Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴ ز میخانه دگربار این چه بویست دگربار این چه شور و گفت و گویست جهان بگرفت ارواح مجرد زمین و آسمان پرهای و هوی ست بیا ای عشق این می از چه خمست اشارت کن خرابات از چه سوی ست چه می گویم اشارت چیست کاین جا نگنجد فکرتی کان همچو مویست نیاید در نظر آن سر یک تو که در فکر آنچ آید چارتویست چو ز اندیشه به گفت آید چه گویم که خانه کنده و رسوای کویست ز رسوایی به بحر دل رود باز که دل بحرست و گفتن ها چو جویست خزینه دار گوهر بحر بدخوست که آب جو و چه تن جامه شویست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵ در این خانه کژی ای دل گهی راست برون رو هی که خانه خانه ماست چو بادی تو گهی گرم و گهی سرد رو آن جا که نه گرما و نه سرماست تو خواهی که مرا مستور داری منم روز و همیشه روز رسواست تو میرابی که بر جو حکم داری به جو اندرنگنجد جان که دریاست تو پر و بال داری مرغ واری به پر و بال مردان را چه پرواست نجس در جوی ما آب زلالست مگس بر دوغ ما بازست و عنقاست صلا ای آفتاب لامکانی که ذره ذره از تابش ثریاست بحمدالله به عشق او بجستیم از این تنگی که محراب و چلیپاست دهل برگیر و در بازار می رو ندا می کن که یوسف خوب سیماست دریدم پرده ناموس و سالوس که جان من ز جان خویش برخاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶ تو را در دلبری دستی تمامست مرا در بی دلی درد و سقامست بجز با روی خوبت عشقبازی حرامست و حرامست و حرامست همه فانی و خوان وحدت تو مدامست و مدامست و مدامست چو چشم خود بمالم خود جز تو کدامست و کدامست و کدامست جهان بر روی تو از بهر روپوش لثامست و لثامست و لثامست به هر دم از زبان عشق بر ما سلامست و سلامست و سلامست ز هر ذره به گفت بی زبانی پیامست و پیامست و پیامست غم و شادی ما در پیش تختت غلامست و غلامست و غلامست اگر چه اشتر غم هست گرگین امامست و امامست و امامست پس آن اشتر شادی پرشیر ختامست و ختامست و ختامست تو را در بینی این هر دو اشتر زمامست و زمامست و زمامست نه آن شیری که آخر طفل جان را فطامست و فطامست و فطامست از آن شیری که جوی خلد از وی نظامست و نظامست و نظامست خمش کردم که غیرت بر دهانم لگامست و لگامست و لگامست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷ چو آن کان کرم ما را شکارست به هر دم هدیه ما را ده هزارست که ما را نردبان زرین و سیمین نهد چون قصد ما بر بام یارست بلادری ست در عالم نهانی که بر ما گنج و بر بیگانه مارست به پیش ما خزینه سیم مشمر که ما را زر و سیم بی شمارست ز پروانه اگر این افترا بود دو صد چندین ز دست شهریارست

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴ ز میخانه دگربار این چه بویست دگربار این چه شور و گفت و گویست جهان بگرفت ارواح مجرد زمین و آسمان پرهای و هوی ست بیا ای عشق این می از چه خمست اشارت کن خرابات از چه سوی ست چه می گویم اشارت چیست کاین جا نگنجد فکرتی کان همچو مویست نیاید در نظر آن سر یک تو که در فکر آنچ آید چارتویست چو ز اندیشه به گفت آید چه گویم که خانه کنده و رسوای کویست ز رسوایی به بحر دل رود باز که دل بحرست و گفتن ها چو جویست خزینه دار گوهر بحر بدخوست که آب جو و چه تن جامه شویست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵ در این خانه کژی ای دل گهی راست برون رو هی که خانه خانه ماست چو بادی تو گهی گرم و گهی سرد رو آن جا که نه گرما و نه سرماست تو خواهی که مرا مستور داری منم روز و همیشه روز رسواست تو میرابی که بر جو حکم داری به جو اندرنگنجد جان که دریاست تو پر و بال داری مرغ واری به پر و بال مردان را چه پرواست نجس در جوی ما آب زلالست مگس بر دوغ ما بازست و عنقاست صلا ای آفتاب لامکانی که ذره ذره از تابش ثریاست بحمدالله به عشق او بجستیم از این تنگی که محراب و چلیپاست دهل برگیر و در بازار می رو ندا می کن که یوسف خوب سیماست دریدم پرده ناموس و سالوس که جان من ز جان خویش برخاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶ تو را در دلبری دستی تمامست مرا در بی دلی درد و سقامست بجز با روی خوبت عشقبازی حرامست و حرامست و حرامست همه فانی و خوان وحدت تو مدامست و مدامست و مدامست چو چشم خود بمالم خود جز تو کدامست و کدامست و کدامست جهان بر روی تو از بهر روپوش لثامست و لثامست و لثامست به هر دم از زبان عشق بر ما سلامست و سلامست و سلامست ز هر ذره به گفت بی زبانی پیامست و پیامست و پیامست غم و شادی ما در پیش تختت غلامست و غلامست و غلامست اگر چه اشتر غم هست گرگین امامست و امامست و امامست پس آن اشتر شادی پرشیر ختامست و ختامست و ختامست تو را در بینی این هر دو اشتر زمامست و زمامست و زمامست نه آن شیری که آخر طفل جان را فطامست و فطامست و فطامست از آن شیری که جوی خلد از وی نظامست و نظامست و نظامست خمش کردم که غیرت بر دهانم لگامست و لگامست و لگامست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷ چو آن کان کرم ما را شکارست به هر دم هدیه ما را ده هزارست که ما را نردبان زرین و سیمین نهد چون قصد ما بر بام یارست بلادری ست در عالم نهانی که بر ما گنج و بر بیگانه مارست به پیش ما خزینه سیم مشمر که ما را زر و سیم بی شمارست ز پروانه اگر این افترا بود دو صد چندین ز دست شهریارست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۸ نگار خوب شکربار چونست چراغ دیده و دیدار چونست عجب آن غمزه غماز چونست عجب آن طره طرار چونست عجب آن شهره بازار خوبی عجب آن رونق گلزار چونست دلم از مهر در ماتم نشسته ست عجب در مهر دل دلدار چونست ز لطف خویش یارم خواند آن یار عجب آن یار بی این یار چونست به ظاهر بندگان را می نوازد عجب با بنده در اسرار چونست چو اول دیدمش جانیم بخشید بدانستم که در ایثار چونست اگر دوباره کردی آن کرم را یقین گشتی که در تکرار چونست عجب آن شعر اطلس پوش جعدش بگرد اطلس رخسار چونست طبیب عاشقان را بازپرسید که تا آن نرگس بیمار چونست عجب آن نافه تاتار چونست عجب آن طره بلغار چونست عجب بر دایره خط محقق که بشکسته ست صد پرگار چونست من زارم اسیر ناله زیر نپرسد روزکی کان زار چونست دلم دزد نظر او دزد این دزد عجب آن دزد دزدافشار چونست تو را ای دوست چون من یار غارم سری در غار کن کاین غار چونست که تا بینم تو را جان برفشانم نمایم خلق را نظار چونست نهایت نیست گفتم را ولیکن نمودم شکل آن گفتار چونست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹ در این جو دل چو دولاب خرابست که هر سویی که گردد پیشش آبست وگر تو پشت سوی آب داری به پیش روت آب اندر شتابست چگونه جان برد سایه ز خورشید که جان او به دست آفتابست اگر سایه کند گردن درازی رخ خورشید آن دم در نقابست زهی خورشید کاین خورشید پیشش چو سیماب از خطر در اضطرابست چو سیماب ست مه بر کف مفلوج بجز یک شب دگر در انسکابست به هر سی شب دو شب جمع ست و لاغر دگر فرقت کشد فرقت عذابست اگر چه زار گردد تازه روی ست ضحوکی عاشقان را