Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۰ - تمثیل به رهی تیز می گذشت کسی دامنش را گرفت بوالهوسی که روان باش نام خویش بگوی لقب باب و مام خویش بگوی گفت روزی که زادم از مادر نام من قلتبان نهاد پدر نام خود گفتمت تو هم به قیاس نام آن هر دو را ازین بشناس بسته خاطر به کار خویشتنم بیش ازین نیست فرصت سخنم جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۱ - در بیان آنکه انصاف به عیب خود پرداختن است و نظر به عیب دیگران نه انداختن جامی این وعظ و تلخگویی چند خرده گیری و عیبجویی چند شیوه واعظ آن بود که نخست فعل خود را کند به قول درست چون شود کار او موافق گفت گر دهد پند غیر نیست شگفت پای تا فرق جمله عیبی و عار چه کنی عیب عمرو و زید شمار زشت باشد که عیب خود پوشی واندر افشای دیگران کوشی کل به موی دروغ پوشد سر که بود موی من چو سنبل تر زند آنگه ز بس تبه گویی طعنه بر شاهدان به کم مویی شب عمرت به وقت صبح رسید صبح شیب از شب شباب دمید شیب کافورسای چون گردی بر سرت بیخت گرد دم سردی سردی آمد طبیعت کافور چه کنی این طبیعت از وی دور چرخ گردان جز این نمی داند کاسیا بر سر تو گرداند کس چو تو در سرای بیم و امید ریش در آسیا نکرد سفید منشین بیش ازین به زیر غبار خیز و غسلی در آب دیده برآر به طبیبان میار روی و مجوی دارویی کان سیاه سازد موی هست بهر بیاض موی علاج پنبه برداشتن ز ریش حلاج هست عیبی به هر سر مو شیب اینک یک پیری و هزاران عیب سالها گر تو در هنر کوشی این همه عیب را چه سان پوشی گشت موی سرت سفید چو شیر شد زمانه تو را بشیر و نذیر یا ز طفلی هنوز دیدت بهر شیرت از سر گرفت مادر دهر موی در سر سفیدی افکندت سر مویی نمی شود پندت می کنی از بیاض شعر اعراض روز و شب شعر می بری به بیاض گاه می خواهی از مداد امداد می کنی شعر را چو شعر سواد چون زمانه سواد شعر ربود خود بگو از سواد شعر چه سود شهر لهو است بگسل از وی خو لیت شعری الی متی تلهو چه زنی در ردیف و قافیه چنگ کار بر خود کنی چو قافیه تنگ هست نظمی لطیف عمر شریف کش مرض قافیه ست و مرگ ردیف دل گرو کرده ای به نظم سخن فکر کار ردیف و قافیه کن شعر بادیست کش کنند ابداع از مفاعیل و فاعلات زراع می کنی ز ابلهی و خودرایی صبح تا شام باد پیمایی کاملان چون در سخن سفتند اعذب الشعر اکذبه گفتند آنچه باشد جمال آن ز دروغ پیش اهل بصیرتش چه فروغ وادی شعر کی شود ذی زرع گر نه آبش دهی ز منبع شرع شعر مر شرع را چو فرع شود چون نهد پا بلند شرع شود ور ندارد ز عین شرع اثر شعر نامش مکن که باشد شر

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۰ - تمثیل به رهی تیز می گذشت کسی دامنش را گرفت بوالهوسی که روان باش نام خویش بگوی لقب باب و مام خویش بگوی گفت روزی که زادم از مادر نام من قلتبان نهاد پدر نام خود گفتمت تو هم به قیاس نام آن هر دو را ازین بشناس بسته خاطر به کار خویشتنم بیش ازین نیست فرصت سخنم جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۱ - در بیان آنکه انصاف به عیب خود پرداختن است و نظر به عیب دیگران نه انداختن جامی این وعظ و تلخگویی چند خرده گیری و عیبجویی چند شیوه واعظ آن بود که نخست فعل خود را کند به قول درست چون شود کار او موافق گفت گر دهد پند غیر نیست شگفت پای تا فرق جمله عیبی و عار چه کنی عیب عمرو و زید شمار زشت باشد که عیب خود پوشی واندر افشای دیگران کوشی کل به موی دروغ پوشد سر که بود موی من چو سنبل تر زند آنگه ز بس تبه گویی طعنه بر شاهدان به کم مویی شب عمرت به وقت صبح رسید صبح شیب از شب شباب دمید شیب کافورسای چون گردی بر سرت بیخت گرد دم سردی سردی آمد طبیعت کافور چه کنی این طبیعت از وی دور چرخ گردان جز این نمی داند کاسیا بر سر تو گرداند کس چو تو در سرای بیم و امید ریش در آسیا نکرد سفید منشین بیش ازین به زیر غبار خیز و غسلی در آب دیده برآر به طبیبان میار روی و مجوی دارویی کان سیاه سازد موی هست بهر بیاض موی علاج پنبه برداشتن ز ریش حلاج هست عیبی به هر سر مو شیب اینک یک پیری و هزاران عیب سالها گر تو در هنر کوشی این همه عیب را چه سان پوشی گشت موی سرت سفید چو شیر شد زمانه تو را بشیر و نذیر یا ز طفلی هنوز دیدت بهر شیرت از سر گرفت مادر دهر موی در سر سفیدی افکندت سر مویی نمی شود پندت می کنی از بیاض شعر اعراض روز و شب شعر می بری به بیاض گاه می خواهی از مداد امداد می کنی شعر را چو شعر سواد چون زمانه سواد شعر ربود خود بگو از سواد شعر چه سود شهر لهو است بگسل از وی خو لیت شعری الی متی تلهو چه زنی در ردیف و قافیه چنگ کار بر خود کنی چو قافیه تنگ هست نظمی لطیف عمر شریف کش مرض قافیه ست و مرگ ردیف دل گرو کرده ای به نظم سخن فکر کار ردیف و قافیه کن شعر بادیست کش کنند ابداع از مفاعیل و فاعلات زراع می کنی ز ابلهی و خودرایی صبح تا شام باد پیمایی کاملان چون در سخن سفتند اعذب الشعر اکذبه گفتند آنچه باشد جمال آن ز دروغ پیش اهل بصیرتش چه فروغ وادی شعر کی شود ذی زرع گر نه آبش دهی ز منبع شرع شعر مر شرع را چو فرع شود چون نهد پا بلند شرع شود ور ندارد ز عین شرع اثر شعر نامش مکن که باشد شر

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۲ - انتقال از نکوهش شعر و سخنوری به مذمت شعرای روزگار شعر در نفس خویشتن بد نیست پیش اهل دل این سخن رد نیست ناله من ز خست شرکاست تن چو نالم ز شر ایشان کاست پیش ازین فاضلان شعر شعار کسب کردی فضایل بسیار بودی آراسته به فضل و هنر بودی آزاده از فضول سیر حکمت و اصل و فرع ورزیده به ترازوی شرع سنجیده مستمر بر مکارم اخلاق مشتهر در مجامع آفاق طیب انفاس شان مروح روح جنبش کلکشان کلید فتوح همه را دل ز همت عالی از قناعت پر از طمع خالی وه کز ایشان بجز فسانه نماند جز سخن هیچ در میانه نماند کیست شاعر کنون یکی مدبر که نداند ز جهل هر از بر نکند فرق شعر را ز شعیر راحت خلد را ز رنج سعیر همت او خسیس و طبع لییم همه آفاق را حریف و ندیم روز و شب کو به کوی و جای به جای می دود چون سگان سوخته پای تا کجا بو برد که یک دو سه کس گشته جمع از سر هوا و هوس کرده ترتیب عیش را اسباب از شراب و کباب و چنگ و رباب افکند خویش را به مکر و دروغ پیش آن جمع چون مگس در دوغ کاسه ای چند زهر مارکند با همه جنگ و کارزار کند ژاژ خاید ظرافت انگارد هرزه گوید لطیفه پندارد بس که آید ازان گروه درشت سیلی اش بر قفا و بر رو مشت بدر آید ازان میانه که بود پس سر سرخ و چشمخانه کبود با چنان چشمخانه و پس سر روی از آنجا نهد به جای دگر ننهاده ست هیچ کس خوانی در همه شعر بهر مهمانی که نرفته ست تا سر خوانش ننشسته طفیل مهمانش نگرفته ست کس پی گشتی کنج باغی و جانب دشتی که نجسته سراغ وی از پی طی نکرده بساط عشرت وی زو یکی گر به غار کرده فرار ثانی اثنین گشته در بن غار ور دو کس زو به استغاثه شده از عقب ثالث ثلاثه شده ور سه کس از جفاش پی زده گم چون سگ کهف گشته رابعهم قصه کوتاه هیچ فرد و فریق زو نرسته به حیله های دقیق گشته زین گونه خست و ابرام شعر مذموم و شاعران بدنام هر که مخذول و خاسرش خوانند خوشتر آید که شاعرش خوانند لطف شاعر اگر چه مختصر است جامع صد هزار شین و شر است نیست یک خلق و سیرت مذموم که نگردد ازین لقب مفهوم

