Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ - Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰ ای دل تو و درد او که درمان اینست غم میخور و دم مزن که فرمان اینست گر پای بر آرزو نهادی یکچند کشتی سگ نفس را و قربان اینست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱ ای دوست مکن که روزها را فرداست نیکی و بدی چو روز روشن پیداست در مذهب عاشقی خیانت نه رواست من راست روم تو کژ روی ناید راست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲ ای ذکر تو مانع تماشای تو دوست برق رخ تو نقاب سیمای تو دوست با یاد لبت از لب تو محرومم ای یاد لبت حجاب لبهای تو دوست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳ ای ساقی اگر سعادتی هست تراست جانی و دلی و جان و دل مست تراست اندر سر ما عشق تو پا می کوبد دستی می زن که تا ابد دست تراست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴ ای ساقی جان مطرب ما را چه شده است چون می نزند رهی ره او که زده است او میداند که عشق را نیک و بد است نیک و بد عشق را ز مطرب مدد است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵ ای شب چه شبی که روزها چاکر تست تو دریایی و جان جان اخگر تست اندر دل من شعله زنانست امشب آن آتش و آن فتنه که اندر سر تست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶ ای شب ز می تو مر مرا مستی نیست بیخوابی من گزاف و سردستی نیست خوابم چو ملک بر آسمان پریده ست زیرا جسدم بسی درین پستی نیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷ ای طالب اگر ترا سر این راهست واندر سر تو هوای این درگاهست مفتاح فتوح اهل حق دانی چیست خوش گفتن لا اله الا الله است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸ ای عقل برو که عاقلی اینجا نیست گر موی شوی موی ترا گنجانیست روز آمد و روز هر چراغی که فروخت در شعله آفتاب جز رسوا نیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹ ای فکر تو بر بسته نه پایت باز است آخر حرکت نیز که دیدی راز است اندر حرکت قبض یقین بسط شود آب چه و آب جو بدین ممتاز است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۰ ای کز تو دلم پر سمن و یاسمنست وز دولت تو کیست که او همچو منست برخاستن از جان و جهان مشکل نیست مشکل ز سر کوی تو برخاستن است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۱ ای لعل و عقیق و در و دریا و درست فارغ از جای و پای بر جا و درست ای خواجه روح و روح افزا و درست دیر آمدنت رواست دیرآ و درست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۲ این بانگ خوش از جانب کیوان منست این بوی خوش از گلشن و بستان منست آن چیز که او بر دل و بر جان منست تا بر رود او کجا رود آن منست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۳ این چرخ غلام طبع خود رایه ماست هستی ز برای نیستی مایه ماست اندر پس پرده ها یکی دایه ماست ما آمده نیستیم این سایه ماست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۴ این چرخ و فلکها که حد بینش ماست در دست تصرف خدا کم ز عصاست هر ذره و قطره گر نهنگی گردد آن جمله مثال ماهیی در دریاست

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰ ای دل تو و درد او که درمان اینست غم میخور و دم مزن که فرمان اینست گر پای بر آرزو نهادی یکچند کشتی سگ نفس را و قربان اینست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱ ای دوست مکن که روزها را فرداست نیکی و بدی چو روز روشن پیداست در مذهب عاشقی خیانت نه رواست من راست روم تو کژ روی ناید راست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲ ای ذکر تو مانع تماشای تو دوست برق رخ تو نقاب سیمای تو دوست با یاد لبت از لب تو محرومم ای یاد لبت حجاب لبهای تو دوست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳ ای ساقی اگر سعادتی هست تراست جانی و دلی و جان و دل مست تراست اندر سر ما عشق تو پا می کوبد دستی می زن که تا ابد دست تراست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴ ای ساقی جان مطرب ما را چه شده است چون می نزند رهی ره او که زده است او میداند که عشق را نیک و بد است نیک و بد عشق را ز مطرب مدد است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵ ای شب چه شبی که روزها چاکر تست تو دریایی و جان جان اخگر تست اندر دل من شعله زنانست امشب آن آتش و آن فتنه که اندر سر تست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶ ای شب ز می تو مر مرا مستی نیست بیخوابی من گزاف و سردستی نیست خوابم چو ملک بر آسمان پریده ست زیرا جسدم بسی درین پستی نیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷ ای طالب اگر ترا سر این راهست واندر سر تو هوای این درگاهست مفتاح فتوح اهل حق دانی چیست خوش گفتن لا اله الا الله است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸ ای عقل برو که عاقلی اینجا نیست گر موی شوی موی ترا گنجانیست روز آمد و روز هر چراغی که فروخت در شعله آفتاب جز رسوا نیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹ ای فکر تو بر بسته نه پایت باز است آخر حرکت نیز که دیدی راز است اندر حرکت قبض یقین بسط شود آب چه و آب جو بدین ممتاز است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۰ ای کز تو دلم پر سمن و یاسمنست وز دولت تو کیست که او همچو منست برخاستن از جان و جهان مشکل نیست مشکل ز سر کوی تو برخاستن است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۱ ای لعل و عقیق و در و دریا و درست فارغ از جای و پای بر جا و درست ای خواجه روح و روح افزا و درست دیر آمدنت رواست دیرآ و درست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۲ این بانگ خوش از جانب کیوان منست این بوی خوش از گلشن و بستان منست آن چیز که او بر دل و بر جان منست تا بر رود او کجا رود آن منست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۳ این چرخ غلام طبع خود رایه ماست هستی ز برای نیستی مایه ماست اندر پس پرده ها یکی دایه ماست ما آمده نیستیم این سایه ماست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۴ این چرخ و فلکها که حد بینش ماست در دست تصرف خدا کم ز عصاست هر ذره و قطره گر نهنگی گردد آن جمله مثال ماهیی در دریاست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۵ این جمله شرابهای بی جام کراست ما مرغ گرفته ایم این دام کراست از بهر نثار عاشقان هر نفسی چندین شکر و پسته و بادام کراست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۶ این جو که تراست هر کسی جویان نیست هر چرخ ز آب جوی تو گردان نیست هرکس نکشد کمان کمان ارزان نیست رستم باید که کار نامردان نیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۷ این سینه پرمشغله از مکتب اوست و امروز که بیمار شدم از تب اوست پرهیز کنم ز هرچه فرمود طبیب جز از می و شکری که آن از لب اوست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۸ این شکل سفالین تنم جام دلست و اندیشه پخته ام می خام دلست این دانه دانش همگی دام دلست این من گفتم ولیک پیغام دلست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۹ این عشق شهست و رایتش پیدا نیست قرآن حقست و آیتش پیدا نیست هر عاشق از این صیاد تیری خورده است خون میرود و جراحتش پیدا نیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۰ این غمزه که می زنی ز نوری دگر است و اندیشه که می کنی عبوری دگر است هرچند دهن زدن ز شیرینی اوست این دست که می زنی ز شوری دگر است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۱ این فتنه که اندر دل تنگ است ز چیست وین عشق که قد از او چو چنگست ز چیست وین دل که در این قالب من هر شب و روز با من ز برای او به جنگست ز چیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۲ این فصل بهار نیست فصلی دگر است مخموری هر چشم ز وصلی دگر است هرچند که جمله شاخ ها رقصانند جنبیدن هر شاخ ز اصلی دگر است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۳ این گرمابه که خانه دیوانست خلوتگه و آرامگه شیطانست دروی پریی پری رخی پنهانست پس کفر یقین کمینگه ایمانست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۴ این مستی من ز باده حمرا نیست وین باده به جز در قدح سودا نیست تو آمده ای که باده من ریزی من آن باشم که باده ام پیدا نیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۵ این من نه منم آنکه منم گویی کیست گویا نه منم در دهنم گویی کیست من پیرهنی بیش نیم سر تا پای آن کس که منش پیرهنم گویی کیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۶ این نعره عاشقان ز شمع طرب است شمع آمد و پروانه خموش این عجب است اینک شمعی که برتر از روز و شب است بشتاب تو جان که شمع دل جان طلب است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۷ این همدم اندرون که دم میدهدت امید رسیدن به حرم می دهدت تو تا دم آخرین دم او میخور کان عشوه نباشد ز کرم میدهدت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۸ ای هر بیدار با خبرهای تو خفت ای هرکه بخفت در بر لطف تو خفت ای آنکه به جز تو نیست پیدا و نهفت از بیم تو بیش از این نمیآرم گفت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۹ ای هرچه صدف بسته دریای لبت وی هرچه گهر فتاده در پای لبت از راهزنان رسیده جانم تا لب گر ره ندهی وای من و وای لبت

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۵ این جمله شرابهای بی جام کراست ما مرغ گرفته ایم این دام کراست از بهر نثار عاشقان هر نفسی چندین شکر و پسته و بادام کراست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۶ این جو که تراست هر کسی جویان نیست هر چرخ ز آب جوی تو گردان نیست هرکس نکشد کمان کمان ارزان نیست رستم باید که کار نامردان نیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۷ این سینه پرمشغله از مکتب اوست و امروز که بیمار شدم از تب اوست پرهیز کنم ز هرچه فرمود طبیب جز از می و شکری که آن از لب اوست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۸ این شکل سفالین تنم جام دلست و اندیشه پخته ام می خام دلست این دانه دانش همگی دام دلست این من گفتم ولیک پیغام دلست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۹ این عشق شهست و رایتش پیدا نیست قرآن حقست و آیتش پیدا نیست هر عاشق از این صیاد تیری خورده است خون میرود و جراحتش پیدا نیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۰ این غمزه که می زنی ز نوری دگر است و اندیشه که می کنی عبوری دگر است هرچند دهن زدن ز شیرینی اوست این دست که می زنی ز شوری دگر است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۱ این فتنه که اندر دل تنگ است ز چیست وین عشق که قد از او چو چنگست ز چیست وین دل که در این قالب من هر شب و روز با من ز برای او به جنگست ز چیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۲ این فصل بهار نیست فصلی دگر است مخموری هر چشم ز وصلی دگر است هرچند که جمله شاخ ها رقصانند جنبیدن هر شاخ ز اصلی دگر است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۳ این گرمابه که خانه دیوانست خلوتگه و آرامگه شیطانست دروی پریی پری رخی پنهانست پس کفر یقین کمینگه ایمانست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۴ این مستی من ز باده حمرا نیست وین باده به جز در قدح سودا نیست تو آمده ای که باده من ریزی من آن باشم که باده ام پیدا نیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۵ این من نه منم آنکه منم گویی کیست گویا نه منم در دهنم گویی کیست من پیرهنی بیش نیم سر تا پای آن کس که منش پیرهنم گویی کیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۶ این نعره عاشقان ز شمع طرب است شمع آمد و پروانه خموش این عجب است اینک شمعی که برتر از روز و شب است بشتاب تو جان که شمع دل جان طلب است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۷ این همدم اندرون که دم میدهدت امید رسیدن به حرم می دهدت تو تا دم آخرین دم او میخور کان عشوه نباشد ز کرم میدهدت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۸ ای هر بیدار با خبرهای تو خفت ای هرکه بخفت در بر لطف تو خفت ای آنکه به جز تو نیست پیدا و نهفت از بیم تو بیش از این نمیآرم گفت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۹ ای هرچه صدف بسته دریای لبت وی هرچه گهر فتاده در پای لبت از راهزنان رسیده جانم تا لب گر ره ندهی وای من و وای لبت

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۰ ای همچو خر و گاو که و جو طلبت تا چند کند سایس گردون ادبت لب چند دراز می کنی سوی لبش هر گنده دهان چشیده از طعم لبت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۱ با تو سخنان بیزبان خواهم گفت از جمله گوشها نهان خواهم گفت جز گوش تو نشنود حدیث من کس هرچند میان مردمان خواهم گفت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۲ با جان دو روزه تو چنان گشتی جفت با تو سخن مرگ نمی شاید گفت جان طالب منزلست و منزل مرگست اما خر تو میانه راه بخفت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۳ باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت یار آمد و می در قدح یاران ریخت از سنبل تر رونق عطاران برد وز نرگس مست خون هشیاران ریخت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۴ با دشمن تو چو یار بسیار نشست با یار نشایدت دگربار نشست پرهیز از آن گلی که با خار نشست بگریز از آن مگس که بر مار نشست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۵ با دل گفتم که دل از او جیحونست دلبر ترش است و با تو دیگر گونست خندید دلم گفت که این افسونست آخر شکر ترش ببینم چونست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۶ باران به سر گرم دلی بر میریخت بسیار چو ریخت جست در خانه گریخت پر میزد خوش بطی که آن بر من ریز کاین جان مرا خدای از آب انگیخت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۷ با روز بجنگیم که چون روز گذشت چون سیل به جویبار و چون باد بدشت امشب بنشینیم چون آن مه بگرفت تا روز همی زنیم طاس و لب طشت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۸ بازآی که یار بر سر پیمانست از مهر تو برنگشت صد چندانست تو بر سر مهری که ترا یکجانست او چون باشد که جان جان جانست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۹ با شاه هر آنکسی که در خرگاهست آن از کرم و لطف و عطای شاهست با شاه کجا رسی بهر بیخویشی زانجانب بیخودی هزاران راهست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۰ با شب گفتم گر بمهت ایمانست این زود گذشتن تو از نقصانست شب روی به من کرد و چنین عذری گفت ما را چه گنه چو عشق بی پایانست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۱ تا شب میگو که روز ما را شب نیست در مذهب عشق و عشق را مذهب نیست عشق آن بحریست کش کران ولب نیست بس غرقه شوند و ناله و یارب نیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۲ با عشق کلاه بر کمر دوز خوش است با ناله سرنای جگرسوز خوش است ای مطرب چنگ و نای را تا بسحر بنواز بر این صفت که تا روز خوش است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۳ با عشق نشین که گوهر کان تو است آنکس را جو که تا ابد آن تو است آنرا بمخوان جان که غم جان تو است بر خویش حرام کن اگر نان تو است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۴ با ما ز ازل رفته قراری دگر است این عالم اجساد دیاری دگر است ای زاهد شبخیز تو مغرور نماز بیرون ز نماز روزگاری دگر است

