Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۷ به من نگر به دو رخسار زعفرانی من به گونه گونه علامات آن جهانی من به جان پیر قدیمی که در نهاد من است که باد خاک قدم هاش این جوانی من تو چشم تیز کن آخر به چشم من بنگر مدزد این دل خود را ز دلستانی من بر این لبم چو از آن بخت بوسه ای برسید شکر کساد شد از قند خوش زبانی من به گوش ها برسد حرف های ظاهر من به هیچ کس نرسد نعره های جانی من بس آتشی که فروزد از این نفس به جهان بسی بقا که بجوشد ز حرف فانی من ز شمس مفخر تبریز تا چه دیدستم که بی قرار شدستند این معانی من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۸ چهار روز ببودم به پیش تو مهمان سه روز دیگر خواهم بدن یقین می دان به حق این سه و آن چار رو ترش نکنی که تا نیفتد این دل به صد هزار گمان به هر طعام خوشم من جز این یکی ترشی که سخت این ترشی کند می کند دندان که جمله ترشی ها بدان گوار شود که تو ترش نکنی روی ای گل خندان گشای آن لب خندان که آن گوارش ماست که تعبیه ست دو صد گلشکر در آن احسان ترش مکن که نخواهد ترش شدن آن رو که می دهد مدد قند هر دمش رحمان چه جای این که اگر صد هزار تلخ و ترش به نزد روی تو افتد شود خوش و شادان مگر به روز قیامت نهان شود رویت وگر نه دوزخ خوشتر شود ز صدر جنان اگر میان زمستان بهار نو خواهی درآ به باغ جمالت درخت ها بفشان به روز جمعه چو خواهی که عیدها بینند برآی بر سر منبر صفات خود برخوان غلط شدم که تو گر برروی به منبر بر پری برآرد منبر چو دل شود پران مرا به قند و شکرهای خویش مهمان کن علف میاور پیشم منه نیم حیوان فرشته از چه خورد از جمال حضرت حق غذای ماه و ستاره ز آفتاب جهان غذای خلق در آن قحط حسن یوسف بود که اهل مصر رهیده بدند از غم نان خمش کنم که دگربار یار می خواهد که درروم به سخن او برون جهد ز میان غلط که او چو بخواهد که از خرم فکند حذر چه سود کند یا گرفتن پالان مگر همو بنماید ره حذر کردن همو بدوزد انبان همو درد انبان مرا سخن همه با او است گرچه در ظاهر عتاب و صلح کنم گرم با فلان و فلان خمش که تا نزند بر چنین حدیث هوا از آنک باد هوا نیست محرم ایشان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۹ مقام ناز نداری برو تو ناز مکن چو میوه پخته نگشت از درخت بازمکن به پیش قبله حق همچو بت میا منشین نماز خود را از خویش بی نماز مکن گهی که پخته شدی از درخت فارغ باش ز گرم و سرد میندیش و احتراز مکن چو هیچ خصم نماند برو به بزم نشین سلاح رزم بینداز و ترک تاز مکن چو صاف صاف برآمد ز کوره نقده تو مده به کوره هر کوردل گداز مکن جمال خود ز اسیران عشق هیچ مپوش چو باغ لطف خدایی تو در فراز مکن

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۷ به من نگر به دو رخسار زعفرانی من به گونه گونه علامات آن جهانی من به جان پیر قدیمی که در نهاد من است که باد خاک قدم هاش این جوانی من تو چشم تیز کن آخر به چشم من بنگر مدزد این دل خود را ز دلستانی من بر این لبم چو از آن بخت بوسه ای برسید شکر کساد شد از قند خوش زبانی من به گوش ها برسد حرف های ظاهر من به هیچ کس نرسد نعره های جانی من بس آتشی که فروزد از این نفس به جهان بسی بقا که بجوشد ز حرف فانی من ز شمس مفخر تبریز تا چه دیدستم که بی قرار شدستند این معانی من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۸ چهار روز ببودم به پیش تو مهمان سه روز دیگر خواهم بدن یقین می دان به حق این سه و آن چار رو ترش نکنی که تا نیفتد این دل به صد هزار گمان به هر طعام خوشم من جز این یکی ترشی که سخت این ترشی کند می کند دندان که جمله ترشی ها بدان گوار شود که تو ترش نکنی روی ای گل خندان گشای آن لب خندان که آن گوارش ماست که تعبیه ست دو صد گلشکر در آن احسان ترش مکن که نخواهد ترش شدن آن رو که می دهد مدد قند هر دمش رحمان چه جای این که اگر صد هزار تلخ و ترش به نزد روی تو افتد شود خوش و شادان مگر به روز قیامت نهان شود رویت وگر نه دوزخ خوشتر شود ز صدر جنان اگر میان زمستان بهار نو خواهی درآ به باغ جمالت درخت ها بفشان به روز جمعه چو خواهی که عیدها بینند برآی بر سر منبر صفات خود برخوان غلط شدم که تو گر برروی به منبر بر پری برآرد منبر چو دل شود پران مرا به قند و شکرهای خویش مهمان کن علف میاور پیشم منه نیم حیوان فرشته از چه خورد از جمال حضرت حق غذای ماه و ستاره ز آفتاب جهان غذای خلق در آن قحط حسن یوسف بود که اهل مصر رهیده بدند از غم نان خمش کنم که دگربار یار می خواهد که درروم به سخن او برون جهد ز میان غلط که او چو بخواهد که از خرم فکند حذر چه سود کند یا گرفتن پالان مگر همو بنماید ره حذر کردن همو بدوزد انبان همو درد انبان مرا سخن همه با او است گرچه در ظاهر عتاب و صلح کنم گرم با فلان و فلان خمش که تا نزند بر چنین حدیث هوا از آنک باد هوا نیست محرم ایشان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۹ مقام ناز نداری برو تو ناز مکن چو میوه پخته نگشت از درخت بازمکن به پیش قبله حق همچو بت میا منشین نماز خود را از خویش بی نماز مکن گهی که پخته شدی از درخت فارغ باش ز گرم و سرد میندیش و احتراز مکن چو هیچ خصم نماند برو به بزم نشین سلاح رزم بینداز و ترک تاز مکن چو صاف صاف برآمد ز کوره نقده تو مده به کوره هر کوردل گداز مکن جمال خود ز اسیران عشق هیچ مپوش چو باغ لطف خدایی تو در فراز مکن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۰ چهار شعر بگفتم بگفت نی به از این بلی ولیک بده اولا شراب گزین بده به خمس مبارک مرا ششم جامی بگو بگیر و درآشام خمس با خمسین غزال خویش به من ده غزل ز من بستان نمای چهره شعریت و شعر تازه ببین خمار شعر نگویم خمار من بشکن بدان میی که نگنجد در آسمان و زمین ستیزه روی مرا لطف و دلبری تو کرد وگر نه سخت ادبناک بودم و مسکین هزارساله ادب را به یک قدح ببری خمار عشق تو نگذاشت دیده شرمین ز سایه تو جهان پر ز لیلی و مجنون هزار ویسه بسازد هزار گون رامین وگر نه سایه نمودی جمال وحدت تو در این جهان نه قران هست آمدی نه قرین تو آفتابی و جز تو چو سایه تابع توست گهی رود به شمال و گهی دود به یمین گهی محیط جهان و گهی به کل فانی به دست توست مسخر چو مهره تکوین جمال و حسن تو ساکن چو عشق ما پیچان جبین هجر تو بی چین چو سفره ما پرچین سکون حسن عجبتر که بی قراری ما و باز از این دو عجبتر چو سر کنی ز کمین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۱ نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان مرا به خوان تو باید هزار حلق و دهان بیا که آب حیاتی و بنده مستسقی نه بنده راست ملالت نه لطف راست کران بیا که بحر معلق توی و من ماهی میان بحرم و این بحر را کی دید میان ز بحر توست یکی قطره آب خاک آلود که جان شده ست به پیش جماعتی بی جان بیا بیا که توی آفتاب و من ذره به پیش شعله رویت چو ذره چرخ زنان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۲ برای چشم تو صد چشم بد توان دیدن چه چشم داری ای چشم ما به تو روشن پی رضای تو آدم گریست سیصد سال که تا ز خنده وصلش گشاده گشت دهن به قدر گریه بود خنده تو یقین می دان جزای گریه ابر است خنده های چمن اگر نه از نسب آدمی برو مگری که نیست از سیهی زنگ را بکا و حزن چو خود سپید ندیده ست رو سیه شادست چو پور قیصر رومی تو راه زنگ بزن بسی خدنگ خورد اسپ تازی غازی که تازی است نه پالانی است و نی کودن خصوص مرکب تازی که تو بر او باشی نشسته ای شه هیجا و پهلوان زمن چو خارپشت شود پشت و پهلوش از تیر که هست در صف هیجاش کر و فر وطن چو شاه دست به پشت و سرش فرومالد که ای گزیده سر آخر توی مخصص من شوند آن همه تیرش چو چوب های نبات همه حلاوت و لذت همه عطا و منن خبر ندارد پالانیی از این لذت سپر سلامت و محروم و بی بها و ثمن ز گفت توبه کنم توبه سود نیست مرا به پیش پنجه ات ای ارسلان توبه شکن

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۰ چهار شعر بگفتم بگفت نی به از این بلی ولیک بده اولا شراب گزین بده به خمس مبارک مرا ششم جامی بگو بگیر و درآشام خمس با خمسین غزال خویش به من ده غزل ز من بستان نمای چهره شعریت و شعر تازه ببین خمار شعر نگویم خمار من بشکن بدان میی که نگنجد در آسمان و زمین ستیزه روی مرا لطف و دلبری تو کرد وگر نه سخت ادبناک بودم و مسکین هزارساله ادب را به یک قدح ببری خمار عشق تو نگذاشت دیده شرمین ز سایه تو جهان پر ز لیلی و مجنون هزار ویسه بسازد هزار گون رامین وگر نه سایه نمودی جمال وحدت تو در این جهان نه قران هست آمدی نه قرین تو آفتابی و جز تو چو سایه تابع توست گهی رود به شمال و گهی دود به یمین گهی محیط جهان و گهی به کل فانی به دست توست مسخر چو مهره تکوین جمال و حسن تو ساکن چو عشق ما پیچان جبین هجر تو بی چین چو سفره ما پرچین سکون حسن عجبتر که بی قراری ما و باز از این دو عجبتر چو سر کنی ز کمین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۱ نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان مرا به خوان تو باید هزار حلق و دهان بیا که آب حیاتی و بنده مستسقی نه بنده راست ملالت نه لطف راست کران بیا که بحر معلق توی و من ماهی میان بحرم و این بحر را کی دید میان ز بحر توست یکی قطره آب خاک آلود که جان شده ست به پیش جماعتی بی جان بیا بیا که توی آفتاب و من ذره به پیش شعله رویت چو ذره چرخ زنان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۲ برای چشم تو صد چشم بد توان دیدن چه چشم داری ای چشم ما به تو روشن پی رضای تو آدم گریست سیصد سال که تا ز خنده وصلش گشاده گشت دهن به قدر گریه بود خنده تو یقین می دان جزای گریه ابر است خنده های چمن اگر نه از نسب آدمی برو مگری که نیست از سیهی زنگ را بکا و حزن چو خود سپید ندیده ست رو سیه شادست چو پور قیصر رومی تو راه زنگ بزن بسی خدنگ خورد اسپ تازی غازی که تازی است نه پالانی است و نی کودن خصوص مرکب تازی که تو بر او باشی نشسته ای شه هیجا و پهلوان زمن چو خارپشت شود پشت و پهلوش از تیر که هست در صف هیجاش کر و فر وطن چو شاه دست به پشت و سرش فرومالد که ای گزیده سر آخر توی مخصص من شوند آن همه تیرش چو چوب های نبات همه حلاوت و لذت همه عطا و منن خبر ندارد پالانیی از این لذت سپر سلامت و محروم و بی بها و ثمن ز گفت توبه کنم توبه سود نیست مرا به پیش پنجه ات ای ارسلان توبه شکن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۳ اگر سزای لب تو نبود گفته من برآر سنگ گران و دهان من بشکن چو طفل بیهده گوید نه مادر مشفق پی ادب لب او را فروبرد سوزن دو صد دهان و جهان از برای عز لبت بسوز و پاره کن و بردران و برهم زن چو تشنه ای دود استاخ بر لب دریا نه موج تیغ برآرد ببردش گردن غلام سوسنم ایرا که دید گلشن تو ز شرم نرگس تو ده زبانش شد الکن ولیک من چو دفم چون زنی تو کف بر من فغان کنم که رخم را بکوب چون هاون مرا ز دست منه تا سماع گرم بود بکش تو دامن خود از جهان تردامن بلی ز گلشن معنی است چشم ها مخمور ولیک نغمه بلبل خوش است در گلشن اگر تجلی یوسف برهنه خوبتر است دو چشم باز نگردد مگر به پیراهن اگر چه شعشعه آفتاب جان اصل است بر آن فلک نرسیده ست آدمی بی تن خمش که گر دهنم مرده شوی بربندد ز گور من شنوی این نوا پس مردن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۴ بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین قرار و صبر برفته ست زین دل مسکین ز روی زرد و دل درد و سوز سینه مپرس که آن به شرح نگنجد بیا به چشم ببین چو نان پخته ز تاب تو سرخ رو بودم چو نان ریزه کنونم ز خاک ره برچین چو آینه ز جمالت خیال چین بودم کنون تو چهره من زرد بین و چین برچین مثال آبم در جوی کژ روان چپ و راست فراق از چپ و از راستم گشاده کمین به روز و شب چو زمین رو بر آسمان دارم ز روی تو که نگنجد در آسمان و زمین سحر ز درد نوشتیم نامه پیش صبا که از برای خدا ره سوی سفر بگزین اگر سر تو به گل در بود مشوی بیا وگر به خار رسد پا به کندنش منشین بیا بیا و خلاصم ده از بیا و برو بیا چنانک رهد جانم از چنان و چنین پیام کردم کای تو پیمبر عشاق بگو برای خدا زود ای رسول امین که غرق آبم و آتش ز موج دیده و دل مرا چه چاره نوشت او که چاره تو همین نشست نقش دعایم به عالم گردون کجاست گوش نمازی که بشنود آمین هزار آینه و صد هزار صورت را دهم به عشق صلاح جهان صلاح الدین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۵ به صلح آمد آن ترک تند عربده کن گرفت دست مرا گفت تکری یرلغسن سؤال کردم از چرخ و گردش کژ او گزید لب که رها کن حدیث بی سر و بن بگفتمش که چرا می کند چنین گردش بگفت هیزم تر نیست بی صداع دتن بگفتمش خبر نو شنیده ای او گفت حدیث نو نرود در شکاف گوش کهن بلندهمتی و چشم تنگ ترک مرا اگر تو واقف رازی بیا و شرح بکن نه چشم تنگ خسیسم ولیک ره تنگ است ز نرگسان دو چشمم به سوی او ره کن

