Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۱۹ - حکایت مناجات موسی علیه السلام که دیده یقین وی بگشایند و عدل در صورت ظلم را به وی نمایند گفت روزی به مناجات کلیم کای جهاندار خداوند حکیم بر دلم روزن حکمت بگشای عدل در صورت ظلمم بنمای گفت تا نور یقینت نبود طاقت دین اینت نبود گفت یارب بده آن نور مرا وافکن از ضعف یقین دور مرا گفت نزدیک فلان چشمه نشین می نگر قدرت ما را ز کمین موسی آنجا شد و پنهان بنشست منتظر پای به دامان بنشست دید کز راه سواری برسید چون خضر رخت به سرچشمه کشید جامه کند از تن و زد غوطه در آب تن فرو شست و بر آمد به شتاب جامه پوشید و ز زین خانه گرفت ره سوی منظر و کاشانه گرفت بر زمین ماند ازو کیسه زر از دل سفله ز دنیا پرتر پس ازو کودکی آمد از راه جانب کیسه اش افتاد نگاه از چپ و راست کسی را چو ندید کیسه بربود و سوی خانه دوید بعد ازان دید که نابینایی راه چشمه به عصا پیمایی آمد و ساخت وضویی به نیاز بست بر یک طرف احرام نماز ناگه آن کیسه فرامش کرده خیرباد خرد و هش کرده آمد و کیسه به جا باز نیافت بهر پرسش به سوی کور شتافت کور با وی سخنی گفت درشت زد بر او قهرکنان تیغی و کشت موسی آن صورت هایل چو بدید گفت کای تختگهت عرش مجید آن یکی کیسه پر زر برده وین دگر ضربت خنجر خورده کیسه آن برده بر این زخم چراست پیش شرع و خرد این حکم خطاست آمدش وحی که ای نکته شناس کار ما راست نیاید به قیاس داشت آن کودک نورس پدری مزد را بهر کسان کارگری در عمارتگری مرد سوار کرد یکچند به مزدوری کار مزد نگرفته بیفتاد و بمرد مزد وی بود در آن کیسه که برد کور مقتول ازین کوری پیش ریخت خون پدر قاتل خویش کشتش امروز پسر بهر قصاص وز پدر روز جزا داد خلاص جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۰ - مناجات در انتقال از نصیحت رعایا به وصیت فرزند ای ز تو اهل نظر تیز بصر کارت از قاعده عدل بدر غایت کار تو نتوان دانست کنه اسرار تو نتوان دانست بس که پختیم درین نکته هوس اینقدر شد ز تو دانسته و بس کانچه آید ز درت در همه باب عین حکمت بود و محض صواب وجه آن لیک معین نشود جز به تعیین تو روشن نشود پایه تیره دلان پست ز توست هر کجا روشنیی هست ز توست روشنی بخش دل جامی را گل نشان آب و گل جامی را زان دلش شمع منور گردان زین دمش غالیه پرور گردان تا ازان نور هدایت ریزد یا ازین عطر عنایت بیزد بر حریفان پسندیده خویش خاصه بر مردمک دیده خویش

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۱۹ - حکایت مناجات موسی علیه السلام که دیده یقین وی بگشایند و عدل در صورت ظلم را به وی نمایند گفت روزی به مناجات کلیم کای جهاندار خداوند حکیم بر دلم روزن حکمت بگشای عدل در صورت ظلمم بنمای گفت تا نور یقینت نبود طاقت دین اینت نبود گفت یارب بده آن نور مرا وافکن از ضعف یقین دور مرا گفت نزدیک فلان چشمه نشین می نگر قدرت ما را ز کمین موسی آنجا شد و پنهان بنشست منتظر پای به دامان بنشست دید کز راه سواری برسید چون خضر رخت به سرچشمه کشید جامه کند از تن و زد غوطه در آب تن فرو شست و بر آمد به شتاب جامه پوشید و ز زین خانه گرفت ره سوی منظر و کاشانه گرفت بر زمین ماند ازو کیسه زر از دل سفله ز دنیا پرتر پس ازو کودکی آمد از راه جانب کیسه اش افتاد نگاه از چپ و راست کسی را چو ندید کیسه بربود و سوی خانه دوید بعد ازان دید که نابینایی راه چشمه به عصا پیمایی آمد و ساخت وضویی به نیاز بست بر یک طرف احرام نماز ناگه آن کیسه فرامش کرده خیرباد خرد و هش کرده آمد و کیسه به جا باز نیافت بهر پرسش به سوی کور شتافت کور با وی سخنی گفت درشت زد بر او قهرکنان تیغی و کشت موسی آن صورت هایل چو بدید گفت کای تختگهت عرش مجید آن یکی کیسه پر زر برده وین دگر ضربت خنجر خورده کیسه آن برده بر این زخم چراست پیش شرع و خرد این حکم خطاست آمدش وحی که ای نکته شناس کار ما راست نیاید به قیاس داشت آن کودک نورس پدری مزد را بهر کسان کارگری در عمارتگری مرد سوار کرد یکچند به مزدوری کار مزد نگرفته بیفتاد و بمرد مزد وی بود در آن کیسه که برد کور مقتول ازین کوری پیش ریخت خون پدر قاتل خویش کشتش امروز پسر بهر قصاص وز پدر روز جزا داد خلاص جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۰ - مناجات در انتقال از نصیحت رعایا به وصیت فرزند ای ز تو اهل نظر تیز بصر کارت از قاعده عدل بدر غایت کار تو نتوان دانست کنه اسرار تو نتوان دانست بس که پختیم درین نکته هوس اینقدر شد ز تو دانسته و بس کانچه آید ز درت در همه باب عین حکمت بود و محض صواب وجه آن لیک معین نشود جز به تعیین تو روشن نشود پایه تیره دلان پست ز توست هر کجا روشنیی هست ز توست روشنی بخش دل جامی را گل نشان آب و گل جامی را زان دلش شمع منور گردان زین دمش غالیه پرور گردان تا ازان نور هدایت ریزد یا ازین عطر عنایت بیزد بر حریفان پسندیده خویش خاصه بر مردمک دیده خویش

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۱ - عقد سی و هشتم در وصیت فرزند ارجمند ضیاء الدین یوسف حفظه الله عما یوجب التحسر و التأسف ای نهال چمن جان و دلم غنچه باغچه آب و گلم قرة العینی و چشمم به تو تیز چرخ را کند کن چشم ستیز قوة الظهری و پشتم به تو راست بختم از پشتی تو بی کم و کاست یوسفی آمده از مصر وفا لقبت بر سر دین تاج ضیا سال تو پنج و درین دیر سپنج از دو پنجاه فزون باد این پنج زین دو پنجاه تو را هر پنجی در هنر پنجه گشا بر گنجی در هنر کوش که زر چیزی نیست گنج زر پیش هنر چیزی نیست هنری نی که دهد گنج زرت هنری از دل و جان رنجبرت وان هنر نیست نصیب همه کس بهره زنده دلان آمد و بس چون کنی در هنر آموزی روی دلی از خوان ادب روزی جوی فال فرخندگی از مصحف گیر مصحفی نورفشان بر کف گیر جوی ادیبی به قرایت کامل لفظش از حسن ادا راحت دل وحی را کان به تو واصل شده است زو چنان گیر که نازل شده است زان زلالت چو زبان تر گردد یادگیر آنچه میسر گردد بعد ازان پشت به عادات و رسوم روی جهد آر به تحصیل علوم حفظ کن مختصری در هر فن گیر خوشبو گلی از هر گلشن هر سبق را که نهی پیش نظر تا ندانی ز سر آن مگذر علم دارد طرق گوناگون مرو از حد ضرورت بیرون عمر کم فضل و ادب بسیار است کسب آن کن که تو را ناچار است در ره عشق به میزان قبول هست ادب بی ادبی فضل فضول پا منه جز به در استادی از کدورات جهان آزادی مخبر و محضر او هر دو نکو بهتر از مخبر او محضر او سخنش مایه ادراک شود خلقت از صحبت او پاک شود نه سفیهی لقبش گشته فقیه مخبر و محضر او هر دو کریه نفس ازو میل به جاه آموزد طبع ازو خوی تباه اندوزد ور کنی روی سرت خطه خط بایدت در ره آن سیر وسط خط که از شایبه حسن تهیست بهره کاغذ ازو رو سیهیست خط چنان به ز قلم راننده که بیاساید ازو خواننده در کف نغز خط خوب رقم رزق را طرفه کلیدیست قلم لیک چندان چو قلم رنج مبر کت بجز خط نبود هیچ هنر می نگویم سخن شعر و فنش که خمش باد زبان از سخنش گر شود بحر مکن لب تر ازو ور شود کان مطلب گوهر ازو کیسه خالی کن هر پر هنر است میل کوری کش هر دیده ور است رقم دل مکن این هندسه را ره به خاطر مده این وسوسه را دل که باشد حرم خاص خدای حیف باشد که شود وسوسه جای در جوانی کم بی دردی گیر راه مردی و جوانمردی گیر ره که باید به جوانی سپری گر به پیری فکنی رنج بری نیست کار تو بجز بازپسی چون به سر منزل پیری برسی به ره خدمت درویشان پوی کحل بینش ز در ایشان جوی چون تو را بخت رساند به کسی که تو را از تو رهاند نفسی دست در دامنش آویز و بکش دامن از صحبت هر ناخوش و خوش ور نه در کسوت یکتایی باش ساکن کلبه تنهایی باش رخت آن کلبه کن از ترس خدای بنشین امن ز ترس دو سرای بند بر خلق در گفت و شنود قایل و سامع خود هم خود شو