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۰ ای همچو خر و گاو که و جو طلبت تا چند کند سایس گردون ادبت لب چند دراز می کنی سوی لبش هر گنده دهان چشیده از طعم لبت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۱ با تو سخنان بیزبان خواهم گفت از جمله گوشها نهان خواهم گفت جز گوش تو نشنود حدیث من کس هرچند میان مردمان خواهم گفت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۲ با جان دو روزه تو چنان گشتی جفت با تو سخن مرگ نمی شاید گفت جان طالب منزلست و منزل مرگست اما خر تو میانه راه بخفت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۳ باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت یار آمد و می در قدح یاران ریخت از سنبل تر رونق عطاران برد وز نرگس مست خون هشیاران ریخت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۴ با دشمن تو چو یار بسیار نشست با یار نشایدت دگربار نشست پرهیز از آن گلی که با خار نشست بگریز از آن مگس که بر مار نشست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۵ با دل گفتم که دل از او جیحونست دلبر ترش است و با تو دیگر گونست خندید دلم گفت که این افسونست آخر شکر ترش ببینم چونست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۶ باران به سر گرم دلی بر میریخت بسیار چو ریخت جست در خانه گریخت پر میزد خوش بطی که آن بر من ریز کاین جان مرا خدای از آب انگیخت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۷ با روز بجنگیم که چون روز گذشت چون سیل به جویبار و چون باد بدشت امشب بنشینیم چون آن مه بگرفت تا روز همی زنیم طاس و لب طشت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۸ بازآی که یار بر سر پیمانست از مهر تو برنگشت صد چندانست تو بر سر مهری که ترا یکجانست او چون باشد که جان جان جانست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۹ با شاه هر آنکسی که در خرگاهست آن از کرم و لطف و عطای شاهست با شاه کجا رسی بهر بیخویشی زانجانب بیخودی هزاران راهست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۰ با شب گفتم گر بمهت ایمانست این زود گذشتن تو از نقصانست شب روی به من کرد و چنین عذری گفت ما را چه گنه چو عشق بی پایانست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۱ تا شب میگو که روز ما را شب نیست در مذهب عشق و عشق را مذهب نیست عشق آن بحریست کش کران ولب نیست بس غرقه شوند و ناله و یارب نیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۲ با عشق کلاه بر کمر دوز خوش است با ناله سرنای جگرسوز خوش است ای مطرب چنگ و نای را تا بسحر بنواز بر این صفت که تا روز خوش است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۳ با عشق نشین که گوهر کان تو است آنکس را جو که تا ابد آن تو است آنرا بمخوان جان که غم جان تو است بر خویش حرام کن اگر نان تو است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۴ با ما ز ازل رفته قراری دگر است این عالم اجساد دیاری دگر است ای زاهد شبخیز تو مغرور نماز بیرون ز نماز روزگاری دگر است

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۵ با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیست بی هیچ زیان ناله و فریاد تو چیست گفتا ز شکر بریدند اینک مرا بی ناله و فریاد نمیدانم زیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۶ با هرکه نشستی و نشد جمع دلت وز تو نرمید زحمت آب و گلت زنهار تو پرهیز کن از صحبت او ورنی نکند جان کریمان بحلت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۷ با هستی و نیستیم بیگانگی است وز هر دو بریدیم نه مردانگی است گر من ز عجایبی که در دل دارم دیوانه نمی شوم ز دیوانگی است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۸ پای تو گرفته ام ندارم ز تو دست درمان ز که جویم که دلم مهر تو خست هی طعنه زنی که بر جگر آبت نیست گر بر جگرم نیست چه شد بر مژه هست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۹ پایی که همی رفت به سروستان مست دستی که همی چید ز گل دسته بدست از بند و گشاد دهن دام اجل آن دست بریده گشت و آن پای شکست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۰ برجه که سماع روح برپای شده است وان دف چو شکر حریف آن نای شده است سودای قدیم آتش افزای شده است آن های تو کو که وقت هیهای شده است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۱ برخیز و طواف کن بر آن قطب نجات ماننده حاجیان به حج و عرفات چه چسبیدی تو بر زمین چون گل تر آخر حرکات شد کلید برکات مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۲ برکان شکر چند مگس را غوغاست کی کان شکر را به مگسها پرواست مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست بنگر که بر آن کوه چه افزود و چه کاست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۳ بر ما رقم خطا پرستی همه هست بدنامی و عشق و شور و مستی همه هست ای دوست چو از میانه مقصود توی جای گله نیست چون تو هستی همه هست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۴ بر من در وصل بسته میدارد دوست دل را بعنا شکسته میدارد دوست زین پس من و دلشکستگی بر در او چون دوست دل شکسته میدارد دوست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۵ پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا بردوخت مرقع از رگ و پوست مرا تن خرقه و اندر آن دل من صوفی عالم همه خانقاه و شیخ اوست مرا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۶ بر هر جاییکه سرنهم مسجود اوست در شش جهت و برون شش معبود اوست باغ و گل و بلبل و سماع و شاهد این جمله بهانه و همه مقصود اوست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۷ بر هر جزوم نشان معشوق منست هر پاره من زبان معشوق منست چون چنگ و نیم در بر او تکیه زده این ناله ام از بنان معشوق منست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۸ بستم سر خم باده و بوی برفت آن بوی بهر ره و بهر کوی برفت خون دلها ز بوش چون جوی برفت زان سوی که آمد به همان سوی برفت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۹ بگذشت سوار غیب و گردی برخاست او رفت ز جای و گرد او هم برخاست تو راست نگر نظر مکن از چپ و راست گردش اینجا و مرد در دار بقاست

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۵ با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیست بی هیچ زیان ناله و فریاد تو چیست گفتا ز شکر بریدند اینک مرا بی ناله و فریاد نمیدانم زیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۶ با هرکه نشستی و نشد جمع دلت وز تو نرمید زحمت آب و گلت زنهار تو پرهیز کن از صحبت او ورنی نکند جان کریمان بحلت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۷ با هستی و نیستیم بیگانگی است وز هر دو بریدیم نه مردانگی است گر من ز عجایبی که در دل دارم دیوانه نمی شوم ز دیوانگی است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۸ پای تو گرفته ام ندارم ز تو دست درمان ز که جویم که دلم مهر تو خست هی طعنه زنی که بر جگر آبت نیست گر بر جگرم نیست چه شد بر مژه هست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۹ پایی که همی رفت به سروستان مست دستی که همی چید ز گل دسته بدست از بند و گشاد دهن دام اجل آن دست بریده گشت و آن پای شکست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۰ برجه که سماع روح برپای شده است وان دف چو شکر حریف آن نای شده است سودای قدیم آتش افزای شده است آن های تو کو که وقت هیهای شده است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۱ برخیز و طواف کن بر آن قطب نجات ماننده حاجیان به حج و عرفات چه چسبیدی تو بر زمین چون گل تر آخر حرکات شد کلید برکات مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۲ برکان شکر چند مگس را غوغاست کی کان شکر را به مگسها پرواست مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست بنگر که بر آن کوه چه افزود و چه کاست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۳ بر ما رقم خطا پرستی همه هست بدنامی و عشق و شور و مستی همه هست ای دوست چو از میانه مقصود توی جای گله نیست چون تو هستی همه هست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۴ بر من در وصل بسته میدارد دوست دل را بعنا شکسته میدارد دوست زین پس من و دلشکستگی بر در او چون دوست دل شکسته میدارد دوست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۵ پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا بردوخت مرقع از رگ و پوست مرا تن خرقه و اندر آن دل من صوفی عالم همه خانقاه و شیخ اوست مرا مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۶ بر هر جاییکه سرنهم مسجود اوست در شش جهت و برون شش معبود اوست باغ و گل و بلبل و سماع و شاهد این جمله بهانه و همه مقصود اوست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۷ بر هر جزوم نشان معشوق منست هر پاره من زبان معشوق منست چون چنگ و نیم در بر او تکیه زده این ناله ام از بنان معشوق منست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۸ بستم سر خم باده و بوی برفت آن بوی بهر ره و بهر کوی برفت خون دلها ز بوش چون جوی برفت زان سوی که آمد به همان سوی برفت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۹ بگذشت سوار غیب و گردی برخاست او رفت ز جای و گرد او هم برخاست تو راست نگر نظر مکن از چپ و راست گردش اینجا و مرد در دار بقاست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۰ بگرفت دلت زانکه ترا دل نگرفت وآنرا که گرفت دل غم گل نگرفت باری دل من جز صفت گل نگرفت بی حاصلیم جز ره حاصل نگرفت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۱ پی بر به جهانی که چو خون در رگ ماست زیرا که فسونگر و فسون در رگ ماست غم نیست که آثار جنون در رگ ما است خون چون خسبد خاصه که خون در رگ ماست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۲ بیچاره تر از عاشق بیصبر کجاست کاین عشق گرفتاری بی هیچ دواست درمان غم عشق نه صبر و نه ریاست در عشق حقیقی نه وفا و نه جفاست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۳ بی دیده اگر راه روی عین خطاست بر دیده اگر تکیه زدی تیر بلاست در صومعه و مدرسه از راه مجاز آنرا که نه جا است تو چه دانی که کجاست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۴ بیرون ز تن و جان و روان درویش است برتر ز زمین و آسمان درویش است مقصود خدا نبود بس خلق جهان مقصود خدا از این جهان درویش است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۵ بیرون ز جهان کفر و ایمان جاییست کانجا نه مقام هر تر و رعناییست جان باید داد و دل بشکرانه جان آنرا که تمنای چنین مأواییست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۶ بیرون ز جهان و جان یکی دایه ماست دانستن او نه درخور پایه ماست در معرفتش همین قدر می دانم ما سایه اوییم و جهان سایه ماست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۷ بی یار نماند هرکه با یار بساخت مفلس نشد آنکه با خریدار بساخت مه نور از آن گرفت کز شب نرمید گل بوی از آن یافت که با خار بساخت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۸ تا این فلک آینه گون بر کار است اندریم عشق موج خون در کار است روزی آید برون و روزی ناید اما شب و روز اندرون در کار است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۹ تا با تو ز هستی تو هستی باقیست ایمن منشین که بت پرستی باقیست گیرم بت پندار شکستی آخر آن بت که ز پندار برستی باقیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۰ تا چهره آفتاب جان رخشانست صوفی به مثال ذره ها رقصانست گویند که این وسوسه شیطانست شیطان لطیف است و حیات جانست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۱ تا حاصل دردم سبب درمان گشت پستیم بلندی شد و کفر ایمان گشت جان و دل و تن حجاب ره بود کنون تن دل شد و دل جان شد و جان جانان گشت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۲ تا در دل من صورت آن رشک پریست دلشاد چو من در همه عالم کیست والله که به جز شاد نمی دانم زیست غم می شنوم ولی نمی دانم چیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۳ تا ظن نبری دور زمانم کشته است آن چشمه آب حیوانم کشته است او نیست عجب که دشمن جانش کشت من بوالعجبم که جان جانم کشته است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۴ تا ظن نبری که این زمین بیهوشست بیدار دو چشم بسته چون خرگوشست چون دیگ هزار کف بسر می آرد تا خلق ندانند که او در جوشست

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۰ بگرفت دلت زانکه ترا دل نگرفت وآنرا که گرفت دل غم گل نگرفت باری دل من جز صفت گل نگرفت بی حاصلیم جز ره حاصل نگرفت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۱ پی بر به جهانی که چو خون در رگ ماست زیرا که فسونگر و فسون در رگ ماست غم نیست که آثار جنون در رگ ما است خون چون خسبد خاصه که خون در رگ ماست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۲ بیچاره تر از عاشق بیصبر کجاست کاین عشق گرفتاری بی هیچ دواست درمان غم عشق نه صبر و نه ریاست در عشق حقیقی نه وفا و نه جفاست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۳ بی دیده اگر راه روی عین خطاست بر دیده اگر تکیه زدی تیر بلاست در صومعه و مدرسه از راه مجاز آنرا که نه جا است تو چه دانی که کجاست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۴ بیرون ز تن و جان و روان درویش است برتر ز زمین و آسمان درویش است مقصود خدا نبود بس خلق جهان مقصود خدا از این جهان درویش است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۵ بیرون ز جهان کفر و ایمان جاییست کانجا نه مقام هر تر و رعناییست جان باید داد و دل بشکرانه جان آنرا که تمنای چنین مأواییست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۶ بیرون ز جهان و جان یکی دایه ماست دانستن او نه درخور پایه ماست در معرفتش همین قدر می دانم ما سایه اوییم و جهان سایه ماست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۷ بی یار نماند هرکه با یار بساخت مفلس نشد آنکه با خریدار بساخت مه نور از آن گرفت کز شب نرمید گل بوی از آن یافت که با خار بساخت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۸ تا این فلک آینه گون بر کار است اندریم عشق موج خون در کار است روزی آید برون و روزی ناید اما شب و روز اندرون در کار است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۹ تا با تو ز هستی تو هستی باقیست ایمن منشین که بت پرستی باقیست گیرم بت پندار شکستی آخر آن بت که ز پندار برستی باقیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۰ تا چهره آفتاب جان رخشانست صوفی به مثال ذره ها رقصانست گویند که این وسوسه شیطانست شیطان لطیف است و حیات جانست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۱ تا حاصل دردم سبب درمان گشت پستیم بلندی شد و کفر ایمان گشت جان و دل و تن حجاب ره بود کنون تن دل شد و دل جان شد و جان جانان گشت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۲ تا در دل من صورت آن رشک پریست دلشاد چو من در همه عالم کیست والله که به جز شاد نمی دانم زیست غم می شنوم ولی نمی دانم چیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۳ تا ظن نبری دور زمانم کشته است آن چشمه آب حیوانم کشته است او نیست عجب که دشمن جانش کشت من بوالعجبم که جان جانم کشته است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۴ تا