Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ - Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۱ به دغل کی بگزیند دل یارم یاری کی فریبد شه طرار مرا طراری کی میان من و آن یار بگنجد مویی کی در آن گلشن و گلزار بخسپد ماری عنکبوتی بتند پرده اغیار شود همچو صدیق و محمد من و او در غاری گل صدبرگ ز رشک رخ او جامه درید حال گل چونک چنین است چه باشد خاری هم بگویم دو سه بیتی که ندانی سر و پاش لیک بهر دل من ریش بجنبان کآری بس طبیب است که هشیار کند مجنون را وین طبیبم نهلد در دو جهان هشیاری آفتاب رخ او را حشم تیغ زنیم که نخواهیم به جز دیدن او ادراری ما چو خورشیدپرستیم بر این بام رویم تا نپوشد رخ خورشید ز ما دیواری کیست خورشید بگو شمس حق تبریزی که نگنجد صفتش در صحف گفتاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۲ مرغ اندیشه که اندر همه دل ها بپری به خدا کز دل و از دلبر ما بی اثری آفتابی که به هر روزنه ای درتابی از سر روزن آن اصل بصر بی بصری باد شبگیر که چون پیک خبرها آری ز آنچ دریای خبرهاست چرا بی خبری دیدبانا که تو را عقل و خرد می گویند ساکن سقف دماغی و چراغ نظری بر سر بام شدستی مه نو می جویی مه نو کو و تو مسکین به کجا می نگری دل ترسنده که از عشق گریزان شده ای ز کف عشق اگر جان ببری جان نبری رهزنانند به هر گام یکی عشوه دهی وای بر تو گر از این عشوه دهان عشوه خری ای مه ار تو عسسی الحذر از جامه کنان که کلاهت ببرند ار چه که سیمین کمری به حشر غره مشو این نگر ای مه کز بیم می گریزی همه شب گرچه شه باحشری می گریزی تو ولی جان نبری از کف عشق تیرت آید سه پری گرچه همه تن سپری گر همه تن سپری ور ره پنهان سپری ور دو پر ور سه پری در فخ آن دام وری مردم چشم که مردم به تو مردم بیند نظرت نیست به دل گرچه که صاحب نظری در درون ظلمات سیهی چشمان همچو آب حیوان ساکنی و مستتری خانه در دیده گرفتی و تو را یار نشد آنک از چشمه او جوش کند دیده وری گر شکر را خبری بودی از لذت عشق آب گشتی ز خجالت ننمودی شکری چشم غیرت ز حسد گوش شکر را کر کرد ترس از آن چشم که در گوش شکر ریخت کری شیر گردون که همه شیردلان از تو برند جگر و صف شکنی حمیت و استیزه گری جگر باجگران آب ظفر از تو خورند به کمینگاه دل اهل دلان بی جگری شیر ز آتش برمد سخت و دل آتشکده ای است جان پروانه بود بر شرر شمع جری پر پروانه بسوزد جز پروانه دل که پرش ده پره گردد ز فروغ شرری شاه حلمی ز خلاء زیر پر دل می رو تا تو را علم دهد واهب انسان و پری رو به مریخ بگو که بنگر وصلت دل تا که خنجر بنهی هیچ سری را نبری گر توانی عوض سر سر دیگر دادن سزد ار سر ببری حاکم و وهاب سری سر ز تو یافت سری پر ز تو دزدید پری ز تو آموخت تری و ز تو آورد زری شیشه گر کو به دمی صد قدح و جام کند قدحی گر شکند زو نتوان گشت بری مشتری را نرسد لاف که من سیمبرم که نبود و نبود سیمبری سیم بری مشتری بود زلیخا مه کنعانی را سیم بر بود بر سیم بر از زرشمری زهره زخمه زن آخر بشنو زخمه دل بتری غره مشو چنگ کنندت بتری چنگ دل چند از این چنگ و دف و نای شکست وای بر مادر تو گر نکند دل پدری ای عطارد بس از این کاغذ و از حبر و قلم زفتی و لاف و تکبر حیل و پرهنری گر پلنگی به یکی باد چو موشی گردی ور تو شیری به یکی برق ز روبه بتری سر قدم کن چو قلم بر اثر دل می رو که اثرهاست نهان در عدم و بی صوری

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۱ به دغل کی بگزیند دل یارم یاری کی فریبد شه طرار مرا طراری کی میان من و آن یار بگنجد مویی کی در آن گلشن و گلزار بخسپد ماری عنکبوتی بتند پرده اغیار شود همچو صدیق و محمد من و او در غاری گل صدبرگ ز رشک رخ او جامه درید حال گل چونک چنین است چه باشد خاری هم بگویم دو سه بیتی که ندانی سر و پاش لیک بهر دل من ریش بجنبان کآری بس طبیب است که هشیار کند مجنون را وین طبیبم نهلد در دو جهان هشیاری آفتاب رخ او را حشم تیغ زنیم که نخواهیم به جز دیدن او ادراری ما چو خورشیدپرستیم بر این بام رویم تا نپوشد رخ خورشید ز ما دیواری کیست خورشید بگو شمس حق تبریزی که نگنجد صفتش در صحف گفتاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۲ مرغ اندیشه که اندر همه دل ها بپری به خدا کز دل و از دلبر ما بی اثری آفتابی که به هر روزنه ای درتابی از سر روزن آن اصل بصر بی بصری باد شبگیر که چون پیک خبرها آری ز آنچ دریای خبرهاست چرا بی خبری دیدبانا که تو را عقل و خرد می گویند ساکن سقف دماغی و چراغ نظری بر سر بام شدستی مه نو می جویی مه نو کو و تو مسکین به کجا می نگری دل ترسنده که از عشق گریزان شده ای ز کف عشق اگر جان ببری جان نبری رهزنانند به هر گام یکی عشوه دهی وای بر تو گر از این عشوه دهان عشوه خری ای مه ار تو عسسی الحذر از جامه کنان که کلاهت ببرند ار چه که سیمین کمری به حشر غره مشو این نگر ای مه کز بیم می گریزی همه شب گرچه شه باحشری می گریزی تو ولی جان نبری از کف عشق تیرت آید سه پری گرچه همه تن سپری گر همه تن سپری ور ره پنهان سپری ور دو پر ور سه پری در فخ آن دام وری مردم چشم که مردم به تو مردم بیند نظرت نیست به دل گرچه که صاحب نظری در درون ظلمات سیهی چشمان همچو آب حیوان ساکنی و مستتری خانه در دیده گرفتی و تو را یار نشد آنک از چشمه او جوش کند دیده وری گر شکر را خبری بودی از لذت عشق آب گشتی ز خجالت ننمودی شکری چشم غیرت ز حسد گوش شکر را کر کرد ترس از آن چشم که در گوش شکر ریخت کری شیر گردون که همه شیردلان از تو برند جگر و صف شکنی حمیت و استیزه گری جگر باجگران آب ظفر از تو خورند به کمینگاه دل اهل دلان بی جگری شیر ز آتش برمد سخت و دل آتشکده ای است جان پروانه بود بر شرر شمع جری پر پروانه بسوزد جز پروانه دل که پرش ده پره گردد ز فروغ شرری شاه حلمی ز خلاء زیر پر دل می رو تا تو را علم دهد واهب انسان و پری رو به مریخ بگو که بنگر وصلت دل تا که خنجر بنهی هیچ سری را نبری گر توانی عوض سر سر دیگر دادن سزد ار سر ببری حاکم و وهاب سری سر ز تو یافت سری پر ز تو دزدید پری ز تو آموخت تری و ز تو آورد زری شیشه گر کو به دمی صد قدح و جام کند قدحی گر شکند زو نتوان گشت بری مشتری را نرسد لاف که من سیمبرم که نبود و نبود سیمبری سیم بری مشتری بود زلیخا مه کنعانی را سیم بر بود بر سیم بر از زرشمری زهره زخمه زن آخر بشنو زخمه دل بتری غره مشو چنگ کنندت بتری چنگ دل چند از این چنگ و دف و نای شکست وای بر مادر تو گر نکند دل پدری ای عطارد بس از این کاغذ و از حبر و قلم زفتی و لاف و تکبر حیل و پرهنری گر پلنگی به یکی باد چو موشی گردی ور تو شیری به یکی برق ز روبه بتری سر قدم کن چو قلم بر اثر دل می رو که اثرهاست نهان