Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۳ علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتش ظلام فی ظلام من فراق الحب قد اغطش چو دور افتاد ماهی جان ز بحر افتاد در حیله کما حوت الشقی الیوم فی ارض الفلاینبش عجب نبود اگر عاشق شود بی جان در این هجران اذا ما الحوت زال الماء لا تعجب بان تعطش اگر منکر شود مردی ز سوز عاشق سوزان متی یمتاز عین الشمس من عین له اعمش چو فرش وصل بردارد شفا از منزل عاشق فراش من لهیب النار من تحت الفتی یفرش که تا پیغام آن یوسف بدین یعقوب عشق آید یبرد ذاک و البستان و الفردوس یستنعش دلم در گوش من گوید ز حرص وصل شمس الدین الی تبریز یستسعی و فی تبریز یستفتش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۴ کل عقل بوصلکم مدهش کل خد ببینکم مخدش مست گشتم ز طعنه و لافش دردیش خوشتر است یا صافش بصر العقل من جلالتکم مثل الترک عینه اخفش کر شوم تا بلندتر گوید هر که او دم زند ز اوصافش شارب الخمر کیف لا یسکر صاحب الحشر کیف لا ینعش زان دمی کو دمید در عالم گشت پرگل ز قاف تا قافش مسکن الروح حول عزته مسکن لیس فیه یستوحش اندرآید سپهر تا زانو چو کشد بوی مشک از نافش من اتاه الی الخلود اتی و انتهی من مکانه المرعش جان برید از جهان و عذرش این کالفتی یافتم ز ایلافش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۵ بیا بیا که توی جان جان جان سماع بیا که سرو روانی به بوستان سماع بیا که چون تو نبودست و هم نخواهد بود بیا که چون تو ندیدست دیدگان سماع بیا که چشمه خورشید زیر سایه تست هزار زهره تو داری بر آسمان سماع سماع شکر تو گوید به صد زبان فصیح یکی دو نکته بگویم من از زبان سماع برون ز هر دو جهانی چو در سماع آیی برون ز هر دو جهانست این جهان سماع اگر چه بام بلندست بام هفتم چرخ گذشته است از این بام نردبان سماع به زیر پای بکوبید هر چه غیر ویست سماع از آن شما و شما از آن سماع چو عشق دست درآرد به گردنم چه کنم کنار درکشمش همچنین میان سماع کنار ذره چو پر شد ز پرتو خورشید همه به رقص درآیند بی فغان سماع بیا که صورت عشقست شمس تبریزی که باز ماند ز عشق لبش دهان سماع مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۶ بیا بیا که توی جان جان جان سماع هزار شمع منور به خاندان سماع چو صد هزار ستاره ز تست روشن دل بیا که ماه تمامی در آسمان سماع بیا که جان و جهان در رخ تو حیرانست بیا که بوالعجبی نیک در جهان سماع بیا که بی تو به بازار عشق نقدی نیست بیا که چون تو زری را ندید کان سماع بیا که بر در تو شسته اند مشتاقان ز بام خویش فروکن تو نردبان سماع بیا که رونق بازار عشق از لب تست که شاهدیست نهانی در این دکان سماع بیار قند معانی ز شمس تبریزی که باز ماند ز عشق لبش دهان سماع

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۳ علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتش ظلام فی ظلام من فراق الحب قد اغطش چو دور افتاد ماهی جان ز بحر افتاد در حیله کما حوت الشقی الیوم فی ارض الفلاینبش عجب نبود اگر عاشق شود بی جان در این هجران اذا ما الحوت زال الماء لا تعجب بان تعطش اگر منکر شود مردی ز سوز عاشق سوزان متی یمتاز عین الشمس من عین له اعمش چو فرش وصل بردارد شفا از منزل عاشق فراش من لهیب النار من تحت الفتی یفرش که تا پیغام آن یوسف بدین یعقوب عشق آید یبرد ذاک و البستان و الفردوس یستنعش دلم در گوش من گوید ز حرص وصل شمس الدین الی تبریز یستسعی و فی تبریز یستفتش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۴ کل عقل بوصلکم مدهش کل خد ببینکم مخدش مست گشتم ز طعنه و لافش دردیش خوشتر است یا صافش بصر العقل من جلالتکم مثل الترک عینه اخفش کر شوم تا بلندتر گوید هر که او دم زند ز اوصافش شارب الخمر کیف لا یسکر صاحب الحشر کیف لا ینعش زان دمی کو دمید در عالم گشت پرگل ز قاف تا قافش مسکن الروح حول عزته مسکن لیس فیه یستوحش اندرآید سپهر تا زانو چو کشد بوی مشک از نافش من اتاه الی الخلود اتی و انتهی من مکانه المرعش جان برید از جهان و عذرش این کالفتی یافتم ز ایلافش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۵ بیا بیا که توی جان جان جان سماع بیا که سرو روانی به بوستان سماع بیا که چون تو نبودست و هم نخواهد بود بیا که چون تو ندیدست دیدگان سماع بیا که چشمه خورشید زیر سایه تست هزار زهره تو داری بر آسمان سماع سماع شکر تو گوید به صد زبان فصیح یکی دو نکته بگویم من از زبان سماع برون ز هر دو جهانی چو در سماع آیی برون ز هر دو جهانست این جهان سماع اگر چه بام بلندست بام هفتم چرخ گذشته است از این بام نردبان سماع به زیر پای بکوبید هر چه غیر ویست سماع از آن شما و شما از آن سماع چو عشق دست درآرد به گردنم چه کنم کنار درکشمش همچنین میان سماع کنار ذره چو پر شد ز پرتو خورشید همه به رقص درآیند بی فغان سماع بیا که صورت عشقست شمس تبریزی که باز ماند ز عشق لبش دهان سماع مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۶ بیا بیا که توی جان جان جان سماع هزار شمع منور به خاندان سماع چو صد هزار ستاره ز تست روشن دل بیا که ماه تمامی در آسمان سماع بیا که جان و جهان در رخ تو حیرانست بیا که بوالعجبی نیک در جهان سماع بیا که بی تو به بازار عشق نقدی نیست بیا که چون تو زری را ندید کان سماع بیا که بر در تو شسته اند مشتاقان ز بام خویش فروکن تو نردبان سماع بیا که رونق بازار عشق از لب تست که شاهدیست نهانی در این دکان سماع بیار قند معانی ز شمس تبریزی که باز ماند ز عشق لبش دهان سماع

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۷ مدارم یک زمان از کار فارغ که گردد آدمی غمخوار فارغ چو فارغ شد غم او را سخره گیرد مبادا هیچ کس ای یار فارغ قلندر گرچه فارغ می نماید ولیکن نیست در اسرار فارغ ز اول می کشد او خار بسیار همه گل گشت و گشت از خار فارغ چو موری دانه ها انبار می کرد سلیمان شد شد از انبار فارغ چو دریاییست او پرکار و بی کار از او گیرند و او ز ایثار فارغ قلندر هست در کشتی نشسته روان در را و از رفتار فارغ در این حیرت بسی بینی در این راه ز کشتی و ز دریابار فارغ به یاد بحر مست از وهم کشتی نشسته احمقی بسیار فارغ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۸ امروز روز شادی و امسال سال لاغ نیکوست حال ما که نکو باد حال باغ آمد بهار و گفت به نرگس به خنده گل چشم من و تو روشن بی روی زشت زاغ گل نقل بلبلان و شکر نقل طوطیان سبزه ست و لاله زار و چمن کوری کلاغ با سیب انار گفت که شفتالویی بده گفت این هوس پزند همه منبلان راغ شفتالوی مسیح به جان می توان خرید جانی نه کز دلست ترقیش نه از دماغ باغ و بهار هست رسول بهشت غیب بشنو که بر رسول نباشد بجز بلاغ در آفتاب فضل گشا پر و بال نو کز پیش آفتاب برفته ست میغ و ماغ چندان شراب ریخت کنون ساقی ربیع مستسقیان خاک از این فیض کرده کاغ خورشید ما مقیم حمل در بهار جان فارغ ز بهمنست و ز کانون زهی مساغ سر همچنین بجنبان یعنی سر مرا خاریدن آرزوست ندارم بدو فراغ امروز پای دار که برپاست ساقیی کبست خاک را و فلک را دو صد چراغ گه آب می نماید و گه آتشی کز او دل داغ داغ بود و رهانیده شد ز داغ غم چیغ چیغ کرد چو در چنگ گربه موش گو چیغ چیغ می کن و گو چاغ چاغ چاغ آتش بزن به چرخه و پنبه دگر مریس گردن چو دوک گشت این حرف چون پناغ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۹ گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ گویند صبح نبود شام تو را دروغ گویند بهر عشق تو خود را چه می کشی بعد از فنای جسم نباشد بقا دروغ گویند اشک چشم تو در عشق بیهده ست چون چشم بسته گشت نباشد لقا دروغ گویند چون ز دور زمانه برون شدیم زان سو روان نباشد این جان ما دروغ گویند آن کسان که نرستند از خیال جمله خیال بد قصص انبیا دروغ گویند آن کسان که نرفتند راه راست ره نیست بنده را به جناب خدا دروغ گویند رازدان دل اسرار و راز غیب بی واسطه نگوید مر بنده را دروغ گویند بنده را نگشایند راز دل وز لطف بنده را نبرد بر سما دروغ گویند آن کسی که بود در سرشت خاک با اهل آسمان نشود آشنا دروغ گویند جان پاک از این آشیان خاک با پر عشق برنپرد بر هوا دروغ گویند ذره ذره بد و نیک خلق را آن آفتاب حق نرساند جزا دروغ خاموش کن ز گفت وگر گویدت کسی جز حرف و صوت نیست سخن را ادا دروغ

