Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۸ آمدم من بی دل و جان ای پسر رنگ من بین نقش برخوان ای پسر نی غلط من نامدم تو آمدی در وجود بنده پنهان ای پسر همچو زر یک لحظه در آتش بخند تا ببینی بخت خندان ای پسر در خرابات دلم اندیشه هاست در هم افتاده چو مستان ای پسر پای دار و شور مستان گوش دار در شکست و جست دربان ای پسر آمدم و آوردمت آیینه ای روی بین و رو مگردان ای پسر کفر من آیینه ایمان توست بنگر اندر کفر ایمان ای پسر می زنم من نعره ها در خامشی آمدم خاموش گویان ای پسر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۹ ای نهاده بر سر زانو تو سر وز درون جان جمله باخبر پیش چشمت سرکش روپوش نیست آفرین ها بر صفای آن بصر بحر خونست ای صنم آن چشم نیست الحذر ای دل ز زخم آن نظر در مژه او گرچه دل را مژده هاست الحذر ای عاشقان از وی حذر او به زیر کاه آب خفته ست پا منه گستاخ ور نی رفت سر خفته شکلی اصل هر بیدادیی تا ز خوابش تو نخسپی ای پسر پاره خواهم کرد من جامه ز تو ای برادر پاره ای زین گرمتر سرکه آشامی و گویی شهد کو دست تو در زهر و گویی کو شکر روح را عمریست صابون می زنی یا تو را خود جان نبودست ای مگر تا به کی صیقل زنی آیینه را شرم بادت آخر از آیینه گر سوی بحر شمس تبریزی گریز تا برآرد ز آینه جانت گهر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۰ بس که می انگیخت آن مه شور و شر بس که می کرد او جهان زیر و زبر مر زبان را طاقت شرحش نماند خیره گشته همچنین می کرد سر ای بسا سر همچنین جنبان شده با دهان خشک و با چشمان تر در دو چشمش بین خیال یار ما رقص رقصان در سواد آن بصر من به سر گویم حدیثش بعد از این من زبان بستم ز گفتن ای پسر پیش او رو ای نسیم نرم رو پیش او بنشین به رویش درنگر تیز تیزش بنگر ای باد صبا چشم و دل را پر کن از خوبی و فر ور ببینی یار ما را روترش پرده ای باشد ز غیرت در نظر مو نباشد عکس مو باشد در آب صورتی باشد ترش اندر شکر توبه کردم از سخن این باز چیست توبه نبود عاشقانش را مگر توبه شیشه عشق او چون گازرست پیش گازر چیست کار شیشه گر بشکنم شیشه بریزم زیر پای تا خلد در پای مرد بی خبر شحنه یار ماست هر کو خسته شد گو مرا بسته به پیش شحنه بر شحنه را چاه زنخ زندان ماست تا نهم زنجیر زلفش پای بر بند و زندان خوش ای زنده دلان خوش مرا عیشیست آن جا معتبر گرچه می کاهم چو ماه از عشق او گرچه می گردم چه گردون بر قمر بعد من صد سال دیگر این غزل چون جمال یوسفی باشد سمر زانک دل هرگز نپوسد زیر خاک این ز دل گفتم نگفتم از جگر من چو داوودم شما مرغان پاک وین غزل ها چون زبور مستطر ای خدایا پر این مرغان مریز چون به داوودند از جان یارگر ای خدایا دست بر لب می نهم تا نگویم زان چه گشتم مستتر

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۸ آمدم من بی دل و جان ای پسر رنگ من بین نقش برخوان ای پسر نی غلط من نامدم تو آمدی در وجود بنده پنهان ای پسر همچو زر یک لحظه در آتش بخند تا ببینی بخت خندان ای پسر در خرابات دلم اندیشه هاست در هم افتاده چو مستان ای پسر پای دار و شور مستان گوش دار در شکست و جست دربان ای پسر آمدم و آوردمت آیینه ای روی بین و رو مگردان ای پسر کفر من آیینه ایمان توست بنگر اندر کفر ایمان ای پسر می زنم من نعره ها در خامشی آمدم خاموش گویان ای پسر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۹ ای نهاده بر سر زانو تو سر وز درون جان جمله باخبر پیش چشمت سرکش روپوش نیست آفرین ها بر صفای آن بصر بحر خونست ای صنم آن چشم نیست الحذر ای دل ز زخم آن نظر در مژه او گرچه دل را مژده هاست الحذر ای عاشقان از وی حذر او به زیر کاه آب خفته ست پا منه گستاخ ور نی رفت سر خفته شکلی اصل هر بیدادیی تا ز خوابش تو نخسپی ای پسر پاره خواهم کرد من جامه ز تو ای برادر پاره ای زین گرمتر سرکه آشامی و گویی شهد کو دست تو در زهر و گویی کو شکر روح را عمریست صابون می زنی یا تو را خود جان نبودست ای مگر تا به کی صیقل زنی آیینه را شرم بادت آخر از آیینه گر سوی بحر شمس تبریزی گریز تا برآرد ز آینه جانت گهر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۰ بس که می انگیخت آن مه شور و شر بس که می کرد او جهان زیر و زبر مر زبان را طاقت شرحش نماند خیره گشته همچنین می کرد سر ای بسا سر همچنین جنبان شده با دهان خشک و با چشمان تر در دو چشمش بین خیال یار ما رقص رقصان در سواد آن بصر من به سر گویم حدیثش بعد از این من زبان بستم ز گفتن ای پسر پیش او رو ای نسیم نرم رو پیش او بنشین به رویش درنگر تیز تیزش بنگر ای باد صبا چشم و دل را پر کن از خوبی و فر ور ببینی یار ما را روترش پرده ای باشد ز غیرت در نظر مو نباشد عکس مو باشد در آب صورتی باشد ترش اندر شکر توبه کردم از سخن این باز چیست توبه نبود عاشقانش را مگر توبه شیشه عشق او چون گازرست پیش گازر چیست کار شیشه گر بشکنم شیشه بریزم زیر پای تا خلد در پای مرد بی خبر شحنه یار ماست هر کو خسته شد گو مرا بسته به پیش شحنه بر شحنه را چاه زنخ زندان ماست تا نهم زنجیر زلفش پای بر بند و زندان خوش ای زنده دلان خوش مرا عیشیست آن جا معتبر گرچه می کاهم چو ماه از عشق او گرچه می گردم چه گردون بر قمر بعد من صد سال دیگر این غزل چون جمال یوسفی باشد سمر زانک دل هرگز نپوسد زیر خاک این ز دل گفتم نگفتم از جگر من چو داوودم شما مرغان پاک وین غزل ها چون زبور مستطر ای خدایا پر این مرغان مریز چون به داوودند از جان یارگر ای خدایا دست بر لب می نهم تا نگویم زان چه گشتم مستتر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۱ نرم نرمک سوی رخسارش نگر چشم بگشا چشم خمارش نگر چون بخندد آن عقیق قیمتی صد هزاران دل گرفتارش نگر سر برآر از مستی و بیدار شو کار و بار و بخت بیدارش نگر اندرآ در باغ بی پایان دل میوه شیرین بسیارش نگر شاخه های سبز رقصانش ببین لطف آن گل های بی خارش نگر چند بینی صورت نقش جهان بازگرد و سوی اسرارش نگر حرص بین در طبع حیوان و نبات بعد از آن سیری و ایثارش نگر حرص و سیری صنعت عشقست و بس گر ندیدی عشق را کارش نگر گر ندیدی عشق رنگ آمیز را رنگ روی عاشق زارش نگر با چنین دشوار بازاری که اوست با زر و بی زر خریدارش نگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۲ عشق را با گفت و با ایما چه کار روح را با صورت اسما چه کار عاشقان گوی اند در چوگان یار گوی را با دست و یا با پا چه کار هر کجا چوگانش راند می رود گوی را با پست و با بالا چه کار آینه ست و مظهر روی بتان با نکوسیماش و بدسیما چه کار سوسمار از آب خوردن فارغست مر ورا با چشمه و سقا چه کار آن خیالی که ضمیر اوطان اوست پاش را با مسکن و با جا چه کار عیسیی که برگذشت او از اثیر با غم سرماش و یا گرما چه کار ای رسایل کشته با نادی غیب رو تو را با گفت و با غوغا چه کار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۳ رفتم آن جا مست و گفتم ای نگار چون مرا دیوانه کردی گوش دار گفت بنگر گوش من در حلقه ایست بسته ی آن حلقه شو چون گوشوار زود بردم دست سوی حلقه اش دست بر من زد که دست از من بدار اندر این حلقه تو آنگه ره بری کز صفا دری شوی تو شاهوار حلقه ی زرین من وانگه شبه کی رود بر چرخ عیسی با حمار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۴ باز شد در عاشقی بابی دگر بر جمال یوسفی تابی دگر مژده بیداران راه عشق را آنک دیدم دوش من خوابی دگر ساخته شد از برای طالبان غیر این اسباب اسبابی دگر ابرها گر می نبارد نقد شد از برای زندگی آبی دگر یارکان سرکش شدند و حق بداد غیر این اصحاب اصحابی دگر سبزه زار عشق را معمور کرد عاشقان را دشت و دولابی دگر وین جگرهایی که بد پرزخم عشق شد درآویزان به قلابی دگر عشق اگر بدنام گردد غم مخور عشق دارد نام و القابی دگر کفشگر گر خشم گیرد چاره شد صوفیان را نعل و قبقابی دگر گر نداند حرف صوفی دان که هست دردهای عشق را بابی دگر از هوای شمس دین آموختم جانب تبریز آدابی دگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۵ ای خیالت در دل من هر سحور می خرامد همچو مه یک پاره نور نقش خوبت در میان جان ما آتش و شور افکند وانگه چه شور آتشی کردی و گویی صبر کن من ندانم صبر کردن در تنور یاد داری کآمدی تو دوش مست ماه بودی یا پری یا جان حور آن سخن هایی که گفتی چون شکر وان اشارت ها که می کردی ز دور دست بر لب می زدی یعنی که تو از برای این دل من برمشور دست بر لب می نهی یعنی که صبر با لب لعلت کجا ماند صبور رو به بالا می کنی یعنی خدا چشم بد را از جمالم دار دور ای تو پاک از نقش ها وز روی تو هر زمانی یوسفی اندر صدور