ظن نبری که این زمین بیهوشست بیدار دو چشم بسته چون خرگوشست چون دیگ هزار کف بسر می آرد تا خلق ندانند که او در جوشست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۵ تا عرش ز سودای رخش ولوله هاست در سینه ز بازار رخش غلغله هاست از باده او بر کف جان بلبله هاست در گردن دل ز زلف او سلسله هاست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۶ تا من بزیم پیشه و کارم اینست صیاد نیم صید و شکارم اینست روزم اینست و روزگارم اینست آرام و قرار و غمگسارم اینست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۷ تا مهر نگار باوفایم بگرفت من بودم و او چو کیمیایم بگرفت او را به هزار دست جویان گشتم او دست دراز کرد و پایم بگرفت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۸ تنها نه همین خنده و سیماش خوشست خشم و سخط و طعنه و صفراش خوشست سر خواسته من گر بدهم یا ندهم سر را که محل نیست تقاضاش خوشست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۹ توبه چکنم که توبه ام سایه تست بار سر توبه جمله سرمایه توست بدتر گنهی به پیش تو توبه بود کو آن توبه که لایق پایه تست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۰ توبه کردم که تا که جانم برجاست من کج نروم نگردم از سیرت راست چندانکه نظر همی کنم از چپ و راست جمله چپ و راست راست و چپ دلبر ماست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۱ توبه که دل خویش چو آهن کرده است در کشتن بنده چشم روشن کرده است چون زلف تو هرچند شکن در شکنم با توبه همان کنم که با من کرده است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۲ تو سیر شدی من نشدم درمان چیست بنما عوضی خود عوض جانان چیست گفتی که به صبر اجر ایمان داری ای بنده ایمان به جز او ایمان چیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۳ تو کان جهانی و جهان نیم جو است تو اصل جهانی و جهان از تو نو است گر مشعله و شمع بگیرد عالم بی آهن و سنگ آن به بادی گرو است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۴ تهدید عدو چه بشنود عاشق راست میراند خر تیز بدان سو که خداست نتوان به گمان دشمن از دوست برید نتوان به خیالی ز حقیقت برخاست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۵ جانا غم تو ز هرچه گویی بتر است رنج دل و تاب تن و سوز جگر است از هرچه خورند کم شود جز غم تو تا بیشترش همی خورم بیشتر است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۶ جانم بر آن جان جهان رو کرده است هم قبله و هم کعبه بدانسو کرده است ما را ملک العرش چنین خو کرده است کاو دارد که رو چنین او کرده است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۷ جان و سر آن یار که او پرده در است این حلقه در بزن که در پرده در است گر پرده در است یار و گر پرده در است این پرده نه پرده است که این پرده در است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۸ جانی که به راه عشق تو در خطر است بس دیده ز جاهلی بر او نوحه گر است حاصل چشمی که بیندش نشناسد کو مات رخ هزار صاحب خبر است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۹ جانی که حریف بود بیگانه شده است عقلی که طبیب بود دیوانه شده است میران همه گنجها به ویرانه نهند ویرانه ما ز گنج ویرانه شده است

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۵ تا عرش ز سودای رخش ولوله هاست در سینه ز بازار رخش غلغله هاست از باده او بر کف جان بلبله هاست در گردن دل ز زلف او سلسله هاست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۶ تا من بزیم پیشه و کارم اینست صیاد نیم صید و شکارم اینست روزم اینست و روزگارم اینست آرام و قرار و غمگسارم اینست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۷ تا مهر نگار باوفایم بگرفت من بودم و او چو کیمیایم بگرفت او را به هزار دست جویان گشتم او دست دراز کرد و پایم بگرفت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۸ تنها نه همین خنده و سیماش خوشست خشم و سخط و طعنه و صفراش خوشست سر خواسته من گر بدهم یا ندهم سر را که محل نیست تقاضاش خوشست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۹ توبه چکنم که توبه ام سایه تست بار سر توبه جمله سرمایه توست بدتر گنهی به پیش تو توبه بود کو آن توبه که لایق پایه تست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۰ توبه کردم که تا که جانم برجاست من کج نروم نگردم از سیرت راست چندانکه نظر همی کنم از چپ و راست جمله چپ و راست راست و چپ دلبر ماست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۱ توبه که دل خویش چو آهن کرده است در کشتن بنده چشم روشن کرده است چون زلف تو هرچند شکن در شکنم با توبه همان کنم که با من کرده است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۲ تو سیر شدی من نشدم درمان چیست بنما عوضی خود عوض جانان چیست گفتی که به صبر اجر ایمان داری ای بنده ایمان به جز او ایمان چیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۳ تو کان جهانی و جهان نیم جو است تو اصل جهانی و جهان از تو نو است گر مشعله و شمع بگیرد عالم بی آهن و سنگ آن به بادی گرو است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۴ تهدید عدو چه بشنود عاشق راست میراند خر تیز بدان سو که خداست نتوان به گمان دشمن از دوست برید نتوان به خیالی ز حقیقت برخاست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۵ جانا غم تو ز هرچه گویی بتر است رنج دل و تاب تن و سوز جگر است از هرچه خورند کم شود جز غم تو تا بیشترش همی خورم بیشتر است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۶ جانم بر آن جان جهان رو کرده است هم قبله و هم کعبه بدانسو کرده است ما را ملک العرش چنین خو کرده است کاو دارد که رو چنین او کرده است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۷ جان و سر آن یار که او پرده در است این حلقه در بزن که در پرده در است گر پرده در است یار و گر پرده در است این پرده نه پرده است که این پرده در است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۸ جانی که به راه عشق تو در خطر است بس دیده ز جاهلی بر او نوحه گر است حاصل چشمی که بیندش نشناسد کو مات رخ هزار صاحب خبر است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۹ جانی که حریف بود بیگانه شده است عقلی که طبیب بود دیوانه شده است میران همه گنجها به ویرانه نهند ویرانه ما ز گنج ویرانه شده است

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۰ جانی که شراب عشق ز آن سو خورده است وز شیره و باغ آن نکو رو خورده است آن باغ گلوی او بگیرد گوید خونش ریزم که خون ما او خورده است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۱ جانی و جهانی و جهان با تو خوش است ور زخم زنی زخم سنان با تو خوش است خود معدن کیمیاست خاک از کف تو هرچند که ناخوشست آن با تو خوش است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۲ حسنت که همه جهان فسونش بگرفت درد حسد حسود چونش بگرفت سرخی رخت ز گرمی و خشکی نیست از بس عاشق  که کشت خونش بگرفت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۳ چشم تو ز روزگار خونریزتر است تیر مژه تو از سنان تیزتر است رازی که بگفته ای بگوشم واگوی زانروی که گوش من گرانخیزتر است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۴ چشمی دارم همه پر از صورت دوست با دیده مرا خوشست چون دوست در اوست از دیده دوست فرق کردن نه نکوست یا دوست به جای دیده یا دید خود اوست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۵ چنگی صنمی که ساز چنگش بنواست بر چنگ ترانه ای همی زد شبها است کآیم بر تو غزلسرایان روزی وان قول مخالفش نمی آید راست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۶ چون دانستم که