Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۱ کی بود خاک صنم با خون ما آمیخته خوش بود این جسم ها با جان ها آمیخته این صدف های دل ما با چنین درد فراق با گهرهای صفای باوفا آمیخته روز و شب با هم نشسته آب و آتش هم قرین لطف و قهری جفت و دردی با صفا آمیخته وصل و هجران صلح کرده کفر ایمان یک شده بوی وصل شاه ما اندر صبا آمیخته گرگ یوسف خلق گشته گرگی از وی گم شده بوی پیراهن رسیده با عما آمیخته خاک خاکی ترک کرده تیرگی از وی شده آب همچون باده با نور صفا آمیخته شادیا روزی که آن معشوق جان های لقا آمده در بزم مست و با شما آمیخته مست کرده جمله را زان غمزه مخمور خویش تا ز مستی اجنبی با آشنا آمیخته تا ز بسیاری شراب ابلیس چون آدم شده لعنت ابلیس هم با اصطفا آمیخته آن در بسته ابد بگشاده از مفتاح لطف قفل های بی وفایی با وفا آمیخته سر سر شمس دین مخدوم ما پیدا شده تا ببینی بنده با وصف خدا آمیخته ای خداوند شمس دین فریاد از این حرف رهی ز آنک هر حرفی از این با اژدها آمیخته یک دمی مهلت دهم تا پستتر گیرم سخن ز آنک تند است این سخن با کبریا آمیخته در ره عشاق حضرت گو که از هر محنتش صد هزاران لطف باشد با بلا آمیخته قطره زهر و هزاران تنگ تریاق شفا نفخه عیسی دولت با وبا آمیخته خواری آن جا با عزیزی عهد بسته یک شده پستی آن جا از طبیعت با علا آمیخته جان بود ارزان به نرخ خاک پیش جان جان گرچه این جا هست جان ها با غلا آمیخته از پی آن جان جان جان ها چنان گوهر شده مس جان با جان جان چون کیمیا آمیخته آخر دور جهان با اولش یک سر شده ابتدای ابتدا با انتها آمیخته در سرای بخت رو یعنی که تبریز صفا تا ببینی این سرا با آن سرا آمیخته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۲ هله بحری شو و در رو مکن از دور نظاره که بود در تک دریا کف دریا به کناره چو رخ شاه بدیدی برو از خانه چو بیذق رخ خورشید چو دیدی هله گم شو چو ستاره چو بدان بنده نوازی شده ای پاک و نمازی همگان را تو صلا گو چو مؤذن ز مناره تو در این ماه نظر کن که دلت روشن از او شد تو در این شاه نگه کن که رسیده ست سواره نه بترسم نه بلرزم چو کشد خنجر عزت به خدا خنجر او را بدهم رشوت و پاره کی بود آب که دارد به لطافت صفت او که دو صد چشمه برآرد ز دل مرمر و خاره تو همه روز برقصی پی تتماج و حریره تو چه دانی هوس دل پی این بیت و حراره چو بدیدم بر سیمش ز زر و سیم نفورم که نفور است نسیمش ز کف سیم شماره تو از آن بار نداری که سبکسار چو بیدی تو از آن کار نداری که شدستی همه کاره همه حجاج برفته حرم و کعبه بدیده تو شتر هم نخریده که شکسته ست مهاره بنگر سوی حریفان که همه مست و خرابند تو خمش باش و چنان شو هله ای عربده باره

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۱ کی بود خاک صنم با خون ما آمیخته خوش بود این جسم ها با جان ها آمیخته این صدف های دل ما با چنین درد فراق با گهرهای صفای باوفا آمیخته روز و شب با هم نشسته آب و آتش هم قرین لطف و قهری جفت و دردی با صفا آمیخته وصل و هجران صلح کرده کفر ایمان یک شده بوی وصل شاه ما اندر صبا آمیخته گرگ یوسف خلق گشته گرگی از وی گم شده بوی پیراهن رسیده با عما آمیخته خاک خاکی ترک کرده تیرگی از وی شده آب همچون باده با نور صفا آمیخته شادیا روزی که آن معشوق جان های لقا آمده در بزم مست و با شما آمیخته مست کرده جمله را زان غمزه مخمور خویش تا ز مستی اجنبی با آشنا آمیخته تا ز بسیاری شراب ابلیس چون آدم شده لعنت ابلیس هم با اصطفا آمیخته آن در بسته ابد بگشاده از مفتاح لطف قفل های بی وفایی با وفا آمیخته سر سر شمس دین مخدوم ما پیدا شده تا ببینی بنده با وصف خدا آمیخته ای خداوند شمس دین فریاد از این حرف رهی ز آنک هر حرفی از این با اژدها آمیخته یک دمی مهلت دهم تا پستتر گیرم سخن ز آنک تند است این سخن با کبریا آمیخته در ره عشاق حضرت گو که از هر محنتش صد هزاران لطف باشد با بلا آمیخته قطره زهر و هزاران تنگ تریاق شفا نفخه عیسی دولت با وبا آمیخته خواری آن جا با عزیزی عهد بسته یک شده پستی آن جا از طبیعت با علا آمیخته جان بود ارزان به نرخ خاک پیش جان جان گرچه این جا هست جان ها با غلا آمیخته از پی آن جان جان جان ها چنان گوهر شده مس جان با جان جان چون کیمیا آمیخته آخر دور جهان با اولش یک سر شده ابتدای ابتدا با انتها آمیخته در سرای بخت رو یعنی که تبریز صفا تا ببینی این سرا با آن سرا آمیخته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۲ هله بحری شو و در رو مکن از دور نظاره که بود در تک دریا کف دریا به کناره چو رخ شاه بدیدی برو از خانه چو بیذق رخ خورشید چو دیدی هله گم شو چو ستاره چو بدان بنده نوازی شده ای پاک و نمازی همگان را تو صلا گو چو مؤذن ز مناره تو در این ماه نظر کن که دلت روشن از او شد تو در این شاه نگه کن که رسیده ست سواره نه بترسم نه بلرزم چو کشد خنجر عزت به خدا خنجر او را بدهم رشوت و پاره کی بود آب که دارد به لطافت صفت او که دو صد چشمه برآرد ز دل مرمر و خاره تو همه روز برقصی پی تتماج و حریره تو چه دانی هوس دل پی این بیت و حراره چو بدیدم بر سیمش ز زر و سیم نفورم که نفور است نسیمش ز کف سیم شماره تو از آن بار نداری که سبکسار چو بیدی تو از آن کار نداری که شدستی همه کاره همه حجاج برفته حرم و کعبه بدیده تو شتر هم نخریده که شکسته ست مهاره بنگر سوی حریفان که همه مست و خرابند تو خمش باش و چنان شو هله ای عربده باره

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۳ مشنو حیلت خواجه هله ای دزد شبانه بشلولم بشلولم مجه از روزن خانه بمشو غره پرستش بمده ریش به دستش وگرت شاه کند او که توی یار یگانه سوی صحرای عدم رو به سوی باغ ارم رو می بی درد نیابی تو در این دور زمانه به شه بنده نوازی تو بپر باز چو بازی به خدا لقمه بازان نخورد هیچ سمانه بخورم گر نخورم من بنهد در دهن من بروم گر نروم من کندم گوش کشانه همه میرند ولیکن همه میرند به پیشت همه تیر ای مه مه رو نپرد سوی نشانه ز چه افروخت خیالش رخ خورشیدصفت را ز کی آموخت خدایا عجب این فعل و بهانه چو تو را حسن فزون شد خردم صید جنون شد چو مرا درد فزون شد بده آن درد مغانه چو تو جمعیت جمعی تو در این جمع چو شمعی چو در این حلقه نگینی مجه ای جان زمانه تو اگر نوش حدیثی ز حدیثان خوش او تو مگو تا که بگوید لب آن قندفسانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۴ هله صیاد نگویی که چه دام است و چه دانه که چو سیمرغ ببیند بجهد مست ز لانه بجز از دست فلانی مستان باده که آن می برهاند دل و جان را ز فسون و ز فسانه بخورد عشق جهان را چو عصا از کف موسی به زبانی که بسوزد همه را همچو زبانه نه سماع است نه بازی که کمندی است الهی منگر سست به نخوت تو در این بیت و ترانه نبود هیچ غری را غم دلاله و شاهد نبود هیچ کلی را غم شانه گر و شانه به دهان تو چنین تیغ نهاده ست نهنده مثل کارد که گیرد بر تیغی به دهانه که خیالات سفیهان همه دربان الهند نگذارند سگان را سوی درگاه و ستانه نگذارند غران را که درآیند به لشکر که بخندد لب دشمن ز کر و فر زنانه چو ندیده ست نشانه نبود اسپر و تیرش چو نخورده ست دوگانه نبود مرد یگانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۵ سوی اطفال بیامد به کرم مادر روزه مهل ای طفل به سستی طرف چادر روزه بنگر روی ظریفش بخور آن شیر لطیفش به همان کوی وطن کن بنشین بر در روزه بنگر دست رضا را که بهاری است خدا را بنگر جنت جان را شده پر عبهر روزه هله ای غنچه نازان چه ضعیفی و چه یازان چو رسن باز بهاری بجه از چنبر روزه تو گلا غرقه خونی ز چیی دلخوش و خندان مگر اسحاق خلیلی خوشی از خنجر روزه ز چیی عاشق نانی بنگر تازه جهانی بستان گندم جانی هله از بیدر روزه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۶ صنما از آنچ خوردی بهل اندکی به ما ده غم تو به توی ما را تو به جرعه ای صفا ده که غم تو خورد ما را چه خراب کرد ما را به شراب شادی افزا غم و غصه را سزا ده ز شراب آسمانی که خدا دهد نهانی بنهان ز دست خصمان تو به دست آشنا ده بنشان تو جنگ ها را بنواز چنگ ها را ز عراق و از سپاهان تو به چنگ ما نوا ده سر خم چو برگشایی دو هزار مست تشنه قدح و کدو بیارند که مرا ده و مرا ده صنما ببین خزان را بنگر برهنگان را ز شراب همچو اطلس به برهنگان قبا ده به نظاره جوانان بنشسته اند پیران به می جوان تازه دو سه پیر را عصا ده به صلاح دین به زاری برسی که شهریاری ملک و شراب داری ز شراب جان عطا ده

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۳ مشنو حیلت خواجه هله ای دزد شبانه بشلولم بشلولم مجه از روزن خانه بمشو غره پرستش بمده ریش به دستش وگرت شاه کند او که توی یار یگانه سوی صحرای عدم رو به سوی باغ ارم رو می بی درد نیابی تو در این دور زمانه به شه بنده نوازی تو بپر باز چو بازی به خدا لقمه بازان نخورد هیچ سمانه بخورم گر نخورم من بنهد در دهن من بروم گر نروم من کندم گوش کشانه همه میرند ولیکن همه میرند به پیشت همه تیر ای مه مه رو نپرد سوی نشانه ز چه افروخت خیالش رخ خورشیدصفت را ز کی آموخت خدایا عجب این فعل و بهانه چو تو را حسن فزون شد خردم صید جنون شد چو مرا درد فزون شد بده آن درد مغانه چو تو جمعیت جمعی تو در این جمع چو شمعی چو در این حلقه نگینی مجه ای جان زمانه تو اگر نوش حدیثی ز حدیثان خوش او تو مگو تا که بگوید لب آن قندفسانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۴ هله صیاد نگویی که چه دام است و چه دانه که چو سیمرغ ببیند بجهد مست ز لانه بجز از دست فلانی مستان باده که آن می برهاند دل و جان را ز فسون و ز فسانه بخورد عشق جهان را چو عصا از کف موسی به زبانی که بسوزد همه را همچو زبانه نه سماع است نه بازی که کمندی است الهی منگر سست به نخوت تو در این بیت و ترانه نبود هیچ غری را غم دلاله و شاهد نبود هیچ کلی را غم شانه گر و شانه به دهان تو چنین تیغ نهاده ست نهنده مثل کارد که گیرد بر تیغی به دهانه که خیالات سفیهان همه دربان الهند نگذارند سگان را سوی درگاه و ستانه نگذارند غران را که درآیند به لشکر که بخندد لب دشمن ز کر و فر زنانه چو ندیده ست نشانه نبود اسپر و تیرش چو نخورده ست دوگانه نبود مرد یگانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۵ سوی اطفال بیامد به کرم مادر روزه مهل ای طفل به سستی طرف چادر روزه بنگر روی ظریفش بخور آن شیر لطیفش به همان کوی وطن کن بنشین بر در روزه بنگر دست رضا را که بهاری است خدا را بنگر جنت جان را شده پر عبهر روزه هله ای غنچه نازان چه ضعیفی و چه یازان چو رسن باز بهاری بجه از چنبر روزه تو گلا غرقه خونی ز چیی دلخوش و خندان مگر اسحاق خلیلی خوشی از خنجر روزه ز چیی عاشق نانی بنگر تازه جهانی بستان گندم جانی هله از بیدر روزه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۶ صنما از آنچ خوردی بهل اندکی به ما ده غم تو به توی ما را تو به جرعه ای صفا ده که غم تو خورد ما را چه خراب کرد ما را به شراب شادی افزا غم و غصه را سزا ده ز شراب آسمانی که خدا دهد نهانی بنهان ز دست خصمان تو به دست آشنا ده بنشان تو جنگ ها را بنواز چنگ ها را ز عراق و از سپاهان تو به چنگ ما نوا ده سر خم چو برگشایی دو هزار مست تشنه قدح و کدو بیارند که مرا ده و مرا ده صنما ببین خزان را بنگر برهنگان را ز شراب همچو اطلس به برهنگان قبا ده به نظاره جوانان بنشسته اند پیران به می جوان تازه دو سه پیر را عصا ده به صلاح دین به زاری برسی که شهریاری ملک و شراب داری ز شراب جان عطا ده

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۷ ای خداوند یکی یار جفاکارش ده دلبری عشوه ده سرکش خون خوارش ده تا بداند که شب ما به چه سان می گذرد غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده چند روزی جهت تجربه بیمارش کن با طبیبی دغلی پیشه سر و کارش ده ببرش سوی بیابان و کن او را تشنه یک سقایی حجری سینه سبکسارش ده گمرهش کن که ره راست نداند سوی شهر پس قلاوز کژ بیهده رفتارش ده عالم از سرکشی آن مه سرگشته شدند مدتی گردش این گنبد دوارش ده کو صیادی که همی کرد دل ما را پار زو ببر سنگ دلی و دل پیرارش ده منکر پار شده ست او که مرا یاد نماند ببر انکار از او و دم اقرارش ده گفتم آخر به نشانی که به دربان گفتی که فلانی چو بیاید بر ما بارش ده گفت آمد که مرا خواجه ز بالا گیرد رو بجو همچو خودی ابله و آچارش ده بس کن ای ساقی و کس را چو رهی مست مکن ور کنی مست بدین حد ره هموارش ده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۸ صد خمار است و طرب در نظر آن دیده که در آن روی نظر کرده بود دزدیده صد نشاط است و هوس در سر آن سرمستی که رخ خود به کف پاش بود مالیده عشوه و مکر زمانه نپذیرد گوشی که سلام از لب آن یار بود بشنیده پیچ زلفش چو ندیدی تو برو معذوری ای تو در نیک و بد دور زمان پیچیده نی تراشی است که اندر نی صورت بدمد هیچ دیدی تو نیی بی نفسی نالیده گر بداند که حریف لب کی خواهد شد کی برنجد ز بریدن قلم بالیده گر بپرسند چه فرق است میان تو و غیر فرق این بس که توی فرق مرا خاریده جرعه کن فیکون بر سر آن خاک بریخت لب عشاق جهان خاک تو را لیسیده شمس تبریز تو را عشق شناسد نه خرد بر دم باد بهاری نرسد پوسیده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۹ بده آن باده جانی که چنانیم همه که می از جام و سر از پای ندانیم همه همه سرسبزتر از سوسن و از شاخ گلیم روح مطلق شده و تابش جانیم همه همه دربند هوایند و هوا بنده ماست که برون رفته از این دور زمانیم همه همچو سرنا بخروشیم به شکر لب یار همه دکان بفروشیم که کانیم همه تاب مشرق تن ما را مثل سایه بخورد که به صورت مثل کون و مکانیم همه زعفران رخ ما از حذر چشم بد است ما حریف چمن و لاله ستانیم همه مصحف آریم و به ساقی همه سوگند خوریم که جز از دست و کفت می نستانیم همه هر که جان دارد از گلشن جان بوی برد هر که آن دارد دریافت که آنیم همه دل ما چون دل مرغ است ز اندیشه برون که سبک دل شده زان رطل گرانیم همه ملکان تاج زر از عشق ره ما بدهند که کمربخشتر از بخت جوانیم همه جان ما را به صف اول پیکار طلب ز آنک در پیش روی تیر و سنانیم همه در پس پرده ظلمات بشر ننشینیم ز آنک چون نور سحر پرده درانیم همه شام بودیم ز خورشید جهان صبح شدیم گرگ بودیم کنون شهره شبانیم همه شمس تبریز چو بنمود رخ جان آرای سوی او با دل و جان همچو روانیم همه

