Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ - Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۸ ای آنک به دل ها ز حسد خار خلیدی این ها همه کردی و در آن گور خزیدی تلخی دهد امروز تو را در دل و در کام آن زهرگیاهی که در این دشت چریدی آن آهن تو نرم شد امروز ببینی که قفل دری یا جهت قفل کلیدی طوق ملکی این دم اگر گوهر پاکی رد فلکی این دم اگر جان پلیدی با جمله روان ها به تک روح روانی سلطان جهادی اگر از نفس جهیدی با خالق آرام تو آرام گرفتی وز دیو رمیده تو به هنگام رهیدی امروز تو را بازخرد از غمش آن نور کو را چو دل و جان به دل و جان بخریدی آن سیمبر اندر بر سیمین تو آید کو را چو نثار زر از این خاک بچیدی ای عشق ببخشای بر این خاک که دانی کز خاک همان رست که در خاک دمیدی خامش کن و منمای به هر کس سر دل ز آنک در دیده هر ذره چو خورشید پدیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۹ برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری بگشای کنار آمد آن یار کناری برخیز بیا دبدبه عمر ابد بین رستند و گذشتند ز دم های شماری آن رفت که اقبال بخارید سر ما ای دل سر اقبال از این بار تو خاری گنجی تو عجب نیست که در توده خاکی ماهی تو عجب نیست که در گرد و غباری اندر حرم کعبه اقبال خرامید از بادیه ایمن شده وز ناز مکاری گردان شده بین چرخ که صد ماه در او هست جز تابش یک روزه تو ای چرخ چه داری آن ساغر جان که ملک الموت اجل شد نی شورش دل آرد و نی رنج خماری بس کن که اگر جان بخورد صورت ما را صد عذر بخواهد لبش از خوب عذاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۰ مگریز ز آتش که چنین خام بمانی گر بجهی از این حلقه در آن دام بمانی مگریز ز یاران تو چو باران و مکش سر گر سر کشی سرگشته ایام بمانی با دوست وفا کن که وفا وام الست است ترسم که بمیری و در این وام بمانی بگرفت تو را تاسه و حال تو چنان است کز عجز تو در تاسه حمام بمانی می ترسی از این سر که تو داری و از این خو کان سر تو به رنجوری سرسام بمانی با ما تو یکی کن سر زیرا سر وقت است تا همچو سران شاد سرانجام بمانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۱ گیرم که نبینی رخ آن دختر چینی از جنبش او جنبش این پرده نبینی از تابش آن مه که در افلاک نهان است صد ماه بدیدی تو در اجزای زمینی ای برگ پریشان شده در باد مخالف گر باد نبینی تو نبینی که چنینی گر باد ز اندیشه نجنبد تو نجنبی و آن باد اگر هیچ نشیند تو نشینی عرش و فلک و روح در این گردش احوال اشتر به قطارند و تو آن بازپسینی می جنب تو بر خویش و همی خور تو از این خون کاندر شکم چرخ یکی طفل جنینی در چرخ دلت ناگه یک درد درآید سر برزنی از چرخ بدانی که نه اینی ماه نهمت چهره شمس الحق تبریز ای آنک امان دو جهان را تو امینی تا ماه نهم صبر کن ای دل تو در این خون آن مه توی ای شاه که شمس الحق و دینی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۸ ای آنک به دل ها ز حسد خار خلیدی این ها همه کردی و در آن گور خزیدی تلخی دهد امروز تو را در دل و در کام آن زهرگیاهی که در این دشت چریدی آن آهن تو نرم شد امروز ببینی که قفل دری یا جهت قفل کلیدی طوق ملکی این دم اگر گوهر پاکی رد فلکی این دم اگر جان پلیدی با جمله روان ها به تک روح روانی سلطان جهادی اگر از نفس جهیدی با خالق آرام تو آرام گرفتی وز دیو رمیده تو به هنگام رهیدی امروز تو را بازخرد از غمش آن نور کو را چو دل و جان به دل و جان بخریدی آن سیمبر اندر بر سیمین تو آید کو را چو نثار زر از این خاک بچیدی ای عشق ببخشای بر این خاک که دانی کز خاک همان رست که در خاک دمیدی خامش کن و منمای به هر کس سر دل ز آنک در دیده هر ذره چو خورشید پدیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۹ برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری بگشای کنار آمد آن یار کناری برخیز بیا دبدبه عمر ابد بین رستند و گذشتند ز دم های شماری آن رفت که اقبال بخارید سر ما ای دل سر اقبال از این بار تو خاری گنجی تو عجب نیست که در توده خاکی ماهی تو عجب نیست که در گرد و غباری اندر حرم کعبه اقبال خرامید از بادیه ایمن شده وز ناز مکاری گردان شده بین چرخ که صد ماه در او هست جز تابش یک روزه تو ای چرخ چه داری آن ساغر جان که ملک الموت اجل شد نی شورش دل آرد و نی رنج خماری بس کن که اگر جان بخورد صورت ما را صد عذر بخواهد لبش از خوب عذاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۰ مگریز ز آتش که چنین خام بمانی گر بجهی از این حلقه در آن دام بمانی مگریز ز یاران تو چو باران و مکش سر گر سر کشی سرگشته ایام بمانی با دوست وفا کن که وفا وام الست است ترسم که بمیری و در این وام بمانی بگرفت تو را تاسه و حال تو چنان است کز عجز تو در تاسه حمام بمانی می ترسی از این سر که تو داری و از این خو کان سر تو به رنجوری سرسام بمانی با ما تو یکی کن سر زیرا سر وقت است تا همچو سران شاد سرانجام بمانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۱ گیرم که نبینی رخ آن دختر چینی از جنبش او جنبش این پرده نبینی از تابش آن مه که در افلاک نهان است صد ماه بدیدی تو در اجزای زمینی ای برگ پریشان شده در باد مخالف گر باد نبینی تو نبینی که چنینی گر باد ز اندیشه نجنبد تو نجنبی و آن باد اگر هیچ نشیند تو نشینی عرش و فلک و روح در این گردش احوال اشتر به قطارند و تو آن بازپسینی می جنب تو بر خویش و همی خور تو از این خون کاندر شکم چرخ یکی طفل جنینی در چرخ دلت ناگه یک درد درآید سر برزنی از چرخ بدانی که نه اینی ماه نهمت چهره شمس الحق تبریز ای آنک امان دو جهان را تو امینی تا ماه نهم صبر کن ای دل تو در این خون آن مه توی ای شاه که شمس الحق و دینی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۲ زان جای بیا خواجه بدین جای نه جایی کاین جاست تو را خانه کجایی تو کجایی آن جا که نه جای است چراگاه تو بوده ست زین شهره چراگاه تو محروم چرایی جاندار سراپرده سلطان عدم باش تا بازرهی از دم این جان هوایی گه پای مشو گه سر بگریز از این سو مستی و خرابی نگر و بی سر و پایی ای راه نمای از می و منزل چو شوی مست نی راه به خود دانی و نی راه نمایی مستان ازل در عدم و محو چریدند کز نیست بود قاعده هست نمایی جان بر زبر همدگر افتاده ز مستی همچون ختن غیب پر از ترک خطایی این نعره زنان گشته که هیهای چه خوبی و آن سجده کنان گشته که بس روح فزایی مخدوم خداوندی شمس الحق تبریز هم نور زمینی تو و خورشید سمایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۳ ای شاه تو ترکی عجمی وار چرایی تو جان و جهانی تو و بیمار چرایی گلزار چو رنگ از صدقات تو ببردند گلزار بده زان رخ و پرخار چرایی الحق تو نگفتی و دم باده او گفت ای خواجه منصور تو بر دار چرایی در غار فتم چون دل و دلدار حریفند دلدار چو شد ای دل در غار چرایی آن شاه نشد لیک پی چشم بد این گو گر شاه بشد مخزن اسرار چرایی گر بیخ دلت نیست در آن آب حیاتش ای باغ چنین تازه و پربار چرایی گر راه نبرده ست دلت جانب گلزار خوش بو و شکرخنده و دلدار چرایی گر دیو زند طعنه