عشق پیوست منست وان زلف هزار شاخ در دست منست هرچند که دی مست قدح میبودم امروز چنانم که قدح مست منست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۷ چون دلبر من میان دلداران نیست او را چون جان هلاکت و پایان نیست گر خیره سری زنخ زند گو میزن معشوق ازین لطیفتر امکان نیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۸ چون دید مرا مست بهم برزد دست گفتا که شکست توبه بازآمد مست چون شیشه گریست توبه ما پیوست دشوار توان کردن و آسان بشکست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۹ ترشی تو چرا مگر شکربارت نیست یا هست شکر ولی خریدارت نیست یا کار نمیدانی و سرگشته شدی یا میدانی ز کاسدی کارت نیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۰ چیزیست که در تو بی تو جویان ویست در خاک تو دریست که از کان ویست ماننده گوی اسب چوگان ویست آن دارد و آن دارد و آن آن ویست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۱ حاشا که به عالم از تو خوشتر یاریست یا خوبتر از دیدن رویت کاریست اندر دو جهان دلبر و یارم تو بسی هم پرتو تست هر کجا دلداریست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۲ حاشا که دلم ز شب نشینی سیر است یا ساقی ما بی مدد و ادبیر است از خواب چو سایه عقل ها سر زیر است فردا ز پگه بیا که امشب دیر است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۳ خاک قدمت سعادت جان من است خاک از قدمت همه گل و یاسمن است سر تا قدمت خاک ز تو میرویند زان خاک قدم چه روی برداشتن است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۴ خواهی که ترا کشف شود هستی دوست بر رو به درون مغز و برخیز ز پوست ذاتیست که گرد او حجب تو بر توست او غرقه خود هردو جهان غرقه در اوست

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۰ جانی که شراب عشق ز آن سو خورده است وز شیره و باغ آن نکو رو خورده است آن باغ گلوی او بگیرد گوید خونش ریزم که خون ما او خورده است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۱ جانی و جهانی و جهان با تو خوش است ور زخم زنی زخم سنان با تو خوش است خود معدن کیمیاست خاک از کف تو هرچند که ناخوشست آن با تو خوش است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۲ حسنت که همه جهان فسونش بگرفت درد حسد حسود چونش بگرفت سرخی رخت ز گرمی و خشکی نیست از بس عاشق  که کشت خونش بگرفت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۳ چشم تو ز روزگار خونریزتر است تیر مژه تو از سنان تیزتر است رازی که بگفته ای بگوشم واگوی زانروی که گوش من گرانخیزتر است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۴ چشمی دارم همه پر از صورت دوست با دیده مرا خوشست چون دوست در اوست از دیده دوست فرق کردن نه نکوست یا دوست به جای دیده یا دید خود اوست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۵ چنگی صنمی که ساز چنگش بنواست بر چنگ ترانه ای همی زد شبها است کآیم بر تو غزلسرایان روزی وان قول مخالفش نمی آید راست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۶ چون دانستم که عشق پیوست منست وان زلف هزار شاخ در دست منست هرچند که دی مست قدح میبودم امروز چنانم که قدح مست منست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۷ چون دلبر من میان دلداران نیست او را چون جان هلاکت و پایان نیست گر خیره سری زنخ زند گو میزن معشوق ازین لطیفتر امکان نیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۸ چون دید مرا مست بهم برزد دست گفتا که شکست توبه بازآمد مست چون شیشه گریست توبه ما پیوست دشوار توان کردن و آسان بشکست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۹ ترشی تو چرا مگر شکربارت نیست یا هست شکر ولی خریدارت نیست یا کار نمیدانی و سرگشته شدی یا میدانی ز کاسدی کارت نیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۰ چیزیست که در تو بی تو جویان ویست در خاک تو دریست که از کان ویست ماننده گوی اسب چوگان ویست آن دارد و آن دارد و آن آن ویست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۱ حاشا که به عالم از تو خوشتر یاریست یا خوبتر از دیدن رویت کاریست اندر دو جهان دلبر و یارم تو بسی هم پرتو تست هر کجا دلداریست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۲ حاشا که دلم ز شب نشینی سیر است یا ساقی ما بی مدد و ادبیر است از خواب چو سایه عقل ها سر زیر است فردا ز پگه بیا که امشب دیر است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۳ خاک قدمت سعادت جان من است خاک از قدمت همه گل و یاسمن است سر تا قدمت خاک ز تو میرویند زان خاک قدم چه روی برداشتن است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۴ خواهی که ترا کشف شود هستی دوست بر رو به درون مغز و برخیز ز پوست ذاتیست که گرد او حجب تو بر توست او غرقه خود هردو جهان غرقه در اوست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۵ خویی به جهان خوبتر از خوی تو نیست دل نیست که او معتکف کوی تو نیست موی سر چیست جمله سرهای جهان چون مینگرم فدای یک موی تو نیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۶ خورشید رخت ز آسمان بیرونست چون حسن تو کز شرح و بیان بیرونست عشق تو درون جان من جا دارد وین طرفه که از جان و جهان بیرونست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۷ خورشید و ستارگان و بدر ما اوست بستان و سرای و صحن و صدر ما اوست هم قبله و هم روزه و صبر ما اوست عید رمضان و شب قدر ما اوست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۸ خیزید که آن یار سعادت برخاست خیزید که از عشق غرامت برخاست خیزید که آن لطیف قامت برخاست خیزید که امروز قیامت برخاست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۹ دایم ز ولایت علی خواهم گفت چون روح قدس نادعلی خواهم گفت تا روح شود غمی که بر جان منست کل هم و غم سینجلی خواهم گفت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۰ در باغ من ار سرو و اگر گلزار است عکس قد و رخساره آن دلدار است بالله به نامی که ترا اقرار است امروز مرا اگر رگی هشیار است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۱ در بتکده تا خیال معشوقه ما است رفتن به طواف کعبه در عین خطا است گر کعبه از او بوی ندارد کنش است با بوی وصال او کنش کعبه ما است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۲ در خواب مهی دوش روانم دیده است با روی و لبی که روشنایی دیده است یا بر گل ترکان شکر جوشیده است یا بر شکرستان گل تر روییده است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۳ در دایره وجود موجود علیست اندر دو جهان مقصد و مقصود علیست گر خانه اعتقاد ویران نشدی من فاش بگفتمی که معبود علیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۴ در دیده صورت ار ترا دامی هست زان دم بگذر اگر ترا گامی هست در هجده هزار عالم آنرا که دلیست داند که نه جنبش و نه آرامی هست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۵ در راه طلب عاقل و دیوانه یکیست در شیوه عشق خویش و بیگانه یکیست آن را که شراب وصل جانان دادند در مذهب او کعبه و بتخانه یکیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۶ در صورت تست آنچه معنا همه اوست در معنی تست آنچه دعوا همه اوست در کون و فساد چون عجب بنهادند نوری که صلاح دین و دنیا همه اوست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۷ در ظاهر و باطن آنچه خیر است و شر است از حکم حقست و از قضا و قدر است من جهد همی کنم قضا می گوید بیرون ز کفایت تو کار دگر است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۸ در عشق اگر چه که قدم بر قدم است آنست قدم که آن قدم از قدم است در خانه نیست هست بینی بسیار می مال دو چشم را که اکثر عدم است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۹ در عشق تو هر حیله که کردم هیچست هر خون جگر که بی تو خوردم هیچست از درد تو هیچ روی درمانم نیست درمان که کند مرا که دردم هیچست

