Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ - Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۰ هذا طبیبی عند الدوآء هذا حبیبی عند الوء هذا لباسی هذا کناسی هذا شرابی هذا غذایی هذا انیسی عندالفراق هذا خلاصی عند البء قالوا تسلی حاشا و کلا قلبی مقیم وسط الوفء این کان احمد قلبی تعمد روحی فداه عند الفنء ان کان شاکی یبغی هلاکی سمعا و طاعه ذا مشتهایی هذا سلحدار لایدخل الدار الا بدینار عند الابء مونی حیاتی حصدی نباتی حبسی نجاتی مقتی بقایی یا من یلمنی مالک و مالی صبری محال فی الاتقء روحی مصیب قلبی مصاف صبری مذاب فی حرنایی انا نسینا ما قد لقینا لما راینا بدر الضیء یا ذوفنونی ابصر جنونی فوق الظنون خرق الحیاء امروز دلبر یکبار دیگر آمد که گیرد مرغ هوایی گر او پذیرد ده ده بگیرد لیکن بخیل است در رخ نمایی بر گرد دلبر پانصد کبوتر پر می فشانند بهر گوایی ای نیم مرده پران شو اینجا کاینجا نماند بی اشتهایی مستان کم زن رستند از تن دزدم گلیمی من از کسایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۱ یا ساقی الحی اسمع سؤالی انشد فادی واخبر بحال قالو تسلی حاشا و کلا عشق تجلی من ذی الجلال العشق فنی والشوق دنی والخمر منی والسکر حالی عشق وجیهی بحر یلیه والحوت فیه روح الرجال انتم شفایی انتم دوایی انتم رجایی انتم کمالی الفخ کامن والعشق آمن والرب ضامن کی لاتبالی عشق موبد فتلی تعمد و انا معود بأس النزال گفتم که ما را هنگامه بنما گفت اینک اما تو در جوالی بدران جوال و سر را برون کن تا خود ببینی کندر وصالی اندر ره جان پا را مرنجان زیرا همایی با پر و بالی گفتم که عاشق بیند مرافق گفتا که لالا ان کان سالی گفتم که بکشی تو بی گنه را گفتا کذا هوالوصل غالی گفتم چه نوشم زان شهد گفتا مومت نباشد هان تا نمالی انعم صباحا واطلب رباحا وابسط جناحا فالقصر عالی می نال چون نا خوش همنشینا حقست بینا هر چون که نالی انا وجدنا درا فقدنا لما ولجنا موج اللیالی می گرد شب ها گرد طلب ها تا پیشت آید نیکو سگالی می گرد شب در مانند اختر ان اللیالی بحراللالی دارم رسولی اما ملولی یارب خلص عن ذی الملال عندی شراب لوذقت منه بس شیرگیری گرچه شغالی درکش چو افیون واره تو اکنون گه در جوابی گه در سوالی من سخت مستم به خود خوشستم یا من تلمنی لم تدر حالی جانا فرود آ از بام بالا وانعم بوصل فالبیت خالی گفتم که بشنو رمزی ز بنده گفتا که اسکت یا ذاالمقال گفتم خموشی صعبست گفتا یا ذاالمقال صرذاالمعالی کس نیست محرم کوتاه کن دم والله اعلم والله تالی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۰ هذا طبیبی عند الدوآء هذا حبیبی عند الوء هذا لباسی هذا کناسی هذا شرابی هذا غذایی هذا انیسی عندالفراق هذا خلاصی عند البء قالوا تسلی حاشا و کلا قلبی مقیم وسط الوفء این کان احمد قلبی تعمد روحی فداه عند الفنء ان کان شاکی یبغی هلاکی سمعا و طاعه ذا مشتهایی هذا سلحدار لایدخل الدار الا بدینار عند الابء مونی حیاتی حصدی نباتی حبسی نجاتی مقتی بقایی یا من یلمنی مالک و مالی صبری محال فی الاتقء روحی مصیب قلبی مصاف صبری مذاب فی حرنایی انا نسینا ما قد لقینا لما راینا بدر الضیء یا ذوفنونی ابصر جنونی فوق الظنون خرق الحیاء امروز دلبر یکبار دیگر آمد که گیرد مرغ هوایی گر او پذیرد ده ده بگیرد لیکن بخیل است در رخ نمایی بر گرد دلبر پانصد کبوتر پر می فشانند بهر گوایی ای نیم مرده پران شو اینجا کاینجا نماند بی اشتهایی مستان کم زن رستند از تن دزدم گلیمی من از کسایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۱ یا ساقی الحی اسمع سؤالی انشد فادی واخبر بحال قالو تسلی حاشا و کلا عشق تجلی من ذی الجلال العشق فنی والشوق دنی والخمر منی والسکر حالی عشق وجیهی بحر یلیه والحوت فیه روح الرجال انتم شفایی انتم دوایی انتم رجایی انتم کمالی الفخ کامن والعشق آمن والرب ضامن کی لاتبالی عشق موبد فتلی تعمد و انا معود بأس النزال گفتم که ما را هنگامه بنما گفت اینک اما تو در جوالی بدران جوال و سر را برون کن تا خود ببینی کندر وصالی اندر ره جان پا را مرنجان زیرا همایی با پر و بالی گفتم که عاشق بیند مرافق گفتا که لالا ان کان سالی گفتم که بکشی تو بی گنه را گفتا کذا هوالوصل غالی گفتم چه نوشم زان شهد گفتا مومت نباشد هان تا نمالی انعم صباحا واطلب رباحا وابسط جناحا فالقصر عالی می نال چون نا خوش همنشینا حقست بینا هر چون که نالی انا وجدنا درا فقدنا لما ولجنا موج اللیالی می گرد شب ها گرد طلب ها تا پیشت آید نیکو سگالی می گرد شب در مانند اختر ان اللیالی بحراللالی دارم رسولی اما ملولی یارب خلص عن ذی الملال عندی شراب لوذقت منه بس شیرگیری گرچه شغالی درکش چو افیون واره تو اکنون گه در جوابی گه در سوالی من سخت مستم به خود خوشستم یا من تلمنی لم تدر حالی جانا فرود آ از بام بالا وانعم بوصل فالبیت خالی گفتم که بشنو رمزی ز بنده گفتا که اسکت یا ذاالمقال گفتم خموشی صعبست گفتا یا ذاالمقال صرذاالمعالی کس نیست محرم کوتاه کن دم والله اعلم والله تالی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۲ هذا سیدی هذا سندی هذا سکنی هذا مددی هذا کنفی هذا عمدی هذا ازلی هذا ابدی یا من وجهه ضعف القمر یا من قده صعف الشجر یا من زارنی وقت السحر یا من عشقه نور نظری گر تو بدوی ور تو بپری زین دلبر جان خود جان نبری ور جان ببری از دست غمش از مرده خری والله بتری ایلا کلیمو ایلا شاهمو خراذی دیذیس ذوزمس آنیمو پوذپسه بنی پوپونی لالی میذن چاکوس کالی تو یالی از لیلی خود مجنون شده ام وز صد مجنون افزون شده ام وز خون جگر پرخون شده ام باری بنگر تا چون شده ام گر زانک مرا زین جان بکشی من غرقه شوم در عین خوشی دریا شود این دو چشم سرم گر گوش مرا زان سو بکشی یا منبسطا فی تربیتی یا مبتشرا فی تهنیتی ان کنت تری ان تقتلنی یا قاتلنا انت دیتی گر خویش تو بر مستی بزنی هستی تو بر هستی بزنی در حلقه درآ بهر دل ما شکلی بکنی دستی بزنی صدگونه خوشی دیدم ز کسی گفتم که لبت گفتا نچشی بر گورم اگر آیی بنگر پرعشق بود چشمم ز کشی آن باغ بود بی صورت بر وآن گنج بود بی صورت زر شب عیش بود بی نقل و سمر لاتسألنی زان چیز دگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۳ طیب الله عیشکم لا اوحش الله من ابی لست انسی احبتی والجفا لیس مذهبی سایه بر بندگان فکن که تو مهتاب هر شبی سخنی گو خمش مکن که به غایت شکر لبی ما تسلیت عنکم ما نسینا حقوقکم نصب عینی خیالکم لیس حسناه یختبی جان سوارست و فارسی خر تن زیر ران او زشت باشد که زیر خر کند این روح مرکبی فتح الله عیننا جمع الله بیننا خفرات اتیننا بجمال و غبغب هله زین نیر درگذر بده آن جام معتبر که دل و جان ز جام او برهد زین مذبذبی املاالکأس لا تقل لنداماک اصبروا نفدالصبرالتقی یا حبیبی و صاحبی زمن از تو دونده شد فلکت نیز بنده شد دو جهان از تو زنده شد چه دلاویز مشربی حیث ما حاول الثری فمه جانب السما حبث ما حل خاطری انت قصدی و مطلبی دل به اسباب این جهان به امید تو می رود که تو اسباب را همه بید خود مسببی ز تو مشغول می شود به سبب ها ضمیرها خبرش نی ز قرب تو که تو از قرب اقربی املا لکأس صاحبی من دنان ابن راهب یا کریما مکرما تتجمل و تطرب هله خامش مگو صلا تو که داری بخور هلا چو درین ظل دولتی ز چه رو در تقلبی سکرالقوم فاسکتوا طرب الروح فانصتوا وصلوا لا تعربدوا طلبا للتغلب