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۷ مدارم یک زمان از کار فارغ که گردد آدمی غمخوار فارغ چو فارغ شد غم او را سخره گیرد مبادا هیچ کس ای یار فارغ قلندر گرچه فارغ می نماید ولیکن نیست در اسرار فارغ ز اول می کشد او خار بسیار همه گل گشت و گشت از خار فارغ چو موری دانه ها انبار می کرد سلیمان شد شد از انبار فارغ چو دریاییست او پرکار و بی کار از او گیرند و او ز ایثار فارغ قلندر هست در کشتی نشسته روان در را و از رفتار فارغ در این حیرت بسی بینی در این راه ز کشتی و ز دریابار فارغ به یاد بحر مست از وهم کشتی نشسته احمقی بسیار فارغ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۸ امروز روز شادی و امسال سال لاغ نیکوست حال ما که نکو باد حال باغ آمد بهار و گفت به نرگس به خنده گل چشم من و تو روشن بی روی زشت زاغ گل نقل بلبلان و شکر نقل طوطیان سبزه ست و لاله زار و چمن کوری کلاغ با سیب انار گفت که شفتالویی بده گفت این هوس پزند همه منبلان راغ شفتالوی مسیح به جان می توان خرید جانی نه کز دلست ترقیش نه از دماغ باغ و بهار هست رسول بهشت غیب بشنو که بر رسول نباشد بجز بلاغ در آفتاب فضل گشا پر و بال نو کز پیش آفتاب برفته ست میغ و ماغ چندان شراب ریخت کنون ساقی ربیع مستسقیان خاک از این فیض کرده کاغ خورشید ما مقیم حمل در بهار جان فارغ ز بهمنست و ز کانون زهی مساغ سر همچنین بجنبان یعنی سر مرا خاریدن آرزوست ندارم بدو فراغ امروز پای دار که برپاست ساقیی کبست خاک را و فلک را دو صد چراغ گه آب می نماید و گه آتشی کز او دل داغ داغ بود و رهانیده شد ز داغ غم چیغ چیغ کرد چو در چنگ گربه موش گو چیغ چیغ می کن و گو چاغ چاغ چاغ آتش بزن به چرخه و پنبه دگر مریس گردن چو دوک گشت این حرف چون پناغ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۹ گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ گویند صبح نبود شام تو را دروغ گویند بهر عشق تو خود را چه می کشی بعد از فنای جسم نباشد بقا دروغ گویند اشک چشم تو در عشق بیهده ست چون چشم بسته گشت نباشد لقا دروغ گویند چون ز دور زمانه برون شدیم زان سو روان نباشد این جان ما دروغ گویند آن کسان که نرستند از خیال جمله خیال بد قصص انبیا دروغ گویند آن کسان که نرفتند راه راست ره نیست بنده را به جناب خدا دروغ گویند رازدان دل اسرار و راز غیب بی واسطه نگوید مر بنده را دروغ گویند بنده را نگشایند راز دل وز لطف بنده را نبرد بر سما دروغ گویند آن کسی که بود در سرشت خاک با اهل آسمان نشود آشنا دروغ گویند جان پاک از این آشیان خاک با پر عشق برنپرد بر هوا دروغ گویند ذره ذره بد و نیک خلق را آن آفتاب حق نرساند جزا دروغ خاموش کن ز گفت وگر گویدت کسی جز حرف و صوت نیست سخن را ادا دروغ

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۰ عیسی روح گرسنه ست چو زاغ خر او می کند ز کنجد کاغ چونک خر خورد جمله کنجد را از چه روغن کشیم بهر چراغ چونک خورشید سوی عقرب رفت شد جهان تیره رو ز میغ و ز ماغ آفتابا رجوع کن به محل بر جبین خزان و دی نه داغ آفتابا تو در حمل جانی از تو سرسبز خاک و خندان باغ آفتابا چو بشکنی دل دی از تو گردد بهار گرم دماغ آفتابا زکات نور تو است آنچ این آفتاب کرد ابلاغ صد هزار آفتاب دید احمد چون تو را دیده بود او مازاغ زان نگشت او بگرد پایه حوض کو ز بحر حیات دید اسباغ آفتابت از آن همی خوانم که عبارت ز تست تنگ مساغ مژده تو چو درفکند بهار باغ برداشت بزم و مجلس و لاغ کرده مستان باغ اشکوفه کرده سیران خاک استفراغ حله بافان غیب می بافند حله ها و پدید نیست پناغ کی گذارد خدا تو را فارغ چون خدا را ز کار نیست فراغ صد هزاران بنا و یک بنا رنگ جامه هزار و یک صباغ نغزها را مزاج او مایه پوست ها را علاج او دباغ لعل ها را درخش او صیقل سیم و زر را کفایتش صواغ بلبلان ضمیر خود دگرند نطق حس پیششان چو بانگ کلاغ بس که همراز بلبلان نبود آنک بیرون بود ز باغ و ز راغ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۱ ما دو سه رند عشرتی جمع شدیم این طرف چون شتران رو به رو پوز نهاده در علف از چپ و راست می رسد مست طمع هر اشتری چون شتران فکنده لب مست و برآوریده کف غم مخورید هر شتر ره نبرد بدین اغل زانک به پستی اند و ما بر سر کوه بر شرف کس به درازگردنی بر سر کوه کی رسد ورچه کنند عف عفی غم نخوریم ما ز عف بحر اگر شود جهان کشتی نوح اندرآ کشتی نوح کی بود سخره غرقه و تلف کان زمردیم ما آفت چشم اژدها آنک لدیغ غم بود حصه اوست وااسف جمله جهان پرست غم در پی منصب و درم ما خوش و نوش و محترم مست طرب در این کنف مست شدند عارفان مطرب معرفت بیا زود بگو رباعیی پیش درآ بگیر دف باد به بیشه درفکن در سر سرو و بید زن تا که شوند سرفشان بید و چنار صف به صف بید چو خشک و کل بود برگ ندارد و ثمر جنبش کی کند سرش از دم و باد لاتخف چاره خشک و بی مدد نفخه ایزدی بود کوست به فعل یک به یک نیست ضعیف و مستخف نخله خشک ز امر حق داد ثمر به مریمی یافت ز نفخ ایزدی مرده حیات مؤتنف ابله اگر زنخ زند تو ره عشق گم مکن پیشه عشق برگزین هرزه شمر دگر حرف چون غزلی به سر بری مدحت شمس دین بگو وز تبریز یاد کن کوری خصم ناخلف

