یابی جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۹ حکیمی با پسر خود گفت باید که بامداد از خانه بیرون نیایی تا نخست به طعامی لب نگشایی زیرا که سیری تخم حلم و بردباریست و گرسنگی مایه خشک مغزی و سبکساری خوی خود را ز روزه تیره مکن کز همه حلم و بردباری به چون شود روزه مایه آزار روزه خواری ز روزه داری به چون گرسنه باشی هر آش یا نان که بینی از طبیعت تو شهوت آن خیزد و به آشنایان که نشینی طامعه تو در ایشان آویزد هرچه یابی به خانه از تر و خشک به کز آن تا حد شبع بخوری تا طعام کسان هوس نکنی وز عطای خسان طمع ببری چون میزبان بر کنار خوان نشیند و خود را در میان بیند طعمه از جگر خود خوری به که از نان او و شربت از خون خود آشامی به که از خوان او هرکه گوید خوان و نان من بکش پای خویش از خوان و دست از نان او تره ای کز بوستان خود خوری خوشتر است از بره بریان او جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۰ پنج چیز است که به هر کس دادند زمام زندگانی خوش در دست او نهادند اول صحت بدن دویم ایمنی سیوم وسعت رزق چهارم رفیق شفیق پنجم فراغت هر که را ازین محروم کردند در زندگانی خوش به روی وی برآوردند به پنج می رسد اسباب زندگانی خوش به اتفاق حکیمان شهره در آفاق فراغ و ایمنی و صحت و کفاف معاش رفیق خوب سیر همدم نکو اخلاق جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۱ هر نعمت که به مرگ زوال پذیرد آن را خردمند در حساب نعمت نگیرد عمر اگر چه دراز بود چون مرگ روی نمود از آن درازی چه سود نوح علیه السلام هزار سال در جهان به سر برده است امروز پنج هزار سال است که مرده است قدر نعمتی را بود که جاودانه باشد و از آفت زوال برکرانه بود به نزد مرد دانا نعمت آنست کزو جانت بود جاوید مسرور نه سیم و زر که چون گورت بود جای بماند همچو سنگت بر سر گور جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۲ بزرجمهر را پرسیدند که کدام پادشاه پاکیزه تر گفت آن که پاکیزگان از وی ایمن باشند و گناهکاران از وی ترسند شاه آن باشد که روشن خاطر و بخرد بود نیکوان را حال ازو نیکو بدان را بد بود

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۳ حجاج را گفتند از خدای بترس و با مسلمانان ظلم مکن به منبر برآمد و وی بغایت فصیح بود و گفت خدای تعالی مرا بر شما مسلط کرده است اگر من بمیرم شما بعد از من از ظلم نخواهید رست به این فعل که شما راست خدای تعالی را جز من بندگان بسیارند اگر من بمیرم یکی بتر از من بیاید خواهی که شاه عدل کند عدل پیشه باش در کار خود که معرکه گیر و دار توست شاه آینه ست و هرچه همی بینی اندر او پرتو فکنده قاعده کار و بار توست جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۴ پادشاهی از حکیمی طلب نصیحت کرد حکیم گفت از تو مسیله ای پرسم بی نفاق جواب گوی زر را دوستتر می داری یا خصم را گفت زر را گفت چونست که آن را دوستتر می داری - یعنی زر را - اینجا می گذاری و آنچه دوست نمی داری - یعنی خصم را - با خود می بری پادشاه بگریست و گفت نیکو پندی دادی که همه پندها در این درج است هزار گونه خصومت کنی به خلق جهان ز بس که در هوس سیم و آرزوی زری تو راست دوست زر و سیم خصم صاحب آن که گیری از کفش آن را به ظلم و حیله گری نه مقتضای خرد باشد و نتیجه عقل که دوست را بگذاری و خصم را ببری جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۵ اسکندر یکی از کارداران را از عملی شریف عزل کرد و عملی خسیس به وی داد روزی آن مرد بر اسکندر درآمد گفت چگونه می بینی عمل خویش را گفت زندگانی پادشاه دراز باد نه مرد به عمل بزرگ و شریف گردد بلکه عمل به مرد بزرگ و شریف شود در هر عملی که هست نیکو سیرتی می باید و داد و انصاف اسکندر را خوش آمد عمل وی را به وی باز داد بایدت منصب بلند بکوش تا به فضل و هنر کنی پیوند نه به منصب بود بلندی مرد بلکه منصب شد به مرد بلند جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۶ سه کار از سه گروه زشت آید تندی از پادشاه و حرص بر مال از دانایان و بخل از توانگران این سه کار است کش نگارد زشت از سه کس خامه نگارنده تندی خوی پادشاه قوی حرص دانا و بخل دارنده جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۷ حکیمان گفته اند که همچنان که به عدل جهان آبادان گردد به جور ویران شود عدل از ناحیت خویش به هزار فرسنگ روشنایی بخشد و جور از جای خود به هزار فرسنگ تاریکی دهد به عدل کوش که چون صبح آن طلوع کند فروغ آن برود تا هزار فرسنگی ظلام ظلم چو ظاهر شود برآرد پر جهان ز تیرگی و تلخ عیشی و تنگی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۳ حجاج را گفتند از خدای بترس و با مسلمانان ظلم مکن به منبر برآمد و وی بغایت فصیح بود و گفت خدای تعالی مرا بر شما مسلط کرده است اگر من بمیرم شما بعد از من از ظلم نخواهید رست به این فعل که شما راست خدای تعالی را جز من بندگان بسیارند اگر من بمیرم یکی بتر از من بیاید خواهی که شاه عدل کند عدل پیشه باش در کار خود که معرکه گیر و دار توست شاه آینه ست و هرچه همی بینی اندر او پرتو فکنده قاعده کار و بار توست جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۴ پادشاهی از حکیمی طلب نصیحت کرد حکیم گفت از تو مسیله ای پرسم بی نفاق جواب گوی زر را دوستتر می داری یا خصم را گفت زر را گفت چونست که آن را دوستتر می داری - یعنی زر را - اینجا می گذاری و آنچه دوست نمی داری - یعنی خصم را - با خود می بری پادشاه بگریست و گفت نیکو پندی دادی که همه پندها در این درج است هزار گونه خصومت کنی به خلق جهان ز بس که در هوس سیم و آرزوی زری تو راست دوست زر و سیم خصم صاحب آن که گیری از کفش آن را به ظلم و حیله گری نه مقتضای خرد باشد و نتیجه عقل که دوست را بگذاری و خصم را ببری جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۵ اسکندر یکی از کارداران را از عملی شریف عزل کرد و عملی خسیس به وی داد روزی آن مرد بر اسکندر درآمد گفت چگونه می بینی عمل خویش را گفت زندگانی پادشاه دراز باد نه مرد به عمل بزرگ و شریف گردد بلکه عمل به مرد بزرگ و شریف شود در هر عملی که هست نیکو سیرتی می باید و داد و انصاف اسکندر را خوش آمد عمل وی را به وی باز داد بایدت منصب بلند بکوش تا به فضل و هنر کنی پیوند نه به منصب بود بلندی مرد بلکه منصب شد به مرد بلند جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۶ سه کار از سه گروه زشت آید تندی از پادشاه و حرص بر مال از دانایان و بخل از توانگران این سه کار است کش نگارد زشت از سه کس خامه نگارنده تندی خوی پادشاه قوی حرص دانا و بخل دارنده جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۷ حکیمان گفته اند که همچنان که به عدل جهان آبادان گردد به جور ویران شود عدل از ناحیت خویش به هزار فرسنگ روشنایی بخشد و جور از جای خود به هزار فرسنگ تاریکی دهد به عدل کوش که چون صبح آن طلوع کند فروغ آن برود تا هزار فرسنگی ظلام ظلم چو ظاهر شود برآرد پر جهان ز تیرگی و تلخ عیشی و تنگی