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۱ - عقد سی و هشتم در وصیت فرزند ارجمند ضیاء الدین یوسف حفظه الله عما یوجب التحسر و التأسف ای نهال چمن جان و دلم غنچه باغچه آب و گلم قرة العینی و چشمم به تو تیز چرخ را کند کن چشم ستیز قوة الظهری و پشتم به تو راست بختم از پشتی تو بی کم و کاست یوسفی آمده از مصر وفا لقبت بر سر دین تاج ضیا سال تو پنج و درین دیر سپنج از دو پنجاه فزون باد این پنج زین دو پنجاه تو را هر پنجی در هنر پنجه گشا بر گنجی در هنر کوش که زر چیزی نیست گنج زر پیش هنر چیزی نیست هنری نی که دهد گنج زرت هنری از دل و جان رنجبرت وان هنر نیست نصیب همه کس بهره زنده دلان آمد و بس چون کنی در هنر آموزی روی دلی از خوان ادب روزی جوی فال فرخندگی از مصحف گیر مصحفی نورفشان بر کف گیر جوی ادیبی به قرایت کامل لفظش از حسن ادا راحت دل وحی را کان به تو واصل شده است زو چنان گیر که نازل شده است زان زلالت چو زبان تر گردد یادگیر آنچه میسر گردد بعد ازان پشت به عادات و رسوم روی جهد آر به تحصیل علوم حفظ کن مختصری در هر فن گیر خوشبو گلی از هر گلشن هر سبق را که نهی پیش نظر تا ندانی ز سر آن مگذر علم دارد طرق گوناگون مرو از حد ضرورت بیرون عمر کم فضل و ادب بسیار است کسب آن کن که تو را ناچار است در ره عشق به میزان قبول هست ادب بی ادبی فضل فضول پا منه جز به در استادی از کدورات جهان آزادی مخبر و محضر او هر دو نکو بهتر از مخبر او محضر او سخنش مایه ادراک شود خلقت از صحبت او پاک شود نه سفیهی لقبش گشته فقیه مخبر و محضر او هر دو کریه نفس ازو میل به جاه آموزد طبع ازو خوی تباه اندوزد ور کنی روی سرت خطه خط بایدت در ره آن سیر وسط خط که از شایبه حسن تهیست بهره کاغذ ازو رو سیهیست خط چنان به ز قلم راننده که بیاساید ازو خواننده در کف نغز خط خوب رقم رزق را طرفه کلیدیست قلم لیک چندان چو قلم رنج مبر کت بجز خط نبود هیچ هنر می نگویم سخن شعر و فنش که خمش باد زبان از سخنش گر شود بحر مکن لب تر ازو ور شود کان مطلب گوهر ازو کیسه خالی کن هر پر هنر است میل کوری کش هر دیده ور است رقم دل مکن این هندسه را ره به خاطر مده این وسوسه را دل که باشد حرم خاص خدای حیف باشد که شود وسوسه جای در جوانی کم بی دردی گیر راه مردی و جوانمردی گیر ره که باید به جوانی سپری گر به پیری فکنی رنج بری نیست کار تو بجز بازپسی چون به سر منزل پیری برسی به ره خدمت درویشان پوی کحل بینش ز در ایشان جوی چون تو را بخت رساند به کسی که تو را از تو رهاند نفسی دست در دامنش آویز و بکش دامن از صحبت هر ناخوش و خوش ور نه در کسوت یکتایی باش ساکن کلبه تنهایی باش رخت آن کلبه کن از ترس خدای بنشین امن ز ترس دو سرای بند بر خلق در گفت و شنود قایل و سامع خود هم خود شو

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۲ - حکایت امیرالمؤمنین حسن رضی الله عنه با آن جوان منزوی حسن آن سبط نبی سر ولی طلعتش مطلع انوار جلی رفت در خانه آن تازه جوان در ره اهل دل از گرم روان دید بر خلق خدا در بسته وز همه خلق جدا بنشسته گفت کام تو ز یکتایی چیست مونس جانت به تنهایی کیست گفت آن کس که مقیم دلم اوست تخم دل کشته در آب و گلم اوست من و اوییم درین تنهایی نیست کس را به میان گنجایی باز گفتا که درین کاشانه مر تو را چیست متاع خانه گفت چیزی که درین خانه مراست ترسکاری دل از قهر خداست گرد این خانه چو در می نگرم غیر ازین نیست متاع دگرم باز گفتا که دهد دور و دراز مجلس خوش حسن بصری ساز وعظ او پرده غفلت بدرد کاهلی را ز جبلت ببرد چون سوی مجلس او می نروی تا ازو نکته حکمت شنوی گفت ناید بجز از بی خبران حق پرستی به حدیث دگران ای بد آن بنده که در راه خدای پند ناصح دهدش قوت پای من به بیداری خود در کارم گو مکن مرغ سحر بیدارم جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۳ - مناجات در انتقال از وصیت فرزند به نصیحت نفس خود ای مراد دل تنها شدگان مونس وحدت یکتا شدگان مایه صحبت تو تنهایی سایه وحدت تو یکتایی فرخ آن کس که به تنهایی ساخت رخش در عالم یکتایی تاخت دیده را کحل شهود تو کشید چون تو را دید دگر هیچ ندید جز تو مقصود نداند کس را بلکه موجود نخواند کس را گر بخواهد ز درت خواهد و بس ور بکاهد ز غمت کاهد و بس از وصال تو بود بالش او وز فراق تو سزد نالش او حال جامیت نکو معلوم است زانچه شد گفته عجب محروم است بگشا چشم عنایت سویش وز همه خلق بگردان رویش تا به محرومی خود پردازد به نصیحتگری خود سازد جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۴ - عقد سی و نهم در نصیحت نفس خود که از همه گرفتارتر است و به نصیحت سزاوارتر جامی این پرده سرایی تا چند چون جرس هرزه درایی تا چند چند بیهوده کنی خوش نفسی هیچ نگرفت دلت زین جرسی ساز بشکست چه افغان است این تار بگسست چه دستان است این نامه عمر به توقیع رسید نظم احوال به تقطیع کشید تنگ شد قافیه عمر شریف دمبدم می شودش مرگ ردیف سر به جیبی همه شب قافیه جوی تنت از معنی باریک چو موی گه شوی سوی مقاصد قاصد باشی آن را به قصاید صاید مدح ارباب مناصب گویی فتح ابواب مطالب جویی گه پی ساده دلی سازی جا بر سر لوح بیان حرف هجا گه کنی میل غزل پردازی عشق با طرفه غزالان بازی گه پی مثنوی آری زیور بر یکی وزن هزاران گوهر گه ز ترجیع شوی بندگشای عقل و دین را فکنی بند به پای گاهی از بهر دلر غمخواره سازی از نظم رباعی چاره گاه با هم دهی از طبع بلند قطعه قطعه ز جواهر پیوند گه به یک بیت ز غم فرد شوی مرهم سینه پر درد شوی گه کنی گم به معما نامی خواهی از گمشده نامی کامی گاهی از مرثیه ماتم داری وز مژه خون دمادم باری که فلان میر و فلان شاه بمرد ملک و میراث به بدخواه سپرد به که داری چو نهایت نگران ماتم خویش به مرگ دگران بین که چون سهم اجل را قوسی کرد گردون ز پی فردوسی با دل شق شده چون خامه خویش ماند سر زیر ز شهنامه خویش ناظم گنجه نظامی که به رنج عدد گنج رسانید به پنج روز آخر که ازین مجلس رفت گنج ها داده ز کف مفلس رفت گرچه می رفت به سحر افشانی بر فلک دبدبه خاقانی گشت پامال حوادث دبه اش بی صدا شد چو دبه دبدبه اش انوری کو و دل انور او حکمت شعر خردپرور او کو ظهیر آن که چو خضر آب حیات کلک او داشت روان در ظلمات هر کمالی که سپاهانی داشت که به کف تیغ سخنرانی داشت شد ازین دایره دیر مسیر آخرالامر همه نقص پذیر گرد حرفی که رقم زد سعدی بر رخ شاهد معنی جعدی صرصر قهر چو شد حادثه زای آمد آن جعد معنبر در پای حافظ از نظم بلند آوازه کرد آیین سخن را تازه لیک روز و شبش از بیشه کمند زان بلندی سوی پستی افکند پخت از دور مه و گردش سال میوه باغ خجندی به کمال لیک باد اجل آن میوه پاک ریخت در خطه تبریز به خاک آن دو طوطی که به نوخیزیشان بود در هند شکرریزیشان عاقبت سخره افلاک شدند خامشان قفس خاک شدند گام بگشا که شگرفان رفتند یک به یک نادره حرفان رفتند زود برگرد چو برخواهی گشت زین تبه حرف که فرصت بگذشت کیست کز باغ سخنرانی رفت که نه با داغ پشیمانی رفت