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۲ هذا سیدی هذا سندی هذا سکنی هذا مددی هذا کنفی هذا عمدی هذا ازلی هذا ابدی یا من وجهه ضعف القمر یا من قده صعف الشجر یا من زارنی وقت السحر یا من عشقه نور نظری گر تو بدوی ور تو بپری زین دلبر جان خود جان نبری ور جان ببری از دست غمش از مرده خری والله بتری ایلا کلیمو ایلا شاهمو خراذی دیذیس ذوزمس آنیمو پوذپسه بنی پوپونی لالی میذن چاکوس کالی تو یالی از لیلی خود مجنون شده ام وز صد مجنون افزون شده ام وز خون جگر پرخون شده ام باری بنگر تا چون شده ام گر زانک مرا زین جان بکشی من غرقه شوم در عین خوشی دریا شود این دو چشم سرم گر گوش مرا زان سو بکشی یا منبسطا فی تربیتی یا مبتشرا فی تهنیتی ان کنت تری ان تقتلنی یا قاتلنا انت دیتی گر خویش تو بر مستی بزنی هستی تو بر هستی بزنی در حلقه درآ بهر دل ما شکلی بکنی دستی بزنی صدگونه خوشی دیدم ز کسی گفتم که لبت گفتا نچشی بر گورم اگر آیی بنگر پرعشق بود چشمم ز کشی آن باغ بود بی صورت بر وآن گنج بود بی صورت زر شب عیش بود بی نقل و سمر لاتسألنی زان چیز دگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۳ طیب الله عیشکم لا اوحش الله من ابی لست انسی احبتی والجفا لیس مذهبی سایه بر بندگان فکن که تو مهتاب هر شبی سخنی گو خمش مکن که به غایت شکر لبی ما تسلیت عنکم ما نسینا حقوقکم نصب عینی خیالکم لیس حسناه یختبی جان سوارست و فارسی خر تن زیر ران او زشت باشد که زیر خر کند این روح مرکبی فتح الله عیننا جمع الله بیننا خفرات اتیننا بجمال و غبغب هله زین نیر درگذر بده آن جام معتبر که دل و جان ز جام او برهد زین مذبذبی املاالکأس لا تقل لنداماک اصبروا نفدالصبرالتقی یا حبیبی و صاحبی زمن از تو دونده شد فلکت نیز بنده شد دو جهان از تو زنده شد چه دلاویز مشربی حیث ما حاول الثری فمه جانب السما حبث ما حل خاطری انت قصدی و مطلبی دل به اسباب این جهان به امید تو می رود که تو اسباب را همه بید خود مسببی ز تو مشغول می شود به سبب ها ضمیرها خبرش نی ز قرب تو که تو از قرب اقربی املا لکأس صاحبی من دنان ابن راهب یا کریما مکرما تتجمل و تطرب هله خامش مگو صلا تو که داری بخور هلا چو درین ظل دولتی ز چه رو در تقلبی سکرالقوم فاسکتوا طرب الروح فانصتوا وصلوا لا تعربدوا طلبا للتغلب

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۴ یا ملک المبعث والمحشر لیس سوی صدرک من مصدر سر نبری ای سر اگر سر بری آن ز خری دان که تو سر واخری مقلة عینی لک یا ناظری نظرة قلبی لک یا منظری همچو پری باش ز خلقان نهان بر نپری تا نشنوی چون پری غاب فؤادی لم غیبته بعد حضوری لک یا محضری بر سر خشکی چو ثقیلان مران برتر از آنی که روی برتری منزلناالعرش و ما فوقه عمرک یا نفس قمی سافری جمله چو دردند به پایان خم سرور از آنی تو که تو سروری قلت الا بدلنا سلما اسلمک الصبر قفی واصبری چند پس پرده و از در برون بر در این پرده اگر بر دری قالت هل صبری الا به هل عقدالبیع بلا مشتری می مفروش از جهت حرص زر جوهر می خود بنماید زری اذ حضرالراح فما فاتنا افتح عینیک به وابصری می بفروشی چه خری جز که غم دین بفروشی چه بری کافری قر به العین کلی واشربی قد قرب امنزل فاستبشری وصلت فانی ننماید بقا زن نشود حامله از سعتری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۵ روزن دل آه چه خوش روزنی یا تو مگر روزن یار منی عمرک یا نخلة هل تأذنی نحو جنی غصنک کی نجتنی روزن آن خانه اگر نیستی پس تو ز چه روی چنین روشنی کل سراج حدث ینطفی غیرک یا اصلی یا معدنی هرچه کند چرخ مطوق بود جز تو که بنیاد بقا می کنی اتخذ الحرص هنا مسکنا دونک یا نفس فلا تسکنی دانه دامست چرا می خوری آهن سردست چرا می زنی شربة اهوایک مسمومة حیلة اعدایک فی المکمن سخته کمانیست پس این کمین بر پر چون تیر چرا ایمنی قد نفد العمر وضاق المدی خذ بیدالهالک یا محسنی گر دو جهان ملک شود مرمرا بی تو گدایم نشوم من غنی غیر سنا وجهک لا نشتهی ای وسوی عشقک لا نقتنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۶ اضحکنی بنظرة قلت له فهکذی شرفنی بحضرة قلت له فهکذی جاء امیر عشقه ازعجنی جنوده امددنی بنصرة قلت له فهکذی جملنی جماله نورنی هلاله اطربنی بسکرة قلت له فهکذی یسکن فی جوارنا تسکن منه نارنا یدهشنا بعشرة قلت له فهکذی نور وجهه الدجی صدق لطفه الرجا اکرمنی بزورة قلت له فهکذی نال فؤادی کأسه عظمه و بأسه فاز به بخمرة قلت له فهکذی من تبریز شمس دین یسمع منی الانین یکرمنی بسفرة قلت له فهکذی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۷ قد اسکرنی ربی من قهوة مد راری واستغرقنی الساقی من نایله الجاری یا قهوة اجلالی یا دافع بلبالی ما جیت هنا الا کی تکشف اسراری قد کلفنی عشقی الصبوة لا تشفی اصعدت به عمری ادرکت به ثاری سقیا لک یا ساقی من نایلک الباقی لا تسر الی صدری انی لک یا ساری فزنا بمطایاکم جدنا بعطایاکم من اسعد یلقاکم لا یلدغه ضاری ذاالحال حوالینا و انشق به عینا لا زال لنا زینا من حلة انواری یا سمعی و یا شمعی یا سکری و یا شکری یا راحی و یا روحی من غیرک اغیاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۸ الا فی الغشق تشریفی و عیدی تعالوا نحو عشق منستزید دعانا من تعالی عن حدود نجی المحدود بالعین الحدید دعانا بحر ذی ماء فرات فانکرنا التیمم بالصعید دعانا خالق کل دعاء تخاسر عندنا کل بعید نسینا کل شی مذ ذکرنا مقامات تعالت عن ندید بدایات نهایات لدیها مجال الروح فی جد جدید

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۴ یا ملک المبعث والمحشر لیس سوی صدرک من مصدر سر نبری ای سر اگر سر بری آن ز خری دان که تو سر واخری مقلة عینی لک یا ناظری نظرة قلبی لک یا منظری همچو پری باش ز خلقان نهان بر نپری تا نشنوی چون پری غاب فؤادی لم غیبته بعد حضوری لک یا محضری بر سر خشکی چو ثقیلان مران برتر از آنی که روی برتری منزلناالعرش و ما فوقه عمرک یا نفس قمی سافری جمله چو دردند به پایان خم سرور از آنی تو که تو سروری قلت الا بدلنا سلما اسلمک الصبر قفی واصبری چند پس پرده و از در برون بر در این پرده اگر بر دری قالت هل صبری الا به هل عقدالبیع بلا مشتری می مفروش از جهت حرص زر جوهر می خود بنماید زری اذ حضرالراح فما فاتنا افتح عینیک به وابصری می بفروشی چه خری جز که غم دین بفروشی چه بری کافری قر به العین کلی واشربی قد قرب امنزل فاستبشری وصلت فانی ننماید بقا زن نشود حامله از سعتری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۵ روزن دل آه چه خوش روزنی یا تو مگر روزن یار منی عمرک یا نخلة هل تأذنی نحو جنی غصنک کی نجتنی روزن آن خانه اگر نیستی پس تو ز چه روی چنین روشنی کل سراج حدث ینطفی غیرک یا اصلی یا معدنی هرچه کند چرخ مطوق بود جز تو که بنیاد بقا می کنی اتخذ الحرص هنا مسکنا دونک یا نفس فلا تسکنی دانه دامست چرا می خوری آهن سردست چرا می زنی شربة اهوایک مسمومة حیلة اعدایک فی المکمن سخته کمانیست پس این کمین بر پر چون تیر چرا ایمنی قد نفد العمر وضاق المدی خذ بیدالهالک