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۸ درویشی قوی همت با پادشاهی صاحب شوکت طریقه اختلاطی و سابقه انبساطی داشت روزی از وی نسبت به خودگرانی تفرس کرد هر چند تجسس نمود جز کثرت تردد و بسیاری آمد شد آن را سببی نیافت دامن از اختلاط او درچید و بساط انبساط او درنوردید روزی آن پادشاه را با وی در ممری اتفاق ملاقات افتاد زبان به مقالات بگشاد که ای درویش موجب چیست که از ما ببریدی و قدم از آمد شد ما درکشیدی گفت موجب آنکه دانستم که از سبب ناآمدن سؤال به که از جهت آمدن اظهار ملال به درویش گفت آن توانگر چرا به پیشم پس از دیرها آمدی بگفتا چرا نامدی پیش من بسی خوشتر است از چرا آمدی جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱ حکمت در وجود سلاطین ظهور نصفت و عدالت است نه ظهور به صفت عظمت و جلالت نوشیروان با آنکه از دین بیگانه بود در عدل و راستی یگانه بود لاجرم سرور کاینات - علیه افضل الصلوات - تفاخر کنان می گفت ولدت انا فی زمن السلطان العادل پیمبر که در عهد نوشیروان به رخ گشت چشم و چراغ جهان همی گفت از ظلم ازان ساده ام که در عهد نوشیروان زاده ام چه خوش گفت آن ناصح نیکخواه به گوش دل آن ستمکاره شاه که از ظلمت ظلم اندیشه کن پی آزمون عدل را پیشه کن اگر عدلت از ظلم ناید فره دگر باره پا در ره ظلم نه جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۲ در تواریخ چنان است که پنج هزار سال سلطنت عالم تعلق به گبران و مغان داشت و این دولت در خاندان ایشان بود زیرا که با رعایا عدل می کردند و ظلم روا نمی داشتند در خبر است که خدای تعالی به داوود علیه السلام وحی کرد که قوم خویش را بگوی که پادشاهان عجم را بد نگویند و دشنام ندهند که ایشان جهان را به عدل آبادان کردند تا بندگان من در وی زندگانی کنند عدل و انصاف دان نه کفر و نه دین آنچه در حفظ ملک در کار است عدل بی دین نظام عالم را بهتر از ظلم شاه دیندار است جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۳ قرین پادشاه حکیم فکرت پیشه باید نه ندیم هزل اندیشه زیراکه از آن به درجات کمال برآید و از این به درکات نقصان گراید هر نکته کاید از لب داننده گوهریست خوش آن که ساخت گنج گهر درج سینه را دانا دل از جواهر حکمت خزینه ایست از خویشتن مدار جدا این خزینه را جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۴ بامدادی موبد موبدان با قباد همعنان می رفت مرکب وی به دفع فضلات قوایم خود را از دم تا سم بیالود و تشویر تمام به وی راه یافت در آن اثنا قباد وی را از آداب همرکابی ملوک و همعنانی سلاطین سؤال کرد گفت یکی آن است که در شبی که بامداد آن با پادشاه سواری خواهد کرد مرکب خود را چندان علف ندهد که بامداد موجب تشویر راکب گردد قباد استحسان وی کرد و گفت بدین حسن کیاست و صدق فراست که رسیده ای به آنچه رسیده ای ناخردمند که بر قاعده طبع رود همه آداب وی افتد ز ره صدق و صواب لیک بخرد که به دستور خرد کار کند شود از حسن کیاست ادب آموز دواب

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما) » بخش ۱۸ درویشی قوی همت با پادشاهی صاحب شوکت طریقه اختلاطی و سابقه انبساطی داشت روزی از وی نسبت به خودگرانی تفرس کرد هر چند تجسس نمود جز کثرت تردد و بسیاری آمد شد آن را سببی نیافت دامن از اختلاط او درچید و بساط انبساط او درنوردید روزی آن پادشاه را با وی در ممری اتفاق ملاقات افتاد زبان به مقالات بگشاد که ای درویش موجب چیست که از ما ببریدی و قدم از آمد شد ما درکشیدی گفت موجب آنکه دانستم که از سبب ناآمدن سؤال به که از جهت آمدن اظهار ملال به درویش گفت آن توانگر چرا به پیشم پس از دیرها آمدی بگفتا چرا نامدی پیش من بسی خوشتر است از چرا آمدی جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱ حکمت در وجود سلاطین ظهور نصفت و عدالت است نه ظهور به صفت عظمت و جلالت نوشیروان با آنکه از دین بیگانه بود در عدل و راستی یگانه بود لاجرم سرور کاینات - علیه افضل الصلوات - تفاخر کنان می گفت ولدت انا فی زمن السلطان العادل پیمبر که در عهد نوشیروان به رخ گشت چشم و چراغ جهان همی گفت از ظلم ازان ساده ام که در عهد نوشیروان زاده ام چه خوش گفت آن ناصح نیکخواه به گوش دل آن ستمکاره شاه که از ظلمت ظلم اندیشه کن پی آزمون عدل را پیشه کن اگر عدلت از ظلم ناید فره دگر باره پا در ره ظلم نه جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۲ در تواریخ چنان است که پنج هزار سال سلطنت عالم تعلق به گبران و مغان داشت و این دولت در خاندان ایشان بود زیرا که با رعایا عدل می کردند و ظلم روا نمی داشتند در خبر است که خدای تعالی به داوود علیه السلام وحی کرد که قوم خویش را بگوی که پادشاهان عجم را بد نگویند و دشنام ندهند که ایشان جهان را به عدل آبادان کردند تا بندگان من در وی زندگانی کنند عدل و انصاف دان نه کفر و نه دین آنچه در حفظ ملک در کار است عدل بی دین نظام عالم را بهتر از ظلم شاه دیندار است جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۳ قرین پادشاه حکیم فکرت پیشه باید نه ندیم هزل اندیشه زیراکه از آن به درجات کمال برآید و از این به درکات نقصان گراید هر نکته کاید از لب داننده گوهریست خوش آن که ساخت گنج گهر درج سینه را دانا دل از جواهر حکمت خزینه ایست از خویشتن مدار جدا این خزینه را جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۴ بامدادی موبد موبدان با قباد همعنان می رفت مرکب وی به دفع فضلات قوایم خود را از دم تا سم بیالود و تشویر تمام به وی راه یافت در آن اثنا قباد وی را از آداب همرکابی ملوک و همعنانی سلاطین سؤال کرد گفت یکی آن است که در شبی که بامداد آن با پادشاه سواری خواهد کرد مرکب خود را چندان علف ندهد که بامداد موجب تشویر راکب گردد قباد استحسان وی کرد و گفت بدین حسن کیاست و صدق فراست که رسیده ای به آنچه رسیده ای ناخردمند که بر قاعده طبع رود همه آداب وی افتد ز ره صدق و صواب لیک بخرد که به دستور خرد کار کند شود از حسن کیاست ادب آموز دواب

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۵ مقربان سلاطین چون گروهی اند که به کوه بلند بالا می روند اما عاقبت به زلازل قهر و نوازل دهر از آن کوه به زیر خواهند افتاد شک نیست که افتادن بلندتران سخت تر خواهد بود به زیر آمدن فروتران سهل تر بود ایوان قرب شاه والا به آن ایوان مرو بسیار بالا که ترسم چون ازان ایوان درافتی ز هر افتاده ای محکمتر افتی جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۶ می باید که شاه را منهیان راست کردار راست گفتار بر کار باشند که احوال رعایا و گماشتگان بر ایشان را به وی رسانند گویند اردشیر پادشاهی آگاه بود و چون ندیمان بامداد بیامدندی بگفتی که فلان کس چه خورده است و با فلان زن یا کنیز صحبت داشته است و هر چه کرده بودی بگفتی تا مردمان گمان بردندی که مگر از آسمان به وی فرشته ای آید و آگاهی دهد و محمود سبکتگین نیز از این قبیل بوده است چو شاه را نبود آگهی ز حال سپاه کجا سپاه ز قهر وی احتراز کنند به قصد ظلم هزاران بهانه پیش آرند به چنگ فسق هزاران ترانه ساز کنند جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۷ ارسطاطالیس گوید بهترین پادشاهان آن است به کرگس ماند گرداگرد او مردار نه آن که به مردار ماند گرداگرد او کرگس یعنی می باید که وی از حال حوالی خود آگاه باشد و حوالی وی غافل نه وی از حال حوالی خود غافل باشد و حوالی وی از حال وی آگاه پادشه باید که باشد همچو کرگس با خبر زانچه افتاده ست گرداگرد او مردارها نی چو مرداری که گردش صف کشیده کرگسان تیز کرده بهر نفع خود بر او منقارها جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۸ نوشیروان روز نوروز یا مهرجان مجلس می داشت دید یکی از حاضران که با وی نسبت خویشی داشت جام زرین در بغل نهاد تغافل کرد و هیچ نگفت چون مجلس برشکست شرابدار گفت هیچ کس بیرون نرود تا تجسس کنیم که یک جام زرین درمی باید نوشیروان گفت بگذار آن کس که گرفت باز نخواهد داد و آن کس که گرفت باز دید نمامی نخواهد کرد بعد از چند روز آن شخص درآمد جامه های نو پوشیده و موزه نو در پا کرده نوشیروان اشارت به جامه های وی کرد که اینها از آن است وی دامن از موزه برداشت که این نیز از آن است نوشیروان بخندید دانست که آن را به ضرورت احتیاج کرده بود بفرمود تا هزار مثقال زر به وی دهند از گناه تو چو آگاه شود شاه کریم معترف باش به آن وز کرمش عذر بخواه مکن انکار گنه زانکه گناه دگر است بلکه بسیاری ازان هم بتر انکار گناه جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۹ مأمون غلامی داشت که ترتیب آب طهارت به عهده وی بود در هر چند روز آفتابه یا سطلی گم می شد یک روز مأمون با وی گفت کاش آن آفتابه و سطلی که از ما می بری هم به ما فروشی گفت همچنان کنم این سطل حاضر را بخر فرمود که به چند می فروشی گفت به دو دینار فرمود تا دو دینار به وی دادند پس گفت این سطل از تو در امان شد گفت آری سیم بر زر خریده تنگ مگیر تا بدان نفس او بیارامد تن به اتلاف مال ازو درده تا به اتلاف جان نینجامد

