Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Fîhi mâ Fîh

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل دهم - اینچ می‌گویند که اَلْقُلُوْبُ تَتَشَاهَدُ گفتی‌ست اینچ می گویند که القلوب تتشاهد گفتی است و حکایتی می گویند بر ایشان کشف نشده است و اگر نه سخن چه حاجت بودی چون قلب گواهی می دهد گواهی زبان چه حاجت گردد امیر نایب گفت که آری دل گواهی می دهد اما دل را حظی هست جدا و گوش را حظی هست جدا چشم را حظی است جدا و زبان را جدا به هر یکی احتیاج هست تا فایده افزونتر باشد فرمود که اگر دل را استغراق باشد همه محو او گردند محتاج زبان نباشد آخر لیلی را که رحمانی نبود و جسمانی و نفس بود و از آب و گل بود عشق او را آن استغراق بود که مجنون را چنان فرو گرفته بود و غرق گردانیده که محتاج دیدن لیلی به چشم نبود و سخن او را به آواز شنیدن محتاج نبود که لیلی را از خود او جدا نمی دید که خیالک فی عینی واسمک فی فمی وذکرک فی قلبی الی این اکتب اکنون چون جسمانی را آن قوت باشد که عشق او را بدان حال گرداند که خود را از او جدا نبیند و حس های او جمله درو غرق شوند از چشم و سمع و شم و غیره که هیچ عضوی حظی دیگر نطلبد همه را جمع بیند و حاضر دارد اگر یک عضوی ازین عضوها که گفتیم حظی تمام یابد همه در ذوق آن غرق شوند و حظی دیگر نطلبند این طلبیدن حس حظی دیگر جدا دلیل آن می کند که این یک عضو چنانک حق حظی است تمام نگرفته است حظی یافته است ناقص لاجرم در آن حظ غرق نشده است حس دیگرش حظ می طلبد عدد می طلبد هر حسی حظی جدا حواس جمعند از روی معنی از روی صورت متفرقند چون یک عضو را استغراق حاصل شد همه در وی مستغرق شوند چنانک مگس بالا می پرد و پرش می جنبد و سرش می جنبد و همه اجزاش می جنبد چون در انگبین غرق شد همه اجزاش یکسان شد هیچ حرکت نکند استغراق آن باشد که او در میان نباشد و او را جهد نماند و فعل و حرکت نماند غرق آب باشد هر فعلی را که ازو آید آن فعل او نباشد فعل آب باشد اگر هنوز در آب دست و پای می زند او را غرق نگویند یا بانگی می زند که آه غرق شدم این را نیز استغراق نگویند آخر این اناالحق گفتن مردم می پندارند که دعوی بزرگی است اناالحق عظیم تواضع است زیرا اینکه می گوید من عبد خدایم دو هستی اثبات می کند یکی خود را و یکی خدا را اما آنک اناالحق می گوید خود را عدم کرد به باد داد می گوید اناالحق یعنی من نیستم همه اوست جز خدا را هستی نیست من به کلی عدم محضم و هیچم تواضع درین بیشتر است اینست که مردم فهم نمی کنند اینک مردی بندگی کند برای خدا حسبة لله آخر بندگی او در میان است اگرچه برای خداست خود را می بیند و فعل خود را می بیند و خدای را می بیند او غرق آب نباشد غرق آب آنکس باشد که درو هیچ جنبشی و فعلی نماند اما جنبش های او جنبش آب باشد شیری در پی آهویی کرد آهو از وی می گریخت دو هستی بود یکی هستی شیر و یکی هستی آهو اما چون شیر به او رسید و در زیر پنجه قهر او شد و از هیبت شیر بیهوش و بی خود شد در پیش شیر افتاد این ساعت هستی شیر ماند تنها هستی آهو محو شد و نماند استغراق آن باشد که حق تعالی اولیا را غیر آن خوف خلق که می ترسند از شیر و از پلنگ و از ظالم حق تعالی او را از خود خایف گرداند و برو کشف گرداند که خوف از حق است و امن از حق است و عیش و طرب از حق است و خورد و خواب از حق است حق تعالی او را صورتی بنماید مخصوص محسوس در بیداری چشم باز صورت شیر یا پلنگ یا آتش که او را معلوم شود که صورت