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۲ - انتقال از نکوهش شعر و سخنوری به مذمت شعرای روزگار شعر در نفس خویشتن بد نیست پیش اهل دل این سخن رد نیست ناله من ز خست شرکاست تن چو نالم ز شر ایشان کاست پیش ازین فاضلان شعر شعار کسب کردی فضایل بسیار بودی آراسته به فضل و هنر بودی آزاده از فضول سیر حکمت و اصل و فرع ورزیده به ترازوی شرع سنجیده مستمر بر مکارم اخلاق مشتهر در مجامع آفاق طیب انفاس شان مروح روح جنبش کلکشان کلید فتوح همه را دل ز همت عالی از قناعت پر از طمع خالی وه کز ایشان بجز فسانه نماند جز سخن هیچ در میانه نماند کیست شاعر کنون یکی مدبر که نداند ز جهل هر از بر نکند فرق شعر را ز شعیر راحت خلد را ز رنج سعیر همت او خسیس و طبع لییم همه آفاق را حریف و ندیم روز و شب کو به کوی و جای به جای می دود چون سگان سوخته پای تا کجا بو برد که یک دو سه کس گشته جمع از سر هوا و هوس کرده ترتیب عیش را اسباب از شراب و کباب و چنگ و رباب افکند خویش را به مکر و دروغ پیش آن جمع چون مگس در دوغ کاسه ای چند زهر مارکند با همه جنگ و کارزار کند ژاژ خاید ظرافت انگارد هرزه گوید لطیفه پندارد بس که آید ازان گروه درشت سیلی اش بر قفا و بر رو مشت بدر آید ازان میانه که بود پس سر سرخ و چشمخانه کبود با چنان چشمخانه و پس سر روی از آنجا نهد به جای دگر ننهاده ست هیچ کس خوانی در همه شعر بهر مهمانی که نرفته ست تا سر خوانش ننشسته طفیل مهمانش نگرفته ست کس پی گشتی کنج باغی و جانب دشتی که نجسته سراغ وی از پی طی نکرده بساط عشرت وی زو یکی گر به غار کرده فرار ثانی اثنین گشته در بن غار ور دو کس زو به استغاثه شده از عقب ثالث ثلاثه شده ور سه کس از جفاش پی زده گم چون سگ کهف گشته رابعهم قصه کوتاه هیچ فرد و فریق زو نرسته به حیله های دقیق گشته زین گونه خست و ابرام شعر مذموم و شاعران بدنام هر که مخذول و خاسرش خوانند خوشتر آید که شاعرش خوانند لطف شاعر اگر چه مختصر است جامع صد هزار شین و شر است نیست یک خلق و سیرت مذموم که نگردد ازین لقب مفهوم

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۳ - حکایت بر سبیل تمثیل دو سفیه زبان به هرزه گشای به تعصب شدند و هرزه درای آن یکی رو به دیگری آورد گفت ای در نکال و خسران فرد هر کجا در زمانه دشنامی رفته بر لفظ خاص یا عامی یا نرفته ست لیک می شاید که کس از وی زبان بیالاید همه را کردم اندر انبانی تحفه همچو تو گران جانی آن دگر یک زبان به هرزه گشاد داد دشنام و ناسزا می داد هر چه از روی بغض و کین می گفت ناسزا گوی اولین می گفت هست اینها همه در انبان درج تا به کی می کنی ز انبان خرج چون زبان را همی کنی جنبان چیزی آور که نیست در انبان همچنین هر چه عقل و وهم و خیال نقش بندد ز جنس شر و وبال اسم شاعر به عرف اهل زمان هست بی اشتباه شامل آن گرچه عدس برون امکان است همه درجش درون انبان است شاعری گرچه دلپذیرم نیست طرفه حالی کز آن گزیرم نیست نکته الشعیر قد یؤکل و یذم در عرب شده ست مثل مضرب آن مثل منم امروز بهر خویش آن مثل زنم امروز می کنم عیب شعر و می گویم می زنم طعن مشک و می بویم طعنه بر شعر هم به شعر زنم قیمت و قدر آن بدو شکنم چه کنم در سرشت من اینست وز ازل سرنوشت من اینست بهر این آفریده اند مرا جانب این کشیده اند مرا هر چه حق ساخت طوق گردن من کی توانم کشید ازان گردن جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۴ - در بیان آنکه آدمی کمال و نقصان خود را نمی داند زیرا که او مخلوق از برای خود نیست بلکه از برای غیر خود است فالذی خلقه انما خلقه لنفسه لاله فما اعطاه الا ما یصلح ان یکون له تعالی فلو علم انه مخلوق لربه لعلم ان الله خلق الخلق علی اکمل صورة تصلح لربه اعوذ بالله ان اکون من الجاهلین آدمی را همیشه معتقد است که مگر آفریده بهر خود است هر چه او را فتد مناسب حال داندش از قبیل خیر و کمال وانچه پنداردش منافی آن داردش از مقوله نقصان لیکن این اعتقاد عین خطاست زانکه او آفریده بهر خداست حق پی هر چه آفرید او را نیست امکان بر آن مزید او را در حقیقت کمال او آنست کز وجودش مراد یزدانست حق نخواهد ز هستی اشیا جز ظهور صفات یا اسما هر چه در عرصه جهان پیداست هدف حکم اسمی از اسماست گر نباشد وجود او بالفرض حکم آن اسم کی پذیرد عرض ولهذا رسول کرد خطاب پیش ازین با معاشر اصحاب گفت اگر ناید از شما عملی که در آن باشد از گنه خللی آفریند خدا خطاکیشان که گناه آید و خطا زیشان تا کنند از گناه استغفار حکم غفار را کنند اظهار