یا محسنی گر دو جهان ملک شود مرمرا بی تو گدایم نشوم من غنی غیر سنا وجهک لا نشتهی ای وسوی عشقک لا نقتنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۶ اضحکنی بنظرة قلت له فهکذی شرفنی بحضرة قلت له فهکذی جاء امیر عشقه ازعجنی جنوده امددنی بنصرة قلت له فهکذی جملنی جماله نورنی هلاله اطربنی بسکرة قلت له فهکذی یسکن فی جوارنا تسکن منه نارنا یدهشنا بعشرة قلت له فهکذی نور وجهه الدجی صدق لطفه الرجا اکرمنی بزورة قلت له فهکذی نال فؤادی کأسه عظمه و بأسه فاز به بخمرة قلت له فهکذی من تبریز شمس دین یسمع منی الانین یکرمنی بسفرة قلت له فهکذی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۷ قد اسکرنی ربی من قهوة مد راری واستغرقنی الساقی من نایله الجاری یا قهوة اجلالی یا دافع بلبالی ما جیت هنا الا کی تکشف اسراری قد کلفنی عشقی الصبوة لا تشفی اصعدت به عمری ادرکت به ثاری سقیا لک یا ساقی من نایلک الباقی لا تسر الی صدری انی لک یا ساری فزنا بمطایاکم جدنا بعطایاکم من اسعد یلقاکم لا یلدغه ضاری ذاالحال حوالینا و انشق به عینا لا زال لنا زینا من حلة انواری یا سمعی و یا شمعی یا سکری و یا شکری یا راحی و یا روحی من غیرک اغیاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۸ الا فی الغشق تشریفی و عیدی تعالوا نحو عشق منستزید دعانا من تعالی عن حدود نجی المحدود بالعین الحدید دعانا بحر ذی ماء فرات فانکرنا التیمم بالصعید دعانا خالق کل دعاء تخاسر عندنا کل بعید نسینا کل شی مذ ذکرنا مقامات تعالت عن ندید بدایات نهایات لدیها مجال الروح فی جد جدید

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۹ نسیت الیوم من عشقی صلاتی فلا ادری عشایی من غداتی فوجهک سیدی شمسی و بدری و نثری منک یاقوت الزکاة نداک سکرة الارواح طرا و فی لقیاک طاعء کل ناتی لقد نهج الهوی منهاج کبد فضاعت فی مناهجه ثباتی و ادنی ما لقینا فی هواه حیوة فی حیوة فی حیات تشبثنا باذیال کرام باید تایبات آیبات فما اغنی التشبث للسکاری و ما النتفعوا بیات النجاة و انی الاستقامة والتوقی لقلب بعد شرب المنکرات مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۰ اتاک الصوم فی حلل السعود فدم واسلم علی رغم الحسود وصم وافطر و عید فی نعیم لک العمر المؤبد بالخلود فلا زالت تزف لک التهانی مهناة من الملک الودود فشکرا ثم شکرا ثم شکرا لاوراد العطا خیرالورود و سقیا ثم سقیا ثم سقیا لجود بعد جود بعد جود و کأسا قد سقیناه دهاثا یری رقراقها تحت الجلود ینابیع جرت شرقا و غربا کانهارالجنان بلا رکود و نیران الشباب موقدات بسعد لا یخاف من الخمود براح الروح روحی قرعینا و یا نفسی دعاک الجد عودی و ارض الله واسعة فسیح الی رب رؤف بالوفود ینادی ربنا عودوا الینا اجبیونا و اوفوا بالعقود ازهدا فی ملاقاتی و عندی وجود فی وجود فی وجود ولم یخسر طلوب فی فنایی ولم یمکن خلاف فی وعودی خمش کردم که هر ناگفته را بدیدم من که دیدی و شنودی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۱ نسیم الصبح جد بابتشار و بشر حین یأتی بانتشار واتحفنی لباس الجد منه فانی من لباس الجد عاری فقد احرقت فی صد و بعد بنار لا تسلنی ای نار اما تصغی الی قلب حریق ینادی یا حذاری یا حذاری و مما خان بی دهر قتول و ما قدحان لی ادراک ثاری اذا ما فیک افنی فیک احیی اذا ما انت جاری انت جاری ظللت کیونس فی بطن حوت فمذ صح الهوی کسروا فقاری الا یا صاح انظر فی خدودی تری او صافه ان کنت قاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۲ الا یا مالکا رق الزمان الا یا ناسخا حسن الغوانی الا من لطفه ماء زلال و مافی الکون ظرف کالاوانی سجود کل اوج او حضیض بشمس الدین سلطان المعانی الا تبریز بشراک دواما و صار ساجدیک المشرقان ظل الله تبریزا بظل تضعضع من تصوره جنانی تعالی عن مدیحی قد تعالی ولکن لیس صبر فی لسانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۳ املا قدح البقا ندیمی من خمرة دنک القدیم صحیح المی و داو سقمی من غمزة لحظک السقیم للعشق ظعنت یا مقیما والظاعن طالب المقیم قد قیل بمن یراک یوما بشراک بغیهة النعیم لایدرک عادلی بعقل فوارة عشقی القدیم قدامک روضةالمعالی ایاک سعاد ان تقیمی هل اغد سعاد ذات یوم سکران بذلک الحریم تبریز و شمس و دین مولی ذوالبهجة والید الکریم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۴ یا مالک دمة الزمان یا فاتح جنة الامعانی لا هوتک موضح المصادر ناسوتک سلم الامانی من رام لقاک فی جهات ردوه بفول لن ترانی کم اتلفنی بلن حبیبی لما اتلفنی بلن اتانی کم رد علی بات وصل کم عنه رجعت قد دعانی کم عانق روحه و روحی کم جالسنی بلا مکان کم البسنی ببرد تیه کم اطعمنی و کم سقانی کم اسکرنی بکاس حب بین الحرفاء و المغانی یا قلب کفاک لا تطول بالله علیک یا لسانی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۹ نسیت الیوم من عشقی صلاتی فلا ادری عشایی من غداتی فوجهک سیدی شمسی و بدری و نثری منک یاقوت الزکاة نداک سکرة الارواح طرا و فی لقیاک طاعء کل ناتی لقد نهج الهوی منهاج کبد فضاعت فی مناهجه ثباتی و ادنی ما لقینا فی هواه حیوة فی حیوة فی حیات تشبثنا باذیال کرام باید تایبات آیبات فما اغنی التشبث للسکاری و ما النتفعوا بیات النجاة و انی الاستقامة والتوقی لقلب بعد شرب المنکرات مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۰ اتاک الصوم فی حلل السعود فدم واسلم علی رغم الحسود وصم وافطر و عید فی نعیم لک العمر المؤبد بالخلود فلا زالت تزف لک التهانی مهناة من الملک الودود فشکرا ثم شکرا ثم شکرا لاوراد العطا خیرالورود و سقیا ثم سقیا ثم سقیا لجود بعد جود بعد جود و کأسا قد سقیناه دهاثا یری رقراقها تحت الجلود ینابیع جرت شرقا و غربا کانهارالجنان بلا رکود و نیران الشباب موقدات بسعد لا یخاف من الخمود براح الروح روحی قرعینا و یا نفسی دعاک الجد عودی و ارض الله واسعة فسیح الی رب رؤف بالوفود ینادی ربنا عودوا الینا اجبیونا و اوفوا بالعقود ازهدا فی ملاقاتی و عندی وجود فی وجود فی وجود ولم یخسر طلوب فی فنایی ولم یمکن خلاف فی وعودی خمش کردم که هر ناگفته را بدیدم من که دیدی و شنودی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۱ نسیم الصبح جد بابتشار و بشر حین یأتی بانتشار واتحفنی لباس الجد منه فانی من لباس الجد عاری فقد احرقت فی صد و بعد بنار لا تسلنی ای نار اما تصغی الی قلب حریق ینادی یا حذاری یا حذاری و مما خان بی دهر قتول و ما قدحان لی ادراک ثاری اذا ما فیک افنی فیک احیی اذا ما انت جاری انت جاری ظللت کیونس فی بطن حوت فمذ صح الهوی کسروا فقاری الا یا صاح انظر فی خدودی تری او صافه ان کنت قاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۲ الا یا مالکا رق الزمان الا یا ناسخا حسن الغوانی الا من لطفه ماء زلال و مافی الکون ظرف کالاوانی سجود کل اوج او حضیض بشمس الدین سلطان المعانی الا تبریز بشراک دواما و صار ساجدیک المشرقان ظل الله تبریزا بظل تضعضع من تصوره جنانی تعالی عن مدیحی قد تعالی ولکن لیس صبر فی لسانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۳ املا قدح البقا ندیمی من خمرة دنک القدیم صحیح المی و داو سقمی من غمزة لحظک