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۰ عیسی روح گرسنه ست چو زاغ خر او می کند ز کنجد کاغ چونک خر خورد جمله کنجد را از چه روغن کشیم بهر چراغ چونک خورشید سوی عقرب رفت شد جهان تیره رو ز میغ و ز ماغ آفتابا رجوع کن به محل بر جبین خزان و دی نه داغ آفتابا تو در حمل جانی از تو سرسبز خاک و خندان باغ آفتابا چو بشکنی دل دی از تو گردد بهار گرم دماغ آفتابا زکات نور تو است آنچ این آفتاب کرد ابلاغ صد هزار آفتاب دید احمد چون تو را دیده بود او مازاغ زان نگشت او بگرد پایه حوض کو ز بحر حیات دید اسباغ آفتابت از آن همی خوانم که عبارت ز تست تنگ مساغ مژده تو چو درفکند بهار باغ برداشت بزم و مجلس و لاغ کرده مستان باغ اشکوفه کرده سیران خاک استفراغ حله بافان غیب می بافند حله ها و پدید نیست پناغ کی گذارد خدا تو را فارغ چون خدا را ز کار نیست فراغ صد هزاران بنا و یک بنا رنگ جامه هزار و یک صباغ نغزها را مزاج او مایه پوست ها را علاج او دباغ لعل ها را درخش او صیقل سیم و زر را کفایتش صواغ بلبلان ضمیر خود دگرند نطق حس پیششان چو بانگ کلاغ بس که همراز بلبلان نبود آنک بیرون بود ز باغ و ز راغ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۱ ما دو سه رند عشرتی جمع شدیم این طرف چون شتران رو به رو پوز نهاده در علف از چپ و راست می رسد مست طمع هر اشتری چون شتران فکنده لب مست و برآوریده کف غم مخورید هر شتر ره نبرد بدین اغل زانک به پستی اند و ما بر سر کوه بر شرف کس به درازگردنی بر سر کوه کی رسد ورچه کنند عف عفی غم نخوریم ما ز عف بحر اگر شود جهان کشتی نوح اندرآ کشتی نوح کی بود سخره غرقه و تلف کان زمردیم ما آفت چشم اژدها آنک لدیغ غم بود حصه اوست وااسف جمله جهان پرست غم در پی منصب و درم ما خوش و نوش و محترم مست طرب در این کنف مست شدند عارفان مطرب معرفت بیا زود بگو رباعیی پیش درآ بگیر دف باد به بیشه درفکن در سر سرو و بید زن تا که شوند سرفشان بید و چنار صف به صف بید چو خشک و کل بود برگ ندارد و ثمر جنبش کی کند سرش از دم و باد لاتخف چاره خشک و بی مدد نفخه ایزدی بود کوست به فعل یک به یک نیست ضعیف و مستخف نخله خشک ز امر حق داد ثمر به مریمی یافت ز نفخ ایزدی مرده حیات مؤتنف ابله اگر زنخ زند تو ره عشق گم مکن پیشه عشق برگزین هرزه شمر دگر حرف چون غزلی به سر بری مدحت شمس دین بگو وز تبریز یاد کن کوری خصم ناخلف

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۲ ما دو سه مست خلوتی جمع شدیم این طرف چون شتران رو به رو پوز نهاده در علف هر طرفی همی رسد مست و خراب جوق جوق چون شتران مست لب سست فکنده کرده کف خوش بخورید کاشتران ره نبرند سوی ما زآنک به وادی اندرند ما سر کوه بر شرف گر چه درازگردنند تا سر کوه کی رسند ور چه که عف عفی کنند غم نخوریم ما ز عف بحر اگر شود جهان کشتی نوح اندریم کشتی نوح کی بود سخره آفت و تلف جمله جهان پرست غم در پی منصب و درم ما خوش و نوش و محترم مست خرف در این کنف کان زمردیم ما آفت چشم مار غم آنک اسیر غم بود حصه اوست وا اسف مطرب عارفان بیا مست شدند عارفان زود بگو رباعیی پیش درآ بگیر دف باد به بیشه درفکن بر سر هر درخت زن تا که شوند سرفشان شاخ درخت صف به صف ابله اگر زنخ زند تو ره عشق گم مکن عشق حیات جان بود مرده بود دگر حرف چون غزلی به سر بری مدحت شمس دین بگو از تبریز یاد کن کوری خصم ناخلف مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۳ گر تو تنگ آیی ز ما زوتر برون رو ای حریف کز ترش رویی همی رنجد دلارام ظریف گر همی انکار خود پنهان کنی بر روی تو می نماید دشمنی ها بر رخ تو لیف لیف روز گردک بر رخ داماد می باشد نشان از جمال او که نامش کرد رومی نیف نیف چون خداوند شمس دین چوگان زند یارش کجاست ور بر اسب فضل بنشیند کجا دارد ردیف خوان و بزم هر دو عالم نزد بزم شمس دین چون یکی کاسه پرآش و بر سر او یک رغیف وان رغیف و آش و کاسه صدقه تبریز دان از کمال و حرمت شهر شهنشاه شریف مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۴ باده نمی بایدم فارغم از درد و صاف تشنه خون خودم آمد وقت مصاف برکش شمشیر تیز خون حسودان بریز تا سر بی تن کند گرد تن خود طواف کوه کن از کله ها بحر کن از خون ما تا بخورد خاک و ریگ جرعه خون از گزاف ای ز دل من خبیر رو دهنم را مگیر ور نه شکافد دلم خون بجهد از شکاف گوش به غوغا مکن هیچ محابا مکن سلطنت و قهرمان نیست چنین دست باف در دل آتش روم لقمه آتش شوم جان چو کبریت را بر چه بریدند ناف آتش فرزند ماست تشنه و دربند ماست هر دو یکی می شویم تا نبود اختلاف چک چک و دودش چراست زانک دورنگی به جاست چونک شود هیزم او چک چک نبود ز لاف ور بجهد نیم سوز فحم بود او هنوز تشنه دل و رو سیه طالب وصل و زفاف آتش گوید برو تو سیهی من سپید هیزم گوید که تو سوخته ای من معاف این طرفش روی نی وان طرفش روی نی کرده میان دو یار در سیهی اعتکاف همچو مسلمان غریب نی سوی خلقش رهی نی سوی شاهنشهی بر طرفی چون سجاف بلک چو عنقا که او از همه مرغان فزود بر فلکش ره نبود ماند بر آن کوه قاف با تو چه گویم که تو در غم نان مانده ای پشت خمی همچو لام تنگ دلی همچو کاف هین بزن ای فتنه جو بر سر سنگ آن سبو تا نکشم آب جو تا نکنم اغتراف ترک سقایی کنم غرقه دریا شوم دور ز جنگ و خلاف بی خبر از اعتراف همچو روان های پاک خامش در زیر خاک قالبشان چون عروس خاک بر او چون لحاف

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۲ ما دو سه مست خلوتی جمع شدیم این طرف چون شتران رو به رو پوز نهاده در علف هر طرفی همی رسد مست و خراب جوق جوق چون شتران مست لب سست فکنده کرده کف خوش بخورید کاشتران ره نبرند سوی ما زآنک به وادی اندرند ما سر کوه بر شرف گر چه درازگردنند تا سر کوه کی رسند ور چه که عف عفی کنند غم نخوریم ما ز عف بحر اگر شود جهان کشتی نوح اندریم کشتی نوح کی بود سخره آفت و تلف جمله جهان پرست غم در پی منصب و درم ما خوش و نوش و محترم مست خرف در این کنف کان زمردیم ما آفت چشم مار غم آنک اسیر غم بود حصه اوست وا اسف مطرب عارفان بیا مست شدند عارفان زود بگو رباعیی پیش درآ بگیر دف باد به بیشه درفکن بر سر هر درخت زن تا که شوند سرفشان شاخ درخت صف به صف ابله اگر زنخ زند تو ره عشق گم مکن عشق حیات جان بود مرده بود دگر حرف چون غزلی به سر بری مدحت شمس دین بگو از تبریز یاد کن کوری خصم ناخلف مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۳ گر تو تنگ آیی ز ما زوتر برون رو ای حریف کز ترش رویی همی رنجد دلارام ظریف گر همی انکار خود پنهان کنی بر روی تو می نماید دشمنی ها بر رخ تو لیف لیف روز گردک بر رخ داماد می باشد نشان از جمال او که نامش کرد رومی نیف نیف چون خداوند شمس دین چوگان زند یارش کجاست ور بر اسب فضل بنشیند کجا دارد ردیف خوان و بزم هر دو عالم نزد بزم شمس دین چون یکی کاسه پرآش و بر سر او یک رغیف وان رغیف و آش و کاسه صدقه تبریز دان از کمال و حرمت شهر شهنشاه شریف مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۴ باده نمی بایدم فارغم از درد و صاف تشنه خون خودم آمد وقت مصاف برکش شمشیر تیز خون حسودان بریز تا سر بی تن کند گرد تن خود طواف کوه کن از کله ها بحر کن از خون ما تا بخورد خاک و ریگ جرعه خون از گزاف ای ز دل من خبیر رو دهنم را مگیر ور نه شکافد دلم خون بجهد از شکاف گوش به غوغا مکن هیچ محابا مکن سلطنت و قهرمان نیست چنین دست باف در دل آتش روم لقمه آتش شوم جان چو کبریت را بر چه بریدند ناف آتش فرزند ماست تشنه و دربند ماست هر دو یکی می شویم تا نبود اختلاف چک چک و دودش چراست زانک دورنگی به جاست چونک شود هیزم او چک چک نبود ز لاف ور بجهد نیم سوز فحم بود او هنوز تشنه دل و رو سیه طالب وصل و زفاف آتش گوید برو تو سیهی من سپید هیزم گوید که تو سوخته ای من معاف این طرفش روی نی وان طرفش روی نی کرده میان دو یار در سیهی اعتکاف همچو مسلمان غریب نی سوی خلقش رهی نی سوی شاهنشهی بر طرفی چون سجاف بلک چو عنقا که او از همه مرغان فزود بر فلکش ره نبود ماند بر آن کوه قاف با تو چه گویم که تو در غم نان مانده ای پشت خمی همچو لام تنگ دلی همچو کاف هین بزن ای فتنه جو بر سر سنگ آن سبو تا نکشم آب جو تا نکنم اغتراف ترک سقایی کنم غرقه دریا شوم دور ز جنگ و خلاف بی خبر از اعتراف همچو روان های پاک خامش در زیر خاک قالبشان چون عروس خاک بر او چون لحاف