در عدم و بی صوری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۳ رو رو ای جان سبک خیز غریب سفری سوی دریای معانی که گرامی گهری برگذشتی ز بسی منزل اگر یادت هست مکن استیزه کز این مصطبه هم برگذری پر فروشوی از این آب و گل و باش سبک پی یاران پریده چه کنی که نپری هین سبو بشکن و در جوی رو ای آب حیات پیش هر کوزه شکن چند کنی کاسه گری زین سر کوه چو سیلاب سوی دریا رو که از این کوه نیاید تن کس را کمری بس کن از شمس مبر نه به غروب و نه شروق که از او گه چو هلالی و گهی چون قمری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۴ سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری که گریزید ز خود در چمن بی خبری رو به دل کردم و گفتم که زهی مژده خوش که دهد خاک دژم را صفت جانوری همه ارواح مقدس چو تو را منتظرند تو چرا جان نشوی و سوی جانان نپری در مقامی که چنان ماه تو را جلوه کند کفر باشد که از این سو و از آن سو نگری گر تو چون پشه به هر باد پراکنده شوی پس نشاید که تو خود را ز همایان شمری بمترسان دل خود را تو به تهدید خسان که نشاید که خسان را به یکی خس بخری حیله می کرد دلم تا ز غمش سر ببرد گفتم ای ابله اگر سر ببری سر نبری شمس تبریز خیالت سوی من کژ نگریست رفتم از دست و بگفتم که چه شیرین نظری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۵ نی تو شکلی دگری سنگ نباشی تو زری سنگ هم بوی برد نیز که زیباگهری دل نهادم که به همسایگیت خانه کنم که بسی نادر و سبز و تر و عالی شجری سبزه ها جمله در این سبزی تو محو شوند من چه گویم که تری تو نماند به تری گرچه چون شیر و شکر با همه آمیخته ای هیچ عقلی نپذیرد ز تو که زین نفری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۶ شکنی شیشه مردم گرو از من گیری همه شب عهد کنی روز شکستن گیری شیری و شیرشکن کینه ز خرگوش مکش قادری که شکنی شیر و تهمتن گیری ای سلیمان که به فرمانت بود دیو و پری بی گنه مور چرا بر سر خرمن گیری ننگری هیچ غنی را و یکی عوری را خوش گریبان کشی و گوشه دامن گیری هین مترس ای دل از آن جور که مؤمن آن جاست ای دل ار عاقلی آرام به مؤمن گیری ترک یک قطره کنی ماهی دریا باشی ترک یک حبه کنی ملکت مخزن گیری دور از آبی تو چو روغن چو همه او نشوی چون شدی او پس از آن آب ز روغن گیری ننگ مردانی اگر او به جفا نیزه کشد به سوی او نروی و پی جوشن گیری

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۳ رو رو ای جان سبک خیز غریب سفری سوی دریای معانی که گرامی گهری برگذشتی ز بسی منزل اگر یادت هست مکن استیزه کز این مصطبه هم برگذری پر فروشوی از این آب و گل و باش سبک پی یاران پریده چه کنی که نپری هین سبو بشکن و در جوی رو ای آب حیات پیش هر کوزه شکن چند کنی کاسه گری زین سر کوه چو سیلاب سوی دریا رو که از این کوه نیاید تن کس را کمری بس کن از شمس مبر نه به غروب و نه شروق که از او گه چو هلالی و گهی چون قمری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۴ سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری که گریزید ز خود در چمن بی خبری رو به دل کردم و گفتم که زهی مژده خوش که دهد خاک دژم را صفت جانوری همه ارواح مقدس چو تو را منتظرند تو چرا جان نشوی و سوی جانان نپری در مقامی که چنان ماه تو را جلوه کند کفر باشد که از این سو و از آن سو نگری گر تو چون پشه به هر باد پراکنده شوی پس نشاید که تو خود را ز همایان شمری بمترسان دل خود را تو به تهدید خسان که نشاید که خسان را به یکی خس بخری حیله می کرد دلم تا ز غمش سر ببرد گفتم ای ابله اگر سر ببری سر نبری شمس تبریز خیالت سوی من کژ نگریست رفتم از دست و بگفتم که چه شیرین نظری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۵ نی تو شکلی دگری سنگ نباشی تو زری سنگ هم بوی برد نیز که زیباگهری دل نهادم که به همسایگیت خانه کنم که بسی نادر و سبز و تر و عالی شجری سبزه ها جمله در این سبزی تو محو شوند من چه گویم که تری تو نماند به تری گرچه چون شیر و شکر با همه آمیخته ای هیچ عقلی نپذیرد ز تو که زین نفری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۶ شکنی شیشه مردم گرو از من گیری همه شب عهد کنی روز شکستن گیری شیری و شیرشکن کینه ز خرگوش مکش قادری که شکنی شیر و تهمتن گیری ای سلیمان که به فرمانت بود دیو و پری بی گنه مور چرا بر سر خرمن گیری ننگری هیچ غنی را و یکی عوری را خوش گریبان کشی و گوشه دامن گیری هین مترس ای دل از آن جور که مؤمن آن جاست ای دل ار عاقلی آرام به مؤمن گیری ترک یک قطره کنی ماهی دریا باشی ترک یک حبه کنی ملکت مخزن گیری دور از آبی تو چو روغن چو همه او نشوی چون شدی او پس از آن آب ز روغن گیری ننگ مردانی اگر او به جفا نیزه کشد به سوی او نروی و پی جوشن گیری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۷ بر یکی بوسه حقستت که چنان می لرزی ز آنک جان است و پی دادن جان می لرزی از دم و دمدمه آیینه دل تیره شود جهت آینه بر آینه دان می لرزی این جهان روز و شب از خوف و رجا لرزان است چونک تو جان جهانی تو جهان می لرزی چون قماشات تو اندر همه بازار که راست سزدت گر جهت سود و زیان می لرزی تا که نخجیر تو از بیم تو خود چون لرزد که تو صیادی و با تیر و کمان می لرزی تو به صورت مهی اما به نظر مریخی قاصد کشتن خلقی چو سنان می لرزی گه پی فتنه گری چون می خم می جوشی گه چو اعضای غضوب از غلیان می لرزی دل چو ماه از پی خورشید رخت دق دارد تو چرا همچو دل اندر خفقان می لرزی به لطف جان بهاری تو و سرسبزی باغ باز چون برگ تو از باد خزان می لرزی خلق چون برگ و تو باد و همه لرزان تواند ظاهرا صف شکنی و به نهان می لرزی قصر شکری که به تو هر کی رسد شکر کند سقف صبری تو که از بار گران می لرزی چون که قاف یقین راسخ و بی لرزه بود در گمانی تو مگر که چو کمان می لرزی دم فروکش هله ای ناطق ظنی و خمش کز دم فال زنان همچو زنان می لرزی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۸ هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی حیله کم کن نگذارم که به فن بگریزی جان شیرین تو در قبضه و در دست من است تن بی جان چه کند گر تو ز تن بگریزی گر همه زهرم با خوی منت باید ساخت پس تو پروانه نه ای گر ز لگن بگریزی چون کدو بی خبری زین که گلویت بستم بستم و می کشمت چون ز رسن بگریزی بلبلان و همه مرغان خوش و شاد از چمنند جغد و بوم و جعلی گر ز چمن بگریزی چون گرفتار منی حیله میندیش آن به که شوی مرده و در خلق حسن بگریزی تو که قاف نه ای گر چو که از جا بروی تو زر صاف نه ای گر ز شکن بگریزی جان مردان همه از جان تو بیزار شوند چون مخنث اگر از خوب