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۱ نرم نرمک سوی رخسارش نگر چشم بگشا چشم خمارش نگر چون بخندد آن عقیق قیمتی صد هزاران دل گرفتارش نگر سر برآر از مستی و بیدار شو کار و بار و بخت بیدارش نگر اندرآ در باغ بی پایان دل میوه شیرین بسیارش نگر شاخه های سبز رقصانش ببین لطف آن گل های بی خارش نگر چند بینی صورت نقش جهان بازگرد و سوی اسرارش نگر حرص بین در طبع حیوان و نبات بعد از آن سیری و ایثارش نگر حرص و سیری صنعت عشقست و بس گر ندیدی عشق را کارش نگر گر ندیدی عشق رنگ آمیز را رنگ روی عاشق زارش نگر با چنین دشوار بازاری که اوست با زر و بی زر خریدارش نگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۲ عشق را با گفت و با ایما چه کار روح را با صورت اسما چه کار عاشقان گوی اند در چوگان یار گوی را با دست و یا با پا چه کار هر کجا چوگانش راند می رود گوی را با پست و با بالا چه کار آینه ست و مظهر روی بتان با نکوسیماش و بدسیما چه کار سوسمار از آب خوردن فارغست مر ورا با چشمه و سقا چه کار آن خیالی که ضمیر اوطان اوست پاش را با مسکن و با جا چه کار عیسیی که برگذشت او از اثیر با غم سرماش و یا گرما چه کار ای رسایل کشته با نادی غیب رو تو را با گفت و با غوغا چه کار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۳ رفتم آن جا مست و گفتم ای نگار چون مرا دیوانه کردی گوش دار گفت بنگر گوش من در حلقه ایست بسته ی آن حلقه شو چون گوشوار زود بردم دست سوی حلقه اش دست بر من زد که دست از من بدار اندر این حلقه تو آنگه ره بری کز صفا دری شوی تو شاهوار حلقه ی زرین من وانگه شبه کی رود بر چرخ عیسی با حمار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۴ باز شد در عاشقی بابی دگر بر جمال یوسفی تابی دگر مژده بیداران راه عشق را آنک دیدم دوش من خوابی دگر ساخته شد از برای طالبان غیر این اسباب اسبابی دگر ابرها گر می نبارد نقد شد از برای زندگی آبی دگر یارکان سرکش شدند و حق بداد غیر این اصحاب اصحابی دگر سبزه زار عشق را معمور کرد عاشقان را دشت و دولابی دگر وین جگرهایی که بد پرزخم عشق شد درآویزان به قلابی دگر عشق اگر بدنام گردد غم مخور عشق دارد نام و القابی دگر کفشگر گر خشم گیرد چاره شد صوفیان را نعل و قبقابی دگر گر نداند حرف صوفی دان که هست دردهای عشق را بابی دگر از هوای شمس دین آموختم جانب تبریز آدابی دگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۵ ای خیالت در دل من هر سحور می خرامد همچو مه یک پاره نور نقش خوبت در میان جان ما آتش و شور افکند وانگه چه شور آتشی کردی و گویی صبر کن من ندانم صبر کردن در تنور یاد داری کآمدی تو دوش مست ماه بودی یا پری یا جان حور آن سخن هایی که گفتی چون شکر وان اشارت ها که می کردی ز دور دست بر لب می زدی یعنی که تو از برای این دل من برمشور دست بر لب می نهی یعنی که صبر با لب لعلت کجا ماند صبور رو به بالا می کنی یعنی خدا چشم بد را از جمالم دار دور ای تو پاک از نقش ها وز روی تو هر زمانی یوسفی اندر صدور

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۶ راز را اندر میان نه وامگیر بنده را هر لحظه از بالا مگیر تو نکو دانی که هر چیز از کجاست گر خطاها رفت آن از ما مگیر روستایی گر بوم آن توام روستایی خویش را رستا مگیر چون مرا در عشق ست ا کرده ای خود مرا شاگرد گیر ستا مگیر تو مرا از ذوق می گیری گلو تا بنالم گویمت آن جا مگیر سوی بحرم کش که خاشاک توام تو مرا خود لایق دریا مگیر از الست آمد صلاح الدین تمام تو ورا ز امروز و از فردا مگیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۷ در چمن آیید و بربندید دید تا نیفتد بر جماعت هر نظر من زیان ها کرده ام من دیده ام زخم ها از چشم هر بی پا و سر چشم بد دیدیم ما کز زخم او روسیه گردد عیان شمس و قمر دور باد از رزم شیران چشم سگ دور باد از مهد عیسی کون خر تیر پرانست از چشم بدان خلوت آمد تیر ایشان را سپر لیک چشم نیک و بد آمیخته ست قلب را هر کس بنشناسد ز زر زاهدانش آه ها پنهان کنند خلوتی جویند در وقت سحر لیک این مستان به حکم خود نیند نیستشان جز حفظ حق حصنی دگر باد کم پران مزن لاف خوشی باد آرد خاک و خس را در بصر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۸ ساقیا باده چون نار بیار دفع غم را تو ز اسرار بیار باده ای را که ز دل می جوشد زود ای ساقی دلدار بیار کافر عشق بیا باده ببین نیست شو در می و اقرار بیار ساقیا دست همه مستان گیر همچنان جانب گلزار بیار پیش این شاهد ما خوبان را گردن بسته ز بلغار بیار مؤمنان را همه عریان کردی گروی نیز ز کفار بیار شمس تبریز بگو دولت را بپذیر اندک و بسیار بیار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۹ ساقیا باده گلرنگ بیار داروی درد دل تنگ بیار روز بزمست نه روز رزمست خنجر جنگ ببر چنگ بیار ای ز تو دردکشان دردکشان دردیی که کندم دنگ بیار من ز هر درد نمی گردم دنگ دردی آن سره سرهنگ بیار روز جامست نه نام و ناموس نام از پیش ببر ننگ بیار کیمیایی که کند سنگ عقیق آزمون کن بر او سنگ بیار صیقل آینه نه فلکست ز امتحان آهن پرزنگ بیار چشمه خضر تو را می خواند که سبو کش دو سه فرسنگ بیار پس گردن ز چه رو می خاری نک ظفر هست تو آهنگ بیار حرف رنگست اگر خوش بویست جان بی صورت و بی رنگ بیار کم کنی رنگ بیفزاید روح بوی روح صنم شنگ بیار لب ببند از دغل و از حیلت جان بی حیلت و فرهنگ بیار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۰ از لب یار شکر را چه خبر وز رخش شمس و قمر را چه خبر با دمش باد بهاری چه زند وز قدش سرو و شجر را چه خبر گر جهان زیر و زبر گشت از او عاشق زیر و زبر را چه خبر چونک جان محرم اسرارش نیست از رهش اهل خبر را چه خبر گرچه نرگس نگرانست به باغ از چمن نرگس تر را چه خبر گفته هر قوم هم از مستی خویش که ز ما قوم دگر را چه خبر گفت چونی و دل تو چونست از دل این خسته جگر را چه خبر با ملک تاج و کمر گر به همند از ملک تاج و کمر را چه خبر کم کن این ناله که کس واقف نیست ز آه عشاق سحر را چه خبر