خوی و دابست زید خندان بمیرد نیز خندان که سوی بخت خندانش ایابست خمش کن زانک آفات بصیرت همیشه از سؤالست و جوابست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰ ایا ساقی توی قاضی حاجات شرابی ده که آرد در مراعات چنان گشتم ز مستی و خرابی که نشناسم اشارات از عبارات پدر بر خم خمرم وقف کردست سبیلم کرد مادر بر خرابات دو گوشم بست یزدان تا رهیدم ز حال دی و فردا و خرافات دگرگون است کوی اهل تمییز که آن جا رسم طاعاتست و زلات در این کو کدخدا شاهی است باقی فرو روبیده این کو را ز آفات مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۱ اگر حوا بدانستی ز رنگت سترون ساختی خود را ز ننگت سیاهی جانت ار محسوس گشتی همه عالم شدی زنگی ز زنگت تو آن ماری که سنگ از تو دریغ است سرت را کس نکوبد جز به سنگت اگر دریا درافتی ای منافق ز زشتی کی خورد مار و نهنگت مرا گویی که از معنی نظر کن رها کن صورت نقش و پلنگت چه گویم با تو ای نقش مزور چه معنی گنجد اندر جان تنگت هوای شمس تبریزی چو قدس است تو آن خوکی که نپذیرد فرنگت

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۸ نگار خوب شکربار چونست چراغ دیده و دیدار چونست عجب آن غمزه غماز چونست عجب آن طره طرار چونست عجب آن شهره بازار خوبی عجب آن رونق گلزار چونست دلم از مهر در ماتم نشسته ست عجب در مهر دل دلدار چونست ز لطف خویش یارم خواند آن یار عجب آن یار بی این یار چونست به ظاهر بندگان را می نوازد عجب با بنده در اسرار چونست چو اول دیدمش جانیم بخشید بدانستم که در ایثار چونست اگر دوباره کردی آن کرم را یقین گشتی که در تکرار چونست عجب آن شعر اطلس پوش جعدش بگرد اطلس رخسار چونست طبیب عاشقان را بازپرسید که تا آن نرگس بیمار چونست عجب آن نافه تاتار چونست عجب آن طره بلغار چونست عجب بر دایره خط محقق که بشکسته ست صد پرگار چونست من زارم اسیر ناله زیر نپرسد روزکی کان زار چونست دلم دزد نظر او دزد این دزد عجب آن دزد دزدافشار چونست تو را ای دوست چون من یار غارم سری در غار کن کاین غار چونست که تا بینم تو را جان برفشانم نمایم خلق را نظار چونست نهایت نیست گفتم را ولیکن نمودم شکل آن گفتار چونست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹ در این جو دل چو دولاب خرابست که هر سویی که گردد پیشش آبست وگر تو پشت سوی آب داری به پیش روت آب اندر شتابست چگونه جان برد سایه ز خورشید که جان او به دست آفتابست اگر سایه کند گردن درازی رخ خورشید آن دم در نقابست زهی خورشید کاین خورشید پیشش چو سیماب از خطر در اضطرابست چو سیماب ست مه بر کف مفلوج بجز یک شب دگر در انسکابست به هر سی شب دو شب جمع ست و لاغر دگر فرقت کشد فرقت عذابست اگر چه زار گردد تازه روی ست ضحوکی عاشقان را خوی و دابست زید خندان بمیرد نیز خندان که سوی بخت خندانش ایابست خمش کن زانک آفات بصیرت همیشه از سؤالست و جوابست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰ ایا ساقی توی قاضی حاجات شرابی ده که آرد در مراعات چنان گشتم ز مستی و خرابی که نشناسم اشارات از عبارات پدر بر خم خمرم وقف کردست سبیلم کرد مادر بر خرابات دو گوشم بست یزدان تا رهیدم ز حال دی و فردا و خرافات دگرگون است کوی اهل تمییز که آن جا رسم طاعاتست و زلات در این کو کدخدا شاهی است باقی فرو روبیده این کو را ز آفات مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۱ اگر حوا بدانستی ز رنگت سترون ساختی خود را ز ننگت سیاهی جانت ار محسوس گشتی همه عالم شدی زنگی ز زنگت تو آن ماری که سنگ از تو دریغ است سرت را کس نکوبد جز به سنگت اگر دریا درافتی ای منافق ز زشتی کی خورد مار و نهنگت مرا گویی که از معنی نظر کن رها کن صورت نقش و پلنگت چه گویم با تو ای نقش مزور چه معنی گنجد اندر جان تنگت هوای شمس تبریزی چو قدس است تو آن خوکی که نپذیرد فرنگت

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲ دو چشم آهوانش شیرگیرست کز او بر من روان باران تیرست کمان ابروان و تیر مژگان گواهانند کو بر جان امیرست چو زلف درهمش درهم از آنم که بوی او به از مشک و عبیرست در آن زلفین از آن می پیچد این جان که دل زنجیر زلفش را اسیرست مگو آن سرو ما را تو نظیری که ماه ما به خوبی بی نظیرست بیندازم من این سر را به پیشش اگر چه سر به پیش او حقیرست خیال روی شه را سجده می کن خیال شه حقیقت را وزیرست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳ چنان کاین دل از آن دلدار مستست ز خوف صاف ما آن یار مستست خمارش نشکنم الا به خونم از این شادی دل غمخوار مستست شفق وارم به هر صبحی به خون در که در هر صبح آن خون خوار مستست مده پند و مبر خونم به گردن که چشم دلبر کین دار مستست چرا این خاک همچون طشت خون ست که چشم ساقی اسرار مستست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴ تا نقش خیال دوست با ماست ما را همه عمر خود تماشاست آن جا که وصال دوستانست والله که میان خانه صحراست وان جا که مراد دل برآید یک خار به از هزار خرماست چون بر سر کوی یار خسبیم بالین و لحاف ما ثریاست چون در سر زلف یار پیچیم اندر شب قدر قدر ما راست چون عکس جمال او بتابد کهسار و زمین حریر و دیباست از باد چو بوی او بپرسیم در باد صدای چنگ و سرناست بر خاک چو نام او نویسیم هر پاره خاک حور و حوراست بر آتش از او فسون بخوانیم زو آتش تیزاب سیماست قصه چه کنم که بر عدم نیز نامش چو بریم هستی افزاست آن نکته که عشق او در آن جاست پرمغزتر از هزار جوزاست وان لحظه که عشق روی بنمود این ها همه از میانه برخاست خامش که تمام ختم گشته ست کلی مراد حق تعالاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۵ می دان که زمانه نقش سوداست بیرون ز زمانه صورت ماست زیرا قفسی ست این زمانه بیرون همه کوه قاف و عنقاست جویی ست جهان و ما برونیم بر جوی فتاده سایه ماست این جا سر نکته ای ست مشکل این جا نبود ولیکن این جاست جز در رخ جان مخند ای دل بی او همه خنده گریه افزاست آن دل نبود که باشد او تنگ زان روی که دل فراخ پهناست دل غم نخورد غذاش غم نیست طوطی ست دل و عجب شکرخاست مانند درخت سر قدم ساز زیرا که ره تو زیر و بالاست شاخ ار چه نظر به بیخ دارد کان قوت مغز او هم از پاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶ دود دل ما نشان سوداست وان دود که از دلست پیداست هر موج که می زند دل از خون آن دل نبود مگر که دریاست بیگانه شدند آشنایان دل نیز به دشمنی چه برخاست هر سوی که عشق رخت بنهاد هر جا که ملامت ست آن جاست ما نگریزیم از این ملامت زیرا که قدیم خانه ماست در عشق حسد برند شاهان زان روی که عشق شمع دل هاست پا بر سر چرخ هفتمین نه کاین عشق به حجره های بالاست هشیار مباش زان که هشیار در مجلس عشق سخت رسواست میری مطلب که میر مجلس گر چشم ببسته ست بیناست این عشق هنوز زیر چادر این گرد سیاه بین که برخاست هر چند که زیر هفت پرده ست پیداست که سخت خوب و زیباست شب خیز کنید ای حریفان شمعست و شراب و یار تنهاست