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۵ خویی به جهان خوبتر از خوی تو نیست دل نیست که او معتکف کوی تو نیست موی سر چیست جمله سرهای جهان چون مینگرم فدای یک موی تو نیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۶ خورشید رخت ز آسمان بیرونست چون حسن تو کز شرح و بیان بیرونست عشق تو درون جان من جا دارد وین طرفه که از جان و جهان بیرونست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۷ خورشید و ستارگان و بدر ما اوست بستان و سرای و صحن و صدر ما اوست هم قبله و هم روزه و صبر ما اوست عید رمضان و شب قدر ما اوست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۸ خیزید که آن یار سعادت برخاست خیزید که از عشق غرامت برخاست خیزید که آن لطیف قامت برخاست خیزید که امروز قیامت برخاست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۹ دایم ز ولایت علی خواهم گفت چون روح قدس نادعلی خواهم گفت تا روح شود غمی که بر جان منست کل هم و غم سینجلی خواهم گفت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۰ در باغ من ار سرو و اگر گلزار است عکس قد و رخساره آن دلدار است بالله به نامی که ترا اقرار است امروز مرا اگر رگی هشیار است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۱ در بتکده تا خیال معشوقه ما است رفتن به طواف کعبه در عین خطا است گر کعبه از او بوی ندارد کنش است با بوی وصال او کنش کعبه ما است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۲ در خواب مهی دوش روانم دیده است با روی و لبی که روشنایی دیده است یا بر گل ترکان شکر جوشیده است یا بر شکرستان گل تر روییده است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۳ در دایره وجود موجود علیست اندر دو جهان مقصد و مقصود علیست گر خانه اعتقاد ویران نشدی من فاش بگفتمی که معبود علیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۴ در دیده صورت ار ترا دامی هست زان دم بگذر اگر ترا گامی هست در هجده هزار عالم آنرا که دلیست داند که نه جنبش و نه آرامی هست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۵ در راه طلب عاقل و دیوانه یکیست در شیوه عشق خویش و بیگانه یکیست آن را که شراب وصل جانان دادند در مذهب او کعبه و بتخانه یکیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۶ در صورت تست آنچه معنا همه اوست در معنی تست آنچه دعوا همه اوست در کون و فساد چون عجب بنهادند نوری که صلاح دین و دنیا همه اوست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۷ در ظاهر و باطن آنچه خیر است و شر است از حکم حقست و از قضا و قدر است من جهد همی کنم قضا می گوید بیرون ز کفایت تو کار دگر است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۸ در عشق اگر چه که قدم بر قدم است آنست قدم که آن قدم از قدم است در خانه نیست هست بینی بسیار می مال دو چشم را که اکثر عدم است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۹ در عشق تو هر حیله که کردم هیچست هر خون جگر که بی تو خوردم هیچست از درد تو هیچ روی درمانم نیست درمان که کند مرا که دردم هیچست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۰ در عشق که جز می بقا خوردن نیست جز جان دادن دلیل جان بردن نیست گفتم که ترا شناسم آنگه میرم گفتا که شناسای مرا مردن نیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۱ در عهد و وفا چنانکه دلدار منست خون باریدن بروز و شب کار منست او یار دگر کرده و فارغ شسته من شسته چو ابلهان که او یار منست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۲ در کوی غم تو صبر بی فرمانست در دیده ز اشک پرتو حرمانست دل را ز تو دردهای بی درمانست با این همه راضیم سخن در جانست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۳ در مجلس عشاق قراری دگر است وین باده عشق را خماری دگر است آن علم که در مدرسه حاصل کردند کار دگر است و عشق کاری دگر است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۴ در مرگ حیات اهل داد و دین است وز مرگ روان پاک را تمکین است آن مرگ لقاست نی جفا و کین است نامرده همی میرد و مرگش این است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۵ در من غم شب کور چرا پیچیده است کور است مگر و یا که کورم دیده است من بر فلکم در آب و گل عکس منست از آب کسی ستاره کی دزدیده است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۶ در نه قدم ار چه راه بی پایانست کز دور نظاره کار نامردانست این راه ز زندگی دل حاصل کن کاین زندگی تن صفت حیوانست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۷ در نه قدمی که چشمه حیوانست میگرد چو چرخ تا مهت گردانست جانیست ترا بگرد حضرت گردان این جان گردان ز گردش آن جانست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۸ در وصل جمالش گل خندان منست در هجر خیالش دل و ایمان منست دل با من و من با دل ازو در جنگیم هریک گوییم که آن صنم آن منست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۹ درویشی و عاشقی به هم سلطانیست گنجست غم عشق ولی پنهانیست ویران کردم بدست خود خانه دل چون دانستم که گنج در ویرانیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۰ دستت دو و پایت دو و چشمت دو رواست اما دل و معشوق دو باشند خطاست معشوق بهانه است و معبود خداست هرکس که دو پنداشت جهود و ترساست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۱ دلتنگم و دیدار تو درمان منست بی رنگ رخت زمانه زندان منست بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آنچ از غم هجران تو بر جان منست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۲ دلدار اگر مرا بدراند پوست افغان نکنم نگویم این درد از اوست ما را همه دشمنند و تنها او دوست از دوست به دشمنان بنالم نه نکوست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۳ دلدار ز پرده ای کز آن سوسو نیست می گفت بد من ارچه آتش خو نیست چون دید مرا زود سخن گردانید کو آن منست این سخن با او نیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۴ دلدار ظریف است و گناهش اینست زیبا و لطیف است و گناهش اینست آخر به چه عیب می گریزند از او از عیب عفیف است و گناهش اینست

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۰ در عشق که جز می بقا خوردن نیست جز جان دادن دلیل جان بردن نیست گفتم که ترا شناسم آنگه میرم گفتا که شناسای مرا مردن نیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۱ در عهد و وفا چنانکه دلدار منست خون باریدن بروز و شب کار منست او یار دگر کرده و فارغ شسته من شسته چو ابلهان که او یار منست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۲ در کوی غم تو صبر بی فرمانست در دیده ز اشک پرتو حرمانست دل را ز تو دردهای بی درمانست با این همه راضیم سخن در جانست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۳ در مجلس عشاق قراری دگر است وین باده عشق را خماری دگر است آن علم که در مدرسه حاصل کردند کار دگر است و عشق کاری دگر است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۴ در مرگ حیات اهل داد و دین است وز مرگ روان پاک را تمکین است آن مرگ لقاست نی جفا و کین است نامرده همی میرد و مرگش این است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۵ در من غم شب کور چرا پیچیده است کور است مگر و یا که کورم دیده است من بر فلکم در آب و گل عکس منست از آب کسی ستاره کی دزدیده است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۶ در نه قدم ار چه راه بی پایانست کز دور نظاره کار