السقیم للعشق ظعنت یا مقیما والظاعن طالب المقیم قد قیل بمن یراک یوما بشراک بغیهة النعیم لایدرک عادلی بعقل فوارة عشقی القدیم قدامک روضةالمعالی ایاک سعاد ان تقیمی هل اغد سعاد ذات یوم سکران بذلک الحریم تبریز و شمس و دین مولی ذوالبهجة والید الکریم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۴ یا مالک دمة الزمان یا فاتح جنة الامعانی لا هوتک موضح المصادر ناسوتک سلم الامانی من رام لقاک فی جهات ردوه بفول لن ترانی کم اتلفنی بلن حبیبی لما اتلفنی بلن اتانی کم رد علی بات وصل کم عنه رجعت قد دعانی کم عانق روحه و روحی کم جالسنی بلا مکان کم البسنی ببرد تیه کم اطعمنی و کم سقانی کم اسکرنی بکاس حب بین الحرفاء و المغانی یا قلب کفاک لا تطول بالله علیک یا لسانی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۵ یا ساقیةالمدام هاتی وامحوا بمدامة صفاتی من عین مدامة رحیق لا تمزجها من الفرات اشبع طربا و رو عیشا لا تخش ملامةالوشاة لا تسکر جاهلا لییما واسکر نفرا من الکفاة قم فاسب بوجنتیک عقلی قم فاقن بمقلتیک ذاتی بشری بولوج روح قدس ینجی نظری من الکفاة لاخوف ولا فنا لذات لا ینعشه من الممات لا امن و لا امان حتی اقطع طمعی من نجات تبریز نحقتنی و الا فاحسب بدنی من الموات مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۶ طارت حیلی و زال حیلی اصبحت مکابدا لویلی قد اظلم بالجوی نهاری کیف اخبرکم انا بلیلی ما املاء عصتی و وجدی ما افرع من رضاک کیلی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۷ قالت الکأس ارفعونی کم تحبسونی ان جسمی فی زجاج بالنوی لا تکسرونی اجعلوا الساقی خبیرا عارفا عنه سلونی اننی لست احب المفتری لا تظلمونی فاذا انتم سکرتم فوق السکر سکرا فاقرعوا باب التقاضی واسألوا لا تقنطونی کنت فی سیر خفی صورتی فی ذالسکون خلتمنی کالجماد ذاک من نکس العیون ان اردتم انتعاشا فاتقوا مکرالظنون ان نکستم فاستقیموا واحذروا ریب المنون مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۸ ترکبن طبقا عن طبق مولایی انت کالروح و نحن لک کالاعضء کیف یبقی فطنا من نزل العشق به کیف یروی کبد ذاب من استسقاء کم خلقنا و نقضنا لک لا عهد لنا خدعة ان ضمن المفلس للایفاء طاب ما ادبنی دهری بالضر ولم یغن عنی ادب یصرف عنی دایی عشقت جملة اجزاء وجودی قمرا عاینته سحرا من افق الالاء لا تؤاخذ فلکا حق اذا فارقه قمر مثلک یا محترق الضواء قلة الصبر و الا انا فی المدح مسی هل یجوز شبه الشی بلا اشیاء یشعر العاشق و هو عجم فی عجم فیک وارتج لسان العرب العرباء غلب الفرد علی الشفع بلی واتحدا ان تثنی شبح فی نظر الحولاء مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۹ اسفا لقلبی یوما هجرالحبیب داری و تحرقت ضلوعی و جوانحی بناری و سعادة لیوم نظرالسعود فینا نزل السهیل سهلا و اقام فی جواری فدخلت لج بحر بطرا بما اتانی فغرقت فیه لکن نظرالحبیب جاری فتحت عیون قلبی فرأیت الف بحر و مراکبا علیها بهوی الهوا سواری تبریز حض فضلا و ترابه کمالا بشعاع نور صدر هو افضل الکبار تبریز اشفعی لی بشفاعة الی من زعقات وجد قلبی لحقتة بالتواری و لاجل سؤ حالی بتواضعی لدیه و تعرضی هوانی بهواه والصغار و تقول لا تقطع کبدا رهین شوق برجاک ما یرجی و یذوب بالبواری و تتوب من ذنوبی و تجاسری علیه و لیه عود قلبی و نهایة الفرار لمعات شمس دین هو سیدی حقیقا هی اصل اصل روحی و وراء هاعواری جمع الاله شملا قطعته شقوة لی فهو الکبیر یعفو لجنایة العصاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۰ لا قی الفراش نارا کن هکذا حبیبی فی النار قد تواری کن هکذا حبیبی ذاق القراش ذوقا والشمع ذاب شوقا والدمع منه سارا کن هکذا حبیبی فی العشق مذرجعتا باللیل ما هجعنا فی مجلس السکاری کن هکذا حبیبی العاشقون قاموا ذااللیل لاتناموا لا تنفروا فرارا کن هکذا حبیبی الوصل سال سیلا مجنون صار لیلی لیل غدا نهارا کن هکذا حبیبی الشمس فی ضحاها و القلب قد یراها والعقل فیه حارا کن هکذا حبیبی من الکلیم دلا و لرب قد تجلی انی آنست نارا کن هکذا حبیبی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۵ یا ساقیةالمدام هاتی وامحوا بمدامة صفاتی من عین مدامة رحیق لا تمزجها من الفرات اشبع طربا و رو عیشا لا تخش ملامةالوشاة لا تسکر جاهلا لییما واسکر نفرا من الکفاة قم فاسب بوجنتیک عقلی قم فاقن بمقلتیک ذاتی بشری بولوج روح قدس ینجی نظری من الکفاة لاخوف ولا فنا لذات لا ینعشه من الممات لا امن و لا امان حتی اقطع طمعی من نجات تبریز نحقتنی و الا فاحسب بدنی من الموات مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۶ طارت حیلی و زال حیلی اصبحت مکابدا لویلی قد اظلم بالجوی نهاری کیف اخبرکم انا بلیلی ما املاء عصتی و وجدی ما افرع من رضاک کیلی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۷ قالت الکأس ارفعونی کم تحبسونی ان جسمی فی زجاج بالنوی لا تکسرونی اجعلوا الساقی خبیرا عارفا عنه سلونی اننی لست احب المفتری لا تظلمونی فاذا انتم سکرتم فوق السکر سکرا فاقرعوا باب التقاضی واسألوا لا تقنطونی کنت فی سیر خفی صورتی فی ذالسکون خلتمنی کالجماد ذاک من نکس العیون ان اردتم انتعاشا فاتقوا مکرالظنون ان نکستم فاستقیموا واحذروا ریب المنون مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۸ ترکبن طبقا عن طبق مولایی انت کالروح و نحن لک کالاعضء کیف یبقی فطنا من نزل العشق به کیف یروی کبد ذاب من استسقاء کم خلقنا و نقضنا لک لا عهد لنا خدعة ان ضمن المفلس للایفاء طاب ما ادبنی دهری بالضر ولم یغن عنی ادب یصرف عنی دایی عشقت جملة اجزاء وجودی قمرا عاینته سحرا من افق الالاء لا تؤاخذ فلکا حق اذا فارقه قمر مثلک یا محترق الضواء قلة الصبر و الا انا فی المدح مسی هل یجوز شبه الشی بلا اشیاء یشعر العاشق و هو عجم فی عجم فیک وارتج لسان العرب العرباء غلب الفرد علی الشفع بلی واتحدا ان تثنی شبح فی نظر الحولاء مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱۹ اسفا لقلبی یوما هجرالحبیب داری و تحرقت ضلوعی و جوانحی بناری و سعادة لیوم نظرالسعود فینا نزل السهیل سهلا و اقام فی جواری فدخلت لج بحر بطرا بما اتانی فغرقت فیه لکن نظرالحبیب جاری فتحت عیون قلبی فرأیت الف بحر و مراکبا علیها بهوی الهوا سواری تبریز حض فضلا و ترابه کمالا بشعاع نور صدر هو افضل الکبار تبریز اشفعی لی بشفاعة الی من زعقات وجد قلبی لحقتة بالتواری و لاجل سؤ حالی بتواضعی لدیه و تعرضی هوانی بهواه والصغار و تقول لا تقطع کبدا رهین شوق برجاک ما یرجی و یذوب بالبواری و تتوب من ذنوبی و تجاسری علیه و لیه عود قلبی و نهایة الفرار لمعات شمس دین هو سیدی حقیقا هی اصل اصل روحی و وراء هاعواری جمع الاله شملا قطعته شقوة لی فهو الکبیر یعفو لجنایة العصاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۰ لا قی الفراش نارا کن هکذا حبیبی فی النار قد تواری کن هکذا حبیبی ذاق القراش ذوقا والشمع ذاب شوقا والدمع منه سارا کن هکذا حبیبی فی العشق مذرجعتا باللیل ما هجعنا فی مجلس السکاری کن هکذا حبیبی العاشقون قاموا ذااللیل لاتناموا لا تنفروا فرارا کن هکذا حبیبی الوصل سال سیلا مجنون صار لیلی لیل غدا نهارا کن هکذا حبیبی