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۳ - حکایت بر سبیل تمثیل دو سفیه زبان به هرزه گشای به تعصب شدند و هرزه درای آن یکی رو به دیگری آورد گفت ای در نکال و خسران فرد هر کجا در زمانه دشنامی رفته بر لفظ خاص یا عامی یا نرفته ست لیک می شاید که کس از وی زبان بیالاید همه را کردم اندر انبانی تحفه همچو تو گران جانی آن دگر یک زبان به هرزه گشاد داد دشنام و ناسزا می داد هر چه از روی بغض و کین می گفت ناسزا گوی اولین می گفت هست اینها همه در انبان درج تا به کی می کنی ز انبان خرج چون زبان را همی کنی جنبان چیزی آور که نیست در انبان همچنین هر چه عقل و وهم و خیال نقش بندد ز جنس شر و وبال اسم شاعر به عرف اهل زمان هست بی اشتباه شامل آن گرچه عدس برون امکان است همه درجش درون انبان است شاعری گرچه دلپذیرم نیست طرفه حالی کز آن گزیرم نیست نکته الشعیر قد یؤکل و یذم در عرب شده ست مثل مضرب آن مثل منم امروز بهر خویش آن مثل زنم امروز می کنم عیب شعر و می گویم می زنم طعن مشک و می بویم طعنه بر شعر هم به شعر زنم قیمت و قدر آن بدو شکنم چه کنم در سرشت من اینست وز ازل سرنوشت من اینست بهر این آفریده اند مرا جانب این کشیده اند مرا هر چه حق ساخت طوق گردن من کی توانم کشید ازان گردن جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۴ - در بیان آنکه آدمی کمال و نقصان خود را نمی داند زیرا که او مخلوق از برای خود نیست بلکه از برای غیر خود است فالذی خلقه انما خلقه لنفسه لاله فما اعطاه الا ما یصلح ان یکون له تعالی فلو علم انه مخلوق لربه لعلم ان الله خلق الخلق علی اکمل صورة تصلح لربه اعوذ بالله ان اکون من الجاهلین آدمی را همیشه معتقد است که مگر آفریده بهر خود است هر چه او را فتد مناسب حال داندش از قبیل خیر و کمال وانچه پنداردش منافی آن داردش از مقوله نقصان لیکن این اعتقاد عین خطاست زانکه او آفریده بهر خداست حق پی هر چه آفرید او را نیست امکان بر آن مزید او را در حقیقت کمال او آنست کز وجودش مراد یزدانست حق نخواهد ز هستی اشیا جز ظهور صفات یا اسما هر چه در عرصه جهان پیداست هدف حکم اسمی از اسماست گر نباشد وجود او بالفرض حکم آن اسم کی پذیرد عرض ولهذا رسول کرد خطاب پیش ازین با معاشر اصحاب گفت اگر ناید از شما عملی که در آن باشد از گنه خللی آفریند خدا خطاکیشان که گناه آید و خطا زیشان تا کنند از گناه استغفار حکم غفار را کنند اظهار

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۵ - در بیان آنکه نشئه ملکیه ادراک این معنی نمی کرد و لهذا زبان طعن بر آدم علیه السلام گشادند و بر وی به فساد و سفلک گواهی دادند بود بیرون ز نشیه املاک که کنند این دقیقه را ادراک لاجرم گاه خلقت آدم می زدند از غرور و دعوی دم کای خدا با مسبحیم تو را سبحه خوانان مصلحیم چرا ز آب و گل صورتی برانگیزی کاید از وی فساد و خونریزی فاضل اینجا به پیشگاه قبول چیست حکمت ز خلقت مفضول گل بود خار و خس چه کار آید پیش عنقا مگس چه کار آید علم الله آدم الأسما کلها ای حقایق الأشیا اسم حق پیش صاحب عرفان نیست الا حقایق اعیان کرد اسما تمام تعلیمش کرد اوصاف ذات تفهیمش بعد ازان گفت مر ملایکه را انبیونی بهذه الأسما همه گشتند منحرف ز غرور همه گفتند معترف به قصور ما علمنا وراء ما علمت ما فهمنا خلاف ما فهمت صنعت توست آفرینش ما رحمت توست علم و بینش ما هر چه ما را نموده ای دانیم هیچ بر وی فزود نتوانیم پس به آدم رسید بار دوم از خدا این ندا که انبیهم بالأسامی التی بهم ظهرت چون ز اسرارشان بود خبرت آدم از امر حق زبان بگشاد شرح آن نامها یکایک داد زانکه هست از تمامی اشیا آدمی کل و مابقی اجزا هر چه در جزو هست در کل هست جزو را کوته است از کل دست نیست در هیچ جزو کل به کمال هست در کل جمیع اجزا حال کل چو گردد به ذات خود دانا همه معلوم او شود اجزا ور شود جزو نیز مدرک خویش ننهد پا ز دانش خود پیش گرچه علمش به خود شود حاصل به دگر جزوها بود جاهل جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۶ - در بیان آنکه آدمی کل است و سایر اشیا به مثابه اجزا آدمی چیست برزخی جامع صورت خلق و حق در او واقع نسخه مجمل است و مضمونش ذات حق و صفات بیچونش متصل با دقایق جبروت مشتمل بر حقایق ملکوت باطنش در محیط وحدت غرق ظاهرش خشک لب به ساحل فرق یک صفت نیست از صفات خدا که نه در ذات او بود پیدا هم علیم است و هم سمیع و بصیر متکلم مرید و حی و قدیر همچنین از حقایق عالم همه چیزی بود در او مدغم خواهی افلاک و خواهی ارکان گیر خواه کان یا نبات و حیوان گیر صورت نیک و بد نوشته در او سیرت دیو و دد سرشته در او گرنه مرآت وجه باقی بود از چه رو شد فرشته را مسجود بود عکس جمال حضرت پاک اگر ابلیس پی نبرد چه باک هر چه در گنج کنت کنز نهان بود در وی خدا نمود عیان خلق را در ظهور پیدایی هستی اوست علت غایی زانکه عرفان بود سبب آن را و اوست مظهر کمال عرفان را

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۵ - در بیان آنکه نشئه ملکیه ادراک این معنی نمی کرد و لهذا زبان طعن بر آدم علیه السلام گشادند و بر وی به فساد و سفلک گواهی دادند بود بیرون ز نشیه املاک که کنند این دقیقه را ادراک لاجرم گاه خلقت آدم می زدند از غرور و دعوی دم کای خدا با مسبحیم تو را سبحه خوانان مصلحیم چرا ز آب و گل صورتی برانگیزی کاید از وی فساد و خونریزی فاضل اینجا به پیشگاه قبول چیست حکمت ز خلقت مفضول گل بود خار و خس چه کار آید پیش عنقا مگس چه کار آید علم الله آدم الأسما کلها ای حقایق الأشیا اسم حق پیش صاحب عرفان نیست الا حقایق اعیان کرد اسما تمام تعلیمش کرد اوصاف ذات تفهیمش بعد ازان گفت مر ملایکه را انبیونی بهذه الأسما همه گشتند منحرف ز غرور همه گفتند معترف به قصور ما علمنا وراء ما علمت ما فهمنا خلاف ما فهمت صنعت توست آفرینش ما رحمت توست علم و بینش ما هر چه ما را نموده ای دانیم هیچ بر وی فزود نتوانیم پس به آدم رسید بار دوم از خدا این ندا که انبیهم بالأسامی التی بهم ظهرت چون ز اسرارشان بود خبرت آدم از امر حق زبان بگشاد شرح آن نامها یکایک داد زانکه هست از تمامی اشیا آدمی کل و مابقی اجزا هر چه در جزو هست در کل هست جزو را کوته است از کل دست نیست در هیچ جزو کل به کمال هست در کل جمیع اجزا حال کل چو گردد به ذات خود دانا همه معلوم او شود اجزا ور شود جزو نیز مدرک خویش ننهد پا ز دانش خود پیش گرچه علمش به خود شود حاصل به دگر جزوها بود جاهل جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۶ - در بیان آنکه آدمی کل است و سایر اشیا به مثابه اجزا آدمی چیست برزخی جامع صورت خلق و حق در او واقع نسخه مجمل است و مضمونش ذات حق و صفات بیچونش متصل با دقایق جبروت مشتمل بر حقایق ملکوت باطنش در محیط وحدت غرق ظاهرش خشک لب به ساحل فرق یک صفت نیست از صفات خدا که نه در ذات او بود پیدا هم علیم است و هم سمیع و بصیر متکلم مرید و حی و قدیر همچنین از حقایق عالم همه چیزی بود در او مدغم خواهی افلاک و خواهی ارکان گیر خواه کان یا نبات و حیوان گیر صورت نیک و بد نوشته در او سیرت دیو و دد سرشته در او گرنه مرآت وجه باقی بود از چه رو شد فرشته را مسجود بود عکس جمال حضرت پاک اگر ابلیس پی نبرد چه باک هر چه در گنج کنت کنز نهان بود در وی خدا نمود عیان خلق را در ظهور پیدایی هستی اوست علت غایی زانکه عرفان بود سبب آن را و اوست مظهر کمال عرفان را