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲ دو چشم آهوانش شیرگیرست کز او بر من روان باران تیرست کمان ابروان و تیر مژگان گواهانند کو بر جان امیرست چو زلف درهمش درهم از آنم که بوی او به از مشک و عبیرست در آن زلفین از آن می پیچد این جان که دل زنجیر زلفش را اسیرست مگو آن سرو ما را تو نظیری که ماه ما به خوبی بی نظیرست بیندازم من این سر را به پیشش اگر چه سر به پیش او حقیرست خیال روی شه را سجده می کن خیال شه حقیقت را وزیرست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳ چنان کاین دل از آن دلدار مستست ز خوف صاف ما آن یار مستست خمارش نشکنم الا به خونم از این شادی دل غمخوار مستست شفق وارم به هر صبحی به خون در که در هر صبح آن خون خوار مستست مده پند و مبر خونم به گردن که چشم دلبر کین دار مستست چرا این خاک همچون طشت خون ست که چشم ساقی اسرار مستست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴ تا نقش خیال دوست با ماست ما را همه عمر خود تماشاست آن جا که وصال دوستانست والله که میان خانه صحراست وان جا که مراد دل برآید یک خار به از هزار خرماست چون بر سر کوی یار خسبیم بالین و لحاف ما ثریاست چون در سر زلف یار پیچیم اندر شب قدر قدر ما راست چون عکس جمال او بتابد کهسار و زمین حریر و دیباست از باد چو بوی او بپرسیم در باد صدای چنگ و سرناست بر خاک چو نام او نویسیم هر پاره خاک حور و حوراست بر آتش از او فسون بخوانیم زو آتش تیزاب سیماست قصه چه کنم که بر عدم نیز نامش چو بریم هستی افزاست آن نکته که عشق او در آن جاست پرمغزتر از هزار جوزاست وان لحظه که عشق روی بنمود این ها همه از میانه برخاست خامش که تمام ختم گشته ست کلی مراد حق تعالاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۵ می دان که زمانه نقش سوداست بیرون ز زمانه صورت ماست زیرا قفسی ست این زمانه بیرون همه کوه قاف و عنقاست جویی ست جهان و ما برونیم بر جوی فتاده سایه ماست این جا سر نکته ای ست مشکل این جا نبود ولیکن این جاست جز در رخ جان مخند ای دل بی او همه خنده گریه افزاست آن دل نبود که باشد او تنگ زان روی که دل فراخ پهناست دل غم نخورد غذاش غم نیست طوطی ست دل و عجب شکرخاست مانند درخت سر قدم ساز زیرا که ره تو زیر و بالاست شاخ ار چه نظر به بیخ دارد کان قوت مغز او هم از پاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶ دود دل ما نشان سوداست وان دود که از دلست پیداست هر موج که می زند دل از خون آن دل نبود مگر که دریاست بیگانه شدند آشنایان دل نیز به دشمنی چه برخاست هر سوی که عشق رخت بنهاد هر جا که ملامت ست آن جاست ما نگریزیم از این ملامت زیرا که قدیم خانه ماست در عشق حسد برند شاهان زان روی که عشق شمع دل هاست پا بر سر چرخ هفتمین نه کاین عشق به حجره های بالاست هشیار مباش زان که هشیار در مجلس عشق سخت رسواست میری مطلب که میر مجلس گر چشم ببسته ست بیناست این عشق هنوز زیر چادر این گرد سیاه بین که برخاست هر چند که زیر هفت پرده ست پیداست که سخت خوب و زیباست شب خیز کنید ای حریفان شمعست و شراب و یار تنهاست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۷ دل آمد و دی به گوش جان گفت ای نام تو این که می نتان گفت درنده آنک گفت پیدا سوزنده آنک در نهان گفت چه عذر و بهانه دارد ای جان آن کس که ز بی نشان نشان گفت گل داند و بلبل معربد رازی که میان گلستان گفت آن کس نه که از طریق تحصیل آموخت ز بانگ بلبلان گفت صیادی تیر غمزه ها را آن ابروهای چون کمان گفت صد گونه زبان زمین برآورد در پاسخ آن چه آسمان گفت ای عاشق آسمان قرین شو با او که حدیث نردبان گفت زان شاهد خانگی نشان کو هر کس سخنی ز خاندان گفت کو شعشعه های قرص خورشید هر سایه نشین ز سایه بان گفت با این همه گوش و هوش مستست زان چند سخن که این زبان گفت چون یافت زبان دو سه قراضه مشغول شد و به ترک کان گفت وز ننگ قراضه جان عاشق ترک بازار و این دکان گفت در گوشم گفت عشق بس کن خاموش کنم چو او چنان گفت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۸ گویم سخن شکرنباتت یا قصه چشمه حیاتت رخ بر رخ من نهی بگویم کز بهر چه شاه کرد ماتت در خرمنت آتشی درانداخت کز خرمن خود دهد زکاتت سرسبز کند چو تره زارت تا بازخرد ز ترهاتت در آتش عشق چون خلیلی خوش باش که می دهد نجاتت عقلت شب قدر دید و صد عید کز عشق دریده شد براتت سوگند به سایه لطیفت سوگند نمی خورم به ذاتت در ذات تو کی رسند جان ها چون غرقه شدند در صفاتت چون جوی روان و ساجدت کرد تا پاک کند ز سییاتت از هر جهتی تو را بلا داد تا بازکشد به بی جهاتت گفتی که خمش کنم نکردی می خندد عشق بر ثباتت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۹ در شهر شما یکی نگاریست کز وی دل و عقل بی قراریست هر نفسی را از او نصیبیست هر باغی را از او بهاریست در هر کویی از او فغانیست در هر راهی از او غباریست در هر گوشی از او سماعیست هر چشم از او در اعتباریست در کار شوید ای حریفان کاین جا ما را عظیم کاریست پنهان یاری به گوش من گفت کاین جا پنهان لطیف یاریست او بد که به این طریق می گفت کز تعبیه هاش دل نزاریست او بود رسول خویش و مرسل کان لهجه از آن شهریاریست نوحست و امان غرقگانست روحست و نهان و آشکاریست گرد ترشان مگرد زین پس چون پهلوی تو شکرنثاریست گرد شکران طبع کم گرد کان شهوت نیز برگذاریست این جا شکریست بی نهایت این جا سر وقت پایداریست خاموش کن ای دل و مپندار کو را حدیست یا کناریست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۰ آمد رمضان و عید با ماست قفل آمد و آن کلید با ماست بربست دهان و دیده بگشاد وان نور که دیده دید با ماست آمد رمضان به خدمت دل وان کش که دل آفرید با ماست در روزه اگر پدید شد رنج گنج دل ناپدید با ماست کردیم ز روزه جان و دل پاک هر چند تن پلید با ماست روزه به زبان حال گوید کم شو که همه مزید با ماست چون هست صلاح دین در این جمع منصور و ابایزید با ماست