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۶ راز را اندر میان نه وامگیر بنده را هر لحظه از بالا مگیر تو نکو دانی که هر چیز از کجاست گر خطاها رفت آن از ما مگیر روستایی گر بوم آن توام روستایی خویش را رستا مگیر چون مرا در عشق ست ا کرده ای خود مرا شاگرد گیر ستا مگیر تو مرا از ذوق می گیری گلو تا بنالم گویمت آن جا مگیر سوی بحرم کش که خاشاک توام تو مرا خود لایق دریا مگیر از الست آمد صلاح الدین تمام تو ورا ز امروز و از فردا مگیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۷ در چمن آیید و بربندید دید تا نیفتد بر جماعت هر نظر من زیان ها کرده ام من دیده ام زخم ها از چشم هر بی پا و سر چشم بد دیدیم ما کز زخم او روسیه گردد عیان شمس و قمر دور باد از رزم شیران چشم سگ دور باد از مهد عیسی کون خر تیر پرانست از چشم بدان خلوت آمد تیر ایشان را سپر لیک چشم نیک و بد آمیخته ست قلب را هر کس بنشناسد ز زر زاهدانش آه ها پنهان کنند خلوتی جویند در وقت سحر لیک این مستان به حکم خود نیند نیستشان جز حفظ حق حصنی دگر باد کم پران مزن لاف خوشی باد آرد خاک و خس را در بصر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۸ ساقیا باده چون نار بیار دفع غم را تو ز اسرار بیار باده ای را که ز دل می جوشد زود ای ساقی دلدار بیار کافر عشق بیا باده ببین نیست شو در می و اقرار بیار ساقیا دست همه مستان گیر همچنان جانب گلزار بیار پیش این شاهد ما خوبان را گردن بسته ز بلغار بیار مؤمنان را همه عریان کردی گروی نیز ز کفار بیار شمس تبریز بگو دولت را بپذیر اندک و بسیار بیار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۹ ساقیا باده گلرنگ بیار داروی درد دل تنگ بیار روز بزمست نه روز رزمست خنجر جنگ ببر چنگ بیار ای ز تو دردکشان دردکشان دردیی که کندم دنگ بیار من ز هر درد نمی گردم دنگ دردی آن سره سرهنگ بیار روز جامست نه نام و ناموس نام از پیش ببر ننگ بیار کیمیایی که کند سنگ عقیق آزمون کن بر او سنگ بیار صیقل آینه نه فلکست ز امتحان آهن پرزنگ بیار چشمه خضر تو را می خواند که سبو کش دو سه فرسنگ بیار پس گردن ز چه رو می خاری نک ظفر هست تو آهنگ بیار حرف رنگست اگر خوش بویست جان بی صورت و بی رنگ بیار کم کنی رنگ بیفزاید روح بوی روح صنم شنگ بیار لب ببند از دغل و از حیلت جان بی حیلت و فرهنگ بیار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۰ از لب یار شکر را چه خبر وز رخش شمس و قمر را چه خبر با دمش باد بهاری چه زند وز قدش سرو و شجر را چه خبر گر جهان زیر و زبر گشت از او عاشق زیر و زبر را چه خبر چونک جان محرم اسرارش نیست از رهش اهل خبر را چه خبر گرچه نرگس نگرانست به باغ از چمن نرگس تر را چه خبر گفته هر قوم هم از مستی خویش که ز ما قوم دگر را چه خبر گفت چونی و دل تو چونست از دل این خسته جگر را چه خبر با ملک تاج و کمر گر به همند از ملک تاج و کمر را چه خبر کم کن این ناله که کس واقف نیست ز آه عشاق سحر را چه خبر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۱ روزی خوشست رویت از نور روز خوشتر باده نکوست لیکن ساقی ز می نکوتر هر بسته ای که باشد امروز برگشاید دل در مراد پیچد چون باز در کبوتر هر بی دلی ز دلبر انصاف خود بیابد هر تشنه ای نشیند بر آب حوض کوثر هر دم دهد بت من نو ساغری به ساقی کامروز بزم عامست این را به عاشقان بر یک ساغر لطیفی کز غایت لطیفی گویی همه شرابست خود نیست هیچ ساغر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۲ بر منبرست این دم مذکر مذکر چون چشمه روانه مطهر مطهر بر منبری بلندی دانای هوشمندی بر پای منبر او مکرر مکرر هر لفظ او جهانی روشن چو آسمانی بگشاده در بیانی مقرر مقرر زین گونه درگشایی داده تو را رهایی از حبس خاکدانی مکدر مکدر بنهاده نردبانی از صنعت زبانی بر بام آسمانی مدور مدور نور از درون هیزم بیرون کشید آتش آتش ز خود نیامد منور منور آتش به فعل مردم زاید ز سنگ و آهن و اختر به امر زاید مدبر مدبر مر هر پیمبری را بودست معجز نو چون نیست معجزه او مشهر مشهر مسعود از اوست نحسی فردوس از او است حبسی محکوم از اوست نفسی مزور مزور این منبر و مذکر در نفس توست در سر اما در این طلب تو مقصر مقصر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۳ ای جان جان جان ها جانی و چیز دیگر وی کیمیای کان ها کانی و چیز دیگر ای آفتاب باقی وی ساقی سواقی وی مشرب مذاقی آنی و چیز دیگر ای مشعله یقین را وی پرورش زمین را وی عقل اولین را ثانی و چیز دیگر ای مظهر الهی وی فر پادشاهی هر صنعتی که خواهی تانی و چیز دیگر هر گون غرایبی را هر بوالعجایبی را هر غیب و غایبی را دانی و چیز دیگر زان عشق همچو افیون لیلی کنی و مجنون ای از سنات گردون سانی و چیز دیگر ای نور صدرها را اومید صبرها را بر اوج ابرها را رانی و چیز دیگر ای فخر انبیا را وی ذخر اولیا را وی قصر اجتبا را بانی و چیز دیگر ای گنج مغفرت را وی بحر مرحمت را من غیر درگهت را شانی و چیز دیگر چشمی که غیر رویت بیند ز بهر زینت باشد در این جریمت زانی و چیز دیگر ای اصل اصل مبدا وی دستگیر فردا گشتم به دست سودا عانی و چیز دیگر پرست این دهانم بر غیر تو نخوانم چون هست غیر گوشت فانی و چیز دیگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۴ ای محو عشق گشته جانی و چیز دیگر ای آنک آن تو داری آنی و چیز دیگر اسرار آسمان را و احوال این و آن را از لوح نانبشته خوانی و چیز دیگر هر دم ز خلق پرسی احوال عرش و کرسی آن را و صد چنان را دانی و چیز دیگر لعلیست بی نهایت در روشنی به غایت آن لعل بی بها را کانی و چیز دیگر حکمی که راند فرمان روز الست بر جان آن جمله حکم ها را رانی و چیز دیگر چشمی که دید آن رو گر عشق راند این سو آن چشم نیست والله زانی و چیز دیگر آن چشم احول آمد در گام اول آمد کو گفت اولی را ثانی و چیز دیگر هر کو بقا نیابد از شمس حق تبریز او هست در حقایق فانی و چیز دیگر