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۷ - داوود علیه السلام با حضرت حق سبحانه در مناجات خود گفت یا رب لم خلقت الخق؟ حضرت سبحانه در جواب وی گفت کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لاعرف گفت داوود با خدای به راز کای مبرا ز افتقار و نیاز چیست حکمت در آفرینش خلق که ازان قاصر است بینش خلق گفت بودم پر از گهر گنجی مخفی از چشم هر گهر سنجی خود به خود در خود آن همه گوهر دیدمی بی توسط مظهر خواستم کان جواهر مکنون بنمایم ز ذات خود بیرون تا که بیرون ازین نشیمن راز گردد احکامشان ز هم ممتاز همه یابند سوی هستی راه از خود و غیر خود شوند آگاه آفریدم گهرشناسی چند تا گشایند ازان گهرها بند گوهر حسن را کنند اظهار تا شود گرم عشق را بازار روی خوبان بداند بیارایند عشق عشاق ازان بیفزایند چیست آن گنج گنج ذات خدا وان جواهر جواهر اسما بود اسما نهفته اندر ذات شد عیان از ظهور موجودات داشت اسما جمال پنهانی لیکن از رتبه های امکانی شد ز یک جلوه آن جمال نهان ظاهر اندر مظاهر امکان هر جمال و کمال فرخنده که بود در جهان پراکنده پرتو آن کمال دان و جمال بهر تفصیل رتبه اجمال صفت علم را ببین مثلا جلوه گر در مجالی علما جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۸ - اشارت به تقسیم علم به علمی که مضاف به مرتبه جمع است و به علمی که مضاف به مرتبه فرق است و علی هذاالقیاس سائرالصفات علم حق است کامده ست پدید لیکن اندر مراتب تقیید علم یاد آرد استناد به حق چون بود حق ز قیدها مطلق یا بود مستند به حق زان رو که برآید به صورت من و تو قسم اول بود به نسبت ذات مستمرالثبوت و الاثبات نشود متصف به قسم دگر جز به وقت ظهور و در مظهر هر لنعلم که هست در قرآن قسم ثانی بود مصحح آن ور نه قسم نخست از ادراک از حدوث و عروض باشد پاک ذکرالعلم مع کلا قسمیه فرعوا سایر الصفات علیه جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۹ - در بیان اندراج و اندماج شئون و اعتبارات فی اول رتب الذات و عدم تمایز ایشان از یکدیگر لا علما و لا عینا و تمایز ایشان فی ثانی رتب الذات علما لا عینا و ظهور ایشان فی مراتب الکون متفرقة مفصلة پس ظهور ایشان در مرتبه انسان کامل مجتمعة وحدانیة کما فی اول رتب الذات و ذلک غایة الغایات و نهایة النهایات بود جمله شیون حق ز ازل مندرج در تعین اول همه بالذات متحد با هم همه در ضمن یکدگر مدغم همه در ستر جمع متواری همه از فرق و حکم او عاری در میانشان تعدد و تمییز خارجا منتفی و علما نیز بعد ازان در تعین ثانی شد مفصل شیون پنهانی شد حقایق ز یکدگر ممتاز امتیازی درون پرده راز امتیازی ز روی علم فقط ز امتیازات خارجی منحط وز پی آن حقایق مذکور آمد از موطن بطون به ظهور گرچه بودند باطن اندر ذات ظاهر ذات بود چون مرآت عکس باطن نمود در ظاهر گشت امکان وجوب را ساتر واجب از عکس صورت باطن منصبغ شد به صبغ هر ممکن متعدد به پیش چشم شهود بود واحد به ذات لیک نمود ز اختلاف تنوعات ظهور شد مراتب عوالم مشهور اولا عالم عقول و نفوس وز پی آن مثال بس محسوس زین عوالم باسرها اسما نشد الا جدا جدا پیدا بود هر شخص شخصی از اشخاص زین عوالم به اسم دیگر خاص آمد آیینه جمله کون ولی همچو آیینه ای نکرده جلی ننمود اندر او به وجه کمال صورت ذوالجلال و الافضال زانکه بود این تفرق عددی مانع از سر جمعی احدی گشت آدم جلای این مرآت شد عیان ذات او به جمله صفات مظهری گشت کلی و جامع سر ذات و صفات ازو لامع متجلی شد اندرین مظهر همه اسما به رنگ یکدیگر شد تفاصیل کون را مجمل بر مثال تعین اول به وی این دایره مکمل شد آخرین نقطه عین اول شد مصحفی گشت جامع آیات هستی اش غایت همه غایات

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۷ - داوود علیه السلام با حضرت حق سبحانه در مناجات خود گفت یا رب لم خلقت الخق؟ حضرت سبحانه در جواب وی گفت کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لاعرف گفت داوود با خدای به راز کای مبرا ز افتقار و نیاز چیست حکمت در آفرینش خلق که ازان قاصر است بینش خلق گفت بودم پر از گهر گنجی مخفی از چشم هر گهر سنجی خود به خود در خود آن همه گوهر دیدمی بی توسط مظهر خواستم کان جواهر مکنون بنمایم ز ذات خود بیرون تا که بیرون ازین نشیمن راز گردد احکامشان ز هم ممتاز همه یابند سوی هستی راه از خود و غیر خود شوند آگاه آفریدم گهرشناسی چند تا گشایند ازان گهرها بند گوهر حسن را کنند اظهار تا شود گرم عشق را بازار روی خوبان بداند بیارایند عشق عشاق ازان بیفزایند چیست آن گنج گنج ذات خدا وان جواهر جواهر اسما بود اسما نهفته اندر ذات شد عیان از ظهور موجودات داشت اسما جمال پنهانی لیکن از رتبه های امکانی شد ز یک جلوه آن جمال نهان ظاهر اندر مظاهر امکان هر جمال و کمال فرخنده که بود در جهان پراکنده پرتو آن کمال دان و جمال بهر تفصیل رتبه اجمال صفت علم را ببین مثلا جلوه گر در مجالی علما جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۸ - اشارت به تقسیم علم به علمی که مضاف به مرتبه جمع است و به علمی که مضاف به مرتبه فرق است و علی هذاالقیاس سائرالصفات علم حق است کامده ست پدید لیکن اندر مراتب تقیید علم یاد آرد استناد به حق چون بود حق ز قیدها مطلق یا بود مستند به حق زان رو که برآید به صورت من و تو قسم اول بود به نسبت ذات مستمرالثبوت و الاثبات نشود متصف به قسم دگر جز به وقت ظهور و در مظهر هر لنعلم که هست در قرآن قسم ثانی بود مصحح آن ور نه قسم نخست از ادراک از حدوث و عروض باشد پاک ذکرالعلم مع کلا قسمیه فرعوا سایر الصفات علیه جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۹ - در بیان اندراج و اندماج شئون و اعتبارات فی اول رتب الذات و عدم تمایز ایشان از یکدیگر لا علما و لا عینا و تمایز ایشان فی ثانی رتب الذات علما لا عینا و ظهور ایشان فی مراتب الکون متفرقة مفصلة پس ظهور ایشان در مرتبه انسان کامل مجتمعة وحدانیة کما فی اول رتب الذات و ذلک غایة الغایات و نهایة النهایات بود جمله شیون حق ز ازل مندرج در تعین اول همه بالذات متحد با هم همه در ضمن یکدگر مدغم همه در ستر جمع متواری همه از فرق و حکم او عاری در میانشان تعدد و تمییز خارجا منتفی و علما نیز بعد ازان در تعین ثانی شد مفصل شیون پنهانی شد حقایق ز یکدگر ممتاز امتیازی درون پرده راز امتیازی ز روی علم فقط ز امتیازات خارجی منحط وز پی آن حقایق مذکور آمد از موطن بطون به ظهور گرچه بودند باطن اندر ذات ظاهر ذات بود چون مرآت عکس باطن نمود در ظاهر گشت امکان وجوب را ساتر واجب از عکس صورت باطن منصبغ شد به صبغ هر ممکن متعدد به پیش چشم شهود بود واحد به ذات لیک نمود ز اختلاف تنوعات ظهور شد مراتب عوالم مشهور اولا عالم عقول و نفوس وز پی آن مثال بس محسوس زین عوالم باسرها اسما نشد الا جدا جدا پیدا بود هر شخص شخصی از اشخاص زین عوالم به اسم دیگر خاص آمد آیینه جمله کون ولی همچو آیینه ای نکرده جلی ننمود اندر او به وجه کمال صورت ذوالجلال و الافضال زانکه بود این تفرق عددی مانع از سر جمعی احدی گشت آدم جلای این مرآت شد عیان ذات او به جمله صفات مظهری گشت کلی و جامع سر ذات و صفات ازو لامع متجلی شد اندرین مظهر همه اسما به رنگ یکدیگر شد تفاصیل کون را مجمل بر مثال تعین اول به وی این دایره مکمل شد آخرین نقطه عین اول شد مصحفی گشت جامع آیات هستی اش غایت همه غایات