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۵ کعبه جان ها توی گرد تو آرم طواف جغد نیم بر خراب هیچ ندارم طواف پیشه ندارم جز این کار ندارم جز این چون فلکم روز و شب پیشه و کارم طواف بهتر از این یار کیست خوشتر از این کار چیست پیش بت من سجود گرد نگارم طواف رخت کشیدم به حج تا کنم آن جا قرار برد عرب رخت من برد قرارم طواف تشنه چه بیند به خواب چشمه و حوض و سبو تشنه وصل توام کی بگذارم طواف چونک برآرم سجود بازرهم از وجود کعبه شفیعم شود چونک گزارم طواف حاجی عاقل طواف چند کند هفت هفت حاجی دیوانه ام من نشمارم طواف گفتم گل را که خار کیست ز پیشش بران گفت بسی کرد او گرد عذارم طواف گفت به آتش هوا دود نه درخورد توست گفت بهل تا کند گرد شرارم طواف عشق مرا می ستود کو همه شب همچو ماه بر سر و رو می کند گرد غبارم طواف همچو فلک می کند بر سر خاکم سجود همچو قدح می کند گرد خمارم طواف خواجه عجب نیست اینک من بدوم پیش صید طرفه که بر گرد من کرد شکارم طواف چار طبیعت چو چار گردن حمال دان همچو جنازه مبا بر سر چارم طواف هست اثرهای یار در دمن این دیار ور نه نبودی بر این تیره دیارم طواف عاشق مات ویم تا ببرد رخت من ور نه نبودی چنین گرد قمارم طواف سرو بلندم که من سبز و خوشم در خزان نی چو حشیشم بود گرد بهارم طواف از سپه رشک ما تیر قضا می رسد تا نکنی بی سپر گرد حصارم طواف خشت وجود مرا خرد کن ای غم چو گرد تا که کنم همچو گرد گرد سوارم طواف بس کن و چون ماهیان باش خموش اندر آب تا نه چو تابه شود بر سر نارم طواف مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۶ بیا بیا که توی شیر شیر شیر مصاف ز مرغزار برون آ و صف ها بشکاف به مدحت آنچ بگویند نیست هیچ دروغ ز هر چه از تو بلافند صادقست نه لاف عجب که کرت دیگر ببیند این چشمم به سلطنت تو نشسته ملوک بر اطراف تو بر مقامه خویشی وز آنچ گفتم بیش ولیک دیده ز هجرت نه روشنست نه صاف شعاع چهره او خود نهان نمی گردد برو تو غیرت بافنده پرده ها می باف تو دلفریب صفت های دلفریب آری ولیک آتش من کی رها کند اوصاف چو عاشقان به جهان جان ها فدا کردند فدا بکردم جانی و جان جان به مصاف اگر چه کعبه اقبال جان من باشد هزار کعبه جان را بگرد تست طواف دهان ببسته ام از راز چون جنین غمم که کودکان به شکم در غذا خورند از ناف تو عقل عقلی و من مست پرخطای توام خطای مست بود پیش عقل عقل معاف خمار بی حد من بحرهای می خواهد که نیست مست تو را رطل ها و جره کفاف بجز به عشق تو جایی دگر نمی گنجم که نیست موضع سیمرغ عشق جز که قاف نه عاشق دم خویشم ولیک بوی تست چو دم زنم ز غمت از مت و از آلاف نه الف گیرد اجزای من به غیر تو دوست اگر هزار بخوانند سوره ایلاف به نور دیده سلف بسته ام به عشق رخت که گوش من نگشاید به قصه اسلاف منم کمانچه نداف شمس تبریزی فتاده آتش او در دکان این نداف

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۵ کعبه جان ها توی گرد تو آرم طواف جغد نیم بر خراب هیچ ندارم طواف پیشه ندارم جز این کار ندارم جز این چون فلکم روز و شب پیشه و کارم طواف بهتر از این یار کیست خوشتر از این کار چیست پیش بت من سجود گرد نگارم طواف رخت کشیدم به حج تا کنم آن جا قرار برد عرب رخت من برد قرارم طواف تشنه چه بیند به خواب چشمه و حوض و سبو تشنه وصل توام کی بگذارم طواف چونک برآرم سجود بازرهم از وجود کعبه شفیعم شود چونک گزارم طواف حاجی عاقل طواف چند کند هفت هفت حاجی دیوانه ام من نشمارم طواف گفتم گل را که خار کیست ز پیشش بران گفت بسی کرد او گرد عذارم طواف گفت به آتش هوا دود نه درخورد توست گفت بهل تا کند گرد شرارم طواف عشق مرا می ستود کو همه شب همچو ماه بر سر و رو می کند گرد غبارم طواف همچو فلک می کند بر سر خاکم سجود همچو قدح می کند گرد خمارم طواف خواجه عجب نیست اینک من بدوم پیش صید طرفه که بر گرد من کرد شکارم طواف چار طبیعت چو چار گردن حمال دان همچو جنازه مبا بر سر چارم طواف هست اثرهای یار در دمن این دیار ور نه نبودی بر این تیره دیارم طواف عاشق مات ویم تا ببرد رخت من ور نه نبودی چنین گرد قمارم طواف سرو بلندم که من سبز و خوشم در خزان نی چو حشیشم بود گرد بهارم طواف از سپه رشک ما تیر قضا می رسد تا نکنی بی سپر گرد حصارم طواف خشت وجود مرا خرد کن ای غم چو گرد تا که کنم همچو گرد گرد سوارم طواف بس کن و چون ماهیان باش خموش اندر آب تا نه چو تابه شود بر سر نارم طواف مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۶ بیا بیا که توی شیر شیر شیر مصاف ز مرغزار برون آ و صف ها بشکاف به مدحت آنچ بگویند نیست هیچ دروغ ز هر چه از تو بلافند صادقست نه لاف عجب که کرت دیگر ببیند این چشمم به سلطنت تو نشسته ملوک بر اطراف تو بر مقامه خویشی وز آنچ گفتم بیش ولیک دیده ز هجرت نه روشنست نه صاف شعاع چهره او خود نهان نمی گردد برو تو غیرت بافنده پرده ها می باف تو دلفریب صفت های دلفریب آری ولیک آتش من کی رها کند اوصاف چو عاشقان به جهان جان ها فدا کردند فدا بکردم جانی و جان جان به مصاف اگر چه کعبه اقبال جان من باشد هزار کعبه جان را بگرد تست طواف دهان ببسته ام از راز چون جنین غمم که کودکان به شکم در غذا خورند از ناف تو عقل عقلی و من مست پرخطای توام خطای مست بود پیش عقل عقل معاف خمار بی حد من بحرهای می خواهد که نیست مست تو را رطل ها و جره کفاف بجز به عشق تو جایی دگر نمی گنجم که نیست موضع سیمرغ عشق جز که قاف نه عاشق دم خویشم ولیک بوی تست چو دم زنم ز غمت از مت و از آلاف نه الف گیرد اجزای من به غیر تو دوست اگر هزار بخوانند سوره ایلاف به نور دیده سلف بسته ام به عشق رخت که گوش من نگشاید به قصه اسلاف منم کمانچه نداف شمس تبریزی فتاده آتش او در دکان این نداف