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۷ ای خداوند یکی یار جفاکارش ده دلبری عشوه ده سرکش خون خوارش ده تا بداند که شب ما به چه سان می گذرد غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده چند روزی جهت تجربه بیمارش کن با طبیبی دغلی پیشه سر و کارش ده ببرش سوی بیابان و کن او را تشنه یک سقایی حجری سینه سبکسارش ده گمرهش کن که ره راست نداند سوی شهر پس قلاوز کژ بیهده رفتارش ده عالم از سرکشی آن مه سرگشته شدند مدتی گردش این گنبد دوارش ده کو صیادی که همی کرد دل ما را پار زو ببر سنگ دلی و دل پیرارش ده منکر پار شده ست او که مرا یاد نماند ببر انکار از او و دم اقرارش ده گفتم آخر به نشانی که به دربان گفتی که فلانی چو بیاید بر ما بارش ده گفت آمد که مرا خواجه ز بالا گیرد رو بجو همچو خودی ابله و آچارش ده بس کن ای ساقی و کس را چو رهی مست مکن ور کنی مست بدین حد ره هموارش ده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۸ صد خمار است و طرب در نظر آن دیده که در آن روی نظر کرده بود دزدیده صد نشاط است و هوس در سر آن سرمستی که رخ خود به کف پاش بود مالیده عشوه و مکر زمانه نپذیرد گوشی که سلام از لب آن یار بود بشنیده پیچ زلفش چو ندیدی تو برو معذوری ای تو در نیک و بد دور زمان پیچیده نی تراشی است که اندر نی صورت بدمد هیچ دیدی تو نیی بی نفسی نالیده گر بداند که حریف لب کی خواهد شد کی برنجد ز بریدن قلم بالیده گر بپرسند چه فرق است میان تو و غیر فرق این بس که توی فرق مرا خاریده جرعه کن فیکون بر سر آن خاک بریخت لب عشاق جهان خاک تو را لیسیده شمس تبریز تو را عشق شناسد نه خرد بر دم باد بهاری نرسد پوسیده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۹ بده آن باده جانی که چنانیم همه که می از جام و سر از پای ندانیم همه همه سرسبزتر از سوسن و از شاخ گلیم روح مطلق شده و تابش جانیم همه همه دربند هوایند و هوا بنده ماست که برون رفته از این دور زمانیم همه همچو سرنا بخروشیم به شکر لب یار همه دکان بفروشیم که کانیم همه تاب مشرق تن ما را مثل سایه بخورد که به صورت مثل کون و مکانیم همه زعفران رخ ما از حذر چشم بد است ما حریف چمن و لاله ستانیم همه مصحف آریم و به ساقی همه سوگند خوریم که جز از دست و کفت می نستانیم همه هر که جان دارد از گلشن جان بوی برد هر که آن دارد دریافت که آنیم همه دل ما چون دل مرغ است ز اندیشه برون که سبک دل شده زان رطل گرانیم همه ملکان تاج زر از عشق ره ما بدهند که کمربخشتر از بخت جوانیم همه جان ما را به صف اول پیکار طلب ز آنک در پیش روی تیر و سنانیم همه در پس پرده ظلمات بشر ننشینیم ز آنک چون نور سحر پرده درانیم همه شام بودیم ز خورشید جهان صبح شدیم گرگ بودیم کنون شهره شبانیم همه شمس تبریز چو بنمود رخ جان آرای سوی او با دل و جان همچو روانیم همه

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۰ پیش جوش عفو بی حد تو شاه توبه کردن از گناه آمد گناه بس که گمره را کنی بس جست و جو گمرهی گشته ست فاضلتر ز راه منطقم را کرد ویران وصف تو راه گفتن بسته شد مانده ست آه آه دردت را ندارم محرمی چون علی اه می کنم در قعر چاه چه بجوشد نی بروید از لبش نی بنالد راز من گردد تباه بس کن ای نی ز آنک ما نامحرمیم زان شکر ما را و نی را عذر خواه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۱ عشق بین با عاشقان آمیخته روح بین با خاکدان آمیخته چند بینی این و آن و نیک و بد بنگر آخر این و آن آمیخته چند گویی بی نشان و بانشان بی نشان بین با نشان آمیخته چند گویی این جهان و آن جهان آن جهان بین وین جهان آمیخته دل چو شاه آمد زبان چون ترجمان شاه بین با ترجمان آمیخته اندرآمیزید زیرا بهر ماست این زمین با آسمان آمیخته آب و آتش بین و خاک و باد را دشمنان چون دوستان آمیخته گرگ و میش و شیر و آهو چار ضد از نهیب قهرمان آمیخته آن چنان شاهی نگر کز لطف او خار و گل در گلستان آمیخته آن چنان ابری نگر کز فیض او آب چندین ناودان آمیخته اتحاد اندر اثر بین و بدان نوبهار و مهرگان آمیخته گرچه کژبازند و ضدانند لیک همچو تیرند و کمان آمیخته قند خا خاموش باش و حیف دان قند و پند اندر دهان آمیخته شمس تبریزی همی روید ز دل کس نباشد آن چنان آمیخته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۲ ای بخاری را تو جان پنداشته حبه زر را تو کان پنداشته ای فرورفته چو قارون در زمین وی زمین را آسمان پنداشته ای بدیده لعبتان دیو را لعبتان را مردمان پنداشته ای کرانه رفته عشق از ننگ تو ای تو خود را در میان پنداشته ای گرفته چشمت آب از دود کفر دود را نور عیان پنداشته ای ز شهوت در پلیدی همچو کرم عاشقان را همچنان پنداشته مستی شهوت نشان لعنت است ای نشان را بی نشان پنداشته ای تو گندیده میان حرف و صوت وی خدا را بی زبان پنداشته ماهتابش می زند بر کوریت ای تو مه را هم نهان پنداشته هر چه گفتم خویشتن را گفته ام ای تو هجو دیگران پنداشته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۳ عشق تو از بس کشش جان آمده کشتگانت شاد و خندان آمده جان شکرخای است لیکن از توش شکری دیگر به دندان آمده دوش دیدم صورت دل را چنانک باز خوش بر دست سلطان آمده صید کرده جان هر مشتاق را پر پرخون سوی جانان آمده جمله جان ها سوی تو آید بود یک جوی زر جانب کان آمده گفتمش از عاشقان این خون ز چیست ای تو از عشاق و رندان آمده گفت خون باشد زبان عاشقی عشق را خون است برهان آمده بوی مشک و بوی ریحان لطف ماست راست گویم نور یزدان آمده درد درد شمس تبریزی مرا لحظه لحظه گنج درمان آمده