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۰ - اشارة الی بعض بطون قوله تعالی انا عرضناالأمانة علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملهاالانسان انه کان ظلوما جهولا هیچ موجود نیست در عالم که شناسد حقیقت آدم داند آدم حقیقت همه چیز عین حق را حقیقت همه نیز بیند آن عین را به چشم عیان گشت ظاهر به صورت اعیان غیر ازو در جهان نبیند هیچ آشکار و نهان نبیند هیچ لیکن این دولتی نه آسان است بلکه خاص خواص انسان است جانب آن اشارتیست نهفت آن امانت که حضرت حق گفت بر سماوات و ارض و ما فی البین قد عرضنا الامانت فابین لیس فی الکون کاینا ماکان کافل حملها سوی الانسان غیر انسان کسش نکرد قبول زانکه انسان ظلوم بود و جهول ظلم او آنکه هستی خود را ساخت فانی بقای سرمد را جهل او آنکه هر چه جز حق بود صورت آن ز لوح دل بزدود نیک ظلمی که عین معدلت است نغز جهلی که مغز معرفت است ای نکرده دل از علایق صاف مزن از دانش حقایق لاف زانکه در عالم خدا دانی جهل علم است و علم نادانی جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۱ - در بیان آنکه مراد به انسان کمل افراد انسان است نه اناسی حیوانی که اولئک کالانعام بل هم اضل در شأن ایشان است حد انسان به مذهب عامه حیوانیست مستوی القامه پهن ناخن برهنه پوست ز موی به دو پا رهسپر به خانه و کوی هر که را بنگرند کاینسان است می برندش گمان که انسان است وان که خود را گمان برد ز خواص می فزاید بر این معانی خاص شیخ خود بین برد ز نادانی ظن که آن شد کمال انسانی که کند خانقاه و صومعه جای واکشد پا ز باغ و راغ و سرای کند اسباب شیخی آماده بنشیند به روی سجاده ابلهی چند گرد او گردند تابع کرد و ورد او گردند بر خلایق مقدمش دارند هر چه گوید مسلمش دارند صد کرامت به نام او سازند تا سلیمی به دامش اندازند مقتدای زمانه خواجه فقیه با درون خبیث و نفس سفیه حفظ کرده ست چند مسیله ای در پی افکنده از خران گله ای سینه پر کینه دل پر از وسواس کرده ضایع به گفت و گوی انفاس عمر خود کرده در خلاف و مرا صرف حیض و نفاس و بیع و شرا گشته مشعوف لایجوز و یجوز مانده عاجز به کار دین چو عجوز با چنین کار و بار کرده قیاس خویشتن را که هست اکمل ناس همچنین تا به درزی و جولاه همه زین گونه اند روی به راه هر کسی را به خود گمان آنست که همین اوست آن که انسانست جنبش هر کسی ز جای وی است روی هر کس به فکر و رای وی است

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۰ - اشارة الی بعض بطون قوله تعالی انا عرضناالأمانة علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملهاالانسان انه کان ظلوما جهولا هیچ موجود نیست در عالم که شناسد حقیقت آدم داند آدم حقیقت همه چیز عین حق را حقیقت همه نیز بیند آن عین را به چشم عیان گشت ظاهر به صورت اعیان غیر ازو در جهان نبیند هیچ آشکار و نهان نبیند هیچ لیکن این دولتی نه آسان است بلکه خاص خواص انسان است جانب آن اشارتیست نهفت آن امانت که حضرت حق گفت بر سماوات و ارض و ما فی البین قد عرضنا الامانت فابین لیس فی الکون کاینا ماکان کافل حملها سوی الانسان غیر انسان کسش نکرد قبول زانکه انسان ظلوم بود و جهول ظلم او آنکه هستی خود را ساخت فانی بقای سرمد را جهل او آنکه هر چه جز حق بود صورت آن ز لوح دل بزدود نیک ظلمی که عین معدلت است نغز جهلی که مغز معرفت است ای نکرده دل از علایق صاف مزن از دانش حقایق لاف زانکه در عالم خدا دانی جهل علم است و علم نادانی جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۱ - در بیان آنکه مراد به انسان کمل افراد انسان است نه اناسی حیوانی که اولئک کالانعام بل هم اضل در شأن ایشان است حد انسان به مذهب عامه حیوانیست مستوی القامه پهن ناخن برهنه پوست ز موی به دو پا رهسپر به خانه و کوی هر که را بنگرند کاینسان است می برندش گمان که انسان است وان که خود را گمان برد ز خواص می فزاید بر این معانی خاص شیخ خود بین برد ز نادانی ظن که آن شد کمال انسانی که کند خانقاه و صومعه جای واکشد پا ز باغ و راغ و سرای کند اسباب شیخی آماده بنشیند به روی سجاده ابلهی چند گرد او گردند تابع کرد و ورد او گردند بر خلایق مقدمش دارند هر چه گوید مسلمش دارند صد کرامت به نام او سازند تا سلیمی به دامش اندازند مقتدای زمانه خواجه فقیه با درون خبیث و نفس سفیه حفظ کرده ست چند مسیله ای در پی افکنده از خران گله ای سینه پر کینه دل پر از وسواس کرده ضایع به گفت و گوی انفاس عمر خود کرده در خلاف و مرا صرف حیض و نفاس و بیع و شرا گشته مشعوف لایجوز و یجوز مانده عاجز به کار دین چو عجوز با چنین کار و بار کرده قیاس خویشتن را که هست اکمل ناس همچنین تا به درزی و جولاه همه زین گونه اند روی به راه هر کسی را به خود گمان آنست که همین اوست آن که انسانست جنبش هر کسی ز جای وی است روی هر کس به فکر و رای وی است

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۲ - حکایت نحوی و عامی و صوفی که هر کدام از الفاظ و عباراتی که میان ایشان گذشت مناسب فهم و حال خویش معنی دیگر خواستند نحویی گفت در حضور عوام کان گه ناقص است و گاهی تام تام از اسم بهره ور باشد لیک همواره بی خبر باشد وان که ناقص بود خبردار است خبرش همچو اسم ناچار است عامیی بانگ برکشید که هی مولوی قول منعکس تا کی بی خبر را به عکس خوانی تام با خبر را به نقص رانی نام تام آن کس بود که با خبر است ناقص آن کز خبر نه بهره ور است خبر آمد دلیل آگاهی جهل برهان نقص و گمراهی پیش ارباب دانش و عرفان کی بود این تمامی آن نقصان صوفیی بود دور بنشسته عقد صحبت ز خلق بگسسته لب گشاد و در حقیقت سفت گفت خوش نکته ای که نحوی گفت کامل و تام آن بود الحق که در اسم حق است مستغرق ساخت حق ز اسم خویش بهره ورش نیست از حال ماسوا خبرش وان که ناقص فتاد اسم خدا نکندش بی خبر ز غیر و سوا نشود محو اسم حق اثرش باشد از غیر اسم حق خبرش متکلم سه و کلام یکی نیست کس را درین مقام شکی هر کسی زان کلام کامده پیش معنیی خواسته مناسب خویش وین خلافی که می شود مفهوم هست ناشی ز اختلاف فهوم جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۳ - تمثیل حال انسان به گندم که با وجود آنکه گیاه سبز است و خواص گندم از اغتذا و غیره در وی از قوت به فعل نیامده است اطلاق این اسم بر وی می کنند اما مجازا لاحقیقة پیر دهقان چو دانه گندم در زمین بهر کشت سازد گم هفته ای را ز زیر خاک کثیف بر زند سر یکی گیاه ضعیف چون ازین حال بگذرد یکچند شود از تربیت قوی و بلند بعد ازان خوشه آورد بر سر دانه در وی هنوز تازه و تر نورسی گر درین همه احوال کند از پیر سالخورده سؤال کین چه چیز است در مقابل آن غیر گندم نیایدش به زبان لیک پوشیده نیست مردم را کانچه خاصیت است گندم را هست در وی هنوز بالقوه فهی بالفعل غیر ممحوه نه ازو نان پزد کسی و نه آش نشود صرف در وجوه معاش اسم گندم لبیب ذو تمییز به تجوز کند بر او تجویز لیک چون پخته و رسیده شود به سرا و دکان کشیده شود نام گندم محاسب ارزاق به حقیقت بر او کند اطلاق آدمی را شود طعام و غذی بلکه او را شود تمام مذی هستی خود کند در او فانی سر برآرد ز جیب انسانی همچنین هر که از زمین و بال نکشیده ست سر به اوج کمال چون گیاه فتاده بر خاک است نام مردم بر او نه ز ادراک است مگر از تاب علم و آب عمل همه احوال او شود مبدل گردد از وی صفات نقصان گم چون گیاهی که می شود گندم شود اندر خدای همواره چون غذا محو در غذا خواره بر بنی نوع خود شود فایق آن که این اسم را بود لایق لیک گر بازجویی آن انسان که بود فعل و سیرتش این سان یابیش زیر گنبد دولاب همچو سیمرغ و کیمیا نایاب