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۲ - حکایت امیرالمؤمنین حسن رضی الله عنه با آن جوان منزوی حسن آن سبط نبی سر ولی طلعتش مطلع انوار جلی رفت در خانه آن تازه جوان در ره اهل دل از گرم روان دید بر خلق خدا در بسته وز همه خلق جدا بنشسته گفت کام تو ز یکتایی چیست مونس جانت به تنهایی کیست گفت آن کس که مقیم دلم اوست تخم دل کشته در آب و گلم اوست من و اوییم درین تنهایی نیست کس را به میان گنجایی باز گفتا که درین کاشانه مر تو را چیست متاع خانه گفت چیزی که درین خانه مراست ترسکاری دل از قهر خداست گرد این خانه چو در می نگرم غیر ازین نیست متاع دگرم باز گفتا که دهد دور و دراز مجلس خوش حسن بصری ساز وعظ او پرده غفلت بدرد کاهلی را ز جبلت ببرد چون سوی مجلس او می نروی تا ازو نکته حکمت شنوی گفت ناید بجز از بی خبران حق پرستی به حدیث دگران ای بد آن بنده که در راه خدای پند ناصح دهدش قوت پای من به بیداری خود در کارم گو مکن مرغ سحر بیدارم جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۳ - مناجات در انتقال از وصیت فرزند به نصیحت نفس خود ای مراد دل تنها شدگان مونس وحدت یکتا شدگان مایه صحبت تو تنهایی سایه وحدت تو یکتایی فرخ آن کس که به تنهایی ساخت رخش در عالم یکتایی تاخت دیده را کحل شهود تو کشید چون تو را دید دگر هیچ ندید جز تو مقصود نداند کس را بلکه موجود نخواند کس را گر بخواهد ز درت خواهد و بس ور بکاهد ز غمت کاهد و بس از وصال تو بود بالش او وز فراق تو سزد نالش او حال جامیت نکو معلوم است زانچه شد گفته عجب محروم است بگشا چشم عنایت سویش وز همه خلق بگردان رویش تا به محرومی خود پردازد به نصیحتگری خود سازد جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۴ - عقد سی و نهم در نصیحت نفس خود که از همه گرفتارتر است و به نصیحت سزاوارتر جامی این پرده سرایی تا چند چون جرس هرزه درایی تا چند چند بیهوده کنی خوش نفسی هیچ نگرفت دلت زین جرسی ساز بشکست چه افغان است این تار بگسست چه دستان است این نامه عمر به توقیع رسید نظم احوال به تقطیع کشید تنگ شد قافیه عمر شریف دمبدم می شودش مرگ ردیف سر به جیبی همه شب قافیه جوی تنت از معنی باریک چو موی گه شوی سوی مقاصد قاصد باشی آن را به قصاید صاید مدح ارباب مناصب گویی فتح ابواب مطالب جویی گه پی ساده دلی سازی جا بر سر لوح بیان حرف هجا گه کنی میل غزل پردازی عشق با طرفه غزالان بازی گه پی مثنوی آری زیور بر یکی وزن هزاران گوهر گه ز ترجیع شوی بندگشای عقل و دین را فکنی بند به پای گاهی از بهر دلر غمخواره سازی از نظم رباعی چاره گاه با هم دهی از طبع بلند قطعه قطعه ز جواهر پیوند گه به یک بیت ز غم فرد شوی مرهم سینه پر درد شوی گه کنی گم به معما نامی خواهی از گمشده نامی کامی گاهی از مرثیه ماتم داری وز مژه خون دمادم باری که فلان میر و فلان شاه بمرد ملک و میراث به بدخواه سپرد به که داری چو نهایت نگران ماتم خویش به مرگ دگران بین که چون سهم اجل را قوسی کرد گردون ز پی فردوسی با دل شق شده چون خامه خویش ماند سر زیر ز شهنامه خویش ناظم گنجه نظامی که به رنج عدد گنج رسانید به پنج روز آخر که ازین مجلس رفت گنج ها داده ز کف مفلس رفت گرچه می رفت به سحر افشانی بر فلک دبدبه خاقانی گشت پامال حوادث دبه اش بی صدا شد چو دبه دبدبه اش انوری کو و دل انور او حکمت شعر خردپرور او کو ظهیر آن که چو خضر آب حیات کلک او داشت روان در ظلمات هر کمالی که سپاهانی داشت که به کف تیغ سخنرانی داشت شد ازین دایره دیر مسیر آخرالامر همه نقص پذیر گرد حرفی که رقم زد سعدی بر رخ شاهد معنی جعدی صرصر قهر چو شد حادثه زای آمد آن جعد معنبر در پای حافظ از نظم بلند آوازه کرد آیین سخن را تازه لیک روز و شبش از بیشه کمند زان بلندی سوی پستی افکند پخت از دور مه و گردش سال میوه باغ خجندی به کمال لیک باد اجل آن میوه پاک ریخت در خطه تبریز به خاک آن دو طوطی که به نوخیزیشان بود در هند شکرریزیشان عاقبت سخره افلاک شدند خامشان قفس خاک شدند گام بگشا که شگرفان رفتند یک به یک نادره حرفان رفتند زود برگرد چو برخواهی گشت زین تبه حرف که فرصت بگذشت کیست کز باغ سخنرانی رفت که نه با داغ پشیمانی رفت

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۵ - حکایت حکیم سنایی رحمه الله که در وقت وفات این بیت می خواند بازگشتم از سخن زیرا که نیست در سخن معنی و در معنی سخن چون سنایی شه اقلیم سخن راقم تخته تعلیم سخن خواست گردون که فرو شوید پاک رقم هستیش از تخته خاک بر سر بستر کین افکندش همچو سایه به زمین افکندش لب هنوزش ز سخن نابسته داشت با خود سخنی آهسته همدمی بر دهنش گوش نهاد به حدیثش نظر هوش گشاد آنچه از عالم دل تلقین داشت بیتکی بود که مضمون این داشت که بر اطوار سخن بگذشتم لیک حالی ز همه برگشتم بر دلم نیست ز هر بیش و کمی به جز از حرف ندامت رقمی زانکه دور است درین دیر کهن سخن از معنی و معنی ز سخن سخن آنجا که شود دام نمای صید معنی نشود کام گشای معنی آنجا که کشد دامن ناز گفت و گو را نرسد دست نیاز سخن آنجا که شود تنگ مجال مرغ معنی نگشاید پر و بال معنی آنجا که نهد پای بلند از عبارت نتوان ساخت کمند پایه قدر سخن چون این است وای طبعی که سخن آیین است لب فرو بند که خاموشی به دل تهی کن که فراموشی به جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۶ - مناجات در انتقال از خود به مطالعه کنندگان ای رهایی ده هر بیهوشی مهر بر لب نه هر خاموشی به هوای تو سخن کوشی ما به تمنای تو خاموشی ما گر تو در حرف تهی لطف شگرف لجه ژرف شود چشمه حرف ور بر آفاق زنی حمله بیم قاف تا قاف شود حلقه میم بعد توست اصل همه تنگی ها قرب تو مایه یکرنگی ها دل جامی که بود تنگ از تو عندلیبیست غم آهنگ از تو بال پروازش ازین تنگی ده نکهتش از گل یکرنگی ده دوز از تار فنا دلق او را برهان از خود و از خلق او را عیبش از بی هنران ساز نهان وز گمان هنرش باز رهان تا ز عیب و هنر خود آزاد زید اندر کنف فضل تو شاد جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۷ - عقد چهلم در التماس از مطالعه کنندگان که به نظر شفقت و نیکویی نگرند و از طریقه بدخویی و بدگویی در گذرند ای ز گلزار سخن یافته بوی وز تماشای چمن تافته روی بلبل دلشده مشتاق چمن نکته خوان گشته ز اوراق سمن بخرد اوراق سمن طی کرده رو در اوراق سخن آورده هر ورق کز سخن آنجاست رقم نسخه صحت رنج است و الم دیده بر دفتر جمعیت نه الم تفرقه را صحت ده باش با دفتر اشعار جلیس انه خیر جلیس و انیس دفتر شعر بود روضه روح فاتح غنچه گلهای فتوح هر ورق را که ز وی گردانی گل دیگر شکفد گر دانی خواهی آن رونق باغ تو شود نکهتش عطر دماغ تو شود خاطر از شوب غرض خالی کن همت از صدق طلب عالی کن از درون زنگ تعصب بزدای بر خرد راه تأمل بگشای مگذر قطره زنان همچو قلم همچو پرگار بجا دار قدم زن به گرد آوردی معنی رای گرد هر نقطه و هر نکته برآی حق معنی به طلب از هر حرف نیک در رو به تنگ معنی ژرف غوطه ناخورده به دریا غواص نکند کف صدف گوهر خاص اگر افتد ز معانیش پسند یکی از ده به همان شو خرسند بحر هر چند که کان گهر است صدف او ز گهر بیشتر است اصل معنیست منه تاوانی در عبارت چو فتد نقصانی پسته هر چند که سر بسته نکوست به که مغز در بر وی پوست عیب اگر هست کرم ورز و بپوش ور نه بیهوده چو حاسد مخروش عیب پوشیست ز احباب مهم حبک الشی ء یعمی و یصم عیبجویی هنر خود کردی عیب نادیده یکی صد کردی گاه بر راست کشی خط گزاف گاه بر وزن زنی طعن زحاف گاه بر قافیه کان معلول است گاه بر لفظ که نامقبول است گاه نابرده سوی معنی پی خرده گیری ز تعصب بر وی چون تو از نظم معانی دوری زین قبل هر چه کنی معذوری هرگز از دل نچکاندی خونی بهر موزونی ناموزونی مرغ تو قافیه آهنگ نشد خاطرت قافیه سان تنگ نشد پس زانو ننشستی یک شب دیده از خواب نبستی یک شب تا کشی گوهری از مخزن غیب سر فکرت نکشیدی در جیب تا دهد معنی باریکت روی نشدی ز آتش دل حلقه چو موی رنج این کار ندانی هرگز فهم آن هم نتوانی هرگز به که از کجرویت خم نزنیم ور دو صد طعنه زنی دم نزنیم