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۰ پیش جوش عفو بی حد تو شاه توبه کردن از گناه آمد گناه بس که گمره را کنی بس جست و جو گمرهی گشته ست فاضلتر ز راه منطقم را کرد ویران وصف تو راه گفتن بسته شد مانده ست آه آه دردت را ندارم محرمی چون علی اه می کنم در قعر چاه چه بجوشد نی بروید از لبش نی بنالد راز من گردد تباه بس کن ای نی ز آنک ما نامحرمیم زان شکر ما را و نی را عذر خواه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۱ عشق بین با عاشقان آمیخته روح بین با خاکدان آمیخته چند بینی این و آن و نیک و بد بنگر آخر این و آن آمیخته چند گویی بی نشان و بانشان بی نشان بین با نشان آمیخته چند گویی این جهان و آن جهان آن جهان بین وین جهان آمیخته دل چو شاه آمد زبان چون ترجمان شاه بین با ترجمان آمیخته اندرآمیزید زیرا بهر ماست این زمین با آسمان آمیخته آب و آتش بین و خاک و باد را دشمنان چون دوستان آمیخته گرگ و میش و شیر و آهو چار ضد از نهیب قهرمان آمیخته آن چنان شاهی نگر کز لطف او خار و گل در گلستان آمیخته آن چنان ابری نگر کز فیض او آب چندین ناودان آمیخته اتحاد اندر اثر بین و بدان نوبهار و مهرگان آمیخته گرچه کژبازند و ضدانند لیک همچو تیرند و کمان آمیخته قند خا خاموش باش و حیف دان قند و پند اندر دهان آمیخته شمس تبریزی همی روید ز دل کس نباشد آن چنان آمیخته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۲ ای بخاری را تو جان پنداشته حبه زر را تو کان پنداشته ای فرورفته چو قارون در زمین وی زمین را آسمان پنداشته ای بدیده لعبتان دیو را لعبتان را مردمان پنداشته ای کرانه رفته عشق از ننگ تو ای تو خود را در میان پنداشته ای گرفته چشمت آب از دود کفر دود را نور عیان پنداشته ای ز شهوت در پلیدی همچو کرم عاشقان را همچنان پنداشته مستی شهوت نشان لعنت است ای نشان را بی نشان پنداشته ای تو گندیده میان حرف و صوت وی خدا را بی زبان پنداشته ماهتابش می زند بر کوریت ای تو مه را هم نهان پنداشته هر چه گفتم خویشتن را گفته ام ای تو هجو دیگران پنداشته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۳ عشق تو از بس کشش جان آمده کشتگانت شاد و خندان آمده جان شکرخای است لیکن از توش شکری دیگر به دندان آمده دوش دیدم صورت دل را چنانک باز خوش بر دست سلطان آمده صید کرده جان هر مشتاق را پر پرخون سوی جانان آمده جمله جان ها سوی تو آید بود یک جوی زر جانب کان آمده گفتمش از عاشقان این خون ز چیست ای تو از عشاق و رندان آمده گفت خون باشد زبان عاشقی عشق را خون است برهان آمده بوی مشک و بوی ریحان لطف ماست راست گویم نور یزدان آمده درد درد شمس تبریزی مرا لحظه لحظه گنج درمان آمده

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۴ جسته اند دیوانگان از سلسله ز آنک برزد بوی جان از سلسله نعره ها از عاشقان برخاسته الامان و الامان از سلسله جان مشتاقان نمی گنجد همی در زمین و آسمان از سلسله پیش لیلی می برم من هر دمی جان مجنون ارمغان از سلسله حلقه های عشق تو در گوش ماست هوش ما را تو مران از سلسله فتنه بین کز سلسله انگیختی فتنه را هم می نشان از سلسله صد نشان بر پای جان از بند توست گرچه جان شد بی نشان از سلسله شمس تبریزی مرادم زلف توست گرچه کردم من بیان از سلسله مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۵ روز ما را دیگران را شب شده ز آفتابی اختران را شب شده تیر دولت های ما پیروز شد تیر جست و مر کمان را شب شده روز خندان در رخ عین الیقین کافرستان گمان را شب شده برپریده مرغ ایمانت کنون بی امان خواهی امان را شب شده هر دمی روز است اندر کان جان روز نقد توست کان را شب شده عاشقان را روزهای بی نشان عاقل رسم و نشان را شب شده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۶ قرابه باز دانا هش دار آبگینه تا در میان نیفتد سودای کبر و کینه چون شیشه بشکنی جان بسیار پای یاران مجروح و خسته گردد این خود بود کمینه وآنگه که مرهم آری سر را به عذر خاری بر موزه محبت افتد هزار پینه بفزا شراب و خوش شو بیرون ز پنج و شش شو مگذار ناخوشی را گرد سرای سینه نی زان شراب خاکی بل کز جهان پاکی از دست حق رسیده بی واسطه قنینه در بزمگاه وحدت یابی هر آنچ خواهی در رزمگاه محنت که آن نه و که این نه جانی که غم فزودی از شمس حق تبریز نو نو طرب فزاید بی کهنه های دینه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۷ پیغام زاهدان را کآمد بلای توبه با آن جمال و خوبی آخر چه جای توبه هم زهد برشکسته هم توبه توبه کرده چون هست عاشقان را کاری ورای توبه چون از جهان رمیدی در نور جان رسیدی چون شمع سر بریدی بشکن تو پای توبه شرط است بی قراری با آهوی تتاری ترک خطا چو آمد ای بس خطای توبه در صید چون درآید بس جان که او رباید یک تیر غمزه او صد خونبهای توبه چون هر سحر خیالش بر عاشقان بتازد گرد غبار اسبش صد توتیای توبه از باده لب او مخمور گشته جان ها و آن چشم پرخمارش داده سزای توبه تا باغ عاشقان را سرسبز و تازه کردی حسنت خراب کرده بام و سرای توبه ای توبه برگشاده بی شمس حق تبریز روزی که ره نماید ای وای وای توبه

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۴ جسته اند دیوانگان از سلسله ز آنک برزد بوی جان از سلسله نعره ها از عاشقان برخاسته الامان و الامان از سلسله جان مشتاقان نمی گنجد همی در زمین و آسمان از سلسله پیش لیلی می برم من هر دمی جان مجنون ارمغان از سلسله حلقه های عشق تو در گوش ماست هوش ما را تو مران از سلسله فتنه بین کز سلسله انگیختی فتنه را هم می نشان از سلسله صد نشان بر پای جان از بند توست گرچه جان شد بی نشان از سلسله شمس تبریزی مرادم زلف توست گرچه کردم من بیان از سلسله مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۵ روز ما را دیگران را شب شده ز آفتابی اختران را شب شده تیر دولت های ما پیروز شد تیر جست و مر کمان را شب شده روز خندان در رخ عین الیقین کافرستان گمان را شب شده برپریده مرغ ایمانت کنون بی امان خواهی امان را شب شده هر دمی روز است اندر کان جان روز نقد توست کان را شب شده عاشقان را روزهای بی نشان عاقل رسم و نشان را شب شده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۶ قرابه باز دانا هش دار آبگینه تا در میان نیفتد سودای کبر و کینه چون شیشه بشکنی جان بسیار پای یاران مجروح و خسته گردد این خود بود کمینه وآنگه که مرهم آری سر را به عذر خاری بر موزه محبت افتد هزار پینه بفزا شراب و خوش شو بیرون ز پنج و شش شو مگذار ناخوشی را گرد سرای سینه نی زان شراب خاکی بل کز جهان پاکی از دست حق رسیده بی واسطه قنینه در بزمگاه وحدت یابی هر آنچ خواهی در رزمگاه محنت که آن نه و که این نه جانی که غم فزودی از شمس حق تبریز نو نو طرب فزاید بی کهنه های دینه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۷ پیغام زاهدان را کآمد بلای توبه با آن جمال و خوبی آخر چه جای توبه هم زهد برشکسته هم توبه توبه کرده چون هست عاشقان را کاری ورای توبه چون از جهان رمیدی در نور جان رسیدی چون شمع سر بریدی بشکن تو پای توبه شرط است بی قراری با آهوی تتاری ترک خطا چو آمد ای بس خطای توبه در صید چون درآید بس جان که او رباید یک تیر غمزه او صد خونبهای توبه چون هر سحر خیالش بر عاشقان بتازد گرد غبار اسبش صد توتیای توبه از باده لب او مخمور گشته جان ها و آن چشم پرخمارش داده سزای توبه تا باغ عاشقان را سرسبز و تازه کردی حسنت خراب کرده بام و سرای توبه ای توبه برگشاده بی شمس حق تبریز روزی که ره نماید ای وای وای توبه