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۲ - حکایت نحوی و عامی و صوفی که هر کدام از الفاظ و عباراتی که میان ایشان گذشت مناسب فهم و حال خویش معنی دیگر خواستند نحویی گفت در حضور عوام کان گه ناقص است و گاهی تام تام از اسم بهره ور باشد لیک همواره بی خبر باشد وان که ناقص بود خبردار است خبرش همچو اسم ناچار است عامیی بانگ برکشید که هی مولوی قول منعکس تا کی بی خبر را به عکس خوانی تام با خبر را به نقص رانی نام تام آن کس بود که با خبر است ناقص آن کز خبر نه بهره ور است خبر آمد دلیل آگاهی جهل برهان نقص و گمراهی پیش ارباب دانش و عرفان کی بود این تمامی آن نقصان صوفیی بود دور بنشسته عقد صحبت ز خلق بگسسته لب گشاد و در حقیقت سفت گفت خوش نکته ای که نحوی گفت کامل و تام آن بود الحق که در اسم حق است مستغرق ساخت حق ز اسم خویش بهره ورش نیست از حال ماسوا خبرش وان که ناقص فتاد اسم خدا نکندش بی خبر ز غیر و سوا نشود محو اسم حق اثرش باشد از غیر اسم حق خبرش متکلم سه و کلام یکی نیست کس را درین مقام شکی هر کسی زان کلام کامده پیش معنیی خواسته مناسب خویش وین خلافی که می شود مفهوم هست ناشی ز اختلاف فهوم جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۳ - تمثیل حال انسان به گندم که با وجود آنکه گیاه سبز است و خواص گندم از اغتذا و غیره در وی از قوت به فعل نیامده است اطلاق این اسم بر وی می کنند اما مجازا لاحقیقة پیر دهقان چو دانه گندم در زمین بهر کشت سازد گم هفته ای را ز زیر خاک کثیف بر زند سر یکی گیاه ضعیف چون ازین حال بگذرد یکچند شود از تربیت قوی و بلند بعد ازان خوشه آورد بر سر دانه در وی هنوز تازه و تر نورسی گر درین همه احوال کند از پیر سالخورده سؤال کین چه چیز است در مقابل آن غیر گندم نیایدش به زبان لیک پوشیده نیست مردم را کانچه خاصیت است گندم را هست در وی هنوز بالقوه فهی بالفعل غیر ممحوه نه ازو نان پزد کسی و نه آش نشود صرف در وجوه معاش اسم گندم لبیب ذو تمییز به تجوز کند بر او تجویز لیک چون پخته و رسیده شود به سرا و دکان کشیده شود نام گندم محاسب ارزاق به حقیقت بر او کند اطلاق آدمی را شود طعام و غذی بلکه او را شود تمام مذی هستی خود کند در او فانی سر برآرد ز جیب انسانی همچنین هر که از زمین و بال نکشیده ست سر به اوج کمال چون گیاه فتاده بر خاک است نام مردم بر او نه ز ادراک است مگر از تاب علم و آب عمل همه احوال او شود مبدل گردد از وی صفات نقصان گم چون گیاهی که می شود گندم شود اندر خدای همواره چون غذا محو در غذا خواره بر بنی نوع خود شود فایق آن که این اسم را بود لایق لیک گر بازجویی آن انسان که بود فعل و سیرتش این سان یابیش زیر گنبد دولاب همچو سیمرغ و کیمیا نایاب

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۴ - در تأسف و تلهف بر نایافت صحبت عزیزانی که اذا رأوا ذکر الله نشان ایشان است و اولئک الذین انعم الله علیهم در شأن ایشان است سالها شد که روی در دیوار دل برآرم به گرد شهر و دیار تا بیایم نشان آدمیی کاید از وی نسیم محرمیی بروم خاک پای او باشم نقد جان زیر پای او پاشم یک زمان یکزبان شوم با او دو بگویم دو بشنوم با او چشم باشم چو مجلس آراید گوش باشم چو نکته فرماید دیدنش از خدا دهد یادم کند از دیدن خود آزادم سخنش را چو جا کنم در گوش سازدم از سخنوری خاموش وه کزین کس نشانه پیدا نیست اثری در زمانه قطعا نیست ور کسی را برم گمان که وی است چون شود ظاهر آنچنان که وی است یابمش معجبی به خود مغرور طورش از اهل دین و دانش دور نه ازین کار در دلش دردی نه ازین راه بر رخش گردی نه ز علم و دراستش خبری نه ز سر وراثتش اثری سخن او به غیر دعوی نی همه دعوی و هیچ معنی نی کار او روز و شب خلاف هوا ورد او صبح و شام نفی سوا آن هوا را کند خلاف ولی که بود عشق حضرت مولی وان سوا را کند به نفی ز جان که بود غیر او نه غیر خدای طالبان را شود به توبه دلیل بنماید به سوی زهد سبیل توبه از آمدن به خانه او زهد از خوان لولیانه او چون پی گفتگو نهد مجلس تا شود مایه بخش هر مفلس به یکی لحظه سازدش روزی مایه غیبت شبانروزی رهنما نیست آن که راهزن است بر سر راه خلق چاه کن است چون شود گم به سوی حق ره ازو هست شیطان نعوذ بالله ازو گر کسی را بود شکیبایی وقت تنهایی است و یکتایی خانه در کوی انزوا کردن رو به دیوار عزلت آوردن دل به یکباره در خدا بستن خاطر از فکر خلق بگسستن بر در دل نشستن از پی پاس تا به بیهوده نگذرد انفاس ور ز غوغای نفس اماره از جلیسی نباشدت چاره شو انیس کتابهای نفیس انها فی الزمان خیر جلیس مصحفی جوی روشن و خوانا راست چون طبع مردم دانا وز حدیث صحیح مصطفوی ناشی از خلق و سیرت نبوی نسخه ای چون بخاری و مسلم که ز سقم و علل بود سالم وز تفاسیر آنچه مشهور است که ز تحریف مبتدع دور است وز اصول و فروع شرع هدی آنچه الیق نماید و اولی وز فنون ادب چو نحو و چو صرف آنچه باشد در آن علوم شگرف وز رسالات اهل کشف و شهود وز مقالات اهل ذوق و وجود آنچه باشد به عقل و فهم قریب که شود منکشف به فکر لبیب وز دواوین شاعران فصیح وز مقولات ناظمان ملیح آنچه قبضت کند به بسط بدل چه قصاید چه مثنوی چه غزل چون تو را جمع گردد این اسباب روی دل ز اختلاط خلق بتاب گوشه ای گیر و گوش با خود دار دیده عقل و هوش با خود دار بگذر از نفس و صاحب دل باش حسب الامکان مراقب دل باش از کلام و حدیث غیرهما بهره وقت خود بگیر اما نه چنان کان به غفلت انجامد دل به غیر خدای آرامد نیست مانند عمر را مپسند صرف آن جز به یار بی مانند صرفه در صرف عمر کن حرفه که ز کوشش فزون بود صرفه