الشمس فی ضحاها و القلب قد یراها والعقل فیه حارا کن هکذا حبیبی من الکلیم دلا و لرب قد تجلی انی آنست نارا کن هکذا حبیبی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۱ الا حریم لیلی علیکم سلامی ادرتم علینا صفیةالمدام فذا ربیع وصل و نوبة التلاقی و نعمة احاطت جمیعة الانام تداولوا کوسا واسکروا رؤسا کذا بکون خقا ولیمة الکرام فوصلکم مدید صلوا بلا انقطاع و نزلکم مزید کلوا بلا غرام فلا یهیم قلبی بظلمة اللیالی ولا تعام عینی علت عن المنام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۲ اخرج عن المکان یا صارم الزمان واسبح سباح حوت فی قلزم المعانی لا تبغ اتصالا نعت جسم انی اری دنوا انی من التدانی العبد لیس یرضی فی رقه شریکا فلرب کیف یرضی فی ملکه بثانی هل عاشق تصدیم عشوقتین جمعا اعشق فان فیه تخلیص کل غانی العشق نور روحی صبح الهوی صبوحی امنیة و فیه مجموعة الامانی ماالعشق یا معنا یشرک انا و انا تقنی عن المدارک فی خالق الحسان هذاالصدود خانی و النار فی جنانی یزداد کل یوم عشقی بلا توانی قلبی علیک یحرص یا رب لا تخلص یارب زد وقودا سبحان من یرانی سبحان من یرانی سبحان من رعانی سبحان من دعانی من غیر امتحان اسکت فلون خدی اوج دمعتی تودی عشقا به تعالی عن صفوةالمعانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۳ یا من یزید حسنک حقا تحیری اهلا و مرحبا بسراج منور یا من سألت عن صفةالروح کیف هو االروح لاح من قمرالحسن فابصر فی برق و جنتیه حیات مخلد لا تعد عنه نحو حیات مزور من سکر مقلتیه اری کل جانب سکران عاشق بشراب مطهر قد کان فی ضمیری منه تصورا من صورةالجلالة افنی تصوری اطلب لباب دینک واترک قشوره بالله فاستمع لکلام مقشر لما صفا حیوتک من نور بدره ابشر فقد سعدت بشمس و مشتری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۴ یا ویح نفسنا بفوات الفضایل یا ویل روحنا بفسادالوسایل قد حن واشتکی فلذا الصخر بکیا علی علی هجران فخرالقبایل لو ان فراقی حمل الطور والصفا زمانا یسیرا هدمت بالزلازل لو ان شرارا من هوانا تبلجت علی ظاهری احرقت کل العواذل لو ان قلیلا من جمالک اثرت علی البر لم توحش فلا بالقوافل بحق وصال نورالقلب فضله بنور نای عن درکه کل فاضل و حرمه اسرار جرت و لطایف کنیت بها سرا و لست بقایل و جودک و النعماء ما لم تسمه لسانی و قلبی عنه لیس بزایل تجود بوصل مشرق باهر نری به جملة حاجاتنا و المسایل فانی لا اسطاع زورة زایر بجفنین مقروحین در الهوامل ارید ترابا من تراب فنایه مدبر نورالعین منی و کاحل اکل ثری تبریز مثل ترابه فلا کان جسم قال روحی ممایلی فلا زال شمس الدین مولا و سیدا و ذو منة فی ذمتی و هو کافلی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۵ یا ملک المحشر ترحم لا ترتشی کل سقیط ردی ترحمه تنعش تحبس ارواحنا فی صورت صورت فی ورق مدرک جل عن المنقش نورک شعشاعه یخرق حجب الدجی تمنعها غیرة عن بصر الاعمش ضء فضاء الفلا عن درک ادراکه تدرجه راقة فی نظر الا خفش قارب معراجنا فارق الی المرتقی حان رحیل السری فانا عن المفرش وارکب خیل السخا فهو حسان النهی وادرس لوح الوفا وافهم ما یرقش فاسرق درا اذا کنت اخی سارقا واشرب من کاسنا معتجلا تنتشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۶ قلت له مصیحا یا ملک المشرق اقسم بالخالق مثلک لم یخلق قدرک لایعرف وعدک لا یخلف نایلک الاشرف بالک لم یغلق جسمی کالخردله احرقه ذاالوله خلد فی الزلزله من یک لم یخفق صرت انا لا انا غیرک عندی فنا ضدک یا ذاالغنا مختدع احمق هیچ کس ای جان من جان سخن دان من نور رخ شد ندید تا نکند بیدقی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۱ الا حریم لیلی علیکم سلامی ادرتم علینا صفیةالمدام فذا ربیع وصل و نوبة التلاقی و نعمة احاطت جمیعة الانام تداولوا کوسا واسکروا رؤسا کذا بکون خقا ولیمة الکرام فوصلکم مدید صلوا بلا انقطاع و نزلکم مزید کلوا بلا غرام فلا یهیم قلبی بظلمة اللیالی ولا تعام عینی علت عن المنام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۲ اخرج عن المکان یا صارم الزمان واسبح سباح حوت فی قلزم المعانی لا تبغ اتصالا نعت جسم انی اری دنوا انی من التدانی العبد لیس یرضی فی رقه شریکا فلرب کیف یرضی فی ملکه بثانی هل عاشق تصدیم عشوقتین جمعا اعشق فان فیه تخلیص کل غانی العشق نور روحی صبح الهوی صبوحی امنیة و فیه مجموعة الامانی ماالعشق یا معنا یشرک انا و انا تقنی عن المدارک فی خالق الحسان هذاالصدود خانی و النار فی جنانی یزداد کل یوم عشقی بلا توانی قلبی علیک یحرص یا رب لا تخلص یارب زد وقودا سبحان من یرانی سبحان من یرانی سبحان من رعانی سبحان من دعانی من غیر امتحان اسکت فلون خدی اوج دمعتی تودی عشقا به تعالی عن صفوةالمعانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۳ یا من یزید حسنک حقا تحیری اهلا و مرحبا بسراج منور یا من سألت عن صفةالروح کیف هو االروح لاح من قمرالحسن فابصر فی برق و جنتیه حیات مخلد لا تعد عنه نحو حیات مزور من سکر مقلتیه اری کل جانب سکران عاشق بشراب مطهر قد کان فی ضمیری منه تصورا من صورةالجلالة افنی تصوری اطلب لباب دینک واترک قشوره بالله فاستمع لکلام مقشر لما صفا حیوتک من نور بدره ابشر فقد سعدت بشمس و مشتری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۴ یا ویح نفسنا بفوات الفضایل یا ویل روحنا بفسادالوسایل قد حن واشتکی فلذا الصخر بکیا علی علی هجران فخرالقبایل لو ان فراقی حمل الطور والصفا زمانا یسیرا هدمت بالزلازل لو ان شرارا من هوانا تبلجت علی ظاهری احرقت کل العواذل لو ان قلیلا من جمالک اثرت علی البر لم توحش فلا بالقوافل بحق وصال نورالقلب فضله بنور نای عن درکه کل فاضل و حرمه اسرار جرت و لطایف کنیت بها سرا و لست بقایل و جودک و النعماء ما لم تسمه لسانی و قلبی عنه لیس بزایل تجود بوصل مشرق باهر نری به جملة حاجاتنا و المسایل فانی لا اسطاع زورة زایر بجفنین مقروحین در الهوامل ارید ترابا من تراب فنایه مدبر نورالعین منی و کاحل اکل ثری تبریز مثل ترابه فلا کان جسم قال روحی ممایلی فلا زال شمس الدین مولا و سیدا و ذو منة فی ذمتی و هو کافلی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۵ یا ملک المحشر ترحم لا ترتشی کل سقیط ردی ترحمه تنعش تحبس ارواحنا فی صورت صورت فی ورق مدرک جل عن المنقش نورک شعشاعه یخرق حجب الدجی تمنعها غیرة عن بصر الاعمش ضء فضاء الفلا عن درک ادراکه تدرجه راقة فی نظر الا خفش قارب معراجنا فارق الی المرتقی حان رحیل السری فانا عن المفرش وارکب خیل السخا فهو حسان النهی وادرس لوح الوفا وافهم ما یرقش فاسرق درا اذا کنت اخی سارقا واشرب من کاسنا معتجلا تنتشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۶ قلت له مصیحا یا ملک المشرق اقسم بالخالق مثلک لم یخلق قدرک لایعرف وعدک لا یخلف نایلک الاشرف بالک لم یغلق جسمی کالخردله احرقه ذاالوله خلد فی الزلزله من یک لم یخفق صرت انا لا انا غیرک عندی فنا ضدک یا ذاالغنا مختدع احمق هیچ کس ای جان من جان سخن دان من نور رخ شد ندید تا نکند بیدقی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۷ یا ساقی الراح خذ و امرلاء به طاسی فلست املک صبر نوبةالکاس و تابع