Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ - Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۵ ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی نهاده جام چو خورشید بر کف دستی ز نوبهار رخش این جهان گلستانی به پیش قامت زیباش آسمان پستی فروگرفت مرا مست وار و می گفتم بجستمی من از او گر بهانه ای هستی بگفت حیله مکن هین گمان مبر که اگر تن تو حیله شدی سر به سر ز ما رستی بریخت بر من از آن می که چرخ پست شدی اگر ز جرعه آن می دمی بخوردستی بتاب مفخر ایام شمس تبریزی ایا فکنده در این بحر نور شستستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۶ فرست باده جان را به رسم دلداری بدان نشان که مرا بی نشان همی داری بدان نشان که به هر شب چو ماه می تابی ز ابر دل قطرات حیات می باری چه قطره هاست که از حرف عشق می بارد ز گل گلی بفزاید ز خار هم خاری میان خار و گل این سینه ها چو بلبل مست ضمیر عشق دل اندر سحر به سحر آری هزار ناله کنم لیک بیخود از می عشق چو چنگ بی خبرم از نوا و از زاری از آن دمی که صراحی عشق تو دیدم تهی و پر شده ام دم به دم قدح واری میان جمع مرا چون قدح چه گردانی چو شمع را تو در این جمع در نمی آری مرا بپرس که این شمع کیست شمس الدین که خاک تبریز از وی بیافت بیداری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۷ میان تیرگی خواب و نور بیداری چنان نمود مرا دوش در شب تاری که خوب طلعتی از ساکنان حضرت قدس که جمله محض خرد بود و نور هشیاری تنش چو روی مقدس بری ز کسوت جسم چو عقل و جان گهردار وز غرض عاری مرا ستایش بسیار کرد و گفت ای آن که در جحیم طبیعت چنین گرفتاری شکفته گلبن جوزا برای عشرت تست تو سر به گلخن گیتی چرا فرود آری سریر هفت فلک تخت تست اگرچه کنون ز دست طبع گرفتار چار دیواری کمال جان چو بهایم ز خواب و خور مطلب که آفریده تو زین سان نه بهر این کاری بدی مکن که درین کشت زار زود زوال به داس دهر همان بدروی که می کاری پی مراد چه پویی به عالمی که در او چو دفع رنج کنی جمله راحت انگاری حقیقت این شکم از آز پر نخواهد شد اگر به ملک همه عالمش بیانباری گرفتمت که رسیدی بدانچ می طلبی ولی چه سود از آن چون بجاش بگذاری شب جوانیت ای دوست چون سپیده دمید تو مست خفته و آگه نه ای ز بیداری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۸ به دست هجر تو زارم تو نیز می دانی طمع به وصل تو دارم تو نیز می دانی چو در دل آمد عشق تو و قرار گرفت نماند صبر و قرارم تو نیز می دانی نهفته شد گل و بلبل پرید از چمنم به درد خسته خارم تو نیز می دانی به ناله باز سپیدم به سان فاخته شد به کوهسار چو سارم تو نیز می دانی انار بودم خندان بر آن عقیق لبت کنون چو شعله نارم تو نیز می دانی انار عشق تو بوده ست شمس تبریزی که برد بر سر دارم تو نیز می دانی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۵ ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی نهاده جام چو خورشید بر کف دستی ز نوبهار رخش این جهان گلستانی به پیش قامت زیباش آسمان پستی فروگرفت مرا مست وار و می گفتم بجستمی من از او گر بهانه ای هستی بگفت حیله مکن هین گمان مبر که اگر تن تو حیله شدی سر به سر ز ما رستی بریخت بر من از آن می که چرخ پست شدی اگر ز جرعه آن می دمی بخوردستی بتاب مفخر ایام شمس تبریزی ایا فکنده در این بحر نور شستستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۶ فرست باده جان را به رسم دلداری بدان نشان که مرا بی نشان همی داری بدان نشان که به هر شب چو ماه می تابی ز ابر دل قطرات حیات می باری چه قطره هاست که از حرف عشق می بارد ز گل گلی بفزاید ز خار هم خاری میان خار و گل این سینه ها چو بلبل مست ضمیر عشق دل اندر سحر به سحر آری هزار ناله کنم لیک بیخود از می عشق چو چنگ بی خبرم از نوا و از زاری از آن دمی که صراحی عشق تو دیدم تهی و پر شده ام دم به دم قدح واری میان جمع مرا چون قدح چه گردانی چو شمع را تو در این جمع در نمی آری مرا بپرس که این شمع کیست شمس الدین که خاک تبریز از وی بیافت بیداری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۷ میان تیرگی خواب و نور بیداری چنان نمود مرا دوش در شب تاری که خوب طلعتی از ساکنان حضرت قدس که جمله محض خرد بود و نور هشیاری تنش چو روی مقدس بری ز کسوت جسم چو عقل و جان گهردار وز غرض عاری مرا ستایش بسیار کرد و گفت ای آن که در جحیم طبیعت چنین گرفتاری شکفته گلبن جوزا برای عشرت تست تو سر به گلخن گیتی چرا فرود آری سریر هفت فلک تخت تست اگرچه کنون ز دست طبع گرفتار چار دیواری کمال جان چو بهایم ز خواب و خور مطلب که آفریده تو زین سان نه بهر این کاری بدی مکن که درین کشت زار زود زوال به داس دهر همان بدروی که می کاری پی مراد چه پویی به عالمی که در او چو دفع رنج کنی جمله راحت انگاری حقیقت این شکم از آز پر نخواهد شد اگر به ملک همه عالمش بیانباری گرفتمت که رسیدی بدانچ می طلبی ولی چه سود از آن چون بجاش بگذاری شب جوانیت ای دوست چون سپیده دمید تو مست خفته و آگه نه ای ز بیداری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۸ به دست هجر تو زارم تو نیز می دانی طمع به وصل تو دارم تو نیز می دانی چو در دل آمد عشق تو و قرار گرفت نماند صبر و قرارم تو نیز می دانی نهفته شد گل و بلبل پرید از چمنم به درد خسته خارم تو نیز می دانی به ناله باز سپیدم به سان فاخته شد به کوهسار چو سارم تو نیز می دانی انار بودم خندان بر آن عقیق لبت کنون چو شعله نارم تو نیز می دانی انار عشق تو بوده ست شمس تبریزی که برد بر سر دارم تو نیز می دانی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۹ کالی تیشبی آپانسو ای افندی چلبی نیمشب بر بام مایی تا کرمی طلبی گه سیه پوش و عصا که منم کالویروس گه عمامه و نیزه که غریبم عربی هرچه هستی ای امیر سخت مستی شیرگیر هر زبان خواهی بگو خسروا شیرین لبی ارتمی آغاپسو کایکاپر ترا نور حقی یا حقی یا فرشته یا نبی چون غم دل می خورم رحم بر دل می برم کای دل مسکین چرا در چنین تاب و تبی دل همی گوید که تو از کجا من از کجا من دلم تو قالبی رو همی کن قالبی پوست ها را رنگ ها مغزها را ذوق ها پوست ها با مغزها کی کند هم مذهبی کالی میرا لییری پوستن کالاستن شب شما را روز شد نیست شب ها را شبی اشکلفیس چلپی انپا پیسوایلادو سردهی کن لحظه زانک شیرین مشربی من خمش کردم مرا بی زبان تعلیم ده آنچ ازو لرزد دل مشرقی و مغربی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۰ جان جان مایی خوش تر از حلوایی چرخ را پر کردی زینت و زیبایی دایه هستی ها چشمه مستی ها سرده مستانی و آفت سرهایی باغ و گنج خاکی مشعله افلاکی از طوافت کیوان یافته بالایی وعده کردی کآیم وعده را می پایم ای قمر سیمایم تو کرا می پایی وقت بخشش جانا کانی و دریایی وقت گفتن مانا که شکر می خایی بی توم پروا نی جای تو پیدا نی در پی تو دل ها خیره و هر جایی هوش را برباید عمر را افزاید چشم را بگشاید هرچه تو فرمایی اندران مجلس ها که تو باشی شاها جان نگنجد تا تو ندهیش گنجایی تلخ تر جام ای جان صعب تر دام ای جان آن بود که مانم تا