ختن بگریزی تو چو نقشی نرهی از کف نقاش مکوش وثنی چون ز کف کلک و شمن بگریزی من تو را ماه گرفتم هله خورشید توی در خسوفی گر از این برج و بدن بگریزی تو ز دیوی نرهی گر ز سلیمان برمی وز غریبی نرهی چون ز وطن بگریزی نه خمش کن که مرا با تو هزاران کار است خود سهیلت نهلد تا ز یمن بگریزی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۷ بر یکی بوسه حقستت که چنان می لرزی ز آنک جان است و پی دادن جان می لرزی از دم و دمدمه آیینه دل تیره شود جهت آینه بر آینه دان می لرزی این جهان روز و شب از خوف و رجا لرزان است چونک تو جان جهانی تو جهان می لرزی چون قماشات تو اندر همه بازار که راست سزدت گر جهت سود و زیان می لرزی تا که نخجیر تو از بیم تو خود چون لرزد که تو صیادی و با تیر و کمان می لرزی تو به صورت مهی اما به نظر مریخی قاصد کشتن خلقی چو سنان می لرزی گه پی فتنه گری چون می خم می جوشی گه چو اعضای غضوب از غلیان می لرزی دل چو ماه از پی خورشید رخت دق دارد تو چرا همچو دل اندر خفقان می لرزی به لطف جان بهاری تو و سرسبزی باغ باز چون برگ تو از باد خزان می لرزی خلق چون برگ و تو باد و همه لرزان تواند ظاهرا صف شکنی و به نهان می لرزی قصر شکری که به تو هر کی رسد شکر کند سقف صبری تو که از بار گران می لرزی چون که قاف یقین راسخ و بی لرزه بود در گمانی تو مگر که چو کمان می لرزی دم فروکش هله ای ناطق ظنی و خمش کز دم فال زنان همچو زنان می لرزی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۸ هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی حیله کم کن نگذارم که به فن بگریزی جان شیرین تو در قبضه و در دست من است تن بی جان چه کند گر تو ز تن بگریزی گر همه زهرم با خوی منت باید ساخت پس تو پروانه نه ای گر ز لگن بگریزی چون کدو بی خبری زین که گلویت بستم بستم و می کشمت چون ز رسن بگریزی بلبلان و همه مرغان خوش و شاد از چمنند جغد و بوم و جعلی گر ز چمن بگریزی چون گرفتار منی حیله میندیش آن به که شوی مرده و در خلق حسن بگریزی تو که قاف نه ای گر چو که از جا بروی تو زر صاف نه ای گر ز شکن بگریزی جان مردان همه از جان تو بیزار شوند چون مخنث اگر از خوب ختن بگریزی تو چو نقشی نرهی از کف نقاش مکوش وثنی چون ز کف کلک و شمن بگریزی من تو را ماه گرفتم هله خورشید توی در خسوفی گر از این برج و بدن بگریزی تو ز دیوی نرهی گر ز سلیمان برمی وز غریبی نرهی چون ز وطن بگریزی نه خمش کن که مرا با تو هزاران کار است خود سهیلت نهلد تا ز یمن بگریزی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۹ ننگ هر قافله در شش دره ابلیسی تو به هر نیت خود مسخره ابلیسی از برای علف دیو تو قربان تنی بز دیوی تو مگر یا بره ابلیسی سره مردا چه پشیمان شده ای گردن نه که در این خوردن سیلی سره ابلیسی شلغم پخته تو امید ببر زان تره زار ز آنک در خدمت نان چون تره ابلیسی نان ببینی تو و حیزانه درافتی در رو عاشق نطفه دیو و نره ابلیسی نیت روزه کنی توبره گوید کای خر سر فروکن خر باتوبره ابلیسی از حقیقت خبرت نیست که چون خواهد بود تو بدان علم و هنر قوصره ابلیسی در غم فربهی گوشت تو لاغر گشتی ناله برداشته چون حنجره ابلیسی کفر و ایمان چه می خور چو سگان قی می کن ز آنک تو مؤمنه و کافره ابلیسی تا دم مرگ و دم غرغره چون سرکه بد ترش و گنده تو چون غرغره ابلیسی گرد آن دایره گرده و خوان پر چو مگس تا قیامت تو که از دایره ابلیسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۰ به حق و حرمت آنکه همگان را جانی قدحی پر کن از آنکه صفتش می دانی همه را زیر و زبر کن نه زبر مان و نه زیر تا بدانند که امروز در این میدانی آتش باده بزن در بنه شرم و حیا دل مستان بگرفت از طرب پنهانی وقت آن شد که دل رفته به ما بازآری عقل ها را چو کبوتر بچگان پرانی نکته می گویی در حلقه مستان خراب خوش بود گنج که درتابد در ویرانی می جوشیده بر این سوختگان گردان کن پیش خامان بنه آن قلیه و آن بورانی چه شدم من تو بگو هم که چه دانم شده ام کی بگوید لب تو حرف بدین آسانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۱ گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی شکم گرسنگان را تو به نان ترسانی و به دشنام بتم آیی و تهدید دهی مردگان را بنشانی و به جان ترسانی ور به مجنون سقطی از لب لیلی آری همچو مخمورکش از رطل گران ترسانی من که چون دیگ بر آتش ز تبش خشک لبم گوش آنم کم از آن چرب زبان ترسانی گرگ هجران پی من کرد و مرا ننگ آورد گرگ ترسد نه من ار تو به شبان ترسانی باده ای گر تو ز تلخی ویم بیم دهی ساده ای گر مگسان را تو بخوان ترسانی پاکبازند و مقامر که در این جا جمعند نیست تاجر که تو او را به زیان ترسانی چون خیالات لطیفند نه خونند و نه گوشت که تو تیری بزنی یا به کمان ترسانی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۹ ننگ هر قافله در شش دره ابلیسی تو به هر نیت خود مسخره ابلیسی از برای علف دیو تو قربان تنی بز دیوی تو مگر یا بره ابلیسی سره مردا چه پشیمان شده ای گردن نه که در این خوردن سیلی سره ابلیسی شلغم پخته تو امید ببر زان تره زار ز آنک در خدمت نان چون تره ابلیسی نان ببینی تو و حیزانه درافتی در رو عاشق نطفه دیو و نره ابلیسی نیت روزه کنی توبره گوید کای خر سر فروکن خر باتوبره ابلیسی از حقیقت خبرت نیست که چون خواهد بود تو بدان علم و هنر قوصره ابلیسی در غم فربهی گوشت تو لاغر گشتی ناله برداشته چون حنجره ابلیسی کفر و ایمان چه می خور چو سگان قی می کن ز آنک تو مؤمنه و کافره ابلیسی تا دم مرگ و دم غرغره چون سرکه بد ترش و گنده تو چون غرغره ابلیسی گرد آن دایره گرده و خوان پر چو مگس تا قیامت تو که از دایره ابلیسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۰ به حق و حرمت آنکه همگان را جانی قدحی پر کن از آنکه صفتش می دانی همه را زیر و زبر کن نه زبر مان و نه زیر تا بدانند که امروز در این میدانی آتش باده بزن در بنه شرم و حیا دل مستان بگرفت از طرب پنهانی وقت آن شد که دل رفته به ما بازآری عقل ها را چو کبوتر بچگان پرانی نکته می گویی در حلقه مستان خراب خوش بود گنج که درتابد در ویرانی می جوشیده بر این سوختگان گردان کن پیش خامان بنه آن قلیه و آن بورانی چه شدم من تو بگو هم که چه دانم شده ام کی بگوید لب تو حرف بدین آسانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۱ گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی شکم گرسنگان را تو به نان ترسانی و به دشنام بتم آیی و تهدید دهی مردگان را بنشانی و به جان ترسانی ور به مجنون سقطی از لب لیلی آری همچو مخمورکش از رطل گران ترسانی من که چون دیگ بر آتش ز تبش خشک لبم گوش آنم کم از آن چرب زبان ترسانی گرگ هجران پی من کرد و مرا ننگ آورد گرگ ترسد نه من ار تو به شبان ترسانی باده ای گر تو ز تلخی ویم بیم دهی ساده ای گر مگسان را تو بخوان ترسانی پاکبازند و مقامر که در این جا جمعند نیست تاجر که تو او را به زیان ترسانی چون خیالات لطیفند نه خونند و نه گوشت که تو تیری بزنی یا به کمان ترسانی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۲ تیغ را گر تو چو خورشید دمی رنده زنی بر سر و سبلت این خنده زنان خنده زنی ژنده پوشیدی و جامه ملکی برکندی پاره پاره دل ما را تو بر آن ژنده زنی هر کی بندی است از این آب و از این گل برهد گر تو یک بند از آن طره بر این بنده زنی ساقیا عقل کجا ماند یا شرم و ادب زان می لعل چو بر مردم شرمنده زنی ماه فربه شود آن سان که نگنجد در چرخ گر تو تابی ز رخت بر مه تابنده زنی ماه می گوید با زهره که گر مست شوی ز آنچ من مست شدم ضرب پراکنده زنی ماه تا ماهی از این ساقی جان سرمستند نقد بستان تو چرا لاف ز آینده زنی خیز کامروز همایون و خوش و فرخنده ست خاصه که چشم بر آن چهره فرخنده زنی سر باز از کله و پاش از این کنده غمی است برهد پاش اگر تیشه بر این کنده زنی هله ای باز کله بازده و پر بگشا وقت آن شد که بر آن دولت پاینده زنی همچو منصور تو بر دار کن این ناطقه را چو زنان چند بر این پنبه و پاغنده زنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۳ چه حریصی که مرا بی خور و بی خواب کنی درکشی روی و مرا روی به محراب کنی آب را در دهنم تلخ تر از زهر کنی زهره ام را ببری در غم خود آب کنی سوی حج رانی و در بادیه ام قطع کنی اشتر و رخت مرا قسمت اعراب کنی گه ببخشی ثمر و زرع مرا خشک کنی گه به بارانش همی سخره سیلاب کنی چون ز دام تو گریزم تو به تیرم دوزی چون سوی دام روم دست به مضراب کنی باادب باشم گویی که برو مست نه ای بی ادب گردم تو قصه آداب کنی گر بباری تو چو باران کرم بر بامم هر دو چشمم ز نم و قطره چو میزاب کنی گه عزلت تو بگویی که چو رهبان گشتی گه صحبت تو مرا دشمن اصحاب کنی گر قصب وار نپیچم دل خود در غم تو چون قصب پیچ مرا هالک مهتاب کنی در توکل تو بگویی که سبب سنت ماست در تسبب تو نکوهیدن اسباب کنی باز جان صید کنی چنگل او درشکنی تن شود کلب معلم تش بی ناب کنی زرگر رنگ رخ ما چو دکانی گیرد لقب زرگر ما را همه قلاب کنی من که باشم که به درگاه تو صبح صادق هست لرزان که مباداش که کذاب کنی همه را نفی کنی بازدهی صد چندان دی دهی و به بهارش همه ایجاب کنی بزنی گردن انجم تو به تیغ خورشید بازشان هم تو فروز رخ عناب کنی چو خمش کرد بگویی که بگو و چو بگفت گویی اش پس تو چرا فتح چنین باب کنی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۲ تیغ را گر تو چو خورشید دمی رنده زنی بر سر و سبلت این خنده زنان خنده زنی ژنده پوشیدی و جامه ملکی برکندی پاره پاره دل ما را تو بر آن ژنده زنی هر کی بندی است از این آب و از این گل برهد گر تو یک بند از آن طره بر این بنده زنی ساقیا عقل کجا ماند یا شرم و ادب زان می لعل چو بر مردم شرمنده زنی ماه فربه شود آن سان که نگنجد در چرخ گر تو تابی ز رخت بر مه تابنده زنی ماه می گوید با زهره که گر مست شوی ز آنچ من مست شدم ضرب پراکنده زنی ماه تا ماهی از این ساقی جان سرمستند نقد بستان تو چرا لاف ز آینده زنی خیز کامروز همایون و خوش و فرخنده ست خاصه که چشم بر آن چهره فرخنده زنی سر باز از کله و پاش از این کنده غمی است برهد پاش اگر تیشه بر این کنده زنی هله ای باز کله بازده و پر بگشا وقت آن شد که بر آن دولت پاینده زنی همچو منصور تو بر دار کن این ناطقه را چو زنان چند بر این پنبه و پاغنده زنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۳ چه حریصی که مرا بی خور و بی خواب کنی درکشی روی و مرا روی به محراب کنی آب را در دهنم تلخ تر از زهر کنی زهره ام را ببری در غم خود آب کنی سوی حج رانی و در بادیه ام قطع کنی اشتر و رخت مرا قسمت اعراب کنی گه ببخشی ثمر و زرع مرا خشک کنی گه به بارانش همی سخره سیلاب کنی چون ز دام تو گریزم تو به تیرم دوزی چون سوی دام روم دست به مضراب کنی باادب باشم گویی که برو مست نه ای بی ادب گردم تو قصه آداب کنی گر بباری تو چو باران کرم بر بامم هر دو چشمم ز نم و قطره چو میزاب کنی گه عزلت تو بگویی که چو رهبان گشتی گه صحبت تو مرا دشمن اصحاب کنی گر قصب وار نپیچم دل خود در غم تو چون قصب پیچ مرا هالک مهتاب کنی در توکل تو بگویی که سبب سنت ماست در تسبب تو نکوهیدن اسباب کنی باز جان صید کنی چنگل او درشکنی تن شود کلب معلم تش بی ناب کنی زرگر رنگ رخ ما چو دکانی گیرد لقب زرگر ما را همه قلاب کنی من که باشم که به درگاه تو صبح صادق هست لرزان که مباداش که کذاب کنی همه را نفی کنی بازدهی صد چندان دی دهی و به بهارش همه ایجاب کنی بزنی گردن انجم تو به تیغ خورشید بازشان هم تو فروز رخ عناب کنی چو خمش کرد بگویی که بگو و چو بگفت گویی اش پس تو چرا فتح چنین باب کنی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۴ به شکرخنده بتا نرخ شکر می شکنی چه زند پیش عقیق تو عقیق یمنی گلرخا سوی گلستان دو سه هفته بمرو تا ز شرم تو نریزد گل سرخ چمنی گل چه باشد که اگر جانب گردون نگری سرنگون زهره و مه را ز فلک درفکنی حق تو را از جهت فتنه و شور آورده ست فتنه و شور و قیامت نکنی پس چه کنی روی چون آتش از آن داد که دل ها سوزی شکن زلف بدان داد که دل ها شکنی دل ما بتکده ها نقش تو در وی شمنی هر بتی رو به شمن کرده که تو آن منی برمکن تو دل خود از من ازیرا به جفا گر که قاف شود دل تو ز بیخش بکنی در تک چاه زنخدان تو نادر آبی است که به هر چه که درافتم بنماید رسنی در غمت بوالحسنان مذهب و دین گم کردند زان سبب که حسن اندر حسن اندر حسنی زیرکان را رخ تو مست از آن می دارد تا در این بزم ندانند که تو در چه فنی کافری ای دل اگر در جز او دل بندی کافری ای تن اگر بر جز این عشق تنی بی وی ار بر فلکی تو به خدا در گوری هر چه پوشی به جز از خلعت او در کفنی شمس تبریز که در روح وطن ساخته ای جان جان هاست وطن چونک تو جان را وطنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۵ هله آن به که خوری این می و از دست روی تا به هر جا که روی خوشدل و سرمست روی چرخ گردان به تو گردد که تو آب اویی ماه چرخی چه زیان دارد اگر پست روی ماهیی لیک چنان مست توست آن دریا همه دریا ز پی آید چو تو در شست روی صدقات همه شاهان که سوی نیست رود رو سوی هست نهد چون تو سوی هست روی سابق تیزروانی تو در این راه دراز وز ره رفق تو با این دو سه پابست روی کسب عیش ابد آموز ز شمس تبریز تا در آن مجلس عیشی