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۳ اگر سزای لب تو نبود گفته من برآر سنگ گران و دهان من بشکن چو طفل بیهده گوید نه مادر مشفق پی ادب لب او را فروبرد سوزن دو صد دهان و جهان از برای عز لبت بسوز و پاره کن و بردران و برهم زن چو تشنه ای دود استاخ بر لب دریا نه موج تیغ برآرد ببردش گردن غلام سوسنم ایرا که دید گلشن تو ز شرم نرگس تو ده زبانش شد الکن ولیک من چو دفم چون زنی تو کف بر من فغان کنم که رخم را بکوب چون هاون مرا ز دست منه تا سماع گرم بود بکش تو دامن خود از جهان تردامن بلی ز گلشن معنی است چشم ها مخمور ولیک نغمه بلبل خوش است در گلشن اگر تجلی یوسف برهنه خوبتر است دو چشم باز نگردد مگر به پیراهن اگر چه شعشعه آفتاب جان اصل است بر آن فلک نرسیده ست آدمی بی تن خمش که گر دهنم مرده شوی بربندد ز گور من شنوی این نوا پس مردن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۴ بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین قرار و صبر برفته ست زین دل مسکین ز روی زرد و دل درد و سوز سینه مپرس که آن به شرح نگنجد بیا به چشم ببین چو نان پخته ز تاب تو سرخ رو بودم چو نان ریزه کنونم ز خاک ره برچین چو آینه ز جمالت خیال چین بودم کنون تو چهره من زرد بین و چین برچین مثال آبم در جوی کژ روان چپ و راست فراق از چپ و از راستم گشاده کمین به روز و شب چو زمین رو بر آسمان دارم ز روی تو که نگنجد در آسمان و زمین سحر ز درد نوشتیم نامه پیش صبا که از برای خدا ره سوی سفر بگزین اگر سر تو به گل در بود مشوی بیا وگر به خار رسد پا به کندنش منشین بیا بیا و خلاصم ده از بیا و برو بیا چنانک رهد جانم از چنان و چنین پیام کردم کای تو پیمبر عشاق بگو برای خدا زود ای رسول امین که غرق آبم و آتش ز موج دیده و دل مرا چه چاره نوشت او که چاره تو همین نشست نقش دعایم به عالم گردون کجاست گوش نمازی که بشنود آمین هزار آینه و صد هزار صورت را دهم به عشق صلاح جهان صلاح الدین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۵ به صلح آمد آن ترک تند عربده کن گرفت دست مرا گفت تکری یرلغسن سؤال کردم از چرخ و گردش کژ او گزید لب که رها کن حدیث بی سر و بن بگفتمش که چرا می کند چنین گردش بگفت هیزم تر نیست بی صداع دتن بگفتمش خبر نو شنیده ای او گفت حدیث نو نرود در شکاف گوش کهن بلندهمتی و چشم تنگ ترک مرا اگر تو واقف رازی بیا و شرح بکن نه چشم تنگ خسیسم ولیک ره تنگ است ز نرگسان دو چشمم به سوی او ره کن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۶ من کجا بودم عجب بی تو این چندین زمان در پی تو همچو تیر در کف تو چون کمان تو مرا دستور ده تا بگویم حال ده گرچه ازرق پوش شد شیخ ما چون آسمان برگشا این پرده را تازه کن پژمرده را تا رود خاکی به خاک تا روان گردد روان من کجا بودم عجب غایب از سلطان خویش ساعتی ترسان چو دزد ساعتی چون پاسبان گه اسیر چار و پنج گه میان گنج و رنج سود من بی روی تو بد زیان اندر زیان ور تو ای استاسرا متهم داری مرا روی زرد و چشم تر می دهد از دل نشان رحم را سیلاب برد یا نکوکاری بمرد ای زده تیر جفا ای کمان کرده نهان ای همه کردی ولی برنگشت از تو دلی ای جفا و جور تو به ز لطف دیگران باری این دم رسته ام با تو درپیوسته ام ای سبک روح جهان درده آن رطل گران واخرم یک بارگی از غم و بیچارگی سیرم از غمخوارگی منت غمخوارگان مست جام حق شوم فانی مطلق شوم پر برآرم در عدم برپرم در لامکان جان بر جانان رود گوش و هوشم نشنود بینی هر قلتبوز و چربک هر قلتبان همچو ذره مر مرا رقص باره کرده ای پای کوبان پای کوب جان دهم ای جان جان ای عجب گویم دگر باقیات این خبر نی خمش کردم تو گوی مطرب شیرین زبان اقتلونی یا ثقات ان فی قتلی حیات و الحیات فی الممات فی صبابات الحسان قد هدانا ربنا من سقام طبنا قد قضی ما فاتنا نعم هذا المستعان آقچالار دور گؤزلری خوش نسا اول قاشلاری اؤلدیره ریز سواری کیمدیر اول آلپرسلان نورکم فی ناظری حسنکم فی خاطری ان ربی ناصری رب زد هذا القرآن دب طیف فی الحشا نعم ماش قد مشا قد سقانا ما یشا فی کأس کالجفان ارفضوا هذا الفراق و اکرموا بالاعتناق و ارغبوا فی الاتفاق و افتحوا باب الجنان وقت عشرت هر کسی گوشه خلوت رود عشرت و شرب مرا می نباید شد نهان از کف این نیکبخت می خورم همچون درخت ور نه من سرسبز چون می روم مست و جوان چون سنان است این غزل در دل و جان دغل بیشتر شد عیب نیست این درازی در سنان فاعلاتن فاعلات فاعلاتن فاعلات شمس تبریزی توی هم شه و هم ترجمان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۷ بگویم مثالی از این عشق سوزان یکی آتشی در نهانم فروزان اگر می بنالم وگر می ننالم به کار است آتش به شب ها و روزان همه عقل ها خرقه دوزند لیکن جگرهای عشاق شد خرقه سوزان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۸ ببردی دلم را بدادی به زاغان گرفتم گروگان خیالت به تاوان درآیی درآیم بگیری بگیرم بگویی بگویم علامات مستان نشاید نشاید ستم کرد با من برای گریبان دریدن ز دامان بیاور بیاور شرابی که گفتی مگو که نگفتم مرنجان مرنجان شرابی شرابی که دل جمع گردد چو دل جمع گردد شود تن پریشان نخواهم نخواهم شرابی بهایی از آن بحر بگشا شراب فراوان ز تو باده دادن ز من سجده کردن ز من شکر کردن ز تو گوهرافشان چنانم کن ای جان که شکرم نماند وظیفه بیفزا دو چندان سه چندان بجوشان بجوشان شرابی ز سینه بهاری برآور از این برگ ریزان خرابم کن ای جان که از شهر ویران خراجی نجوید نه دیوان نه سلطان خمش باش ای تن که تا جان بگوید علی میر گردد چو بگذشت عثمان خمش کردم ای جان بگو نوبت خود توی یوسف ما توی خوب کنعان

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۶ من کجا بودم عجب بی تو این چندین زمان در پی تو همچو تیر در کف تو چون کمان تو مرا دستور ده تا بگویم حال ده گرچه ازرق پوش شد شیخ ما چون آسمان برگشا این پرده را تازه کن پژمرده را تا رود خاکی به خاک تا روان گردد روان من کجا بودم عجب غایب از سلطان خویش ساعتی ترسان چو دزد ساعتی چون پاسبان گه اسیر چار و پنج گه میان گنج و رنج سود من بی روی تو بد زیان اندر زیان ور تو ای استاسرا متهم داری مرا روی زرد و چشم تر می دهد از دل نشان رحم را سیلاب برد یا نکوکاری بمرد ای زده تیر جفا ای کمان کرده نهان ای همه کردی ولی برنگشت از تو دلی ای جفا و جور تو به ز لطف دیگران باری این دم رسته ام با تو درپیوسته ام ای سبک روح جهان درده آن رطل گران واخرم یک بارگی از غم و بیچارگی سیرم از غمخوارگی منت غمخوارگان مست جام حق شوم فانی مطلق شوم پر برآرم در عدم برپرم در لامکان جان بر جانان رود گوش و هوشم نشنود بینی هر