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۵ مقربان سلاطین چون گروهی اند که به کوه بلند بالا می روند اما عاقبت به زلازل قهر و نوازل دهر از آن کوه به زیر خواهند افتاد شک نیست که افتادن بلندتران سخت تر خواهد بود به زیر آمدن فروتران سهل تر بود ایوان قرب شاه والا به آن ایوان مرو بسیار بالا که ترسم چون ازان ایوان درافتی ز هر افتاده ای محکمتر افتی جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۶ می باید که شاه را منهیان راست کردار راست گفتار بر کار باشند که احوال رعایا و گماشتگان بر ایشان را به وی رسانند گویند اردشیر پادشاهی آگاه بود و چون ندیمان بامداد بیامدندی بگفتی که فلان کس چه خورده است و با فلان زن یا کنیز صحبت داشته است و هر چه کرده بودی بگفتی تا مردمان گمان بردندی که مگر از آسمان به وی فرشته ای آید و آگاهی دهد و محمود سبکتگین نیز از این قبیل بوده است چو شاه را نبود آگهی ز حال سپاه کجا سپاه ز قهر وی احتراز کنند به قصد ظلم هزاران بهانه پیش آرند به چنگ فسق هزاران ترانه ساز کنند جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۷ ارسطاطالیس گوید بهترین پادشاهان آن است به کرگس ماند گرداگرد او مردار نه آن که به مردار ماند گرداگرد او کرگس یعنی می باید که وی از حال حوالی خود آگاه باشد و حوالی وی غافل نه وی از حال حوالی خود غافل باشد و حوالی وی از حال وی آگاه پادشه باید که باشد همچو کرگس با خبر زانچه افتاده ست گرداگرد او مردارها نی چو مرداری که گردش صف کشیده کرگسان تیز کرده بهر نفع خود بر او منقارها جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۸ نوشیروان روز نوروز یا مهرجان مجلس می داشت دید یکی از حاضران که با وی نسبت خویشی داشت جام زرین در بغل نهاد تغافل کرد و هیچ نگفت چون مجلس برشکست شرابدار گفت هیچ کس بیرون نرود تا تجسس کنیم که یک جام زرین درمی باید نوشیروان گفت بگذار آن کس که گرفت باز نخواهد داد و آن کس که گرفت باز دید نمامی نخواهد کرد بعد از چند روز آن شخص درآمد جامه های نو پوشیده و موزه نو در پا کرده نوشیروان اشارت به جامه های وی کرد که اینها از آن است وی دامن از موزه برداشت که این نیز از آن است نوشیروان بخندید دانست که آن را به ضرورت احتیاج کرده بود بفرمود تا هزار مثقال زر به وی دهند از گناه تو چو آگاه شود شاه کریم معترف باش به آن وز کرمش عذر بخواه مکن انکار گنه زانکه گناه دگر است بلکه بسیاری ازان هم بتر انکار گناه جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۹ مأمون غلامی داشت که ترتیب آب طهارت به عهده وی بود در هر چند روز آفتابه یا سطلی گم می شد یک روز مأمون با وی گفت کاش آن آفتابه و سطلی که از ما می بری هم به ما فروشی گفت همچنان کنم این سطل حاضر را بخر فرمود که به چند می فروشی گفت به دو دینار فرمود تا دو دینار به وی دادند پس گفت این سطل از تو در امان شد گفت آری سیم بر زر خریده تنگ مگیر تا بدان نفس او بیارامد تن به اتلاف مال ازو درده تا به اتلاف جان نینجامد

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۰ میان معاویه و عقیل بن ابی طالب دوستی تمام بود و مصاحبت بر دوام روزی در راه محبتشان خاری افتاد و بر چهره مودتشان غباری نشست عقیل از معاویه ببرید و از آمد و شد مجلس او پای درکشید معاویه عذرخواهان به وی نوشت که ای مطلب اعلای بنی عبدالمطلب و ای مقصد اقصای آل قصی و ای آهوی نافه گشای عبدمناف و ای منبع مکارم بنی هاشم آیت نبوت در شأن شماست و عز رسالت در خاندان شما کجا شد آن همه بزرگواری و حلم و بردباری باز آی که از رفته پشیمانم و از گذشته پریشان تا کی هدف ناوک کین خواهم بود وز دوری تو بی دل و دین خواهم بود بر روی زمین پیش توام رو به زمین در زیر زمین نیز چنین خواهم بود عقیل به وی نوشت که صدقت و قلت حقا غیر انی اری ان لا اراک و لا ترانی و لست اقول سؤ فی صدیق و لکنی اصد اذا جفانی یعنی چون کریم از دوستی برنجد باید که کنج مفارقت گیرد و به کوی مهاجرت گراید نه آنکه به بدی میان بندد و به بدگویی زبان گشاید چون شود با تو یار جنگ اندیش جز جدایی مگیر با او پیش جد مکن در خصومت بسیار اندکی روی آتشی بگذار باز معاویه اعتذار معاودت و التماس صلح کرد و صد هزار درم بذل صلح فرستاد و بنیاد عهد نهاد عذرخواهی بکن و عفو طلب شو چو فتد رخنه در قاعده یاری یاران قدیم ور نیاید به هم آن رخنه به گفتار زبان در عمارتگریش کوش به خشت زر و سیم جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۱ حجاج در شکارگاهی از لشکریان جدا افتاد و به تلی برآمد دید که اعرابی نشسته و از خرقه خود جنبندگان می چیند و شتران گرد او می چرند چون شتران حجاج را بدیدند برمیدند اعرابی سر بالا کرد خشمناک و گفت کیست که از این بیابان با جامه های درخشان برآمد که لعنت خدای بر وی باد حجاج هیچ نگفت و پیش آمد که السلام علیکم یا اعرابی در جواب گفت لا علیک السلام و لا رحمة الله و لا برکاته از وی آب طلبید گفت فرود آی و به ذلت و خواری آب بخور که والله من رفیق و نوکر کسی نیستم حجاج فرود آمد و آب خورد و پس گفت ای اعرابی بهترین مردمان کیست گفت رسول خدای - صلی الله علیه و سلم - بر رغم تو باز گفت چه می گویی در حق امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب گفت از کرم و بزرگواری نام وی در دهان نمی گنجد پس گفت چه می گویی در حق عبدالملک بن مروان هیچ نگفت گفت جواب من بگوی ای اعرابی گفت بد مردیست پرسید که چرا گفت خطایی از وی در وجود آمده است که از مشرق تا مغرب از آن پر بر آمده پرسید که آن کدام است گفت آن که این فاسق فاجر حجاج را بر مسلمانان گماشته است حجاج هیچ نگفت ناگاه مرغی بپرید و آوازی کرد اعرابی روی به حجاج کرد و گفت تو چه کسی ای مرد گفت این چه سؤال است که می کنی گفت این مرغ مرا خبر داد که لشکری می رسد که سردار ایشان تویی در این سخن بود که لشکریان وی رسیدند و بر وی سلام گفتند اعرابی چون آن را بدید رنگ او متغیر شد حجاج فرمود تا وی را همراه ببرند چون روز دیگر بامداد کرد و مایده ای بنهاد و مردمان جمع آمدند اعرابی را آواز دادند چون درآمد گفت السلام علیک ایهاالامیر و رحمة الله و برکاته حجاج گفت من چنان نمی گویم که تو گفتی و علیک السلام پس گفت طعام می خوری گفت طعام توست اگر اجازت دهیمی خورم گفت اجازت دادم اعرابی پیش نشست و دست دراز کرد و گفت بسم الله انشاء الله که آنچه بعد از طعام آید خیر باشد حجاج بخندید و گفت هیچ می دانید که دیروز از این بر من چه گذشت اعرابی گفت اصلح الله الامیر سری که دیروز میان من و تو گذشته است امروز در افشای آن مکوش بعد از آن حجاج گفت ای اعرابی یکی از دو کار اختیار کن یا پیش من باش که تو را از خواص خود گردانم یا تو را پیش عبدالملک مروان فرستم و به آنچه او را گفته ای اخبار کنم تا هرچه خواهد آن کند اعرابی گفت صورت دیگر هم می تواند بود پرسید آن کدام است گفت آن که مرا بگذاری که سلامت به بلاد خود باز روم و دیگر نه تو مرا بینی و نه من تو را حجاج بخندید فرمود تا وی را ده هزار درم دادند و به بلاد وی فرستادند مرد باید که به لطف سخن و حسن خطاب طبع ارباب ستم را ز ستم باز آرد هر لییمی که ز احسان و کرم رو کرده ست به فسون سخن او را به کرم باز آرد