که جنان است روی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۶ اگر امشب بر من باشی و خانه نروی یا علی شیر خدا باشی یا خود علوی اندک اندک به جنون راه بری از دم من برهی از خرد و ناگه دیوانه شوی کهنه و پیر شدی زین خرد پیر گریز تا بهار تو نماید گل و گلزار نوی به خیالی به من آیی به خیالی بروی این چه رسوایی و ننگ است زهی بند قوی به ترازوی زر ار راه دهندت غلط است بجوی زر بنه ارزی چو همان حب جوی پیک لابد بدود کیک چو او هم بدود پس کمال تو در آن نیست که یاوه بدوی بهر بردن بدو از هیبت مردن بمدو بهر کعبه بدو ای جان نه ز خوف بدوی باش شب ها بر من تا به سحر تا که شبی مه برآید برهی از ره و همراه غوی همه کس بیند رخساره مه را از دور خنک آن کس که برد از بغل مه گروی مه ز آغاز چو خورشید بسی تیغ کشد که ببرم سر تو گر تو از این جا نروی چون ببیند که سر خویش نمی گیرد او گوید او را که حریفی و ظریفی و روی من توام ور تو نیم یار شب و روز توام پدر و مادر و خویش تو به منهاج سوی چه شود گر من و تو بی من و تو جمع شویم فرد باشیم و یکی کوری چشم ثنوی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۴ به شکرخنده بتا نرخ شکر می شکنی چه زند پیش عقیق تو عقیق یمنی گلرخا سوی گلستان دو سه هفته بمرو تا ز شرم تو نریزد گل سرخ چمنی گل چه باشد که اگر جانب گردون نگری سرنگون زهره و مه را ز فلک درفکنی حق تو را از جهت فتنه و شور آورده ست فتنه و شور و قیامت نکنی پس چه کنی روی چون آتش از آن داد که دل ها سوزی شکن زلف بدان داد که دل ها شکنی دل ما بتکده ها نقش تو در وی شمنی هر بتی رو به شمن کرده که تو آن منی برمکن تو دل خود از من ازیرا به جفا گر که قاف شود دل تو ز بیخش بکنی در تک چاه زنخدان تو نادر آبی است که به هر چه که درافتم بنماید رسنی در غمت بوالحسنان مذهب و دین گم کردند زان سبب که حسن اندر حسن اندر حسنی زیرکان را رخ تو مست از آن می دارد تا در این بزم ندانند که تو در چه فنی کافری ای دل اگر در جز او دل بندی کافری ای تن اگر بر جز این عشق تنی بی وی ار بر فلکی تو به خدا در گوری هر چه پوشی به جز از خلعت او در کفنی شمس تبریز که در روح وطن ساخته ای جان جان هاست وطن چونک تو جان را وطنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۵ هله آن به که خوری این می و از دست روی تا به هر جا که روی خوشدل و سرمست روی چرخ گردان به تو گردد که تو آب اویی ماه چرخی چه زیان دارد اگر پست روی ماهیی لیک چنان مست توست آن دریا همه دریا ز پی آید چو تو در شست روی صدقات همه شاهان که سوی نیست رود رو سوی هست نهد چون تو سوی هست روی سابق تیزروانی تو در این راه دراز وز ره رفق تو با این دو سه پابست روی کسب عیش ابد آموز ز شمس تبریز تا در آن مجلس عیشی که جنان است روی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۶ اگر امشب بر من باشی و خانه نروی یا علی شیر خدا باشی یا خود علوی اندک اندک به جنون راه بری از دم من برهی از خرد و ناگه دیوانه شوی کهنه و پیر شدی زین خرد پیر گریز تا بهار تو نماید گل و گلزار نوی به خیالی به من آیی به خیالی بروی این چه رسوایی و ننگ است زهی بند قوی به ترازوی زر ار راه دهندت غلط است بجوی زر بنه ارزی چو همان حب جوی پیک لابد بدود کیک چو او هم بدود پس کمال تو در آن نیست که یاوه بدوی بهر بردن بدو از هیبت مردن بمدو بهر کعبه بدو ای جان نه ز خوف بدوی باش شب ها بر من تا به سحر تا که شبی مه برآید برهی از ره و همراه غوی همه کس بیند رخساره مه را از دور خنک آن کس که برد از بغل مه گروی مه ز آغاز چو خورشید بسی تیغ کشد که ببرم سر تو گر تو از این جا نروی چون ببیند که سر خویش نمی گیرد او گوید او را که حریفی و ظریفی و روی من توام ور تو نیم یار شب و روز توام پدر و مادر و خویش تو به منهاج سوی چه شود گر من و تو بی من و تو جمع شویم فرد باشیم و یکی کوری چشم ثنوی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۷ بده ای کف تو را قاعده لطف افزایی کف دریا چه کند خواجه به جز دریایی چون تو خواهی که شکرخایی غلط اندازی ز پی خشم رهی ساعد و کف می خایی صنما مغلطه بگذار و مگو تا فردا چون توی پای علم نقد که را می پایی ترشم گفتی و پیش شکر بی حد تو عسل و قند چه دارند به جز سرکایی گرچه من روترشم لیک خم سرکه نیم ورچه هر جا بروم لیک نیم هرجایی گر تو خوبی و منم آینه روی خوشت پیش رو دار مرا چونک جهان آرایی نی غلط گفتم سرمست بدم زفت زدم کی بود آینه را با رخ تو گنجایی نو فسونی است مرا سخت عجب پیشتر آ تا به گوش تو فروخوانم ای بینایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۸ به شکرخنده اگر می ببرد جان ز کسی می دهد جان خوشی پرطربی پرهوسی گه سحر حمله برد بر همه چون خورشیدی گه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی گه یکی تنگ شکربار کند بهر نثار گه شود طوطی جان گر بچشد زان مگسی گه مدرس شود و درس کند بر سر صدر تا شود کن فیکون صدر جهان مرتبسی گه دمد یک نفسی عیسی مریم سازد تا گواه نفسش باشد عیسی نفسی گه خسی را بکشد سرمه جان در دیده گه نماید دو جهان در نظرش همچو خسی متزمن نظری داری و هرچ آید پیش هم بر آن چفسد و حمله نبرد پیش و پسی صالح او آمد و این هر دو جهان یک اشتر ما همه نعره زنان زنگله همچون جرسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۹ ای که تو چشمه حیوان و بهار چمنی چو منی تو خود خود را کی بگوید چو منی من شبم تو مه بدری مگریز از شب خویش مه کی باشد که تو خورشید دو صد انجمی پاسبان در تو ماه برین بام فلک تو که در مقعد صدقی چو شه اندر وطنی ماه پیمانه عمر است گهی پر گه نیم تو به پیمانه نگنجی تو نه عمر زمنی هر کی در عهد تو از جور زمانه گله کرد سزد ار کفش جفا بر دهن او بزنی کاین زمانه چو تن است و تو در او چون جانی جان بود تن نبود تن چو تو جان جان تنی سجده کردند ملایک تن آدم را زود پرتو جان تو دیدند در آن جسم سنی اهرمن صورت گل دید و سرش سجده نکرد چوب رد بر سرش آمد که برو اهرمنی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۷ بده ای کف تو را قاعده لطف افزایی کف دریا چه کند خواجه به جز دریایی چون تو خواهی که شکرخایی غلط اندازی ز پی خشم رهی ساعد و کف می خایی صنما مغلطه بگذار و مگو تا فردا چون توی پای علم نقد که را می پایی ترشم گفتی و پیش شکر بی حد تو عسل و قند چه دارند به جز سرکایی گرچه من روترشم لیک خم سرکه نیم ورچه هر جا بروم لیک نیم هرجایی گر تو خوبی و منم آینه روی خوشت پیش رو دار مرا چونک جهان آرایی نی غلط گفتم سرمست بدم زفت زدم کی بود آینه را با رخ تو گنجایی نو فسونی است مرا سخت عجب پیشتر آ تا