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۸ این جا کسی ست پنهان دامان من گرفته خود را سپس کشیده پیشان من گرفته این جا کسی ست پنهان چون جان و خوش تر از جان باغی به من نموده ایوان من گرفته این جا کسی ست پنهان همچون خیال در دل اما فروغ رویش ارکان من گرفته این جا کسی ست پنهان مانند قند در نی شیرین شکرفروشی دکان من گرفته جادو و چشم بندی چشم کسش نبیند سوداگری ست موزون میزان من گرفته چون گل شکر من و او در هم دگر سرشته من خوی او گرفته او آن من گرفته در چشم من نیاید خوبان جمله عالم بنگر خیال خوبش مژگان من گرفته من خسته گرد عالم درمان ز کس ندیدم تا درد عشق دیدم درمان من گرفته تو نیز دل کبابی درمان ز درد یابی گر گرد درد گردی فرمان من گرفته در بحر ناامیدی از خود طمع بریدی زین بحر سر برآری مرجان من گرفته بشکن طلسم صورت بگشای چشم سیرت تا شرق و غرب بینی سلطان من گرفته ساقی غیب بینی پیدا سلام کرده پیمانه جام کرده پیمان من گرفته من دامنش کشیده کای نوح روح دیده از گریه عالمی بین طوفان من گرفته تو تاج ما و آنگه سرهای ما شکسته تو یار غار و آنگه یاران من گرفته گوید ز گریه بگذر زان سوی گریه بنگر عشاق روح گشته ریحان من گرفته یاران دل شکسته بر صدر دل نشسته مستان و می پرستان میدان من گرفته همچو سگان تازی می کن شکار خامش نی چون سگان عوعو کهدان من گرفته تبریز شمس دین را بر چرخ جان ببینی اشراق نور رویش کیهان من گرفته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۹ در خانه دل ای جان آن کیست ایستاده بر تخت شه کی باشد جز شاه و شاه زاده کرده به دست اشارت کز من بگو چه خواهی مخمور می چه خواهد جز نقل و جام و باده نقلی ز دل معلق جامی ز نور مطلق در خلوت هوالحق بزم ابد نهاده ای بس دغل فروشان در بزم باده نوشان هش دار تا نیفتی ای مرد نرم و ساده در حلقه قلاشی زنهار تا نباشی چون غنچه چشم بسته چون گل دهان گشاده چون آینه است عالم نقش کمال عشق است ای مردمان کی دیده است جزوی ز کل زیاده چون سبزه شو پیاده زیرا در این گلستان دلبر چو گل سوار است باقی همه پیاده هم تیغ و هم کشنده هم کشته هم کشنده هم جمله عقل گشته هم عقل باد داده آن شه صلاح دین است کاو پایدار بادا دست عطاش دایم در گردنم قلاده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۰ آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده فردا از او ببینی صد حور رو گشاده بنگر به شهوت خود ساده ست و صاف بی رنگ یک عالمی صنم بین از ساده ای بزاده زنبور شهد جانت هر چند ناپدید است شش خانه های او بین از شهد پر نهاده اندازه تن تو خود سه گز است و کمتر در خان خود تو بنگر از نه فلک زیاده تا چند کاسه لیسی این کوزه بر زمین زن برگیر کاه گل را از روی خنب باده سجاده آتشین کن تا سجده صاف گردد آتش رخی برآید از زیر این سجاده آید سوارگشته بر عشق شمس تبریز اندر رکاب آن شه خورشید و مه پیاده

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۸ این جا کسی ست پنهان دامان من گرفته خود را سپس کشیده پیشان من گرفته این جا کسی ست پنهان چون جان و خوش تر از جان باغی به من نموده ایوان من گرفته این جا کسی ست پنهان همچون خیال در دل اما فروغ رویش ارکان من گرفته این جا کسی ست پنهان مانند قند در نی شیرین شکرفروشی دکان من گرفته جادو و چشم بندی چشم کسش نبیند سوداگری ست موزون میزان من گرفته چون گل شکر من و او در هم دگر سرشته من خوی او گرفته او آن من گرفته در چشم من نیاید خوبان جمله عالم بنگر خیال خوبش مژگان من گرفته من خسته گرد عالم درمان ز کس ندیدم تا درد عشق دیدم درمان من گرفته تو نیز دل کبابی درمان ز درد یابی گر گرد درد گردی فرمان من گرفته در بحر ناامیدی از خود طمع بریدی زین بحر سر برآری مرجان من گرفته بشکن طلسم صورت بگشای چشم سیرت تا شرق و غرب بینی سلطان من گرفته ساقی غیب بینی پیدا سلام کرده پیمانه جام کرده پیمان من گرفته من دامنش کشیده کای نوح روح دیده از گریه عالمی بین طوفان من گرفته تو تاج ما و آنگه سرهای ما شکسته تو یار غار و آنگه یاران من گرفته گوید ز گریه بگذر زان سوی گریه بنگر عشاق روح گشته ریحان من گرفته یاران دل شکسته بر صدر دل نشسته مستان و می پرستان میدان من گرفته همچو سگان تازی می کن شکار خامش نی چون سگان عوعو کهدان من گرفته تبریز شمس دین را بر چرخ جان ببینی اشراق نور رویش کیهان من گرفته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۹ در خانه دل ای جان آن کیست ایستاده بر تخت شه کی باشد جز شاه و شاه زاده کرده به دست اشارت کز من بگو چه خواهی مخمور می چه خواهد جز نقل و جام و باده نقلی ز دل معلق جامی ز نور مطلق در خلوت هوالحق بزم ابد نهاده ای بس دغل فروشان در بزم باده نوشان هش دار تا نیفتی ای مرد نرم و ساده در حلقه قلاشی زنهار تا نباشی چون غنچه چشم بسته چون گل دهان گشاده چون آینه است عالم نقش کمال عشق است ای مردمان کی دیده است جزوی ز کل زیاده چون سبزه شو پیاده زیرا در این گلستان دلبر چو گل سوار است باقی همه پیاده هم تیغ و هم کشنده هم کشته هم کشنده هم جمله عقل گشته هم عقل باد داده آن شه صلاح دین است کاو پایدار بادا دست عطاش دایم در گردنم قلاده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۰ آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده فردا از او ببینی صد حور رو گشاده بنگر به شهوت خود ساده ست و صاف بی رنگ یک عالمی صنم بین از ساده ای بزاده زنبور شهد جانت هر چند ناپدید است شش خانه های او بین از شهد پر نهاده اندازه تن تو خود سه گز است و کمتر در خان خود تو بنگر از نه فلک زیاده تا چند کاسه لیسی این کوزه بر زمین زن برگیر کاه گل را از روی خنب باده سجاده آتشین کن تا سجده صاف گردد آتش رخی برآید از زیر این سجاده آید سوارگشته بر عشق شمس تبریز اندر رکاب آن شه خورشید و مه پیاده