قلتبوز و چربک هر قلتبان همچو ذره مر مرا رقص باره کرده ای پای کوبان پای کوب جان دهم ای جان جان ای عجب گویم دگر باقیات این خبر نی خمش کردم تو گوی مطرب شیرین زبان اقتلونی یا ثقات ان فی قتلی حیات و الحیات فی الممات فی صبابات الحسان قد هدانا ربنا من سقام طبنا قد قضی ما فاتنا نعم هذا المستعان آقچالار دور گؤزلری خوش نسا اول قاشلاری اؤلدیره ریز سواری کیمدیر اول آلپرسلان نورکم فی ناظری حسنکم فی خاطری ان ربی ناصری رب زد هذا القرآن دب طیف فی الحشا نعم ماش قد مشا قد سقانا ما یشا فی کأس کالجفان ارفضوا هذا الفراق و اکرموا بالاعتناق و ارغبوا فی الاتفاق و افتحوا باب الجنان وقت عشرت هر کسی گوشه خلوت رود عشرت و شرب مرا می نباید شد نهان از کف این نیکبخت می خورم همچون درخت ور نه من سرسبز چون می روم مست و جوان چون سنان است این غزل در دل و جان دغل بیشتر شد عیب نیست این درازی در سنان فاعلاتن فاعلات فاعلاتن فاعلات شمس تبریزی توی هم شه و هم ترجمان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۷ بگویم مثالی از این عشق سوزان یکی آتشی در نهانم فروزان اگر می بنالم وگر می ننالم به کار است آتش به شب ها و روزان همه عقل ها خرقه دوزند لیکن جگرهای عشاق شد خرقه سوزان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۸ ببردی دلم را بدادی به زاغان گرفتم گروگان خیالت به تاوان درآیی درآیم بگیری بگیرم بگویی بگویم علامات مستان نشاید نشاید ستم کرد با من برای گریبان دریدن ز دامان بیاور بیاور شرابی که گفتی مگو که نگفتم مرنجان مرنجان شرابی شرابی که دل جمع گردد چو دل جمع گردد شود تن پریشان نخواهم نخواهم شرابی بهایی از آن بحر بگشا شراب فراوان ز تو باده دادن ز من سجده کردن ز من شکر کردن ز تو گوهرافشان چنانم کن ای جان که شکرم نماند وظیفه بیفزا دو چندان سه چندان بجوشان بجوشان شرابی ز سینه بهاری برآور از این برگ ریزان خرابم کن ای جان که از شهر ویران خراجی نجوید نه دیوان نه سلطان خمش باش ای تن که تا جان بگوید علی میر گردد چو بگذشت عثمان خمش کردم ای جان بگو نوبت خود توی یوسف ما توی خوب کنعان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۹ تنت زین جهان است و دل زان جهان هوا یار این و خدا یار آن دل تو غریب و غم او غریب نیند از زمین و نه از آسمان اگر یار جانی و یار خرد رسیدی بیار و ببردی تو جان وگر یار جسمی و یار هوا تو با این دو ماندی در این خاکدان مگر ناگهان آن عنایت رسد که ای من غلام چنان ناگهان که یک جذب حق به ز صد کوشش است نشان ها چه باشد بر بی نشان نشان چون کف و بی نشان بحر دان نشان چون بیان بی نشان چون عیان ز خورشید یک جو چو ظاهر شود بروبد ز گردون ره کهکشان خمش کن خمش کن که در خامشی است هزاران زبان و هزاران بیان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۰ به پیش آر سغراق گلگون من ندانم که باده ست یا خون من نجاتی است جان را ز غرقاب غم چو کشتی نوحی به جیحون من مرا خوش بشوید ز آب و ز گل رساند به اصل و به عرجون من در اجزای من خوش درآمیخته به خویشی چو موسی و هارون من زهی آب حیوان زهی آتشی که جمعند هر دو به کانون من چو نایم ببوسد چو دفم زند چه خوش چنگ درزد به قانون من برو باقی از ساقی من بجوی کز او یافت شیرینی افسون من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۱ ای هفت دریا گوهر عطا کن وین مس ها را پرکیمیا کن ای شمع مستان وی سرو بستان تا کی ز دستان آخر وفا کن بگریست بر ما هر سنگ خارا این درد ما را جانا دوا کن ای خشم کرده دیدار برده این ماجرا را یک دم رها کن احسان و مردی بسیار کردی آن مردمی را اکنون دو تا کن ای خوب مذهب ای ماه و کوکب در ظلمت شب چون مه سخا کن درد قدیمی رنج سقیمی گرد یتیمی از ما جدا کن گر در نعیمم در زر و سیمم بی تو یتیمم درمان ما کن من لب ببستم در غم نشستم بگشای دستم قصد لقا کن

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۹ تنت زین جهان است و دل زان جهان هوا یار این و خدا یار آن دل تو غریب و غم او غریب نیند از زمین و نه از آسمان اگر یار جانی و یار خرد رسیدی بیار و ببردی تو جان وگر یار جسمی و یار هوا تو با این دو ماندی در این خاکدان مگر ناگهان آن عنایت رسد که ای من غلام چنان ناگهان که یک جذب حق به ز صد کوشش است نشان ها چه باشد بر بی نشان نشان چون کف و بی نشان بحر دان نشان چون بیان بی نشان چون عیان ز خورشید یک جو چو ظاهر شود بروبد ز گردون ره کهکشان خمش کن خمش کن که در خامشی است هزاران زبان و هزاران بیان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۰ به پیش آر سغراق گلگون من ندانم که باده ست یا خون من نجاتی است جان را ز غرقاب غم چو کشتی نوحی به جیحون من مرا خوش بشوید ز آب و ز گل رساند به اصل و به عرجون من در اجزای من خوش درآمیخته به خویشی چو موسی و هارون من زهی آب حیوان زهی آتشی که جمعند هر دو به کانون من چو نایم ببوسد چو دفم زند چه خوش چنگ درزد به قانون من برو باقی از ساقی من بجوی کز او یافت شیرینی افسون من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۱ ای هفت دریا گوهر عطا کن وین مس ها را پرکیمیا کن ای شمع مستان وی سرو بستان تا کی ز دستان آخر وفا کن بگریست بر ما هر سنگ خارا این درد ما را جانا دوا کن ای خشم کرده دیدار برده این ماجرا را یک دم رها کن احسان و مردی بسیار کردی آن مردمی را اکنون دو تا کن ای خوب مذهب ای ماه و کوکب در ظلمت شب چون مه سخا کن درد قدیمی رنج سقیمی گرد یتیمی از ما جدا کن گر در نعیمم در زر و سیمم بی تو یتیمم درمان ما کن من لب ببستم در غم نشستم بگشای دستم قصد لقا کن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۲ آن دلبر من آمد بر من زنده شد از او بام و در من گفتم قنقی امشب تو مرا ای فتنه من شور و شر من گفتا بروم کاری است مهم در شهر مرا جان و سر من گفتم به خدا گر تو بروی امشب نزید این پیکر من آخر تو شبی رحمی نکنی بر رنگ و رخ همچون زر من رحمی نکند چشم خوش تو بر نوحه و این چشم تر من بفشاند گل گلزار رخت بر اشک خوش چون کوثر من گفتا چه کنم چون ریخت قضا خون همه را در ساغر من مریخیم و جز خون نبود در طالع من در اختر من عودی نشود مقبول خدا تا درنرود در مجمر من گفتم چو تو را قصد است به جان جز خون نبود نقل و خور من تو سرو و گلی من سایه تو من کشته تو تو حیدر من گفتا نشود قربانی من جز نادره ای ای چاکر من جرجیس رسد کو هر نفسی نو کشته شود در کشور من اسحاق نبی باید که بود قربان شده بر