تو ندهیش گنجایی تلخ تر جام ای جان صعب تر دام ای جان آن بود که مانم بی تو در تنهایی خوش ترین مقصودی با نوا ترسودی آن بود که گویی چونی ای سودایی پختگان را خمری بهر خامان شیری بهر شیره و شیرت بین تو خون پالایی عشق تو خوش خیزی در جگر آمیزی دست تو خون ریزی دست را نالایی گر شود هر دستی دستگیر مستی نیست چاره پیدا تا تو ناپیدایی روح ها دریا دان جسم ها کف ها دان تو بیا ای آنک گوهر دریایی سیدی مولایی مسکنی مشوایی مبدع الاشیاء مسکرالاجزاء فالق الصباح خالق الرواح یا کریم الراح ساعة السقاء من نهادم دستم بر دهان مستم تا تو گویی که تو داده گویایی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۹ کالی تیشبی آپانسو ای افندی چلبی نیمشب بر بام مایی تا کرمی طلبی گه سیه پوش و عصا که منم کالویروس گه عمامه و نیزه که غریبم عربی هرچه هستی ای امیر سخت مستی شیرگیر هر زبان خواهی بگو خسروا شیرین لبی ارتمی آغاپسو کایکاپر ترا نور حقی یا حقی یا فرشته یا نبی چون غم دل می خورم رحم بر دل می برم کای دل مسکین چرا در چنین تاب و تبی دل همی گوید که تو از کجا من از کجا من دلم تو قالبی رو همی کن قالبی پوست ها را رنگ ها مغزها را ذوق ها پوست ها با مغزها کی کند هم مذهبی کالی میرا لییری پوستن کالاستن شب شما را روز شد نیست شب ها را شبی اشکلفیس چلپی انپا پیسوایلادو سردهی کن لحظه زانک شیرین مشربی من خمش کردم مرا بی زبان تعلیم ده آنچ ازو لرزد دل مشرقی و مغربی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۰ جان جان مایی خوش تر از حلوایی چرخ را پر کردی زینت و زیبایی دایه هستی ها چشمه مستی ها سرده مستانی و آفت سرهایی باغ و گنج خاکی مشعله افلاکی از طوافت کیوان یافته بالایی وعده کردی کآیم وعده را می پایم ای قمر سیمایم تو کرا می پایی وقت بخشش جانا کانی و دریایی وقت گفتن مانا که شکر می خایی بی توم پروا نی جای تو پیدا نی در پی تو دل ها خیره و هر جایی هوش را برباید عمر را افزاید چشم را بگشاید هرچه تو فرمایی اندران مجلس ها که تو باشی شاها جان نگنجد تا تو ندهیش گنجایی تلخ تر جام ای جان صعب تر دام ای جان آن بود که مانم تا تو ندهیش گنجایی تلخ تر جام ای جان صعب تر دام ای جان آن بود که مانم بی تو در تنهایی خوش ترین مقصودی با نوا ترسودی آن بود که گویی چونی ای سودایی پختگان را خمری بهر خامان شیری بهر شیره و شیرت بین تو خون پالایی عشق تو خوش خیزی در جگر آمیزی دست تو خون ریزی دست را نالایی گر شود هر دستی دستگیر مستی نیست چاره پیدا تا تو ناپیدایی روح ها دریا دان جسم ها کف ها دان تو بیا ای آنک گوهر دریایی سیدی مولایی مسکنی مشوایی مبدع الاشیاء مسکرالاجزاء فالق الصباح خالق الرواح یا کریم الراح ساعة السقاء من نهادم دستم بر دهان مستم تا تو گویی که تو داده گویایی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۱ تو چنین نبودی تو چنین چرایی چه کنی خصومت چو از آن مایی دل و جان غلامت چو رسد سلامت تو دو صد چنین را صنما سزایی تو قمرعذاری تو دل بهاری تو ملک نژادی تو ملک لقایی فلک از تو حارس زحل از تو فارس ز برای آن را که در این سرایی دل خسته گشته چو قدح شکسته تو چو گم شدستی تو چه ره نمایی بده آن قدح را بگشا فرح را که غم کهن را تو بهین دوایی دل و جان کی باشد دو جهان چه باشد همه سهل باشد تو عجب کجایی بگذار دستان برسان به مستان ز عطای سلطان قدح عطایی همگی امیدی شکری سپیدی چو مرا بدیدی بکن آشنایی شکری نباتی همگی حیاتی طبق زکاتی کرم خدایی طرب جهانی عجب قرانی تو سماع جان را تر لایلایی بزنی ز بالاتر لایلالا تو نه یک بلایی تو دو صد بلایی دل من ببردی به کجا سپردی نه جواب گویی نه دهی رهایی بفزا دغا را بفریب ما را بر توست عالم همه روستایی سر ما شکستی سر خود ببستی که خرف نگردد ز چنین دغایی به پلاس عوران به عصای کوران چه طمع ببستی ز چه می ربایی به طمع چنانی به عطا جهانی عجب از تو خیره به عجب نمایی خمش ای صفورا بگذار او را تو ز خویشتن گو که چه کیمیایی نه به اختیاری همه اضطراری تو به خود نگردی تو چو آسیایی تو یکی سبویی چو اسیر جویی جز جو چه جویی چو ز جو برآیی تو به خود چه سازی که اسیر گازی تو ز خود چه گویی چو ز که صدایی خمش ای ترانه بجه از کرانه که نوای جانی همگی نوایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۲ تو خدای خویی تو صفات هویی تو یکی نباشی تو هزارتویی به یکی عنایت به یکی کفایت ز غم و جنایت همه را بشویی همه یاوه گشته همه قبله هشته چه غمست کآخر همه را بجویی همه چاره جویان ز تو پای کوبان همه حمدگویان که خجسته رویی تو مرا نگویی ز کدام باغی تو مرا نگویی ز کدام کویی همه شاه دوزی همه ماه سوزی همه وای وایی همه های و هویی تو اگر حبیبی چه عجب حبیبی تو اگر عدویی چه عجب عدویی ز حیات بشنو که حیات بخشی ز نبات بشنو که نبات خویی تو اگر ز مستی دل ما بخستی دو سبو شکستی نه دو صد سبویی تو سماع گوشی تو نشاط هوشی نظر دو چشمی شکر گلویی نه دلت گشادم که دگر نگویی نه چو موت کردم که دگر نه مویی کدوییست سرکه کدوییست باده ترشی رها کن اگر آن کدویی تو خموش آخر که رباب گشتی که به تن چو چوبی که به دل چو مویی تو چرا بکوشی جهت خموشی که جهان نماند تو اگر نگویی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۳ نه ز عاقلانم که ز من بگیری خردم تو بردی چه ز من بگیری نخرم فلک را بدو حسبه والله من اگر حقیرم نکنم حقیری چو گشاده دستم چو ز باده مستم بده ای برادر قدح فقیری نه حیات خواهم نه زکات خواهم که اگر بمیرم نکنم امیری چو تو عقل داری بگریز از من هله دور از من مکن این دلیری وگر آشنایی تو دو چشم مایی کنمت غلامی اگرم پذیری چه شود محمد که شبی نخسبی طرب اندر آیی نکنی زحیری تو بیار ساقی ز شراب باقی که لطیف خویی و شه شهیری ز جفای مستان نروی ز دستان که لطیف کیشی نه چو زخم تیری

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۱ تو چنین نبودی تو چنین چرایی چه کنی خصومت چو از آن مایی دل و جان غلامت چو رسد سلامت تو دو صد چنین را صنما سزایی تو قمرعذاری تو دل بهاری تو ملک نژادی تو ملک لقایی فلک از تو حارس زحل از تو فارس ز برای آن را که در این سرایی دل خسته گشته چو قدح شکسته تو چو گم شدستی تو چه ره نمایی بده آن قدح را بگشا فرح را که غم کهن را تو بهین دوایی دل و جان کی باشد دو جهان چه باشد همه سهل باشد تو عجب کجایی بگذار دستان برسان به مستان ز عطای سلطان قدح عطایی همگی امیدی شکری سپیدی چو مرا بدیدی بکن آشنایی شکری نباتی همگی حیاتی طبق زکاتی کرم خدایی طرب جهانی عجب قرانی تو سماع جان را تر لایلایی بزنی ز بالاتر لایلالا تو نه یک بلایی تو دو صد بلایی دل من ببردی به کجا سپردی نه جواب گویی نه دهی رهایی بفزا دغا را بفریب ما را بر توست عالم همه روستایی سر ما شکستی سر خود ببستی که خرف نگردد ز چنین دغایی به پلاس عوران به عصای کوران چه طمع ببستی ز چه می ربایی به طمع چنانی به عطا جهانی عجب از تو خیره به عجب نمایی خمش ای صفورا بگذار او را تو ز خویشتن گو که چه کیمیایی نه به اختیاری همه اضطراری تو به خود نگردی تو چو آسیایی تو یکی سبویی چو