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۱ بازآمد آن مغنی با چنگ سازکرده دروازه بلا را بر عشق باز کرده بازار یوسفان را از حسن برشکسته دکان شکران را یک یک فراز کرده شمشیر درنهاده سرهای سروران را و آن گاهشان ز معنی بس سرفراز کرده خود کشته عاشقان را در خونشان نشسته و آن گاه بر جنازه هر یک نماز کرده آن حلقه های زلفت حلق که راست روزی ای ما برون حلقه گردن دراز کرده از بس که نوح عشقت چون نوح نوحه دارد کشتی جان ما را دریای راز کرده ای یک ختن شکسته ای صد ختن نموده وز نیم غمزه ترکی سیصد طراز کرده بخت ابد نهاده پای تو را به رخ بر کت بنده کمینم وآنگه تو ناز کرده ای خاک پای نازت سرهای نازنینان وز بهر ناز تو حق شکل نیاز کرده ای زرگر حقایق ای شمس حق تبریز گاهم چو زر بریده گاهم چو گاز کرده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۲ ای کهربای عشقت دل را به خود کشیده دل رفته ما پی دل چون بی دلان دویده دزدیده دل ز حسنت از عشق جامه واری تا شحنه فراقت دستان دل بریده از بس شکر که جانم از مصر عشق خورده نی را ز ناله من در جان شکر دمیده در سایه های عشقت ای خوش همای عرشی هر لحظه باز جان ها تا عرش برپریده ای شاد مرغزاری کان جاست ورد و نسرین از آب عشق رسته وین آهوان چریده دیده ندیده خود را و اکنون ز آینه تو هر دیده خویشتن را در آینه بدیده سرنای دولت تو ای شمس حق تبریز گوش رباب جانی برتافته شنیده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۳ برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده جویان و پای کوبان از آسمان رسیده ای جان چرا نشستی وقت می است و مستی آخر در این کشاکش کس نیست پاکشیده بهر رضای مستی برجه بکوب دستی دستی قدح پرستی پرراوق گزیده ما را مبین چو مستان هر چه خورم می است آن افیون شود مرا نان مخموری دو دیده نگذاشت آن قیامت تا من کنم ریاضت آن دیده اش ندیده گوشیش ناشنیده او آب زندگانی می داد رایگانی از قطره قطره او فردوس بردمیده از دوست هر چه گفتم بیرون پوست گفتم زان سر چه دارد آن جان گفتار دم بریده با این همه دهانم گر رشک او نبستی صد جای آسمان را تو دیدیی دریده یخدان چه داند ای جان خورشید و تابشش را کی داند آفرین را این جان آفریده با این که می نداند چون جرعه ای ستاند مستی خراب گردد از خویش وارهیده تبریز تو چه دانی اسرار شمس دین را بیرون نجسته ای تو زین چرخه خمیده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۴ از بس که مطرب دل از عشق کرد ناله آن دلبرم درآمد در کف یکی پیاله افکند در سر من آنچ از سرم برآرد نو کرد عشق ما را باده هزارساله می گشت دین و کیشم من مست وقت خویشم نی نسیه را شناسم نی بر کسم حواله من باغ جان بدادم چرخشت را خریدم بر جام می نبشتم این بیع را قباله ای سخره زمانه برهم بزن تو خانه کاین کاله بیش ارزد وآنگه چگونه کاله بربند این دهان را بگشا دهان جان را بینی که هر دو عالم گردد یکی نواله نپذیرد آن نواله جانت چو مست باشد سرمست خد و خالش کی بنگرد به خاله جان های آسمانی سرمست شمس تبریز بگشای چشم و بنگر پران شده چو ژاله

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۱ بازآمد آن مغنی با چنگ سازکرده دروازه بلا را بر عشق باز کرده بازار یوسفان را از حسن برشکسته دکان شکران را یک یک فراز کرده شمشیر درنهاده سرهای سروران را و آن گاهشان ز معنی بس سرفراز کرده خود کشته عاشقان را در خونشان نشسته و آن گاه بر جنازه هر یک نماز کرده آن حلقه های زلفت حلق که راست روزی ای ما برون حلقه گردن دراز کرده از بس که نوح عشقت چون نوح نوحه دارد کشتی جان ما را دریای راز کرده ای یک ختن شکسته ای صد ختن نموده وز نیم غمزه ترکی سیصد طراز کرده بخت ابد نهاده پای تو را به رخ بر کت بنده کمینم وآنگه تو ناز کرده ای خاک پای نازت سرهای نازنینان وز بهر ناز تو حق شکل نیاز کرده ای زرگر حقایق ای شمس حق تبریز گاهم چو زر بریده گاهم چو گاز کرده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۲ ای کهربای عشقت دل را به خود کشیده دل رفته ما پی دل چون بی دلان دویده دزدیده دل ز حسنت از عشق جامه واری تا شحنه فراقت دستان دل بریده از بس شکر که جانم از مصر عشق خورده نی را ز ناله من در جان شکر دمیده در سایه های عشقت ای خوش همای عرشی هر لحظه باز جان ها تا عرش برپریده ای شاد مرغزاری کان جاست ورد و نسرین از آب عشق رسته وین آهوان چریده دیده ندیده خود را و اکنون ز آینه تو هر دیده خویشتن را در آینه بدیده سرنای دولت تو ای شمس حق تبریز گوش رباب جانی برتافته شنیده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۳ برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده جویان و پای کوبان از آسمان رسیده ای جان چرا نشستی وقت می است و مستی آخر در این کشاکش کس نیست پاکشیده بهر رضای مستی برجه بکوب دستی دستی قدح پرستی پرراوق گزیده ما را مبین چو مستان هر چه خورم می است آن افیون شود مرا نان مخموری دو دیده نگذاشت آن قیامت تا من کنم ریاضت آن دیده اش ندیده گوشیش ناشنیده او آب زندگانی می داد رایگانی از قطره قطره او فردوس بردمیده از دوست هر چه گفتم بیرون پوست گفتم زان سر چه دارد آن جان گفتار دم بریده با این همه دهانم گر رشک او نبستی صد جای آسمان را تو دیدیی دریده یخدان چه داند ای جان خورشید و تابشش را کی داند آفرین را این جان آفریده با این که می نداند چون جرعه ای ستاند مستی خراب گردد از خویش وارهیده تبریز تو چه دانی اسرار شمس دین را بیرون نجسته ای تو زین چرخه خمیده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۴ از بس که مطرب دل از عشق کرد ناله آن دلبرم درآمد در کف یکی پیاله افکند در سر من آنچ از سرم برآرد نو کرد عشق ما را باده هزارساله می گشت دین و کیشم من مست وقت خویشم نی نسیه را شناسم نی بر کسم حواله من باغ جان بدادم چرخشت را خریدم بر جام می نبشتم این بیع را قباله ای سخره زمانه برهم بزن تو خانه کاین کاله بیش ارزد وآنگه چگونه کاله بربند این دهان را بگشا دهان جان را بینی که هر دو عالم گردد یکی نواله نپذیرد آن نواله جانت چو مست باشد سرمست خد و خالش کی بنگرد به خاله جان های آسمانی سرمست شمس تبریز بگشای چشم و بنگر پران شده چو ژاله

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۵ دیدم نگار خود را می گشت گرد خانه برداشته ربابی می زد یکی ترانه با زخمه چو آتش می زد ترانه خوش مست و خراب و دلکش از باده مغانه در پرده عراقی می زد به نام ساقی مقصود باده بودش ساقی بدش بهانه ساقی ماه رویی در دست او سبویی از گوشه ای درآمد بنهاد در میانه پر کرد جام اول زان باده مشعل در آب هیچ دیدی کآتش زند زبانه بر کف نهاده آن را از بهر دلستان را آنگه بکرد سجده بوسید آستانه بستد نگار از وی اندرکشید آن می شد شعله ها از آن می بر روی او دوانه می دید حسن خود را می گفت چشم بد را نی بود و نی بیاید چون من در این زمانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۶ ای پاک از آب و از گل پایی در این گلم نه بی دست و دل شدستم دستی بر این دلم نه من آب تیره گشته در راه خیره گشته از ره مرا برون بر در صدر منزلم نه کارم ز پیچ زلفت شوریده گشت و مشکل شوریده زلف خود را بر کار مشکلم نه هر حاصلی که دارم بی حاصلی است بی تو سیلاب عشق خود را بر کار و حاصلم نه خواهی که گرد شمعم پروانه روح باشد زان آتشی که داری بر شمع قابلم نه چون رشته تبم من با صد گره ز زلفت همچون گره زمانی بر زلف سلسلم نه از چشم توست جانا پرسحر چاه بابل سحری بکن حلالی در چاه بابلم نه گفتی الست زان دم حاصل شده ست جانم تعویذ کن بلی را بر جان حاملم نه کی باشد آن زمانی کان ابر را برانی گویی بیا و رخ را بر ماه کاملم نه ای شمس حق تبریز ار مقبل است جانم اقبال وصل خود را بر جان مقبلم نه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۷ ای گرد عاشقانت از رشک تخته بسته وی جمله عاشقانت از تخت و تخته رسته صد مطرقه کشیده در یک قدح بکرده صد زین قدح کشیده چون عاقلان نشسته یک ریسمان فکندی بردیم بر بلندی من در هوا معلق و آن ریسمان گسسته از آهوان چشمت ای بس که شیر عشقت هم پوست بردریده هم استخوان شکسته دیدن به خواب در شب ماه تو را مبارک وز بامداد رویت دیدن زهی خجسته ای بنده کمینت گشته چو آبگینه بشکسته آبگینه صد دست و پا بخسته در حسن شمس تبریز دزدیده بنگریدم زه گفتم و ز غیرت تیر از کمان بجسته