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۷ دل آمد و دی به گوش جان گفت ای نام تو این که می نتان گفت درنده آنک گفت پیدا سوزنده آنک در نهان گفت چه عذر و بهانه دارد ای جان آن کس که ز بی نشان نشان گفت گل داند و بلبل معربد رازی که میان گلستان گفت آن کس نه که از طریق تحصیل آموخت ز بانگ بلبلان گفت صیادی تیر غمزه ها را آن ابروهای چون کمان گفت صد گونه زبان زمین برآورد در پاسخ آن چه آسمان گفت ای عاشق آسمان قرین شو با او که حدیث نردبان گفت زان شاهد خانگی نشان کو هر کس سخنی ز خاندان گفت کو شعشعه های قرص خورشید هر سایه نشین ز سایه بان گفت با این همه گوش و هوش مستست زان چند سخن که این زبان گفت چون یافت زبان دو سه قراضه مشغول شد و به ترک کان گفت وز ننگ قراضه جان عاشق ترک بازار و این دکان گفت در گوشم گفت عشق بس کن خاموش کنم چو او چنان گفت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۸ گویم سخن شکرنباتت یا قصه چشمه حیاتت رخ بر رخ من نهی بگویم کز بهر چه شاه کرد ماتت در خرمنت آتشی درانداخت کز خرمن خود دهد زکاتت سرسبز کند چو تره زارت تا بازخرد ز ترهاتت در آتش عشق چون خلیلی خوش باش که می دهد نجاتت عقلت شب قدر دید و صد عید کز عشق دریده شد براتت سوگند به سایه لطیفت سوگند نمی خورم به ذاتت در ذات تو کی رسند جان ها چون غرقه شدند در صفاتت چون جوی روان و ساجدت کرد تا پاک کند ز سییاتت از هر جهتی تو را بلا داد تا بازکشد به بی جهاتت گفتی که خمش کنم نکردی می خندد عشق بر ثباتت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۹ در شهر شما یکی نگاریست کز وی دل و عقل بی قراریست هر نفسی را از او نصیبیست هر باغی را از او بهاریست در هر کویی از او فغانیست در هر راهی از او غباریست در هر گوشی از او سماعیست هر چشم از او در اعتباریست در کار شوید ای حریفان کاین جا ما را عظیم کاریست پنهان یاری به گوش من گفت کاین جا پنهان لطیف یاریست او بد که به این طریق می گفت کز تعبیه هاش دل نزاریست او بود رسول خویش و مرسل کان لهجه از آن شهریاریست نوحست و امان غرقگانست روحست و نهان و آشکاریست گرد ترشان مگرد زین پس چون پهلوی تو شکرنثاریست گرد شکران طبع کم گرد کان شهوت نیز برگذاریست این جا شکریست بی نهایت این جا سر وقت پایداریست خاموش کن ای دل و مپندار کو را حدیست یا کناریست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۰ آمد رمضان و عید با ماست قفل آمد و آن کلید با ماست بربست دهان و دیده بگشاد وان نور که دیده دید با ماست آمد رمضان به خدمت دل وان کش که دل آفرید با ماست در روزه اگر پدید شد رنج گنج دل ناپدید با ماست کردیم ز روزه جان و دل پاک هر چند تن پلید با ماست روزه به زبان حال گوید کم شو که همه مزید با ماست چون هست صلاح دین در این جمع منصور و ابایزید با ماست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۱ گر جام سپهر زهر پیماست آن در لب عاشقان چو حلواست زین واقعه گر ز جای رفتی از جای برو که جای این جاست مگریز ز سوز عشق زیرا جز آتش عشق دود و سوداست دودت نپزد کند سیاهت در پختنت آتشست کاستاست پروانه که گرد دود گردد دود آلوده ست و خام و رسوا ست از خانه و مان به یاد ناید آن را که چنین سفر مهیا ست از شهر مگو که در بیابان موسی ست رفیق من و سلواست صحبت چه کنی که در سقیمی هر لحظه طبیب تو مسیحا ست دلتنگ خوشم که در فراخی هر مسخره را رهست و گنجا ست چون خانه دل ز غم شود تنگ در وی شه دلنواز تنها ست دل تنگ بود جز او نگنجد تنگی دلم امان و غوغا ست دندان عدو ز ترس کنده ست پس روترشی رهایی ماست خاموش که بحر اگر ترش روست هم معدن گوهر ست و دریا ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۲ من سر نخورم که سر گران ست پاچه نخورم که استخوان ست بریان نخورم که هم زیان ست من نور خورم که قوت جان ست من سر نخوهم که باکلاهند من زر نخوهم که بازخواهند من خر نخوهم که بند کاهند من کبک خورم که صید شاهند بالا نپرم نه لک لکم من کس را نگزم که نی سگم من لنگی نکنم نه بدتکم من که عاشق روی ایبکم من ترشی نکنم نه سرکه ام من پرنم نشوم نه برکه ام من سرکش نشوم نه عکٓه ام من قانع بزیم که مکٓه ام من دستار مرا گرو نهادی یک کوزه مثلثم ندادی انصاف بده عوان نژادی ما را کم نیست هیچ شادی سالار دهی و خواجه ده آن باده که گفته ای به من ده ور دفع دهی تو و برون جه در کس زنان خویشتن نه من عشق خورم که خوشگوارست ذوق دهنست و نشو جان ست خوردم ز ثرید و پاچه یک چند از پاچه سر مرا زیانست زین پس سر پاچه نیست ما را ما را و کسی که اهل خوانست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۳ گر می نکند لبم بیانت سر می گوید به گوش جانت گر لب ز سلام تو خموش است بس هم سخن است با نهانت تن از تو همی کند کرانه جان بگرفته است در میانت صورت اگرت چو تیر انداخت جانش بکشید چون کمانت هرچ از تو نهان کند بگوید در گوش ضمیر رازدانت این دم اگر از میان برونی بازآرد دل کمرکشانت در باطن کرده خاص خاصت در ظاهر کرده امتحانت خامش که چو در تو این غم انداخت بس باشد این کشش نشانت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۴ پرسید کسی که ره کدامست گفتم کاین راه ترک کامست ای عاشق شاه دان که راهت در جست رضای آن همامست چون کام و مراد دوست جویی پس جست مراد خود حرامست شد جمله روح عشق محبوب کاین عشق صوامع کرامست کم از سر کوه نیست عشقش ما را سر کوه این تمامست غاری که در اوست یار عشقست جان را ز جمال او نظامست هر چت که صفا دهد صوابست تعیین بنمی کنم کدامست خامش کن و پیر عشق را باش کاندر دو جهان تو را امامست

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۱ گر جام سپهر زهر پیماست آن در لب عاشقان چو حلواست زین واقعه گر ز جای رفتی از جای برو که جای این جاست مگریز ز سوز عشق زیرا جز آتش عشق دود و سوداست دودت نپزد کند سیاهت در پختنت آتشست کاستاست پروانه که گرد دود گردد دود آلوده ست و خام و رسوا ست از خانه و مان به یاد ناید آن را که چنین سفر مهیا ست از شهر مگو که در بیابان موسی ست رفیق من و سلواست صحبت چه کنی که در سقیمی هر لحظه طبیب تو مسیحا ست دلتنگ خوشم که در فراخی هر مسخره را رهست و گنجا ست چون خانه دل ز غم شود تنگ در وی شه دلنواز تنها ست دل تنگ بود جز او نگنجد تنگی دلم امان و غوغا ست دندان عدو ز ترس کنده ست پس روترشی رهایی ماست خاموش که بحر اگر ترش روست هم معدن گوهر ست و دریا ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۲ من سر نخورم که سر گران ست پاچه نخورم که استخوان ست بریان نخورم که هم زیان ست من نور خورم که قوت جان ست من سر نخوهم که باکلاهند من زر نخوهم که بازخواهند من خر نخوهم که بند کاهند من کبک خورم که صید شاهند بالا نپرم نه لک لکم من کس را نگزم که نی سگم من لنگی نکنم نه بدتکم من که عاشق روی ایبکم من ترشی نکنم نه سرکه ام من پرنم نشوم نه برکه ام من سرکش نشوم نه عکٓه ام من قانع بزیم که مکٓه ام من دستار مرا گرو نهادی یک کوزه مثلثم ندادی انصاف بده عوان نژادی ما را کم نیست هیچ شادی سالار دهی و خواجه ده آن باده که گفته ای به من ده ور دفع دهی تو و برون جه در کس زنان خویشتن نه من عشق خورم که خوشگوارست ذوق دهنست و نشو جان ست خوردم ز ثرید و پاچه یک چند از پاچه سر مرا زیانست زین پس سر پاچه نیست ما را ما را و کسی که اهل خوانست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۳ گر می نکند لبم بیانت سر می گوید به گوش جانت گر لب ز سلام تو خموش است بس هم سخن است با نهانت تن از تو همی کند کرانه جان بگرفته است در میانت صورت اگرت چو تیر انداخت جانش بکشید چون کمانت هرچ از تو نهان کند بگوید در گوش ضمیر رازدانت این دم اگر از میان برونی بازآرد دل کمرکشانت در باطن کرده خاص خاصت در ظاهر کرده امتحانت خامش که چو در تو این غم انداخت بس باشد این کشش نشانت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۴ پرسید کسی که ره کدامست گفتم کاین راه ترک کامست ای عاشق شاه دان که راهت در