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۱ روزی خوشست رویت از نور روز خوشتر باده نکوست لیکن ساقی ز می نکوتر هر بسته ای که باشد امروز برگشاید دل در مراد پیچد چون باز در کبوتر هر بی دلی ز دلبر انصاف خود بیابد هر تشنه ای نشیند بر آب حوض کوثر هر دم دهد بت من نو ساغری به ساقی کامروز بزم عامست این را به عاشقان بر یک ساغر لطیفی کز غایت لطیفی گویی همه شرابست خود نیست هیچ ساغر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۲ بر منبرست این دم مذکر مذکر چون چشمه روانه مطهر مطهر بر منبری بلندی دانای هوشمندی بر پای منبر او مکرر مکرر هر لفظ او جهانی روشن چو آسمانی بگشاده در بیانی مقرر مقرر زین گونه درگشایی داده تو را رهایی از حبس خاکدانی مکدر مکدر بنهاده نردبانی از صنعت زبانی بر بام آسمانی مدور مدور نور از درون هیزم بیرون کشید آتش آتش ز خود نیامد منور منور آتش به فعل مردم زاید ز سنگ و آهن و اختر به امر زاید مدبر مدبر مر هر پیمبری را بودست معجز نو چون نیست معجزه او مشهر مشهر مسعود از اوست نحسی فردوس از او است حبسی محکوم از اوست نفسی مزور مزور این منبر و مذکر در نفس توست در سر اما در این طلب تو مقصر مقصر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۳ ای جان جان جان ها جانی و چیز دیگر وی کیمیای کان ها کانی و چیز دیگر ای آفتاب باقی وی ساقی سواقی وی مشرب مذاقی آنی و چیز دیگر ای مشعله یقین را وی پرورش زمین را وی عقل اولین را ثانی و چیز دیگر ای مظهر الهی وی فر پادشاهی هر صنعتی که خواهی تانی و چیز دیگر هر گون غرایبی را هر بوالعجایبی را هر غیب و غایبی را دانی و چیز دیگر زان عشق همچو افیون لیلی کنی و مجنون ای از سنات گردون سانی و چیز دیگر ای نور صدرها را اومید صبرها را بر اوج ابرها را رانی و چیز دیگر ای فخر انبیا را وی ذخر اولیا را وی قصر اجتبا را بانی و چیز دیگر ای گنج مغفرت را وی بحر مرحمت را من غیر درگهت را شانی و چیز دیگر چشمی که غیر رویت بیند ز بهر زینت باشد در این جریمت زانی و چیز دیگر ای اصل اصل مبدا وی دستگیر فردا گشتم به دست سودا عانی و چیز دیگر پرست این دهانم بر غیر تو نخوانم چون هست غیر گوشت فانی و چیز دیگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۴ ای محو عشق گشته جانی و چیز دیگر ای آنک آن تو داری آنی و چیز دیگر اسرار آسمان را و احوال این و آن را از لوح نانبشته خوانی و چیز دیگر هر دم ز خلق پرسی احوال عرش و کرسی آن را و صد چنان را دانی و چیز دیگر لعلیست بی نهایت در روشنی به غایت آن لعل بی بها را کانی و چیز دیگر حکمی که راند فرمان روز الست بر جان آن جمله حکم ها را رانی و چیز دیگر چشمی که دید آن رو گر عشق راند این سو آن چشم نیست والله زانی و چیز دیگر آن چشم احول آمد در گام اول آمد کو گفت اولی را ثانی و چیز دیگر هر کو بقا نیابد از شمس حق تبریز او هست در حقایق فانی و چیز دیگر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۵ ای آینه فقیری جانی و چیز دیگر وی آنک در ضمیری آنی و چیز دیگر اسرار آسمان را اندیشه و نهان را احوال این و آن را دانی و چیز دیگر تاریخ برگذشته بر انسی و فرشته خط های نانبشته خوانی و چیز دیگر از غیب حصه ها را بدهی به مستحقان وز سینه غصه ها را رانی و چیز دیگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۶ هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگار هر کس به لایق گهر خود گرفت یار او را که داغ توست نیارد کسی خرید آن کو شکار توست کسی چون کند شکار ما را چو لطف روی تو بی خویشتن کند ما را ز روی لطف تو بی خویشتن مدار چون جنس همدگر بگرفتند جنس جنس هر جنس جنس گوهر خود کرد اختیار با غیر جنس اگر بنشیند بود نفاق مانند آب و روغن و مانند قیر و قار تا چون به جنس خویش رود از خلاف جنس زین سوی تشنه تر شده باشد بدان کنار هرک از تو می گریزد با دیگری خوشست و آنک از تو می رمد به کسی دارد او قرار و آن کو ترش نشست به پیش تو همچو ابر خندان دلست پیش دگر کس چو نوبهار گویی که نیست از مه غیبم به جز دریغ وز جام و خمر روح مرا نیست جز خمار آن نای و نوش یاد نمی آیدت که تو خوش می خوری ز دست یکی دیو سنگسار صد جام درکشی ز کف دیو آنگهی بینی ترش کنی بخور ای خام پخته خوار این جا سرک فکنده و رویک ترش ولیک آن جا چو اژدهای سیه فام کوهسار با جنس همچو سوسن و با غیر جنس گنگ با جنس خویش چون گل و با غیر جنس خار رو رو به جمله خلق نتانی تو جنس بود شاخی ز صد درخت نشد حامل ثمار چون شاخ یک درخت شدی زان دگر ببر جویای وصل این شده ای دست از آن بدار گر زانک جنس مفخر تبریز گشت جان احسنت ای ولایت و شاباش کار و بار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۷ دل ناظر جمال تو آن گاه انتظار جان مست گلستان تو آن گاه خار خار هر دم ز پرتو نظر او به سوی دل حوریست بر یمین و نگاریست بر یسار هر صبحدم که دام شب و روز بردریم از دوست بوسه ای و ز ما سجده صد هزار امسال حلقه ایست ز سودای عاشقان گر نیست بازگشت در این عشق عمر پار بنواز چنگ عشق تو به نغمات لم یزل کز چنگ های عشق تو جانست تار تار اندر هوای عشق تو از تابش حیات بگرفته بیخ های درخت و دهد ثمار غوطی بخورد جان به تک بحر و شد گهر این بحر و این گهر ز پی لعل توست زار از نغمه های طوطی شکرستان توست در رقص شاخ بید و دو دستک زنان چنار از بعد ماجرای صفا صوفیان عشق گیرند یک دگر را چون مستیان کنار مستانه جان برون جهد از وحدت الست چون سیل سوی بحر نه آرام و نه قرار جزوی چو تیر جسته ز قبضه کمان کل او را نشانه نیست به جز کل و نی گذار جانیست خوش برون شده از صد هزار پوست در چاربالش ابد او راست کار و بار جان های صادقان همه در وی زنند چنگ تا بانوا شوند از آن جان نامدار جان ها گرفته دامنش از عشق و او چو قطب بگرفته دامن ازل محض مردوار تبریز رو دلا و ز شمس حق این بپرس تا بر براق سر معانی شوی سوار