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۰ میان معاویه و عقیل بن ابی طالب دوستی تمام بود و مصاحبت بر دوام روزی در راه محبتشان خاری افتاد و بر چهره مودتشان غباری نشست عقیل از معاویه ببرید و از آمد و شد مجلس او پای درکشید معاویه عذرخواهان به وی نوشت که ای مطلب اعلای بنی عبدالمطلب و ای مقصد اقصای آل قصی و ای آهوی نافه گشای عبدمناف و ای منبع مکارم بنی هاشم آیت نبوت در شأن شماست و عز رسالت در خاندان شما کجا شد آن همه بزرگواری و حلم و بردباری باز آی که از رفته پشیمانم و از گذشته پریشان تا کی هدف ناوک کین خواهم بود وز دوری تو بی دل و دین خواهم بود بر روی زمین پیش توام رو به زمین در زیر زمین نیز چنین خواهم بود عقیل به وی نوشت که صدقت و قلت حقا غیر انی اری ان لا اراک و لا ترانی و لست اقول سؤ فی صدیق و لکنی اصد اذا جفانی یعنی چون کریم از دوستی برنجد باید که کنج مفارقت گیرد و به کوی مهاجرت گراید نه آنکه به بدی میان بندد و به بدگویی زبان گشاید چون شود با تو یار جنگ اندیش جز جدایی مگیر با او پیش جد مکن در خصومت بسیار اندکی روی آتشی بگذار باز معاویه اعتذار معاودت و التماس صلح کرد و صد هزار درم بذل صلح فرستاد و بنیاد عهد نهاد عذرخواهی بکن و عفو طلب شو چو فتد رخنه در قاعده یاری یاران قدیم ور نیاید به هم آن رخنه به گفتار زبان در عمارتگریش کوش به خشت زر و سیم جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۱ حجاج در شکارگاهی از لشکریان جدا افتاد و به تلی برآمد دید که اعرابی نشسته و از خرقه خود جنبندگان می چیند و شتران گرد او می چرند چون شتران حجاج را بدیدند برمیدند اعرابی سر بالا کرد خشمناک و گفت کیست که از این بیابان با جامه های درخشان برآمد که لعنت خدای بر وی باد حجاج هیچ نگفت و پیش آمد که السلام علیکم یا اعرابی در جواب گفت لا علیک السلام و لا رحمة الله و لا برکاته از وی آب طلبید گفت فرود آی و به ذلت و خواری آب بخور که والله من رفیق و نوکر کسی نیستم حجاج فرود آمد و آب خورد و پس گفت ای اعرابی بهترین مردمان کیست گفت رسول خدای - صلی الله علیه و سلم - بر رغم تو باز گفت چه می گویی در حق امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب گفت از کرم و بزرگواری نام وی در دهان نمی گنجد پس گفت چه می گویی در حق عبدالملک بن مروان هیچ نگفت گفت جواب من بگوی ای اعرابی گفت بد مردیست پرسید که چرا گفت خطایی از وی در وجود آمده است که از مشرق تا مغرب از آن پر بر آمده پرسید که آن کدام است گفت آن که این فاسق فاجر حجاج را بر مسلمانان گماشته است حجاج هیچ نگفت ناگاه مرغی بپرید و آوازی کرد اعرابی روی به حجاج کرد و گفت تو چه کسی ای مرد گفت این چه سؤال است که می کنی گفت این مرغ مرا خبر داد که لشکری می رسد که سردار ایشان تویی در این سخن بود که لشکریان وی رسیدند و بر وی سلام گفتند اعرابی چون آن را بدید رنگ او متغیر شد حجاج فرمود تا وی را همراه ببرند چون روز دیگر بامداد کرد و مایده ای بنهاد و مردمان جمع آمدند اعرابی را آواز دادند چون درآمد گفت السلام علیک ایهاالامیر و رحمة الله و برکاته حجاج گفت من چنان نمی گویم که تو گفتی و علیک السلام پس گفت طعام می خوری گفت طعام توست اگر اجازت دهیمی خورم گفت اجازت دادم اعرابی پیش نشست و دست دراز کرد و گفت بسم الله انشاء الله که آنچه بعد از طعام آید خیر باشد حجاج بخندید و گفت هیچ می دانید که دیروز از این بر من چه گذشت اعرابی گفت اصلح الله الامیر سری که دیروز میان من و تو گذشته است امروز در افشای آن مکوش بعد از آن حجاج گفت ای اعرابی یکی از دو کار اختیار کن یا پیش من باش که تو را از خواص خود گردانم یا تو را پیش عبدالملک مروان فرستم و به آنچه او را گفته ای اخبار کنم تا هرچه خواهد آن کند اعرابی گفت صورت دیگر هم می تواند بود پرسید آن کدام است گفت آن که مرا بگذاری که سلامت به بلاد خود باز روم و دیگر نه تو مرا بینی و نه من تو را حجاج بخندید فرمود تا وی را ده هزار درم دادند و به بلاد وی فرستادند مرد باید که به لطف سخن و حسن خطاب طبع ارباب ستم را ز ستم باز آرد هر لییمی که ز احسان و کرم رو کرده ست به فسون سخن او را به کرم باز آرد

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۲ یزدجرد پسر خود بهرام را در موضعی دید از حرم خود که مناسب نبود وی را فرمود که بیرون رو و حاجب را سی تازیانه بزن و از در پرده سرا دور کن و کسی دیگر را نام برد که وی را به جای او بنشان بهرام به موجب فرموده پدر عمل کرد اما هنوز سیزده ساله بیش نبود ندانست که سبب غضب وی بر حاجب چه بود بعد از آن روزی به در پرده سرای آمد و خواست که درآید حاجب دوم دست بر سینه وی زد و نگذاشت که درآید و گفت اگر بعد از این تو را در این موضع ببینم سی تازیانه ات بزنم از جهت خیانتی که با حاجب پیشین کردی و سی دیگر از جهت خیانتی که می خواهی با من کنی این خبر به یزدجرد رسید حاجب دویم را بخواند و تحسین کرد و احسان نمود و خلعت پوشانید حفظ شه باید چنان کز آستان او عبور در ضمیر بنده و آزاد نتواند گذشت در حریم حرمت عزش که ستر دولت است باز نتواند پرید و باد نتواند گذشت جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۳ وزیر هرمز بن شاپور به وی نامه نوشت که بازرگانان دریابار جواهر بسیار آورده اند و آن را به صد هزار دینار برای پادشاه خریده ایم شنیده ام که آن را پادشاه نمی خواهد اگر راست است فلان بازرگان به صد هزار دینار سود می خردو هرمز در جواب نوشت که هزار دینار و صد هزار دینار چندان پیش ما قدری ندارد و چون ما بازرگانی کنیم پادشاهی که کند و بازرگانان چه کنند نه طور منصب شاهان بود که بیع و شری به قصد کسب معاش خود اختیار کنند چو شاه پیشه کند کار تاجران جهان تو خود بگو که دگر تاجران چه کار کنند جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۴ امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه در وقت خلافت خود در مدینه دیواری گل می کرد یهودیی پیش وی تظلم کرد که حاکم بصره متاعی از من به صدهزار درم خریده است و در ادای ثمن آن تعلل می کند فرمود که کاغذ پاره ای داری گفت نی سفالی برداشت و بر آنجا نوشت که شکایت کنندگان از تو بی حسابند و شکرگزارندگان نایاب از موجبات شکایت بپرهیز یا از مسند حکومت برخیز و در آخر نوشت که کتبه عمر بن الخطاب نه بر آن مهر زد و نه طغرایی رقم کرد اما چندان صولت عدالت و هیبت سیاست وی در خاطرها نشسته بود که چون یهودی آن سفال را به حاکم بصره داد وی سوار بود از اسب فرود آمد و زمین ببوسید وجه یهودی را تمام ادا کرد و وی سوار ایستاده بود چو نبود شاه را عز و سیاست کشد از دست گستاخان ذلیلی چو ریزد شیر را دندان و ناخن خورد از روبهان لنگ سیلی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۲ یزدجرد پسر خود بهرام را در موضعی دید از حرم خود که مناسب نبود وی را فرمود که بیرون رو و حاجب را سی تازیانه بزن و از در پرده سرا دور کن و کسی دیگر را نام برد که وی را به جای او بنشان بهرام به موجب فرموده پدر عمل کرد اما هنوز سیزده ساله بیش نبود ندانست که سبب غضب وی بر حاجب چه بود بعد از آن روزی به در پرده سرای آمد و خواست که درآید حاجب دوم دست بر سینه وی زد و نگذاشت که درآید و گفت اگر بعد از این تو را در این موضع ببینم سی تازیانه ات بزنم از جهت خیانتی که با حاجب پیشین کردی و سی دیگر از جهت خیانتی که می خواهی با من کنی این خبر به یزدجرد رسید حاجب دویم را بخواند و تحسین کرد و احسان نمود و خلعت پوشانید حفظ شه باید چنان کز آستان او عبور در ضمیر بنده و آزاد نتواند گذشت در حریم حرمت عزش که ستر دولت است باز نتواند پرید و باد نتواند گذشت جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۳ وزیر هرمز بن شاپور به وی نامه نوشت که بازرگانان دریابار جواهر بسیار آورده اند و آن را به صد هزار دینار برای پادشاه خریده ایم شنیده ام که آن را پادشاه نمی خواهد اگر راست است فلان بازرگان به صد هزار دینار سود می خردو هرمز در جواب نوشت که هزار دینار و صد هزار دینار چندان پیش ما قدری ندارد و چون ما بازرگانی کنیم پادشاهی که کند و بازرگانان چه کنند نه طور منصب شاهان بود که بیع و شری به قصد کسب معاش خود اختیار کنند چو شاه پیشه کند کار تاجران جهان تو خود بگو که دگر تاجران چه کار کنند جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۴ امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه در وقت خلافت خود در مدینه دیواری گل می کرد یهودیی پیش وی تظلم کرد که حاکم بصره متاعی از من به صدهزار درم خریده است و در ادای ثمن آن تعلل می کند فرمود که کاغذ پاره ای داری گفت نی سفالی برداشت و بر آنجا نوشت که شکایت کنندگان از تو بی حسابند و شکرگزارندگان نایاب از موجبات شکایت بپرهیز یا از مسند حکومت برخیز و در آخر نوشت که کتبه عمر بن الخطاب نه بر آن مهر زد و نه طغرایی رقم کرد اما چندان صولت عدالت و هیبت سیاست وی در خاطرها نشسته بود که چون یهودی آن سفال را به حاکم بصره داد وی سوار بود از اسب فرود آمد و زمین ببوسید وجه یهودی را تمام ادا کرد و وی سوار ایستاده بود چو نبود شاه را عز و سیاست کشد از دست گستاخان ذلیلی چو ریزد شیر را دندان و ناخن خورد از روبهان لنگ سیلی