الطاس مملوا بلا مهل فان صحوت فهذا نوبة الیاس و دوام السکر من کأس البقا مددا فحالة الصحو یأتی الف وسواس بالله رأسک حرک هکذا طربا حتی تقع قهوة حمرآء فی رأسی بالروح تسقی وراء الغیب قهوتنا یظل تدرک سقیاها بایناس اذا سقاک بکأس الخلد فی نفس تری حیاتک تبقی لا بانفاس و تستلذ باقمار البقا طربا و قهوة الخد تصبح ساقیا حاسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۸ ایا ملتقی العیش کم تبعدی و یا فرقة الحسب کم تعتدی لیالی الفراق فکم ذاالجوی ربی الوصل ما حان ان تهتدی و نشرب من عذب لقیاکم و من حلو رؤیاکم نعتدی فذاک الوصال بما نشتری و قلب المعنی بما نفتدی لباسا من الطیف کی نکتسی رداء من القرب کی نرتدی فحب الذی نرتجی دیننا به اختتام به نبتدی ایا بعد مولای ما تقرب ایا جمرةالقلب ما تبردی ایا خفق قلبی اما تسکن و یا دمعة العین ما ترکدی ایا حزن قلبی اما تنجلی ایا جفنتی قط ترقدی نعم نور خدیه شمس الضحی نعم مثل حسناه ما یوجد نعم نار شوقی یکفی الوری ایا واقد النار لا توقد فکم تبکی یا عین من صدهم اما تخش یا عین ان ترمد فان ترمدی کیف یوم اللقا تری سیدا مفخرالسودد یقول دع ارمد فیوم اللقا اکحل من حسنه الاثمد لاقسمت حقا لمن لم یلد تفرد باالمجد لم یولد ابحت الفؤاد لبلواکم و ان کان حردا علی اردد ایا سیدا شمس دین العلا فدیت لتبریزی المسعد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۹ یا ولی نعمتی و سلطانی سابق الحسن ما له ثانی انت بحر تحیط بالدنیا مدمن جوهر و مرجان کان بنیان عبد کم خربا رمنی هو و شید ارکانی کیف هذاالجفا و انت وفا کیف اردیتنی بنسیان حیة البین کلما هاجت لسعت مثل لسع ثعبان ظل خدی مزعفرا کدرا سال دمعی کمایع آن ارع قلبا هواک ساکنه لیس لی غیر عطفکم بانی شمتت فی الشجون اعدایی کم تباکؤا علی اخوانی یا محیطا بروحه الدنیا انت بالروح حاضر دانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳۰ یا سندا لحاظه عاقلتی و مسکنی یا ملکا جواره مکتنفی و مؤمنی انت عماد بنیتی انت عتاد منیتی انت کمال ثروتی انت نصاب مخزنی قره کل منظر مقصد کل مشتری قوه کل ناعش قدره کل منحنی انت ولی نعمتی مونس لیل وحدتی انت کروم نایل حول جناه نجتنی سید کل مالک مخلص کل هالک هادی کل سالک ناعش کل منثنی چند خموش می کنم سوی سکوت می روم هوش مرا به رغم من ناطق راز می کنی مولانا » دیوان شمس » مستدرکات » تکه ۱ کدیه ای می کنم سبک بشنو خبر عشق می دهم بگرو نفسی با خودم قرینی ده که به میزان نهند با زر جو تو نوی بخش و بنده تو کهن کهنم را به یک نظر کن نو پیشه کیمیا خود این باشد که مس تیره را ببخشد ضو کرمت را بگوی تا بدهد درخور شام بنده روغن عو ای دل آن شاه سوی بی سویی است خلق هر سو دوند تو کم دو فکر مردم به هر سوی گرو است تو به لاحول فکر را کن خو بی سوی عالمی است بس عالی شش جهت وادیی ست بس درگو کار امروز را مگو فردا تا نه حسرت خوری نه گویی لو چشمکت می زند رقیب غیور چشم ازو بر مگیر لاتطغو شمس تبریز خضر عین یقین وارهان خلق را ز عین السو

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۷ یا ساقی الراح خذ و امرلاء به طاسی فلست املک صبر نوبةالکاس و تابع الطاس مملوا بلا مهل فان صحوت فهذا نوبة الیاس و دوام السکر من کأس البقا مددا فحالة الصحو یأتی الف وسواس بالله رأسک حرک هکذا طربا حتی تقع قهوة حمرآء فی رأسی بالروح تسقی وراء الغیب قهوتنا یظل تدرک سقیاها بایناس اذا سقاک بکأس الخلد فی نفس تری حیاتک تبقی لا بانفاس و تستلذ باقمار البقا طربا و قهوة الخد تصبح ساقیا حاسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۸ ایا ملتقی العیش کم تبعدی و یا فرقة الحسب کم تعتدی لیالی الفراق فکم ذاالجوی ربی الوصل ما حان ان تهتدی و نشرب من عذب لقیاکم و من حلو رؤیاکم نعتدی فذاک الوصال بما نشتری و قلب المعنی بما نفتدی لباسا من الطیف کی نکتسی رداء من القرب کی نرتدی فحب الذی نرتجی دیننا به اختتام به نبتدی ایا بعد مولای ما تقرب ایا جمرةالقلب ما تبردی ایا خفق قلبی اما تسکن و یا دمعة العین ما ترکدی ایا حزن قلبی اما تنجلی ایا جفنتی قط ترقدی نعم نور خدیه شمس الضحی نعم مثل حسناه ما یوجد نعم نار شوقی یکفی الوری ایا واقد النار لا توقد فکم تبکی یا عین من صدهم اما تخش یا عین ان ترمد فان ترمدی کیف یوم اللقا تری سیدا مفخرالسودد یقول دع ارمد فیوم اللقا اکحل من حسنه الاثمد لاقسمت حقا لمن لم یلد تفرد باالمجد لم یولد ابحت الفؤاد لبلواکم و ان کان حردا علی اردد ایا سیدا شمس دین العلا فدیت لتبریزی المسعد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۹ یا ولی نعمتی و سلطانی سابق الحسن ما له ثانی انت بحر تحیط بالدنیا مدمن جوهر و مرجان کان بنیان عبد کم خربا رمنی هو و شید ارکانی کیف هذاالجفا و انت وفا کیف اردیتنی بنسیان حیة البین کلما هاجت لسعت مثل لسع ثعبان ظل خدی مزعفرا کدرا سال دمعی کمایع آن ارع قلبا هواک ساکنه لیس لی غیر عطفکم بانی شمتت فی الشجون اعدایی کم تباکؤا علی اخوانی یا محیطا بروحه الدنیا انت بالروح حاضر دانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳۰ یا سندا لحاظه عاقلتی و مسکنی یا ملکا جواره مکتنفی و مؤمنی انت عماد بنیتی انت عتاد منیتی انت کمال ثروتی انت نصاب مخزنی قره کل منظر مقصد کل مشتری قوه کل ناعش قدره کل منحنی انت ولی نعمتی مونس لیل وحدتی انت کروم نایل حول جناه نجتنی سید کل مالک مخلص کل هالک هادی کل سالک ناعش کل منثنی چند خموش می کنم سوی سکوت می روم هوش مرا به رغم من ناطق راز می کنی مولانا » دیوان شمس » مستدرکات » تکه ۱ کدیه ای می کنم سبک بشنو خبر عشق می دهم بگرو نفسی با خودم قرینی ده که به میزان نهند با زر جو تو نوی بخش و بنده تو کهن کهنم را به یک نظر کن نو پیشه کیمیا خود این باشد که مس تیره را ببخشد ضو کرمت را بگوی تا بدهد درخور شام بنده روغن عو ای دل آن شاه سوی بی سویی است خلق هر سو دوند تو کم دو فکر مردم به هر سوی گرو است تو به لاحول فکر را کن خو بی سوی عالمی است بس عالی شش جهت وادیی ست بس درگو کار امروز را مگو فردا تا نه حسرت خوری نه گویی لو چشمکت می زند رقیب غیور چشم ازو بر مگیر لاتطغو شمس تبریز خضر عین یقین وارهان خلق را ز عین السو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » مستدرکات » تکه ۲ قصابی سوی گولی گوشت انداخت چو دیدش زفت گوشت گاو پنداشت یکی ران دگر سوی وی افکند بگفتا گاو مرده ست این زهی گند خدا بخشید آنچ اسباب کام ست تو گفتی چیست این خود داد عام ست کنون شد عام کان با تو بپیوست نجس شد چونک در کردی درو دست نسازد گول را بخل و سخاوت که گردد هر دوش مایه عداوت گریز از گول اندر سور و ماتم چو عیسی ای پدر والله اعلم