به گوش تو فروخوانم ای بینایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۸ به شکرخنده اگر می ببرد جان ز کسی می دهد جان خوشی پرطربی پرهوسی گه سحر حمله برد بر همه چون خورشیدی گه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی گه یکی تنگ شکربار کند بهر نثار گه شود طوطی جان گر بچشد زان مگسی گه مدرس شود و درس کند بر سر صدر تا شود کن فیکون صدر جهان مرتبسی گه دمد یک نفسی عیسی مریم سازد تا گواه نفسش باشد عیسی نفسی گه خسی را بکشد سرمه جان در دیده گه نماید دو جهان در نظرش همچو خسی متزمن نظری داری و هرچ آید پیش هم بر آن چفسد و حمله نبرد پیش و پسی صالح او آمد و این هر دو جهان یک اشتر ما همه نعره زنان زنگله همچون جرسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۹ ای که تو چشمه حیوان و بهار چمنی چو منی تو خود خود را کی بگوید چو منی من شبم تو مه بدری مگریز از شب خویش مه کی باشد که تو خورشید دو صد انجمی پاسبان در تو ماه برین بام فلک تو که در مقعد صدقی چو شه اندر وطنی ماه پیمانه عمر است گهی پر گه نیم تو به پیمانه نگنجی تو نه عمر زمنی هر کی در عهد تو از جور زمانه گله کرد سزد ار کفش جفا بر دهن او بزنی کاین زمانه چو تن است و تو در او چون جانی جان بود تن نبود تن چو تو جان جان تنی سجده کردند ملایک تن آدم را زود پرتو جان تو دیدند در آن جسم سنی اهرمن صورت گل دید و سرش سجده نکرد چوب رد بر سرش آمد که برو اهرمنی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۰ سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی سر فروکن به کرم ای که بر این بالایی هر چه گویی تو اگر تلخ و اگر شور خوش است گوهر دیده و دل جانی و جان افزایی نه به بالا نه به زیری و نه جان در جهت است شش جهت را چه کنم در دل خون پالایی سر فروکن که از آن روز که رویت دیدم دل و جان مست شد و عقل و خرد سودایی هر کی او عاشق جسم است ز جان محروم است تلخ آید شکر اندر دهن صفرایی ای که خورشید تو را سجده کند هر شامی کی بود کز دل خورشید به بیرون آیی آفتابی که ز هر ذره طلوعی داری کوه ها را جهت ذره شدن می سایی چه لطیفی و ز آغاز چنان جباری چه نهانی و عجب این که در این غوغایی گر خطا گفتم و مقلوب و پراکنده مگیر ور بگیری تو مرا بخت نوم افزایی صورت عشق توی صورت ما سایه تو یک دمم زشت کنی باز توام آرایی می نماید که مگر دوش به خوابت دیدم که من امروز ندارم به جهان گنجایی ساربانا بمخوابان شتر این منزل نیست همرهان پیش شدستند که را می پایی هین خمش کن که ز دم آتش دل شعله زند شعله دم می زند این دم تو چه می فرمایی شمس تبریز چو در شمس فلک درتابد تابش روز شود از وی نابینایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۱ هر کی از نیستی آید به سوی او خبری اندر او از بشریت بنماید اثری التفاتی نبود همت او را به علل گر علل گیرد جمله ز علی تا به ثری هر کسی که متلاشی شود و محو ز خویش به سوی او کند از عین حقیقت نظری جوهری بیند صافی متحلی به حلل متمکن شده در کالبد جانوری تو به صورت چه قناعت کنی از صحبت او رو دگر شو تو به تحقیق که او شد دگری بشنو شکر وی از من که به جان و سر تو که بدان لطف و حلاوت نچشیدم شکری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۲ ای شه جاودانی وی مه آسمانی چشمه زندگانی گلشن لامکانی تا زلال تو دیدم قصه جان شنیدم همچو جان ناپدیدم در تک بی نشانی عاشق مشک خوش بو می کند صید آهو می رود مست هر سو یا تواش می دوانی ای شکر بنده تو زان شکرخنده تو ای جهان زنده از تو غرقه زندگانی روز شد های مستان بشنوید از گلستان می کند مرغ دستان شیوه دلستانی شیوه یاسمین کن سر بجنبان چنین کن خانه پرانگبین کن چون شکر می فشانی نرگست مست گشته جنیی یا فرشته با شکر درسرشته غنچه گلستانی با چنین ساقی حق با خودی کفر مطلق می زند جان معلق با می رایگانی روز و شب ای برادر مست و بی خویش خوشتر مست الله اکبر کش نبوده است ثانی نام او جان جان ها یاد او لعل کان ها عشق او در روان ها هم امان هم امانی چون برم نام او را دررسد بخت خضرا اسم شد پس مسما بی دوی بی توانی چند مستند پنهان اندر این سبز میدان می روم سوی ایشان با تو گفتم تو دانی جان ویسند و رامین سخت شیرین شیرین مفخر آل یاسین وز خدا ارمغانی تو اگر می شتابی سوی مرغان آبی آب حیوان بیابی قلزم شادمانی چرب و شیرین بخوردی عیش و عشرت بکردی سوی عشق آی یک شب هم ببین میزبانی ما هم از بامدادان بیخود و مست و شادان ای شه بامرادان مستمان می کشانی با ظریفان و خوبان تا به شب پای کوبان وز می پیر رهبان هر دمی دوستگانی این قدح می شتابد تا شما را بیابد در دل و جان بتابد از ره بی دهانی ای که داری تو فهمی قبض کن قبض اعمی غیر این نیست چیزی تو مباش امتحانی غیر این نیست راهی غیر این نیست شاهی غیر این نیست ماهی غیر این جمله فانی نی خمش کن خمش کن رو به قاصد ترش کن ترک اصحاب هش کن باده خور در نهانی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۰ سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی سر فروکن به کرم ای که بر این بالایی هر چه گویی تو اگر تلخ و اگر شور خوش است گوهر دیده و دل جانی و جان افزایی نه به بالا نه به زیری و نه جان در جهت است شش جهت را چه کنم در دل خون پالایی سر فروکن که از آن روز که رویت دیدم دل و جان مست شد و عقل و خرد سودایی هر کی او عاشق جسم است ز جان محروم است تلخ آید شکر اندر دهن صفرایی ای که خورشید تو را سجده کند هر شامی کی بود کز دل خورشید به بیرون آیی آفتابی که ز هر ذره طلوعی داری کوه ها را جهت ذره شدن می سایی چه لطیفی و ز آغاز چنان جباری چه نهانی و عجب این که در این غوغایی گر خطا گفتم و مقلوب و پراکنده مگیر ور بگیری تو مرا بخت نوم افزایی صورت عشق توی صورت ما سایه تو یک دمم زشت کنی باز توام آرایی می نماید که مگر دوش به خوابت دیدم که من امروز ندارم به جهان گنجایی ساربانا بمخوابان شتر این منزل نیست همرهان پیش شدستند که را می پایی هین خمش کن که ز دم آتش دل شعله زند شعله دم می زند این دم تو چه می فرمایی شمس تبریز چو در شمس فلک درتابد تابش روز شود از وی نابینایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۱ هر کی از نیستی آید به سوی او خبری اندر او از بشریت بنماید اثری التفاتی نبود همت او را به علل گر علل گیرد جمله ز علی تا به ثری هر کسی که متلاشی شود و محو ز خویش به سوی او کند از عین حقیقت نظری جوهری بیند صافی متحلی به حلل متمکن شده در کالبد جانوری تو به صورت چه قناعت کنی از صحبت او رو دگر شو تو به تحقیق که او شد دگری بشنو شکر وی از من که به جان و سر تو که بدان