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۷ ای مونس و غمگسار عاشق وی چشم و چراغ و یار عاشق ای داروی فربهی و صحت از بهر تن نزار عاشق ای رحمت و پادشاهی تو بربوده دل و قرار عاشق ای کرده خیال را رسولی در واسطه یادگار عاشق آن را که به خویش بار ندهی کی بیند کار و بار عاشق از جذب و کشیدن تو باشد آن ناله زار زار عاشق تعلیم و اشارت تو باشد آن حیله گری و کار عاشق از راه نمودن تو باشد آن رفتن راهوار عاشق ای بند تو دلگشای عاشق وی پند تو گوشوار عاشق دیرست که خواب شب نمانده است در دیده شرمسار عاشق دیرست که اشتها برفتست از معده لقمه خوار عاشق دیرست که زعفران برستست از چهره لاله زار عاشق دیرست کز آب های دیده دریا کردی کنار عاشق زین ها چه زیانش چون تو باشی چاره گر و غمگسار عاشق صد گنج فروشیش به دانگی وان دانگ کنی نثار عاشق ای لاف ابیت عند ربی آرایش و افتخار عاشق لو لاک لما خلقت الافلاک نه چرخ به اختیار عاشق بس کن که عنایتش بسنده است برهان و سخن گزار عاشق مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۸ گر خمار آرد صداعی بر سر سودای عشق دررسد در حین مدد از ساقی صهبای عشق ور بدرد طبل شادی لشکر عشاق را مژده انافتحنا دردمد سرنای عشق زهر اندر کام عاشق شهد گردد در زمان زان شکرهایی که روید هر دم از نی های عشق یک زمان ابری بیاید تا بپوشد ماه را ابر را در حین بسوزد برق جان افزای عشق در میان ریگ سوزان در طریق بادیه بانگ های رعد بینی می زند سقای عشق ساقیا از بهر جانت ساغری بر خلق ریز یا صلا درده به سوی قامت و بالای عشق شمس تبریز ار بتاند از قباب رشک حق قبه های موج خیزد آن دم از دریای عشق مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۹ ای جهان را دلگشا اقبال عشق یفعل الله ما یشا اقبال عشق ای صفا و ای وفا در جور عشق ای خوشا و ای خوشا اقبال عشق ای بده جانتر ز جان دیدار عشق وی فزون از جان و جا اقبال عشق تا ز اخلاص و ریا بیرون شدم جان اخلاص و ریا اقبال عشق گر بگردد آفتاب از ضعف نیست نقل کرد از جا به جا اقبال عشق خلق گوید عاقبت محمود باد عاقبت آمد به ما اقبال عشق من دهان بستم که بگشادست پر در دل خلق خدا اقبال عشق بد دعا زنبیل و این دولت خلیل می نگنجد در دعا اقبال عشق وحدت عشقست این جا نیست دو یا توی یا عشق یا اقبال عشق مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۰ ای ناطق الهی و ای دیده حقایق زین قلزم پرآتش ای چاره خلایق تو بس قدیم پیری بس شاه بی نظیری جان را تو دستگیری از آفت علایق در راه جان سپاری جان ها تو را شکاری آوخ کز این شکاران تا جان کیست لایق مخلوق خود کی باشد کز عشق تو بلافد ای عاشق جمالت نور جلال خالق گویی چه چاره دارم کان عشق را شکارم بیمار عشق زارم ای تو طبیب حاذق لطف تو گفت پیش آ قهر تو گفت پس رو ما را یکی خبر کن کز هر دو کیست صادق ای آفتاب جان ها ای شمس حق تبریز هر ذره از شعاعت جان لطیف ناطق

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۷ ای مونس و غمگسار عاشق وی چشم و چراغ و یار عاشق ای داروی فربهی و صحت از بهر تن نزار عاشق ای رحمت و پادشاهی تو بربوده دل و قرار عاشق ای کرده خیال را رسولی در واسطه یادگار عاشق آن را که به خویش بار ندهی کی بیند کار و بار عاشق از جذب و کشیدن تو باشد آن ناله زار زار عاشق تعلیم و اشارت تو باشد آن حیله گری و کار عاشق از راه نمودن تو باشد آن رفتن راهوار عاشق ای بند تو دلگشای عاشق وی پند تو گوشوار عاشق دیرست که خواب شب نمانده است در دیده شرمسار عاشق دیرست که اشتها برفتست از معده لقمه خوار عاشق دیرست که زعفران برستست از چهره لاله زار عاشق دیرست کز آب های دیده دریا کردی کنار عاشق زین ها چه زیانش چون تو باشی چاره گر و غمگسار عاشق صد گنج فروشیش به دانگی وان دانگ کنی نثار عاشق ای لاف ابیت عند ربی آرایش و افتخار عاشق لو لاک لما خلقت الافلاک نه چرخ به اختیار عاشق بس کن که عنایتش بسنده است برهان و سخن گزار عاشق مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۸ گر خمار آرد صداعی بر سر سودای عشق دررسد در حین مدد از ساقی صهبای عشق ور بدرد طبل شادی لشکر عشاق را مژده انافتحنا دردمد سرنای عشق زهر اندر کام عاشق شهد گردد در زمان زان شکرهایی که روید هر دم از نی های عشق یک زمان ابری بیاید تا بپوشد ماه را ابر را در حین بسوزد برق جان افزای عشق در میان ریگ سوزان در طریق بادیه بانگ های رعد بینی می زند سقای عشق ساقیا از بهر جانت ساغری بر خلق ریز یا صلا درده به سوی قامت و بالای عشق شمس تبریز ار بتاند از قباب رشک حق قبه های موج خیزد آن دم از دریای عشق مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۹ ای جهان را دلگشا اقبال عشق یفعل الله ما یشا اقبال عشق ای صفا و ای وفا در جور عشق ای خوشا و ای خوشا اقبال عشق ای بده جانتر ز جان دیدار عشق وی فزون از جان و جا اقبال عشق تا ز اخلاص و ریا بیرون شدم جان اخلاص و ریا اقبال عشق گر بگردد آفتاب از ضعف نیست نقل کرد از جا به جا اقبال عشق خلق گوید عاقبت محمود باد عاقبت آمد به ما اقبال عشق من دهان بستم که بگشادست پر در دل خلق خدا اقبال عشق بد دعا زنبیل و این دولت خلیل می نگنجد در دعا اقبال عشق وحدت عشقست این جا نیست دو یا توی یا عشق یا اقبال عشق مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۰ ای ناطق الهی و ای دیده حقایق زین قلزم پرآتش ای چاره خلایق تو بس قدیم پیری بس شاه بی نظیری جان را تو دستگیری از آفت علایق در راه جان سپاری جان ها تو را شکاری آوخ کز این شکاران تا جان کیست لایق مخلوق خود کی باشد کز عشق تو بلافد ای عاشق جمالت نور جلال خالق گویی چه چاره دارم کان عشق را شکارم بیمار عشق زارم ای تو طبیب حاذق لطف تو گفت پیش آ قهر تو گفت پس رو ما را یکی خبر کن کز هر دو کیست صادق ای آفتاب جان ها ای شمس حق تبریز هر ذره از شعاعت جان لطیف ناطق