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۵ ای آینه فقیری جانی و چیز دیگر وی آنک در ضمیری آنی و چیز دیگر اسرار آسمان را اندیشه و نهان را احوال این و آن را دانی و چیز دیگر تاریخ برگذشته بر انسی و فرشته خط های نانبشته خوانی و چیز دیگر از غیب حصه ها را بدهی به مستحقان وز سینه غصه ها را رانی و چیز دیگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۶ هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگار هر کس به لایق گهر خود گرفت یار او را که داغ توست نیارد کسی خرید آن کو شکار توست کسی چون کند شکار ما را چو لطف روی تو بی خویشتن کند ما را ز روی لطف تو بی خویشتن مدار چون جنس همدگر بگرفتند جنس جنس هر جنس جنس گوهر خود کرد اختیار با غیر جنس اگر بنشیند بود نفاق مانند آب و روغن و مانند قیر و قار تا چون به جنس خویش رود از خلاف جنس زین سوی تشنه تر شده باشد بدان کنار هرک از تو می گریزد با دیگری خوشست و آنک از تو می رمد به کسی دارد او قرار و آن کو ترش نشست به پیش تو همچو ابر خندان دلست پیش دگر کس چو نوبهار گویی که نیست از مه غیبم به جز دریغ وز جام و خمر روح مرا نیست جز خمار آن نای و نوش یاد نمی آیدت که تو خوش می خوری ز دست یکی دیو سنگسار صد جام درکشی ز کف دیو آنگهی بینی ترش کنی بخور ای خام پخته خوار این جا سرک فکنده و رویک ترش ولیک آن جا چو اژدهای سیه فام کوهسار با جنس همچو سوسن و با غیر جنس گنگ با جنس خویش چون گل و با غیر جنس خار رو رو به جمله خلق نتانی تو جنس بود شاخی ز صد درخت نشد حامل ثمار چون شاخ یک درخت شدی زان دگر ببر جویای وصل این شده ای دست از آن بدار گر زانک جنس مفخر تبریز گشت جان احسنت ای ولایت و شاباش کار و بار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۷ دل ناظر جمال تو آن گاه انتظار جان مست گلستان تو آن گاه خار خار هر دم ز پرتو نظر او به سوی دل حوریست بر یمین و نگاریست بر یسار هر صبحدم که دام شب و روز بردریم از دوست بوسه ای و ز ما سجده صد هزار امسال حلقه ایست ز سودای عاشقان گر نیست بازگشت در این عشق عمر پار بنواز چنگ عشق تو به نغمات لم یزل کز چنگ های عشق تو جانست تار تار اندر هوای عشق تو از تابش حیات بگرفته بیخ های درخت و دهد ثمار غوطی بخورد جان به تک بحر و شد گهر این بحر و این گهر ز پی لعل توست زار از نغمه های طوطی شکرستان توست در رقص شاخ بید و دو دستک زنان چنار از بعد ماجرای صفا صوفیان عشق گیرند یک دگر را چون مستیان کنار مستانه جان برون جهد از وحدت الست چون سیل سوی بحر نه آرام و نه قرار جزوی چو تیر جسته ز قبضه کمان کل او را نشانه نیست به جز کل و نی گذار جانیست خوش برون شده از صد هزار پوست در چاربالش ابد او راست کار و بار جان های صادقان همه در وی زنند چنگ تا بانوا شوند از آن جان نامدار جان ها گرفته دامنش از عشق و او چو قطب بگرفته دامن ازل محض مردوار تبریز رو دلا و ز شمس حق این بپرس تا بر براق سر معانی شوی سوار

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۸ میر شکار من که مرا کرده ای شکار بی تو نه عیش دارم و نه خواب و نه قرار دلدار من توی سر بازار من توی این جمله جور بر من مسکین روا مدار ای آنک یار نیست تو را در جهان عشق من در جهان فکنده که ای یار یار یار درده از آن شراب که اول بداده ای زان چشم های مست تو بشکن مرا خمار از آسمان فرست شرابی کز آن شراب اندر زمین نماند یک عقل هوشیار روزی هزار کار برآری به یک نظر آخر یکی نظر کن و این کار را برآر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۹ کس بی کسی نماند می دان تو این قدر گر با یکی نسازی آید یکی دگر زین خانه گر روم من و خانه تهی کنم آید یکی دگر چو منی یا ز من بتر میراث مانده است جهان از هزار قرن چون شد به زیر خاک پدر شد پسر پدر تنها نه آدمی حیوان نیز همچنین ور نی ندیدیی تو در آفاق جانور شب آفتاب اگر برود هم ز بام چرخ بر جای آفتاب ستاره ست یا قمر گر ترک یک هنر بکند مرد طبع او مشغول کار دیگر گشت و دگر هنر زیرا که بر دل همه خلقان موکلیست بی کارشان ندارد و بی یار و بی سفر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۰ مستیم و بیخودیم و جمال تو پرده در زین پس مباش ماها در ابر و پرده در ما جمع عاشقان تو خوش قد و قامتیم ما را صلای فتنه و شور و هزار شر خورشید تافتست ز روی تو چاشتگاه در عشق قرص روی تو رفتیم بام بر مستیست در سر از می و این تاب آفتاب در سر بتافتست پس از دست رفت سر ای مطرب هوای دل عاشقان روح بنواز لحن جان که تننتن لطیفتر تا جان ها ز خرقه تن ها برون شود تا بر سرین خرقه رود جان باخبر از جام صاف باده تو خاشاک جسم را بردار تا نهیم به اقبال بر به بر تا دیده ها گذاره شود از حجاب ها تا وارهد ز خانه و مان و ز بام و در سیمرغ جان و مفخر تبریز شمس دین بیند هزار روضه و یابد هزار پر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۱ آمد بهار خرم و آمد رسول یار مستیم و عاشقیم و خماریم و بی قرار ای چشم و ای چراغ روان شو به سوی باغ مگذار شاهدان چمن را در انتظار اندر چمن ز غیب غریبان رسیده اند رو رو که قاعدست که القادم یزار گل از پی قدوم تو در گلشن آمدست خار از پی لقای تو گشتست خوش عذار ای سرو گوش دار که سوسن به شرح تو سر تا به سر زبان شد بر طرف جویبار غنچه گره گره شد و لطفت گره گشاست از تو شکفته گردد و بر تو کند نثار گویی قیامتست که برکرد سر ز خاک پوسیدگان بهمن و دی مردگان پار تخمی که مرده بود کنون یافت زندگی رازی که خاک داشت کنون گشت آشکار شاخی که میوه داشت همی نازد از نشاط بیخی که آن نداشت خجل گشت و شرمسار آخر چنین شوند درختان روح نیز پیدا شود درخت نکوشاخ بختیار لشکر کشیده شاه بهار و بساخت برگ اسپر گرفته یاسمن و سبزه ذوالفقار گویند سر بریم فلان را چو گندنا آن را ببین معاینه در صنع کردگار آری چو دررسد مدد نصرت خدا نمرود را برآید از پشه ای دمار

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۸ میر شکار من که مرا کرده ای شکار بی تو نه عیش دارم و نه خواب و نه قرار دلدار من توی سر بازار من توی این جمله جور بر من مسکین روا مدار ای آنک یار نیست تو را در جهان عشق من در جهان فکنده که ای یار یار یار درده از آن شراب که اول بداده ای زان چشم های مست تو بشکن مرا خمار از آسمان فرست شرابی کز آن شراب اندر زمین نماند یک عقل هوشیار روزی هزار کار برآری به یک نظر آخر یکی نظر کن و این کار را برآر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۹ کس بی کسی نماند می دان تو این قدر گر با یکی نسازی آید یکی دگر زین خانه گر روم من و خانه تهی کنم آید یکی دگر چو منی یا ز من بتر میراث مانده است جهان از هزار قرن چون شد به زیر خاک پدر شد پسر پدر تنها نه آدمی حیوان نیز همچنین ور نی ندیدیی تو در آفاق جانور شب آفتاب اگر برود هم ز بام چرخ بر جای آفتاب ستاره ست یا قمر گر ترک یک هنر بکند مرد طبع او مشغول کار دیگر گشت و دگر هنر زیرا که بر دل همه خلقان موکلیست بی کارشان ندارد و بی یار و بی سفر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۰ مستیم و بیخودیم و جمال تو پرده در زین پس مباش ماها در ابر و پرده در ما جمع عاشقان تو خوش قد و قامتیم ما را صلای فتنه و شور و هزار شر خورشید تافتست ز روی تو چاشتگاه در عشق قرص روی تو رفتیم بام بر مستیست در سر از می و این تاب آفتاب در سر بتافتست پس از دست رفت سر ای مطرب هوای دل عاشقان روح بنواز لحن جان که تننتن لطیفتر تا جان ها ز خرقه تن ها برون شود تا بر سرین خرقه رود جان باخبر از جام صاف باده تو خاشاک جسم را بردار تا نهیم به اقبال بر به بر تا دیده ها گذاره شود از حجاب ها تا وارهد ز خانه و مان و ز بام و در سیمرغ جان و مفخر تبریز شمس دین بیند هزار روضه و یابد هزار پر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۱ آمد بهار خرم و آمد رسول یار مستیم و عاشقیم و خماریم و بی قرار ای چشم و ای چراغ روان شو به سوی باغ مگذار شاهدان چمن را در انتظار اندر چمن ز غیب غریبان رسیده اند رو رو که قاعدست که القادم یزار گل از پی قدوم تو در گلشن آمدست خار از پی لقای تو گشتست خوش عذار ای سرو گوش دار که سوسن به شرح تو سر تا به سر زبان شد بر طرف جویبار غنچه گره گره شد و لطفت گره گشاست از تو شکفته گردد و بر تو کند نثار گویی قیامتست که برکرد سر ز خاک پوسیدگان بهمن و دی مردگان پار تخمی که مرده بود کنون یافت زندگی رازی که خاک داشت کنون گشت آشکار شاخی که میوه داشت همی نازد از نشاط بیخی که آن نداشت خجل گشت و شرمسار آخر چنین شوند درختان روح نیز پیدا شود درخت نکوشاخ بختیار لشکر کشیده شاه بهار و بساخت برگ اسپر گرفته یاسمن و سبزه ذوالفقار گویند سر بریم فلان را چو گندنا آن را ببین معاینه در صنع کردگار آری چو دررسد مدد نصرت خدا نمرود را برآید از پشه ای دمار