لطف و حلاوت نچشیدم شکری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۲ ای شه جاودانی وی مه آسمانی چشمه زندگانی گلشن لامکانی تا زلال تو دیدم قصه جان شنیدم همچو جان ناپدیدم در تک بی نشانی عاشق مشک خوش بو می کند صید آهو می رود مست هر سو یا تواش می دوانی ای شکر بنده تو زان شکرخنده تو ای جهان زنده از تو غرقه زندگانی روز شد های مستان بشنوید از گلستان می کند مرغ دستان شیوه دلستانی شیوه یاسمین کن سر بجنبان چنین کن خانه پرانگبین کن چون شکر می فشانی نرگست مست گشته جنیی یا فرشته با شکر درسرشته غنچه گلستانی با چنین ساقی حق با خودی کفر مطلق می زند جان معلق با می رایگانی روز و شب ای برادر مست و بی خویش خوشتر مست الله اکبر کش نبوده است ثانی نام او جان جان ها یاد او لعل کان ها عشق او در روان ها هم امان هم امانی چون برم نام او را دررسد بخت خضرا اسم شد پس مسما بی دوی بی توانی چند مستند پنهان اندر این سبز میدان می روم سوی ایشان با تو گفتم تو دانی جان ویسند و رامین سخت شیرین شیرین مفخر آل یاسین وز خدا ارمغانی تو اگر می شتابی سوی مرغان آبی آب حیوان بیابی قلزم شادمانی چرب و شیرین بخوردی عیش و عشرت بکردی سوی عشق آی یک شب هم ببین میزبانی ما هم از بامدادان بیخود و مست و شادان ای شه بامرادان مستمان می کشانی با ظریفان و خوبان تا به شب پای کوبان وز می پیر رهبان هر دمی دوستگانی این قدح می شتابد تا شما را بیابد در دل و جان بتابد از ره بی دهانی ای که داری تو فهمی قبض کن قبض اعمی غیر این نیست چیزی تو مباش امتحانی غیر این نیست راهی غیر این نیست شاهی غیر این نیست ماهی غیر این جمله فانی نی خمش کن خمش کن رو به قاصد ترش کن ترک اصحاب هش کن باده خور در نهانی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۳ قدر غم گر چشم سر بگریستی روز و شب ها تا سحر بگریستی آسمان گر واقفستی زین فراق انجم و شمس و قمر بگریستی زین چنین عزلی شه ار واقف شدی بر خود و تاج و کمر بگریستی گر شب گردک بدیدی این طلاق بر کنار و بوسه بربگریستی گر شراب لعل دیدی این خمار بر قنینه و شیشه گر بگریستی گر گلستان واقفستی زین خزان برگ گل بر شاخ تر بگریستی مرغ پران واقفستی زین شکار سست کردی بال و پر بگریستی گر فلاطون را هنر نفریفتی نوحه کردی بر هنر بگریستی روزن ار واقف شدی از دود مرگ روزن و دیوار و در بگریستی کشتی اندر بحر رقصان می رود گر بدیدی این خطر بگریستی آتش این بوته گر ظاهر شدی محتشم بر سیم و زر بگریستی رستم ار هم واقفستی زین ستم بر مصاف و کر و فر بگریستی این اجل کر است و ناله نشنود ور نه با خون جگر بگریستی دل ندارد هیچ این جلاد مرگ ور دلش بودی حجر بگریستی گر نمودی ناخنان خویش مرگ دست و پا بر همدگر بگریستی وقت پیچاپیچ اگر حاضر شدی ماده بز بر شیر نر بگریستی مادر فرزندخوار آمد زمین ور نه بر مرگ پسر بگریستی جان شیرین دادن از تلخی مرگ گر شدی پیدا شکر بگریستی داندی مقری که عرعر می کند ترک کردی عر و عر بگریستی گر جنازه واقفستی زین کفن این جنازه بر گذر بگریستی کودک نوزاد می گرید ز نقل عاقلستی بیشتر بگریستی لیک بی عقلی نگرید طفل نیز ور نه چشم گاو و خر بگریستی با همه تلخی همین شیرین ما چاره دیدی چون مطر بگریستی زان که شیرین دید تلخی های مرگ زان چه دید آن دیده ور بگریستی که گذشت آن من و رفت آنچ رفت کو خبر تا زین خبر بگریستی تیر زهرآلود کآمد بر جگر بر سپر جستی سپر بگریستی زیر خاکم آن چنانک این جهان شاید ار زیر و زبر بگریستی هین خمش کن نیست یک صاحب نظر ور بدی صاحب نظر بگریستی شمس تبریزی برفت و کو کسی تا بر آن فخرالبشر بگریستی عالم معنی عروسی یافت زو لیک بی او این صور بگریستی این جهان را غیر آن سمع و بصر گر بدی سمع و بصر بگریستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۴ با چنین رفتن به منزل کی رسی با چنین خصلت به حاصل کی رسی بس گران جانی و بس اشتردلی در سبک روحان یک دل کی رسی با چنین زفتی چگونه کم زنی با چنین وصلت به واصل کی رسی چونک اندر سر گشادی نیستت در گشاد سر مشکل کی رسی همچو آبی اندر این گل مانده ای پس به پاک از آب و از گل کی رسی بگذر از خورشید وز مه چون خلیل ور نه در خورشید کامل کی رسی چون ضعیفی رو به فضل حق گریز ز آنک بی مفضل به مفضل کی رسی بی عنایت های آن دریای لطف از چنین موجی به ساحل کی رسی بی براق عشق و سعی جبرییل چون محمد در منازل کی رسی بی پناهان را پناه خود کنی در پناه شاه مقبل کی رسی پیش بسم الله بسمل شو تمام ور نه چون مردی به بسمل کی رسی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۳ قدر غم گر چشم سر بگریستی روز و شب ها تا سحر بگریستی آسمان گر واقفستی زین فراق انجم و شمس و قمر بگریستی زین چنین عزلی شه ار واقف شدی بر خود و تاج و کمر بگریستی گر شب گردک بدیدی این طلاق بر کنار و بوسه بربگریستی گر شراب لعل دیدی این خمار بر قنینه و شیشه گر بگریستی گر گلستان واقفستی زین خزان برگ گل بر شاخ تر بگریستی مرغ پران واقفستی زین شکار سست کردی بال و پر بگریستی گر فلاطون را هنر نفریفتی نوحه کردی بر هنر بگریستی روزن ار واقف شدی از دود مرگ روزن و دیوار و در بگریستی کشتی اندر بحر رقصان می رود گر بدیدی این خطر بگریستی آتش این بوته گر ظاهر شدی محتشم بر سیم و زر بگریستی رستم ار هم واقفستی زین ستم بر مصاف و کر و فر بگریستی این اجل کر است و ناله نشنود ور نه با خون جگر بگریستی دل ندارد هیچ این جلاد مرگ ور دلش بودی حجر بگریستی گر نمودی ناخنان خویش مرگ دست و پا بر همدگر بگریستی وقت پیچاپیچ اگر حاضر شدی ماده بز بر شیر نر بگریستی مادر فرزندخوار آمد زمین ور نه بر مرگ پسر بگریستی جان شیرین دادن از تلخی مرگ گر شدی پیدا شکر بگریستی داندی مقری که عرعر می کند ترک کردی عر و عر بگریستی گر جنازه واقفستی زین کفن این جنازه بر گذر بگریستی کودک نوزاد می گرید ز نقل عاقلستی بیشتر بگریستی لیک بی عقلی نگرید طفل نیز ور نه چشم گاو و خر بگریستی با همه تلخی همین شیرین ما چاره دیدی چون مطر بگریستی زان که شیرین دید تلخی های مرگ زان چه دید آن دیده ور بگریستی که گذشت آن من و رفت آنچ رفت کو خبر تا زین خبر بگریستی تیر زهرآلود کآمد بر جگر بر سپر جستی سپر بگریستی زیر خاکم آن چنانک این جهان شاید ار زیر و زبر بگریستی هین خمش کن نیست یک صاحب نظر ور بدی صاحب نظر بگریستی شمس تبریزی برفت و کو کسی تا بر آن فخرالبشر بگریستی عالم معنی عروسی یافت زو لیک بی او این صور بگریستی این جهان را غیر آن سمع و بصر گر بدی سمع و بصر بگریستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۴ با چنین رفتن به منزل کی رسی با چنین خصلت به حاصل کی رسی بس گران جانی