مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۲ یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش من بر کنار چشمه خفته در میان نسترن حلقه کرده دست بسته حوریان بر گرد او از یکی سو لاله زار و از یکی سو یاسمن باد می زد نرم نرمک بر کنار زلف او بوی مشک و بوی عنبر می رسید از هر شکن مست شد باد و ربود آن زلف را از روی یار چون چراغ روشنی کز وی تو برگیری لگن ز اول این خواب گفتم من که هم آهسته باش صبر کن تا باخود آیم یک زمان تو دم مزن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۳ پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من غمگسار و همنشین و مونس شب های من ای شنیده وقت و بی وقت از وجودم ناله ها ای فکنده آتشی در جمله اجزای من در صدای کوه افتد بانگ من چون بشنوی جفت گردد بانگ که با نعره و هیهای من ای ز هر نقشی تو پاک و ای ز جان ها پاک تر صورتت نی لیک مغناطیس صورت های من چون ز بی ذوقی دل من طالب کاری بود بسته باشم گرچه باشد دلگشا صحرای من بی تو باشد جیش و عیش و باغ و راغ و نقل و عقل هر یکی رنج دماغ و کنده ای بر پای من تا ز خود افزون گریزم در خودم محبوس تر تا گشایم بند از پا بسته بینم پای من ناگهان در ناامیدی یا شبی یا بامداد گویی ام اینک برآ بر طارم بالای من آن زمان از شکر و حلوا چنان گردم که من گم کنم کاین خود منم یا شکر و حلوای من امشب از شب های تنهایی است رحمی کن بیا تا بخوانم بر تو امشب دفتر سودای من همچو نای انبان در این شب من از آن خالی شدم تا خوش و صافی برآید ناله ها و وای من زین سپس انبان بادم نیستم انبان نان زان کازاین ناله است روشن این دل بینای من درد و رنجوری ما را داروی غیر تو نیست ای تو جالینوس جان و بوعلی سینای من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۴ شمس دین بر یوسفان و نازنینان نازنین بر سر جمله شهان و سرفرازان نازنین بر سران و سروران صد سر زیاده جاه او در میان واصلان لطف رحمان نازنین او به اوصاف الهی گشته موصوف کمال بر سریر و بر سران تخت سلطان نازنین بزم را از وی جمال و رزم را از وی جلال هم به بزم و هم به رزم لطف کیهان نازنین پیش او بنهاد مفتاح خزاین های خاص کرده از عشق و محبت هاش یزدان نازنین در میان صد هزاران ماه او تابان چو خور وصف او اندر میان وصف شاهان نازنین آنک خاک پاش شد او بر سران شد سرفراز مست او اندر میان جمله مستان نازنین اندر آن موجی که خاصان بر حذر باشند از آن اندر آن موج خطر او خفته استان نازنین
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۲ یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش من بر کنار چشمه خفته در میان نسترن حلقه کرده دست بسته حوریان بر گرد او از یکی سو لاله زار و از یکی سو یاسمن باد می زد نرم نرمک بر کنار زلف او بوی مشک و بوی عنبر می رسید از هر شکن مست شد باد و ربود آن زلف را از روی یار چون چراغ روشنی کز وی تو برگیری لگن ز اول این خواب گفتم من که هم آهسته باش صبر کن تا باخود آیم یک زمان تو دم مزن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۳ پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من غمگسار و همنشین و مونس شب های من ای شنیده وقت و بی وقت از وجودم ناله ها ای فکنده آتشی در جمله اجزای من در صدای کوه افتد بانگ من چون بشنوی جفت گردد بانگ که با نعره و هیهای من ای ز هر نقشی تو پاک و ای ز جان ها پاک تر صورتت نی لیک مغناطیس صورت های من چون ز بی ذوقی دل من طالب کاری بود بسته باشم گرچه باشد دلگشا صحرای من بی تو باشد جیش و عیش و باغ و راغ و نقل و عقل هر یکی رنج دماغ و کنده ای بر پای من تا ز خود افزون گریزم در خودم محبوس تر تا گشایم بند از پا بسته بینم پای من ناگهان در ناامیدی یا شبی یا بامداد گویی ام اینک برآ بر طارم بالای من آن زمان از شکر و حلوا چنان گردم که من گم کنم کاین خود منم یا شکر و حلوای من امشب از شب های تنهایی است رحمی کن بیا تا بخوانم بر تو امشب دفتر سودای من همچو نای انبان در این شب من از آن خالی شدم تا خوش و صافی برآید ناله ها و وای من زین سپس انبان بادم نیستم انبان نان زان کازاین ناله است روشن این دل بینای من درد و رنجوری ما را داروی غیر تو نیست ای تو جالینوس جان و بوعلی سینای من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۴ شمس دین بر یوسفان و نازنینان نازنین بر سر جمله شهان و سرفرازان نازنین بر سران و سروران صد سر زیاده جاه او در میان واصلان لطف رحمان نازنین او به اوصاف الهی گشته موصوف کمال بر سریر و بر سران تخت سلطان نازنین بزم را از وی جمال و رزم را از وی جلال هم به بزم و هم به رزم لطف کیهان نازنین پیش او بنهاد مفتاح خزاین های خاص کرده از عشق و محبت هاش یزدان نازنین در میان صد هزاران ماه او تابان چو خور وصف او اندر میان وصف شاهان نازنین آنک خاک پاش شد او بر سران شد سرفراز مست او اندر میان جمله مستان نازنین اندر آن موجی که خاصان بر حذر باشند از آن اندر آن موج خطر او خفته استان نازنین