اسیر جویی جز جو چه جویی چو ز جو برآیی تو به خود چه سازی که اسیر گازی تو ز خود چه گویی چو ز که صدایی خمش ای ترانه بجه از کرانه که نوای جانی همگی نوایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۲ تو خدای خویی تو صفات هویی تو یکی نباشی تو هزارتویی به یکی عنایت به یکی کفایت ز غم و جنایت همه را بشویی همه یاوه گشته همه قبله هشته چه غمست کآخر همه را بجویی همه چاره جویان ز تو پای کوبان همه حمدگویان که خجسته رویی تو مرا نگویی ز کدام باغی تو مرا نگویی ز کدام کویی همه شاه دوزی همه ماه سوزی همه وای وایی همه های و هویی تو اگر حبیبی چه عجب حبیبی تو اگر عدویی چه عجب عدویی ز حیات بشنو که حیات بخشی ز نبات بشنو که نبات خویی تو اگر ز مستی دل ما بخستی دو سبو شکستی نه دو صد سبویی تو سماع گوشی تو نشاط هوشی نظر دو چشمی شکر گلویی نه دلت گشادم که دگر نگویی نه چو موت کردم که دگر نه مویی کدوییست سرکه کدوییست باده ترشی رها کن اگر آن کدویی تو خموش آخر که رباب گشتی که به تن چو چوبی که به دل چو مویی تو چرا بکوشی جهت خموشی که جهان نماند تو اگر نگویی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۳ نه ز عاقلانم که ز من بگیری خردم تو بردی چه ز من بگیری نخرم فلک را بدو حسبه والله من اگر حقیرم نکنم حقیری چو گشاده دستم چو ز باده مستم بده ای برادر قدح فقیری نه حیات خواهم نه زکات خواهم که اگر بمیرم نکنم امیری چو تو عقل داری بگریز از من هله دور از من مکن این دلیری وگر آشنایی تو دو چشم مایی کنمت غلامی اگرم پذیری چه شود محمد که شبی نخسبی طرب اندر آیی نکنی زحیری تو بیار ساقی ز شراب باقی که لطیف خویی و شه شهیری ز جفای مستان نروی ز دستان که لطیف کیشی نه چو زخم تیری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۴ عشق تو خواند مرا کز من چه می گذری نیکو نگر که منم آن را که می نگری من نزل و منزل تو من برده ام دل تو گر جان ز من ببری والله که جان نبری این شمع و خانه منم این دام و دانه منم زین دام بی خبری چون دانه می شمری دوری ز میوه ما چون برگ می طلبی دوری ز شیوه ما زیرا که شیوه گری اندر قیامت ما هر لحظه حشر نوست زین حشر بی خبرند این مردم حشری ارواح بر فلک اند پران به قول نبی ارواح امتنانی طایر خضری ز آن طالب فلکند کز جوهر ملکند انظر الی ملک فی صورت البشری این روح گرد بدن چون چرخ گرد زمین فالجسم جامده و الروح فی السفری زین برج ها بگذر چون همپر ملکی و اطلع علی افق کالشمس و القمری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۵ در لطف اگر بروی شاه همه چمنی در قهر اگر بروی که را ز بن بکنی دانی که بر گل تو بلبل چه ناله کند املی الهوی اسقا یوم النوی بدنی عقل از تو تازه بود جان از تو زنده بود تو عقل عقل منی تو جان جان منی من مست نعمت تو دانم ز رحمت تو کز من به هر گنهی دل را تو برنکنی تاج تو بر سر ما نور تو در بر ما بوی تو رهبر ما گر راه ما نزنی حارس توی رمه را ایمن کنی همه را اهوی الهوا امنو فی ظل ذو المننی آن دم که دم بزنم با تو ز خود بروم لو لا مخاطبتی ایاک لم ترنی ای جان اسیر تنی وی تن حجاب منی وی سر تو در رسنی وی دل تو در وطنی ای دل چو در وطنی یاد آر صحبت ما آخر رفیق بدی در راه ممتحنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۶ دلا گر مرا تو ببینی ندانی به جان آتشینم به رخ زعفرانی دل از دل بکندم که تا دل تو باشی ز جان هم بریدم که جان را تو جانی ز خون بر رخ من بدیدی نشان ها کنون رفت کارم گذشت از نشانی تو شاه عظیمی که در دل مقیمی تو آب حیاتی که در تن روانی تو آن نازنینی که در غیب بینی نگفتند هرگز تو را لن ترانی چه می نوش کردی چه روپوش کردی تو روپوش می کن که پنهان نمانی چه جنت چه دوزخ توی شاه برزخ برانی برانی بخوانی بخوانی تو آن پهلوانی که چون اسب رانی ز مشرق به مغرب به یک دم رسانی تو آن صدر و بدری که در بر و بحری هم الیاس و خضری و هم جان جانی کسی بی تو زنده زهی تلخ مردن چو پیش تو میرد زهی زندگانی ایا همنشینا جز این چشم بینا دو صد چشم دیگر تو داری نهانی اگر مرد دینی بسی نقش بینی مکن سجده آن را که تو جان آنی گره را تو بگشا ایا شمس تبریز گره از گمانست و تو صد عیانی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۴ عشق تو خواند مرا کز من چه می گذری نیکو نگر که منم آن را که می نگری من نزل و منزل تو من برده ام دل تو گر جان ز من ببری والله که جان نبری این شمع و خانه منم این دام و دانه منم زین دام بی خبری چون دانه می شمری دوری ز میوه ما چون برگ می طلبی دوری ز شیوه ما زیرا که شیوه گری اندر قیامت ما هر لحظه حشر نوست زین حشر بی خبرند این مردم حشری ارواح بر فلک اند پران به قول نبی ارواح امتنانی طایر خضری ز آن طالب فلکند کز جوهر ملکند انظر الی ملک فی صورت البشری این روح گرد بدن چون چرخ گرد زمین فالجسم جامده و الروح فی السفری زین برج ها بگذر چون همپر ملکی و اطلع علی افق کالشمس و القمری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۵ در لطف اگر بروی شاه همه چمنی در قهر اگر بروی که را ز بن بکنی دانی که بر گل تو بلبل چه ناله کند املی الهوی اسقا یوم النوی بدنی عقل از تو تازه بود جان از تو زنده بود تو عقل عقل منی تو جان جان منی من مست نعمت تو دانم ز رحمت تو کز من به هر گنهی دل را تو برنکنی تاج تو بر سر ما نور تو در بر ما بوی تو رهبر ما گر راه ما نزنی حارس توی رمه را ایمن کنی همه را اهوی الهوا امنو فی ظل ذو المننی آن دم که دم بزنم با تو ز خود بروم لو لا مخاطبتی ایاک لم ترنی ای جان اسیر تنی وی تن حجاب منی وی سر تو در رسنی وی دل تو در وطنی ای دل چو در وطنی یاد آر صحبت ما آخر رفیق بدی در راه ممتحنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۶ دلا گر مرا تو ببینی ندانی به جان آتشینم به رخ زعفرانی دل از دل بکندم که تا دل تو باشی ز جان هم بریدم که جان را تو جانی ز خون بر رخ من بدیدی نشان ها کنون رفت کارم گذشت از نشانی تو شاه عظیمی که در دل مقیمی تو آب حیاتی که در تن روانی تو آن نازنینی که در غیب بینی نگفتند هرگز تو را لن ترانی چه می نوش کردی چه روپوش کردی تو روپوش می کن که پنهان نمانی چه جنت چه دوزخ توی شاه برزخ برانی برانی بخوانی بخوانی تو آن پهلوانی که چون اسب رانی ز مشرق به مغرب به یک دم رسانی تو آن صدر و بدری که در بر و بحری هم الیاس و خضری و هم جان جانی کسی بی تو زنده زهی تلخ مردن چو پیش تو میرد زهی زندگانی ایا همنشینا جز این چشم بینا دو صد چشم دیگر تو داری نهانی اگر مرد دینی بسی نقش بینی مکن سجده آن را که تو جان آنی گره را تو بگشا ایا شمس تبریز گره از گمانست و تو صد عیانی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۷ پذیرفت این دل ز عشقت خرابی درآ در خرابی چو تو آفتابی چه گویی دلم را که از من نترسی ز دریا نترسد چنین مرغ آبی منم دل سپرده برانداز پرده که عمریست ای جان که اندر حجابی چو پرده برانداخت گفتم دلا هی به بیداریست این عجب یا به خوابی بگفتم زمانی چنین باش پیدا بگفتا که شاید ولی برنتابی دلم صد هزاران سخن راند ز آن خوش مرا گفت