خاک در من من عشقم و چون ریزم ز تو خون زنده کنمت در محشر من هان تا نطپی در پنجه من هان تا نرمی از خنجر من با مرگ مکن تو روی ترش تا شکر کند از تو بر من می خند چو گل چون برکندت تا بسر شدت در شکر من اسحاق توی من والد تو کی بشکنمت ای گوهر من عشق است پدر عاشق رمه را زاینده از او کر و فر من این گفت و بشد چون باد صبا شد اشک روان از منظر من گفتم چه شود گر لطف کنی آهسته روی ای سرور من اشتاب مکن آهسته ترک ای جان و جهان ای صدپر من کس هیچ ندید اشتاب مرا این است تک کاهلتر من این چرخ فلک گر جهد کند هرگز نرسد در معبر من گفتا که خمش کاین خنگ فلک لنگانه رود در محضر من خامش که اگر خامش نکنی در بیشه فتد این آذر من باقیش مگو تا روز دگر تا دل نپرد از مصدر من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۳ تازه شد از او باغ و بر من شاخ گل من نیلوفر من گشته است روان در جوی وفا آب حیوان از کوثر من ای روی خوشت دین و دل من ای بوی خوشت پیغامبر من هر لحظه مرا در پیش رخت آیینه کند آهنگر من من خشک لبم من چشم ترم این است مها خشک و تر من آن کس که منم خاک در او می کوبد او بام و در من آن کس که منم پابسته او می گردد او گرد سر من باده نخورم ور ز آنک خورم او بوسه دهد بر ساغر من پستان وفا کی کرد سیه آن دایه جان آن مادر من از من دو جهان صد بر بخورد چون آید او اندر بر من دزدار فلک قلعه بدهد چون گردد او سرلشکر من بربند دهان غماز مشو غماز بس است آن گوهر من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۴ یک قوصره پر دارم ز سخن جان می شنود تو گوش مکن دربند خودی زین سیر شدی گیری سر خود ای بی سر و بن چون مستمعان جمله بروند گویم غم نو با یار کهن کی سیر شود ماهی ز تری یا تشنه حق از علم لدن گر سیر شدند این مستمعان جان می شنود از قرط اذن

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۲ آن دلبر من آمد بر من زنده شد از او بام و در من گفتم قنقی امشب تو مرا ای فتنه من شور و شر من گفتا بروم کاری است مهم در شهر مرا جان و سر من گفتم به خدا گر تو بروی امشب نزید این پیکر من آخر تو شبی رحمی نکنی بر رنگ و رخ همچون زر من رحمی نکند چشم خوش تو بر نوحه و این چشم تر من بفشاند گل گلزار رخت بر اشک خوش چون کوثر من گفتا چه کنم چون ریخت قضا خون همه را در ساغر من مریخیم و جز خون نبود در طالع من در اختر من عودی نشود مقبول خدا تا درنرود در مجمر من گفتم چو تو را قصد است به جان جز خون نبود نقل و خور من تو سرو و گلی من سایه تو من کشته تو تو حیدر من گفتا نشود قربانی من جز نادره ای ای چاکر من جرجیس رسد کو هر نفسی نو کشته شود در کشور من اسحاق نبی باید که بود قربان شده بر خاک در من من عشقم و چون ریزم ز تو خون زنده کنمت در محشر من هان تا نطپی در پنجه من هان تا نرمی از خنجر من با مرگ مکن تو روی ترش تا شکر کند از تو بر من می خند چو گل چون برکندت تا بسر شدت در شکر من اسحاق توی من والد تو کی بشکنمت ای گوهر من عشق است پدر عاشق رمه را زاینده از او کر و فر من این گفت و بشد چون باد صبا شد اشک روان از منظر من گفتم چه شود گر لطف کنی آهسته روی ای سرور من اشتاب مکن آهسته ترک ای جان و جهان ای صدپر من کس هیچ ندید اشتاب مرا این است تک کاهلتر من این چرخ فلک گر جهد کند هرگز نرسد در معبر من گفتا که خمش کاین خنگ فلک لنگانه رود در محضر من خامش که اگر خامش نکنی در بیشه فتد این آذر من باقیش مگو تا روز دگر تا دل نپرد از مصدر من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۳ تازه شد از او باغ و بر من شاخ گل من نیلوفر من گشته است روان در جوی وفا آب حیوان از کوثر من ای روی خوشت دین و دل من ای بوی خوشت پیغامبر من هر لحظه مرا در پیش رخت آیینه کند آهنگر من من خشک لبم من چشم ترم این است مها خشک و تر من آن کس که منم خاک در او می کوبد او بام و در من آن کس که منم پابسته او می گردد او گرد سر من باده نخورم ور ز آنک خورم او بوسه دهد بر ساغر من پستان وفا کی کرد سیه آن دایه جان آن مادر من از من دو جهان صد بر بخورد چون آید او اندر بر من دزدار فلک قلعه بدهد چون گردد او سرلشکر من بربند دهان غماز مشو غماز بس است آن گوهر من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۴ یک قوصره پر دارم ز سخن جان می شنود تو گوش مکن دربند خودی زین سیر شدی گیری سر خود ای بی سر و بن چون مستمعان جمله بروند گویم غم نو با یار کهن کی سیر شود ماهی ز تری یا تشنه حق از علم لدن گر سیر شدند این مستمعان جان می شنود از قرط اذن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۵ با من صنما دل یک دله کن گر سر ننهم آنگه گله کن مجنون شده ام از بهر خدا زان زلف خوشت یک سلسله کن سی پاره به کف در چله شدی سی پاره منم ترک چله کن مجهول مرو با غول مرو زنهار سفر با قافله کن ای مطرب دل زان نغمه خوش این مغز مرا پرمشغله کن ای زهره و مه زان شعله رو دو چشم مرا دو مشعله کن ای موسی جان شبان شده ای بر طور برو ترک گله کن نعلین ز دو پا بیرون کن و رو در دشت طوی پا آبله کن تکیه گه تو حق شد نه عصا انداز عصا و آن را یله کن فرعون هوا چون شد حیوان در گردن او رو زنگله کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۶ گر تنگ بدی این سینه من روشن نشدی آیینه من ای خار گلی از روضه من دوزخ تبشی از کینه من خورشید جهان دارد اثری از کر و فر دوشینه من آن کوه احد پشمین شده ست از رشک من و پشمینه من چون جوز کهن اشکسته شوی گر نوش کنی لوزینه من از بهر دل این شیشه دلان باشد بر که در چینه من از بهر چنین جمعیت جان هر روز بود آدینه من تا تازه شود پژمرده من تا مرد شود عنینه من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۷ چون دل جانا بنشین بنشین چون جان بی جا بنشین بنشین بلکا دلکا کم کن یغما ای خوش سیما بنشین بنشین عمری گشتی همچون کشتی اندر دریا بنشین بنشین افلاطونی جالینوسی بشکن صفرا بنشین بنشین چون می چون می تلخی تا کی همچون حلوا بنشین بنشین خونم خوردی تا کی گردی یک دم بازآ بنشین بنشین تا کی لالا سوزد ما را بی او تنها بنشین بنشین همچون میزان گشتی لرزان همچون جوزا بنشین بنشین دفعم جویی فردا گویی پیش از فردا بنشین بنشین همچون کوثر صافی خوشتر بی هر سودا بنشین بنشین یار نغزم اندر مغزم همچون صهبا بنشین بنشین هان ای مه رو برگو برگو ای جان افزا بنشین بنشین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۸ شب محنت که بد طبیب و تو افکار یاد کن که ز پای دلت بکند چنان خار یاد کن چو فتادی به چاه و گو که ببخشید جان نو به سوی او بیا مرو مکن انکار یاد کن مکن اندک نبود آن به خدا شک نبود آن نه به خویش آی اندکی و تو بسیار یاد کن تو به هنگام یاد کن که چو هنگام بگذرد تو خوه از گل سخن تراش و خوه از خار یاد کن چو رسیدی به صدر او تو بدان حق قدر او چو بدیدی تو بدر او تو ز دیدار یاد کن تو بدان قدر سوز او برسد باز روز او ور از آن روز ایمنی تو ز اغیار یاد کن چه سپاس ار دو نان دهد به طبیبی که جان دهد چو بزارد که ای طبیب ز بیمار یاد کن چو طبیبت نمود خرد دل تو آن زمان بمرد پس از آن بانگ می زنی که ز مردار یاد کن مکن ار چه شدی چنین چو خزان دانه در زمین ز بهار  حسام دین و ز گلزار یاد کن اگرت کار چون زر است نه گرو پیش گازر است گرت امسال گوهر است نه تو از پار یاد کن چو بدیدی رحیل گل پس اقبال چیست ذل نه که زنهار اوست بس هله زنهار یاد کن

