مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۶ که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی چه تفکر کند از مکر و ز دستان که ندانی نه درونی نه برونی که از این هر دو فزونی نه ز شیری نه ز خونی نه از اینی نه از آنی برود فکرت جادو نهدت دام به هر سو تو همه دام و فنش را به یکی فن بدرانی چه بود باطن کبکی که دل باز نداند چه حبوب است زمین در که ز چرخ است نهانی کلهش بنهی وآنگه فکنی باز به سیلی چه کند بره مسکین چو کند شیر شبانی کله و تاج سرم را پی سیلی تو باید که مرا تاج توی و جز تو جمله گرانی به کجا اسب دواند به کجا رخت کشاند ز تو چون جان بجهاند که تو صد جان جهانی به چه نقصان نگرندت به چه عیبی شکنندت به کی مانند کنندت که به مخلوق نمانی به ملاقات نشان ده ز خیالات امان ده مکشش زود زمان ده که تو قسام زمانی هله ای جان گشاده قدم صدق نهاده همه از پای فتاده تو خوش و دست زنانی شه و شاهین جلالی که چنین باپر و بالی نه گمانی نه خیالی همه عینی و عیانی چه بود طبع و رموزش به یکی شعله بسوزش به یکی تیر بدوزش که بسی سخته کمانی هله بر قوس بنه زه ز کمینگاه برون جه برهان خویش از این ده که تو زان شهر کلانی چو همه خانه دل را بگرفت آتش بالا بود اظهار زبانه به از اظهار زبانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۷ مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی و اگر نیز بیایی بروی زود نپایی هله ای دیده و نورم گه آن شد که بشورم پی موسی تو طورم شدی از طور کجایی اگرم خصم بخندد و گرم شحنه ببندد تو اگر نیز به قاصد به غضب دست بخایی به تو سوگند بخوردم که از این شیوه نگردم بکنم شور و بگردم به خدا و به خدایی بکن ای دوست چراغی که به از اختر و چرخی بکن ای دوست طبیبی که به هر درد دوایی دل ویران من اندر غلط ار جغد درآید بزند عکس تو بر وی کند آن جغد همایی هله یک قوم بگریند و یکی قوم بخندند ره عشق تو ببندند به استیزه نمایی اگر از خشم بجنگی وگر از خصم بلنگی و اگر شیر و پلنگی تو هم از حلقه مایی به بد و نیک زمانه نجهد عشق ز خانه نبود عشق فسانه که سمایی است سمایی چو مرا درد دوا شد چو مرا جور وفا شد چو مرا ارض سما شد چه کنم طال بقایی سحرالعین چه باشد که جهان خشک نماید بر عام و بر عارف چو گلستان رضایی هله این ناز رها کن نفسی روی به ما کن نفسی ترک دغا کن چه بود مکر و دغایی هله خاموش که تا او لب شیرین بگشاید بکند هر دو جهان را خضر وقت سقایی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۶ که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی چه تفکر کند از مکر و ز دستان که ندانی نه درونی نه برونی که از این هر دو فزونی نه ز شیری نه ز خونی نه از اینی نه از آنی برود فکرت جادو نهدت دام به هر سو تو همه دام و فنش را به یکی فن بدرانی چه بود باطن کبکی که دل باز نداند چه حبوب است زمین در که ز چرخ است نهانی کلهش بنهی وآنگه فکنی باز به سیلی چه کند بره مسکین چو کند شیر شبانی کله و تاج سرم را پی سیلی تو باید که مرا تاج توی و جز تو جمله گرانی به کجا اسب دواند به کجا رخت کشاند ز تو چون جان بجهاند که تو صد جان جهانی به چه نقصان نگرندت به چه عیبی شکنندت به کی مانند کنندت که به مخلوق نمانی به ملاقات نشان ده ز خیالات امان ده مکشش زود زمان ده که تو قسام زمانی هله ای جان گشاده قدم صدق نهاده همه از پای فتاده تو خوش و دست زنانی شه و شاهین جلالی که چنین باپر و بالی نه گمانی نه خیالی همه عینی و عیانی چه بود طبع و رموزش به یکی شعله بسوزش به یکی تیر بدوزش که بسی سخته کمانی هله بر قوس بنه زه ز کمینگاه برون جه برهان خویش از این ده که تو زان شهر کلانی چو همه خانه دل را بگرفت آتش بالا بود اظهار زبانه به از اظهار زبانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۷ مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی و اگر نیز بیایی بروی زود نپایی هله ای دیده و نورم گه آن شد که بشورم پی موسی تو طورم شدی از طور کجایی اگرم خصم بخندد و گرم شحنه ببندد تو اگر نیز به قاصد به غضب دست بخایی به تو سوگند بخوردم که از این شیوه نگردم بکنم شور و بگردم به خدا و به خدایی بکن ای دوست چراغی که به از اختر و چرخی بکن ای دوست طبیبی که به هر درد دوایی دل ویران من اندر غلط ار جغد درآید بزند عکس تو بر وی کند آن جغد همایی هله یک قوم بگریند و یکی قوم بخندند ره عشق تو ببندند به استیزه نمایی اگر از خشم بجنگی وگر از خصم بلنگی و اگر شیر و پلنگی تو هم از حلقه مایی به بد و نیک زمانه نجهد عشق ز خانه نبود عشق فسانه که سمایی است سمایی چو مرا درد دوا شد چو مرا جور وفا شد چو مرا ارض سما شد چه کنم طال بقایی سحرالعین چه باشد که جهان خشک نماید بر عام و بر عارف چو گلستان رضایی هله این ناز رها کن نفسی روی به ما کن نفسی ترک دغا کن چه بود مکر و دغایی هله خاموش که تا او لب شیرین بگشاید بکند هر دو جهان را خضر وقت سقایی