بشنو گر اهل خطابی که گر او نه آبست باغ از چه خندد وگر آتشی نیست چون دل کبابی از این جنس باران و برقش جهان شد در اسرار عشقش چو ابر سحابی بگفتم خمش کن چو تو مست عشقی مثال صراحی پر از خون نابی دلا چند باشی تو سرمست گفتن چو در عین آبی چه مست سرابی بر این و بر آن تو منه این بهانه تو خود را برون کن که خود را عذابی من و ماست کهگل سر خم گرفته تو بردار کهگل که خم شرابی دلا خون نخسپد و دانم که تو دل تو آن سیل خونی که دریا بیابی بهانه ست این ها بیا شمس تبریز که مفتاح عرشی و فتاح بابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۸ نگارا چرا قول دشمن شنیدی چرا بهر دشمن ز چاکر بریدی چه سوگند خوردی چه دل سخت کردی که گویی که هرگز مرا خود ندیدی مها بار دیگر نظر کن به چاکر چنین دان کاسیری ز کافر خریدی تو آب حیاتی چو رویت بدیدم چو می در تن بنده هرسو دویدی تو باز سپیدی که بر من نشستی ربودی دلم را هوا بر پریدی دلم رو به دیوار کردست ازان دم که در خانه رفتی و رو درکشیدی اگر جان بخواندم ترا راست گفتم که جان ناپدیدست و تو ناپدیدی به فریاد من رس که این وقت رحمست که صد جا به فریاد جانم رسیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۹ نشانت کی جوید که تو بی نشانی مکانت کی یابد که تو بی مکانی چه صورت کنیمت که صورت نبندی که کفست صورت به بحر معانی از آن سوی پرده چه شهری شگرفست که عالم از آن جاست یک ارمغانی به نو نو هلالی به نو نو خیالی رسد تا نماند حقیقت نهانی گدارو مباش و مزن هر دری را که هر چیز را که بجویی تو آنی دلا خیمه خود بر این آسمان زن مگو که نتانم بلی می توانی مددهای جانت همه ز آسمانست از آن سو رسیدی همان سوی روانی گمان های ناخوش برد بر تو دل ها نداند که تو حاضر هر گمانی به چه عذر آید چه روپوش دارد که تو نانبشته غرض را بخوانی خنک آن زمانی که ساقی تو باشی بریزی تو بر ما قدح های جانی ز سر گیرد این دل عروج منازل ز سر گیرد این تن مزاج جوانی خنک آن زمانی که هر پاره ما به رقص اندرآید که ربی سقانی گرانی نماند در آن جا و غیری که گیرد سر مست از می گرانی به گفت اندرآیند اجزای خامش چنان که تو ناطق در آن خیره مانی چه ها می کند مادر نفس کلی که تا بی لسانی بیابد لسانی ایا نفس کلی به هر دم کیاست کیت می فرستد به رسم نهانی مگو عقل کلی که آن عقل کل را به هر دم کسی می کند مستعانی که آن عقل کلی شود جهل کلی گر آبی نیاید ز بحر عیانی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۷ پذیرفت این دل ز عشقت خرابی درآ در خرابی چو تو آفتابی چه گویی دلم را که از من نترسی ز دریا نترسد چنین مرغ آبی منم دل سپرده برانداز پرده که عمریست ای جان که اندر حجابی چو پرده برانداخت گفتم دلا هی به بیداریست این عجب یا به خوابی بگفتم زمانی چنین باش پیدا بگفتا که شاید ولی برنتابی دلم صد هزاران سخن راند ز آن خوش مرا گفت بشنو گر اهل خطابی که گر او نه آبست باغ از چه خندد وگر آتشی نیست چون دل کبابی از این جنس باران و برقش جهان شد در اسرار عشقش چو ابر سحابی بگفتم خمش کن چو تو مست عشقی مثال صراحی پر از خون نابی دلا چند باشی تو سرمست گفتن چو در عین آبی چه مست سرابی بر این و بر آن تو منه این بهانه تو خود را برون کن که خود را عذابی من و ماست کهگل سر خم گرفته تو بردار کهگل که خم شرابی دلا خون نخسپد و دانم که تو دل تو آن سیل خونی که دریا بیابی بهانه ست این ها بیا شمس تبریز که مفتاح عرشی و فتاح بابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۸ نگارا چرا قول دشمن شنیدی چرا بهر دشمن ز چاکر بریدی چه سوگند خوردی چه دل سخت کردی که گویی که هرگز مرا خود ندیدی مها بار دیگر نظر کن به چاکر چنین دان کاسیری ز کافر خریدی تو آب حیاتی چو رویت بدیدم چو می در تن بنده هرسو دویدی تو باز سپیدی که بر من نشستی ربودی دلم را هوا بر پریدی دلم رو به دیوار کردست ازان دم که در خانه رفتی و رو درکشیدی اگر جان بخواندم ترا راست گفتم که جان ناپدیدست و تو ناپدیدی به فریاد من رس که این وقت رحمست که صد جا به فریاد جانم رسیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۹ نشانت کی جوید که تو بی نشانی مکانت کی یابد که تو بی مکانی چه صورت کنیمت که صورت نبندی که کفست صورت به بحر معانی از آن سوی پرده چه شهری شگرفست که عالم از آن جاست یک ارمغانی به نو نو هلالی به نو نو خیالی رسد تا نماند حقیقت نهانی گدارو مباش و مزن هر دری را که هر چیز را که بجویی تو آنی دلا خیمه خود بر این آسمان زن مگو که نتانم بلی می توانی مددهای جانت همه ز آسمانست از آن سو رسیدی همان سوی روانی گمان های ناخوش برد بر تو دل ها نداند که تو حاضر هر گمانی به چه عذر آید چه روپوش دارد که تو نانبشته غرض را بخوانی خنک آن زمانی که ساقی تو باشی بریزی تو بر ما قدح های جانی ز سر گیرد این دل عروج منازل ز سر گیرد این تن مزاج جوانی خنک آن زمانی که هر پاره ما به رقص اندرآید که ربی سقانی گرانی نماند در آن جا و غیری که گیرد سر مست از می گرانی به گفت اندرآیند اجزای خامش چنان که تو ناطق در آن خیره مانی چه ها می کند مادر نفس کلی که تا بی لسانی بیابد لسانی ایا نفس کلی به هر دم کیاست کیت می فرستد به رسم نهانی مگو عقل کلی که آن عقل کل را به هر دم کسی می کند مستعانی که آن عقل کلی شود جهل کلی گر آبی نیاید ز بحر عیانی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۰ اگر چه لطیفی و زیبالقایی به جان بقا رو ز جان هوایی هوا گاه سردست و گه گرم و سوزان وفا زو چه جویی ببین بی وفایی بدن را قفس دان و جان مرغ پران قفس حاضر آمد تو جانا کجایی در آفاق گردون زمانی پریدی گذشتی بدان شه که او را سزایی جهان چون تو مرغی ندید و نبیند که هم فوق بامی و هم در سرایی گهی پا زنی بر سر تاجداران گهی درروی در پلاس گدایی گهی آفتابی بتابی جهان را گهی همچو برقی زمانی نپایی تو کان نباتی و دل ها چو طوطی تو صحرای سبزی و جان ها چرایی از این ها گذشتم مبر سایه از ما که در باغ دولت گل و سرو مایی اگر بر دل ما دو صد قفل باشد کلیدی فرستی و در را گشایی درآ در دل ما که روشن چراغی درآ در دو دیده که خوش توتیایی اگر لشکر غم سیاهی درآرد تو خورشید رزمی و صاحب لوایی شدم در گلستان و با گل بگفتم جهاز از کی داری که لعلین قبایی مرا گفت بو کن به بو خود شناسی چو مجنون عشقی و صاحب صفایی چو مجنون بیامد به وادی لیلی که یابد نسیمش ز باد صبایی بگفتند لیلی شما را بقا باد ببین بر تبارش لباس عزایی پس آن تلخکامه بدرید جامه بغلطید در خون ز بی دست و پایی همی کوفت سر را به هر سنگ و هر در بسی کرد نوحه بسی دست خایی همی کوفت بر سر که تاجت کجا شد همی کوفت بر دل که صید بلایی درازست قصه تو خود این بدانی تپش های ماهی ز بی استقایی چو با خویش آمد بپرسید مجنون که گورش نشان ده که بادش فضایی بگفتند شب بود و تاریک و گم شد بس افتد از این ها ز س القضایی ندا کرد مجنون قلاوز دارم مرا بوی لیلی کند ره نمایی چو یعقوب وقتم یقین بوی یوسف ز صدساله راهم رساند دوایی مشام محمد به ما داد صله کشیم از یمن خوش نسیم خدایی ز هر گور کف کف همی برد خاکی به بینی