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۵ - حکایت حکیم سنایی رحمه الله که در وقت وفات این بیت می خواند بازگشتم از سخن زیرا که نیست در سخن معنی و در معنی سخن چون سنایی شه اقلیم سخن راقم تخته تعلیم سخن خواست گردون که فرو شوید پاک رقم هستیش از تخته خاک بر سر بستر کین افکندش همچو سایه به زمین افکندش لب هنوزش ز سخن نابسته داشت با خود سخنی آهسته همدمی بر دهنش گوش نهاد به حدیثش نظر هوش گشاد آنچه از عالم دل تلقین داشت بیتکی بود که مضمون این داشت که بر اطوار سخن بگذشتم لیک حالی ز همه برگشتم بر دلم نیست ز هر بیش و کمی به جز از حرف ندامت رقمی زانکه دور است درین دیر کهن سخن از معنی و معنی ز سخن سخن آنجا که شود دام نمای صید معنی نشود کام گشای معنی آنجا که کشد دامن ناز گفت و گو را نرسد دست نیاز سخن آنجا که شود تنگ مجال مرغ معنی نگشاید پر و بال معنی آنجا که نهد پای بلند از عبارت نتوان ساخت کمند پایه قدر سخن چون این است وای طبعی که سخن آیین است لب فرو بند که خاموشی به دل تهی کن که فراموشی به جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۶ - مناجات در انتقال از خود به مطالعه کنندگان ای رهایی ده هر بیهوشی مهر بر لب نه هر خاموشی به هوای تو سخن کوشی ما به تمنای تو خاموشی ما گر تو در حرف تهی لطف شگرف لجه ژرف شود چشمه حرف ور بر آفاق زنی حمله بیم قاف تا قاف شود حلقه میم بعد توست اصل همه تنگی ها قرب تو مایه یکرنگی ها دل جامی که بود تنگ از تو عندلیبیست غم آهنگ از تو بال پروازش ازین تنگی ده نکهتش از گل یکرنگی ده دوز از تار فنا دلق او را برهان از خود و از خلق او را عیبش از بی هنران ساز نهان وز گمان هنرش باز رهان تا ز عیب و هنر خود آزاد زید اندر کنف فضل تو شاد جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۷ - عقد چهلم در التماس از مطالعه کنندگان که به نظر شفقت و نیکویی نگرند و از طریقه بدخویی و بدگویی در گذرند ای ز گلزار سخن یافته بوی وز تماشای چمن تافته روی بلبل دلشده مشتاق چمن نکته خوان گشته ز اوراق سمن بخرد اوراق سمن طی کرده رو در اوراق سخن آورده هر ورق کز سخن آنجاست رقم نسخه صحت رنج است و الم دیده بر دفتر جمعیت نه الم تفرقه را صحت ده باش با دفتر اشعار جلیس انه خیر جلیس و انیس دفتر شعر بود روضه روح فاتح غنچه گلهای فتوح هر ورق را که ز وی گردانی گل دیگر شکفد گر دانی خواهی آن رونق باغ تو شود نکهتش عطر دماغ تو شود خاطر از شوب غرض خالی کن همت از صدق طلب عالی کن از درون زنگ تعصب بزدای بر خرد راه تأمل بگشای مگذر قطره زنان همچو قلم همچو پرگار بجا دار قدم زن به گرد آوردی معنی رای گرد هر نقطه و هر نکته برآی حق معنی به طلب از هر حرف نیک در رو به تنگ معنی ژرف غوطه ناخورده به دریا غواص نکند کف صدف گوهر خاص اگر افتد ز معانیش پسند یکی از ده به همان شو خرسند بحر هر چند که کان گهر است صدف او ز گهر بیشتر است اصل معنیست منه تاوانی در عبارت چو فتد نقصانی پسته هر چند که سر بسته نکوست به که مغز در بر وی پوست عیب اگر هست کرم ورز و بپوش ور نه بیهوده چو حاسد مخروش عیب پوشیست ز احباب مهم حبک الشی ء یعمی و یصم عیبجویی هنر خود کردی عیب نادیده یکی صد کردی گاه بر راست کشی خط گزاف گاه بر وزن زنی طعن زحاف گاه بر قافیه کان معلول است گاه بر لفظ که نامقبول است گاه نابرده سوی معنی پی خرده گیری ز تعصب بر وی چون تو از نظم معانی دوری زین قبل هر چه کنی معذوری هرگز از دل نچکاندی خونی بهر موزونی ناموزونی مرغ تو قافیه آهنگ نشد خاطرت قافیه سان تنگ نشد پس زانو ننشستی یک شب دیده از خواب نبستی یک شب تا کشی گوهری از مخزن غیب سر فکرت نکشیدی در جیب تا دهد معنی باریکت روی نشدی ز آتش دل حلقه چو موی رنج این کار ندانی هرگز فهم آن هم نتوانی هرگز به که از کجرویت خم نزنیم ور دو صد طعنه زنی دم نزنیم

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۸ - حکایت شهری با روستایی که وی را به باغ خود برد میوه ها تازه و تر شاخ به شاخ روزی باغ روان کرده فراخ سیب و امرود به هم مشت زده فندق از خرمی انگشت زده نار پستان صنمی شاخ انار سرکش از بوسه و آبی ز کنار تاک ها کرده در او پر پایه همچو عالی گهران پر مایه نخشبی های وی از گوهر پاک کرده یاقوت تر آویزه تاک هر که از فخری او گفته صفات دهنش کرده پر از حب نبات شهری القصه چو آن باغ بدید گاو نفسش به چراگاه رسید می نکرد از پس و از پیش نگاه همچو گرگی که فتد در رمه گاه همچو بادی که ز دشت آید سخت میوه با شاخ شکستی ز درخت کندی آنسان ز درختی سیبی که رساندی به درخت آسیبی ور بر آن سیب نه دستش بودی کردی از سنگ کلوخ امرودی به سوی نار چو دست آوردی حقه لعل شکست آوردی ور یکی خوشه ز تاک افکندی تاک را پایه به خاک افکندی بیخودیهاش چو دهقان می دید بر خود از غصه آن می پیچید شهریش گفت ز من این تک و پوی گر نه بر وفق مراد است بگوی گفت من با تو چه گویم آخر وز تو انصاف چه جویم آخر نه یکی دانه به گل کاشته ای نه نهالی ز گل افراشته ای نه زمینی ز تو آراسته گشت نه درختی ز تو پیراسته گشت نشد از بیل کفت آبله دار نشدی غرقه به خون آبله وار آبیاریت شبی خواب نبرد راحت خواب تو را آب نبرد در دلت نیست جز این اندیشه کین به خود رسته چو کوه و بیشه کی ز رنجم شود آگه دل تو نیست جز بی خبری حاصل تو رنج همدرد که داند همدرد شرح آن هست به بیدردان سرد شهریی شد ز ره دشت به ده تا گشاید ز دلش گشت گره دید از ابنای دهش دهقانی بردش از راه سوی بستانی باغی آراسته چون باغ بهشت بل کز آراستگی داغ بهشت جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۹ - مناجات در انتقال به خاتمه ای به لطف انجمن جان آرای تیغ مهرت چمن دل پیرای دست جودت ز ازل نخل نشان تا ابد بر سر ما نخل فشان گرچه از خار ستم بینا نیم زیر نخل تو رطب چینانیم در رطب ریزیت از نحل کرم گر کشد خار ستم تیغ چه غم کلک جامیت ز نخلت شاخی ریخته تازه رطب گستاخی نسزد زین رطب شهد آمیز کار محرور حسد جز پرهیز آن زمان کش رود این کلک ز دست یابد این شاخ رطب ریز شکست چشم دارد که به جای رطبش شهد ریزی ز شهادت به لبش وان نفس کش ببرد عرق حیات تیغ ان اجل الله لآت کنی از همت رحمت املش ختم بر خیر کتاب اجلش