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۵ دیدم نگار خود را می گشت گرد خانه برداشته ربابی می زد یکی ترانه با زخمه چو آتش می زد ترانه خوش مست و خراب و دلکش از باده مغانه در پرده عراقی می زد به نام ساقی مقصود باده بودش ساقی بدش بهانه ساقی ماه رویی در دست او سبویی از گوشه ای درآمد بنهاد در میانه پر کرد جام اول زان باده مشعل در آب هیچ دیدی کآتش زند زبانه بر کف نهاده آن را از بهر دلستان را آنگه بکرد سجده بوسید آستانه بستد نگار از وی اندرکشید آن می شد شعله ها از آن می بر روی او دوانه می دید حسن خود را می گفت چشم بد را نی بود و نی بیاید چون من در این زمانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۶ ای پاک از آب و از گل پایی در این گلم نه بی دست و دل شدستم دستی بر این دلم نه من آب تیره گشته در راه خیره گشته از ره مرا برون بر در صدر منزلم نه کارم ز پیچ زلفت شوریده گشت و مشکل شوریده زلف خود را بر کار مشکلم نه هر حاصلی که دارم بی حاصلی است بی تو سیلاب عشق خود را بر کار و حاصلم نه خواهی که گرد شمعم پروانه روح باشد زان آتشی که داری بر شمع قابلم نه چون رشته تبم من با صد گره ز زلفت همچون گره زمانی بر زلف سلسلم نه از چشم توست جانا پرسحر چاه بابل سحری بکن حلالی در چاه بابلم نه گفتی الست زان دم حاصل شده ست جانم تعویذ کن بلی را بر جان حاملم نه کی باشد آن زمانی کان ابر را برانی گویی بیا و رخ را بر ماه کاملم نه ای شمس حق تبریز ار مقبل است جانم اقبال وصل خود را بر جان مقبلم نه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۷ ای گرد عاشقانت از رشک تخته بسته وی جمله عاشقانت از تخت و تخته رسته صد مطرقه کشیده در یک قدح بکرده صد زین قدح کشیده چون عاقلان نشسته یک ریسمان فکندی بردیم بر بلندی من در هوا معلق و آن ریسمان گسسته از آهوان چشمت ای بس که شیر عشقت هم پوست بردریده هم استخوان شکسته دیدن به خواب در شب ماه تو را مبارک وز بامداد رویت دیدن زهی خجسته ای بنده کمینت گشته چو آبگینه بشکسته آبگینه صد دست و پا بخسته در حسن شمس تبریز دزدیده بنگریدم زه گفتم و ز غیرت تیر از کمان بجسته

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۸ آن دم که در رباید باد از رخ تو پرده زنده شود بجنبد هر جا که هست مرده از جنگ سوی ساز آ وز ناز و خشم بازآ ای رخت های خود را از رخت ما نورده ای بخت و بامرادی کاندر صبوح شادی آن جام کیقبادی تو داده ما بخورده اندیشه کرد سیران در هجر و گشت سکران صافت چگونه باشد چون جان فزاست درده تو آفتاب مایی از کوه اگر برآیی چه جوش ها برآرد این عالم فسرده ای دوش لب گشاده داد نبات داده خوش وعده ای نهاده ما روزها شمرده بر باده و بر افیون عشق تو برفزوده و از آفتاب و از مه رویت گرو ببرده ای شیر هر شکاری آخر روا نداری دل را به خرده گیری سوزیش همچو خرده گرچه در این جهانم فتوی نداد جانم گرد و دراز گشتن بر طمع نیم گرده ای دوست چند گویی که از چه زرد رویی صفراییم برآرم در شور خویش زرده کی رغم چشم بد را آری تو جعد خود را کاین را به تو سپردم ای دل به ما سپرده نی با تو اتفاقم نی صبر در فراقم ز آسیب این دو حالت جان می شود فشرده هم تو بگو که گفتت کالنقش فی الحجر شد گفتار ما ز دل ها زو می شود سترده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۹ ای از تو من برسته ای هم توام بخورده هم در تو می گدازم چون از توام فسرده گه در کفم فشاری گه زیر پا به هر غم زیرا که می نگردد انگور نافشرده چون نور آفتابی بر خاک ما فکندی و آن گاه اندک اندک باز آن طرف ببرده از روزن تن خود چون نور بازگردیم در قرص آفتابی پاک از گناه و خرده آن کس که قرص بیند گوید که گشت زنده و آن کو به روزن آید گوید فلان بمرده در جام رنج و شادی پوشیده اصل ما را در مغز اصل صافیم باقی بمانده درده ای اصل اصل دل ها ای شمس حق تبریز ای صد جگر کبابت تا چیست قدر گرده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۰ گل را نگر ز لطف سوی خار آمده دل ناز و باز کرده و دلدار آمده مه را نگر برآمده مهمان شب شده دامن کشان ز عالم انوار آمده خورشید را نگر که شهنشاه اختر است از بهر عذر گازر غمخوار آمده منگر به نقطه خوار تو آن را نگر که دوست اندر طواف نقطه چو پرگار آمده آن دلبری که دل ز همه دلبران ربود اندر وثاق این دل بیمار آمده این عشق همچو روح در این خاکدان غریب مانند مصطفاست به کفار آمده همچون بهار سوی درختان خشک ما آن نوبهار حسن به ایثار آمده پنهان بود بهار ولی در اثر نگر زو باغ زنده گشته و در کار آمده جان را اگر نبینی در دلبران نگر با قد سرو و روی چو گلنار آمده گر عشق را نبینی در عاشقان نگر منصوروار شاد سوی دار آمده در عین مرگ چشمه آب حیات دید آن چشمه ای که مایه دیدار آمده آمد بهار عشق به بستان جان درآ بنگر به شاخ و برگ به اقرار آمده اقرار می کنند که حشر و قیامت است آن مردگان باغ دگربار آمده ای دل ز خود چو باخبری رو خموش کن چون بی خبر مباش به اخبار آمده

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۸ آن دم که در رباید باد از رخ تو پرده زنده شود بجنبد هر جا که هست مرده از جنگ سوی ساز آ وز ناز و خشم بازآ ای رخت های خود را از رخت ما نورده ای بخت و بامرادی کاندر صبوح شادی آن جام کیقبادی تو داده ما بخورده اندیشه کرد سیران در هجر و گشت سکران صافت چگونه باشد چون جان فزاست درده تو آفتاب مایی از کوه اگر برآیی چه جوش ها برآرد این عالم فسرده ای دوش لب گشاده داد نبات داده خوش وعده ای نهاده ما روزها شمرده بر باده و بر افیون عشق تو برفزوده و از آفتاب و از مه رویت گرو ببرده ای شیر هر شکاری آخر روا نداری دل را به خرده گیری سوزیش همچو خرده گرچه در این جهانم فتوی نداد جانم گرد و دراز گشتن بر طمع نیم گرده ای دوست چند گویی که از چه زرد رویی صفراییم برآرم در شور خویش زرده کی رغم چشم بد را آری تو جعد خود را کاین را به تو سپردم ای دل به ما سپرده نی با تو اتفاقم نی صبر در فراقم ز آسیب این دو حالت جان می شود فشرده هم تو بگو که گفتت کالنقش فی الحجر شد گفتار ما ز دل ها زو می شود سترده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۹ ای از تو من برسته ای هم توام بخورده هم در تو می گدازم چون از توام فسرده گه در کفم فشاری گه زیر پا به هر غم زیرا که می نگردد انگور نافشرده چون نور آفتابی بر خاک ما فکندی و آن گاه اندک اندک باز آن طرف ببرده از روزن تن خود چون نور بازگردیم در قرص آفتابی پاک از گناه و خرده آن کس که قرص بیند گوید که گشت زنده و آن کو به روزن آید گوید فلان بمرده در جام رنج و شادی پوشیده اصل ما را در مغز اصل صافیم باقی بمانده درده ای اصل اصل دل ها ای شمس حق تبریز ای صد جگر کبابت تا چیست قدر گرده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۰ گل را نگر ز لطف سوی خار آمده دل ناز و باز کرده و دلدار آمده مه را نگر برآمده مهمان شب شده دامن کشان ز عالم انوار آمده خورشید را نگر که شهنشاه اختر است از بهر عذر گازر غمخوار آمده منگر به نقطه خوار تو آن را نگر که دوست اندر طواف نقطه چو پرگار آمده آن دلبری که دل ز همه دلبران ربود اندر وثاق این دل بیمار آمده این عشق همچو روح در این خاکدان غریب مانند مصطفاست به کفار آمده همچون بهار سوی درختان خشک ما آن نوبهار حسن به ایثار آمده پنهان بود بهار ولی در اثر نگر زو باغ زنده گشته و در کار آمده جان را اگر نبینی در دلبران نگر با قد سرو و روی چو گلنار آمده گر عشق را نبینی در عاشقان نگر منصوروار شاد سوی دار آمده در عین مرگ چشمه آب حیات دید آن چشمه ای که مایه دیدار آمده آمد بهار عشق به بستان جان درآ بنگر به شاخ و برگ به اقرار آمده اقرار می کنند که حشر و قیامت است آن مردگان باغ دگربار آمده ای دل ز خود چو باخبری رو خموش کن چون بی خبر مباش به اخبار آمده