و می جست از آن مشک سایی مثال مریدی که او شیخ جوید کشد از دهان ها دم اولیایی بجو بوی حق از دهان قلندر به جد چون بجویی یقین محرم آیی ز جرعه ست آن بو نه از خاک تیره که در خاک افتاد جرعه ولایی به مجنون تو بازآ و این را رها کن که شد خیره چشمم ز شمس ضیایی ضعیفست در قرص خورشید چشمم ولی مه دهد بر شعاعش گوایی کجا عشق ذوالنون کجا عشق مجنون ولی این نشانست از کبریایی چو موسی که نگرفت پستان دایه که با شیر مادر بدش آشنایی ز صد گور بو کرد مجنون و بگذشت که در بوشناسی بدش اوستایی چراغیست تمییز در سینه روشن رهاند تو را از فریب و دغایی بیاورد بویش سوی گور لیلی بزد نعره و اوفتاد آن فنایی همان بو شکفتش همان بو بکشتش به یک نفخه حشری به یک نفخه لایی به لیلی رسید او به مولی رسد جان زمین شد زمینی سما شد سمایی شما را هوای خدای است لیکن خدا کی گذارد شما را شمایی گروهی ز پشه که جویند صرصر بود جذب صرصر که کرد اقتضایی که صرصر به پشه دل شیر بخشد رهاند ز خویشش به حسن الجزایی بیان کردمی رونق لاله زارش ولی برنتابد دل لالکایی چمن خود بگوید تو را بی زبانی صلا در چمن رو که اصل صلایی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۰ اگر چه لطیفی و زیبالقایی به جان بقا رو ز جان هوایی هوا گاه سردست و گه گرم و سوزان وفا زو چه جویی ببین بی وفایی بدن را قفس دان و جان مرغ پران قفس حاضر آمد تو جانا کجایی در آفاق گردون زمانی پریدی گذشتی بدان شه که او را سزایی جهان چون تو مرغی ندید و نبیند که هم فوق بامی و هم در سرایی گهی پا زنی بر سر تاجداران گهی درروی در پلاس گدایی گهی آفتابی بتابی جهان را گهی همچو برقی زمانی نپایی تو کان نباتی و دل ها چو طوطی تو صحرای سبزی و جان ها چرایی از این ها گذشتم مبر سایه از ما که در باغ دولت گل و سرو مایی اگر بر دل ما دو صد قفل باشد کلیدی فرستی و در را گشایی درآ در دل ما که روشن چراغی درآ در دو دیده که خوش توتیایی اگر لشکر غم سیاهی درآرد تو خورشید رزمی و صاحب لوایی شدم در گلستان و با گل بگفتم جهاز از کی داری که لعلین قبایی مرا گفت بو کن به بو خود شناسی چو مجنون عشقی و صاحب صفایی چو مجنون بیامد به وادی لیلی که یابد نسیمش ز باد صبایی بگفتند لیلی شما را بقا باد ببین بر تبارش لباس عزایی پس آن تلخکامه بدرید جامه بغلطید در خون ز بی دست و پایی همی کوفت سر را به هر سنگ و هر در بسی کرد نوحه بسی دست خایی همی کوفت بر سر که تاجت کجا شد همی کوفت بر دل که صید بلایی درازست قصه تو خود این بدانی تپش های ماهی ز بی استقایی چو با خویش آمد بپرسید مجنون که گورش نشان ده که بادش فضایی بگفتند شب بود و تاریک و گم شد بس افتد از این ها ز س القضایی ندا کرد مجنون قلاوز دارم مرا بوی لیلی کند ره نمایی چو یعقوب وقتم یقین بوی یوسف ز صدساله راهم رساند دوایی مشام محمد به ما داد صله کشیم از یمن خوش نسیم خدایی ز هر گور کف کف همی برد خاکی به بینی و می جست از آن مشک سایی مثال مریدی که او شیخ جوید کشد از دهان ها دم اولیایی بجو بوی حق از دهان قلندر به جد چون بجویی یقین محرم آیی ز جرعه ست آن بو نه از خاک تیره که در خاک افتاد جرعه ولایی به مجنون تو بازآ و این را رها کن که شد خیره چشمم ز شمس ضیایی ضعیفست در قرص خورشید چشمم ولی مه دهد بر شعاعش گوایی کجا عشق ذوالنون کجا عشق مجنون ولی این نشانست از کبریایی چو موسی که نگرفت پستان دایه که با شیر مادر بدش آشنایی ز صد گور بو کرد مجنون و بگذشت که در بوشناسی بدش اوستایی چراغیست تمییز در سینه روشن رهاند تو را از فریب و دغایی بیاورد بویش سوی گور لیلی بزد نعره و اوفتاد آن فنایی همان بو شکفتش همان بو بکشتش به یک نفخه حشری به یک نفخه لایی به لیلی رسید او به مولی رسد جان زمین شد زمینی سما شد سمایی شما را هوای خدای است لیکن خدا کی گذارد شما را شمایی گروهی ز پشه که جویند صرصر بود جذب صرصر که کرد اقتضایی که صرصر به پشه دل شیر بخشد رهاند ز خویشش به حسن الجزایی بیان کردمی رونق لاله زارش ولی برنتابد دل لالکایی چمن خود بگوید تو را بی زبانی صلا در چمن رو که اصل صلایی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۱ هم ایثار کردی هم ایثار گفتی که از جور دوری و با لطف جفتی چراغ خدایی به جایی که آیی حیات جهانی به هر جا که افتی تو قانون شادی به عالم نهادی چه ها بخش کردی چه درها که سفتی ولیکن ز مستان به مکر و به دستان شرابیست نادر که آن را نهفتی به بازار راعی چه نادرمتاعی به جان ار فروشی یکی عشوه مفتی به زیر و به بالا تو بودی معلا فلک را دریدی چمن را شکفتی به صورت ز خاکی و زین خاک پاکی چو پاکان گردون نخوردی نخفتی تو کن شرح این را که در هر بیانی چو با دل جنوبی غبارات رفتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۲ الا میر خوبان هلا تا نرنجی بهانه نگیری و از ما نرنجی توی یار غارم امید تو دارم که سر را نخارم نگارا نرنجی تو جانان مایی تو خاصان مایی ز هر جا برنجی از اینجا نرنجی توی شب فروزم توی بخت و روزم که امشب بخندی و فردا نرنجی یکی مشت خاکیم ای جان چه باشد که از ما و زین ها و زان ها نرنجی چو دانا و نادان شدند از تو شادان ز نادان نگیری ز دانا نرنجی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۳ به حیلت تو خواهی که در را ببندی بنالی چو رنجور و سر را ببندی چو رنجور والله که آن زور داری که بر چرخ آیی قمر را ببندی گر آن روی چون مه به گردون نمایی به صبح جمالت سحر را ببندی غلام صبوحم ولی خصم صبحم که از بهر رفتن کمر را ببندی اگر گاو آرند پیشت سفیهان به یک نکته صد گاو و خر را ببندی به یک غمزه آهوان دو چشمت چو روبه کنی شیر نر را ببندی زمستان هجر آمد و ترسم آنست که سیلاب این چشم تر را ببندی وگر همچو خورشید ناگه بتابی بدین آب هر رهگذر را ببندی خموشم ولیکن روا نیست جانا که از حال زارم نظر را ببندی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۴ چو عشقش برآرد سر از بی قراری تو را کی گذارد که سر را بخاری کجا کار ماند تو را در دو عالم چو از عشق خوردی یکی جام کاری من از زخم عشقش چو چنگی شدستم تهی نیست در من به جز بانگ و زاری ز چنگی تو ای چنگ تا چند نالی نه کت می نوازد نه اندر کناری تو خواهی که پوشی بدین ناله خود را تو حیلت رها کن تو داری تو داری گر آن گل نچیدی چه بویست این بو گر آن می نخوردی چرا در خماری گلستان جان ها به روی تو خندد که مر باغ جان را دو صد نوبهاری خیالت چو جامست و عشق تو چون می زهی می زهی می زهی خوشگواری تو ای شمس تبریز در شرح نایی بجز آن که یا رب چه یاری چه یاری