جست رضای آن همامست چون کام و مراد دوست جویی پس جست مراد خود حرامست شد جمله روح عشق محبوب کاین عشق صوامع کرامست کم از سر کوه نیست عشقش ما را سر کوه این تمامست غاری که در اوست یار عشقست جان را ز جمال او نظامست هر چت که صفا دهد صوابست تعیین بنمی کنم کدامست خامش کن و پیر عشق را باش کاندر دو جهان تو را امامست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۵ مر عاشق را ز ره چه بیمست چون همره عاشق آن قدیمست از رفتن جان چه خوف باشد او را که خدای جان ندیمست اندر سفرست لیک چون مه در طلعت خوب خود مقیمست کی منتظر نسیم باشد آن کس که سبکتر از نسیمست عشق و عاشق یکی ست ای جان تا ظن نبری که آن دو نیمست چون گشت درست عشق عاشق هم منعم خویش و هم نعیمست او در طلب چنین درستی در پیش سهیل چون ادیمست چون رفت در این طلب به دریا دری ست اگر چه او یتیمست ای دیده کرم ز شمس تبریز مر حاتم را مگو کریمست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۶ امروز جنون نو رسیده ست زنجیر هزار دل کشیده ست امروز ز کندهای ابلوج پهلوی جوال ها دریده ست باز آن بدوی به هجده ای قلب آن یوسف حسن را خریده ست جان ها همه شب به عز و اقبال در نرگس و یاسمن چریده ست تا لاجرم از بگاه هر جان چالاک و لطیف و برجهیده ست امروز بنفشه زار و لاله از سنگ و کلوخ بردمیده ست بشکفت درخت در زمستان در بهمن میوه ها پزیده ست گویی که خدای عالمی نو در عالم کهنه آفریده ست ای عارف عاشق این غزل گو کت عشق ز عاشقان گزیده ست بر چهره چون زر تو گازیست آن سیمبرت مگر گزیده ست شاید که نوازد آن دلی را کاندر غم او بسی طپیده ست خاموش و تفرج چمن کن کامروز نیابت دو دیده ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۷ آن را که در آخرش خری هست او را به طواف رهبری هست بازار جهان به کسب برپاست زین در همه خارش و گری هست تا خارششان همی کشاند هر جای که شور یا شری هست در یم صدفی قرار گیرد کاو را به درونه گوهری هست اما صدفی که در ندارد در جستن درش معبری هست گه در یم و گاه سوی ساحل در جستن قطره اش سری هست خاموش و طمع مکن سکینه آن راست سکون که مخبری هست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۸ ای گشته ز شاه عشق شهمات در خشم مباش و در مکافات در باغ فنا درآ و بنگر در جان بقای خویش جنات چون پیشترک روی تو از خود بینی ز ورای این سماوات سلطان حقایق و معانی وز نور قدیم چتر و رایات چون گشت عیان مجو کرامت کز بهر نشان بود کرامات تا ساحل بحر سیل پیداست چون غرقه شود کجاست هیهات ما مات تویم شمس تبریز صد خدمت و صد سلام از مات مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹ ای کرده میان سینه غارت ای جان و هزار جان شکارت جز کشتن عاشقان چه شغلت جز کشتن خلق چیست کارت می کش که درست باد دستت ای جان جهانیان نثارت بس کشته زنده را که دیدم از غمزه چشم پرخمارت بس ساکن بی قرار دیدم در آتش عشق بی قرارت یک مرده به خاک درنماند گر رنجه شوی کنی زیارت جان بوسد خاک تو به هر دم بر بوی کنار بی کنارت

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۵ مر عاشق را ز ره چه بیمست چون همره عاشق آن قدیمست از رفتن جان چه خوف باشد او را که خدای جان ندیمست اندر سفرست لیک چون مه در طلعت خوب خود مقیمست کی منتظر نسیم باشد آن کس که سبکتر از نسیمست عشق و عاشق یکی ست ای جان تا ظن نبری که آن دو نیمست چون گشت درست عشق عاشق هم منعم خویش و هم نعیمست او در طلب چنین درستی در پیش سهیل چون ادیمست چون رفت در این طلب به دریا دری ست اگر چه او یتیمست ای دیده کرم ز شمس تبریز مر حاتم را مگو کریمست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۶ امروز جنون نو رسیده ست زنجیر هزار دل کشیده ست امروز ز کندهای ابلوج پهلوی جوال ها دریده ست باز آن بدوی به هجده ای قلب آن یوسف حسن را خریده ست جان ها همه شب به عز و اقبال در نرگس و یاسمن چریده ست تا لاجرم از بگاه هر جان چالاک و لطیف و برجهیده ست امروز بنفشه زار و لاله از سنگ و کلوخ بردمیده ست بشکفت درخت در زمستان در بهمن میوه ها پزیده ست گویی که خدای عالمی نو در عالم کهنه آفریده ست ای عارف عاشق این غزل گو کت عشق ز عاشقان گزیده ست بر چهره چون زر تو گازیست آن سیمبرت مگر گزیده ست شاید که نوازد آن دلی را کاندر غم او بسی طپیده ست خاموش و تفرج چمن کن کامروز نیابت دو دیده ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۷ آن را که در آخرش خری هست او را به طواف رهبری هست بازار جهان به کسب برپاست زین در همه خارش و گری هست تا خارششان همی کشاند هر جای که شور یا شری هست در یم صدفی قرار گیرد کاو را به درونه گوهری هست اما صدفی که در ندارد در جستن درش معبری هست گه در یم و گاه سوی ساحل در جستن قطره اش سری هست خاموش و طمع مکن سکینه آن راست سکون که مخبری هست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۸ ای گشته ز شاه عشق شهمات در خشم مباش و در مکافات در باغ فنا درآ و بنگر در جان بقای خویش جنات چون پیشترک روی تو از خود بینی ز ورای این سماوات سلطان حقایق و معانی وز نور قدیم چتر و رایات چون گشت عیان مجو کرامت کز بهر نشان بود کرامات تا ساحل بحر سیل پیداست چون غرقه شود کجاست هیهات ما مات تویم شمس تبریز صد خدمت و صد سلام از مات مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹ ای کرده میان سینه غارت ای جان و هزار جان شکارت جز کشتن عاشقان چه شغلت جز کشتن خلق چیست کارت می کش که درست باد دستت ای جان جهانیان نثارت بس کشته زنده را که دیدم از غمزه چشم پرخمارت بس ساکن بی قرار دیدم در آتش عشق بی قرارت یک مرده به خاک درنماند گر رنجه شوی کنی زیارت جان بوسد خاک تو به هر دم بر بوی کنار بی کنارت

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۰ آن خواجه اگر چه تیزگوش است استیزه کن و گران فروش است من غره به سست خنده او ایمن گشتم که او خموش است هش دار که آب زیر کاه است بحری است که زیر که به جوش است هر جا که روی هش است مفتاح این جا چه کنی که قفل هوش است در روی تو بنگرد بخندد مغرور مشو که روی پوش است هر دل که به چنگ او درافتاد چون چنگ همیشه در خروش است با این همه روح ها چو زنبور طواف ویند زانک نوش است شیری است که غم ز هیبت او در گور مقیم همچو موش است شمس تبریز روز نقد است عالم به چه در حدیث دوش است مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۱ آن ره که بیامدم کدامست تا بازروم که کار خامست یک لحظه ز کوی یار دوری در مذهب عاشقان حرامست اندر همه ده اگر کسی هست والله که اشارتی تمامست صعوه ز کجا رهد که سیمرغ پابسته این شگرف دامست آواره دلا میا بدین سو آن جا بنشین که خوش مقامست آن نقل گزین که جان فزایست وان باده طلب که باقوامست باقی همه بو و نقش و رنگست باقی همه جنگ و ننگ و نامست خاموش کن و ز پای بنشین چون مستی و این کنار بامست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۲ ای از کرم تو کار ما راست