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۵ جوانی را به دزدی گرفتند خلیفه حکم کرد که دستش ببرند تا از مال مسلمانان کوتاه شود جوان بنالید و گفت ای خلیفه مرا به دست چپ و راست چون خدا آراست روا مدار که ماند چپم جدا از راست خلیفه فرمود که دستش ببرید که این حدیست از حدود خدای تعالی مساهله در آن از مسلمانی نیست مادرش همراه بود برخاست که ای خلیفه این فرزند من است به دستیاری وی روز به شب می آورم و از دسترنج او روزی می خورم فرزند بود چو جان ببخشای بر جان من ستم رسیده سر رشته روزیم کف اوست مپسند که آن شود بریده خلیفه گفت دستش ببرید که من این گناه از وی در نمی گذرانم و گناهکاری ترک این حد بر خود روا نمی دارم مادرش گفت ای خلیفه این را هم دیگری از آن گناهان شمار و از آن معاصی انگار که همواره از آن استغفار می کنی و آمرزش می خواهی خلیفه را این سخن خوش آمد گفت بگذاریدش ای خوش آن دانا که پیش شاه دم گاه قهر از نکته خوش می زند نکته ای چون آب می آرد لطیف شاه را آبی بر آتش می زند جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۶ گناهکاری را پیش خلیفه آوردند خلیفه به عقوبتی که مستحق آن شده بود فرمان داد گفت ای امیرالمؤمنین انتقام بر گناه عدل است و تجاوز از آن فضل و پایه همت امیرالمؤمنین از آن عالیتر است که از آنچه بلندتر است تجاوز نماید و به آنچه فروتر است فرود آید خلیفه را سخن وی خوش آمد گناه وی را عفو فرمود عفو گناه فضل بود انتقام عدل زان تا به این ز چرخ برین تا زمین ره است کی فضل را گذارد و آرد به عدل روی دانا که از تفاوت این هر دو آگه است جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۷ کودکی از بنی هاشم با یکی از ارباب مکارم بی ادبی کرد شکایت به عمش بردند خواست تا وی را ادب کند گفت ای عم من کردم آنچه کردم و عقل من با من نبود تو بکن آنچه می کنی و عقل تو با توست گر سفیهی به حکم نفس و هوا نه به وفق خرد کند کاری بر تو نفس و هوا چو غالب نیست جز به راه خرد مرو باری جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۸ زنی را از جماعتی که بر حجاج خروج کرده بودند پیش وی آوردند حجاج با وی سخن می گفت و وی سر در پیش انداخته بود و نظر بر زمین دوخته نه جواب وی می داد و نه نظر به وی می کرد یکی از حاضران با وی گفت امیر سخن می گوید و تو از وی اعراض می کنی گفت من از خدای تعالی شرم می دارم به مردی نظر کنم که خدای تعالی به وی نظر نمی کند روی ظالم مبین که بر رویت آن ز دوزخ دریست بگشاده سوی او تا گشاده شد ز خدای نظر رحمتی نیفتاده جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۹ اسکندر را گفتند به چه سبب یافتی آنچه یافتی از دولت سلطنت و وسعت مملکت با صغر سن و حداثت عهد گفت به استمالت دشمنان تا از غایله دشمنی زمام تافتند و از تعاهد دوستان تا در قاعده دوستی استحکام یافتند بایدت ملک سکندر چون وی از حسن سیر دشمنان را دوست گردان دوستان را دوستر

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۵ جوانی را به دزدی گرفتند خلیفه حکم کرد که دستش ببرند تا از مال مسلمانان کوتاه شود جوان بنالید و گفت ای خلیفه مرا به دست چپ و راست چون خدا آراست روا مدار که ماند چپم جدا از راست خلیفه فرمود که دستش ببرید که این حدیست از حدود خدای تعالی مساهله در آن از مسلمانی نیست مادرش همراه بود برخاست که ای خلیفه این فرزند من است به دستیاری وی روز به شب می آورم و از دسترنج او روزی می خورم فرزند بود چو جان ببخشای بر جان من ستم رسیده سر رشته روزیم کف اوست مپسند که آن شود بریده خلیفه گفت دستش ببرید که من این گناه از وی در نمی گذرانم و گناهکاری ترک این حد بر خود روا نمی دارم مادرش گفت ای خلیفه این را هم دیگری از آن گناهان شمار و از آن معاصی انگار که همواره از آن استغفار می کنی و آمرزش می خواهی خلیفه را این سخن خوش آمد گفت بگذاریدش ای خوش آن دانا که پیش شاه دم گاه قهر از نکته خوش می زند نکته ای چون آب می آرد لطیف شاه را آبی بر آتش می زند جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۶ گناهکاری را پیش خلیفه آوردند خلیفه به عقوبتی که مستحق آن شده بود فرمان داد گفت ای امیرالمؤمنین انتقام بر گناه عدل است و تجاوز از آن فضل و پایه همت امیرالمؤمنین از آن عالیتر است که از آنچه بلندتر است تجاوز نماید و به آنچه فروتر است فرود آید خلیفه را سخن وی خوش آمد گناه وی را عفو فرمود عفو گناه فضل بود انتقام عدل زان تا به این ز چرخ برین تا زمین ره است کی فضل را گذارد و آرد به عدل روی دانا که از تفاوت این هر دو آگه است جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۷ کودکی از بنی هاشم با یکی از ارباب مکارم بی ادبی کرد شکایت به عمش بردند خواست تا وی را ادب کند گفت ای عم من کردم آنچه کردم و عقل من با من نبود تو بکن آنچه می کنی و عقل تو با توست گر سفیهی به حکم نفس و هوا نه به وفق خرد کند کاری بر تو نفس و هوا چو غالب نیست جز به راه خرد مرو باری جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۸ زنی را از جماعتی که بر حجاج خروج کرده بودند پیش وی آوردند حجاج با وی سخن می گفت و وی سر در پیش انداخته بود و نظر بر زمین دوخته نه جواب وی می داد و نه نظر به وی می کرد یکی از حاضران با وی گفت امیر سخن می گوید و تو از وی اعراض می کنی گفت من از خدای تعالی شرم می دارم به مردی نظر کنم که خدای تعالی به وی نظر نمی کند روی ظالم مبین که بر رویت آن ز دوزخ دریست بگشاده سوی او تا گشاده شد ز خدای نظر رحمتی نیفتاده جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۱۹ اسکندر را گفتند به چه سبب یافتی آنچه یافتی از دولت سلطنت و وسعت مملکت با صغر سن و حداثت عهد گفت به استمالت دشمنان تا از غایله دشمنی زمام تافتند و از تعاهد دوستان تا در قاعده دوستی استحکام یافتند بایدت ملک سکندر چون وی از حسن سیر دشمنان را دوست گردان دوستان را دوستر