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۴ - در تأسف و تلهف بر نایافت صحبت عزیزانی که اذا رأوا ذکر الله نشان ایشان است و اولئک الذین انعم الله علیهم در شأن ایشان است سالها شد که روی در دیوار دل برآرم به گرد شهر و دیار تا بیایم نشان آدمیی کاید از وی نسیم محرمیی بروم خاک پای او باشم نقد جان زیر پای او پاشم یک زمان یکزبان شوم با او دو بگویم دو بشنوم با او چشم باشم چو مجلس آراید گوش باشم چو نکته فرماید دیدنش از خدا دهد یادم کند از دیدن خود آزادم سخنش را چو جا کنم در گوش سازدم از سخنوری خاموش وه کزین کس نشانه پیدا نیست اثری در زمانه قطعا نیست ور کسی را برم گمان که وی است چون شود ظاهر آنچنان که وی است یابمش معجبی به خود مغرور طورش از اهل دین و دانش دور نه ازین کار در دلش دردی نه ازین راه بر رخش گردی نه ز علم و دراستش خبری نه ز سر وراثتش اثری سخن او به غیر دعوی نی همه دعوی و هیچ معنی نی کار او روز و شب خلاف هوا ورد او صبح و شام نفی سوا آن هوا را کند خلاف ولی که بود عشق حضرت مولی وان سوا را کند به نفی ز جان که بود غیر او نه غیر خدای طالبان را شود به توبه دلیل بنماید به سوی زهد سبیل توبه از آمدن به خانه او زهد از خوان لولیانه او چون پی گفتگو نهد مجلس تا شود مایه بخش هر مفلس به یکی لحظه سازدش روزی مایه غیبت شبانروزی رهنما نیست آن که راهزن است بر سر راه خلق چاه کن است چون شود گم به سوی حق ره ازو هست شیطان نعوذ بالله ازو گر کسی را بود شکیبایی وقت تنهایی است و یکتایی خانه در کوی انزوا کردن رو به دیوار عزلت آوردن دل به یکباره در خدا بستن خاطر از فکر خلق بگسستن بر در دل نشستن از پی پاس تا به بیهوده نگذرد انفاس ور ز غوغای نفس اماره از جلیسی نباشدت چاره شو انیس کتابهای نفیس انها فی الزمان خیر جلیس مصحفی جوی روشن و خوانا راست چون طبع مردم دانا وز حدیث صحیح مصطفوی ناشی از خلق و سیرت نبوی نسخه ای چون بخاری و مسلم که ز سقم و علل بود سالم وز تفاسیر آنچه مشهور است که ز تحریف مبتدع دور است وز اصول و فروع شرع هدی آنچه الیق نماید و اولی وز فنون ادب چو نحو و چو صرف آنچه باشد در آن علوم شگرف وز رسالات اهل کشف و شهود وز مقالات اهل ذوق و وجود آنچه باشد به عقل و فهم قریب که شود منکشف به فکر لبیب وز دواوین شاعران فصیح وز مقولات ناظمان ملیح آنچه قبضت کند به بسط بدل چه قصاید چه مثنوی چه غزل چون تو را جمع گردد این اسباب روی دل ز اختلاط خلق بتاب گوشه ای گیر و گوش با خود دار دیده عقل و هوش با خود دار بگذر از نفس و صاحب دل باش حسب الامکان مراقب دل باش از کلام و حدیث غیرهما بهره وقت خود بگیر اما نه چنان کان به غفلت انجامد دل به غیر خدای آرامد نیست مانند عمر را مپسند صرف آن جز به یار بی مانند صرفه در صرف عمر کن حرفه که ز کوشش فزون بود صرفه

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۵ - در ترغیب بر تلاوت قرآن و وصف مصحف که محل کتاب اوست چون ز نفس و حدیثش آیی تنگ به کلام قدیم کن آهنگ مصحفی جو چو شاهد مهوش بوسه زن در کنار خویشش کش شاهد گلعذار و مشکین خط چهره آراسته به عجم و نقط بلکه باغ بهشت و روضه حور سبزه اش مشک و تربتش کافور جدولش چون چهار جوی بهشت فیض بخش از چهار سوی بهشت گرد جدول نقوش اعشارش رسته گلهاست گرد انهارش سوره هایش همه قصار و طوال قصرها زان بهشت فرخ فال کرده همواره زان قصور شگرف جلوه حوران قاصرات الطرف سر هر سوره بر مثال دری که ازان در توان بر آن گذری رسد از هر دری گه و بیگه طالبان را صلا که بسم الله عشر او کرده نشر بر و نوال خمس او گشته شمس اوج کمال آیتش غایت امانی کون وقف بر وی همه معانی عون کلماتش مفرق ظلمات حرفها ظرفهای فیض حیات چون بروج نجوم سیاره متجزی شده به سی پاره جزو جزوش حقایق اسرار هر یکی را دقایق بسیار به کنار این نگار فرخ فر چون در آری به غیر او منگر صرف او کن حواس جسمانی وقف او کن قوای روحانی دل به معنی زبان به لفظ سپار چشم بر خط و نقط و عجم گذار گوش ازو معدن جواهر کن هوش ازو مخزن سرایر کن در ادایش مکن زبان کج مج حرفهایش ادا کن از مخرج دور باش از تهتک و تعجیل کام گیر از تأمل و ترتیل رغم طبع جهول و نفس عجول جهد در عرض کن نه اندر طول رخت خویش از میانه بیرون بر پی به وحدتسرای بیچون بر خویش را چون درخت موسی دان کامد از وی کلام حق به میان سمع خود را به حکم شرع و قیاس عین سمع خدای پاک شناس گر کند جست و جوی حجت کس حصر و هوالسمیع حجت بس هست رشحی دگر ازین منبع کنت سمعا له فبی یسمع بار خود دور کن که جز باری در میان نیست سامع و قاری به زبان درخت و سمع کلیم می کند عرض خود کلام قدیم زین شهود آنچه سازدت مهجور دیو رهزن بود مشو مغرور به خدا بر ز شر دیو پناه که خداگفت فاستعذ بالله

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۵ - در ترغیب بر تلاوت قرآن و وصف مصحف که محل کتاب اوست چون ز نفس و حدیثش آیی تنگ به کلام قدیم کن آهنگ مصحفی جو چو شاهد مهوش بوسه زن در کنار خویشش کش شاهد گلعذار و مشکین خط چهره آراسته به عجم و نقط بلکه باغ بهشت و روضه حور سبزه اش مشک و تربتش کافور جدولش چون چهار جوی بهشت فیض بخش از چهار سوی بهشت گرد جدول نقوش اعشارش رسته گلهاست گرد انهارش سوره هایش همه قصار و طوال قصرها زان بهشت فرخ فال کرده همواره زان قصور شگرف جلوه حوران قاصرات الطرف سر هر سوره بر مثال دری که ازان در توان بر آن گذری رسد از هر دری گه و بیگه طالبان را صلا که بسم الله عشر او کرده نشر بر و نوال خمس او گشته شمس اوج کمال آیتش غایت امانی کون وقف بر وی همه معانی عون کلماتش مفرق ظلمات حرفها ظرفهای فیض حیات چون بروج نجوم سیاره متجزی شده به سی پاره جزو جزوش حقایق اسرار هر یکی را دقایق بسیار به کنار این نگار فرخ فر چون در آری به غیر او منگر صرف او کن حواس جسمانی وقف او کن قوای روحانی دل به معنی زبان به لفظ سپار چشم بر خط و نقط و عجم گذار گوش ازو معدن جواهر کن هوش ازو مخزن سرایر کن در ادایش مکن زبان کج مج حرفهایش ادا کن از مخرج دور باش از تهتک و تعجیل کام گیر از تأمل و ترتیل رغم طبع جهول و نفس عجول جهد در عرض کن نه اندر طول رخت خویش از میانه بیرون بر پی به وحدتسرای بیچون بر خویش را چون درخت موسی دان کامد از وی کلام حق به میان سمع خود را به حکم شرع و قیاس عین سمع خدای پاک شناس گر کند جست و جوی حجت کس حصر و هوالسمیع حجت بس هست رشحی دگر ازین منبع کنت سمعا له فبی یسمع بار خود دور کن که جز باری در میان نیست سامع و قاری به زبان درخت و سمع کلیم می کند عرض خود کلام قدیم زین شهود آنچه سازدت مهجور دیو رهزن بود مشو مغرور به خدا بر ز شر دیو پناه که خداگفت فاستعذ بالله