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۱ باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق باز برآمد ز جان نعره و هیهای عشق باز برآورد عشق سر به مثال نهنگ تا شکند زورق عقل به دریای عشق سینه گشادست فقر جانب دل های پاک در شکم طور بین سینه سینای عشق مرغ دل عاشقان باز پر نو گشاد کز قفس سینه یافت عالم پهنای عشق هر نفس آید نثار بر سر یاران کار از بر جانان که اوست جان و دل افزای عشق فتنه نشان عقل بود رفت و به یک سو نشست هر طرف اکنون ببین فتنه دروای عشق عقل بدید آتشی گفت که عشقست و نی عشق ببیند مگر دیده بینای عشق عشق ندای بلند کرد به آواز پست کای دل بالا بپر بنگر بالای عشق بنگر در شمس دین خسرو تبریزیان شادی جان های پاک دیده دل های عشق مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۲ فریفت یار شکربار من مرا به طریق که شعر تازه بگو و بگیر جام عتیق چه چاره آنچ بگوید ببایدم کردن چگونه عاق شوم با حیات کان و عقیق غلام ساقی خویشم شکار عشوه او که سکر لذت عیش است و باده نعم رفیق به شب مثال چراغند و روز چون خورشید ز عاشقی و ز مستی زهی گزیده فریق شما و هر چه مراد شماست از بد و نیک من و منازل ساقی و جام های رحیق بیار باده لعلی که در معادن روح درافکند شررش صد هزار جوش و حریق روا بود چو تو خورشید و در زمین سایه روا بود چو تو ساقی و در زمانه مفیق گشای زانوی اشتر بدر عقال عقول بجه ز رق جهانی به جرعه های رقیق چو زانوی شتر تو گشاده شد ز عقال اگر چه خفته بود طایرست در تحقیق همی دود به که و دشت و بر و بحر روان به قدر عقل تو گفتم نمی کنم تعمیق کمال عشق در آمیزش ست پیش آیید به اختلاط مخلد چو روغن و چو سویق چو اختلاط کند خاک با حقایق پاک کند سجود مخلد به شکر آن توقیق مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۳ جان و سر تو که بگو بی نفاق در کرم و حسن چرایی تو طاق روی چو خورشید تو بخشش کند روز وصالی که ندارد فراق دل ز همه برکنم از بهر تو بهر وفای تو ببندم نطاق گر تو مرا گویی رو صبر کن باشد تکلیف بما لایطاق سخت بود هجر و فراق ای حبیب خاصه فراقی ز پی اعتناق چون پدر و مادر عقلست و روح هر دو توی چون شوم ای دوست عاق روم چو در مهر تو آهی کنند دود رسد جانب شام و عراق در تتق سینه عشاق تو ماه رخان قندلبان سیم ساق رقص کنان در خضر لطف تو نوش کنان ساغر صدق و وفاق دست زنان جمله و گویان بلاغ طاق و طرنبین و طرنبین و طاق مژده کسی را که زرش دزد برد مژده کسی را که دهد زن طلاق خاصه کسی را که جهان را همه ترک کند فرد شود بی شقاق لاجرمش عشق کشد پیشکش همچو محمد به سحرگه براق بربردش زود براق دلش فوق سماوات رفاع طباق جان و سر تو که بگو باقیش که دهنم بسته شد از اشتیاق هر چه بگفتم کژ و مژ راست کن چونک مهندس توی و من مشاق

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۱ باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق باز برآمد ز جان نعره و هیهای عشق باز برآورد عشق سر به مثال نهنگ تا شکند زورق عقل به دریای عشق سینه گشادست فقر جانب دل های پاک در شکم طور بین سینه سینای عشق مرغ دل عاشقان باز پر نو گشاد کز قفس سینه یافت عالم پهنای عشق هر نفس آید نثار بر سر یاران کار از بر جانان که اوست جان و دل افزای عشق فتنه نشان عقل بود رفت و به یک سو نشست هر طرف اکنون ببین فتنه دروای عشق عقل بدید آتشی گفت که عشقست و نی عشق ببیند مگر دیده بینای عشق عشق ندای بلند کرد به آواز پست کای دل بالا بپر بنگر بالای عشق بنگر در شمس دین خسرو تبریزیان شادی جان های پاک دیده دل های عشق مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۲ فریفت یار شکربار من مرا به طریق که شعر تازه بگو و بگیر جام عتیق چه چاره آنچ بگوید ببایدم کردن چگونه عاق شوم با حیات کان و عقیق غلام ساقی خویشم شکار عشوه او که سکر لذت عیش است و باده نعم رفیق به شب مثال چراغند و روز چون خورشید ز عاشقی و ز مستی زهی گزیده فریق شما و هر چه مراد شماست از بد و نیک من و منازل ساقی و جام های رحیق بیار باده لعلی که در معادن روح درافکند شررش صد هزار جوش و حریق روا بود چو تو خورشید و در زمین سایه روا بود چو تو ساقی و در زمانه مفیق گشای زانوی اشتر بدر عقال عقول بجه ز رق جهانی به جرعه های رقیق چو زانوی شتر تو گشاده شد ز عقال اگر چه خفته بود طایرست در تحقیق همی دود به که و دشت و بر و بحر روان به قدر عقل تو گفتم نمی کنم تعمیق کمال عشق در آمیزش ست پیش آیید به اختلاط مخلد چو روغن و چو سویق چو اختلاط کند خاک با حقایق پاک کند سجود مخلد به شکر آن توقیق مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۳ جان و سر تو که بگو بی نفاق در کرم و حسن چرایی تو طاق روی چو خورشید تو بخشش کند روز وصالی که ندارد فراق دل ز همه برکنم از بهر تو بهر وفای تو ببندم نطاق گر تو مرا گویی رو صبر کن باشد تکلیف بما لایطاق سخت بود هجر و فراق ای حبیب خاصه فراقی ز پی اعتناق چون پدر و مادر عقلست و روح هر دو توی چون شوم ای دوست عاق روم چو در مهر تو آهی کنند دود رسد جانب شام و عراق در تتق سینه عشاق تو ماه رخان قندلبان سیم ساق رقص کنان در خضر لطف تو نوش کنان ساغر صدق و وفاق دست زنان جمله و گویان بلاغ طاق و طرنبین و طرنبین و طاق مژده کسی را که زرش دزد برد مژده کسی را که دهد زن طلاق خاصه کسی را که جهان را همه ترک کند فرد شود بی شقاق لاجرمش عشق کشد پیشکش همچو محمد به سحرگه براق بربردش زود براق دلش فوق سماوات رفاع طباق جان و سر تو که بگو باقیش که دهنم بسته شد از اشتیاق هر چه بگفتم کژ و مژ راست کن چونک مهندس توی و من مشاق

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۴ به دلجویی و دلداری درآمد یار پنهانک شب آمد چون مه تابان شه خون خوار پنهانک دهان بر می نهاد او دست یعنی دم مزن خامش و می فرمود چشم او درآ در کار پنهانک چو کرد آن لطف او مستم در گلزار بشکستم همی دزدیدم آن گل ها از آن گلزار پنهانک بدو گفتم که ای دلبر چه مکرانگیز و عیاری برانگیزان یکی مکری خوش ای عیار پنهانک بنه بر گوش من آن لب اگر چه خلوتست و شب مهل تا برزند بادی بر آن اسرار پنهانک از آن اسرار عاشق کش مشو امشب مها خامش نوای چنگ عشرت را بجنبان تار پنهانک بده ای دلبر خندان به رسم صدقه پنهان از آن دو لعل جان افزای شکربار پنهانک که غمازان همه مستند اندر خواب گفت آری ولیکن هست از این مستان یکی هشیار پنهانک مکن ای شمس تبریزی چنین تندی چنین تیزی کجا یابم تو را ای شاه دیگربار پنهانک مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۵ روان شد اشک یاقوتی ز راه دیدگان اینک ز عشق بی نشان آمد نشان بی نشان اینک ببین در رنگ معشوقان نگر در رنگ مشتاقان که آمد این دو رنگ خوش از آن بی رنگ جان اینک فلک مر خاک را هر دم هزاران رنگ می بخشد که نی رنگ زمین دارد نه رنگ آسمان اینک چو اصل رنگ بی رنگست و اصل نقش بی نقشست چو اصل حرف بی حرفست چو اصل نقد کان اینک توی عاشق توی معشوق توی جویان این هر دو ولی تو توی بر تویی ز رشک این و آن اینک تو مشک آب حیوانی ولی رشکت دهان بندد دهان خاموش و جان نالان ز عشق بی امان اینک سحرگه ناله مرغان رسولی از خموشانست جهان خامش نالان نشانش در دهان اینک ز ذوقش گر ببالیدی چرا از هجر نالیدی تو منکر می شوی لیکن هزاران ترجمان اینک اگر نه صید یاری تو بگو چون بی قراری تو چو دیدی آسیا گردان بدان آب روان اینک اشارت می کند جانم که خامش که مرنجانم خموشم بنده فرمانم رها کردم بیان اینک مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۶ رو رو که نه ای عاشق ای زلفک و ای خالک ای نازک و ای خشمک پابسته به خلخالک با مرگ کجا پیچد آن زلفک و آن پیچک بر چرخ کجا پرد آن پرک و آن بالک ای نازک نازک دل دل جو که دلت ماند روزی که جدا مانی از زرک و از مالک اشکسته چرا باشی دلتنگ چرا گردی دل همچو دل میمک قد همچو قد دالک تو رستم دستانی از زال چه می ترسی یا رب برهان او را از ننگ چنین زالک من دوش تو را دیدم در خواب و چنان باشد بر چرخ همی گشتی سرمستک و خوش حالک می گشتی و می گفتی ای زهره به من بنگر سرمستم و آزادم ز ادبارک و اقبالک درویشی وانگه غم از مست نبیذی کم رو خدمت آن مه کن مردانه یکی سالک بر هفت فلک بگذر افسون زحل مشنو بگذار منجم را در اختر و در فالک من خرقه ز خور دارم چون لعل و گهر دارم من خرقه کجا پوشم از صوفک و از شالک با یار عرب گفتم در چشم ترم بنگر می گفت به زیر لب لا تخدعنی والک می گفتم و می پختم در سینه دو صد حیلت می گفت مرا خندان کم تکتم احوالک خامش کن و شه را بین چون باز سپیدی تو نی بلبل قوالی درمانده در این قالک