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۱ هم ایثار کردی هم ایثار گفتی که از جور دوری و با لطف جفتی چراغ خدایی به جایی که آیی حیات جهانی به هر جا که افتی تو قانون شادی به عالم نهادی چه ها بخش کردی چه درها که سفتی ولیکن ز مستان به مکر و به دستان شرابیست نادر که آن را نهفتی به بازار راعی چه نادرمتاعی به جان ار فروشی یکی عشوه مفتی به زیر و به بالا تو بودی معلا فلک را دریدی چمن را شکفتی به صورت ز خاکی و زین خاک پاکی چو پاکان گردون نخوردی نخفتی تو کن شرح این را که در هر بیانی چو با دل جنوبی غبارات رفتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۲ الا میر خوبان هلا تا نرنجی بهانه نگیری و از ما نرنجی توی یار غارم امید تو دارم که سر را نخارم نگارا نرنجی تو جانان مایی تو خاصان مایی ز هر جا برنجی از اینجا نرنجی توی شب فروزم توی بخت و روزم که امشب بخندی و فردا نرنجی یکی مشت خاکیم ای جان چه باشد که از ما و زین ها و زان ها نرنجی چو دانا و نادان شدند از تو شادان ز نادان نگیری ز دانا نرنجی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۳ به حیلت تو خواهی که در را ببندی بنالی چو رنجور و سر را ببندی چو رنجور والله که آن زور داری که بر چرخ آیی قمر را ببندی گر آن روی چون مه به گردون نمایی به صبح جمالت سحر را ببندی غلام صبوحم ولی خصم صبحم که از بهر رفتن کمر را ببندی اگر گاو آرند پیشت سفیهان به یک نکته صد گاو و خر را ببندی به یک غمزه آهوان دو چشمت چو روبه کنی شیر نر را ببندی زمستان هجر آمد و ترسم آنست که سیلاب این چشم تر را ببندی وگر همچو خورشید ناگه بتابی بدین آب هر رهگذر را ببندی خموشم ولیکن روا نیست جانا که از حال زارم نظر را ببندی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۴ چو عشقش برآرد سر از بی قراری تو را کی گذارد که سر را بخاری کجا کار ماند تو را در دو عالم چو از عشق خوردی یکی جام کاری من از زخم عشقش چو چنگی شدستم تهی نیست در من به جز بانگ و زاری ز چنگی تو ای چنگ تا چند نالی نه کت می نوازد نه اندر کناری تو خواهی که پوشی بدین ناله خود را تو حیلت رها کن تو داری تو داری گر آن گل نچیدی چه بویست این بو گر آن می نخوردی چرا در خماری گلستان جان ها به روی تو خندد که مر باغ جان را دو صد نوبهاری خیالت چو جامست و عشق تو چون می زهی می زهی می زهی خوشگواری تو ای شمس تبریز در شرح نایی بجز آن که یا رب چه یاری چه یاری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۵ بتا گر مرا تو ببینی ندانی به جان لاله زارم به رخ زعفرانی بدادم به تو دل مرا تو به از دل سپارم به تو جان که جان را تو جانی هزاران نشان بد ز آه و ز اشکم کنون رفت کارم گذشت از نشانی تو شاه عظیمی که در دل مقیمی تو آب حیاتی که در تن روانی تو هم غیب بینی تو هم نازنینی نگفتند هرگز تو را لن ترانی چو سرجوش کردی چه روپوش کردی تو روپوش می کن که پنهان نمانی زهی تلخ مرگی چو بی تو زید جان چو پیش تو میرم زهی زندگانی از این جان ظاهر به جان آمدم من کز این جان ظاهر شود جان نهانی میان دو جان مانده بودیم حیران که می گفت اینی که می گفت آنی یکی جان جنت یکی جان دوزخ یکی جان ظلمت یکی جان عیانی چه جنت چه دوزخ توی شاه برزخ بخوانی بخوانی برانی برانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۶ گل سرخ دیدم شدم زعفرانی یکی لعل دیدم شدم زر کانی دلم چون ستاره شبی در نظاره به هر برج می شد به چرخ معانی چو در برج عشاق پا درنهاد او سری کرد ماهی ز افلاک جانی چو آن مه برآمد به چشمش درآمد زمین درنگنجد از آن آسمانی دلم پاره پاره بشد عشق باره که هر پاره من دهد زو نشانی چو از بامداد او سلامی بداد او مرا از سلامش ابد شد جوانی چو بر روی من دید آثار مجنون ز رحمت بیامد بر من نهانی بگفت ای فلانی چرا تو چنانی چنین من از آنم که تو آن چنانی چه سرها که داند چه درها فشاند چه ملکی که راند کسی کش بخوانی چه ماه و چه گردون چه برج و چه هامون همه رمز آنست دریاب ار آنی اگر شرح خواهی ببین شمس تبریز چو او را ببینی تو او را بدانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۷ عجیب العجایب توی در کیایی نما روی خود گر عجب می نمایی توی محرم دل توی همدم دل به جز تو که داند ره دلگشایی تو دانی که دل در کجاها فتادست اگر دل نداند تو را که کجایی برافکن بر او سایه از سعادت که مسجود قانی و جان همایی جهان را بیارا به نور نبوت که استاد جان همه انبیایی گهر سنگ بود وز تو گشت گوهر عطا کن عطا کن که بحر عطایی نه آب منی بد که شخص سنی شد چو رست از منی وارهانش ز مایی کف آب را تو بدادی زمینی سیه دود را تو بدادی سمایی چو تبدیل اشیا تو را بد میسر همه حلم و علمی همه کیمیایی حرام است خواب شب ایرا تو ماهی که در شب چو بدری ز جان ها برآیی میا خواب اینجا برو جای دیگر که بحر است چشمم در او غرقه آبی شبا در تهیج چو مار سیاهی جهان را بخوردی مگر اژدهایی چو خلاق بی چون فسون بر تو خواند هرآنچ بخوردی سحرگه بزایی الا ماه گردون که سیاح چرخی پی من باشد دمی گر بپایی تو در چشم بعضی مقیمی و ساکن تو هر دیده را شیوه ای می نمایی اسکان قلبی علیکم ثنایی افیضوا علینا کووس البقء گر آن جان جان را ندیدی دلا تو اگر جمله چشمی اسیر عمایی چو هفتاد و دو ملتی عقل دارد بجو در جنونش دلا اصطفایی اجیبوا اجیبوا هواکم عجیب صفا من هواکم نسیم الهوایی تن اندر جنونش دلم ارغنونش روانم زبونش ز بی دست وپایی مگر اختران دیده اندت ز بالا فرو کرده سرها برای گوایی غلط کیست اختر که بویی نبردست دل عقل کل با همه ارتقایی فلا عیش یا سادتی ما عداکم بظعن و سیر ولا فی ثواء

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۵ بتا گر مرا تو ببینی ندانی به جان لاله زارم به رخ زعفرانی بدادم به تو دل مرا تو به از دل سپارم به تو جان که جان را تو جانی هزاران نشان بد ز آه و ز اشکم کنون رفت کارم گذشت از نشانی تو شاه عظیمی که در دل مقیمی تو آب حیاتی که در تن روانی تو هم غیب بینی تو هم نازنینی نگفتند هرگز تو را لن ترانی چو سرجوش کردی چه روپوش کردی تو روپوش می کن که پنهان نمانی زهی تلخ مرگی چو بی تو زید جان چو پیش تو میرم زهی زندگانی از این جان ظاهر به جان آمدم من کز این جان ظاهر شود جان نهانی میان دو جان مانده بودیم حیران که می گفت اینی که می گفت آنی یکی جان جنت یکی جان دوزخ یکی جان ظلمت یکی جان عیانی چه جنت چه دوزخ توی شاه برزخ بخوانی بخوانی برانی برانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۶ گل سرخ دیدم شدم زعفرانی یکی لعل دیدم شدم زر کانی دلم چون ستاره شبی در نظاره به هر برج می شد به چرخ معانی چو در برج عشاق پا درنهاد او سری کرد ماهی ز افلاک جانی چو آن مه برآمد به چشمش درآمد زمین درنگنجد از آن آسمانی دلم پاره پاره بشد عشق باره که هر پاره من دهد زو نشانی چو از بامداد او سلامی بداد او مرا از سلامش ابد شد جوانی چو بر روی من دید آثار مجنون ز رحمت بیامد بر من نهانی بگفت ای فلانی چرا تو چنانی چنین من از آنم که تو آن چنانی چه سرها که داند چه درها فشاند چه ملکی که راند کسی کش بخوانی چه ماه و چه گردون چه برج و چه هامون همه رمز آنست دریاب ار آنی اگر شرح خواهی ببین شمس تبریز چو او را ببینی تو او را بدانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۷ عجیب العجایب توی در کیایی نما روی خود گر عجب می نمایی توی محرم دل توی همدم دل به جز تو که داند ره دلگشایی تو دانی که دل در کجاها فتادست اگر دل نداند تو را که کجایی برافکن بر او سایه از سعادت که مسجود قانی و جان همایی جهان را بیارا به نور نبوت که استاد جان همه انبیایی گهر سنگ بود وز تو