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۲ اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر زیرا برهنه ای تو و اندیشه زمهریر اندیشه می کنی که رهی از زحیر و رنج اندیشه کردن آمد سرچشمه زحیر ز اندیشه ها برون دان بازار صنع را آثار را نظاره کن ای سخره اثیر آن کوی را نگر که پرد زو مصورات وان جوی را کز او شد گردنده چرخ پیر گلگونه ای کز اوست رخ دلبران چو گل سرفتنه ای کز اوست رخ عاشقان زریر خوش از عدم همی پرد این صد هزار مرغ از یک کمان همی جهد این صد هزار تیر بی چون و بی چگونه برون از رسوم و فهم بی دست می سریشد در غیب صد خمیر بی آتشی تنور دل و معده ها فروخت نان بر دکان نهاده و خباز ما ستیر از لوح خاک ساده دهد صد هزار نقش وز جوش خون ماده دهد صد هزار شیر شییء اللهی بگفتی و آمد ز چرخ بانگ زنبیل برگشا که عطا آمد ای فقیر زفت آمد آن نواله و زنبیل را درید از مطبخ خدای نیاید صله حقیر آن کس که من و سلوی بفرستد از هوا و آنک از شکاف کوه برون می کشد بعیر وان کو ز آب نطفه برآرد تهمتنی وان کو ز خواب خفته گشاید ره مطیر اندر عدم نماید هر لحظه صورتی تا این خیالیان بشتابند در مسیر فرمان کنم چو گفت خمش من خمش کنم خود شرح این بگوید یک روز آن امیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۳ پرده خوش آن بود کز پس آن پرده دار با رخ چون آفتاب سایه نماید نگار آید خورشیدوار ذره شود بی قرار کان رخ همچون بهار از پس پرده مدار خیز که این روز ماست روز دلفروز ماست از جهت سوز ماست عشق چنین پرشرار خیز که رستیم ما بند شکستیم ما خیز که مستیم ما تا به ابد بی خمار خیز که جان آمدست جان و جهان آمده است دست زنان آمدست ای دل دستی برآر آب حیات آمدست روز نجات آمدست قند و نبات آمدست ای صنم قندبار بنده آن پرده ام گوش گران کرده ام تا که به گوشم دهان آرد آن پرده دار مکر مرا چون بدید مکر دگر او پزید آمد و گوشم گزید گفت هلا ای عیار بی ادبی هم نکوست کان سبب جنگ اوست سر نکشم من ز دوست بهر چنین کار و بار جنگ تو است این حیات زانک ندارد ثبات جنگ تو خوش چون نبات صلح تو خود زینهار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۴ تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست وار بر مثل ذره ها رقص کنان پیش یار شاه نشسته به تخت عشق گرو کرده رخت رقص کنان هر درخت دست زنان هر چنار از قدح جام وی مست شده کو و کی گرم شده جام دی سرد شده جان نار روح بشارت شنید پرده جان بردرید رایت احمد رسید کفر بشد زار زار بانگ زده آن هما هر کی که هست از شما دور شو از عشق ما تا نشوی دلفکار گفته دل من بدو کای صنم تندخو چون برهد آن که او گشت به زخمت شکار عشق چو ابر گران ریخت بر این و بر آن شد طرفی زعفران شد طرفی لاله زار آب منی همچو شیر بعد زمانی یسیر زاد یکی همچو قیر وان دگری همچو قار منکر شه کور زاد بی خبر و کور باد از شه ما شمس دین در تبریز افتخار

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۲ اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر زیرا برهنه ای تو و اندیشه زمهریر اندیشه می کنی که رهی از زحیر و رنج اندیشه کردن آمد سرچشمه زحیر ز اندیشه ها برون دان بازار صنع را آثار را نظاره کن ای سخره اثیر آن کوی را نگر که پرد زو مصورات وان جوی را کز او شد گردنده چرخ پیر گلگونه ای کز اوست رخ دلبران چو گل سرفتنه ای کز اوست رخ عاشقان زریر خوش از عدم همی پرد این صد هزار مرغ از یک کمان همی جهد این صد هزار تیر بی چون و بی چگونه برون از رسوم و فهم بی دست می سریشد در غیب صد خمیر بی آتشی تنور دل و معده ها فروخت نان بر دکان نهاده و خباز ما ستیر از لوح خاک ساده دهد صد هزار نقش وز جوش خون ماده دهد صد هزار شیر شییء اللهی بگفتی و آمد ز چرخ بانگ زنبیل برگشا که عطا آمد ای فقیر زفت آمد آن نواله و زنبیل را درید از مطبخ خدای نیاید صله حقیر آن کس که من و سلوی بفرستد از هوا و آنک از شکاف کوه برون می کشد بعیر وان کو ز آب نطفه برآرد تهمتنی وان کو ز خواب خفته گشاید ره مطیر اندر عدم نماید هر لحظه صورتی تا این خیالیان بشتابند در مسیر فرمان کنم چو گفت خمش من خمش کنم خود شرح این بگوید یک روز آن امیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۳ پرده خوش آن بود کز پس آن پرده دار با رخ چون آفتاب سایه نماید نگار آید خورشیدوار ذره شود بی قرار کان رخ همچون بهار از پس پرده مدار خیز که این روز ماست روز دلفروز ماست از جهت سوز ماست عشق چنین پرشرار خیز که رستیم ما بند شکستیم ما خیز که مستیم ما تا به ابد بی خمار خیز که جان آمدست جان و جهان آمده است دست زنان آمدست ای دل دستی برآر آب حیات آمدست روز نجات آمدست قند و نبات آمدست ای صنم قندبار بنده آن پرده ام گوش گران کرده ام تا که به گوشم دهان آرد آن پرده دار مکر مرا چون بدید مکر دگر او پزید آمد و گوشم گزید گفت هلا ای عیار بی ادبی هم نکوست کان سبب جنگ اوست سر نکشم من ز دوست بهر چنین کار و بار جنگ تو است این حیات زانک ندارد ثبات جنگ تو خوش چون نبات صلح تو خود زینهار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۴ تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست وار بر مثل ذره ها رقص کنان پیش یار شاه نشسته به تخت عشق گرو کرده رخت رقص کنان هر درخت دست زنان هر چنار از قدح جام وی مست شده کو و کی گرم شده جام دی سرد شده جان نار روح بشارت شنید پرده جان بردرید رایت احمد رسید کفر بشد زار زار بانگ زده آن هما هر کی که هست از شما دور شو از عشق ما تا نشوی دلفکار گفته دل من بدو کای صنم تندخو چون برهد آن که او گشت به زخمت شکار عشق چو ابر گران ریخت بر این و بر آن شد طرفی زعفران شد طرفی لاله زار آب منی همچو شیر بعد زمانی یسیر زاد یکی همچو قیر وان دگری همچو قار منکر شه کور زاد بی خبر و کور باد از شه ما شمس دین در تبریز افتخار