نامردانست این راه ز زندگی دل حاصل کن کاین زندگی تن صفت حیوانست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۷ در نه قدمی که چشمه حیوانست میگرد چو چرخ تا مهت گردانست جانیست ترا بگرد حضرت گردان این جان گردان ز گردش آن جانست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۸ در وصل جمالش گل خندان منست در هجر خیالش دل و ایمان منست دل با من و من با دل ازو در جنگیم هریک گوییم که آن صنم آن منست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۹ درویشی و عاشقی به هم سلطانیست گنجست غم عشق ولی پنهانیست ویران کردم بدست خود خانه دل چون دانستم که گنج در ویرانیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۰ دستت دو و پایت دو و چشمت دو رواست اما دل و معشوق دو باشند خطاست معشوق بهانه است و معبود خداست هرکس که دو پنداشت جهود و ترساست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۱ دلتنگم و دیدار تو درمان منست بی رنگ رخت زمانه زندان منست بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آنچ از غم هجران تو بر جان منست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۲ دلدار اگر مرا بدراند پوست افغان نکنم نگویم این درد از اوست ما را همه دشمنند و تنها او دوست از دوست به دشمنان بنالم نه نکوست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۳ دلدار ز پرده ای کز آن سوسو نیست می گفت بد من ارچه آتش خو نیست چون دید مرا زود سخن گردانید کو آن منست این سخن با او نیست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۴ دلدار ظریف است و گناهش اینست زیبا و لطیف است و گناهش اینست آخر به چه عیب می گریزند از او از عیب عفیف است و گناهش اینست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۵ دلدارم گفت کان فلان زنده ز چیست جانش چو منم عجب که بی جان چون زیست گریان گشتم گفت که اینطرفه تر است بی من که دو دیده ویم چون بگریست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۶ دل در بر من زنده برای غم تست بیگانه خلق و آشنای غم تست لطفی است که می کند غمت با دل من ورنه دل تنگ من چه جای غم تست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۷ دل در بر هر که هست از دلبر ماست هر جا جهد این برق از آن گوهر ماست هر زر که در او مهر الست است و بلیٰ در هر کانی که هست آن زر زر ماست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۸ دل رفت بر کسی که بیماش خوش است غم خوش نبود و لیک غم هاش خوش است جان می طلبد نمی دهم روزی چند جان را که محل نیست تقاضاش خوش است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۹ دل رفت و سر راه دل استان بگرفت وز عشق دو زلف او به دندان بگرفت پرسید کی تو چون دهان بگشادم جست از دهنم راه بیابان بگرفت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۰ دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشست جام از ساقی ربود و انداخت شکست شوریده برون جست نه هشیار و نه مست آوازه درافتاد که دیوانه شده است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۱ دل یاد تو کرد چون طرب می انگیخت والله که نخورد آن قدح را و بریخت دل قالب مرده دید خود را بی تو اینست سزای آنکه از جان بگریخت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۲ دور است ز تو نظر بهانه اینست کاین دیده ما هنوز صورت بین است اهلیت روی تو ندارد لیکن چون برکند از تو دل که جان شیرین است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۳ دوش از سر لطف یار در من نگریست گفتا بی ما چگونه بتوانی زیست گفتم به خدا چنانکه ماهی بی آب گفتا که گناه تست و بر من بگریست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۴ دی آنکه ز سوی بام بر ما نگریست یا جان فرشته است یا روح پریست مرده است هرآنکه بی چنین روح نزیست بی او به خبر بودن از بیخبریست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۵ دیوانه شدم خواب ز دیوانه خطا است دیوانه چه داند که ره خواب کجاست زیرا که خدا نخفت و پاکست ز خواب مجنون خدا بدان هم از خواب جداست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۶ راهی ز زبان ما به دل پیوسته است کاسرار جهان و جان در او پیوسته است تا هست زبان بسته گشاده است آن راه چون گشت زبان گشاده آن ره بسته است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۷ روزی ترش است و دیده ابر تر است این گریه برای خنده برگ و بر است آن بازی کودکان و خندیدنشان از گریه مادر است و قبض پدر است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۸ روزی که تو را ببینم آدینه ماست هر روز به دولتت به از دینه ماست گر چرخ و هزار چرخ در کینه ماست غم نیست چو مهر یار در سینه ماست

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۵ دلدارم گفت کان فلان زنده ز چیست جانش چو منم عجب که بی جان چون زیست گریان گشتم گفت که اینطرفه تر است بی من که دو دیده ویم چون بگریست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۶ دل در بر من زنده برای غم تست بیگانه خلق و آشنای غم تست لطفی است که می کند غمت با دل من ورنه دل تنگ من چه جای غم تست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۷ دل در بر هر که هست از دلبر ماست هر جا جهد این برق از آن گوهر ماست هر زر که در او مهر الست است و بلیٰ در هر کانی که هست آن زر زر ماست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۸ دل رفت بر کسی که بیماش خوش است غم خوش نبود و لیک غم هاش خوش است جان می طلبد نمی دهم روزی چند جان را که محل نیست تقاضاش خوش است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۹ دل رفت و سر راه دل استان بگرفت وز عشق دو زلف او به دندان بگرفت پرسید کی تو چون دهان بگشادم جست از دهنم راه بیابان بگرفت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۰ دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشست جام از ساقی ربود و انداخت شکست شوریده برون جست نه هشیار و نه مست آوازه درافتاد که دیوانه شده است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۱ دل یاد تو کرد چون طرب می انگیخت والله که نخورد آن قدح را و بریخت دل قالب مرده دید خود را بی تو اینست سزای آنکه از جان بگریخت مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۲ دور است ز تو نظر بهانه اینست کاین دیده ما هنوز صورت بین است اهلیت روی تو ندارد لیکن چون برکند از تو دل که جان شیرین است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۳ دوش از سر لطف یار در من نگریست گفتا بی ما چگونه بتوانی زیست گفتم به خدا چنانکه ماهی بی آب گفتا که گناه تست و بر من بگریست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۴ دی آنکه ز سوی بام بر ما نگریست یا جان فرشته است یا روح پریست مرده است هرآنکه بی چنین روح نزیست بی او به خبر بودن از بیخبریست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۵ دیوانه شدم خواب ز دیوانه خطا است دیوانه چه داند که ره خواب کجاست زیرا که خدا نخفت و پاکست ز خواب مجنون خدا بدان هم از خواب جداست مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۶ راهی ز زبان ما به دل پیوسته است کاسرار جهان و جان در او پیوسته است تا هست زبان بسته گشاده است آن راه چون گشت زبان گشاده آن ره بسته است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۷ روزی ترش است و دیده ابر تر است این گریه برای خنده برگ و بر است آن بازی کودکان و خندیدنشان از گریه مادر است و قبض پدر است مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۸ روزی که تو را ببینم آدینه ماست هر روز به دولتت به از دینه ماست گر چرخ و هزار چرخ در کینه ماست غم نیست چو مهر یار در سینه ماست

%0
10 Bölüm