که خود نیست سلیمان ای دیو اگر نیست تو در کار چرایی بر چشمه دل گر نه پری خانه حسن است ای جان سراسیمه پری دار چرایی ای مریم جان گر تو نه ای حامل عیسی زان زلف چلیپا پی زنار چرایی گر از می شمس الحق تبریز نه مستی پس معتکف خانه خمار چرایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۴ یک روز مرا بر لب خود میر نکردی وز لعل لبت جامگی تقریر نکردی زان شب که سر زلف تو در خواب بدیدم حیران و پریشانم و تعبیر نکردی یک عالم و عاقل به جهان نیست که او را دیوانه آن زلف چو زنجیر نکردی بگریست بسی از غم تو طفل دو چشمم وز سنگ دلی در دهنش شیر نکردی در کعبه خوبی تو احرام ببستیم بس تلبیه گفتیم و تو تکبیر نکردی بگرفت دلم در غمت ای سرو جوان بخت شد پیر دلم پیروی پیر نکردی با قوس دو ابروی تو یک دل به جهان نیست تا خسته بدان غمزه چون تیر نکردی بس عقل که در آیت حسن تو فروماند وز وی به کرم روزی تفسیر نکردی در بردن جان ها و در آزردن جان ها الحق صنما هیچ تو تقصیر نکردی در کشتنم ای دلبر خون خوار بکردم صد لابه و یک ساعت تأخیر نکردی در آتش عشق تو دلم سوخت به یک بار وز بهر دوا قرص تباشیر نکردی بیمار شدم از غم هجر تو و روزی از بهر من خسته تو تدبیر نکردی خورشید رخت با زحل زلف سیاهت صد بار قران کرد و تو تأثیر نکردی بر خاک درت روی نهادم ز سر عجز وز قصه هجرانم تحریر نکردی خامش شوم و هیچ نگویم پس از این من هر چاکر دیرینه چو توفیر نکردی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۲ زان جای بیا خواجه بدین جای نه جایی کاین جاست تو را خانه کجایی تو کجایی آن جا که نه جای است چراگاه تو بوده ست زین شهره چراگاه تو محروم چرایی جاندار سراپرده سلطان عدم باش تا بازرهی از دم این جان هوایی گه پای مشو گه سر بگریز از این سو مستی و خرابی نگر و بی سر و پایی ای راه نمای از می و منزل چو شوی مست نی راه به خود دانی و نی راه نمایی مستان ازل در عدم و محو چریدند کز نیست بود قاعده هست نمایی جان بر زبر همدگر افتاده ز مستی همچون ختن غیب پر از ترک خطایی این نعره زنان گشته که هیهای چه خوبی و آن سجده کنان گشته که بس روح فزایی مخدوم خداوندی شمس الحق تبریز هم نور زمینی تو و خورشید سمایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۳ ای شاه تو ترکی عجمی وار چرایی تو جان و جهانی تو و بیمار چرایی گلزار چو رنگ از صدقات تو ببردند گلزار بده زان رخ و پرخار چرایی الحق تو نگفتی و دم باده او گفت ای خواجه منصور تو بر دار چرایی در غار فتم چون دل و دلدار حریفند دلدار چو شد ای دل در غار چرایی آن شاه نشد لیک پی چشم بد این گو گر شاه بشد مخزن اسرار چرایی گر بیخ دلت نیست در آن آب حیاتش ای باغ چنین تازه و پربار چرایی گر راه نبرده ست دلت جانب گلزار خوش بو و شکرخنده و دلدار چرایی گر دیو زند طعنه که خود نیست سلیمان ای دیو اگر نیست تو در کار چرایی بر چشمه دل گر نه پری خانه حسن است ای جان سراسیمه پری دار چرایی ای مریم جان گر تو نه ای حامل عیسی زان زلف چلیپا پی زنار چرایی گر از می شمس الحق تبریز نه مستی پس معتکف خانه خمار چرایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۴ یک روز مرا بر لب خود میر نکردی وز لعل لبت جامگی تقریر نکردی زان شب که سر زلف تو در خواب بدیدم حیران و پریشانم و تعبیر نکردی یک عالم و عاقل به جهان نیست که او را دیوانه آن زلف چو زنجیر نکردی بگریست بسی از غم تو طفل دو چشمم وز سنگ دلی در دهنش شیر نکردی در کعبه خوبی تو احرام ببستیم بس تلبیه گفتیم و تو تکبیر نکردی بگرفت دلم در غمت ای سرو جوان بخت شد پیر دلم پیروی پیر نکردی با قوس دو ابروی تو یک دل به جهان نیست تا خسته بدان غمزه چون تیر نکردی بس عقل که در آیت حسن تو فروماند وز وی به کرم روزی تفسیر نکردی در بردن جان ها و در آزردن جان ها الحق صنما هیچ تو تقصیر نکردی در کشتنم ای دلبر خون خوار بکردم صد لابه و یک ساعت تأخیر نکردی در آتش عشق تو دلم سوخت به یک بار وز بهر دوا قرص تباشیر نکردی بیمار شدم از غم هجر تو و روزی از بهر من خسته تو تدبیر نکردی خورشید رخت با زحل زلف سیاهت صد بار قران کرد و تو تأثیر نکردی بر خاک درت روی نهادم ز سر عجز وز قصه هجرانم تحریر نکردی خامش شوم و هیچ نگویم پس از این من هر چاکر دیرینه چو توفیر نکردی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۵ بخوردم از کف دلبر شرابی شدم معمور و در صورت خرابی گزیدم آتش پنهان پنهان کز او اندر رخم پیداست تابی هزاران نکته در عالم بگفتم ز عشق و هیچ نشنیدم جوابی گهی سوزد دلم گه خام گردد به مانند دلم نبود کبابی مرا آن مه یکی شکلی نموده ست که سیصد مه نبیند آن به خوابی منم غرقه به بحر انگبینی که زنبور از کفش یابد لعابی بهشت اندر رهش کمتر حجابی خرد پیش مهش کمتر سحابی جهان را جمله آب صاف می بین که ماهی می درخشد اندر آبی اگر با شمس تبریزی نشینی از آن مه بر تو تابد ماهتابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۶ چه باشد گر چو عقل و جان نخسبی برآری کار محتاجان نخسبی تو نور خاطر این شب روانی برای خاطر ایشان نخسبی شبی بر گرد محبوسان گردون بگردی ای مه تابان نخسبی جهان کشتی و تو نوح زمانی نگاهش داری از طوفان نخسبی شب قدری که دادی وعده آن روز دراندیشی از آن پیمان نخسبی مخسب ای جان که خفتن آن ندارد چه باشد چون تو داری آن نخسبی توی شه پیل و پیش آهنگ پیلان چو کردی یاد هندستان نخسبی تو نپسندی ز داد و رحمت خویش که بستان را کنی زندان نخسبی اگر خسبی نخسبد جز که چشمت توی آن نور جاویدان نخسبی خمش کردم نگویم تا تو گویی سخن گویان سخن گویان نخسبی چو روی شمس تبریزی بدیدی سزد کز عشق آن سلطان نخسبی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۷ دلا چون واقف اسرار گشتی ز جمله کارها بی کار گشتی همان سودایی و دیوانه می باش چرا عاقل شدی هشیار گشتی تفکر از برای برد باشد تو سرتاسر همه ایثار گشتی همان ترتیب مجنون را نگه دار که از ترتیب ها بیزار گشتی چو تو مستور و عاقل خواستی شد چرا سرمست در بازار گشتی نشستن گوشه ای سودت ندارد چو با رندان این ره یار گشتی به صحرا رو بدان صحرا که بودی در این ویرانه ها بسیار گشتی خراباتی است در همسایه تو که از بوهای می خمار گشتی بگیر این بو و می رو تا خرابات که همچون بو سبک رفتار گشتی به کوه قاف رو مانند سیمرغ چه یار جغد و بوتیمار گشتی برو در بیشه معنی چو شیران چه یار روبه و کفتار گشتی مرو بر بوی پیراهان یوسف که چون یعقوب ماتم دار گشتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۸ دریغا کز میان ای یار رفتی به درد و حسرت بسیار رفتی بسی زنهار گفتی لابه کردی چه سود از حکم بی زنهار رفتی به هر سو چاره جستی حیله کردی ندیده چاره و ناچار رفتی کنار پرگل و روی چو ماهت چه شد چون در زمین خوار رفتی ز حلقه دوستان و همنشینان میان خاک و مور و مار رفتی چه شد آن نکته ها و آن سخن ها چه شد عقلی که در اسرار رفتی چه شد دستی که دست ما گرفتی چه شد پایی که در گلزار رفتی لطیف و خوب و مردم دار بودی درون خاک مردم خوار رفتی چه اندیشه که می کردی و ناگاه به راه دور و ناهموار