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۵ با من صنما دل یک دله کن گر سر ننهم آنگه گله کن مجنون شده ام از بهر خدا زان زلف خوشت یک سلسله کن سی پاره به کف در چله شدی سی پاره منم ترک چله کن مجهول مرو با غول مرو زنهار سفر با قافله کن ای مطرب دل زان نغمه خوش این مغز مرا پرمشغله کن ای زهره و مه زان شعله رو دو چشم مرا دو مشعله کن ای موسی جان شبان شده ای بر طور برو ترک گله کن نعلین ز دو پا بیرون کن و رو در دشت طوی پا آبله کن تکیه گه تو حق شد نه عصا انداز عصا و آن را یله کن فرعون هوا چون شد حیوان در گردن او رو زنگله کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۶ گر تنگ بدی این سینه من روشن نشدی آیینه من ای خار گلی از روضه من دوزخ تبشی از کینه من خورشید جهان دارد اثری از کر و فر دوشینه من آن کوه احد پشمین شده ست از رشک من و پشمینه من چون جوز کهن اشکسته شوی گر نوش کنی لوزینه من از بهر دل این شیشه دلان باشد بر که در چینه من از بهر چنین جمعیت جان هر روز بود آدینه من تا تازه شود پژمرده من تا مرد شود عنینه من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۷ چون دل جانا بنشین بنشین چون جان بی جا بنشین بنشین بلکا دلکا کم کن یغما ای خوش سیما بنشین بنشین عمری گشتی همچون کشتی اندر دریا بنشین بنشین افلاطونی جالینوسی بشکن صفرا بنشین بنشین چون می چون می تلخی تا کی همچون حلوا بنشین بنشین خونم خوردی تا کی گردی یک دم بازآ بنشین بنشین تا کی لالا سوزد ما را بی او تنها بنشین بنشین همچون میزان گشتی لرزان همچون جوزا بنشین بنشین دفعم جویی فردا گویی پیش از فردا بنشین بنشین همچون کوثر صافی خوشتر بی هر سودا بنشین بنشین یار نغزم اندر مغزم همچون صهبا بنشین بنشین هان ای مه رو برگو برگو ای جان افزا بنشین بنشین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۸ شب محنت که بد طبیب و تو افکار یاد کن که ز پای دلت بکند چنان خار یاد کن چو فتادی به چاه و گو که ببخشید جان نو به سوی او بیا مرو مکن انکار یاد کن مکن اندک نبود آن به خدا شک نبود آن نه به خویش آی اندکی و تو بسیار یاد کن تو به هنگام یاد کن که چو هنگام بگذرد تو خوه از گل سخن تراش و خوه از خار یاد کن چو رسیدی به صدر او تو بدان حق قدر او چو بدیدی تو بدر او تو ز دیدار یاد کن تو بدان قدر سوز او برسد باز روز او ور از آن روز ایمنی تو ز اغیار یاد کن چه سپاس ار دو نان دهد به طبیبی که جان دهد چو بزارد که ای طبیب ز بیمار یاد کن چو طبیبت نمود خرد دل تو آن زمان بمرد پس از آن بانگ می زنی که ز مردار یاد کن مکن ار چه شدی چنین چو خزان دانه در زمین ز بهار  حسام دین و ز گلزار یاد کن اگرت کار چون زر است نه گرو پیش گازر است گرت امسال گوهر است نه تو از پار یاد کن چو بدیدی رحیل گل پس اقبال چیست ذل نه که زنهار اوست بس هله زنهار یاد کن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۹ چند نظاره جهان کردن آب را زیر که نهان کردن رنج گوید که گنج آوردم رنج را باید امتحان کردن آنک از شیر خون روان کرده ست شیر داند ز خون روان کردن آسمان را چو کرد همچون خاک خاک را داند آسمان کردن بعد از این شیوه دگر گیرم چند بیگار دیگران کردن تیز برداشتی تو ای مطرب این به آهستگی توان کردن این گران زخمه ای است نتوانیم رقص بر پرده گران کردن یک دو ابریشمک فروتر گیر تا توانیم فهم آن کردن اندک اندک ز کوه سنگ کشند نتوان کوه را کشان کردن تا نبینند جان جان ها را کی توان سهل ترک جان کردن بنما ای ستاره کاندر ریگ نتوان راه بی نشان کردن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۰ چند بوسه وظیفه تعیین کن به شکرخنده ایم شیرین کن آن دلت را خدای نرم کناد این دعای خوش است آمین کن مگر این را به خواب خواهم دید من بخسبم کنار بالین کن ای فسون اجل فراق لبت رو فسون مسیح آیین کن عرصه چرخ بی تو تنگ آمد هین براق وصال را زین کن حسن داری وفاست لایق حسن حسن را با وفا تو کابین کن چون بمیرند رحم خواهی کرد آنچ آخر کنی تو پیشین کن حاجیان مانده اند از ره حج داروی اشتران گرگین کن تا به کعبه وصال تو برسند چاره آب و زاد و خرجین کن ای دو چشم جهان به تو روشن این جهان را تو آن جهان بین کن از تجلی آفتاب رخت چشم و دل را چو طور سینین کن بس کنم شد ز حد گستاخی من کی باشم که گویمت این کن گر نبود این سخن ز من لایق آنچ آن لایق است تلقین کن شمس تبریز بر افق بخرام گو شمال هلال و پروین کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۱ سیر گشتم ز نازهای خسان کم زنم من چو روغن به لسان بعد از این شهد را نهان دارم تا نیفتند اندر او مگسان خویش را بعد از این چنان دزدم که نیابند مر مرا عسسان هر زمان جانب دگر تازم بی رفیقان و صاحبان و کسان ای خدا در تو چون گریخته ام این چنین قوم را به من مرسان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۲ چیست با عشق آشنا بودن بجز از کام دل جدا بودن خون شدن خون خود فروخوردن با سگان بر در وفا بودن او فدایی است هیچ فرقی نیست پیش او مرگ و نقل یا بودن رو مسلمان سپر سلامت باش جهد می کن به پارسا بودن کاین شهیدان ز مرگ نشکیبند عاشقانند بر فنا بودن از بلا و قضا گریزی تو ترس ایشان ز بی بلا بودن ششه می گیر و روز عاشورا تو نتانی به کربلا بودن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۳ گرچه اندر فغان و نالیدن اندکی هست خویشتن دیدن آن نباشد مرا چو در عشقت خوگرم من به خویش دزدیدن به خدا و به پاکی ذاتش پاکم از خویشتن پسندیدن دیده کی از رخ تو برگردد به که آید به وقت گردیدن در چنین دولت و چنین میدان ننگ باشد ز مرگ لنگیدن عاشقان تو را مسلم شد بر همه مرگ ها بخندیدن فرع های درخت لرزانند اصل را نیست خوف لرزیدن باغبانان عشق را باشد از دل خویش میوه برچیدن جان عاشق نواله ها می پیچ در مکافات رنج پیچیدن زهد و دانش بورز ای خواجه نتوان عشق را بورزیدن پیش از این گفت شمس تبریزی لیک کو گوش بهر بشنیدن