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۱ ای صد هزار خرمن ها را بسوخته زین پس مدار خرمن ما را بسوخته از عشق سنگ خارا بر آهنی زده برقی بجسته ز آهن و خارا بسوخته از سر قدم بساختم ای آفتاب حسن هم سر به جوش آمده هم پا بسوخته سرنای این دلم ز تو بنواخت پرده ای هم پرده اش دریده و سرنا بسوخته در اصل زمهریر گر افتد ز آتشت تا روز حشر بینی سرما بسوخته از عالم نه جای ندا کرد عشق تو هر جان که گوش داشته برجا بسوخته ای لطف سوزشی که شرار جمال تو جان را کشیده پیش و به عمدا بسوخته آن روی سرخ را می احمر دمی بدید صفرای عشق او می حمرا بسوخته آن خد احمر ار بنمایی دمی دگر سودای تو برآید و صفرا بسوخته طبعی که لاف زلف مطرا همی زدی از جعد طره تو مطرا بسوخته در وا شدم به جستن تو جانب فلک در وا نگشت ماندم دروا بسوخته کی بینم از شعاع وصال تو آتشی راه دراز هجر ز پهنا بسوخته من چون سپند رقص کنان اندر او شده شعر تر و قصیده غرا بسوخته اندرفتاده برق به دکان عاشقان بازار و نقد و ناقد و کالا بسوخته زر گشته مس جسم ز اکسیر جان چنانک ز اکسیر مس ها را استا بسوخته ایمان و مؤمنان همه حیران شده ز عشق زنار پیر راهب ترسا بسوخته برقی ز شمس دین و ز تبریز آمده ابری که پرده گشت ز بالا بسوخته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۲ باده بده ساقیا عشوه و بادم مده وز غم فردا و دی هیچ به یادم مده باده از آن خم مه پر کن و پیشم بنه گر نگشایم گره هیچ گشادم مده چون گذرد می ز سر گویم ای خوش پسر باده نخواهم دگر مست فتادم مده چاکر خنده توام کشته زنده توام گر نه که بنده توام باده شادم مده فتنه به شهر توام کشته قهر توام گر نه که بهر توام هیچ مرادم مده صدقه از آن لعل کان بخش بر این پرزیان ور ز برای تو جان صدقه ندادم مده از سر کین درگذر بوسه ده ای لب شکر بر سر هر خاک سر گر ننهادم مده هر که دوم بار زاد عشق بدو داد داد صد ره از صدق و داد گر بنزادم مده شمس حق نیک نام شد تبریزت مقام گر نشکستم تمام هیچ تو دادم مده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۳ ساقی جان غیر آن رطل گرانم مده ز آنک بدادی نخست هیچ جز آنم مده شهره نگارم ز تو عیش و قرارم ز تو جان بهارم ز تو رسم خزانم مده جان چو توی بی شکی پیش تو جان جانکی باش مرا ای یکی هر دو جهانم مده پردگی و فاش تو آفت او باش تو جان رهی باش تو جان و روانم مده دوش بدادی مرا از کف خود باده را چون که چنینم درآ جز که چنانم مده غیر شرابی چو زر ای صنم سیمبر هیچ ندانم دگر ز آنک ندانم مده نیست شدم در چمن قفل بر آن در بزن هر کی بپرسد ز من هیچ نشانم مده شیر پراکنده ام زخم تو را بنده ام بی تو اگر زنده ام جز به سگانم مده زان مه چون اخترم زان گل تازه و ترم بی همگان خوشترم با همگانم مده خسرو تبریزیان شمس حق روحیان پر شده از تو دهان زخم زبانم مده

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۱ ای صد هزار خرمن ها را بسوخته زین پس مدار خرمن ما را بسوخته از عشق سنگ خارا بر آهنی زده برقی بجسته ز آهن و خارا بسوخته از سر قدم بساختم ای آفتاب حسن هم سر به جوش آمده هم پا بسوخته سرنای این دلم ز تو بنواخت پرده ای هم پرده اش دریده و سرنا بسوخته در اصل زمهریر گر افتد ز آتشت تا روز حشر بینی سرما بسوخته از عالم نه جای ندا کرد عشق تو هر جان که گوش داشته برجا بسوخته ای لطف سوزشی که شرار جمال تو جان را کشیده پیش و به عمدا بسوخته آن روی سرخ را می احمر دمی بدید صفرای عشق او می حمرا بسوخته آن خد احمر ار بنمایی دمی دگر سودای تو برآید و صفرا بسوخته طبعی که لاف زلف مطرا همی زدی از جعد طره تو مطرا بسوخته در وا شدم به جستن تو جانب فلک در وا نگشت ماندم دروا بسوخته کی بینم از شعاع وصال تو آتشی راه دراز هجر ز پهنا بسوخته من چون سپند رقص کنان اندر او شده شعر تر و قصیده غرا بسوخته اندرفتاده برق به دکان عاشقان بازار و نقد و ناقد و کالا بسوخته زر گشته مس جسم ز اکسیر جان چنانک ز اکسیر مس ها را استا بسوخته ایمان و مؤمنان همه حیران شده ز عشق زنار پیر راهب ترسا بسوخته برقی ز شمس دین و ز تبریز آمده ابری که پرده گشت ز بالا بسوخته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۲ باده بده ساقیا عشوه و بادم مده وز غم فردا و دی هیچ به یادم مده باده از آن خم مه پر کن و پیشم بنه گر نگشایم گره هیچ گشادم مده چون گذرد می ز سر گویم ای خوش پسر باده نخواهم دگر مست فتادم مده چاکر خنده توام کشته زنده توام گر نه که بنده توام باده شادم مده فتنه به شهر توام کشته قهر توام گر نه که بهر توام هیچ مرادم مده صدقه از آن لعل کان بخش بر این پرزیان ور ز برای تو جان صدقه ندادم مده از سر کین درگذر بوسه ده ای لب شکر بر سر هر خاک سر گر ننهادم مده هر که دوم بار زاد عشق بدو داد داد صد ره از صدق و داد گر بنزادم مده شمس حق نیک نام شد تبریزت مقام گر نشکستم تمام هیچ تو دادم مده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۳ ساقی جان غیر آن رطل گرانم مده ز آنک بدادی نخست هیچ جز آنم مده شهره نگارم ز تو عیش و قرارم ز تو جان بهارم ز تو رسم خزانم مده جان چو توی بی شکی پیش تو جان جانکی باش مرا ای یکی هر دو جهانم مده پردگی و فاش تو آفت او باش تو جان رهی باش تو جان و روانم مده دوش بدادی مرا از کف خود باده را چون که چنینم درآ جز که چنانم مده غیر شرابی چو زر ای صنم سیمبر هیچ ندانم دگر ز آنک ندانم مده نیست شدم در چمن قفل بر آن در بزن هر کی بپرسد ز من هیچ نشانم مده شیر پراکنده ام زخم تو را بنده ام بی تو اگر زنده ام جز به سگانم مده زان مه چون اخترم زان گل تازه و ترم بی همگان خوشترم با همگانم مده خسرو تبریزیان شمس حق روحیان پر شده از تو دهان زخم زبانم مده

%0
10 Bölüm