هر جای که خرمی ست ما راست عاشق به جهان چه غصه دارد تا جام شراب وصل برجاست هر باد چغانه ای گرفته کاو منتظر اشارت ماست هر آب چو پرده دار گشته اندر پس پرده طرفه بت هاست هر بلبل مست بر نهالی ماننده راح روح افزا ست بسیار مگو که وقت آش است چون گرسنگی قوم شش تاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۳ هین که گردن سست کردی کو کبابت کو شرابت هین که بس تاریک رویی ای گرفته آفتابت یاد داری که ز مستی با خرد استیزه بستی چون کلیدش را شکستی از که باشد فتح بابت در غم شیرین نجوشی لاجرم سرکه فروشی آب حیوان را ببستی لاجرم رفته ست آبت بوالمعالی گشته بودی فضل و حجت می نمودی نک محک عشق آمد کو سؤالت کو جوابت مهتر تجار بودی خویش قارون می نمودی خواب بود و آن فنا شد چونکه از سر رفت خوابت بس زدی تو لاف زفتی عاقبت در دوغ رفتی می خور اکنون آنچ داری دوغ آمد خمر نابت مخلص و معنی این ها گرچه دانی هم نهان کن اندر الواح ضمیری تا نیاید در کتابت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۴ عاشقان را گرچه در باطن جهانی دیگرست عشق آن دلدار ما را ذوق و جانی دیگرست سینه های روشنان بس غیب ها دانند لیک سینه عشاق او را غیب دانی دیگرست بس زبان حکمت اندر شوق سرش گوش شد زانک مر اسرار او را ترجمانی دیگرست یک زمین نقره بین از لطف او در عین جان تا بدانی کان مهم را آسمانی دیگرست عقل و عشق و معرفت شد نردبان بام حق لیک حق را در حقیقت نردبانی دیگرست شب روان از شاه عقل و پاسبان آن سو شوند لیک آن جان را از آن سو پاسبانی دیگرست دلبران راه معنی با دلی عاجز بدند وحیشان آمد که دل را دلستانی دیگرست ای زبان ها برگشاده بر دل بربوده ای لب فروبندید کو را همزبانی دیگرست شمس تبریزی چو جمع و شمع ها پروانه اش زانک اندر عین دل او را عیانی دیگرست

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۰ آن خواجه اگر چه تیزگوش است استیزه کن و گران فروش است من غره به سست خنده او ایمن گشتم که او خموش است هش دار که آب زیر کاه است بحری است که زیر که به جوش است هر جا که روی هش است مفتاح این جا چه کنی که قفل هوش است در روی تو بنگرد بخندد مغرور مشو که روی پوش است هر دل که به چنگ او درافتاد چون چنگ همیشه در خروش است با این همه روح ها چو زنبور طواف ویند زانک نوش است شیری است که غم ز هیبت او در گور مقیم همچو موش است شمس تبریز روز نقد است عالم به چه در حدیث دوش است مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۱ آن ره که بیامدم کدامست تا بازروم که کار خامست یک لحظه ز کوی یار دوری در مذهب عاشقان حرامست اندر همه ده اگر کسی هست والله که اشارتی تمامست صعوه ز کجا رهد که سیمرغ پابسته این شگرف دامست آواره دلا میا بدین سو آن جا بنشین که خوش مقامست آن نقل گزین که جان فزایست وان باده طلب که باقوامست باقی همه بو و نقش و رنگست باقی همه جنگ و ننگ و نامست خاموش کن و ز پای بنشین چون مستی و این کنار بامست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۲ ای از کرم تو کار ما راست هر جای که خرمی ست ما راست عاشق به جهان چه غصه دارد تا جام شراب وصل برجاست هر باد چغانه ای گرفته کاو منتظر اشارت ماست هر آب چو پرده دار گشته اندر پس پرده طرفه بت هاست هر بلبل مست بر نهالی ماننده راح روح افزا ست بسیار مگو که وقت آش است چون گرسنگی قوم شش تاست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۳ هین که گردن سست کردی کو کبابت کو شرابت هین که بس تاریک رویی ای گرفته آفتابت یاد داری که ز مستی با خرد استیزه بستی چون کلیدش را شکستی از که باشد فتح بابت در غم شیرین نجوشی لاجرم سرکه فروشی آب حیوان را ببستی لاجرم رفته ست آبت بوالمعالی گشته بودی فضل و حجت می نمودی نک محک عشق آمد کو سؤالت کو جوابت مهتر تجار بودی خویش قارون می نمودی خواب بود و آن فنا شد چونکه از سر رفت خوابت بس زدی تو لاف زفتی عاقبت در دوغ رفتی می خور اکنون آنچ داری دوغ آمد خمر نابت مخلص و معنی این ها گرچه دانی هم نهان کن اندر الواح ضمیری تا نیاید در کتابت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۴ عاشقان را گرچه در باطن جهانی دیگرست عشق آن دلدار ما را ذوق و جانی دیگرست سینه های روشنان بس غیب ها دانند لیک سینه عشاق او را غیب دانی دیگرست بس زبان حکمت اندر شوق سرش گوش شد زانک مر اسرار او را ترجمانی دیگرست یک زمین نقره بین از لطف او در عین جان تا بدانی کان مهم را آسمانی دیگرست عقل و عشق و معرفت شد نردبان بام حق لیک حق را در حقیقت نردبانی دیگرست شب روان از شاه عقل و پاسبان آن سو شوند لیک آن جان را از آن سو پاسبانی دیگرست دلبران راه معنی با دلی عاجز بدند وحیشان آمد که دل را دلستانی دیگرست ای زبان ها برگشاده بر دل بربوده ای لب فروبندید کو را همزبانی دیگرست شمس تبریزی چو جمع و شمع ها پروانه اش زانک اندر عین دل او را عیانی دیگرست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۵ خلق های خوب تو پیشت دود بعد از وفات همچو خاتونان مه رو می خرامند این صفات آن یکی دست تو گیرد وان دگر پرسش کند وان دگر از لعل و شکر پیش بازآرد زکات چون طلاق تن بدادی حور بینی صف زده مسلمات مؤمنات قانتات تایبات بی عدد پیش جنازه می دود خوهای تو صبر تو و النازعات و شکر تو و الناشطات در لحد مونس شوندت آن صفات باصفا در تو آویزند ایشان چون بنین و چون بنات حله ها پوشی بسی از پود و تار طاعتت بسط جانت عرصه گردد از برون این جهات هین خمش کن تا توانی تخم نیکی کار تو زانک پیدا شد بهشت عدن ز افعال ثقات مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۶ چون نداری تاب دانش چشم بگشا در صفات چون نبینی بی جهت را نور او بین در جهات حوریان بین نوریان بین زیر این ازرق تتق مسلمات مؤمنات قانتات تایبات هر یکی با ناز باز و هر یکی عاشق نواز هر یکی شمع طراز و هر یکی صبح نجات هر یکی بسته دهان و موشکاف اندر بیان هر یکی شکرستان و هر یکی کان نبات جان کهنه می فشان و جان تازه می ستان در فقیری می خرام و می ستان ز ایشان زکات شیر جان زین مریمان خور چونک زاده ثاینی تا چو عیسی فارغ آیی از بنین و از بنات روز و شب را چون دو مجنون درکشان در سلسله ای که هر روزت چو عید و هر شبت قدر و برات چونک شه بنمود رخ را اسب شد همراه پیل عقل مسکین گشت مات و جان میان برد و مات عاشقان را وقت شورش ابله و شپ شپ مبین کوه جودی عاجز آید پیش ایشان در ثبات جان جمله پیشه ها عشق ست اما آنک او تره زار دل نبیند درفتد در ترهات من خمش کردم چو دیدم خوش تر از خود ناطقی پیش او میرم بگویم اقتلونی یا ثقات شمس تبریزی چو بگشاید دهان چون شکر از طرب در جنبش آید هم رمیم و هم رفات رو خمش کن قول کم گو بعد از این فعال باش چند گویی فاعلاتن فاعلاتن فاعلات مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۷ خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست نیم نانی دررسد تا نیم جانی در تنست گفتمش آخر پی یک وصل چندین هجر چیست گفت آری من قصابم گردران با گردنست دی تماشا رفته بودم جانب صحرای دل آن نگنجد در نظر چه جای پیدا کردنست چشم مست یار گویان هر زمان با چشم من در دو عالم می نگنجد آنچ در چشم منست رو فزون شو از دو عالم تا بریزم بر سرت آنچ دل را جان جان و دیدگان را دیدنست ذره ذره عاشقانه پهلوی معشوق خویش می زند پهلو که وقت عقد و کابین کردنست اندر آن پیوند کردن آب و آتش یک شده ست غنچه آن جا سنبلست و سرو آن جا سوسنست زیر پاشان گنج ها و سوی بالا باغ ها بشنو از بالا نه وقت زیر و بالا گفتنست من اگر پیدا نگویم بی صفت پیداست آن ذوق آن اندر سرست و طوق آن در گردنست شمس تبریزی تو خورشیدی چه گویم مدح تو صد زبان دارم چو تیغ اما به وصفت الکنست