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۲۰ روزی اسکندر با سرهنگان خویش برنشسته بود یکی از ایشان گفت خداوند - سبحانه - تو را ملک بزرگ داده است زنان بسیار کن تا فرزندان تو بسیار گردند و یادگار تو اندر جهان بماند جواب داد که یادگار مرد نه فرزندان اوست بلکه سنتهای خوب و سیرتهای نیکوست نیکو نبود آن کس که بر مردان جهان غلبه کرده است زنان بر وی غلبه کنند چو نیست پیش پدر اینقدر یقین که پسر ز خیل بی خردان است یا خردمندان بس است سیرت نیکو حکیم را فرزند زبون زن چه شود بر امید فرزندان جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۱ جود بخشیدن چیزیست بایستی بی ملاحظه غرضی و مطالبه عوضی اگر چه آن غرض یا عوض ثنای جمیل یا ثواب جزیل باشد کیست کریم آن که نه بهر جزاست هر کرمی کاید ازو در وجود هر چه بود بهر ثنا و ثواب بیع و شری گیر نه احسان و جود هر که مقصودش از کرم آنست که برآرد به عالم آوازه باشد از مصر جود و شهر کرم خانه او برون دروازه جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۲ جوادی را پرسیدند که از آنچه به محتاجان می دهی و بر سایلان می ریزی هیچ در باطن خود رعونتی و بر فقیران بار منتی باز می یابی گفت هیهات حکم من در کوشش و بخشش حکم آن کفلیز است که در دست طباخ است اگرچه طباخ می دهد بر کفلیز می گذرد اما کفلیز به خود گمان دهندگی نمی برد گرچه روزی از کف خواجه ست روزی ده خداست بر سر روزی خوران خوش نیست زو منت نهی نیست او جز کاسه و کفلیز دیگ رزق را به که باشد کاسه و کفلیز از منت تهی جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۳ صوفی دگری را صفت کرده و صفتی از روی شناسایی و معرفت آورده فرموده که فلان کس سفره آرست نه سفره دار و خود را شریک سفره می دارد نه ملیک سفره می شمارد با سایر خورندگان یکسان است بلکه در نظر خود طفیلی ایشان است چون به مهمانسرای خویش نهد خواجه خوان از برای درویشان طفل راه است اگر نمی داند خویشتن را طفیلی ایشان جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۴ اعرابی بر امیرالمؤمنین علی - کرم الله تعالی وجهه - درآمد و خاموش بنشست ذل فقر و فاقه بر جبین او ظاهر بود حضرت امیر از وی پرسید که چه حاجت داری شرم داشت که به زبان گوید بر زمین نوشت که من مردی فقیرم حضرت امیر وی را دو حله عطا داد و غیر از آن مالک هیچ چیز نبود اعرابی یکی را ردا ساخت و دیگری را ازار و بایستاد و چند بیت مناسب حال در کمال بلاغت و فصاحت بر بدیهه انشا کرد حضرت امیر را بسیار خوش آمد سی دینار دیگر از حق امیرالمؤمنین حسن و امیرالمؤمنین حسین رضی الله عنهما پیش وی بود عطا دادش اعرابی آن را گرفت و گفت ای امیرالمؤمنین مرا توانگرترین اهل بیت من گردانیدی و برفت

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان) » بخش ۲۰ روزی اسکندر با سرهنگان خویش برنشسته بود یکی از ایشان گفت خداوند - سبحانه - تو را ملک بزرگ داده است زنان بسیار کن تا فرزندان تو بسیار گردند و یادگار تو اندر جهان بماند جواب داد که یادگار مرد نه فرزندان اوست بلکه سنتهای خوب و سیرتهای نیکوست نیکو نبود آن کس که بر مردان جهان غلبه کرده است زنان بر وی غلبه کنند چو نیست پیش پدر اینقدر یقین که پسر ز خیل بی خردان است یا خردمندان بس است سیرت نیکو حکیم را فرزند زبون زن چه شود بر امید فرزندان جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۱ جود بخشیدن چیزیست بایستی بی ملاحظه غرضی و مطالبه عوضی اگر چه آن غرض یا عوض ثنای جمیل یا ثواب جزیل باشد کیست کریم آن که نه بهر جزاست هر کرمی کاید ازو در وجود هر چه بود بهر ثنا و ثواب بیع و شری گیر نه احسان و جود هر که مقصودش از کرم آنست که برآرد به عالم آوازه باشد از مصر جود و شهر کرم خانه او برون دروازه جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۲ جوادی را پرسیدند که از آنچه به محتاجان می دهی و بر سایلان می ریزی هیچ در باطن خود رعونتی و بر فقیران بار منتی باز می یابی گفت هیهات حکم من در کوشش و بخشش حکم آن کفلیز است که در دست طباخ است اگرچه طباخ می دهد بر کفلیز می گذرد اما کفلیز به خود گمان دهندگی نمی برد گرچه روزی از کف خواجه ست روزی ده خداست بر سر روزی خوران خوش نیست زو منت نهی نیست او جز کاسه و کفلیز دیگ رزق را به که باشد کاسه و کفلیز از منت تهی جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۳ صوفی دگری را صفت کرده و صفتی از روی شناسایی و معرفت آورده فرموده که فلان کس سفره آرست نه سفره دار و خود را شریک سفره می دارد نه ملیک سفره می شمارد با سایر خورندگان یکسان است بلکه در نظر خود طفیلی ایشان است چون به مهمانسرای خویش نهد خواجه خوان از برای درویشان طفل راه است اگر نمی داند خویشتن را طفیلی ایشان جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۴ اعرابی بر امیرالمؤمنین علی - کرم الله تعالی وجهه - درآمد و خاموش بنشست ذل فقر و فاقه بر جبین او ظاهر بود حضرت امیر از وی پرسید که چه حاجت داری شرم داشت که به زبان گوید بر زمین نوشت که من مردی فقیرم حضرت امیر وی را دو حله عطا داد و غیر از آن مالک هیچ چیز نبود اعرابی یکی را ردا ساخت و دیگری را ازار و بایستاد و چند بیت مناسب حال در کمال بلاغت و فصاحت بر بدیهه انشا کرد حضرت امیر را بسیار خوش آمد سی دینار دیگر از حق امیرالمؤمنین حسن و امیرالمؤمنین حسین رضی الله عنهما پیش وی بود عطا دادش اعرابی آن را گرفت و گفت ای امیرالمؤمنین مرا توانگرترین اهل بیت من گردانیدی و برفت