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۸ - حکایت شهری با روستایی که وی را به باغ خود برد میوه ها تازه و تر شاخ به شاخ روزی باغ روان کرده فراخ سیب و امرود به هم مشت زده فندق از خرمی انگشت زده نار پستان صنمی شاخ انار سرکش از بوسه و آبی ز کنار تاک ها کرده در او پر پایه همچو عالی گهران پر مایه نخشبی های وی از گوهر پاک کرده یاقوت تر آویزه تاک هر که از فخری او گفته صفات دهنش کرده پر از حب نبات شهری القصه چو آن باغ بدید گاو نفسش به چراگاه رسید می نکرد از پس و از پیش نگاه همچو گرگی که فتد در رمه گاه همچو بادی که ز دشت آید سخت میوه با شاخ شکستی ز درخت کندی آنسان ز درختی سیبی که رساندی به درخت آسیبی ور بر آن سیب نه دستش بودی کردی از سنگ کلوخ امرودی به سوی نار چو دست آوردی حقه لعل شکست آوردی ور یکی خوشه ز تاک افکندی تاک را پایه به خاک افکندی بیخودیهاش چو دهقان می دید بر خود از غصه آن می پیچید شهریش گفت ز من این تک و پوی گر نه بر وفق مراد است بگوی گفت من با تو چه گویم آخر وز تو انصاف چه جویم آخر نه یکی دانه به گل کاشته ای نه نهالی ز گل افراشته ای نه زمینی ز تو آراسته گشت نه درختی ز تو پیراسته گشت نشد از بیل کفت آبله دار نشدی غرقه به خون آبله وار آبیاریت شبی خواب نبرد راحت خواب تو را آب نبرد در دلت نیست جز این اندیشه کین به خود رسته چو کوه و بیشه کی ز رنجم شود آگه دل تو نیست جز بی خبری حاصل تو رنج همدرد که داند همدرد شرح آن هست به بیدردان سرد شهریی شد ز ره دشت به ده تا گشاید ز دلش گشت گره دید از ابنای دهش دهقانی بردش از راه سوی بستانی باغی آراسته چون باغ بهشت بل کز آراستگی داغ بهشت جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۲۹ - مناجات در انتقال به خاتمه ای به لطف انجمن جان آرای تیغ مهرت چمن دل پیرای دست جودت ز ازل نخل نشان تا ابد بر سر ما نخل فشان گرچه از خار ستم بینا نیم زیر نخل تو رطب چینانیم در رطب ریزیت از نحل کرم گر کشد خار ستم تیغ چه غم کلک جامیت ز نخلت شاخی ریخته تازه رطب گستاخی نسزد زین رطب شهد آمیز کار محرور حسد جز پرهیز آن زمان کش رود این کلک ز دست یابد این شاخ رطب ریز شکست چشم دارد که به جای رطبش شهد ریزی ز شهادت به لبش وان نفس کش ببرد عرق حیات تیغ ان اجل الله لآت کنی از همت رحمت املش ختم بر خیر کتاب اجلش

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۳۰ - ختم کتاب و خاتمه خطاب دامت آثارک ای طرفه قلم دام دل ها زدی از مشک رقم واسطی نسبت و شامی اثری تحفه شام سوی روم بری نقد عمر است نثار قدمت نور چشم است سواد رقمت مرغ جان راست صریر تو صفیر وز صفیر تو در آفاق نفیر از کجا پرسمت ای قاصد دل که عجب مسرعی و مستعجل مرکب گرم عنان می رانی خوی چکان قطره زنان می رانی نامه نامفزا می آری خیر مقدم ز کجا می آری این چه نقش است که ناگاه زدی پنجه شب به رخ ماه زدی بافتی بر قد این حور سرشت حله از طره حوران بهشت این چه حور است درین حله ناز کرده از دولت جاوید طراز روی زیباش مه اوج شرف زلف مشکینش من اللیل زلف جبهه اش فاتحه مصحف نور بر میانش کمر خیرالامور هر دو مصراع ز وی ابرویی قبله حاجت حاجت جویی چشمش از کحل بصیرت روشن نظر لطف به عشاق افکن طره اش پرده کش شاهد دین خال او مردمک چشم یقین لب او مژده ده باد مسیح در فسون خوانی هر مرده فصیح راستی شکل قد رعنایش صدق عکس رخ صبح آسایش گوشش از حلقه اخلاص گران دیده عشق به رویش نگران خرد گام زن از دنبالش بیخود از زمزمه خلخالش جامی آمد چو به خلخال سخن از دعا گوهر خلخاش کن یا رب این غیرت حورالعین را شاهد روضه علیین را از دل و دیده هر دیده وری بخش توفیق قبول نظری خاصه آن در روش فضل دلیر زان دلیریش شده نام دو شیر آن یکی در ره دین شیر خدای وان دگر پنجه به هر صید گشای چشمش از خوش قلمان روشن کن خالش از پاک دمان گلشن کن از خط خوب کنش پاینده وز دم پاک طرب زاینده لیک در جلوه گه عزت و جاه دارش از دست دویی پاک نگاه اول آن خامه زن سهو نویس به سر دوک قلم بیهده ریس بر خط و شعر وقوف از وی دور چشم داران حروف از وی کور فصل و وصل کلماتش نه به جای فصل پیش نظرش وصل نمای گه دو بیگانه به هم پیوسته گه دو همخانه ز هم بگسسته نقطه هایش نه به قانون حساب خارج از دایره صدق و صواب خال رخساره زده بر کف پای شده از زیور رخ پای آرای ور به اعراب شده راهسپر رسم خط گشته ازو زیر و زبر گه نوشته ست کم و گاه فزون گشته موزون ز خطش ناموزون یا برده یکی از پنج انگشت یا فزوده ششم انگشت به مشت از قلم باد جدا انگشتش بلکه انگشت قلم در مشتش دوم آن کس که کشد گزلک تیز بهر اصلاح نه از سهو و ستیز بتراشد ز ورق حرف صواب زند از کلک خطا نقش بر آب گل کند خار به جا بنشاند خار را خوبتر از گل داند بادش آن گزلک خنجر کردار قاطع دست تصرف زین کار حسن مقطع چو بود رسم کهن قطع کردیم بر این نکته سخن ختم الله لنا بالحسنی و هو مولانا نعم المولی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۱۳۰ - ختم کتاب و خاتمه خطاب دامت آثارک ای طرفه قلم دام دل ها زدی از مشک رقم واسطی نسبت و شامی اثری تحفه شام سوی روم بری نقد عمر است نثار قدمت نور چشم است سواد رقمت مرغ جان راست صریر تو صفیر وز صفیر تو در آفاق نفیر از کجا پرسمت ای قاصد دل که عجب مسرعی و مستعجل مرکب گرم عنان می رانی خوی چکان قطره زنان می رانی نامه نامفزا می آری خیر مقدم ز کجا می آری این چه نقش است که ناگاه زدی پنجه شب به رخ ماه زدی بافتی بر قد این حور سرشت حله از طره حوران بهشت این چه حور است درین حله ناز کرده از دولت جاوید طراز روی زیباش مه اوج شرف زلف مشکینش من اللیل زلف جبهه اش فاتحه مصحف نور بر میانش کمر خیرالامور هر دو مصراع ز وی ابرویی قبله حاجت حاجت جویی چشمش از کحل بصیرت روشن نظر لطف به عشاق افکن طره اش پرده کش شاهد دین خال او مردمک چشم یقین لب او مژده ده باد مسیح در فسون خوانی هر مرده فصیح راستی شکل قد رعنایش صدق عکس رخ صبح آسایش گوشش از حلقه اخلاص گران دیده عشق به رویش نگران خرد گام زن از دنبالش بیخود از زمزمه خلخالش جامی آمد چو به خلخال سخن از دعا گوهر خلخاش کن یا رب این غیرت حورالعین را شاهد روضه علیین را از دل و دیده هر دیده وری بخش توفیق قبول نظری خاصه آن در روش فضل دلیر زان دلیریش شده نام دو شیر آن یکی در ره دین شیر خدای وان دگر پنجه به هر صید گشای چشمش از خوش قلمان روشن کن خالش از پاک دمان گلشن کن از خط خوب کنش پاینده وز دم پاک طرب زاینده لیک در جلوه گه عزت و جاه دارش از دست دویی پاک نگاه اول آن خامه زن سهو نویس به سر دوک قلم بیهده ریس بر خط و شعر وقوف از وی دور چشم داران حروف از وی کور فصل و وصل کلماتش نه به جای فصل پیش نظرش وصل نمای گه دو بیگانه به هم پیوسته گه دو همخانه ز هم بگسسته نقطه هایش نه به قانون حساب خارج از دایره صدق و صواب خال رخساره زده بر کف پای شده از زیور رخ پای آرای ور به اعراب شده راهسپر رسم خط گشته ازو زیر و زبر گه نوشته ست کم و گاه فزون گشته موزون ز خطش ناموزون یا برده یکی از پنج انگشت یا فزوده ششم انگشت به مشت از قلم باد جدا انگشتش بلکه انگشت قلم در مشتش دوم آن کس که کشد گزلک تیز بهر اصلاح نه از سهو و ستیز بتراشد ز ورق حرف صواب زند از کلک خطا نقش بر آب گل کند خار به جا بنشاند خار را خوبتر از گل داند بادش آن گزلک خنجر کردار قاطع دست تصرف زین کار حسن مقطع چو بود رسم کهن قطع کردیم بر این نکته سخن ختم الله لنا بالحسنی و هو مولانا نعم المولی