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » مستدرکات » تکه ۲ قصابی سوی گولی گوشت انداخت چو دیدش زفت گوشت گاو پنداشت یکی ران دگر سوی وی افکند بگفتا گاو مرده ست این زهی گند خدا بخشید آنچ اسباب کام ست تو گفتی چیست این خود داد عام ست کنون شد عام کان با تو بپیوست نجس شد چونک در کردی درو دست نسازد گول را بخل و سخاوت که گردد هر دوش مایه عداوت گریز از گول اندر سور و ماتم چو عیسی ای پدر والله اعلم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » اول هم روت خوش هم خوت خوش هم پیچ زلف و هم قفا هم شیوه خوش هم میوه خوش هم لطف تو خوش هم جفا ای صورت عشق ابد وی حسن تو بیرون ز حد ای ماه روی سروقد ای جان فزای دلگشا ای جان باغ و یاسمین ای شمع افلاک و زمین ای مستغاث العاشقین ای شهسوار هل اتی ای خوان لطف انداخته و با لییمان ساخته طوطی و کبک و فاخته گفته ترا خطبه ثنا ای دیده خوبان چین در روی تو نادیده چین دامن ز گولان در مچین مخراش رخسار رضا ای خسروان درویش تو سرها نهاده پیش تو جمله ثنا اندیش تو ای تو ثناها را سزا ای صبر بخش زاهدان اخلاص بخش عابدان وی گلستان عارفان در وقت بسط و التقا با عاشقانم جفت من امشب نخواهم خفت من خواهم دعا کردن ترا ای دوست تا وقت دعا دارم رفیقان از برون دارم حریفان درون در خانه جوقی دلبران بر صفه اخوان صفا ای رونق باغ و چمن ای ساقی سرو و سمن شیرین شدست از تو دهن ترجیع خواهم گفت من تنها به سیران می روی یا پیش مستان می روی یا سوی جانان می روی باری خرامان می روی در پیش چوگان قدر گویی شدم بی پا و سر برگیر و با خویشم ببر گر سوی میدان می روی از شمس تنگ آید ترا مه تیره رنگ آید ترا افلاک تنگ آید ترا گر بهر جولان می روی بس نادره یار آمدی بس خواب دلدار آمدی بس دیر و دشوار آمدی بس زود و آسان می روی ای دلبر خورشیدرو وی عیسی بیمارجو ای شاد آن قومی که تو در کوی ایشان می روی تو سر به سر جانی مگر یا خضر دورانی مگر یا آب حیوانی مگر کز خلق پنهان می روی ای قبله اندیشه ها شیر خدا در بیشه ها ای رهنمای پیشه ها چون عقل در جان می روی گه جام هش را می برد پرده حیا برمی درد گه روح را گوید خرد چون سوی هجران می روی هجران چه هرجا که تو گردی برای جست وجو چون ابر با چشمان تر با ماه تابان می روی ای نور هر عقل و بصر روشنتر از شمس و قمر ترجیع سوم را نگر نیکو برو افگن نظر یک مسیله می پرسمت ای روشنی در روشنی آن چه فسون در می دمی غم را چو شادی می کنی خود در فسون شیرین لبی مانند داود نبی آهن چو مومی می شود بر می کنیش از آهنی نی بلک شاه مطلقی به گلبرک ملک حقی شاگرد خاص خالقی از جمله افسونها غنی تا من ترا بشناختم بس اسب دولت تاختم خود را برون انداختم از ترسها در ایمنی هر لحظه ای جان نوم هردم به باغی می روم بی دست و بی دل می شوم چون دست بر من می زنی نی چرخ دانم نی سها نی کاله دانم نی بها با اینک نادانم مها دانم که آرام منی ای رازق ملک و ملک وی قطب دوران فلک حاشا از آن حسن و نمک که دل ز مهمان برکنی خوش ساعتی کان سرو من سرسبز باشد در چمن وز باد سودا پیش او چون بید باشم منثنی لاله بخون غسلی کند نرگس به حیرت برتند غنچه بیندازد کله سوسن فتد از سوسنی ای ساقی بزم کرم مست و پریشان توم وی گلشن و باغ ارم امروز مهمان توم آن چشم شوخش را نگر مست از خرابات آمده در قصد خون عاشقان دامن کمر اندر زده سوگند خوردست آن صنم کین باده را گردان کنم یک عقل نگذارم بمی در والد و در والده زین باده شان افسون کنم تا جمله را مجنون کنم تا تو نیابی عاقلی در حلقه آدم کده لیلی ما ساقی جان مجنون او شخص جهان جز لیلی و مجنون بود پژمرده و بی فایده از دست ما یا می برد یا رخت در لاشی برد از عشق ما جان کی برد گر مصطبه گر معبده گر من نبینم مستیت آتش زنم در هستیت باده ت دهم مستت کنم با گیر و دار و عربده بگذشت دور عاقلان آمد قران ساقیان بر ریز یک رطل گران بر منکر این قاعده آمد بهار و رفت دی آمد اوان نوش و نی آمد قران جام و می بگذشت دور مایده رفت آن عجوز پردغل رفت آن زمستان و وحل آمد بهار و زاد ازو صد شاهد و صد شاهده ترجیع کن هین ساقیا درده شرابی چون بقم تا گرم گردد گوشها من نیز ترجیعی کنم

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » اول هم روت خوش هم خوت خوش هم پیچ زلف و هم قفا هم شیوه خوش هم میوه خوش هم لطف تو خوش هم جفا ای صورت عشق ابد وی حسن تو بیرون ز حد ای ماه روی سروقد ای جان فزای دلگشا ای جان باغ و یاسمین ای شمع افلاک و زمین ای مستغاث العاشقین ای شهسوار هل اتی ای خوان لطف انداخته و با لییمان ساخته طوطی و کبک و فاخته گفته ترا خطبه ثنا ای دیده خوبان چین در روی تو نادیده چین دامن ز گولان در مچین مخراش رخسار رضا ای خسروان درویش تو سرها نهاده پیش تو جمله ثنا اندیش تو ای تو ثناها را سزا ای صبر بخش زاهدان اخلاص بخش عابدان وی گلستان عارفان در وقت بسط و التقا با عاشقانم جفت من امشب نخواهم خفت من خواهم دعا کردن ترا ای دوست تا وقت دعا دارم رفیقان از برون دارم حریفان درون در خانه جوقی دلبران بر صفه اخوان صفا ای رونق باغ و چمن ای ساقی سرو و سمن شیرین شدست از تو دهن ترجیع خواهم گفت من تنها به سیران می روی یا پیش مستان می روی یا سوی جانان می روی باری خرامان می روی در پیش چوگان قدر گویی شدم بی پا و سر برگیر و با خویشم ببر گر سوی میدان می روی از شمس تنگ آید ترا مه تیره رنگ آید ترا افلاک تنگ آید ترا گر بهر جولان می روی بس نادره یار آمدی بس خواب دلدار آمدی بس دیر و دشوار آمدی بس زود و آسان می روی ای دلبر خورشیدرو وی عیسی بیمارجو ای شاد آن قومی که تو در کوی ایشان می روی تو سر به سر جانی مگر یا خضر دورانی مگر یا آب حیوانی مگر کز خلق پنهان می روی ای قبله اندیشه ها شیر خدا در بیشه ها ای رهنمای پیشه ها چون عقل در جان می روی گه جام هش را می برد پرده حیا برمی درد گه روح را گوید خرد چون سوی هجران می روی هجران چه هرجا که تو گردی برای جست وجو چون ابر با چشمان تر با ماه تابان می روی ای نور هر عقل و بصر روشنتر از شمس و قمر ترجیع سوم را نگر نیکو برو افگن نظر یک مسیله می پرسمت ای روشنی در روشنی آن چه فسون در می دمی غم را چو شادی می کنی خود در فسون شیرین لبی مانند داود نبی آهن چو مومی می شود بر می کنیش از آهنی نی بلک شاه مطلقی به گلبرک ملک حقی شاگرد خاص خالقی از جمله افسونها غنی تا من ترا بشناختم بس اسب دولت تاختم خود را برون انداختم از ترسها در ایمنی هر لحظه ای جان نوم هردم به باغی می روم بی دست و بی دل می شوم چون دست بر من می زنی نی چرخ دانم نی سها نی کاله دانم نی بها با اینک نادانم مها دانم که آرام منی ای رازق ملک و ملک وی قطب دوران فلک حاشا از آن حسن و نمک که دل ز مهمان برکنی خوش ساعتی کان سرو من سرسبز باشد در چمن وز باد سودا پیش او چون بید باشم منثنی لاله بخون غسلی کند نرگس به حیرت برتند غنچه بیندازد کله سوسن فتد از سوسنی ای ساقی بزم کرم مست و پریشان توم وی گلشن و باغ ارم امروز مهمان توم آن چشم شوخش را نگر مست از خرابات آمده در قصد خون عاشقان دامن کمر اندر زده سوگند خوردست آن صنم کین باده را گردان کنم یک عقل نگذارم بمی در والد و در والده زین باده شان افسون کنم تا جمله را مجنون کنم تا تو نیابی عاقلی در حلقه آدم کده لیلی ما ساقی جان مجنون او شخص جهان جز لیلی و مجنون بود پژمرده و بی فایده از دست ما یا می برد یا رخت در لاشی برد از عشق ما جان کی برد گر مصطبه گر معبده گر من نبینم مستیت آتش زنم در هستیت باده ت دهم مستت کنم با گیر و دار و عربده بگذشت دور عاقلان آمد قران ساقیان بر ریز یک رطل گران بر منکر این قاعده آمد بهار و رفت دی آمد اوان نوش و نی آمد قران جام و