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۵ چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر چونک ببردی دلی باز مرانش ز در چشم تو چون رهزند ره زده را ره نما زلفت اگر سر کشد عشوه هندو مخر عشق بود گلستان پرورش از وی ستان از شجره فقر شد باغ درون پرثمر جمله ثمر ز آفتاب پخته و شیرین شود خواب و خورم را ببر تا برسم نزد خور طبع جهان کهنه دان عاشق او کهنه دوز تازه و ترست عشق طالب او تازه تر عشق برد جوبجو تا لب دریای هو کهنه خران را بگو اسکی ببج کمده ور هر کس یاری گزید دل سوی دلبر پرید نحس قرین زحل شمس قرین قمر دل خود از این عام نیست با کسش آرام نیست گر تو قلندردلی نیست قلندر بشر تن چو ز آب منیست آب به پستی رود اصل دل از آتشست او نرود جز زبر غیر دل و غیر تن هست تو را گوهری بی خبری زان گهر تا نشوی بی خبر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۶ سست مکن زه که من تیر توام چارپر روی مگردان که من یک دله ام نی دوسر از تو زدن تیغ تیز وز دل و جان صد رضا یک سخنم چون قضا نی اگرم نی مگر گر بکشی ذوالفقار ثابتم و پایدار نی بگریزم چو باد نی بمرم چون شرر جان بسپارم به تیغ هیچ نگویم دریغ از جهت زخم تیغ ساخت حقم چون سپر تیغ زن ای آفتاب گردن شب را به تاب ظلمت شب ها ز چیست کوره خاک کدر معدن صبرست تن معدن شکر است دل معدن خنده ست شش معدن رحمت جگر بر سر من چون کلاه ساز شها تختگاه در بر خود چون قبا تنگ بگیرم به بر گفت کسی عشق را صورت و دست از کجا منبت هر دست و پا عشق بود در صور نی پدر و مادرت یک دمه ای عشق باخت چونک یگانه شدند چون تو کسی کرد سر عشق که بی دست او دست تو را دست ساخت بی سر و دستش مبین شکل دگر کن نظر رنگ همه روی ها آب همه جوی ها مفخر تبریز دان شمس حق ای دیده ور مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۷ وجهک مثل القمر قلبک مثل الحجر روحک روح البقا حسنک نور البصر دشمن تو در هنر شد به مثل دم خر چند بپیماییش نیست فزون کم شمر اقسم بالعادیات احلف بالموریات غیرک یا ذا الصلات فی نظری کالمدر هر که به جز عاشقست در ترشی لایقست لایق حلوا شکر لایق سرکا کبر هجرک روحی فداک زلزلنی فی هواک کل کریم سواک فهو خداع غرر چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر چونک ببردی دلی بازمرانش ز در چشم تو چون رهزند ره زده را ره نما زلف تو چون سر کشد عشوه هندو مخر عشق بود دلستان پرورش دوستان سبز و شکفته کند جان تو را چون شجر عشق خوش و تازه رو طالب او تازه تر شکل جهان کهنه ای عاشق او کهنه خر عشق خران جو به جو تا لب دریای هو کهنه خران کو به کو اسکی ببج کمده ور

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۵ چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر چونک ببردی دلی باز مرانش ز در چشم تو چون رهزند ره زده را ره نما زلفت اگر سر کشد عشوه هندو مخر عشق بود گلستان پرورش از وی ستان از شجره فقر شد باغ درون پرثمر جمله ثمر ز آفتاب پخته و شیرین شود خواب و خورم را ببر تا برسم نزد خور طبع جهان کهنه دان عاشق او کهنه دوز تازه و ترست عشق طالب او تازه تر عشق برد جوبجو تا لب دریای هو کهنه خران را بگو اسکی ببج کمده ور هر کس یاری گزید دل سوی دلبر پرید نحس قرین زحل شمس قرین قمر دل خود از این عام نیست با کسش آرام نیست گر تو قلندردلی نیست قلندر بشر تن چو ز آب منیست آب به پستی رود اصل دل از آتشست او نرود جز زبر غیر دل و غیر تن هست تو را گوهری بی خبری زان گهر تا نشوی بی خبر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۶ سست مکن زه که من تیر توام چارپر روی مگردان که من یک دله ام نی دوسر از تو زدن تیغ تیز وز دل و جان صد رضا یک سخنم چون قضا نی اگرم نی مگر گر بکشی ذوالفقار ثابتم و پایدار نی بگریزم چو باد نی بمرم چون شرر جان بسپارم به تیغ هیچ نگویم دریغ از جهت زخم تیغ ساخت حقم چون سپر تیغ زن ای آفتاب گردن شب را به تاب ظلمت شب ها ز چیست کوره خاک کدر معدن صبرست تن معدن شکر است دل معدن خنده ست شش معدن رحمت جگر بر سر من چون کلاه ساز شها تختگاه در بر خود چون قبا تنگ بگیرم به بر گفت کسی عشق را صورت و دست از کجا منبت هر دست و پا عشق بود در صور نی پدر و مادرت یک دمه ای عشق باخت چونک یگانه شدند چون تو کسی کرد سر عشق که بی دست او دست تو را دست ساخت بی سر و دستش مبین شکل دگر کن نظر رنگ همه روی ها آب همه جوی ها مفخر تبریز دان شمس حق ای دیده ور مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۷ وجهک مثل القمر قلبک مثل الحجر روحک روح البقا حسنک نور البصر دشمن تو در هنر شد به مثل دم خر چند بپیماییش نیست فزون کم شمر اقسم بالعادیات احلف بالموریات غیرک یا ذا الصلات فی نظری کالمدر هر که به جز عاشقست در ترشی لایقست لایق حلوا شکر لایق سرکا کبر هجرک روحی فداک زلزلنی فی هواک کل کریم سواک فهو خداع غرر چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر چونک ببردی دلی بازمرانش ز در چشم تو چون رهزند ره زده را ره نما زلف تو چون سر کشد عشوه هندو مخر عشق بود دلستان پرورش دوستان سبز و شکفته کند جان تو را چون شجر عشق خوش و تازه رو طالب او تازه تر شکل جهان کهنه ای عاشق او کهنه خر عشق خران جو به جو تا لب دریای هو کهنه خران کو به کو اسکی ببج کمده ور

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۸ بر سر ره دیدمش تیزروان چون قمر گفتم بهر خدا یک دمه آهسته تر یک دم ای ماه وش اسب و عنان را بکش ای تو چو خورشید و خور سایه ز ما زو مبر گفت منم آفتاب نیست تو را تاب تاب زانک ز یک تاب من از تو نماند اثر زانک تو در سردسیر داشته ای رخت خشک خشک لب و چشم تر بوده ای از خشک و تر برج من آن سوترست دور ز خشک و ترست نیک عجب گوهرست نیک پر از شور و شر از پس چندین حجاب چاک زدستی تو جیب از پس پرده تو را یاوه شده پا و سر جانب تبریز تاز جانب شمع طراز شمس حق سرفراز تا شودت زیب و فر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۹ عمر که بی عشق رفت هیچ حسابش مگیر آب حیات ست عشق در دل و جانش پذیر هر که جز این عاشقان ماهی بی آب دان مرده و پژمرده است گر چه بود او وزیر عشق چو بگشاد رخت سبز شود هر درخت برگ جوان بر دمد هر نفس از شاخ پیر هر که شود صید عشق کی شود او صید مرگ چون سپرش مه بود کی رسدش زخم تیر سر ز خدا تافتی هیچ رهی یافتی جانب ره بازگرد یاوه مرو خیر خیر تنگ شکر خر بلاش ور نخری سرکه باش عاشق این میر شو ور نشوی رو بمیر جمله جان های پاک گشته اسیران خاک عشق فروریخت زر تا برهاند اسیر ای که به زنبیل تو هیچ کسی نان نریخت در بن زنبیل خود هم بطلب ای فقیر چست شو و مرد باش حق دهدت صد قماش خاک سیه گشت زر خون سیه گشت شیر مفخر تبریزیان شمس حق و دین بیا تا برهد پای دل ز آب و گل همچو قیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۰ آید هر دم رسول از طرف شهر یار با فرح وصل دوست با قدح شهریار دست زنان عقل کل رقص کنان جزو و کل سجده کنان سرو و گل بر طرف سبزه زار بحر از این دم به جوش کوه از این لعل پوش نوح از این در خروش روح از این شرمسار ای خرد دوربین ساقی چون حور بین باده منصور بین جان و دلی بی قرار بشنو از چپ و راست مژده سعادت تو راست بخت صفا در صفاست تا تو توی اختیار پرده گردون بدر نعمت جنت بخور آب بزن بر جگر حور بکش در کنار هر چه بر اصحاب حال باشد اول خیال گردد آخر وصال چونک درآید نگار