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۴ به دلجویی و دلداری درآمد یار پنهانک شب آمد چون مه تابان شه خون خوار پنهانک دهان بر می نهاد او دست یعنی دم مزن خامش و می فرمود چشم او درآ در کار پنهانک چو کرد آن لطف او مستم در گلزار بشکستم همی دزدیدم آن گل ها از آن گلزار پنهانک بدو گفتم که ای دلبر چه مکرانگیز و عیاری برانگیزان یکی مکری خوش ای عیار پنهانک بنه بر گوش من آن لب اگر چه خلوتست و شب مهل تا برزند بادی بر آن اسرار پنهانک از آن اسرار عاشق کش مشو امشب مها خامش نوای چنگ عشرت را بجنبان تار پنهانک بده ای دلبر خندان به رسم صدقه پنهان از آن دو لعل جان افزای شکربار پنهانک که غمازان همه مستند اندر خواب گفت آری ولیکن هست از این مستان یکی هشیار پنهانک مکن ای شمس تبریزی چنین تندی چنین تیزی کجا یابم تو را ای شاه دیگربار پنهانک مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۵ روان شد اشک یاقوتی ز راه دیدگان اینک ز عشق بی نشان آمد نشان بی نشان اینک ببین در رنگ معشوقان نگر در رنگ مشتاقان که آمد این دو رنگ خوش از آن بی رنگ جان اینک فلک مر خاک را هر دم هزاران رنگ می بخشد که نی رنگ زمین دارد نه رنگ آسمان اینک چو اصل رنگ بی رنگست و اصل نقش بی نقشست چو اصل حرف بی حرفست چو اصل نقد کان اینک توی عاشق توی معشوق توی جویان این هر دو ولی تو توی بر تویی ز رشک این و آن اینک تو مشک آب حیوانی ولی رشکت دهان بندد دهان خاموش و جان نالان ز عشق بی امان اینک سحرگه ناله مرغان رسولی از خموشانست جهان خامش نالان نشانش در دهان اینک ز ذوقش گر ببالیدی چرا از هجر نالیدی تو منکر می شوی لیکن هزاران ترجمان اینک اگر نه صید یاری تو بگو چون بی قراری تو چو دیدی آسیا گردان بدان آب روان اینک اشارت می کند جانم که خامش که مرنجانم خموشم بنده فرمانم رها کردم بیان اینک مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۶ رو رو که نه ای عاشق ای زلفک و ای خالک ای نازک و ای خشمک پابسته به خلخالک با مرگ کجا پیچد آن زلفک و آن پیچک بر چرخ کجا پرد آن پرک و آن بالک ای نازک نازک دل دل جو که دلت ماند روزی که جدا مانی از زرک و از مالک اشکسته چرا باشی دلتنگ چرا گردی دل همچو دل میمک قد همچو قد دالک تو رستم دستانی از زال چه می ترسی یا رب برهان او را از ننگ چنین زالک من دوش تو را دیدم در خواب و چنان باشد بر چرخ همی گشتی سرمستک و خوش حالک می گشتی و می گفتی ای زهره به من بنگر سرمستم و آزادم ز ادبارک و اقبالک درویشی وانگه غم از مست نبیذی کم رو خدمت آن مه کن مردانه یکی سالک بر هفت فلک بگذر افسون زحل مشنو بگذار منجم را در اختر و در فالک من خرقه ز خور دارم چون لعل و گهر دارم من خرقه کجا پوشم از صوفک و از شالک با یار عرب گفتم در چشم ترم بنگر می گفت به زیر لب لا تخدعنی والک می گفتم و می پختم در سینه دو صد حیلت می گفت مرا خندان کم تکتم احوالک خامش کن و شه را بین چون باز سپیدی تو نی بلبل قوالی درمانده در این قالک

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۷ آن میر دروغین بین با اسپک و با زینک شنگینک و منگینک سربسته به زرینک چون منکر مرگست او گوید که اجل کو کو مرگ آیدش از شش سو گوید که منم اینک گوید اجلش کای خر کو آن همه کر و فر وان سبلت و آن بینی وان کبرک و آن کینک کو شاهد و کو شادی مفرش به کیان دادی خشتست تو را بالین خاکست نهالینک ترک خور و خفتن گو رو دین حقیقی جو تا میر ابد باشی بی رسمک و آیینک بی جان مکن این جان را سرگین مکن این نان را ای آنک فکندی تو در در تک سرگینک ما بسته سرگین دان از بهر دریم ای جان بشکسته شو و در جو ای سرکش خودبینک چون مرد خدابینی مردی کن و خدمت کن چون رنج و بلا بینی در رخ مفکن چینک این هجو منست ای تن وان میر منم هم من تا چند سخن گفتن از سینک و از شینک شمس الحق تبریزی خود آب حیاتی تو وان آب کجا یابد جز دیده نمگینک مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۸ هر اول روز ای جان صد بار سلام علیک در گفتن و خاموشی ای یار سلام علیک از جان همه قدوسی وز تن همه سالوسی وز گل همه جباری وز خار سلام علیک من ترکم و سرمستم ترکانه قلج بستم در ده شدم و گفتم سالار سلام علیک بنهاد یکی صهبا بر کف من و گفتا این شهره امانت را هشدار سلام علیک گفتم من دیوانه پیوسته خلیلانه بر مالک خود گویم در نار سلام علیک آن لحظه که بیرونم عالم ز سلامم پر وان لحظه که در غارم با یار سلام علیک چون صنع و نشان او دارد همه صورت ها ای مور شبت خوش باد ای مار سلام علیک داوود تو را گوید بر تخت فدیناکم منصور تو را گوید بر دار سلام علیک مشتاق تو را گوید بی طمع سلام از جان محتاج همت گوید ناچار سلام علیک شاهان چو سلام تو با طبل و علم گویند در زیر زبان گوید بیمار سلام علیک چون باده جان خوردم ایزار گرو کردم تا مست مرا گوید ای زار سلام علیک امسال ز ماه تو چندان خوش و خرم شد کز کبر نمی گوید بر پار سلام علیک از لذت زخمه تو این چنگ فلک بیخود سر زیر کند هر دم کای تار سلام علیک مرغان خلیلی هم سررفته و پرکنده آورده از آن عالم هر چار سلام علیک بس سیل سخن راندم بس قارعه برخواندم از کار فروماندم ای کار سلام علیک مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۹ بباید عشق را ای دوست دردک دل پردرد و رخساران زردک که بی درد دل و بی سوز سینه بود دعوی مشتاقیت سردک جهان عشق بس بی حد جهانست تو داری دیدگان نیک خردک چه داند روستایی مخزن شاه کماج و دوغ داند جان کردک بجز بانگ دفت نبود نصیبی چو هستی چون خصی در روز گردک اگر خواهی که مرد کار گردی ز کار و بار خود شو زود فردک چو چیزی یافتی خود را تو مفروش به پیش هر دکان مانند قردک که دعوی مردیت بی جان مردان بدان آرد که گویندت که مردک اگر ناگاه مردی پیش افتد به خون خود دری کاری نبردک تو دیده بسته ای در زهد می باش به تسبیح و به ذکر چند وردک مکن شیخی دروغی بر مریدان ار آن ناز و کرشمه ای فسردک شه شطرنجی ار تو کژ ببازی به شمس الدین تبریزی تو نردک