شیر و پلنگ حقیقت که می بینم ازین عالم نیست صورت غیب است که مصور شده است و همچنین صورت خویش بنمایند به جمال عظیم و همچنین بستان ها و انهار و حور و قصور و طعام ها و شراب ها و خلعت ها و براق ها و شهرها و منزل ها و عجایب های گوناگون و حقیقت می داند که ازین عالم نیست حق آنها را در نظر او می نماید و مصور می گرداند پس یقین شود او را که خوف از خداست و امن از خداست و همه راحت ها و مشاهدها از خداست و اکنون این خوف او به خوف خلق نماند زیرا ازان این مشاهد است به دلیل نیست چون حق معین به وی نمود که همه ازوست فلسفی این را داند اما به دلیل داند دلیل پایدار نباشد و آن خوشی که از دلیل حاصل بشود آن را بقایی نباشد تا دلیل را به وی می گویی خوش و گرم و تازه می باشد چون ذکر دلیل بگذرد گرمی و خوشی او نماند چنانک شخصی به دلیل دانست که این خانه را بنایی هست و به دلیل داند که این بنا را چشم هست کور نیست قدرت دارد عجز ندارد موجود بود معدوم نبود زنده بود و مرده نبود بر بنای خانه سابق بود این همه را داند اما به دلیل داند دلیل پایدار نباشد زود فراموش شود اما عاشقان چون خدمت ها کردند بنا را شناختند و عین الیقین دیدند و نان و نمک به هم خوردند و اختلاط ها کردند هرگز بنا از تصور و نظر ایشان غایب نشود پس چنین کس فانی حق باشد در حق او گناه گناه نبود جرم جرم نبود چون او مغلوب و مستهلک آنست پادشاهی غلامان را فرمود که هر یکی قدحی زرین به کف گیرند که مهمان می آید و آن غلام مقرب تر را نیز هم فرمود که قدحی بگیر چون پادشاه روی نمود آن غلام خاص از دیدار پادشاه بی خود و مست شد قدح از دستش بیفتاد و بشکست دیگران چون ازو چنین دیدند گفتند مگر چنین می باید قدح ها را به قصد بینداختند پادشاه عتاب کرد چرا کردید گفتند که او مقرب بود چنین کرد پادشاه گفت ای ابلهان آن را او نکرد آن را من کردم از روی ظاهر همه صورت ها گناه بود اما آن یک گناه عین طاعت بود بلکه بالای طاعت و گناه بود خود مقصود از آن همه آن غلام بود باقی غلامان تبع پادشاهند پس تبع او باشند چون او عین پادشاه است و غلامی برو جز صورت نیست از جمال پادشاه پر است حق تعالی می فرماید لولاک ما خلقت الافلاک هم اناالحق است معنیش این است که افلاک را برای خود آفریدم این اناالحق است به زبان دیگر و رمزی دیگر سخن های بزرگان اگر به صد صورت مختلف باشد چون حق یکی ست و راه یکی ست سخن دو چون باشد اما به صورت مخالف می نماید به معنی یکی است و تفرقه در صورت است و در معنی همه جمعیت است چنانکه امیری بفرماید که خیمه بدوزند یکی ریسمان می تابد یکی میخ می زند یکی جامه می بافد و یکی دوزد و یکی می درد و یکی سوزن می زند این صورت ها اگرچه از روی ظاهر مختلف و متفرق اند اما از روی معنی جمعند و یکی کار می کنند و همچنین احوال این عالم نیز چون درنگری همه بندگی حق می کنند از فاسق و صالح و از عاصی و از مطیع و از دیو و ملک مثلا پادشاه خواهد که غلامان را امتحان کند و بیازماید به اسباب تا با ثبات از بی ثبات پیدا شود و نیک عهد از بدعهد ممتاز گردد و باوفا از بی وفا او را موسوسی و مهیجی می باید تا ثبات او پیدا شود اگر نباشد ثبات او چون پیدا شود پس آن موسوس و مهیج بندگی پادشاه می کند چون خواست پادشاه این است که این چنین کند بادی فرستاد تا ثابت را از غیر ثابت پیدا کند و پشه را از درخت و باغ جدا گرداند تا پشه برود و آنچه با شه باشد بماند ملکی کنیزکی را فرمود که خود را بیارا و بر