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۶ - در بیان معنی استعاذت و حقیقت آن و بیان آنکه شیطان مظهر اسم مضل است پس استعاذت از وی به اسم هادی و مظاهر آن باید کرد هست حق را دو اسم کارگزار هر یکی را مظاهر بسیار مظهر آن خلاف مظهر این آن سوی کفر خوانده وین سوی دین آن دو اسم اسم هادی است و مضل فاش گفتم که حل شود مشکل مظهر آن نبی و اتباعش مظهر این بلیس و اشیاعش آن هدایت کند به صدق و صواب وین دلالت کند به کفر و حجاب آنت خواند به قرب و نزدیکی وینت راند به بعد و تاریکی روی آن در صیانت خاطر روی این در عمارت ظاهر استعاذت که امر کرد بدان ایزدت در قرایت قرآن اولا آن بود که از ره دل رو به هادی کنی ز اسم مضل سر ذلت نهی به خاک نیاز که تویی کارساز کارم ساز زیر حکم مضل مفرسایم آن من باش تا بیاسام ثانیا آنکه که از ره صورت نکند نفس و دیو مغرورت هر چه در وی ضلالتی بینی دامن از وی تمام درچینی وانچه در وی هدایتی یابی روی همت به سوی او تایی ثالثا آنکه این خجسته کلام به زبان آوری به صدق تمام تا زبان چون جوارح و ارکان استعاذت کند به وفق جنان نه که گویی اعوذ و تازی تیز سوی شیطان و نفس شورانگیز نه که گویی اعوذ و آری روی سوی بدسیرتان ناخوشخوی تا ز هر بد عنانت کوته نیست یک اعوذت اعوذبالله نیست بلکه آن پیش صاحب عرفان نیست الا اعوذ بالشیطان گاه گویی اعوذ و گه لاحول لیک فعلت بود مکذب قول بر دهان جام زهر مرگ آمیز بر زبان آنکه می کنم پرهیز چند باشی به حیله و تلبیس منزل دیو و سخره ابلیس سوی خویشت دو اسبه می راند به زبانت اعوذ می خواند طرفه حالی که دزد بیگانه گشته همراه صاحب خانه می کند همچو او فغان و نفیر در به در کو به کو که دزد بگیر استعاذت ازان گدا آموز که سگ ترک چون شود کین توز به تک از سگ گریز گیرد پیش رو نهد سوی ترک نیک اندیش خویش را افکند به خرگاهش کند از عجز خویش آگاهش که خدا را برس به فریادم ور نه سگ می کند ز بنیادم ترک چون ضعف حال او بیند زاری و ابتهال او بیند در جوار خودش پناه دهد ایمن از سگ سرش به راه دهد جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۷ - مناجات ای خدا کمترین گدای توام چشم بر خوان کبریای توام می رسم بر در تو هر روزه شی ء لله زنان به دریوزه نفس و شیطان که خصم دین منند چون سگان خفته در کمین منند گر چنین خوار و بی کسم نگرند پوست بر من چو پوستین بدرند از بد این سگان امانم ده هر چه آنم به است آنم ده جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۸ - انتقال از استعاذه به بسمله چون زبان و جنان و ارکان را که تصرف در آنست شیطان را به تعوذ چنانکه می دانی پاک گردی ز لوث شیطانی ز آیت لایمسسه الا آمدی در شمار مستثنا مس دیو رجیم را یله کن به دل و جان مساس بسمله کن چون ز دیو رجیم رفتی راه بسمل نفس کن به بسم الله ایمن از دیو و فارغ از شیطان قربت حق طلب بدین قربان

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۶ - در بیان معنی استعاذت و حقیقت آن و بیان آنکه شیطان مظهر اسم مضل است پس استعاذت از وی به اسم هادی و مظاهر آن باید کرد هست حق را دو اسم کارگزار هر یکی را مظاهر بسیار مظهر آن خلاف مظهر این آن سوی کفر خوانده وین سوی دین آن دو اسم اسم هادی است و مضل فاش گفتم که حل شود مشکل مظهر آن نبی و اتباعش مظهر این بلیس و اشیاعش آن هدایت کند به صدق و صواب وین دلالت کند به کفر و حجاب آنت خواند به قرب و نزدیکی وینت راند به بعد و تاریکی روی آن در صیانت خاطر روی این در عمارت ظاهر استعاذت که امر کرد بدان ایزدت در قرایت قرآن اولا آن بود که از ره دل رو به هادی کنی ز اسم مضل سر ذلت نهی به خاک نیاز که تویی کارساز کارم ساز زیر حکم مضل مفرسایم آن من باش تا بیاسام ثانیا آنکه که از ره صورت نکند نفس و دیو مغرورت هر چه در وی ضلالتی بینی دامن از وی تمام درچینی وانچه در وی هدایتی یابی روی همت به سوی او تایی ثالثا آنکه این خجسته کلام به زبان آوری به صدق تمام تا زبان چون جوارح و ارکان استعاذت کند به وفق جنان نه که گویی اعوذ و تازی تیز سوی شیطان و نفس شورانگیز نه که گویی اعوذ و آری روی سوی بدسیرتان ناخوشخوی تا ز هر بد عنانت کوته نیست یک اعوذت اعوذبالله نیست بلکه آن پیش صاحب عرفان نیست الا اعوذ بالشیطان گاه گویی اعوذ و گه لاحول لیک فعلت بود مکذب قول بر دهان جام زهر مرگ آمیز بر زبان آنکه می کنم پرهیز چند باشی به حیله و تلبیس منزل دیو و سخره ابلیس سوی خویشت دو اسبه می راند به زبانت اعوذ می خواند طرفه حالی که دزد بیگانه گشته همراه صاحب خانه می کند همچو او فغان و نفیر در به در کو به کو که دزد بگیر استعاذت ازان گدا آموز که سگ ترک چون شود کین توز به تک از سگ گریز گیرد پیش رو نهد سوی ترک نیک اندیش خویش را افکند به خرگاهش کند از عجز خویش آگاهش که خدا را برس به فریادم ور نه سگ می کند ز بنیادم ترک چون ضعف حال او بیند زاری و ابتهال او بیند در جوار خودش پناه دهد ایمن از سگ سرش به راه دهد جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۷ - مناجات ای خدا کمترین گدای توام چشم بر خوان کبریای توام می رسم بر در تو هر روزه شی ء لله زنان به دریوزه نفس و شیطان که خصم دین منند چون سگان خفته در کمین منند گر چنین خوار و بی کسم نگرند پوست بر من چو پوستین بدرند از بد این سگان امانم ده هر چه آنم به است آنم ده جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۸ - انتقال از استعاذه به بسمله چون زبان و جنان و ارکان را که تصرف در آنست شیطان را به تعوذ چنانکه می دانی پاک گردی ز لوث شیطانی ز آیت لایمسسه الا آمدی در شمار مستثنا مس دیو رجیم را یله کن به دل و جان مساس بسمله کن چون ز دیو رجیم رفتی راه بسمل نفس کن به بسم الله ایمن از دیو و فارغ از شیطان قربت حق طلب بدین قربان

%0
10 Bölüm