گشت گوهر عطا کن عطا کن که بحر عطایی نه آب منی بد که شخص سنی شد چو رست از منی وارهانش ز مایی کف آب را تو بدادی زمینی سیه دود را تو بدادی سمایی چو تبدیل اشیا تو را بد میسر همه حلم و علمی همه کیمیایی حرام است خواب شب ایرا تو ماهی که در شب چو بدری ز جان ها برآیی میا خواب اینجا برو جای دیگر که بحر است چشمم در او غرقه آبی شبا در تهیج چو مار سیاهی جهان را بخوردی مگر اژدهایی چو خلاق بی چون فسون بر تو خواند هرآنچ بخوردی سحرگه بزایی الا ماه گردون که سیاح چرخی پی من باشد دمی گر بپایی تو در چشم بعضی مقیمی و ساکن تو هر دیده را شیوه ای می نمایی اسکان قلبی علیکم ثنایی افیضوا علینا کووس البقء گر آن جان جان را ندیدی دلا تو اگر جمله چشمی اسیر عمایی چو هفتاد و دو ملتی عقل دارد بجو در جنونش دلا اصطفایی اجیبوا اجیبوا هواکم عجیب صفا من هواکم نسیم الهوایی تن اندر جنونش دلم ارغنونش روانم زبونش ز بی دست وپایی مگر اختران دیده اندت ز بالا فرو کرده سرها برای گوایی غلط کیست اختر که بویی نبردست دل عقل کل با همه ارتقایی فلا عیش یا سادتی ما عداکم بظعن و سیر ولا فی ثواء

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۸ تو هر چند صدری شه مجلسی ز هستی نرستی در این محبسی بده وام جان گر وجوهیت هست درآ مفلسانه اگر مفلسی غریبان برستند و تو حبس غم گه از بی کسی و گه از ناکسی در این راه بیراه اگر سابقی چو واگردد این کاروان واپسی لطیفان خوش چشم هستند لیک به چشمت نیایند زیرا خسی نه بازی که صیاد شاهان شوی برو سوی مردار چون کرکسی نه ای شاخ تر و پذیرای آب نه درخورد باغ و زر و مغرسی برو سوی جمعی چو در وحشتی بیفروز شمعی چرا مفلسی چو استارگان اندر این برج خاک گهی کنسی و گهی خنسی خمش کن مباف این دم از بهر برد چو در برد ماندی تو خود اطلسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۹ رضیت بما قسم الله لی و فوضت امری دلی خالقی لقد احسن الله فیما مضی کذالک یحسن فیما بقی ایا ساقی جان هر متقی بگردان چو مردان می راوقی بخر جان و دلرا ز اندیشها که بر جانها حاکم مطلقی بهشت رخت گر تجلی کند نه دوزخ بماند نه در وی شقی اگر تو گریزی ز ما سابقی ور از تو گریزیم تولا حقی میان شب و روز فرقی نماند چو ماهت نه غربیست نی مشرقی به صد لابه مخمور را می دهی کی دیدست ساقی بدین مشفقی شراب سخن بخش رقاص کن که گردد کلوخ از تفش منطقی چو حق گول جستست و قلب سلیم دلا زیرکی می کنی احمقی ز فکرت دل و جان گر آرام داشت چرا رفت در سکر و در موسقی تو تنها چرایی اگر خوش خویی تو عذرا چرایی اگر وامقی جعل وش ز گل خویشتن در کشی همان چرک می کش بدان لایقی همه خارکس دان اگر پادشاست بجز خار خار و غم عاشقی خمش کن ببین حق را فتح باب چهددر فکرت نکته مغلقی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۰ تماشا مرو نک تماشا توی جهان و نهان و هویدا توی چه این جا روی و چه آن جا روی که مقصود از این جا و آن جا توی به فردا میفکن فراق و وصال که سرخیل امروز و فردا توی تو گویی گرفتار هجرم مگر که واصل توی هجر گیرا توی ز آدم بزایید حوا و گفت که آدم تو بودی و حوا توی ز نخلی بزایید خرما و گفت که هم دخل و هم نخل خرما توی تو مجنون و لیلی به بیرون مباش که رامین توی ویس رعنا توی تو درمان غم ها ز بیرون مجو که پازهر و درمان غم ها توی اگر مه سیه شد همو صیقلست تو صیقل کنی خود مه ما توی وگر مه سیه شد برو تو ملرز که مه را خطر نیست ترسا توی ز هر زحمت افزا فزایش مجو که هم روح و هم راحت افزا توی چو جمعی تو از جمع ها فارغی که با جمع و بی جمع و تنها توی یکی برگشا پر بافر خویش که هم صاف و هم قاف و عنقا توی چو درد سرت نیست سر را مبند که سرفتنه روز غوغا توی اگر عالمی منکر ما شود غمی نیست ما را که ما را توی مرو زیر و ما را ز بالا مگیر به پستی بمنشین که بالا توی من و ما رها کن ز خواری مترس که با ما توی شاه و بی ما توی بشو رو و سیمای خود درنگر که آن یوسف خوب سیما توی غلط یوسفی تو و یعقوب نیز مترس و بگو هم زلیخا توی گمان می بری و این یقین و گمان گمان می برم من که مانا توی از این ساحل آب و گل درگذر به گوهر سفر کن که دریا توی از این چاه هستی چو یوسف برآ که بستان و ریحان و صحرا توی اگر تا قیامت بگویم ز تو به پایان نیاید سر و پا توی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۸ تو هر چند صدری شه مجلسی ز هستی نرستی در این محبسی بده وام جان گر وجوهیت هست درآ مفلسانه اگر مفلسی غریبان برستند و تو حبس غم گه از بی کسی و گه از ناکسی در این راه بیراه اگر سابقی چو واگردد این کاروان واپسی لطیفان خوش چشم هستند لیک به چشمت نیایند زیرا خسی نه بازی که صیاد شاهان شوی برو سوی مردار چون کرکسی نه ای شاخ تر و پذیرای آب نه درخورد باغ و زر و مغرسی برو سوی جمعی چو در وحشتی بیفروز شمعی چرا مفلسی چو استارگان اندر این برج خاک گهی کنسی و گهی خنسی خمش کن مباف این دم از بهر برد چو در برد ماندی تو خود اطلسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۹ رضیت بما قسم الله لی و فوضت امری دلی خالقی لقد احسن الله فیما مضی کذالک یحسن فیما بقی ایا ساقی جان هر متقی بگردان چو مردان می راوقی بخر جان و دلرا ز اندیشها که بر جانها حاکم مطلقی بهشت رخت گر تجلی کند نه دوزخ بماند نه در وی شقی اگر تو گریزی ز ما سابقی ور از تو گریزیم تولا حقی میان شب و روز فرقی نماند چو ماهت نه غربیست نی مشرقی به صد لابه مخمور را می دهی کی دیدست ساقی بدین مشفقی شراب سخن بخش رقاص کن که گردد کلوخ از تفش منطقی چو حق گول جستست و قلب سلیم دلا زیرکی می کنی احمقی ز فکرت دل و جان گر آرام داشت چرا رفت در سکر و در موسقی تو تنها چرایی اگر خوش خویی تو عذرا چرایی اگر وامقی جعل وش ز گل خویشتن در کشی همان چرک می کش بدان لایقی همه خارکس دان اگر پادشاست بجز خار خار و غم عاشقی خمش کن ببین حق را فتح باب چهددر فکرت نکته مغلقی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۰ تماشا مرو نک تماشا توی جهان و نهان و هویدا توی چه این جا روی و چه آن جا روی که مقصود از این جا و آن جا توی به فردا میفکن فراق و وصال که سرخیل امروز و فردا توی تو گویی گرفتار هجرم مگر که واصل توی هجر گیرا توی ز آدم بزایید حوا و گفت که آدم تو بودی و حوا توی ز نخلی بزایید خرما و گفت که هم دخل و هم نخل خرما توی تو مجنون و لیلی به بیرون مباش که رامین توی ویس رعنا توی تو درمان غم ها ز بیرون مجو که پازهر و درمان غم ها توی اگر مه سیه شد همو صیقلست تو صیقل کنی خود مه ما توی وگر مه سیه شد برو تو ملرز که مه را خطر نیست ترسا توی ز هر زحمت افزا فزایش مجو که هم روح و هم راحت افزا توی چو جمعی تو از جمع ها فارغی که با جمع و بی جمع و تنها توی یکی برگشا پر بافر خویش که هم صاف و هم قاف و عنقا توی چو درد سرت نیست سر را مبند که سرفتنه روز غوغا توی اگر عالمی منکر ما شود غمی نیست ما را که ما را توی مرو زیر و ما را ز بالا مگیر به پستی بمنشین که بالا توی من و ما رها کن ز خواری مترس که با ما توی شاه و بی ما توی بشو رو و سیمای خود درنگر که آن یوسف خوب سیما توی غلط