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۷ آن میر دروغین بین با اسپک و با زینک شنگینک و منگینک سربسته به زرینک چون منکر مرگست او گوید که اجل کو کو مرگ آیدش از شش سو گوید که منم اینک گوید اجلش کای خر کو آن همه کر و فر وان سبلت و آن بینی وان کبرک و آن کینک کو شاهد و کو شادی مفرش به کیان دادی خشتست تو را بالین خاکست نهالینک ترک خور و خفتن گو رو دین حقیقی جو تا میر ابد باشی بی رسمک و آیینک بی جان مکن این جان را سرگین مکن این نان را ای آنک فکندی تو در در تک سرگینک ما بسته سرگین دان از بهر دریم ای جان بشکسته شو و در جو ای سرکش خودبینک چون مرد خدابینی مردی کن و خدمت کن چون رنج و بلا بینی در رخ مفکن چینک این هجو منست ای تن وان میر منم هم من تا چند سخن گفتن از سینک و از شینک شمس الحق تبریزی خود آب حیاتی تو وان آب کجا یابد جز دیده نمگینک مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۸ هر اول روز ای جان صد بار سلام علیک در گفتن و خاموشی ای یار سلام علیک از جان همه قدوسی وز تن همه سالوسی وز گل همه جباری وز خار سلام علیک من ترکم و سرمستم ترکانه قلج بستم در ده شدم و گفتم سالار سلام علیک بنهاد یکی صهبا بر کف من و گفتا این شهره امانت را هشدار سلام علیک گفتم من دیوانه پیوسته خلیلانه بر مالک خود گویم در نار سلام علیک آن لحظه که بیرونم عالم ز سلامم پر وان لحظه که در غارم با یار سلام علیک چون صنع و نشان او دارد همه صورت ها ای مور شبت خوش باد ای مار سلام علیک داوود تو را گوید بر تخت فدیناکم منصور تو را گوید بر دار سلام علیک مشتاق تو را گوید بی طمع سلام از جان محتاج همت گوید ناچار سلام علیک شاهان چو سلام تو با طبل و علم گویند در زیر زبان گوید بیمار سلام علیک چون باده جان خوردم ایزار گرو کردم تا مست مرا گوید ای زار سلام علیک امسال ز ماه تو چندان خوش و خرم شد کز کبر نمی گوید بر پار سلام علیک از لذت زخمه تو این چنگ فلک بیخود سر زیر کند هر دم کای تار سلام علیک مرغان خلیلی هم سررفته و پرکنده آورده از آن عالم هر چار سلام علیک بس سیل سخن راندم بس قارعه برخواندم از کار فروماندم ای کار سلام علیک مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۹ بباید عشق را ای دوست دردک دل پردرد و رخساران زردک که بی درد دل و بی سوز سینه بود دعوی مشتاقیت سردک جهان عشق بس بی حد جهانست تو داری دیدگان نیک خردک چه داند روستایی مخزن شاه کماج و دوغ داند جان کردک بجز بانگ دفت نبود نصیبی چو هستی چون خصی در روز گردک اگر خواهی که مرد کار گردی ز کار و بار خود شو زود فردک چو چیزی یافتی خود را تو مفروش به پیش هر دکان مانند قردک که دعوی مردیت بی جان مردان بدان آرد که گویندت که مردک اگر ناگاه مردی پیش افتد به خون خود دری کاری نبردک تو دیده بسته ای در زهد می باش به تسبیح و به ذکر چند وردک مکن شیخی دروغی بر مریدان ار آن ناز و کرشمه ای فسردک شه شطرنجی ار تو کژ ببازی به شمس الدین تبریزی تو نردک

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۰ اندرآ با ما نشان ده راستک ماجرا را در میان نه راستک چون کمانی با من آخر پیش آ همچو تیری کید از زه راستک ای فضولی سو به سو چندین مجه ور جهی باری برون جه راستک ده خدایی نیست جز تو هیچ کس کو بگوید حال این ده راستک چون تو آدینه نخواهی آمدن وعده مان ده روز شنبه راستک در دروغ و مکر ذوقی هست لیک آن نمی ارزد همان به راستک گر بدیدی شمس تبریزی بگو یک نشان با کهترین که راستک مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۱ ایا هوای تو در جان ها سلام علیک غلام می خری ارزان بها سلام علیک ایا کسی که هزاران هزار جان و روان همی کشند ز هر سو تو را سلام علیک به وقت خواندن آن نامه های خون آلود بخوان ز جانب این آشنا سلام علیک تو می خرامی و خورشید و ماه در پی تو همی دوند که ای خوش لقا سلام علیک به خاک پای تو هر دم همی کنند پیغام هزار چشم که ای توتیا سلام علیک تو تیزگوش تری از همه که هر نفست ز غیب می رسد از انبیا سلام علیک سلام خشک نباشد خصوص از شاهان هزار خلعت و هدیه ست با سلام علیک چنانک کرد خداوند در شب معراج به نور مطلق بر مصطفی سلام علیک زهی سلام که دارد ز نور دنب دراز چنین بود چو کند کبریا سلام علیک گذشت این همه ای دوست ماجرا بشنو ولیک پیشتر از ماجرا سلام علیک مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۲ ای ظریف جهان سلام علیک ای غریب زمان سلام علیک ای سلام تو درنگنجیده در خم آسمان سلام علیک دی که بگذشت روی واپس کرد کای ز هجرت فغان سلام علیک روز فردا ز عشق تو گوید زوترم دررسان سلام علیک گوش پنهان کجاست تا شنود از جهان نهان سلام علیک هر سلامی که در جهان شنوی چون صداییست زان سلام علیک زین صدا درگذر برابر کوه تا ببینی عیان سلام علیک من ز غیرت سلام تو پوشم تا نداند دهان سلام علیک چون ببستم دهان سلامت شد جانب گلستان سلام علیک ای صلاح جهان صلاح الدین بر تو تا جاودان سلام علیک مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۳ ای ظریف جهان سلام علیک ان دایی و صحتی بیدیک داروی درد بنده چیست بگو قبله لو رزقت من شفتیک از تو آیم بر تو هم به نفیر آه المستغاث منک الیک گر به خدمت نمی رسم به بدن انما الروح و الفؤاد لدیک گر خطابی نمی رسد بی حرف پس جهان پر چرا شد از لبیک نحس گوید تو را که بدلنی سعد گوید تو را که یا سعدیک

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۰ اندرآ با ما نشان ده راستک ماجرا را در میان نه راستک چون کمانی با من آخر پیش آ همچو تیری کید از زه راستک ای فضولی سو به سو چندین مجه ور جهی باری برون جه راستک ده خدایی نیست جز تو هیچ کس کو بگوید حال این ده راستک چون تو آدینه نخواهی آمدن وعده مان ده روز شنبه راستک در دروغ و مکر ذوقی هست لیک آن نمی ارزد همان به راستک گر بدیدی شمس تبریزی بگو یک نشان با کهترین که راستک مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۱ ایا هوای تو در جان ها سلام علیک غلام می خری ارزان بها سلام علیک ایا کسی که هزاران هزار جان و روان همی کشند ز هر سو تو را سلام علیک به وقت خواندن آن نامه های خون آلود بخوان ز جانب این آشنا سلام علیک تو می خرامی و خورشید و ماه در پی تو همی دوند که ای خوش لقا سلام علیک به خاک پای تو هر دم همی کنند پیغام هزار چشم که ای توتیا سلام علیک تو تیزگوش تری از همه که هر نفست ز غیب می رسد از انبیا سلام علیک سلام خشک نباشد خصوص از شاهان هزار خلعت و هدیه ست با سلام علیک چنانک کرد خداوند در شب معراج به نور مطلق بر مصطفی سلام علیک زهی سلام که دارد ز نور دنب دراز چنین بود چو کند کبریا سلام علیک گذشت این همه ای دوست ماجرا بشنو ولیک پیشتر از ماجرا سلام علیک مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۲ ای ظریف جهان سلام علیک ای غریب زمان سلام علیک ای سلام تو درنگنجیده در خم آسمان سلام علیک دی که بگذشت روی واپس کرد کای ز هجرت فغان سلام علیک روز فردا ز عشق تو گوید زوترم دررسان سلام علیک گوش پنهان کجاست تا شنود از جهان نهان سلام علیک هر سلامی که در جهان شنوی چون صداییست زان سلام علیک زین صدا درگذر برابر کوه تا ببینی عیان سلام علیک من ز غیرت سلام تو پوشم تا نداند دهان سلام علیک چون ببستم دهان سلامت شد جانب گلستان سلام علیک ای صلاح جهان صلاح الدین بر تو تا جاودان سلام علیک مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۳ ای ظریف جهان سلام علیک ان دایی و صحتی بیدیک داروی درد بنده چیست بگو قبله لو رزقت من شفتیک از تو آیم بر تو هم به نفیر آه المستغاث منک الیک گر به خدمت نمی رسم به بدن انما الروح و الفؤاد لدیک گر خطابی نمی رسد بی حرف پس جهان پر چرا شد از لبیک نحس گوید تو را که بدلنی سعد گوید تو را که یا سعدیک

%0
10 Bölüm