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۵ خلق های خوب تو پیشت دود بعد از وفات همچو خاتونان مه رو می خرامند این صفات آن یکی دست تو گیرد وان دگر پرسش کند وان دگر از لعل و شکر پیش بازآرد زکات چون طلاق تن بدادی حور بینی صف زده مسلمات مؤمنات قانتات تایبات بی عدد پیش جنازه می دود خوهای تو صبر تو و النازعات و شکر تو و الناشطات در لحد مونس شوندت آن صفات باصفا در تو آویزند ایشان چون بنین و چون بنات حله ها پوشی بسی از پود و تار طاعتت بسط جانت عرصه گردد از برون این جهات هین خمش کن تا توانی تخم نیکی کار تو زانک پیدا شد بهشت عدن ز افعال ثقات مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۶ چون نداری تاب دانش چشم بگشا در صفات چون نبینی بی جهت را نور او بین در جهات حوریان بین نوریان بین زیر این ازرق تتق مسلمات مؤمنات قانتات تایبات هر یکی با ناز باز و هر یکی عاشق نواز هر یکی شمع طراز و هر یکی صبح نجات هر یکی بسته دهان و موشکاف اندر بیان هر یکی شکرستان و هر یکی کان نبات جان کهنه می فشان و جان تازه می ستان در فقیری می خرام و می ستان ز ایشان زکات شیر جان زین مریمان خور چونک زاده ثاینی تا چو عیسی فارغ آیی از بنین و از بنات روز و شب را چون دو مجنون درکشان در سلسله ای که هر روزت چو عید و هر شبت قدر و برات چونک شه بنمود رخ را اسب شد همراه پیل عقل مسکین گشت مات و جان میان برد و مات عاشقان را وقت شورش ابله و شپ شپ مبین کوه جودی عاجز آید پیش ایشان در ثبات جان جمله پیشه ها عشق ست اما آنک او تره زار دل نبیند درفتد در ترهات من خمش کردم چو دیدم خوش تر از خود ناطقی پیش او میرم بگویم اقتلونی یا ثقات شمس تبریزی چو بگشاید دهان چون شکر از طرب در جنبش آید هم رمیم و هم رفات رو خمش کن قول کم گو بعد از این فعال باش چند گویی فاعلاتن فاعلاتن فاعلات مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۷ خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست نیم نانی دررسد تا نیم جانی در تنست گفتمش آخر پی یک وصل چندین هجر چیست گفت آری من قصابم گردران با گردنست دی تماشا رفته بودم جانب صحرای دل آن نگنجد در نظر چه جای پیدا کردنست چشم مست یار گویان هر زمان با چشم من در دو عالم می نگنجد آنچ در چشم منست رو فزون شو از دو عالم تا بریزم بر سرت آنچ دل را جان جان و دیدگان را دیدنست ذره ذره عاشقانه پهلوی معشوق خویش می زند پهلو که وقت عقد و کابین کردنست اندر آن پیوند کردن آب و آتش یک شده ست غنچه آن جا سنبلست و سرو آن جا سوسنست زیر پاشان گنج ها و سوی بالا باغ ها بشنو از بالا نه وقت زیر و بالا گفتنست من اگر پیدا نگویم بی صفت پیداست آن ذوق آن اندر سرست و طوق آن در گردنست شمس تبریزی تو خورشیدی چه گویم مدح تو صد زبان دارم چو تیغ اما به وصفت الکنست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۸ خدمت بی دوستی را قدر و قیمت هست نیست خدمت اندر دست هست و دوستی در دست نیست دوستی در اندرون خود خدمتی پیوسته است هیچ خدمت جز محبت در جهان پیوست نیست ور تو مستی می نمایی در محبت چون نه ای عشق گوید دوغ خورد و دوغ خورد او مست نیست پست و بالا چند یازد از تکلف در هوا چند خود را پست دارد آن کسی کو پست نیست همچو ماهی مانده در دام جهان زان بحر دور وانگهان پنداشته خود را که اندر شست نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۹ چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست گرچه با من می نشینی چون چنینی سود نیست چون دهانت بسته باشد در جگر آتش بود در میان جو درآیی آب بینی سود نیست چونک در تن جان نباشد صورتش را ذوق نیست چون نباشد نان و نعمت صحن و سینی سود نیست گر زمین از مشک و عنبر پر شود تا آسمان چون نباشد آدمی را راه بینی سود نیست تا ز آتش می گریزی ترش و خامی چون خمیر گر هزاران یار و دلبر می گزینی سود نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۰ ساربانا اشتران بین سر به سر قطار مست میر مست و خواجه مست و یار مست اغیار مست باغبانا رعد مطرب ابر ساقی گشت و شد باغ مست و راغ مست و غنچه مست و خار مست آسمانا چند گردی گردش عنصر ببین آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست حال صورت این چنین و حال معنی خود مپرس روح مست و عقل مست و خاک مست اسرار مست رو تو جباری رها کن خاک شو تا بنگری ذره ذره خاک را از خالق جبار مست تا نگویی در زمستان باغ را مستی نماند مدتی پنهان شدست از دیده مکار مست بیخ های آن درختان می نهانی می خورند روزکی دو صبر می کن تا شود بیدار مست گر تو را کوبی رسد از رفتن مستان مرنج با چنان ساقی و مطرب کی رود هموار مست ساقیا باده یکی کن چند باشد عربده دوستان ز اقرار مست و دشمنان ز انکار مست باد را افزون بده تا برگشاید این گره باده تا در سر نیفتد کی دهد دستار مست بخل ساقی باشد آن جا یا فساد باده ها هر دو ناهموار باشد چون رود رهوار مست روی های زرد بین و باده گلگون بده زانک از این گلگون ندارد بر رخ و رخسار مست باده ای داری خدایی بس سبک خوار و لطیف زان اگر خواهد بنوشد روز صد خروار مست شمس تبریزی به دورت هیچ کس هشیار نیست کافر و مؤمن خراب و زاهد و خمار مست

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۸ خدمت بی دوستی را قدر و قیمت هست نیست خدمت اندر دست هست و دوستی در دست نیست دوستی در اندرون خود خدمتی پیوسته است هیچ خدمت جز محبت در جهان پیوست نیست ور تو مستی می نمایی در محبت چون نه ای عشق گوید دوغ خورد و دوغ خورد او مست نیست پست و بالا چند یازد از تکلف در هوا چند خود را پست دارد آن کسی کو پست نیست همچو ماهی مانده در دام جهان زان بحر دور وانگهان پنداشته خود را که اندر شست نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۹ چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست گرچه با من می نشینی چون چنینی سود نیست چون دهانت بسته باشد در جگر آتش بود در میان جو درآیی آب بینی سود نیست چونک در تن جان نباشد صورتش را ذوق نیست چون نباشد نان و نعمت صحن و سینی سود نیست گر زمین از مشک و عنبر پر شود تا آسمان چون نباشد آدمی را راه بینی سود نیست تا ز آتش می گریزی ترش و خامی چون خمیر گر هزاران یار و دلبر می گزینی