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۱ - آغاز الهی غنچه امید بگشای گلی از روضه جاوید بنمای بخندان از لب آن غنچه باغم وز این گل عطر پرور کن دماغم درین محنت سرای بی مواسا به نعمت های خویشم کن شناسا ضمیرم را سپاس اندیشه گردان زبانم را ستایش پیشه گردان ز تقویم خرد بهروزیم بخش بر اقلیم سخن فیروزیم بخش دلی دادی ز گوهر گنج بر گنج ز گنج دل زبان را کن گهر سنج گشادی نافه طبع مرا ناف معطر کن ز مشکم قاف تا قاف ز شعرم خامه را شکر زبان کن ز عطرم نامه را عنبر فشان کن سخن را خود سرانجامی نمانده ست وز آن نامه بجز نامی نمانده ست درین خمخانه شیرین فسانه نمی یابم صدایی زان ترانه حریفان باده ها خوردند و رفتند تهی خم ها رها کردند و رفتند نبینم پخته ای زین بزم و خامی که باشد بر کفش زان باده جامی بیا جامی رها کن شرمساری ز صاف و درد پیش آر آنچه داری جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۲ - افتتاح نامه به نام یگانه ای که چشمه روشن مهر از دریای نوالش یک نم است و دفتر ملون سپهر از آیات کمالش یک رقم به نام آن که نامش حرز جانهاست ثنایش جوهر تیغ زبانهاست زبان در کام کام از نام او یافت نم از سرچشمه انعام او یافت خرد را زو نموده دمبدم روی هزاران نکته باریک چون موی پی آن مو زبان را شانه کرده ز دندان شانه را دندانه کرده تعالی الله زهی قیوم دانا توانایی ده هر ناتوانا فلک را انجمن افروز از انجم زمین را زیب انجم ده به مردم مرتب ساز سقف چرخ دایر فراز چار دیوار عناصر به ناف غنچه گل را نافه پیوند ز گل بر شاهد گلبن حلی بند قصب باف عروسان بهاری قیام آموز سرو جویباری بلندی بخش هر همت بلندی به پستی افکن هر خود پسندی گناه آموز رندان قدح خوار به طاعت گیر پیران ریاکار انیس خلوت شب زنده داران رفیق روز در محنت گزاران ز بحر لطف او ابر بهاری کند خار و سمن را آبیاری ز کان جود او باد خزانی کند فرش چمن را زرفشانی ز شکرش پر شکر کام شگرفان ز قهرش زهر عیش تلخ حرفان وجودش آن فروزان آفتاب است که ذره ذره از وی نوریاب است گر از خورشید و مه دارد نهان روی فتد در عرصه نابودشان گوی به ما زان منت هستی نه آمد که هست و هستی و هستی ده آمد ز بام آسمان تا مرکز خاک اگر صد پی به پای وهم و ادراک فرود آییم یا بالا شتابیم ز حکمش ذره ای بیرون نیابیم مبرا ذاتش از چونی و چندی مبراتر ز پستی و بلندی ز بیچونیش چون و چندها هست بلندان با علو قدر او پست خرد در ذات او آشفته رایی طلب در راه او بی دست و پایی اگر بنهد به لطف خود قدم پیش شود زو دوری ما دمبدم بیش چو خیزد صدمت صیت جلالش بود در بارگاه لایزالش ملک شرمنده از نادانی خویش فلک حیران ز سرگردانی خویش همان بهتر که ما مشتی هوسناک کنیم آیینه از زنگ هوس پاک ز بود خود فراموشی گزینیم پس زانوی خاموشی نشینیم

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۱ - آغاز الهی غنچه امید بگشای گلی از روضه جاوید بنمای بخندان از لب آن غنچه باغم وز این گل عطر پرور کن دماغم درین محنت سرای بی مواسا به نعمت های خویشم کن شناسا ضمیرم را سپاس اندیشه گردان زبانم را ستایش پیشه گردان ز تقویم خرد بهروزیم بخش بر اقلیم سخن فیروزیم بخش دلی دادی ز گوهر گنج بر گنج ز گنج دل زبان را کن گهر سنج گشادی نافه طبع مرا ناف معطر کن ز مشکم قاف تا قاف ز شعرم خامه را شکر زبان کن ز عطرم نامه را عنبر فشان کن سخن را خود سرانجامی نمانده ست وز آن نامه بجز نامی نمانده ست درین خمخانه شیرین فسانه نمی یابم صدایی زان ترانه حریفان باده ها خوردند و رفتند تهی خم ها رها کردند و رفتند نبینم پخته ای زین بزم و خامی که باشد بر کفش زان باده جامی بیا جامی رها کن شرمساری ز صاف و درد پیش آر آنچه داری جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۲ - افتتاح نامه به نام یگانه ای که چشمه روشن مهر از دریای نوالش یک نم است و دفتر ملون سپهر از آیات کمالش یک رقم به نام آن که نامش حرز جانهاست ثنایش جوهر تیغ زبانهاست زبان در کام کام از نام او یافت نم از سرچشمه انعام او یافت خرد را زو نموده دمبدم روی هزاران نکته باریک چون موی پی آن مو زبان را شانه کرده ز دندان شانه را دندانه کرده تعالی الله زهی قیوم دانا توانایی ده هر ناتوانا فلک را انجمن افروز از انجم زمین را زیب انجم ده به مردم مرتب ساز سقف چرخ دایر فراز چار دیوار عناصر به ناف غنچه گل را نافه پیوند ز گل بر شاهد گلبن حلی بند قصب باف عروسان بهاری قیام آموز سرو جویباری بلندی بخش هر همت بلندی به پستی افکن هر خود پسندی گناه آموز رندان قدح خوار به طاعت گیر پیران ریاکار انیس خلوت شب زنده داران رفیق روز در محنت گزاران ز بحر لطف او ابر بهاری کند خار و سمن را آبیاری ز کان جود او باد خزانی کند فرش چمن را زرفشانی ز شکرش پر شکر کام شگرفان ز قهرش زهر عیش تلخ حرفان وجودش آن فروزان آفتاب است که ذره ذره از وی نوریاب است گر از خورشید و مه دارد نهان روی فتد در عرصه نابودشان گوی به ما زان منت هستی نه آمد که هست و هستی و هستی ده آمد ز بام آسمان تا مرکز خاک اگر صد پی به پای وهم و ادراک فرود آییم یا بالا شتابیم ز حکمش ذره ای بیرون نیابیم مبرا ذاتش از چونی و چندی مبراتر ز پستی و بلندی ز بیچونیش چون و چندها هست بلندان با علو قدر او پست خرد در ذات او آشفته رایی طلب در راه او بی دست و پایی اگر بنهد به لطف خود قدم پیش شود زو دوری ما دمبدم بیش چو خیزد صدمت صیت جلالش بود در بارگاه لایزالش ملک شرمنده از نادانی خویش فلک حیران ز سرگردانی خویش همان بهتر که ما مشتی هوسناک کنیم آیینه از زنگ هوس پاک ز بود خود فراموشی گزینیم پس زانوی خاموشی نشینیم