غلامان من عرض کن تا امانت و خیانت ایشان ظاهر شود فعل کنیزک اگرچه به ظاهر معصیت می نماید اما در حقیقت بندگی پادشاه می کند این بندگان خود را چون درین عالم دیدند نه به دلیل و تقلید بل معاینه بی پرده و حجاب که جمله از نیک و بد بندگی و طاعت حق می کنند که وان من شییء الا یسبح بحمده پس در حق ایشان همین عالم قیامت باشد چون قیامت عبارت از آن است که همه بندگی خدا کنند و کاری دیگر نکنند جز بندگی او و این معنی را ایشان همین جا می بینند که لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا عالم از روی لغت این باشد که از عارف عالی تر باشد زیرا خدای را عالم گویند اما عارف نشاید گفتن معنی عارف آن است که نمی دانست و دانست و این در حق خدا نشاید اما از روی عرف عارف بیش است زیرا عارف عبارت است از آنچ بیرون از دلیل داند عالم را مشاهده و معاینه دیده است عرفا عارف این را گویند آورده اند که عالم به از صد زاهد و عالم به از صد زاهد چون باشد آخر این زاهد به علم  زهد کرد زهد بی علم محال باشد آخر زهد چیست از دنیا اعراض کردن و روی به طاعت و آخرت آوردن آخر می باید که دنیا را بداند و زشتی و بی ثباتی دنیا را بداند و لطف و ثبات و بقای آخرت را بداند و اجتهاد در طاعت که چون طاعت کنم و چه طاعت این همه علم است پس زهد بی علم محال بود پس آن زاهد هم عالم است هم زاهد این عالم که به از صد زاهد است حق باشد معنیش را فهم نکرده اند علم دیگرست که بعد ازین زهد و علم که اول داشت خدای به وی دهد که این علم دوم ثمره آن علم و زهد باشد قطعا این چنین عالم به از صدهزار زاهد باشد نظیر این همچنانکه مردی درختی نشاند و درخت بار داد قطعا آن درخت که بار داد به از صد درخت باشد که بار نداده باشد زیرا آن درختان شاید که به بر نرسند که آفات در ره بسیارست حاجی یی که به کعبه رسد به ازان حاجیی باشد که در بریه روان است که ایشان را خوف است برسند یا نرسند اما این به حقیقت رسیده است یک حقیقت به از صد هزار شک است امیر نایب گفت آنکه نرسید هم امید دارد فرمود کو آنک امید دارد تا آن که رسید از خوف تا امن فرقی بسیار است و چه حاجت است به فرق بر همه این فرق ظاهر است سخن در امن است که از امن تا امن فرق های عظیم است تفضیل محمد صلی الله علیه و سلم بر انبیا آخر از روی امن باشد و اگر نه جمله انبیاء در امنند و از خوف گذشته اند الا در امن مقام هاست که ورفعنا بعضهم فوق بعض درجات الا که عالم خوف و مقامات خوف را نشان توان داد اما مقامات امن بی نشان است در عالم خوف نظر کنند هر کسی در راه خدا چه بذل می کند یکی بذل تن می کند و یکی بذل مال و یکی بذل جان یکی روزه یکی نماز یکی ده رکعت یکی صد رکعت پس منازل ایشان مصور است و معین توان از آن نشان دادن همچنانکه منازل قونیه با قیصریه معین است قیماز و اپروخ و سلطان و غیره اما منازل دریا از انطالیه تا اسکندریه بی نشان است آن را کشتیبان داند به اهل خشکی نگوید چون نتوانند فهم کردن امیر گفت هم گفت نیز فایده می کند اگر همه را ندانند اندک بدانند و پی برند و گمان برند فرمود ای والله کسی در شب تاری نشسته است بیدار به عزم آنک سوی روز می روم اگرچه چگونگی رفتن را نمی داند اما چون روز را منتظر است به روز نزدیک می شود تا شخصی در شب تاریک و ابر پس کاروانی می رود نمی داند که کجا رسید و کجا می گذرد و چه قدر قطع مسافت کرد اما چون روز شد حاصل آن رفتن را ببیند سر به جایی برزند هرکه حسبة الله اگرچه دو چشم