سود نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۰ ساربانا اشتران بین سر به سر قطار مست میر مست و خواجه مست و یار مست اغیار مست باغبانا رعد مطرب ابر ساقی گشت و شد باغ مست و راغ مست و غنچه مست و خار مست آسمانا چند گردی گردش عنصر ببین آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست حال صورت این چنین و حال معنی خود مپرس روح مست و عقل مست و خاک مست اسرار مست رو تو جباری رها کن خاک شو تا بنگری ذره ذره خاک را از خالق جبار مست تا نگویی در زمستان باغ را مستی نماند مدتی پنهان شدست از دیده مکار مست بیخ های آن درختان می نهانی می خورند روزکی دو صبر می کن تا شود بیدار مست گر تو را کوبی رسد از رفتن مستان مرنج با چنان ساقی و مطرب کی رود هموار مست ساقیا باده یکی کن چند باشد عربده دوستان ز اقرار مست و دشمنان ز انکار مست باد را افزون بده تا برگشاید این گره باده تا در سر نیفتد کی دهد دستار مست بخل ساقی باشد آن جا یا فساد باده ها هر دو ناهموار باشد چون رود رهوار مست روی های زرد بین و باده گلگون بده زانک از این گلگون ندارد بر رخ و رخسار مست باده ای داری خدایی بس سبک خوار و لطیف زان اگر خواهد بنوشد روز صد خروار مست شمس تبریزی به دورت هیچ کس هشیار نیست کافر و مؤمن خراب و زاهد و خمار مست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۱ مطربا این پرده زن کان یار ما مست آمدست وان حیات باصفای باوفا مست آمدست گر لباس قهر پوشد چون شرر بشناسمش کو بدین شیوه بر ما بارها مست آمدست آب ما را گر بریزد ور سبو را بشکند ای برادر دم مزن کاین دم سقا مست آمدست می فریبم مست خود را او تبسم می کند کاین سلیم القلب را بین کز کجا مست آمدست آن کسی را می فریبی کز کمینه حرف او آب و آتش بیخود و خاک و هوا مست آمدست گفتمش گر من بمیرم تو رسی بر گور من برجهم از گور خود کان خوش لقا مست آمدست گفت آن کاین دم پذیرد کی بمیرد جان او با خدا باقی بود آن کز خدا مست آمدست عشق بی چون بین که جان را چون قدح پر می کند روی ساقی بین که خندان از بقا مست آمدست یار ما عشق است و هر کس در جهان یاری گزید کز الست این عشق بی ما و شما مست آمدست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۲ گر ندید آن شادجان این گلستان را شاد چیست گر نه لطف او بود پس عیش را بنیاد چیست گر خرابات ازل از تاب رویش پر نگشت پس هزاران صومعه در محو جان آباد چیست جان ما با عشق او گر نی ز یک جا رسته اند جان بااقبال ما با عشق او همزاد چیست گر نه پرتوهای آن رخسار داد حسن داد پس به دیوان سرای عاشقان بیداد چیست ساکنان آب و گل گر عشق ما را محرمند پس درون گنبد دل غلغله و فریاد چیست گر نه آتش می زند آتش رخی در جان نهان پس دماغ عاشقان پرآتش و پرباد چیست گر نه آتش رنگ گشتی جان ها در لامکان صد هزاران مشعله همچون شب میلاد چیست گر نه تقصیر است از جان در فدا گشتن در او لطف نقد اولین و وعده و میعاد چیست گر نه شمس الدین تبریزی قباد جان ها است صد هزاران جان قدسی هر دمش منقاد چیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۳ جمع باشید ای حریفان زانک وقت خواب نیست هر حریفی کو بخسبد والله از اصحاب نیست روی بستان را نبیند راه بستان گم کند هر که او گردان و نالان شیوه دولاب نیست ای بجسته کام دل اندر جهان آب و گل می دوانی سوی آن جو کاندر آن جو آب نیست ز آسمان دل برآ ماها و شب را روز کن تا نگوید شب روی کامشب شب مهتاب نیست بی خبر بادا دل من از مکان و کان او گر دلم لرزان ز عشقش چون دل سیماب نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۴ چشمه ای خواهم که از وی جمله را افزایش است دلبری خواهم که از وی مرده را آسایش است بنده بحر محیطم کز محیطی برتر است سنگ و گوهر هر دو را از فضل او بخشایش است باغ و طاووسند هر یک از جمالش بانصیب زاغ را خالی ندارد گرچه بی آرایش است صورت ار نقصان پذیرد نیست معنی را کمی عاشق اندر ذوق باشد گرچه در پالایش است بنگر اندر جان که هست او از بلندی بی خبر گرچه اندر قالب او در خانه آلایش است شمس تبریزی قدومت خانه اقبال را صحن را افروزش است و بام را اندایش است

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۱ مطربا این پرده زن کان یار ما مست آمدست وان حیات باصفای باوفا مست آمدست گر لباس قهر پوشد چون شرر بشناسمش کو بدین شیوه بر ما بارها مست آمدست آب ما را گر بریزد ور سبو را بشکند ای برادر دم مزن کاین دم سقا مست آمدست می فریبم مست خود را او تبسم می کند کاین سلیم القلب را بین کز کجا مست آمدست آن کسی را می فریبی کز کمینه حرف او آب و آتش بیخود و خاک و هوا مست آمدست گفتمش گر من بمیرم تو رسی بر گور من برجهم از گور خود کان خوش لقا مست آمدست گفت آن کاین دم پذیرد کی بمیرد جان او با خدا باقی بود آن کز خدا مست آمدست عشق بی چون بین که جان را چون قدح پر می کند روی ساقی بین که خندان از بقا مست آمدست یار ما عشق است و هر کس در جهان یاری گزید کز الست این عشق بی ما و شما مست آمدست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۲ گر ندید آن شادجان این گلستان را شاد چیست گر نه لطف او بود پس عیش را بنیاد چیست گر خرابات ازل از تاب رویش پر نگشت پس هزاران صومعه در محو جان آباد چیست جان ما با عشق او گر نی ز یک جا رسته اند جان بااقبال ما با عشق او همزاد چیست گر نه پرتوهای آن رخسار داد حسن داد پس به دیوان سرای عاشقان بیداد چیست ساکنان آب و گل گر عشق ما را محرمند پس درون گنبد دل غلغله و فریاد چیست گر نه آتش می زند آتش رخی در جان نهان پس دماغ عاشقان پرآتش و پرباد چیست گر نه آتش رنگ گشتی جان ها در لامکان صد هزاران مشعله همچون شب میلاد چیست گر نه تقصیر است از جان در فدا گشتن در او لطف نقد اولین و وعده و میعاد چیست گر نه شمس الدین تبریزی قباد جان ها است صد هزاران جان قدسی هر دمش منقاد چیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۳ جمع باشید ای حریفان زانک وقت خواب نیست هر حریفی کو بخسبد والله از اصحاب نیست روی بستان را نبیند راه بستان گم کند هر که او گردان و نالان شیوه دولاب نیست ای بجسته کام دل اندر جهان آب و گل می دوانی سوی آن جو کاندر آن جو آب نیست ز آسمان دل برآ ماها و شب را روز کن تا نگوید شب روی کامشب شب مهتاب نیست بی خبر بادا دل من از مکان و کان او گر دلم لرزان ز عشقش چون دل سیماب نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۴ چشمه ای خواهم که از وی جمله را افزایش است دلبری خواهم که از وی مرده را آسایش است بنده بحر محیطم کز محیطی برتر است سنگ و گوهر هر دو را از فضل او بخشایش است باغ و طاووسند هر یک از جمالش بانصیب زاغ را خالی ندارد گرچه بی آرایش است صورت ار نقصان پذیرد نیست معنی را کمی عاشق اندر ذوق باشد گرچه در پالایش است بنگر اندر جان که هست او از بلندی بی خبر گرچه اندر قالب او در خانه آلایش است شمس تبریزی قدومت خانه اقبال را صحن را افروزش است و بام را اندایش است

%0
10 Bölüm