می بگذشت دور مایده رفت آن عجوز پردغل رفت آن زمستان و وحل آمد بهار و زاد ازو صد شاهد و صد شاهده ترجیع کن هین ساقیا درده شرابی چون بقم تا گرم گردد گوشها من نیز ترجیعی کنم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » دوم ماه رمضان آمد ای یار قمر سیما بربند سر سفره بگشای ره بالا ای یاوه هر جایی وقتست که بازآیی بنگر سوی حلوایی تا کی طلبی حلوا یک دیدن حلوایی زانسان کندت شیرین که شهد ترا گوید خاک توم ای مولا مرغت ز خور و هیضه مانده ست در این بیضه بیرون شو ازین بیضه تا باز شود پرها بر یاد لب دلبر خشکست لب مهتر خوش با شکم خالی می نالد چون سرنا خالی شو و خالی به لب بر لب نابی نه چون نی ز دمش پر شو وانگاه شکر می خا بادی که زند بر نی قندست درو مضمر وان مریم نی زان دم حامل شده حلویا گر توبه ز نان کردی آخر چه زیان کردی کو سفره نان افزا کو دلبر جان افزا از درد به صاف آییم وز صاف به قاف آییم کز قاف صیام ای جان عصفور شود عنقا صفرای صیام ارچه سودای سر افزاید لیکن ز چنین سودا یابند ید بیضا هر سال نه جوها را می پاک کند از گل تا آب روان گردد تا کشت شود خضرا بر جوی کنان تو هم ایثار کن این نان را تا آب حیات آید تا زنده شود اجزا ای مستمع این دم را غریدن سیلی دان می غرد و می خواند جان را بسوی دریا سرنامه تو ماها هفتاد و دو دفتر شد وان زهره حاسد را هفتاد و دو دف تر شد بستیم در دوزخ یعنی طمع خوردن بگشای در جنت یعنی که دل روشن بس خدمت خر کردی بس کاه و جوش بردی در خدمت عیسی هم باید مددی کردن گر خر نبدی آخر کی مسکن ما بودی گردون کشدی ما را بر دیده و بر گردن آن گنده بغل ما را سر زیر بغل دارد کینه بکشیم آخر زان کوردل کودن تا سفره و نان بینی کی جان و جهان بینی رو جان و جهان را جو ای جان و جهان من اینها همه رفت ای جان بنگر سوی محتاجان بی برگ شدیم آخر چون گل زدی و بهمن سیریم ازین خرمن زین گندم و زین ارزن بی سنبله و میزان ای ماه تو کن خرمن ماییم چو فراشان بگرفته طناب دل تا خیمه زنیم امشب بر نرگس و بر سوسن تا چند ازین کو کو چون فاخته ره جو می درد این عالم از شاهد سیمین تن هر شاهد چون ماهی ره زن شده بر راهی هر یک چو شهنشاهی هر یک ز دگر احسن جان بخش و مترس ای جان بر بخل مچفس ای جان مصباح فزون سوزی افزون دهدت روغن شاهی و معالی جو خوش لست ابالی گو از شیر بگیر این خو مردی نه آخر زن پا در ره پرخون نه رخ بر رخ مجنون نه شمشیر وغا برکش کآمیخت اسد برکن ای مطرب طوطی خو ترجیع سوم برگو تا روح روان گردد چون آب روان در جو ای عیسی بگذشته خوش از فلک آتش از چرخ فرو کن سر ما را سوی بالا کش با خاک یکی بودم ز اقدام همی سودم چون یک صفتم دادی شد خاک مرا مفرش یک سرمه کشیدستی جان را تو درین پستی کش چشم چو دریا شد هرچند که بود اخفش بی مستی آن ساغر سست است دل و لاغر بی سرمه آن قیصر هر چشم بود اعمش در بیشه شیران رو تا صید کنی آهو در مجلس سلطان رو وز باده سلطان چش هر سوی یکی ساقی با باده راواقی هر گوشه یکی مطرب شیرین ذقن و مه وش از یار همی پرسی که عیدی و یا عرسی یارب ز کجا داری این دبدبه و این کش در شش جهة عالم آن شیر کجا گنجد آن پنجه شیرانه بیرون بود از هر شش خورشید بسوزاند مه نیز کند خشکی از رش علیهم دان این شعشعه و این رش نوری که ز ذوق او جان مست ابد ماند اندر نرسد والله خورشید تو در گردش چون غرقم چون گویم اکنون صفت جیحون تا بود سرم بیرون می گفت لبم خوش خوش تا تو نشوی ماهی این شط نکند غرقت جز گلبن اخضر را ره نیست درین مرعش شرحی که بگفت این را آن خسرو بی همتا چون گویی و چون جویی لا یکتب و لا ینقش آن دل که ترا دارد هست از دو جهان افزون هم لیلی و هم مجنون باشند ازو مجنون

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » دوم ماه رمضان آمد ای یار قمر سیما بربند سر سفره بگشای ره بالا ای یاوه هر جایی وقتست که بازآیی بنگر سوی حلوایی تا کی طلبی حلوا یک دیدن حلوایی زانسان کندت شیرین که شهد ترا گوید خاک توم ای مولا مرغت ز خور و هیضه مانده ست در این بیضه بیرون شو ازین بیضه تا باز شود پرها بر یاد لب دلبر خشکست لب مهتر خوش با شکم خالی می نالد چون سرنا خالی شو و خالی به لب بر لب نابی نه چون نی ز دمش پر شو وانگاه شکر می خا بادی که زند بر نی قندست درو مضمر وان مریم نی زان دم حامل شده حلویا گر توبه ز نان کردی آخر چه زیان کردی کو سفره نان افزا کو دلبر جان افزا از درد به صاف آییم وز صاف به قاف آییم کز قاف صیام ای جان عصفور شود عنقا صفرای صیام ارچه سودای سر افزاید لیکن ز چنین سودا یابند ید بیضا هر سال نه جوها را می پاک کند از گل تا آب روان گردد تا کشت شود خضرا بر جوی کنان تو هم ایثار کن این نان را تا آب حیات آید تا زنده شود اجزا ای مستمع این دم را غریدن سیلی دان می غرد و می خواند جان را بسوی دریا سرنامه تو ماها هفتاد و دو دفتر شد وان زهره حاسد را هفتاد و دو دف تر شد بستیم در دوزخ یعنی طمع خوردن بگشای در جنت یعنی که دل روشن بس خدمت خر کردی بس کاه و جوش بردی در خدمت عیسی هم باید مددی کردن گر خر نبدی آخر کی مسکن ما بودی گردون کشدی ما را بر دیده و بر گردن آن گنده بغل ما را سر زیر بغل دارد کینه بکشیم آخر زان کوردل کودن تا سفره و نان بینی کی جان و جهان بینی رو جان و جهان را جو ای جان و جهان من اینها همه رفت ای جان بنگر سوی محتاجان بی برگ شدیم آخر چون گل زدی و بهمن سیریم ازین خرمن زین گندم و زین ارزن بی سنبله و میزان ای ماه تو کن خرمن ماییم چو فراشان بگرفته طناب دل تا خیمه زنیم امشب بر نرگس و بر سوسن تا چند ازین کو کو چون فاخته ره جو می درد این عالم از شاهد سیمین تن هر شاهد چون ماهی ره زن شده بر راهی هر یک چو شهنشاهی هر یک ز دگر احسن جان بخش و مترس ای جان بر بخل مچفس ای جان مصباح فزون سوزی افزون دهدت روغن شاهی و معالی جو خوش لست ابالی گو از شیر بگیر این خو مردی نه آخر زن پا در ره پرخون نه رخ بر رخ مجنون نه شمشیر وغا برکش کآمیخت اسد برکن ای مطرب طوطی خو ترجیع سوم برگو تا روح روان گردد چون آب روان در جو ای عیسی بگذشته خوش از فلک آتش از چرخ فرو کن سر ما را سوی بالا کش با خاک یکی بودم ز اقدام همی سودم چون یک صفتم دادی شد خاک مرا مفرش یک سرمه کشیدستی جان را تو درین پستی کش چشم چو دریا شد هرچند که بود اخفش بی مستی آن ساغر سست است دل و لاغر بی سرمه آن قیصر هر چشم بود اعمش در بیشه شیران رو تا صید کنی آهو در مجلس سلطان رو وز باده سلطان چش هر سوی یکی ساقی با باده راواقی هر گوشه یکی مطرب شیرین ذقن و مه وش از یار همی پرسی که عیدی و یا عرسی یارب ز کجا داری این دبدبه و این کش در شش جهة عالم آن شیر کجا گنجد آن پنجه شیرانه بیرون بود از هر شش خورشید بسوزاند مه نیز کند خشکی از رش علیهم دان این شعشعه و این رش نوری که ز ذوق او جان مست ابد ماند اندر نرسد والله خورشید تو در گردش چون غرقم چون گویم اکنون صفت جیحون تا بود سرم بیرون می گفت لبم خوش خوش تا تو نشوی ماهی این شط نکند غرقت جز گلبن اخضر را ره نیست درین مرعش شرحی که بگفت این را آن خسرو بی همتا چون گویی و چون جویی لا یکتب و لا ینقش آن دل که ترا دارد هست از دو جهان افزون هم لیلی و هم مجنون باشند ازو مجنون

%0
10 Bölüm