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۹ چند نظاره جهان کردن آب را زیر که نهان کردن رنج گوید که گنج آوردم رنج را باید امتحان کردن آنک از شیر خون روان کرده ست شیر داند ز خون روان کردن آسمان را چو کرد همچون خاک خاک را داند آسمان کردن بعد از این شیوه دگر گیرم چند بیگار دیگران کردن تیز برداشتی تو ای مطرب این به آهستگی توان کردن این گران زخمه ای است نتوانیم رقص بر پرده گران کردن یک دو ابریشمک فروتر گیر تا توانیم فهم آن کردن اندک اندک ز کوه سنگ کشند نتوان کوه را کشان کردن تا نبینند جان جان ها را کی توان سهل ترک جان کردن بنما ای ستاره کاندر ریگ نتوان راه بی نشان کردن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۰ چند بوسه وظیفه تعیین کن به شکرخنده ایم شیرین کن آن دلت را خدای نرم کناد این دعای خوش است آمین کن مگر این را به خواب خواهم دید من بخسبم کنار بالین کن ای فسون اجل فراق لبت رو فسون مسیح آیین کن عرصه چرخ بی تو تنگ آمد هین براق وصال را زین کن حسن داری وفاست لایق حسن حسن را با وفا تو کابین کن چون بمیرند رحم خواهی کرد آنچ آخر کنی تو پیشین کن حاجیان مانده اند از ره حج داروی اشتران گرگین کن تا به کعبه وصال تو برسند چاره آب و زاد و خرجین کن ای دو چشم جهان به تو روشن این جهان را تو آن جهان بین کن از تجلی آفتاب رخت چشم و دل را چو طور سینین کن بس کنم شد ز حد گستاخی من کی باشم که گویمت این کن گر نبود این سخن ز من لایق آنچ آن لایق است تلقین کن شمس تبریز بر افق بخرام گو شمال هلال و پروین کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۱ سیر گشتم ز نازهای خسان کم زنم من چو روغن به لسان بعد از این شهد را نهان دارم تا نیفتند اندر او مگسان خویش را بعد از این چنان دزدم که نیابند مر مرا عسسان هر زمان جانب دگر تازم بی رفیقان و صاحبان و کسان ای خدا در تو چون گریخته ام این چنین قوم را به من مرسان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۲ چیست با عشق آشنا بودن بجز از کام دل جدا بودن خون شدن خون خود فروخوردن با سگان بر در وفا بودن او فدایی است هیچ فرقی نیست پیش او مرگ و نقل یا بودن رو مسلمان سپر سلامت باش جهد می کن به پارسا بودن کاین شهیدان ز مرگ نشکیبند عاشقانند بر فنا بودن از بلا و قضا گریزی تو ترس ایشان ز بی بلا بودن ششه می گیر و روز عاشورا تو نتانی به کربلا بودن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۳ گرچه اندر فغان و نالیدن اندکی هست خویشتن دیدن آن نباشد مرا چو در عشقت خوگرم من به خویش دزدیدن به خدا و به پاکی ذاتش پاکم از خویشتن پسندیدن دیده کی از رخ تو برگردد به که آید به وقت گردیدن در چنین دولت و چنین میدان ننگ باشد ز مرگ لنگیدن عاشقان تو را مسلم شد بر همه مرگ ها بخندیدن فرع های درخت لرزانند اصل را نیست خوف لرزیدن باغبانان عشق را باشد از دل خویش میوه برچیدن جان عاشق نواله ها می پیچ در مکافات رنج پیچیدن زهد و دانش بورز ای خواجه نتوان عشق را بورزیدن پیش از این گفت شمس تبریزی لیک کو گوش بهر بشنیدن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۴ شب که جهان است پر از لولیان زهره زند پرده شنگولیان بیند مریخ که بزم است و عیش خنجر و شمشیر کند در میان ماه فشاند پر خود چون خروس پیش و پسش اختر چون ماکیان دیده غماز بدوزد فلک تا که گواهی ندهد بر کیان خفته گروهی و گروهی به صید تا کی کند سود و کی دارد زیان پنج و شش است امشب مهره قمار سست میفکن لب چون ناشیان جام بقا گیر و بهل جام خواب پرده بود خواب و حجاب عیان ساقی باقی است خوش و عاشقان خاک سیه بر سر این باقیان زهر از آن دست کریمش بنوش تا که شوی مهتر حلواییان عشق چو مغز است جهان همچو پوست عشق چو حلوا و جهان چون تیان حلق من از لذت حلوا بسوخت تا نکنم حلیه حلوا بیان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۵ ساقی من خیزد بی گفت من آرد آن باده وافر ثمن حاجت نبود که بگویم بیار بشنود آواز دلم بی دهن هست تقاضاگر او لطف او و آن کرم بی حد و خلق حسن ماه برآید تو مگویش برآ بر تو زند نور مگویش بزن ای به گه بزم بهین عیش و نوش وی به گه رزم مهین صف شکن از پی هر گمره نیکو دلیل وز پی محبوس چه ای خوش رسن عالم همچون شب و تو همچو ماه تو مثل شمعی و جان ها لگن جان مثل ذره بود بی قرار با تو شود ساکن نعم السکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۶ مست رسید آن بت بی باک من دردکش و دلخوش و چالاک من گفت به من بنگر و دلشاد شو هیچ به خود منگر غمناک من ز آب و گل این دیده تو پرگل است پاک کنش در نظر پاک من دست بزد خرقه من چاک کرد گفت مزن بخیه بر این چاک من روی چو بر خاک نهادم بگفت پاک مکن روی خود از خاک من ای منت آورده منت می برم ز آنک منم شیر و تو شیشاک من نفت زدم در تو و می سوز خوش لیک سیه می نکند زاک من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۷ جان منی جان منی جان من آن منی آن منی آن من شاه منی لایق سودای من قند منی لایق دندان من نور منی باش در این چشم من چشم من و چشمه حیوان من گل چو تو را دید به سوسن بگفت سرو من آمد به گلستان من از دو پراکنده تو چونی بگو زلف تو و حال پریشان من ای رسن زلف تو پابند من چاه زنخدان تو زندان من دست فشان مست کجا می روی پیش من آ ای گل خندان من