برهم زند آن ضایع نیست فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره الا چون اندرون تاریک است و محجوب نمی بیند که چه قدر پیش رفته است آخر ببیند الدنیا مزرعة الآخرة هرچه اینجا بکارد آنجا برگیرد عیسی علیه السلام بسیار خندیدی یحیی علیه السلام بسیار گریستی یحیی به عیسی گفت که تو از مکرهای دقیق قوی ایمن شدی که چنین می خندی عیسی گفت که تو از عنایت ها و لطف های دقیق لطیف غریب حق قوی غافل شدی که چندینی می گریی ولی یی از اولیاء حق درین ماجرا حاضر بود از حق پرسید ازین هر دو که را مقام عالی ترست جواب گفت که احسنهم بی ظنا یعنی انا عند ظن عبدی بی من آنجاام که ظن بنده من است به هر بنده مرا خیالی ست و صورتی است هرچ او مرا خیال کند من آنجا باشم من بنده آن خیالم که حق آنجا باشد بیزارم ازان حقیقت که حق آنجا نباشد خیال ها را ای بندگان من پاک کنید که جایگاه و مقام من است اکنون تو خود را می آزما که از گریه و خنده از صوم و نماز و از خلوت و جمعیت و غیره ترا کدام نافع ترست و احوال تو به کدام طریق راست تر می شود و ترقیت افزون تر آن کار را پیش گیر استفت قلبک و ان افتاک المفتون ترا معنی هست در اندرون فتوی مفتیان برو عرض دار تا آنچ او را موافق آید آن را گیرد همچنانکه طبیب نزد بیمار می آید از طبیب اندرون می پرسد زیرا ترا طبیبی هست در اندرون و آن مزاج توست که دفع می کند و می پذیرد و لهذا طبیب بیرون از وی پرسد که فلان چیز که خوردی چون بود سبک بودی گران بودی خوابت چون بود از آنچ طبیب اندرون خبر دهد طبیب بیرون بدان حکم کند پس اصل آن طبیب اندرون ست و آن مزاج اوست چون این طبیب ضعیف شود و مزاج فاسد گردد از ضعف چیزها بعکس بیند و نشان های کژ دهد شکر را تلخ گوید و سرکه را شیرین پس محتاج شد به طبیب بیرونی که او را مدد دهد تا مزاج بر قرار اول آید بعد از آن او باز به طبیب خود نماید و ازو فتوی می ستاند همچنن مزاجی هست آدم را از روی معنی چون آن ضعیف شود حواس باطنه او هرچ بیند و هرچ گوید همه برخلاف باشد پس اولیا طبیبانند او را مدد کنند تا مزاجش مستقیم گردد و دل و دینش قوت گیرد که ارنی الاشیاء کماهی آدمی عظیم چیزست در وی همه چیز مکتوب است حجب و ظلمات نمی گذارد که او آن علم را در خود بخواند حجب و ظلمات این مشغولی های گوناگون است و تدبیرهای گوناگون دنیا و آرزوهای گوناگون با این همه که در ظلمات است و محجوب پرده هاست هم چیزی می خواند و ازان واقف است بنگر که چون این ظلمات وحجب برخیزد چه سان واقف گردد و از خود چه علم ها پیدا کند آخر این حرفت ها از درزی یی و بنایی و درودگری و زرگری و علم و نجوم و طب و غیره و انواع حرف الی مالا یعدولایحصی از اندرون آدمی پیدا شده است از سنگ و کلوخ پیدا نشد آنکه می گویند زاغی آدمی را تعلیم کرد که مرده در گور کند آن هم از عکس آدمی بود که بر مرغ زد تقاضای آدمی او را بر آن داشت آخر حیوان جزو آدمی است جزو کل را چون آموزد چنانکه آدمی خواهد که به دست چپ نویسد قلم به دست گیرد اگرچه دل قوی است اما دست در نبشتن می لرزد اما دست به امر دل می نویسد چون امیر می آید مولانا سخن های عظیم می فرماید که سخن منقطع نیست از آنک اهل سخن است دایما سخن به وی می رسد و سخن به وی متصل است در زمستان اگر درخت ها برگ و بر ندهد تا نپندارند که در کار نیستند ایشان دایما بر کارند زمستان هنگام دخل است تابستان هنگام خرج خرج را همه بینند دخل را نبینند چنانکه شخصی مهمانی کند و خرج ها کند