رفتی فلک بگریست و مه را رو خراشید در آن ساعت که زار زار رفتی دلم خون شد چه پرسم من چه دانم بگو باری عجب بیدار رفتی چو رفتی صحبت پاکان گزیدی و یا محروم و باانکار رفتی جوابک های شیرینت کجا شد خمش کردی و از گفتار رفتی زهی داغ و زهی حسرت که ناگه سفر کردی مسافروار رفتی کجا رفتی که پیدا نیست گردت زهی پرخون رهی کاین بار رفتی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۵ بخوردم از کف دلبر شرابی شدم معمور و در صورت خرابی گزیدم آتش پنهان پنهان کز او اندر رخم پیداست تابی هزاران نکته در عالم بگفتم ز عشق و هیچ نشنیدم جوابی گهی سوزد دلم گه خام گردد به مانند دلم نبود کبابی مرا آن مه یکی شکلی نموده ست که سیصد مه نبیند آن به خوابی منم غرقه به بحر انگبینی که زنبور از کفش یابد لعابی بهشت اندر رهش کمتر حجابی خرد پیش مهش کمتر سحابی جهان را جمله آب صاف می بین که ماهی می درخشد اندر آبی اگر با شمس تبریزی نشینی از آن مه بر تو تابد ماهتابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۶ چه باشد گر چو عقل و جان نخسبی برآری کار محتاجان نخسبی تو نور خاطر این شب روانی برای خاطر ایشان نخسبی شبی بر گرد محبوسان گردون بگردی ای مه تابان نخسبی جهان کشتی و تو نوح زمانی نگاهش داری از طوفان نخسبی شب قدری که دادی وعده آن روز دراندیشی از آن پیمان نخسبی مخسب ای جان که خفتن آن ندارد چه باشد چون تو داری آن نخسبی توی شه پیل و پیش آهنگ پیلان چو کردی یاد هندستان نخسبی تو نپسندی ز داد و رحمت خویش که بستان را کنی زندان نخسبی اگر خسبی نخسبد جز که چشمت توی آن نور جاویدان نخسبی خمش کردم نگویم تا تو گویی سخن گویان سخن گویان نخسبی چو روی شمس تبریزی بدیدی سزد کز عشق آن سلطان نخسبی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۷ دلا چون واقف اسرار گشتی ز جمله کارها بی کار گشتی همان سودایی و دیوانه می باش چرا عاقل شدی هشیار گشتی تفکر از برای برد باشد تو سرتاسر همه ایثار گشتی همان ترتیب مجنون را نگه دار که از ترتیب ها بیزار گشتی چو تو مستور و عاقل خواستی شد چرا سرمست در بازار گشتی نشستن گوشه ای سودت ندارد چو با رندان این ره یار گشتی به صحرا رو بدان صحرا که بودی در این ویرانه ها بسیار گشتی خراباتی است در همسایه تو که از بوهای می خمار گشتی بگیر این بو و می رو تا خرابات که همچون بو سبک رفتار گشتی به کوه قاف رو مانند سیمرغ چه یار جغد و بوتیمار گشتی برو در بیشه معنی چو شیران چه یار روبه و کفتار گشتی مرو بر بوی پیراهان یوسف که چون یعقوب ماتم دار گشتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۸ دریغا کز میان ای یار رفتی به درد و حسرت بسیار رفتی بسی زنهار گفتی لابه کردی چه سود از حکم بی زنهار رفتی به هر سو چاره جستی حیله کردی ندیده چاره و ناچار رفتی کنار پرگل و روی چو ماهت چه شد چون در زمین خوار رفتی ز حلقه دوستان و همنشینان میان خاک و مور و مار رفتی چه شد آن نکته ها و آن سخن ها چه شد عقلی که در اسرار رفتی چه شد دستی که دست ما گرفتی چه شد پایی که در گلزار رفتی لطیف و خوب و مردم دار بودی درون خاک مردم خوار رفتی چه اندیشه که می کردی و ناگاه به راه دور و ناهموار رفتی فلک بگریست و مه را رو خراشید در آن ساعت که زار زار رفتی دلم خون شد چه پرسم من چه دانم بگو باری عجب بیدار رفتی چو رفتی صحبت پاکان گزیدی و یا محروم و باانکار رفتی جوابک های شیرینت کجا شد خمش کردی و از گفتار رفتی زهی داغ و زهی حسرت که ناگه سفر کردی مسافروار رفتی کجا رفتی که پیدا نیست گردت زهی پرخون رهی کاین بار رفتی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۹ منم فانی و غرقه در ثبوتی به دریاهای حی لایموتی مگر من یوسفم در قعر چاهی مگر من یونسم در بطن حوتی وجود ظاهرم تا چند بینی که اطلس هاست اندر برگ توتی فقیرم من ولیکن نی فقیری که گردد در به در در عشق لوتی ز بهر قهر جان لوت خوارم بمالیده چو جلادان بروتی به غیر عشق شمس الدین تبریز نیرزد پیش بنده تره توتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۰ تو آن ماهی که در گردون نگنجی تو آن آبی که در جیحون نگنجی تو آن دری که از دریا فزونی تو آن کوهی که در هامون نگنجی چه خوانم من فسون ای شاه پریان که تو در شیشه و افسون نگنجی تو لیلیی ولیک از رشک مولی به کنج خاطر مجنون نگنجی تو خورشیدی قبایت نور سینه است تو اندر اطلس و اکسون نگنجی توی شاگرد جان افزا طبیبی در استدلال افلاطون نگنجی تو معجونی که نبود در ذخیره ذخیره چیست در قانون نگنجی بگوید خصم تا خود چون بود این تو از بی چونی و در چون نگنجی چنین بودی در اشکمگاه دنیا بگنجیدی ولی اکنون نگنجی مخوان در گوش ها این را خمش کن تو اندر گوش هر مفتون نگنجی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۱ کریما تو گلی یا جمله قندی که چون بینی مرا چون گل بخندی عزیزا تو به بستان آن درختی که چون دیدم تو را بیخم بکندی چه کم گردد ز جاهت گر بپرسی که چونی در فراقم دردمندی من آنم کز فراقت مستمندم تو آنی که خلاص مستمندی در این مطبخ هزاران جان به خرج است ببین تو ای دل پرخون که چندی چو حلقه بر درت گرچه مقیمم چه چاره چون تو بر بام بلندی بیا ای زلف چوگان حکم داری که چون گویم در این میدان فکندی سپند از بهر آن باشد که سوزد دلا می سوز دلبر را سپندی بیا ای جام عشق شمس تبریز که درد کهنه را تو سودمندی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۲ نگارا تو در اندیشه درازی بیاوردی که با یاران نسازی نه عاشق بر سر آتش نشیند مگر که عاشقی باشد مجازی به من بنگر که بودم پیش از این عشق ز عالم فارغ اندر بی نیازی قضا آمد بدیدم ماه رویی گرفتم من سر زلفش به بازی گناه این بود افتادم به عشقی چو صد روز قیامت در درازی ز خونم بوی مشک آید چو ریزد شهید شرمسارم من ز غازی نصیحت داد شمس الدین تبریز که چون معشوق ای عاشق ننازی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۳ گر این سلطان ما را بنده باشی همه گریند و تو در خنده باشی وگر غم پر شود اطراف عالم تو شاد و خرم و فرخنده باشی وگر چرخ و زمین از هم بدرد ورای هر دو جانی زنده باشی به هفتم چرخ نوبت پنج داری چو خیمه شش جهت برکنده باشی همه مشتاق دیدار تو باشند تو صد پرده فروافکنده باشی چو اندیشه به جاسوسی اسرار درون سینه ها گردنده باشی دلا بر چشم خوبان چهره بگشا که اندیشد که تو شرمنده باشی بدیشان صدقه می ده چون هلالند تو بدری از کجا گیرنده باشی اگر خالی شوی از خویش چون نی چو نی پر از شکر آکنده باشی برو خرقه گرو کن در خرابات چو سالوسان چرا در ژنده باشی به عشق شمس تبریزی بده جان که تا چون عشق او پاینده باشی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۹ منم فانی و غرقه در ثبوتی به دریاهای حی لایموتی مگر من یوسفم در قعر چاهی مگر من یونسم در بطن حوتی وجود ظاهرم تا چند بینی که اطلس هاست اندر برگ توتی فقیرم من ولیکن نی فقیری که گردد در به در در عشق لوتی ز بهر قهر جان لوت خوارم بمالیده چو جلادان بروتی به غیر عشق شمس الدین تبریز نیرزد پیش بنده تره توتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۰ تو آن ماهی که در گردون نگنجی تو آن آبی که در جیحون نگنجی تو آن دری که از دریا فزونی تو آن کوهی که در هامون نگنجی چه خوانم من فسون ای شاه پریان که تو در شیشه و افسون نگنجی تو لیلیی ولیک از رشک مولی به کنج خاطر مجنون نگنجی تو خورشیدی قبایت نور سینه است تو اندر اطلس و اکسون نگنجی توی شاگرد جان افزا طبیبی در استدلال افلاطون نگنجی تو معجونی که نبود در ذخیره ذخیره چیست در قانون نگنجی بگوید خصم تا خود چون بود این تو از بی چونی و در چون نگنجی چنین بودی در اشکمگاه دنیا بگنجیدی ولی اکنون نگنجی مخوان در گوش ها این را خمش کن تو اندر گوش هر مفتون نگنجی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۱ کریما تو گلی یا جمله قندی که چون بینی مرا چون گل بخندی عزیزا تو به بستان آن درختی که چون دیدم تو را بیخم بکندی چه کم گردد ز جاهت گر بپرسی که چونی در فراقم دردمندی من آنم کز فراقت مستمندم تو آنی که خلاص مستمندی در این مطبخ هزاران جان به خرج است ببین تو ای دل پرخون که چندی چو حلقه بر درت گرچه مقیمم چه چاره چون تو بر بام بلندی بیا ای زلف چوگان حکم داری که چون گویم در این میدان فکندی سپند از بهر آن باشد که سوزد دلا می سوز دلبر را سپندی بیا ای جام عشق شمس تبریز که درد کهنه را تو سودمندی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۲ نگارا تو در اندیشه درازی بیاوردی که با یاران نسازی نه عاشق بر سر آتش نشیند مگر که عاشقی باشد مجازی به من بنگر که بودم پیش از این عشق ز عالم فارغ اندر بی نیازی قضا آمد بدیدم ماه رویی گرفتم من سر زلفش به بازی گناه این بود افتادم به عشقی چو صد روز قیامت در درازی ز خونم بوی مشک آید چو ریزد شهید شرمسارم من ز غازی نصیحت داد شمس الدین تبریز که چون معشوق ای عاشق ننازی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۳ گر این سلطان ما را بنده باشی همه گریند و تو در خنده باشی وگر غم پر شود اطراف عالم تو شاد و خرم و فرخنده باشی وگر چرخ و زمین از هم بدرد ورای هر دو جانی زنده باشی به هفتم چرخ نوبت پنج داری چو خیمه شش جهت برکنده باشی همه مشتاق دیدار تو باشند تو صد پرده فروافکنده باشی چو اندیشه به جاسوسی اسرار درون سینه ها گردنده باشی دلا بر چشم خوبان چهره بگشا که اندیشد که تو شرمنده باشی بدیشان صدقه می ده چون هلالند تو بدری از کجا گیرنده باشی اگر خالی شوی از خویش چون نی چو نی پر از شکر آکنده باشی برو خرقه گرو کن در خرابات چو سالوسان چرا در ژنده باشی به عشق شمس تبریزی بده جان که تا چون عشق او پاینده باشی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۴ ببین این فتح ز استفتاح تا کی ز ساقی مست شو زین راح تا کی در این اقداح صورت راح جانی است نظاره صورت اقداح تا کی چو مرغابی ز خود برساز کشتی صداع کشتی و ملاح تا کی تو سباحی و از سباح زادی فسانه و باد هر سباح تا کی نفخت فیه جان بخشی است هر صبح فراق فالق الاصباح تا کی چو جان بالغان لوحی است محفوظ مثال کودکان ز الواح تا کی چو فرموده ست رزقت ز آسمان است زمین شوریدن ای فلاح تا کی از آن باغ است این سیب زنخدان قناعت بر یکی تفاح تا کی جراحت راست دارو حسن یوسف دوا جستن ز هر جراح تا کی ز هر جزوت چو مطرب می توان ساخت ز چشمت ساختن نواح تا کی چو نفس واحدیم از خلق و از بعث جدا باشیدن ارواح تا کی دهان بربند در دریا صدف وار دهان بگشاده چون تمساح تا کی دهان بربند و قفلی بر دهان نه ز ضایع کردن مفتاح تا کی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۵ تو نقشی نقش بندان را چه دانی تو شکلی پیکری جان را چه دانی تو خود می نشنوی بانگ دهل را رموز سر پنهان را چه دانی هنوز از کات کفرت خود خبر نیست حقایق های ایمان را چه دانی هنوزت خار در پای است بنشین تو سرسبزی بستان را چه دانی تو نامی کرده ای این را و آن را از این نگذشته ای آن را چه دانی چه صورت هاست مر بی صورتان را تو صورت های ایشان را چه دانی زنخ کم زن که اندر چاه نفسی تو آن چاه زنخدان را چه دانی درخت سبز داند قدر باران تو خشکی قدر باران را چه دانی سیه کاری مکن با باز چون زاغ تو باز چتر سلطان را چه دانی سلیمانی نکردی در ره عشق زبان جمله مرغان را چه دانی نگهبانی است حاضر بر تو سبحان تو حیوانی نگهبان را چه دانی تو را در چرخ آورده ست ماهی تو ماه چرخ گردان را چه دانی تجلی کرد این دم شمس تبریز تو دیوی نور رحمان را چه دانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۶ نه آتش های ما را ترجمانی نه اسرار دل ما را زبانی برهنه شد ز صد پرده دل و عشق نشسته دو به دو جانی و جانی میان هر دو گر جبریل آید نباشد ز آتشش یک دم امانی به هر لحظه وصال اندر وصالی به هر سویی عیان اندر عیانی ببینی تو چه سلطانان معنی به گوشه بامشان چون پاسبانی سرشته وصل یزدان کوه طور است در آن کان تاب نارد یک زمانی اگر صد عقل کل بر هم ببندی نگردد بامشان را نردبانی نشانی های مردان سجده آرد اگر زان بی نشان گویم نشانی از آن نوری که حرف آن جا نگنجد تو را این حرف گشته ارمغانی کمر شد حرف ها از شمس تبریز بیا بربند اگر داری میانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۷ دلا تا نازکی و نازنینی برو که نازنینان را نبینی در این رنگی دلا تا تو بلنگی نیایی در چنان تا تو چنینی در آیینه نبینی روی خوبان که تا با خوی زشتت همنشینی تو زیبا شو که این آیینه زیباست تو بی چین شو که آیینه است چینی مشو پنهان که غیرت در کمین است همی بیند تو را کاندر کمینی ز خود پنهان شدی سر درکشیدی ببستی چشم تا خود را نبینی به لب یاسین همی خوانی ولیکن ز کینه جمله تن دندان چو سینی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۴ ببین این فتح ز استفتاح تا کی ز ساقی مست شو زین راح تا کی در این اقداح صورت راح جانی است نظاره صورت اقداح تا کی چو مرغابی ز خود برساز کشتی صداع کشتی و ملاح تا کی تو سباحی و از سباح زادی فسانه و باد هر سباح تا کی نفخت فیه جان بخشی است هر صبح فراق فالق الاصباح تا کی چو جان بالغان لوحی است محفوظ مثال کودکان ز الواح تا کی چو فرموده ست رزقت ز آسمان است زمین شوریدن ای فلاح تا کی از آن باغ است این سیب زنخدان قناعت بر یکی تفاح تا کی جراحت راست دارو حسن یوسف دوا جستن ز هر جراح تا کی ز هر جزوت چو مطرب می توان ساخت ز چشمت ساختن نواح تا کی چو نفس واحدیم از خلق و از بعث جدا باشیدن ارواح تا کی دهان بربند در دریا صدف وار دهان بگشاده چون تمساح تا کی دهان بربند و قفلی بر دهان نه ز ضایع کردن مفتاح تا کی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۵ تو نقشی نقش بندان را چه دانی تو شکلی پیکری جان را چه دانی تو خود می نشنوی بانگ دهل را رموز سر پنهان را چه دانی هنوز از کات کفرت خود خبر نیست حقایق های ایمان را چه دانی هنوزت خار در پای است بنشین تو سرسبزی بستان را چه دانی تو نامی کرده ای این را و آن را از این نگذشته ای آن را چه دانی چه صورت هاست مر بی صورتان را تو صورت های ایشان را چه دانی زنخ کم زن که اندر چاه نفسی تو آن چاه زنخدان را چه دانی درخت سبز