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۴ شب که جهان است پر از لولیان زهره زند پرده شنگولیان بیند مریخ که بزم است و عیش خنجر و شمشیر کند در میان ماه فشاند پر خود چون خروس پیش و پسش اختر چون ماکیان دیده غماز بدوزد فلک تا که گواهی ندهد بر کیان خفته گروهی و گروهی به صید تا کی کند سود و کی دارد زیان پنج و شش است امشب مهره قمار سست میفکن لب چون ناشیان جام بقا گیر و بهل جام خواب پرده بود خواب و حجاب عیان ساقی باقی است خوش و عاشقان خاک سیه بر سر این باقیان زهر از آن دست کریمش بنوش تا که شوی مهتر حلواییان عشق چو مغز است جهان همچو پوست عشق چو حلوا و جهان چون تیان حلق من از لذت حلوا بسوخت تا نکنم حلیه حلوا بیان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۵ ساقی من خیزد بی گفت من آرد آن باده وافر ثمن حاجت نبود که بگویم بیار بشنود آواز دلم بی دهن هست تقاضاگر او لطف او و آن کرم بی حد و خلق حسن ماه برآید تو مگویش برآ بر تو زند نور مگویش بزن ای به گه بزم بهین عیش و نوش وی به گه رزم مهین صف شکن از پی هر گمره نیکو دلیل وز پی محبوس چه ای خوش رسن عالم همچون شب و تو همچو ماه تو مثل شمعی و جان ها لگن جان مثل ذره بود بی قرار با تو شود ساکن نعم السکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۶ مست رسید آن بت بی باک من دردکش و دلخوش و چالاک من گفت به من بنگر و دلشاد شو هیچ به خود منگر غمناک من ز آب و گل این دیده تو پرگل است پاک کنش در نظر پاک من دست بزد خرقه من چاک کرد گفت مزن بخیه بر این چاک من روی چو بر خاک نهادم بگفت پاک مکن روی خود از خاک من ای منت آورده منت می برم ز آنک منم شیر و تو شیشاک من نفت زدم در تو و می سوز خوش لیک سیه می نکند زاک من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۷ جان منی جان منی جان من آن منی آن منی آن من شاه منی لایق سودای من قند منی لایق دندان من نور منی باش در این چشم من چشم من و چشمه حیوان من گل چو تو را دید به سوسن بگفت سرو من آمد به گلستان من از دو پراکنده تو چونی بگو زلف تو و حال پریشان من ای رسن زلف تو پابند من چاه زنخدان تو زندان من دست فشان مست کجا می روی پیش من آ ای گل خندان من

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۸ می نروم هیچ از این خانه من در تک این خانه گرفتم وطن خانه یار من و دارالقرار کفر بود نیت بیرون شدن سر نهم آن جا که سرم مست شد گوش نهم سوی تنن تنتنن نکته مگو هیچ به راهم مکن راه من این است تو راهم مزن خانه لیلی است و مجنون منم جان من این جاست برو جان مکن هر کی در این خانه درآید ورا همچو منش باز بماند دهن خیز ببند آن در اما چه سود قارع در گشت دو صد درشکن ای خنک آن را که سرش گرم شد ز آتش روی چو تو شیرین ذقن آن رخ چون ماه به برقع مپوش ای رخ تو حسرت هر مرد و زن این در رحمت که گشادی مبند ای در تو قبله هر ممتحن شمع توی شاهد تو باده تو هم تو سهیلی و عقیق یمن باقی عمر از تو نخواهم برید حلقه به گوش توام و مرتهن می نرمد شیر من از آتشت می نرمد پیل من از کرگدن تو گل و من خار که پیوسته ایم بی گل و بی خار نباشد چمن من شب و تو ماه به تو روشنم جان شبی دل ز شبم برمکن شمع تو پروانه جانم بسوخت سر پی شکرانه نهم بر لگن جان من و جان تو هر دو یکی است گشته یکی جان پنهان در دو تن جان من و تو چو یکی آفتاب روشن از او گشته هزار انجمن وقت حضور تو دو تا گشت جان رسته شد از تفرقه خویشتن تن زدم از غیرت و خامش شدم مطرب عشاق بگو تن مزن خطه تبریز و رخ شمس دین ماهی جان راست چو بحر عدن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۹ ای تو پناه همه روز محن بازسپردم به تو من خویشتن قلزم مهری که کناریش نیست قطره آن الفت مرد است و زن شیر دهد شیر به اطفال خویش شاه بگوید به گدا کیمسن بلک شود آتش دایه خلیل سرمه یعقوب شود پیرهن نور بد و شد بصر از آفتاب آب بنوشد ز ثری یاسمن بلک کشد از بت سنگین غذا با همه کفرش به عبادت شمن قهر کند دایگی از لطف تو زهر دهد دایه چو آری تو فن گردد ابریشم بر کرم گور حله شود بر تن مؤمن کفن بس کن از این شرح و خمش کن که تا بلبل جان خطبه کند بر فنن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۰ بانگ برآمد ز خرابات من چرخ دوتا شد ز مناجات من عاقبت امر ظفر دررسید یار درآمد به مراعات من یا رب یا رب که چه سان می کند دلبر بی کفو مکافات من طاعت و ایمان کند آن کیمیا غفلت و انکار و جنایات من قصر دهد از پی تقصیر من زله دهد از پی زلات من جوش نهد در دل دریا و کوه از تبش روز ملاقات من گر نبدی پرده خیالات خلق سوخته بودی ز خیالات من در سپه جان زندی زلزله طبل و علم نعره و هیهات من در افق چرخ زدی شعله ها نیم شبان آتش میقات من

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۸ می نروم هیچ از این خانه من در تک این خانه گرفتم وطن خانه یار من و دارالقرار کفر بود نیت بیرون شدن سر نهم آن جا که سرم مست شد گوش نهم سوی تنن تنتنن نکته مگو هیچ به راهم مکن راه من این است تو راهم مزن خانه لیلی است و مجنون منم جان من این جاست برو جان مکن هر کی در این خانه درآید ورا همچو منش باز بماند دهن خیز ببند آن در اما چه سود قارع در گشت دو صد درشکن ای خنک آن را که سرش گرم شد ز آتش روی چو تو شیرین ذقن آن رخ چون ماه به برقع مپوش ای رخ تو حسرت هر مرد و زن این در رحمت که گشادی مبند ای در تو قبله هر ممتحن شمع توی شاهد تو باده تو هم تو سهیلی و عقیق یمن باقی عمر از تو نخواهم برید حلقه به گوش توام و مرتهن می نرمد شیر من از آتشت می نرمد پیل من از کرگدن تو گل و من خار که پیوسته ایم بی گل و بی خار نباشد چمن من شب و تو ماه به تو روشنم جان شبی دل ز شبم برمکن شمع تو پروانه جانم بسوخت سر پی شکرانه نهم بر لگن جان من و جان تو هر دو یکی است گشته یکی جان پنهان در دو تن جان من و تو چو یکی آفتاب روشن از او گشته هزار انجمن وقت حضور تو دو تا گشت جان رسته شد از تفرقه خویشتن تن زدم از غیرت و خامش شدم مطرب عشاق بگو تن مزن خطه تبریز و رخ شمس دین ماهی جان راست چو بحر عدن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۹ ای تو پناه همه روز محن بازسپردم به تو من خویشتن قلزم مهری که کناریش نیست قطره آن الفت مرد است و زن شیر دهد شیر به اطفال خویش شاه بگوید به گدا کیمسن بلک شود آتش دایه خلیل سرمه یعقوب شود پیرهن نور بد و شد بصر از آفتاب آب بنوشد ز ثری یاسمن بلک کشد از بت سنگین غذا با همه کفرش به عبادت شمن قهر کند دایگی از لطف تو زهر دهد دایه چو آری تو فن گردد ابریشم بر کرم گور حله شود بر تن مؤمن کفن بس کن از این شرح و خمش کن که تا بلبل جان خطبه کند بر فنن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۰ بانگ برآمد ز خرابات من چرخ دوتا شد ز مناجات من عاقبت امر ظفر دررسید یار درآمد به مراعات من یا رب یا رب که چه سان می کند دلبر بی کفو مکافات من طاعت و ایمان کند آن کیمیا غفلت و انکار و جنایات من قصر دهد از پی تقصیر من زله دهد از پی زلات من جوش نهد در دل دریا و کوه از تبش روز ملاقات من گر نبدی پرده خیالات خلق سوخته بودی ز خیالات من در سپه جان زندی زلزله طبل و علم نعره و هیهات من در افق چرخ زدی شعله ها نیم شبان آتش میقات من

%0
10 Bölüm