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۸ بر سر ره دیدمش تیزروان چون قمر گفتم بهر خدا یک دمه آهسته تر یک دم ای ماه وش اسب و عنان را بکش ای تو چو خورشید و خور سایه ز ما زو مبر گفت منم آفتاب نیست تو را تاب تاب زانک ز یک تاب من از تو نماند اثر زانک تو در سردسیر داشته ای رخت خشک خشک لب و چشم تر بوده ای از خشک و تر برج من آن سوترست دور ز خشک و ترست نیک عجب گوهرست نیک پر از شور و شر از پس چندین حجاب چاک زدستی تو جیب از پس پرده تو را یاوه شده پا و سر جانب تبریز تاز جانب شمع طراز شمس حق سرفراز تا شودت زیب و فر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۹ عمر که بی عشق رفت هیچ حسابش مگیر آب حیات ست عشق در دل و جانش پذیر هر که جز این عاشقان ماهی بی آب دان مرده و پژمرده است گر چه بود او وزیر عشق چو بگشاد رخت سبز شود هر درخت برگ جوان بر دمد هر نفس از شاخ پیر هر که شود صید عشق کی شود او صید مرگ چون سپرش مه بود کی رسدش زخم تیر سر ز خدا تافتی هیچ رهی یافتی جانب ره بازگرد یاوه مرو خیر خیر تنگ شکر خر بلاش ور نخری سرکه باش عاشق این میر شو ور نشوی رو بمیر جمله جان های پاک گشته اسیران خاک عشق فروریخت زر تا برهاند اسیر ای که به زنبیل تو هیچ کسی نان نریخت در بن زنبیل خود هم بطلب ای فقیر چست شو و مرد باش حق دهدت صد قماش خاک سیه گشت زر خون سیه گشت شیر مفخر تبریزیان شمس حق و دین بیا تا برهد پای دل ز آب و گل همچو قیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۰ آید هر دم رسول از طرف شهر یار با فرح وصل دوست با قدح شهریار دست زنان عقل کل رقص کنان جزو و کل سجده کنان سرو و گل بر طرف سبزه زار بحر از این دم به جوش کوه از این لعل پوش نوح از این در خروش روح از این شرمسار ای خرد دوربین ساقی چون حور بین باده منصور بین جان و دلی بی قرار بشنو از چپ و راست مژده سعادت تو راست بخت صفا در صفاست تا تو توی اختیار پرده گردون بدر نعمت جنت بخور آب بزن بر جگر حور بکش در کنار هر چه بر اصحاب حال باشد اول خیال گردد آخر وصال چونک درآید نگار

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۱ گفت لبم چون شکر ارزد گنج گهر آه ندارم گهر گفت نداری بخر از گهرم دام کن ور نبود وام کن خانه غلط کرده ای عاشق بی سیم و زر آمده ای در قمار کیسه پرزر بیار ور نه برو از کنار غصه و زحمت ببر راه زنانیم ما جامه کنانیم ما گر تو ز مایی درآ کاسه بزن کوزه خور دام همه ما دریم مال همه ما خوریم از همه ما خوشتریم کوری هر کور و کر جامه خران دیگرند جامه دران دیگرند جامه دران برکنند سبلت هر جامه خر سبلت فرعون تن موسی جان برکند تا همه تن جان شود هر سر مو جانور در ره عشاق او روی معصفر شناس گوهر عشق اشک دان اطلس خون جگر قیمت روی چو زر چیست بگو لعل یار قیمت اشک چو در چیست بگو آن نظر بنده آن ساقیم تا به ابد باقیم عالم ما برقرار عالمیان برگذر هر کی بزاد او بمرد جان به موکل سپرد عاشق از کس نزاد عشق ندارد پدر گر تو از این رو نه ای همچو قفا پس نشین ور تو قفا نیستی پیش درآ چون سپر چون سپر بی خبر پیش درآ و ببین از نظر زخم دوست باخبران بی خبر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۲ چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر چونک ببردی دلی پرده او را مدر چشم تو چون ره زند ره زده را ره نما زلف تو چون سر کشد عشوه هندو مخر عشق بود دلستان پرورش دوستان سبز و شکفته کند باغ تو را چون شجر وجهک وجه القمر قلبک مثل الحجر روحک روح البقا حسنک نور البصر عشق خران جو به جو تا لب دریای هو کهنه خران کو به کو اسکی ببج کآمدور دشمن ما در هنر شد به مثل دنب خر چند بپیمایی اش نیست فزون کم شمر اقسم بالعادیات احلف بالموریات غیرک یا ذالصلات فی نظری کالمدر هر که به جز عاشق است در ترشی لایق است لایق حلوا شکر لایق سرکا کبر هجرک روحی فداک زلزلنی فی هواک کل کریم سواک فهو خداع غرر عشق خوش و تازه رو عاشق او تازه تر شکل جهان کهنه ای عاشق او کهنه تر

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۱ گفت لبم چون شکر ارزد گنج گهر آه ندارم گهر گفت نداری بخر از گهرم دام کن ور نبود وام کن خانه غلط کرده ای عاشق بی سیم و زر آمده ای در قمار کیسه پرزر بیار ور نه برو از کنار غصه و زحمت ببر راه زنانیم ما جامه کنانیم ما گر تو ز مایی درآ کاسه بزن کوزه خور دام همه ما دریم مال همه ما خوریم از همه ما خوشتریم کوری هر کور و کر جامه خران دیگرند جامه دران دیگرند جامه دران برکنند سبلت هر جامه خر سبلت فرعون تن موسی جان برکند تا همه تن جان شود هر سر مو جانور در ره عشاق او روی معصفر شناس گوهر عشق اشک دان اطلس خون جگر قیمت روی چو زر چیست بگو لعل یار قیمت اشک چو در چیست بگو آن نظر بنده آن ساقیم تا به ابد باقیم عالم ما برقرار عالمیان برگذر هر کی بزاد او بمرد جان به موکل سپرد عاشق از کس نزاد عشق ندارد پدر گر تو از این رو نه ای همچو قفا پس نشین ور تو قفا نیستی پیش درآ چون سپر چون سپر بی خبر پیش درآ و ببین از نظر زخم دوست باخبران بی خبر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۲ چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر چونک ببردی دلی پرده او را مدر چشم تو چون ره زند ره زده را ره نما زلف تو چون سر کشد عشوه هندو مخر عشق بود دلستان پرورش دوستان سبز و شکفته کند باغ تو را چون شجر وجهک وجه القمر قلبک مثل الحجر روحک روح البقا حسنک نور البصر عشق خران جو به جو تا لب دریای هو کهنه خران کو به کو اسکی ببج کآمدور دشمن ما در هنر شد به مثل دنب خر چند بپیمایی اش نیست فزون کم شمر اقسم بالعادیات احلف بالموریات غیرک یا ذالصلات فی نظری کالمدر هر که به جز عاشق است در ترشی لایق است لایق حلوا شکر لایق سرکا کبر هجرک روحی فداک زلزلنی فی هواک کل کریم سواک فهو خداع غرر عشق خوش و تازه رو عاشق او تازه تر شکل جهان کهنه ای عاشق او کهنه تر

%0
10 Bölüm