داند قدر باران تو خشکی قدر باران را چه دانی سیه کاری مکن با باز چون زاغ تو باز چتر سلطان را چه دانی سلیمانی نکردی در ره عشق زبان جمله مرغان را چه دانی نگهبانی است حاضر بر تو سبحان تو حیوانی نگهبان را چه دانی تو را در چرخ آورده ست ماهی تو ماه چرخ گردان را چه دانی تجلی کرد این دم شمس تبریز تو دیوی نور رحمان را چه دانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۶ نه آتش های ما را ترجمانی نه اسرار دل ما را زبانی برهنه شد ز صد پرده دل و عشق نشسته دو به دو جانی و جانی میان هر دو گر جبریل آید نباشد ز آتشش یک دم امانی به هر لحظه وصال اندر وصالی به هر سویی عیان اندر عیانی ببینی تو چه سلطانان معنی به گوشه بامشان چون پاسبانی سرشته وصل یزدان کوه طور است در آن کان تاب نارد یک زمانی اگر صد عقل کل بر هم ببندی نگردد بامشان را نردبانی نشانی های مردان سجده آرد اگر زان بی نشان گویم نشانی از آن نوری که حرف آن جا نگنجد تو را این حرف گشته ارمغانی کمر شد حرف ها از شمس تبریز بیا بربند اگر داری میانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۷ دلا تا نازکی و نازنینی برو که نازنینان را نبینی در این رنگی دلا تا تو بلنگی نیایی در چنان تا تو چنینی در آیینه نبینی روی خوبان که تا با خوی زشتت همنشینی تو زیبا شو که این آیینه زیباست تو بی چین شو که آیینه است چینی مشو پنهان که غیرت در کمین است همی بیند تو را کاندر کمینی ز خود پنهان شدی سر درکشیدی ببستی چشم تا خود را نبینی به لب یاسین همی خوانی ولیکن ز کینه جمله تن دندان چو سینی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۸ اگر درد مرا درمان فرستی وگر کشت مرا باران فرستی وگر آن میر خوبان را به حیلت ز خانه جانب میدان فرستی وگر ساقی جان عاشقان را میان حلقه مستان فرستی همه ذرات عالم زنده گردد چو جانم را بر جانان فرستی وگر لب را به رحمت برگشایی مفرح سوی بیماران فرستی به دربان گفته ای مگذار ما را مرا هر دم بر دربان فرستی منم کشتی در این بحر و نشاید که بر من باد سرگردان فرستی همی خواهم که کشتیبان تو باشی اگر بر عاشقان طوفان فرستی مرا تا کی مها چون ارمغانی به پیش این و پیش آن فرستی دل بریان عاشق باده خواهد تو او را غصه و گریان فرستی یکی رطلی گران برریز بر وی از آن رطلی که بر مردان فرستی دل و جان هر دو را در نامه پیچم اگر تو نامه پنهان فرستی تو چون خورشید از مشرق برآیی جهان بی خبر را جان فرستی چه باشد ای صبا گر این غزل را به خلوتخانه سلطان فرستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۹ کسی کاو را بود در طبع سستی نخواهد هیچ کس را تندرستی مده دامن به دستان حسودان که ایشان می کشندت سوی پستی زیان تر خویش را و دیگران را نباشد چون حسد در جمله هستی هلا بشکن دل و دام حسودان وگر نی پشت بخت خود شکستی از این اخوان چو ببریدی چو یوسف عزیز مصری و از گرگ رستی اگر حاسد دو پایت را ببوسد به باطن می زند خنجر دودستی ندارد مهر مهره او چه گشتی ندارد دل دل اندر وی چه بستی اگر در حصن تقوا راه یابی ز حاسد وز حسد جاوید رستی اگر چه شیرگیری ترک او کن نه آن شیر است کش گیری به مستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۰ چرا ز اندیشه ای بیچاره گشتی فرورفتی به خود غمخواره گشتی تو را من پاره پاره جمع کردم چرا از وسوسه صدپاره گشتی ز دارالملک عشقم رخت بردی در این غربت چنین آواره گشتی زمین را بهر تو گهواره کردم فسرده تخته گهواره گشتی روان کردم ز سنگت آب حیوان به سوی خشک رفتی خاره گشتی توی فرزند جان کار تو عشق است چرا رفتی تو و هرکاره گشتی از آن خانه که تو صد زخم خوردی به گرد آن در و درساره گشتی در آن خانه که صد حلوا چشیدی نگشتی مطمین اماره گشتی خمش کن گفت هشیاریت آرد نه مست غمزه خماره گشتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۱ کجا شد عهد و پیمانی که کردی کجا شد قول و سوگندی که خوردی نگفتی چرخ تا گردان بود گرد از این سرگشته هرگز برنگردی نگفتی تا بود خورشید دلگرم نکاهد گرم ما را هیچ سردی نگفتی یک دل و مردانه باشیم به جان جمله مردان و به مردی مرا گویی اگر من جور کردم بدان کردم که پیش از من تو کردی چرا شاید که با چون من گدایی چو تو شاهنشهی گیرد نبردی میان ما و تو سرکنگبین است ز من سرکه ز تو شکرنوردی چو من سرکه فروشم پس تو شکر بیفزا چون به شیرینی تو فردی منم خاک و چو خاکی باد یابد تو عذرش نه مگویش گرد کردی نباشد راه را عار از چو من گرد که زر را عار نبود رنگ زردی شهاب آتش ما زنده بادا چو القاب شهاب سهروردی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۸ اگر درد مرا درمان فرستی وگر کشت مرا باران فرستی وگر آن میر خوبان را به حیلت ز خانه جانب میدان فرستی وگر ساقی جان عاشقان را میان حلقه مستان فرستی همه ذرات عالم زنده گردد چو جانم را بر جانان فرستی وگر لب را به رحمت برگشایی مفرح سوی بیماران فرستی به دربان گفته ای مگذار ما را مرا هر دم بر دربان فرستی منم کشتی در این بحر و نشاید که بر من باد سرگردان فرستی همی خواهم که کشتیبان تو باشی اگر بر عاشقان طوفان فرستی مرا تا کی مها چون ارمغانی به پیش این و پیش آن فرستی دل بریان عاشق باده خواهد تو او را غصه و گریان فرستی یکی رطلی گران برریز بر وی از آن رطلی که بر مردان فرستی دل و جان هر دو را در نامه پیچم اگر تو نامه پنهان فرستی تو چون خورشید از مشرق برآیی جهان بی خبر را جان فرستی چه باشد ای صبا گر این غزل را به خلوتخانه سلطان فرستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۹ کسی کاو را بود در طبع سستی نخواهد هیچ کس را تندرستی مده دامن به دستان حسودان که ایشان می کشندت سوی پستی زیان تر خویش را و دیگران را نباشد چون حسد در جمله هستی هلا بشکن دل و دام حسودان وگر نی پشت بخت خود شکستی از این اخوان چو ببریدی چو یوسف عزیز مصری و از گرگ رستی اگر حاسد دو پایت را ببوسد به باطن می زند خنجر دودستی ندارد مهر مهره او چه گشتی ندارد دل دل اندر وی چه بستی اگر در حصن تقوا راه یابی ز حاسد وز حسد جاوید رستی اگر چه شیرگیری ترک او کن نه آن شیر است کش گیری به مستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۰ چرا ز اندیشه ای بیچاره گشتی فرورفتی به خود غمخواره گشتی تو را من پاره پاره جمع کردم چرا از وسوسه صدپاره گشتی ز دارالملک عشقم رخت بردی در این غربت چنین آواره گشتی زمین را بهر تو گهواره کردم فسرده تخته گهواره گشتی روان کردم ز سنگت آب حیوان به سوی خشک رفتی خاره گشتی توی فرزند جان کار تو عشق است چرا رفتی تو و هرکاره گشتی از آن خانه که تو صد زخم خوردی به گرد آن در و درساره گشتی در آن خانه که صد حلوا چشیدی نگشتی مطمین اماره گشتی خمش کن گفت هشیاریت آرد نه مست غمزه خماره گشتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۱ کجا شد عهد و پیمانی که کردی کجا شد قول و سوگندی که خوردی نگفتی چرخ تا گردان بود گرد از این سرگشته هرگز برنگردی نگفتی تا بود خورشید دلگرم نکاهد گرم ما را هیچ سردی نگفتی یک دل و مردانه باشیم به جان جمله مردان و به مردی مرا گویی اگر