و بس اشتردلی در سبک روحان یک دل کی رسی با چنین زفتی چگونه کم زنی با چنین وصلت به واصل کی رسی چونک اندر سر گشادی نیستت در گشاد سر مشکل کی رسی همچو آبی اندر این گل مانده ای پس به پاک از آب و از گل کی رسی بگذر از خورشید وز مه چون خلیل ور نه در خورشید کامل کی رسی چون ضعیفی رو به فضل حق گریز ز آنک بی مفضل به مفضل کی رسی بی عنایت های آن دریای لطف از چنین موجی به ساحل کی رسی بی براق عشق و سعی جبرییل چون محمد در منازل کی رسی بی پناهان را پناه خود کنی در پناه شاه مقبل کی رسی پیش بسم الله بسمل شو تمام ور نه چون مردی به بسمل کی رسی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۵ چاره ای کو بهتر از دیوانگی بسکلد صد لنگر از دیوانگی ای بسا کافر شده از عقل خویش هیچ دیدی کافر از دیوانگی رنج فربه شد برو دیوانه شو رنج گردد لاغر از دیوانگی در خراباتی که مجنونان روند زود بستان ساغر از دیوانگی اه چه محرومند و چه بی بهره اند کیقباد و سنجر از دیوانگی شاد و منصورند و بس بادولتند فارسان لشکر از دیوانگی برروی بر آسمان همچون مسیح گر تو را باشد پر از دیوانگی شمس تبریزی برای عشق تو برگشادم صد در از دیوانگی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۶ قره العین منی ای جان بلی ماه بدری گرد ما گردان بلی صد هزاران آفرین بر روی تو می فرستد حوری و رضوان بلی ای چراغ و مشعله هفت آسمان خاکیان را آمدی مهمان بلی از کمال رحمت و شاهنشهی گنج آید جانب ویران بلی سرو رحمت چون خرامان شد به باغ یابد ابلیس لعین ایمان بلی چون شکستی شیشه درویش را واجب آید دادن تاوان بلی ملک بخشد مالک الملک از کرم علم بخشد علم القرآن بلی آفتابی چون ز مشرق سر زند ذره ها آیند در جولان بلی جاء ربک و الملایک چون رسید هر محال اکنون شود امکان بلی در فتوح فتحت ابوابها گرددت دشوارها آسان بلی امشب ای دلدار خواب آلود من خواب را رانی ز نرگسدان بلی چشم نرگس چون به ترک خواب گفت بر خورد از فرجه بستان بلی مغز خود را چون ز غفلت پاک روفت بو برد از گلبن و ریحان بلی روز تا شب مست و شب تا روز مست سخت شیرین باشد این دوران بلی بلبلا بر منبر گلبن بگو هست محسن درخور احسان بلی چون فزون شد اشتهای مستمع سنگ آرد منطق لقمان بلی از دیار مصر مر یعقوب را ریح یوسف شد سوی کنعان بلی گر خمش باشی و سر پنهان کنی سر شود پیدا از آن سلطان بلی خامشی صبر آمد و آثار صبر هر فرج را می کشد از کان بلی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۷ بوی باغ و گلستان آید همی بوی یار مهربان آید همی از نثار جوهر یارم مرا آب دریا تا میان آید همی با خیال گلستانش خارزار نرمتر از پرنیان آید همی از چنین نجار یعنی عشق او نردبان آسمان آید همی جوع کلبم را ز مطبخ های جان لحظه لحظه بوی نان آید همی زان در و دیوارهای کوی دوست عاشقان را بوی جان آید همی یک وفا می آر و می بر صد هزار این چنین را آن چنان آید همی هر که میرد پیش حسن روی دوست نابمرده در جنان آید همی کاروان غیب می آید به عین لیک از این زشتان نهان آید همی نغزرویان سوی زشتان کی روند بلبل اندر گلبنان آید همی پهلوی نرگس بروید یاسمین گل به غنچه خوش دهان آید همی این همه رمز است و مقصود این بود کان جهان اندر جهان آید همی همچو روغن در میان جان شیر لامکان اندر مکان آید همی همچو عقل اندر میان خون و پوست بی نشان اندر نشان آید همی وز ورای عقل عشق خوبرو می به کف دامن کشان آید همی وز ورای عشق آن کش شرح نیست جز همین گفتن که آن آید همی بیش از این شرحش توان کردن ولیک از سوی غیرت سنان آید همی تن زنم زیرا ز حرف مشکلش هر کسی را صد گمان آید همی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۵ چاره ای کو بهتر از دیوانگی بسکلد صد لنگر از دیوانگی ای بسا کافر شده از عقل خویش هیچ دیدی کافر از دیوانگی رنج فربه شد برو دیوانه شو رنج گردد لاغر از دیوانگی در خراباتی که مجنونان روند زود بستان ساغر از دیوانگی اه چه محرومند و چه بی بهره اند کیقباد و سنجر از دیوانگی شاد و منصورند و بس بادولتند فارسان لشکر از دیوانگی برروی بر آسمان همچون مسیح گر تو را باشد پر از دیوانگی شمس تبریزی برای عشق تو برگشادم صد در از دیوانگی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۶ قره العین منی ای جان بلی ماه بدری گرد ما گردان بلی صد هزاران آفرین بر روی تو می فرستد حوری و رضوان بلی ای چراغ و مشعله هفت آسمان خاکیان را آمدی مهمان بلی از کمال رحمت و شاهنشهی گنج آید جانب ویران بلی سرو رحمت چون خرامان شد به باغ یابد ابلیس لعین ایمان بلی چون شکستی شیشه درویش را واجب آید دادن تاوان بلی ملک بخشد مالک الملک از کرم علم بخشد علم القرآن بلی آفتابی چون ز مشرق سر زند ذره ها آیند در جولان بلی جاء ربک و الملایک چون رسید هر محال اکنون شود امکان بلی در فتوح فتحت ابوابها گرددت دشوارها آسان بلی امشب ای دلدار خواب آلود من خواب را رانی ز نرگسدان بلی چشم نرگس چون به ترک خواب گفت بر خورد از فرجه بستان بلی مغز خود را چون ز غفلت پاک روفت بو برد از گلبن و ریحان بلی روز تا شب مست و شب تا روز مست سخت شیرین باشد این دوران بلی بلبلا بر منبر گلبن بگو هست محسن درخور احسان بلی چون فزون شد اشتهای مستمع سنگ آرد منطق لقمان بلی از دیار مصر مر یعقوب را ریح یوسف شد سوی کنعان بلی گر خمش باشی و سر پنهان کنی سر شود پیدا از آن سلطان بلی خامشی صبر آمد و آثار صبر هر فرج را می کشد از کان بلی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۷ بوی باغ و گلستان آید همی بوی یار مهربان آید همی از نثار جوهر یارم مرا آب دریا تا میان آید همی با خیال گلستانش خارزار نرمتر از پرنیان آید همی از چنین نجار یعنی عشق او نردبان آسمان آید همی جوع کلبم را ز مطبخ های جان لحظه لحظه بوی نان آید همی زان در و دیوارهای کوی دوست عاشقان را بوی جان آید همی یک وفا می آر و می بر صد هزار این چنین را آن چنان آید همی هر که میرد پیش حسن روی دوست نابمرده در جنان آید همی کاروان غیب می آید به عین لیک از این زشتان نهان آید همی نغزرویان سوی زشتان کی روند بلبل اندر گلبنان آید همی پهلوی نرگس بروید یاسمین گل به غنچه خوش دهان آید همی این همه رمز است و مقصود این بود کان جهان اندر جهان آید همی همچو روغن در میان جان شیر لامکان اندر مکان آید همی همچو عقل اندر میان خون و پوست بی نشان اندر نشان آید همی وز ورای عقل عشق خوبرو می به کف دامن کشان آید همی وز ورای عشق آن کش شرح نیست جز همین گفتن که آن آید همی بیش از این شرحش توان کردن ولیک از سوی غیرت سنان آید همی تن زنم زیرا ز حرف مشکلش هر کسی را صد گمان آید همی

%0
10 Bölüm