مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۰ آن کس که ترا بیند و خندان نشود وز حیرت تو گشاده دندان نشود چندانکه بود هزار چندان نشود جز کاهگل و کلوخ زندان نشود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۱ آن کس که ترا شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند دیوانه کنی هر دو جهانش بدهی دیوانه تو هر دو جهان را چه کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۲ آن کس که از آب و گل نگاری دارد روزی به وصال او قراری دارد ای نادره آنکه زاب و گل بیرون شد کو چون تو غریب شهریاری دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۳ آن کس که ز چرخ نیم نانی دارد وز بهر مقام آشیانی دارد نی طالب کس بود نه مطلوب کسی گو شاد بزی که خوش جهانی دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۴ آن کس که ز دل دم اناالحق میزد امروز بر این رسن معلق میزد وانکس که ز چشم سحر مطلق میزد بر خود ز غمت هزار گون دق میزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۵ آن کس که مرا به صدق اقرار کند چون لعبتگان مرا به بازار کند بیزارم از آن کار و نیم بازاری من بنده آن کسم که انکار کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۶ آن کیست که بیرون درون مینگرد در اهل جنون به صد فسون مینگرد وز دیده نگر که دیده چون مینگرد و آن کیست که از دیده برون مینگرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۷ آن لحظه که آن سرو روانم برسید تن زد تنم از شرم چو جانم برسید او چونکه چنان بود چنانم برسید من چونکه چنین نیم بدانم برسید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۸ آن لحظه که از پیرهنت بوی رسد من خود چه کسم چرخ و فلک جامه درد آن پیرهن یوسف خوشبوی کجاست کامروز ز پیراهن تو بوی برد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۹ آن نزدیکی که دلستان را باشد من ظن نبرم که نیز جان را باشد والله نکنم یاد مر او را هرگز زانروی که یاد غایبان را باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۰ آن وسوسه ای که شرمها را ببرد آن داهیه ای که بندها را بدرد چون سیر برهنه گردد از رسم جهان در عشق جهان را به پیازی نخرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۱ آنها که بآتش خزان سوخته اند وز لطف بهار چشمشان دوخته اند اکنون همه را خلعت تو دوخته اند شیوه گری و غنج درآموخته اند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۲ آنها که به کوی عارفان افتادند با نفخه صور چابک و دلشادند قومی به فدای نفس تن در دادند قومی ز خود و جهان و جان آزادند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۳ آنها که چو آب صافی و ساده روند اندر رگ و مغز خلق چون باده روند من پای کشیدم و دراز افتادم اندر کشتی دراز افتاده روند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۴ آنها که دل از الست مست آوردند جانرا ز عدم عشق پرست آوردند از دل بنهادند قدم بر سر جان تا یک دل پر درد بدست آوردند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۵ آنها که شب و روز ترا بر اثرند صیاد نهانند ولی مختصرند با هر که بسازی تو از آنت ببرند گر خود نروی کشان کشانت ببرند
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۰ آن کس که ترا بیند و خندان نشود وز حیرت تو گشاده دندان نشود چندانکه بود هزار چندان نشود جز کاهگل و کلوخ زندان نشود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۱ آن کس که ترا شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند دیوانه کنی هر دو جهانش بدهی دیوانه تو هر دو جهان را چه کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۲ آن کس که از آب و گل نگاری دارد روزی به وصال او قراری دارد ای نادره آنکه زاب و گل بیرون شد کو چون تو غریب شهریاری دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۳ آن کس که ز چرخ نیم نانی دارد وز بهر مقام آشیانی دارد نی طالب کس بود نه مطلوب کسی گو شاد بزی که خوش جهانی دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۴ آن کس که ز دل دم اناالحق میزد امروز بر این رسن معلق میزد وانکس که ز چشم سحر مطلق میزد بر خود ز غمت هزار گون دق میزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۵ آن کس که مرا به صدق اقرار کند چون لعبتگان مرا به بازار کند بیزارم از آن کار و نیم بازاری من بنده آن کسم که انکار کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۶ آن کیست که بیرون درون مینگرد در اهل جنون به صد فسون مینگرد وز دیده نگر که دیده چون مینگرد و آن کیست که از دیده برون مینگرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۷ آن لحظه که آن سرو روانم برسید تن زد تنم از شرم چو جانم برسید او چونکه چنان بود چنانم برسید من چونکه چنین نیم بدانم برسید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۸ آن لحظه که از پیرهنت بوی رسد من خود چه کسم چرخ و فلک جامه درد آن پیرهن یوسف خوشبوی کجاست کامروز ز پیراهن تو بوی برد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۹ آن نزدیکی که دلستان را باشد من ظن نبرم که نیز جان را باشد والله نکنم یاد مر او را هرگز زانروی که یاد غایبان را باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۰ آن وسوسه ای که شرمها را ببرد آن داهیه ای که بندها را بدرد چون سیر برهنه گردد از رسم جهان در عشق جهان را به پیازی نخرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۱ آنها که بآتش خزان سوخته اند وز لطف بهار چشمشان دوخته اند اکنون همه را خلعت تو دوخته اند شیوه گری و غنج درآموخته اند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۲ آنها که به کوی عارفان افتادند با نفخه صور چابک و دلشادند قومی به فدای نفس تن در دادند قومی ز خود و جهان و جان آزادند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۳ آنها که چو آب صافی و ساده روند اندر رگ و مغز خلق چون باده روند من پای کشیدم و دراز افتادم اندر کشتی دراز افتاده روند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۴ آنها که دل از الست مست آوردند جانرا ز عدم عشق پرست آوردند از دل بنهادند قدم بر سر جان تا یک دل پر درد بدست آوردند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰۵ آنها که شب و روز ترا بر اثرند صیاد نهانند ولی مختصرند با هر که بسازی تو از آنت ببرند گر خود نروی کشان کشانت ببرند