من جور کردم بدان کردم که پیش از من تو کردی چرا شاید که با چون من گدایی چو تو شاهنشهی گیرد نبردی میان ما و تو سرکنگبین است ز من سرکه ز تو شکرنوردی چو من سرکه فروشم پس تو شکر بیفزا چون به شیرینی تو فردی منم خاک و چو خاکی باد یابد تو عذرش نه مگویش گرد کردی نباشد راه را عار از چو من گرد که زر را عار نبود رنگ زردی شهاب آتش ما زنده بادا چو القاب شهاب سهروردی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۲ دلا رو رو همان خون شو که بودی بدان صحرا و هامون شو که بودی در این خاکستر هستی چو غلطی در آتشدان و کانون شو که بودی در این چون شد چگونه چند مانی بدان تصریف بی چون شو که بودی نه گاوی که کشی بیگار گردون بر آن بالای گردون شو که بودی در این کاهش چو بیماران دقی به عمر روزافزون شو که بودی زبون طب افلاطون چه باشی فلاطون فلاطون شو که بودی ایم هو کی اسیرانه چه باشی همان سلطان و بارون شو که بودی اگر رویین تنی جسم آفت توست همان جان فریدون شو که بودی همان اقبال و دولت بین که دیدی همان بخت همایون شو که بودی رها کن نظم کردن درها را به دریا در مکنون شو که بودی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۳ مرا چون ناف بر مستی بریدی ز من چه ساقیا دامن کشیدی چنین عشقی پدید آری به هر دم پدیدآرنده چون ناپدیدی دهل پیدا دهلزن چون است پنهان زهی قفل و زهی این بی کلیدی جنون طرفه پیدا گشت در جان جنون را عقل ها کرده مریدی هزاران رنگ پیدا شد از آن خم منزه از کبودی و سپیدی دو دیده در عدم دوز و عجب بین زهی اومیدها در ناامیدی اگر دریای عمانی سراسر در آن ابری نگر کز وی چکیدی در آن دکان تو تخته تخته بودی اگر خود این زمان عرش مجیدی در اقلیم عدم ز آحاد بودی در این ده گرچه مشهور و وحیدی همان جا رو چنان ز آحاد می باش از آن گلشن چرا بیرون پریدی بر این سو صد گره بر پایت افتاد ز فکر وهمی و نکته عمیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۴ از این تنگین قفس جانا پریدی وزین زندان طراران رهیدی ز روی آینه گل دور کردی در آیینه بدیدی آنچ دیدی خبرها می شنیدی زیر و بالا بر آن بالا ببین آنچ شنیدی چو آب و گل به آب و گل سپردی قماش روح بر گردون کشیدی ز گردش های جسمانی بجستی به گردش های روحانی رسیدی بجستی ز اشکم مادر که دنیاست سوی بابای عقلانی دویدی بخور هر دم می شیرینتر از جان به هر تلخی که بهر ما چشیدی گزین کن هر چه می خواهی و بستان چو ما را بر همه عالم گزیدی از این دیگ جهان رفتی چو حلوا به خوان آن جهان زیرا پزیدی اگر چه بیضه خالی شد ز مرغت برون بیضه عالم پریدی در این عالم نگنجی زین سپس تو همان سو پر که هر دم در مزیدی خمش کن رو که قفل تو گشادند اجل بنمود قفلت را کلیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۵ صلا ای صوفیان کامروز باری سماع است و نشاط و عیش آری صلا کز شش جهت درها گشاده ست ز قعر بحر پیدا شد غباری صلا کاین مغزها امروز پر شد ز بوی وصل جانی جان سپاری صلا که یافت هر گوشی و هوشی ز بی هوشی مطلق گوشواری صلا که ساعتی دیگر نیابی ز مشرق تا به مغرب هوشیاری در آن میدان که دیاری نمی گشت به هر گوشه ست روحانی سواری چو هیزم اندر این آتش درآیید که تا هفتم فلک دارد شراری میان شوره خاک نفس جزوی به هر سویی درختی جویباری تو اندر باغ ها دیدی که گیرد درختی مر درختی را کناری

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۲ دلا رو رو همان خون شو که بودی بدان صحرا و هامون شو که بودی در این خاکستر هستی چو غلطی در آتشدان و کانون شو که بودی در این چون شد چگونه چند مانی بدان تصریف بی چون شو که بودی نه گاوی که کشی بیگار گردون بر آن بالای گردون شو که بودی در این کاهش چو بیماران دقی به عمر روزافزون شو که بودی زبون طب افلاطون چه باشی فلاطون فلاطون شو که بودی ایم هو کی اسیرانه چه باشی همان سلطان و بارون شو که بودی اگر رویین تنی جسم آفت توست همان جان فریدون شو که بودی همان اقبال و دولت بین که دیدی همان بخت همایون شو که بودی رها کن نظم کردن درها را به دریا در مکنون شو که بودی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۳ مرا چون ناف بر مستی بریدی ز من چه ساقیا دامن کشیدی چنین عشقی پدید آری به هر دم پدیدآرنده چون ناپدیدی دهل پیدا دهلزن چون است پنهان زهی قفل و زهی این بی کلیدی جنون طرفه پیدا گشت در جان جنون را عقل ها کرده مریدی هزاران رنگ پیدا شد از آن خم منزه از کبودی و سپیدی دو دیده در عدم دوز و عجب بین زهی اومیدها در ناامیدی اگر دریای عمانی سراسر در آن ابری نگر کز وی چکیدی در آن دکان تو تخته تخته بودی اگر خود این زمان عرش مجیدی در اقلیم عدم ز آحاد بودی در این ده گرچه مشهور و وحیدی همان جا رو چنان ز آحاد می باش از آن گلشن چرا بیرون پریدی بر این سو صد گره بر پایت افتاد ز فکر وهمی و نکته عمیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۴ از این تنگین قفس جانا پریدی وزین زندان طراران رهیدی ز روی آینه گل دور کردی در آیینه بدیدی آنچ دیدی خبرها می شنیدی زیر و بالا بر آن بالا ببین آنچ شنیدی چو آب و گل به آب و گل سپردی قماش روح بر گردون کشیدی ز گردش های جسمانی بجستی به گردش های روحانی رسیدی بجستی ز اشکم مادر که دنیاست سوی بابای عقلانی دویدی بخور هر دم می شیرینتر از جان به هر تلخی که بهر ما چشیدی گزین کن هر چه می خواهی و بستان چو ما را بر همه عالم گزیدی از این دیگ جهان رفتی چو حلوا به خوان آن جهان زیرا پزیدی اگر چه بیضه خالی شد ز مرغت برون بیضه عالم پریدی در این عالم نگنجی زین سپس تو همان سو پر که هر دم در مزیدی خمش کن رو که قفل تو گشادند اجل بنمود قفلت را کلیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۵ صلا ای صوفیان کامروز باری سماع است و نشاط و عیش آری صلا کز شش جهت درها گشاده ست ز قعر بحر پیدا شد غباری صلا کاین مغزها امروز پر شد ز بوی وصل جانی جان سپاری صلا که یافت هر گوشی و هوشی ز بی هوشی مطلق گوشواری صلا که ساعتی دیگر نیابی ز مشرق تا به مغرب هوشیاری در آن میدان که دیاری نمی گشت به هر گوشه ست روحانی سواری چو هیزم اندر این آتش درآیید که تا هفتم فلک دارد شراری میان شوره خاک نفس جزوی به هر سویی درختی جویباری تو اندر باغ ها دیدی که گیرد درختی مر درختی را کناری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۶ به تن این جا به باطن در چه کاری شکاری می کنی یا تو شکاری کز او در آینه ساعت به ساعت همی تابد عجب نقش و نگاری مثال باز سلطان است هر نقش شکار است او و می جوید شکاری چه ساکن می نماید صورت تو درون پرده تو بس بی قراری لباست بر لب جوی و تو غرقه از این غرقه عجب سر چون برآری حریفت حاضر است آن جا که هستی ولیکن گر بگوید شرم داری به هر شیوه که گردد شاخ رقصان نباشد غایب از باد بهاری مجه تو سو به سو ای شاخ از این باد نمی دانی کز این باد است یاری به صد دستان به کار توست این باد تو را خود نیست خوی حق گزاری از او یابی به آخر هر مرادی همو مستی دهد هم هوشیاری بپرس او کیست شمس الدین تبریز بجز در عشق او تا سر نخاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۷ مبارک باد بر ما این عروسی خجسته باد ما را این عروسی چو شیر و چون شکر بادا همیشه چو صهبا و چو حلوا این عروسی هم از برگ و هم از میوه ممتع مثال نخل خرما این عروسی چو حوران بهشتی باد خندان ابد امروز فردا این عروسی نشان رحمت و توقیع دولت هم این جا و هم آن جا این عروسی نکونام و نکوروی و نکوفال چو ماه و چرخ خضرا این عروسی خمش کردم که در گفتن نگنجد که بسرشت است جان با این عروسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۸ خبر واده کز این دنیای فانی به تلخی می روی یا شادمانی عجب یارا ز اصحاب شمالی عجب ز اصحاب ایمان و امانی عجب همراز نفس سگ پرستی عجب همراه شیر راه دانی عجب در آخرین بازی شدی مات عجب بردی اگر بردی تو جانی بسی کژباز کاندر آخر کار ببرد از اتفاق آسمانی بود رویت به قبله اندر آن گور گر اهل قبله بودی در نهانی ازیرا گور باشد چون صلایه پی تحویل های امتحانی چو دانه فاسدی را دفن کردی بروید زو درخت بامعانی بسی طبل اجل پیشین شنیدی مگو مرگم درآمد ناگهانی اگر در عمر آهی برکشیدی یقین امروز کاندر ظل آنی وگر با آه راهی نیز رفتی شهنشاهی و شمع ره روانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۹ برفتیم ای عقیق لامکانی ز شهر تو تو باید که بمانی سفر کردیم چون استارگان ما ز تو هم سوی تو که آسمانی یکی صورت رود دیگر بیاید به مهمانخانه ات زیرا که جانی که مهمانان مثال چار فصلند تو اصل فصل هایی که جهانی خیال خوب تو در سینه بردیم شفق از آفتاب آمد نشانی به پیشت ماند دل با ما نیامد دل از تو کی رود چون دلستانی سر دل ها به زیر سایه ات باد که دل ها را در این مرعا شبانی فروریزید دندان های گرگان از آنگه که نمودی مهربانی بهل تا بحر گوید قصه خویش که تا باری ببینی قصه خوانی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۶ به تن این جا به باطن در چه کاری شکاری می کنی یا تو شکاری کز او در آینه ساعت به ساعت همی تابد عجب نقش و نگاری مثال باز سلطان است هر نقش شکار است او و می جوید شکاری چه ساکن می نماید صورت تو درون پرده تو بس بی قراری لباست بر لب جوی و تو غرقه از این غرقه عجب سر چون برآری حریفت حاضر است آن جا که هستی ولیکن گر بگوید شرم داری به هر شیوه که گردد شاخ رقصان نباشد غایب از باد بهاری مجه تو سو به سو ای شاخ از این باد نمی دانی کز این باد است یاری به صد دستان به کار توست این باد تو را خود نیست خوی حق گزاری از او یابی به آخر هر مرادی همو مستی دهد هم هوشیاری بپرس او کیست شمس الدین تبریز بجز در عشق او تا سر نخاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۷ مبارک باد بر ما این عروسی خجسته باد ما را این عروسی چو شیر و چون شکر بادا همیشه چو صهبا و چو حلوا این عروسی هم از برگ و هم از میوه ممتع مثال نخل خرما این عروسی چو حوران بهشتی باد خندان ابد امروز فردا این عروسی نشان رحمت و توقیع دولت هم این جا و هم آن جا این عروسی نکونام و نکوروی و نکوفال چو ماه و چرخ خضرا این عروسی خمش کردم که در گفتن نگنجد که بسرشت است جان با این عروسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۸ خبر واده کز این دنیای فانی به تلخی می روی یا شادمانی عجب یارا ز اصحاب شمالی عجب ز اصحاب ایمان و امانی عجب همراز نفس سگ پرستی عجب همراه شیر راه دانی عجب در آخرین بازی شدی مات عجب بردی اگر بردی تو جانی بسی کژباز کاندر آخر کار ببرد از اتفاق آسمانی بود رویت به قبله اندر آن گور گر اهل قبله بودی در نهانی ازیرا گور باشد چون صلایه پی تحویل های امتحانی چو دانه فاسدی را دفن کردی بروید زو درخت بامعانی بسی طبل اجل پیشین شنیدی مگو مرگم درآمد ناگهانی اگر در عمر آهی برکشیدی یقین امروز کاندر ظل آنی وگر با آه راهی نیز رفتی شهنشاهی و شمع ره روانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۹ برفتیم ای عقیق لامکانی ز شهر تو تو باید که بمانی سفر کردیم چون استارگان ما ز تو هم سوی تو که آسمانی یکی صورت رود دیگر بیاید به مهمانخانه ات زیرا که جانی که مهمانان مثال چار فصلند تو اصل فصل هایی که جهانی خیال خوب تو در سینه بردیم شفق از آفتاب آمد نشانی به پیشت ماند دل با ما نیامد دل از تو کی رود چون دلستانی سر دل ها به زیر سایه ات باد که دل ها را در این مرعا شبانی فروریزید دندان های گرگان از آنگه که نمودی مهربانی بهل تا بحر گوید قصه خویش که تا باری ببینی قصه خوانی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۰ خوشی آخر بگو ای یار چونی از این ایام ناهموار چونی به روز و شب مرا اندیشه توست کز این روز و شب خون خوار چونی از این آتش که در عالم فتاده ست ز دود لشکر تاتار چونی در این دریا و تاریکی و صد موج تو اندر کشتی پربار چونی منم بیمار و تو ما را طبیبی بپرس آخر که ای بیمار چونی منت پرسم اگر تو می نپرسی که ای شیرین شیرین کار چونی وجودی بین که بی چون و چگونه ست دلا دیگر مگو بسیار چونی بگو در گوش شمس الدین تبریز که ای خورشید خوب اسرار چونی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۱ بر من نیستی یارا کجایی به هر جایی که هستی جان فزایی ز خشم من به هر ناکس بسازی به رغم من به هر آتش درآیی چو بینی مر مرا نادیده آری چنین باشد وفا و آشنایی عزیزی بودم خوارم ز عشقت در این خواری نگر کبر خدایی برای تو جدا گردم ز عالم که تا ناید مرا بوی جدایی سبک روحا گران کردی تو رو را که یعنی قصد دارم بی وفایی تو در دل جورها داری همی کن که تا روز قیامت جان مایی الا ای چرخ زاینده چنین ماه نزایی و نزایی و نزایی به کوه قاف شمس الدین تبریز همایی و همایی و همایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۲ دلا در روزه مهمان خدایی طعام آسمانی را سرایی در این مه چون در دوزخ ببندی هزاران در ز جنت برگشایی نخواهد ماند این یخ زود بفروش بیاموز از خدا این کدخدایی برون کن خرقه کان زین چار رقعه ست ترابی آتشی آبی هوایی برهنه کن تو جزو جان و بنما ز خرقه گر به کل بیرون نیایی بیامد جان که عذر عشق خواهد که عفوم کن که جان عذرهایی در این مه عذر ما بپذیر ای عشق خطا کردیم ای ترک خطایی به خنده گوید او دستت گرفتم که می دانم که بس بی دست و پایی تو را پرهیز فرمودم طبیبم که تو رنجور این خوف و رجایی بکن پرهیز تا شربت بسازم که تا دور ابد باخود نیایی خمش کردم که شرحش عشق گوید که گفت او است جان را جان فزایی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۰ خوشی آخر بگو ای یار چونی از این ایام ناهموار چونی به روز و شب مرا اندیشه توست کز این روز و شب خون خوار چونی از این آتش که در عالم فتاده ست ز دود لشکر تاتار چونی در این دریا و تاریکی و صد موج تو اندر کشتی پربار چونی منم بیمار و تو ما را طبیبی بپرس آخر که ای بیمار چونی منت پرسم اگر تو می نپرسی که ای شیرین شیرین کار چونی وجودی بین که بی چون و چگونه ست دلا دیگر مگو بسیار چونی بگو در گوش شمس الدین تبریز که ای خورشید خوب اسرار چونی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۱ بر من نیستی یارا کجایی به هر جایی که هستی جان فزایی ز