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳ - ترتیب دلایل هستی واجب تعالی نمودن و ترغیب به تامل در آن فرمودن دلا تا کی درین کاخ مجازی کنی مانند طفلان خاک بازی تویی آن دست پرور مرغ گستاخ که بودت آشیان بیرون ازین کاخ چرا زان آشیان بیگانه گشتی چو دونان جغد این ویرانه گشتی بیفشان بال و پر ز آمیزش خاک بپر تا لنگر ایوان افلاک ببین در رقص ازرق طیلسانان ردای نور بر عالم فشانان همه دور شباروزی گرفته به مقصد راه فیروزی گرفته ولی هر یک چو گوی از جنبش خاص به چوگان ارادت گشته رقاص یکی از غرب رو در شرق کرده یکی در غرب کشتی غرق کرده شده گرم از یکی هنگامه روز یکی شب را شده هنگامه افروز یکی حرف سعادت نقش بسته یکی سر رشته دولت گسسته چنان گرمند در منزل بریدن کزین جنبش ندانند آرمیدن ز رنج راهشان فرسودگی نی میان را درد و پا را سودگی نه چه داند کس که چندین در چه کارند همه تن رو شده رو در که دارند به هر دم تازه نقشی می نمایند ولیکن نقشبندی را نشایند عنان تا کی به دست شک سپاری به هر یک روی هذا ربی آری خلیل آسا در ملک یقین زن نوای لا احب الآفلین زن کم هر وهم و ترک هر شکی کن رخ وجهت وجهی در یکی کن یکی بین و یکی دان و یکی گوی یکی خواه و یکی خوان و یکی جوی ز هر ذره بدو رویی و راهیست بر اثبات وجود او گواهیست بود نقش دل هر هوشمندی که باید نقش ها را نقشبندی به لوحی گر هزاران حرف پیداست نیاید بی قلمزن یک الف راست درین ویرانه نتوان یافت خشتی برون از قالب نیکو سرشتی به خشت از کلک انگشتان نوشته ست که آن را دست دانایی سرشته ست ز لوح خشت چون این حرف خوانی ز حال خشت زن غافل نمانی به عالم این همه مصنوع ظاهر به صانع چون نه یی مشغول خاطر چو دیدی کار رو در کارگر دار قیاس کارگر از کار بردار دم آخر کزان کس را گذر نیست سر و کار تو جز با کارگر نیست بدو آر از همه روی ارادت و زو جو ختم کارت بر سعادت جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴ - دست برداشتن به مناجات به دستیاری ارباب حاجات خداوندا ز هستی ساده بودیم ز بیم نیستی آزاده بودیم نخست از نیست ما را هست کردی به قید آب و گل پابست کردی ز ضعف ناتوانایی رهاندی ز نادانی به دانایی رساندی فرستادی به ما روشن کتابی به امر و نهی فرمودی خطابی میان نیک و بد تخلیط کردیم گهی افراط و گه تفریط کردیم ره فرمودنی ها کم سپردیم به نافرمودنی ها پا فشردیم تو نگذشتی ز دستور عنایت نپوشیدی ز ما نور هدایت بر آن نور از تو گیرم پوششی نیست چه حاصل زان چو از ما کوششی نیست ز ناکوشیدن خود در خروشیم بده توفیق کوشش تا بکوشیم چو دانا همچو نادان گشته غرق است ز دانش تا به نادانی چه فرق است ز دستان های نفس ناخوش آهنگ مکن بر ما ره حسن عمل تنگ در آن تنگی که ما باشیم و آهی ز رحمت سوی ما بگشای راهی ازان ره خوان سوی درگاه ما را به ایمان بر برون همراه ما را

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳ - ترتیب دلایل هستی واجب تعالی نمودن و ترغیب به تامل در آن فرمودن دلا تا کی درین کاخ مجازی کنی مانند طفلان خاک بازی تویی آن دست پرور مرغ گستاخ که بودت آشیان بیرون ازین کاخ چرا زان آشیان بیگانه گشتی چو دونان جغد این ویرانه گشتی بیفشان بال و پر ز آمیزش خاک بپر تا لنگر ایوان افلاک ببین در رقص ازرق طیلسانان ردای نور بر عالم فشانان همه دور شباروزی گرفته به مقصد راه فیروزی گرفته ولی هر یک چو گوی از جنبش خاص به چوگان ارادت گشته رقاص یکی از غرب رو در شرق کرده یکی در غرب کشتی غرق کرده شده گرم از یکی هنگامه روز یکی شب را شده هنگامه افروز یکی حرف سعادت نقش بسته یکی سر رشته دولت گسسته چنان گرمند در منزل بریدن کزین جنبش ندانند آرمیدن ز رنج راهشان فرسودگی نی میان را درد و پا را سودگی نه چه داند کس که چندین در چه کارند همه تن رو شده رو در که دارند به هر دم تازه نقشی می نمایند ولیکن نقشبندی را نشایند عنان تا کی به دست شک سپاری به هر یک روی هذا ربی آری خلیل آسا در ملک یقین زن نوای لا احب الآفلین زن کم هر وهم و ترک هر شکی کن رخ وجهت وجهی در یکی کن یکی بین و یکی دان و یکی گوی یکی خواه و یکی خوان و یکی جوی ز هر ذره بدو رویی و راهیست بر اثبات وجود او گواهیست بود نقش دل هر هوشمندی که باید نقش ها را نقشبندی به لوحی گر هزاران حرف پیداست نیاید بی قلمزن یک الف راست درین ویرانه نتوان یافت خشتی برون از قالب نیکو سرشتی به خشت از کلک انگشتان نوشته ست که آن را دست دانایی سرشته ست ز لوح خشت چون این حرف خوانی ز حال خشت زن غافل نمانی به عالم این همه مصنوع ظاهر به صانع چون نه یی مشغول خاطر چو دیدی کار رو در کارگر دار قیاس کارگر از کار بردار دم آخر کزان کس را گذر نیست سر و کار تو جز با کارگر نیست بدو آر از همه روی ارادت و زو جو ختم کارت بر سعادت جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴ - دست برداشتن به مناجات به دستیاری ارباب حاجات خداوندا ز هستی ساده بودیم ز بیم نیستی آزاده بودیم نخست از نیست ما را هست کردی به قید آب و گل پابست کردی ز ضعف ناتوانایی رهاندی ز نادانی به دانایی رساندی فرستادی به ما روشن کتابی به امر و نهی فرمودی خطابی میان نیک و بد تخلیط کردیم گهی افراط و گه تفریط کردیم ره فرمودنی ها کم سپردیم به نافرمودنی ها پا فشردیم تو نگذشتی ز دستور عنایت نپوشیدی ز ما نور هدایت بر آن نور از تو گیرم پوششی نیست چه حاصل زان چو از ما کوششی نیست ز ناکوشیدن خود در خروشیم بده توفیق کوشش تا بکوشیم چو دانا همچو نادان گشته غرق است ز دانش تا به نادانی چه فرق است ز دستان های نفس ناخوش آهنگ مکن بر ما ره حسن عمل تنگ در آن تنگی که ما باشیم و آهی ز رحمت سوی ما بگشای راهی ازان ره خوان سوی درگاه ما را به ایمان بر برون همراه ما را