این را همه بینند اما آن دخل را که اندک اندک جمع کرده بود برای مهمانی نبینند و ندانند و اصل دخل است که خرج از دخل می آید ما را با آن کس که اتصال باشد دم به دم با وی در سخنیم و یگانه و متصلیم در خموشی و غیبت و حضور بلکه در جنگ هم به همیم و آمیخته ایم اگرچه مشت بر هم دگر می زنیم با وی در سخنیم و یگانه و متصلیم آن را مشت مبین در آن مشت مویز باشد باور نمی کنی باز کن تا ببینی چه جای مویز چه جای درهای عزیز آخر دیگران رقایق و دقایق و معارف می گویند از نظم و نثر اینک میل امیر این طرف است و با ماست از روی معارف و دقایق و موعظه نیست چون در همه جای ها ازین جنس هست و کم نیست پس این که مرا دوست می دارد و میل می کند این غیر آنهاست او چیز دیگر می بیند و ورای آنکه از دیگران دیده است روشنایی دیگر می یابد آورده اند که پادشاهی مجنون را حاضر کرد وگفت که ترا چه بوده است و چه افتاده است خود را رسوا کردی و از خان و مان برآمدی و خراب و فنا گشتی لیلی چه باشد و چه خوبی دارد بیا تا ترا خوبان و نغزان نمایم و فدای تو کنم و به تو بخشم چون حاضر کردند مجنون را و خوبان را جلوه آوردند مجنون سر فروافکنده بود و پیش خود می نگریست پادشاه فرمود آخر سر را برگیر و نظر کن گفت می ترسم عشق لیلی شمشیر کشیده است اگر بردارم سرم را بیندازد غرق عشق لیلی چنان گشته بود آخر دیگران را چشم بود و لب و بینی بود آخر در وی چه دیده بود که بدان حال گشته بود

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل دهم - اینچ می‌گویند که اَلْقُلُوْبُ تَتَشَاهَدُ گفتی‌ست اینچ می گویند که القلوب تتشاهد گفتی است و حکایتی می گویند بر ایشان کشف نشده است و اگر نه سخن چه حاجت بودی چون قلب گواهی می دهد گواهی زبان چه حاجت گردد امیر نایب گفت که آری دل گواهی می دهد اما دل را حظی هست جدا و گوش را حظی هست جدا چشم را حظی است جدا و زبان را جدا به هر یکی احتیاج هست تا فایده افزونتر باشد فرمود که اگر دل را استغراق باشد همه محو او گردند محتاج زبان نباشد آخر لیلی را که رحمانی نبود و جسمانی و نفس بود و از آب و گل بود عشق او را آن استغراق بود که مجنون را چنان فرو گرفته بود و غرق گردانیده که محتاج دیدن لیلی به چشم نبود و سخن او را به آواز شنیدن محتاج نبود که لیلی را از خود او جدا نمی دید که خیالک فی عینی واسمک فی فمی وذکرک فی قلبی الی این اکتب اکنون چون جسمانی را آن قوت باشد که عشق او را بدان حال گرداند که خود را از او جدا نبیند و حس های او جمله درو غرق شوند از چشم و سمع و شم و غیره که هیچ عضوی حظی دیگر نطلبد همه را جمع بیند و حاضر دارد اگر یک عضوی ازین عضوها که گفتیم حظی تمام یابد همه در ذوق آن غرق شوند و حظی دیگر نطلبند این طلبیدن حس حظی دیگر جدا دلیل آن می کند که این یک عضو چنانک حق حظی است تمام نگرفته است حظی یافته است ناقص لاجرم در آن حظ غرق نشده است حس دیگرش حظ می طلبد عدد می طلبد هر حسی حظی جدا حواس جمعند از روی معنی از روی صورت متفرقند چون یک عضو را استغراق حاصل شد همه در وی مستغرق شوند چنانک مگس بالا می پرد و پرش می جنبد و سرش می جنبد و همه اجزاش می جنبد چون در انگبین غرق شد همه اجزاش یکسان شد هیچ حرکت نکند استغراق آن باشد که او در میان نباشد و او را جهد نماند و فعل و حرکت نماند غرق آب باشد هر فعلی را که ازو آید آن فعل او نباشد فعل آب باشد اگر هنوز در آب دست و پای می زند او را غرق نگویند یا بانگی می زند که آه غرق