یوسفی تو و یعقوب نیز مترس و بگو هم زلیخا توی گمان می بری و این یقین و گمان گمان می برم من که مانا توی از این ساحل آب و گل درگذر به گوهر سفر کن که دریا توی از این چاه هستی چو یوسف برآ که بستان و ریحان و صحرا توی اگر تا قیامت بگویم ز تو به پایان نیاید سر و پا توی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۱ الا هات حمرا کالعندم کانی ما زجتها عن دمی و یبدو سناها علی وجنتی اذا انحدرت کاسها عن فمی فطوبی لسکراء من مغنم و تعسا لصحواء من مغرم می درغمی خور اگر در غمی که شادی فزاید می درغمی بیا نوش کن ای بت نوش لب شراب محرم اگر محرمی مگو نام فردا اگر صوفیی همین دم یکی شو اگر همدمی برای چنین جام عالم بها بهل مملکت را اگر ادهمی درآشام یک جام دریا دلا اگر ظاهر کند گوهر آدمی چرا بسته باشی چو در مجلسی چرا خشک باشی چو در زمزمی چرا می نگیری نخستین قدح چپ و راست بنما که از کی کمی ز جام فلک پاک و صافیتری که برتر از این گنبد اعظمی بنوش ای ندیمی که هم خرقه ای بجوش ای شرابی که خوش مرهمی چو موسی عمران توی عمر جان چو عیسی مریم روان بر یمی چو یوسف همه فتنه مجلسی چو اقبال و باده عدوی غمی ز هر باد چون کاه از جا مرو که چون کوه در مرتبت محکمی بحل برج کژدم سوی زهره رو که کژدم ندارد به جز کژدمی به تو آمدم زانک نشکیفتم ز احسان و بخشایش و مردمی چنین خال زیبا که بر روی توست پناه غریبی و خال و عمی فانت الربیع و انت المدام و مولی الملوک الا فاحکمی خلایق ز تو واله و درهمند تو چون زلف جعدت چرا درهمی مگر شمس تبریز عقلت ببرد که چون من خرابی و لایعلمی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۲ خواهیم یارا کامشب نخسپی حق خدا را کامشب نخسپی چون سرو و سوسن تا روز روشن خوبیم و زیبا کامشب نخسپی یار موافق تا صبح صادق شاهی و مولا کامشب نخسپی ای ماه پاره همچون ستاره باشی به بالا کامشب نخسپی از حسن رویت و از لطف مویت خواهد ثریا کامشب نخسپی چون دید ما را مست تو یارا نالید سرنا کامشب نخسپی چون روز لالا دارد علالا کوری لالا کامشب نخسپی در جمع مستان با زیردستان بگریست صهبا کامشب نخسپی قومی ز خویشان گشته پریشان بهر تو تنها کامشب نخسپی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۳ حدی نداری در خوش لقایی مثلی نداری در جان فزایی بر وعده تو بر نجده تو که م دوش گفتی هی تو کجایی کردم کرانه ز اهل زمانه رفتم به خانه تا تو بیایی نزلت چشیدم رویت ندیدم آن قرص مه را کی می نمایی ماهی کمالی آب زلالی جاه و جلالی کان عطایی امروز مستم مجنون پرستم بگرفت دستم دست خدایی ای ساقی شه هین الله الله افزون ده آن می چون مرتضایی یک گوشه جان ماندست پیچان و آن پیچش از تو یابد رهایی جنگ است نیمم با نیم دیگر هین صلح شان ده تا چند پایی زاغی و بازی در یک قفس شد و از زخم هر دو در ابتلایی بگشا قفس را تا ره شودشان جنگی نماند چون در گشایی نفسی و عقلی در سینه ما در جنگ و محنت مست خدایی گر جنگ خواهی درشان فروبند ور نی بکن شان یک دم سقایی در آب افکن چون مهد موسی این جان ما را چون جان مایی تا کش نیاید فرعون ملعون نی آن عوانان اندر دغایی در آب رقصان مهد لطیفش از خوف رسته وز بی نوایی فرعون اکنون بشناسد او را کز راه آب او کرد ارتقایی تو میر آبی و آن آب قایم داد و دهش را دایم سزایی در خانه موسی در خوف جان بد در آب بودش امن بقایی هر چیز زنده از آب باشد کب است ما را نقل سمایی تو آب آبی تو تاب تابی آب از تو یابد لطف و روایی قارون نعمت طماع گردد در بخشش تو گیرد گدایی جز در گدایی کس این نیابد ناموس کم کن با کبریایی گیرنده خواهد جوینده خواهد ناموس آرد جان را جدایی خاموش کردم لیکن روانم در اندرونم گشته ست نایی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۱ الا هات حمرا کالعندم کانی ما زجتها عن دمی و یبدو سناها علی وجنتی اذا انحدرت کاسها عن فمی فطوبی لسکراء من مغنم و تعسا لصحواء من مغرم می درغمی خور اگر در غمی که شادی فزاید می درغمی بیا نوش کن ای بت نوش لب شراب محرم اگر محرمی مگو نام فردا اگر صوفیی همین دم یکی شو اگر همدمی برای چنین جام عالم بها بهل مملکت را اگر ادهمی درآشام یک جام دریا دلا اگر ظاهر کند گوهر آدمی چرا بسته باشی چو در مجلسی چرا خشک باشی چو در زمزمی چرا می نگیری نخستین قدح چپ و راست بنما که از کی کمی ز جام فلک پاک و صافیتری که برتر از این گنبد اعظمی بنوش ای ندیمی که هم خرقه ای بجوش ای شرابی که خوش مرهمی چو موسی عمران توی عمر جان چو عیسی مریم روان بر یمی چو یوسف همه فتنه مجلسی چو اقبال و باده عدوی غمی ز هر باد چون کاه از جا مرو که چون کوه در مرتبت محکمی بحل برج کژدم سوی زهره رو که کژدم ندارد به جز کژدمی به تو آمدم زانک نشکیفتم ز احسان و بخشایش و مردمی چنین خال زیبا که بر روی توست پناه غریبی و خال و عمی فانت الربیع و انت المدام و مولی الملوک الا فاحکمی خلایق ز تو واله و درهمند تو چون زلف جعدت چرا درهمی مگر شمس تبریز عقلت ببرد که چون من خرابی و لایعلمی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۲ خواهیم یارا کامشب نخسپی حق خدا را کامشب نخسپی چون سرو و سوسن تا روز روشن خوبیم و زیبا کامشب نخسپی یار موافق تا صبح صادق شاهی و مولا کامشب نخسپی ای ماه پاره همچون ستاره باشی به بالا کامشب نخسپی از حسن رویت و از لطف مویت خواهد ثریا کامشب نخسپی چون دید ما را مست تو یارا نالید سرنا کامشب نخسپی چون روز لالا دارد علالا کوری لالا کامشب نخسپی در جمع مستان با زیردستان بگریست صهبا کامشب نخسپی قومی ز خویشان گشته پریشان بهر تو تنها کامشب نخسپی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۳ حدی نداری در خوش لقایی مثلی نداری در جان فزایی بر وعده تو بر نجده تو که م دوش گفتی هی تو کجایی کردم کرانه ز اهل زمانه رفتم به خانه تا تو بیایی نزلت چشیدم رویت ندیدم آن قرص مه را کی می نمایی ماهی کمالی آب زلالی جاه و جلالی کان عطایی امروز مستم مجنون پرستم بگرفت دستم دست خدایی ای ساقی شه هین الله الله افزون ده آن می چون مرتضایی یک گوشه جان ماندست پیچان و آن پیچش از تو یابد رهایی جنگ است نیمم با نیم دیگر هین صلح شان ده تا چند پایی زاغی و بازی در یک قفس شد و از زخم هر دو در ابتلایی بگشا قفس را تا ره شودشان جنگی نماند چون در گشایی نفسی و عقلی در سینه ما در جنگ و محنت مست خدایی گر جنگ خواهی درشان فروبند ور نی بکن شان یک دم سقایی در آب افکن چون مهد موسی این جان ما را چون جان مایی تا کش نیاید فرعون ملعون نی آن عوانان اندر دغایی در آب رقصان مهد لطیفش از خوف رسته وز بی نوایی فرعون اکنون بشناسد او را کز راه آب او کرد ارتقایی تو میر آبی و آن آب قایم داد و دهش را دایم سزایی در خانه موسی در خوف جان بد در آب بودش امن بقایی هر چیز زنده از آب باشد کب است ما را نقل سمایی تو آب آبی تو تاب تابی آب از تو یابد لطف و روایی قارون نعمت طماع گردد در بخشش تو گیرد گدایی جز در گدایی کس این نیابد ناموس کم کن با کبریایی گیرنده خواهد جوینده خواهد ناموس آرد جان را جدایی خاموش کردم لیکن روانم در اندرونم گشته ست نایی

%0
10 Bölüm