خشم من به هر ناکس بسازی به رغم من به هر آتش درآیی چو بینی مر مرا نادیده آری چنین باشد وفا و آشنایی عزیزی بودم خوارم ز عشقت در این خواری نگر کبر خدایی برای تو جدا گردم ز عالم که تا ناید مرا بوی جدایی سبک روحا گران کردی تو رو را که یعنی قصد دارم بی وفایی تو در دل جورها داری همی کن که تا روز قیامت جان مایی الا ای چرخ زاینده چنین ماه نزایی و نزایی و نزایی به کوه قاف شمس الدین تبریز همایی و همایی و همایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۲ دلا در روزه مهمان خدایی طعام آسمانی را سرایی در این مه چون در دوزخ ببندی هزاران در ز جنت برگشایی نخواهد ماند این یخ زود بفروش بیاموز از خدا این کدخدایی برون کن خرقه کان زین چار رقعه ست ترابی آتشی آبی هوایی برهنه کن تو جزو جان و بنما ز خرقه گر به کل بیرون نیایی بیامد جان که عذر عشق خواهد که عفوم کن که جان عذرهایی در این مه عذر ما بپذیر ای عشق خطا کردیم ای ترک خطایی به خنده گوید او دستت گرفتم که می دانم که بس بی دست و پایی تو را پرهیز فرمودم طبیبم که تو رنجور این خوف و رجایی بکن پرهیز تا شربت بسازم که تا دور ابد باخود نیایی خمش کردم که شرحش عشق گوید که گفت او است جان را جان فزایی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۳ سؤالی دارم ای خواجه خدایی که امروز این چنین شیرین چرایی کی باشد مه که گویم ماه رویی کی باشد جان که گویم جان فزایی مثالی لایق آن روی خوبت بسی شب ها ز حق کردم گدایی رها کن این همه با ما تو چونی تو جانی و به چونی درنیایی تو صدساله ره از چونی گذشتی میان موج های کبریایی هوای خویشتن را سر بریدی ز میل نفس خود کردی جدایی همه میل دل معشوق گشتی به تسلیم و رضا و مرتضایی از این هم درگذشتم چونی ای جان که این دم رستخیز سحرهایی همی پیچی به صد گون چشم ما را به صد صورت جهان را می نمایی زمانی صورت زندان و چاهی زمانی گلستان و دلربایی همان یک چیز را گه مار سازی گهی بخشی درختی و عصایی به دست توست بوقلمون همه چیز ز انسان و ز حیوان و نمایی گهی نیل است و گاهی خون بسته گهی لیل است و گه صبح ضیایی بدین خوف و رجاها منعقد شد که از هر ضد ضد بر می گشایی سؤالی چند دارم از تو حل کن که مشکل های ما را مرتجایی سؤال اول آن است ای سخندان که هم اول هم آخر جان مایی چو اول هم توی و آخر توی هم ز کی دانم وفا و بی وفایی دوم آن است ای آن کت دوم نیست که رنج احولی را توتیایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۴ هلا ای آب حیوان از نوایی همی گردان مرا چون آسیایی چنین می کن که تا بادا چنین باد پریشان دل به جایی من به جایی نجنبد شاخ و برگی جز به بادی نپرد برگ که بی کهربایی چو کاهی جز به بادی می نجنبد کجا جنبد جهانی بی هوایی همه اجزای عالم عاشقانند و هر جزو جهان مست لقایی ولیک اسرار خود با تو نگویند نشاید گفت سر جز با سزایی چراخواران چراشان هم چراخوار ز کاسه و خوان شیرین کدخدایی نه موران با سلیمان راز گفتند نه با داوود می زد که صدایی اگر این آسمان عاشق نبودی نبودی سینه او را صفایی وگر خورشید هم عاشق نبودی نبودی در جمال او ضیایی زمین و کوه اگر نه عاشق اندی نرستی از دل هر دو گیاهی اگر دریا ز عشق آگه نبودی قراری داشتی آخر به جایی تو عاشق باش تا عاشق شناسی وفا کن تا ببینی باوفایی نپذرفت آسمان بار امانت که عاشق بود و ترسید از خطایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۵ بیاموز از پیمبر کیمیایی که هر چت حق دهد می ده رضایی همان لحظه در جنت گشاید چو تو راضی شوی در ابتلایی رسول غم اگر آید بر تو کنارش گیر همچون آشنایی جفایی کز بر معشوق آید نثارش کن به شادی مرحبایی که تا آن غم برون آید ز چادر شکرباری لطیفی دلربایی به گوشه چادر غم دست درزن که بس خوب است و کرده ست او دغایی در این کو روسبی باره منم من کشیده چادر هر خوش لقایی همه پوشیده چادرهای مکروه که پنداری که هست او اژدهایی من جان سیر اژدرها پرستم تو گر سیری ز جان بشنو صلایی نبیند غم مرا الا که خندان نخوانم درد را الا دوایی مبارکتر ز غم چیزی نباشد که پاداشش ندارد منتهایی به نامردی نخواهی یافت چیزی خمش کردم که تا نجهد خطایی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۳ سؤالی دارم ای خواجه خدایی که امروز این چنین شیرین چرایی کی باشد مه که گویم ماه رویی کی باشد جان که گویم جان فزایی مثالی لایق آن روی خوبت بسی شب ها ز حق کردم گدایی رها کن این همه با ما تو چونی تو جانی و به چونی درنیایی تو صدساله ره از چونی گذشتی میان موج های کبریایی هوای خویشتن را سر بریدی ز میل نفس خود کردی جدایی همه میل دل معشوق گشتی به تسلیم و رضا و مرتضایی از این هم درگذشتم چونی ای جان که این دم رستخیز سحرهایی همی پیچی به صد گون چشم ما را به صد صورت جهان را می نمایی زمانی صورت زندان و چاهی زمانی گلستان و دلربایی همان یک چیز را گه مار سازی گهی بخشی درختی و عصایی به دست توست بوقلمون همه چیز ز انسان و ز حیوان و نمایی گهی نیل است و گاهی خون بسته گهی لیل است و گه صبح ضیایی بدین خوف و رجاها منعقد شد که از هر ضد ضد بر می گشایی سؤالی چند دارم از تو حل کن که مشکل های ما را مرتجایی سؤال اول آن است ای سخندان که هم اول هم آخر جان مایی چو اول هم توی و آخر توی هم ز کی دانم وفا و بی وفایی دوم آن است ای آن کت دوم نیست که رنج احولی را توتیایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۴ هلا ای آب حیوان از نوایی همی گردان مرا چون آسیایی چنین می کن که تا بادا چنین باد پریشان دل به جایی من به جایی نجنبد شاخ و برگی جز به بادی نپرد برگ که بی کهربایی چو کاهی جز به بادی می نجنبد کجا جنبد جهانی بی هوایی همه اجزای عالم عاشقانند و هر جزو جهان مست لقایی ولیک اسرار خود با تو نگویند نشاید گفت سر جز با سزایی چراخواران چراشان هم چراخوار ز کاسه و خوان شیرین کدخدایی نه موران با سلیمان راز گفتند نه با داوود می زد که صدایی اگر این آسمان عاشق نبودی نبودی سینه او را صفایی وگر خورشید هم عاشق نبودی نبودی در جمال او ضیایی زمین و کوه اگر نه عاشق اندی نرستی از دل هر دو گیاهی اگر دریا ز عشق آگه نبودی قراری داشتی آخر به جایی تو عاشق باش تا عاشق شناسی وفا کن تا ببینی باوفایی نپذرفت آسمان بار امانت که عاشق بود و ترسید از خطایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۵ بیاموز از پیمبر کیمیایی که هر چت حق دهد می ده رضایی همان لحظه در جنت گشاید چو تو راضی شوی در ابتلایی رسول غم اگر آید بر تو کنارش گیر همچون آشنایی جفایی کز بر معشوق آید نثارش کن به شادی مرحبایی که تا آن غم برون آید ز چادر شکرباری لطیفی دلربایی به گوشه چادر غم دست درزن که بس خوب است و کرده ست او دغایی در این کو روسبی باره منم من کشیده چادر هر خوش لقایی همه پوشیده چادرهای مکروه که پنداری که هست او اژدهایی من جان سیر اژدرها پرستم تو گر سیری ز جان بشنو صلایی نبیند غم مرا الا که خندان نخوانم درد را الا دوایی مبارکتر ز غم چیزی نباشد که پاداشش ندارد منتهایی به نامردی نخواهی یافت چیزی خمش کردم که تا نجهد خطایی

%0
10 Bölüm