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۵ حضرت امیر گفت شنیدم از حضرت رسالت صلی الله علیه و سلم که فرمود قیمة کل امرء مایحسنه یعنی قیمت هرکس به قدر آن چیزیست که وی را می آراید از محاسن افعال و بدایع اقوال قیمت مرد نه از سیم و زر است قیمت مرد به قدر هنر است ای بسا بنده که از کسب هنر قدرش از خواجه بسی بیشتر است وی بسا خواجه که از بی هنری در ره بنده خود پی سپر است جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۶ از عبدالله بن جعفر - رضی الله عنه - آورده اند که روزی عزیمت سفری کرده بود در نخلستان قومی فرود آمد که غلامی سیاه نگاهبان آن بود دید که سه قرص نان به جهت قوت وی آوردند سگی آنجا حاضر شد آن غلام یک قرص را پیش وی انداخت بخورد پس دیگری را بینداخت آن را هم بخورد و پس دیگری را بینداخت آن را هم بخورد عبدالله رضی الله عنه از وی پرسید که هر روز قوت تو چیست گفت آنچه دیدی فرمود چرا وی را بر نفس خود ایثار نکردی گفت وی در این زمین غریب است چنین گمان می برم که از مسافت دور آمده است و گرسنه است نخواستم که وی را گرسنه گذارم پس گفت امروز چه خواهی خورد گفت روزه خواهم داشت عبدالله با خود گفت همه خلق مرا در سخاوت ملامت می کنند و این غلام از من سخی تر است آن غلام را و نخلستان را و هر چه در آنجا بود همه را بخرید پس غلام را آزاد کرد و آنها را به او بخشید نفس سگ را به یک دو لقمه نان بر سگ نفس هر که کرد ایثار گر بود بنده فی المثل شاید خواجگان را به بندگیش اقرار جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۷ در مدینه عالمی بود عامل و در جمیع علوم دینی کامل روزی گذرش بر دار نخاسین افتاد کنیزکی دید مغنیه که به حسن صوت غیرت ناهید بود و به جمال صورت حیرت خورشید شیفته جمال و فریفته زلف و خال او شد از سماع غنایش رخت هستی به صحرای نیستی برد و به استماع نوایش از مضیق بخردی راه فسحت سرای بیخودی سپرد خوبی روی و خوبی آواز می برد هر یکی به تنها دل چون شود هر دو جمع در یکجای کار صاحبدلان شود مشکل لباس دانایی بیفکند و پلاس رسوایی پوشید و خلیع العذار در کوی و بازار مدینه می گردید دوستان بر ملامت او برخاستند اما هیچ سود نداشت زبان حالش به این کلمه متکلم بود و به این ترانه مترنم زین گونه که جلوه آن دلاویز کند عاشق ز بلا چگونه پرهیز کند باد است ملامت کسان در گوشم لیکن بادی که آتشم تیز کند این قصه را به عبدالله جعفر رضی الله عنه باز گفتند صاحب کنیزک را طلبید و به چهل هزار درم کنیزک را بخرید و بفرمود تا به همان صوت که آن عالم به سماع آن گرفتار شده بود تغنی کرد پرسید که این را از که آموخته ای گفت از فلان مغنیه او را نیز طلب داشت بعد از آن آن عالم را بخواند و گفت می خواهی که آن صوت را که شیفته آن شده ای از استاد آن کنیزک بشنوی گفت بلی آن مغنیه را فرمود تا به آن تغنی کرد عالم بی خود بیفتاد چنانکه تصور کردند مگر که بمرد عبدالله جعفر گفت دیدید که ما به کشتن این مرد در گناه افتادیم بعد از آن بفرمود که آب بر روی او زدند به خود باز آمد با وی گفت ما ندانسته بودیم که تو در عشق آن کنیزک بدین مرتبه رسیده باشی گفت والله آنچه پنهان است بیش از آن است که آشکار شد پرسید که می خواهی که این صوت را از آن کنیزک بشنوی گفت دیدی که چون آن را از دیگری شنیدم که عاشق او نیستم بر من چه گذشت حال من چگونه شود اگر آن را از لب و دهان معشوقه خود بشنوم پرسید که اگر وی را بینی بشناسی بگریست و گفت گفتی که شناسی که که برد از تو دل و دین والله که در آفاق جز او را نشناسم بفرمود تا کنیزک را بیرون آوردند و تسلیم وی کردند و گفت مر توراست این والله که در وی جز به گوشه چشم نگاه نکرده ام آن عالم در دست و پای عبدالله جعفر افتاد و گفت آبم ز کرم به روی کار آوردی وز موج فراقم به کنار آوردی صبرم به دل ز غم فگار آوردی خوابم به دو چشم اشکبار آوردی پس دست کنیزک را بگرفت و به خانه خود روان شد عبدالله غلامی را فرمود که چهل هزار درم دیگر بگیر و همراه ایشان ببر تا به جهت فکر معیشت غباری بر خاطر ایشان ننشیند و به فراغت خاطر از یکدیگر تمتع توانند گرفت

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۵ حضرت امیر گفت شنیدم از حضرت رسالت صلی الله علیه و سلم که فرمود قیمة کل امرء مایحسنه یعنی قیمت هرکس به قدر آن چیزیست که وی را می آراید از محاسن افعال و بدایع اقوال قیمت مرد نه از سیم و زر است قیمت مرد به قدر هنر است ای بسا بنده که از کسب هنر قدرش از خواجه بسی بیشتر است وی بسا خواجه که از بی هنری در ره بنده خود پی سپر است جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۶ از عبدالله بن جعفر - رضی الله عنه - آورده اند که روزی عزیمت سفری کرده بود در نخلستان قومی فرود آمد که غلامی سیاه نگاهبان آن بود دید که سه قرص نان به جهت قوت وی آوردند سگی آنجا حاضر شد آن غلام یک قرص را پیش وی انداخت بخورد پس دیگری را بینداخت آن را هم بخورد و پس دیگری را بینداخت آن را هم بخورد عبدالله رضی الله عنه از وی پرسید که هر روز قوت تو چیست گفت آنچه دیدی فرمود چرا وی را بر نفس خود ایثار نکردی گفت وی در این زمین غریب است چنین گمان می برم که از مسافت دور آمده است و گرسنه است نخواستم که وی را گرسنه گذارم پس گفت امروز چه خواهی خورد گفت روزه خواهم داشت عبدالله با خود گفت همه خلق مرا در سخاوت ملامت می کنند و این غلام از من سخی تر است آن غلام را و نخلستان را و هر چه در آنجا بود همه را بخرید پس غلام را آزاد کرد و آنها را به او بخشید نفس سگ را به یک دو لقمه نان بر سگ نفس هر که کرد ایثار گر بود بنده فی المثل شاید خواجگان را به بندگیش اقرار جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۷ در مدینه عالمی بود عامل و در جمیع علوم دینی کامل روزی گذرش بر دار نخاسین افتاد کنیزکی دید مغنیه که به حسن صوت غیرت ناهید بود و به جمال صورت حیرت خورشید شیفته جمال و فریفته زلف و خال او شد از سماع غنایش رخت هستی به صحرای نیستی برد و به استماع نوایش از مضیق بخردی راه فسحت سرای بیخودی سپرد خوبی روی و خوبی آواز می برد هر یکی به تنها دل چون شود هر دو جمع در یکجای کار صاحبدلان شود مشکل لباس دانایی بیفکند و پلاس رسوایی پوشید و خلیع العذار در کوی و بازار مدینه می گردید دوستان بر ملامت او برخاستند اما هیچ سود نداشت زبان حالش به این کلمه متکلم بود و به این ترانه مترنم زین گونه که جلوه آن دلاویز کند عاشق ز بلا چگونه پرهیز کند باد است ملامت کسان در گوشم لیکن بادی که آتشم تیز کند این قصه را به عبدالله جعفر رضی الله عنه باز گفتند صاحب کنیزک را طلبید و به چهل هزار درم کنیزک را بخرید و بفرمود تا به همان صوت که آن عالم به سماع آن گرفتار شده بود تغنی کرد پرسید که این را از که آموخته ای گفت از فلان مغنیه او را نیز طلب داشت بعد از آن آن عالم را بخواند و گفت می خواهی که آن صوت را که شیفته آن شده ای از استاد آن کنیزک بشنوی گفت بلی آن مغنیه را فرمود تا به آن تغنی کرد عالم بی خود بیفتاد چنانکه تصور کردند مگر که بمرد عبدالله جعفر گفت دیدید که ما به کشتن این مرد در گناه افتادیم بعد از آن بفرمود که آب بر روی او زدند به خود باز آمد با وی گفت ما ندانسته بودیم که تو در عشق آن کنیزک بدین مرتبه رسیده باشی گفت والله آنچه پنهان است بیش از آن است که آشکار شد پرسید که می خواهی که این صوت را از آن کنیزک بشنوی گفت دیدی که چون آن را از دیگری شنیدم که عاشق او نیستم بر من چه گذشت حال من چگونه شود اگر آن را از لب و دهان معشوقه خود بشنوم پرسید که اگر وی را بینی بشناسی بگریست و گفت گفتی که شناسی که که برد از تو دل و دین والله که در آفاق جز او را نشناسم بفرمود تا کنیزک را بیرون آوردند و تسلیم وی کردند و گفت مر توراست این والله که در وی جز به گوشه چشم نگاه نکرده ام آن عالم در دست و پای عبدالله جعفر افتاد و گفت آبم ز کرم به روی کار آوردی وز موج فراقم به کنار آوردی صبرم به دل ز غم فگار آوردی خوابم به دو چشم اشکبار آوردی پس دست کنیزک را بگرفت و به خانه خود روان شد عبدالله غلامی را فرمود که چهل هزار درم دیگر بگیر و همراه ایشان ببر تا به جهت فکر معیشت غباری بر خاطر ایشان ننشیند و به فراغت خاطر از یکدیگر تمتع توانند گرفت

Orijinal Metin (FA)

جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۸ عبدالله جعفر را در عهد معاویه از خزانه بیت المال هر سال هزار درم می دادند چون نوبت به یزید رسید آن را به پنج هزار درم رسانید ملامتش کردند که این حقوق همه مسلمانان است چرا به یک کس می دهی گفت من این را به همه محتاجان اهل مدینه می دهم زیرا که وی هیچ از ارباب حاجات دریغ نمی دارد و پنهان از وی کسی را همراه وی به مدینه فرستادند و در مدت یک ماه همه را صرف کرد چنانچه به قرض محتاج شد اگر به دست کریم اوفتد جهان یکسر جهان چه باشد صدبار از جهان هم بیش چرا شود دل درویش ریش ازان حسرت چو هست کیسه جودش خزینه درویش جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۹ خلیفه بغداد در موکب حشمت و شوکت خود می راند دیوانه ای پیش وی رسید و گفت ای خلیفه عنان کشیده دار که در مدیح تو سه بیت گفته ام گفت بخوان بخواند خلیفه را خوش آمد دیوانه چون آن را بدید گفت مرا سه درم عنایت کن تا روغن و خرما خرم و سیر بخورم خلیفه فرمان داد تا به هر بیتی وی را هزار درم بدهند چون ذل فاقه زور کند بر سخنوری گر مدح پادشاه سخاور کند سزاست ممدوح چون کریم بود مزد شعر او هر بیت را خزینه گوهر کند رواست جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۱۰ ابراهیم بن سلیمان بن عبدالملک بن مروان گوید که در آن وقت که نوبت خلافت از بنی امیه به بنی عباس انتقال یافت و بنی عباس بنی امیه را می گرفتند و می کشتند من بیرون کوفه بر بام سرایی که بر صحرا مشرف بود نشسته بودم که دیدم علمهای سیاه از کوفه بیرون آمد در خاطر من چنان افتاد که آن جماعت به طلب من می آیند از بام فرود آمدم و متنکروار به کوفه درآمدم و هیچ کس را نمی شناختم که پیش وی پنهان شوم به در سرایی بزرگ رسیدم درآمدم دیدم که مردی خوب صورت سوار ایستاده و جمعی از غلامان و خادمان گرد او درآمده اند سلام کردم گفت تو کیستی و حاجت تو چیست گفتم مردی ام گریخته که از خصمان خود می ترسم به منزل تو پناه آورده ام مرا به منزل خود درآورد و در حجره ای که نزدیک به حرم وی بود بنشاند چند روز آنجا بودم به بهترین حالی هر چه دوستتر می داشتم از مطاعم و مشارب و ملابس همه پیش من حاضر بود از من هیچ نمی پرسید هر روز یک بار سوار می شد و باز می آمد یک روز از او پرسیدم که هر روز تو را می بینم که سوار می شوی و زود می آیی به چه کار می روی گفت ابراهیم بن سلیمان پدر مرا کشته است شنیدم که پنهان شده است هر روز می روم به امید آنکه شاید که او را بیابم و به قصاص پدر خود برسانم چون این را شنیدم از ادبار خود در تعجب ماندم که قضا مرا به منزل کسی انداخته است که طالب قتل من است از حیات خود سیر آمدم آن مرد را از نام وی و نام پدر وی پرسیدم دانستم که راست می گوید گفتم ای جوانمرد تو را در ذمه من حقوق بسیار است واجب است بر من که تو را بر خصم تو دلالت کنم و این راه شد آمد را بر تو کوتاه گردانم ابراهیم بن سلیمان منم خون پدر خود را از من بخواه از من باور نکرد و گفت همانا از حیات خود به تنگ آمده ای می خواهی از محنت خلاص شوی گفتم لا والله که من او را کشته ام و نشانیها گفتم دانست که راست می گویم رنگ او افروخته شد و چشمان او سرخ گردید زمانی سر در پیش انداخت بعد از آن گفت زود باشد که به پدر من رسی و خون خود از تو خواهد من زنهاری که داده ام تو را باطل نکنم برخیز و بیرون رو که بر نفس خود ایمن نیستم مبادا که گزندی به تو رسانم و هزار دینار عطا فرمود نگرفتم و بیرون آمدم جوانمردا جوانمردی بیاموز ز مردان جهان مردی بیاموز درون از کین کین جویان نگه دار زبان از طعن بدگویان نگه دار نکویی کن به آن کو با تو بد کرد کزان بد رخنه در اقبال خود کرد چو آیین نکوکاری کنی ساز نگردد با تو جز آن نیکویی باز

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۸ عبدالله جعفر را در عهد معاویه از خزانه بیت المال هر سال هزار درم می دادند چون نوبت به یزید رسید آن را به پنج هزار درم رسانید ملامتش کردند که این حقوق همه مسلمانان است چرا به یک کس می دهی گفت من این را به همه محتاجان اهل مدینه می دهم زیرا که وی هیچ از ارباب حاجات دریغ نمی دارد و پنهان از وی کسی را همراه وی به مدینه فرستادند و در مدت یک ماه همه را صرف کرد چنانچه به قرض محتاج شد اگر به دست کریم اوفتد جهان یکسر جهان چه باشد صدبار از جهان هم بیش چرا شود دل درویش ریش ازان حسرت چو هست کیسه جودش خزینه درویش جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۹ خلیفه بغداد در موکب حشمت و شوکت خود می راند دیوانه ای پیش وی رسید و گفت ای خلیفه عنان کشیده دار که در مدیح تو سه بیت گفته ام گفت بخوان بخواند خلیفه را خوش آمد دیوانه چون آن را بدید گفت مرا سه درم عنایت کن تا روغن و خرما خرم و سیر بخورم خلیفه فرمان داد تا به هر بیتی وی را هزار درم بدهند چون ذل فاقه زور کند بر سخنوری گر مدح پادشاه سخاور کند سزاست ممدوح چون کریم بود مزد شعر او هر بیت را خزینه گوهر کند رواست جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۱۰ ابراهیم بن سلیمان بن عبدالملک بن مروان گوید که در آن وقت که نوبت خلافت از بنی امیه به بنی عباس انتقال یافت و بنی عباس بنی امیه را می گرفتند و می کشتند من بیرون کوفه بر بام سرایی که بر صحرا مشرف بود نشسته بودم که دیدم علمهای سیاه از کوفه بیرون آمد در خاطر من چنان افتاد که آن جماعت به طلب من می آیند از بام فرود آمدم و متنکروار به کوفه درآمدم و هیچ کس را نمی شناختم که پیش وی پنهان شوم به در سرایی بزرگ رسیدم درآمدم دیدم که مردی خوب صورت سوار ایستاده و جمعی از غلامان و خادمان گرد او درآمده اند سلام کردم گفت تو کیستی و حاجت تو چیست گفتم مردی ام گریخته که از خصمان خود می ترسم به منزل تو پناه آورده ام مرا به منزل خود درآورد و در حجره ای که نزدیک به حرم وی بود بنشاند چند روز آنجا بودم به بهترین حالی هر چه دوستتر می داشتم از مطاعم و مشارب و ملابس همه پیش من حاضر بود از من هیچ نمی پرسید هر روز یک بار سوار می شد و باز می آمد یک روز از او پرسیدم که هر روز تو را می بینم که سوار می شوی و زود می آیی به چه کار می روی گفت ابراهیم بن سلیمان پدر مرا کشته است شنیدم که پنهان شده است هر روز می روم به امید آنکه شاید که او را بیابم و به قصاص پدر خود برسانم چون این را شنیدم از ادبار خود در تعجب ماندم که قضا مرا به منزل کسی انداخته است که طالب قتل من است از حیات خود سیر آمدم آن مرد را از نام وی و نام پدر وی پرسیدم دانستم که راست می گوید گفتم ای جوانمرد تو را در ذمه من حقوق بسیار است واجب است بر من که تو را بر خصم تو دلالت کنم و این راه شد آمد را بر تو کوتاه گردانم ابراهیم بن سلیمان منم خون پدر خود را از من بخواه از من باور نکرد و گفت همانا از حیات خود به تنگ آمده ای می خواهی از محنت خلاص شوی گفتم لا والله که من او را کشته ام و نشانیها گفتم دانست که راست می گویم رنگ او افروخته شد و چشمان او سرخ گردید زمانی سر در پیش انداخت بعد از آن گفت زود باشد که به پدر من رسی و خون خود از تو خواهد من زنهاری که داده ام تو را باطل نکنم برخیز و بیرون رو که بر نفس خود ایمن نیستم مبادا که گزندی به تو رسانم و هزار دینار عطا فرمود نگرفتم و بیرون آمدم جوانمردا جوانمردی بیاموز ز مردان جهان مردی بیاموز درون از کین کین جویان نگه دار زبان از طعن بدگویان نگه دار نکویی کن به آن کو با تو بد کرد کزان بد رخنه در اقبال خود کرد چو آیین نکوکاری کنی ساز نگردد با تو جز آن نیکویی باز

%0
10 Bölüm