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۵ - تخصیص مناجات به ناظم بی دستیاری مشارک و مساهم من آن مرغم که دامم دانه توست فسون وحشتم افسانه توست تویی کاسباب کارم ساز کردی در نعمت به رویم بازی کردی کرامت کردی از خدمت پسندی به توفیق سجودم سربلندی به راهت سرمه سا کردی جبینم کشیدی سرمه چشم راه بینم زبانم را به ذکر خود گشادی دلم را ذوق یاد خویش دادی به شیرینی و چربی از زبانم نهادی لقمه خوش در دهانم نه بر دندان ازو کوبی رسیده نه از خوردن گلو رنجش کشیده به شکر آن شکر گفتاریم ده ز تلخی رسته شیرین کاریم ده به بد گفتن زبان من مگردان زبان من زیان من مگردان ز کلکم گر جهد حرف خطایی کزان پیش آیدم چون و چرایی خط عفوم بر آن حرف خطاکش چو کلکم زان میفکن در کشاکش گیاهی ام وفا پرورده تو ز آب و گل برون آورده تو سرم هست از هوا هر سوی مایل ولی پایم به کوی توست در گل گلی کان پای من گیرد به کویت ازان گل به که ندهد رنگ و بویت چو غنچه یکدلم گردان درین باغ چو لاله کن نشانمندم یه یک داغ درین ره حاصلی چون یکدلی نیست دو دل بودن به جز بی حاصلی نیست نبیند پسته یک مغز خندان چو بادام دو مغز آزار سندان چو خوشه پرورد صد دانه در بر به هر دانه رسد تیغیش بر سر چو غنچه یکدل آمد بر وی از خار نیابد با هزاران خنجر آزار گناه من اگر از حد برون است هزاران بار ازان فضلت فزون است اگر باشد دو صد خرمن گناهم توانی سوختن از برق آهم وگر باشد ز عصیان صد کتابم توانی شستن از چشم پرآبم به هر گلرخ که کردم سرخ دیده کنون از هر مژه خونم چکیده خیال روی او از دیده شویم از آن رو اشک سرخ آید به رویم نظر گر سعی در بی آبیم کرد سرشک آبی به روی کارم آورد دو چشم من دو رود است از ندامت همین بس آبرویم در قیامت ازین سودا رسم شاید به سودی رسان از من به پیغمبر درودی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۵ - تخصیص مناجات به ناظم بی دستیاری مشارک و مساهم من آن مرغم که دامم دانه توست فسون وحشتم افسانه توست تویی کاسباب کارم ساز کردی در نعمت به رویم بازی کردی کرامت کردی از خدمت پسندی به توفیق سجودم سربلندی به راهت سرمه سا کردی جبینم کشیدی سرمه چشم راه بینم زبانم را به ذکر خود گشادی دلم را ذوق یاد خویش دادی به شیرینی و چربی از زبانم نهادی لقمه خوش در دهانم نه بر دندان ازو کوبی رسیده نه از خوردن گلو رنجش کشیده به شکر آن شکر گفتاریم ده ز تلخی رسته شیرین کاریم ده به بد گفتن زبان من مگردان زبان من زیان من مگردان ز کلکم گر جهد حرف خطایی کزان پیش آیدم چون و چرایی خط عفوم بر آن حرف خطاکش چو کلکم زان میفکن در کشاکش گیاهی ام وفا پرورده تو ز آب و گل برون آورده تو سرم هست از هوا هر سوی مایل ولی پایم به کوی توست در گل گلی کان پای من گیرد به کویت ازان گل به که ندهد رنگ و بویت چو غنچه یکدلم گردان درین باغ چو لاله کن نشانمندم یه یک داغ درین ره حاصلی چون یکدلی نیست دو دل بودن به جز بی حاصلی نیست نبیند پسته یک مغز خندان چو بادام دو مغز آزار سندان چو خوشه پرورد صد دانه در بر به هر دانه رسد تیغیش بر سر چو غنچه یکدل آمد بر وی از خار نیابد با هزاران خنجر آزار گناه من اگر از حد برون است هزاران بار ازان فضلت فزون است اگر باشد دو صد خرمن گناهم توانی سوختن از برق آهم وگر باشد ز عصیان صد کتابم توانی شستن از چشم پرآبم به هر گلرخ که کردم سرخ دیده کنون از هر مژه خونم چکیده خیال روی او از دیده شویم از آن رو اشک سرخ آید به رویم نظر گر سعی در بی آبیم کرد سرشک آبی به روی کارم آورد دو چشم من دو رود است از ندامت همین بس آبرویم در قیامت ازین سودا رسم شاید به سودی رسان از من به پیغمبر درودی

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۶ - نعت خواجه ای که خاتم ختمیت در انگشت داشت و مهر خاتمیت بر پشت علیه من الصلوات افضل ها و من التحیات اکمل ها محمد کش قلم چون نامور ساخت ز میمش حلقه طوق کمر ساخت خط لوح عدم زان حرف حک شد ازان سر حلقه ملک و ملک شد تواند شد ز سر حالش آگه خرد باجمله دانش حاش لله درین دیر مسدس زوست روشن مثمن روزنی از هشت گلشن چو پای آراست از خلخال دالش سر دین پروران شد پایمالش چه نام است این که در دیوان هستی بر او نگرفته نامی پیشدستی زبانم چون ز وی حرفی سراید دل و جانم زلذت پر برآید چو نام اینست نام آور چه باشد مکرم تر بود از هر چه باشد مکرم شد ز عالم نسل آدم مکرم تر ویست از هر مکرم خدا بر سروران سرداریش داد ز خیل انبیاسالاریش داد چو آدم در ره هستی قدم زد ز مهر روی صبح آراش دم زد ز جودش گر نگشتی راه مفتوح نبردی ره به جودی کشتی نوح خلیل از وی نسیمی یافت کآتش بر او شد همچو خرم گلستان خوش مسیح از مقدم او مژده گویی کلیم از مشعل او شعله جویی به مصر جاهش از کنعان رسیده غلامی بود یوسف زر خریده در آن وادی که صالح ناقه کش بود به یاد محملش با فاقه خوش بود ز بستان وفا آزاده سروی ز باغ اصطفی رعنا تذروی قدش را پایه گردون خرامی لبش را مایه یحیی العظامی به بالا سایه بان چتر سحابش چو زرین قبه بر چتر آفتابش چو مه را بر سپر تیر اشارت زد از سبابه معجز بشارت دو نون شد میم دور حلقه ماه چهل را ساخت شست او دو پنجاه بلی چون داشت دستش بر قلم پشت رقم زد خط شق بر مه به انگشت نبودش خط ولی زد خط تخجیل به کلک نسخ بر تورات و انجیل خرامان سرو وی از سایه آزاد جهان از سایه سرو وی آباد ز سایه بود برتر پایه او زمین و آسمان در سایه او تنش را بود جان پاک مایه ندید از جان کسی بر خاک سایه فلک همچون زمین چون سایه دارش ندید افتاد در پا سایه وارش به سنگ از دست دشمن لعل او خست به مشت ریگ پشت جمله بشکست گرچه کور شد زان چشم هر خام چو سرمه ساخت روشن چشم اسلام دهانش بود از در حقه پر شد از خون درج مرجان حقه در یکی دینار بود از حلم و فرهنگ محک آمد پی دینارش آن سنگ چو شد معیار او آن سنگ کاری نشد ظاهر بجز کامل عیاری پی دیوار ایمان بود کارش ولی شد چار دای از چار یارش کجا در راه دین درد آزمایی که تا یابد به هر دایی دوایی دوای جان جامی درد او باد دلش همواره غم پرورد او باد

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۶ - نعت خواجه ای که خاتم ختمیت در انگشت داشت و مهر خاتمیت بر پشت علیه من الصلوات افضل ها و من التحیات اکمل ها محمد کش قلم چون نامور ساخت ز میمش حلقه طوق کمر ساخت خط لوح عدم زان حرف حک شد ازان سر حلقه ملک و ملک شد تواند شد ز سر حالش آگه خرد باجمله دانش حاش لله درین دیر مسدس زوست روشن مثمن روزنی از هشت گلشن چو پای آراست از خلخال دالش سر دین پروران شد پایمالش چه نام است این که در دیوان هستی بر او نگرفته نامی پیشدستی زبانم چون ز وی حرفی سراید دل و جانم زلذت پر برآید چو نام اینست نام آور چه باشد مکرم تر بود از هر چه باشد مکرم شد ز عالم نسل آدم مکرم تر ویست از هر مکرم خدا بر سروران سرداریش داد ز خیل انبیاسالاریش داد چو آدم در ره هستی قدم زد ز مهر روی صبح آراش دم زد ز جودش گر نگشتی راه مفتوح نبردی ره به جودی کشتی نوح خلیل از وی نسیمی یافت کآتش بر او شد همچو خرم گلستان خوش مسیح از مقدم او مژده گویی کلیم از مشعل او شعله جویی به مصر جاهش از کنعان رسیده غلامی بود یوسف زر خریده در آن وادی که صالح ناقه کش بود به یاد محملش با فاقه خوش بود ز بستان وفا آزاده سروی ز باغ اصطفی رعنا تذروی قدش را پایه گردون خرامی لبش را مایه یحیی العظامی به بالا سایه بان چتر سحابش چو زرین قبه بر چتر آفتابش چو مه را بر سپر تیر اشارت زد از سبابه معجز بشارت دو نون شد میم دور حلقه ماه چهل را ساخت شست او دو پنجاه بلی چون داشت دستش بر قلم پشت رقم زد خط شق بر مه به انگشت نبودش خط ولی زد خط تخجیل به کلک نسخ بر تورات و انجیل خرامان سرو وی از سایه آزاد جهان از سایه سرو وی آباد ز سایه بود برتر پایه او زمین و آسمان در سایه او تنش را بود جان پاک مایه ندید از جان کسی بر خاک سایه فلک همچون زمین چون سایه دارش ندید افتاد در پا سایه وارش به سنگ از دست دشمن لعل او خست به مشت ریگ پشت جمله بشکست گرچه کور شد زان چشم هر خام چو سرمه ساخت روشن چشم اسلام دهانش بود از در حقه پر شد از خون درج مرجان حقه در یکی دینار بود از حلم و فرهنگ محک آمد پی دینارش آن سنگ چو شد معیار او آن سنگ کاری نشد ظاهر بجز کامل عیاری پی دیوار ایمان بود کارش ولی شد چار دای از چار یارش کجا در راه دین درد آزمایی که تا یابد به هر دایی دوایی دوای جان جامی درد او باد دلش همواره غم پرورد او باد

%0
10 Bölüm