شدم این را نیز استغراق نگویند آخر این اناالحق گفتن مردم می پندارند که دعوی بزرگی است اناالحق عظیم تواضع است زیرا اینکه می گوید من عبد خدایم دو هستی اثبات می کند یکی خود را و یکی خدا را اما آنک اناالحق می گوید خود را عدم کرد به باد داد می گوید اناالحق یعنی من نیستم همه اوست جز خدا را هستی نیست من به کلی عدم محضم و هیچم تواضع درین بیشتر است اینست که مردم فهم نمی کنند اینک مردی بندگی کند برای خدا حسبة لله آخر بندگی او در میان است اگرچه برای خداست خود را می بیند و فعل خود را می بیند و خدای را می بیند او غرق آب نباشد غرق آب آنکس باشد که درو هیچ جنبشی و فعلی نماند اما جنبش های او جنبش آب باشد شیری در پی آهویی کرد آهو از وی می گریخت دو هستی بود یکی هستی شیر و یکی هستی آهو اما چون شیر به او رسید و در زیر پنجه قهر او شد و از هیبت شیر بیهوش و بی خود شد در پیش شیر افتاد این ساعت هستی شیر ماند تنها هستی آهو محو شد و نماند استغراق آن باشد که حق تعالی اولیا را غیر آن خوف خلق که می ترسند از شیر و از پلنگ و از ظالم حق تعالی او را از خود خایف گرداند و برو کشف گرداند که خوف از حق است و امن از حق است و عیش و طرب از حق است و خورد و خواب از حق است حق تعالی او را صورتی بنماید مخصوص محسوس در بیداری چشم باز صورت شیر یا پلنگ یا آتش که او را معلوم شود که صورت شیر و پلنگ حقیقت که می بینم ازین عالم نیست صورت غیب است که مصور شده است و همچنین صورت خویش بنمایند به جمال عظیم و همچنین بستان ها و انهار و حور و قصور و طعام ها و شراب ها و خلعت ها و براق ها و شهرها و منزل ها و عجایب های گوناگون و حقیقت می داند که ازین عالم نیست حق آنها را در نظر او می نماید و مصور می گرداند پس یقین شود او را که خوف از خداست و امن از خداست و همه راحت ها و مشاهدها از خداست و اکنون این خوف او به خوف خلق نماند زیرا ازان این مشاهد است به دلیل نیست چون حق معین به وی نمود که همه ازوست فلسفی این را داند اما به دلیل داند دلیل پایدار نباشد و آن خوشی که از دلیل حاصل بشود آن را بقایی نباشد تا دلیل را به وی می گویی خوش و گرم و تازه می باشد چون ذکر دلیل بگذرد گرمی و خوشی او نماند چنانک شخصی به دلیل دانست که این خانه را بنایی هست و به دلیل داند که این بنا را چشم هست کور نیست قدرت دارد عجز ندارد موجود بود معدوم نبود زنده بود و مرده نبود بر بنای خانه سابق بود این همه را داند اما به دلیل داند دلیل پایدار نباشد زود فراموش شود اما عاشقان چون خدمت ها کردند بنا را شناختند و عین الیقین دیدند و نان و نمک به هم خوردند و اختلاط ها کردند هرگز بنا از تصور و نظر ایشان غایب نشود پس چنین کس فانی حق باشد در حق او گناه گناه نبود جرم جرم نبود چون او مغلوب و مستهلک آنست پادشاهی غلامان را فرمود که هر یکی قدحی زرین به کف گیرند که مهمان می آید و آن غلام مقرب تر را نیز هم فرمود که قدحی بگیر چون پادشاه روی نمود آن غلام خاص از دیدار پادشاه بی خود و مست شد قدح از دستش بیفتاد و بشکست دیگران چون ازو چنین دیدند گفتند مگر چنین می باید قدح ها را به قصد بینداختند پادشاه عتاب کرد چرا کردید گفتند که او مقرب بود چنین کرد پادشاه گفت ای ابلهان آن را او نکرد آن را من کردم از روی ظاهر همه صورت ها گناه بود اما آن یک گناه عین طاعت بود بلکه بالای طاعت و گناه بود خود مقصود از آن همه آن غلام بود باقی غلامان تبع پادشاهند پس تبع او باشند چون او عین پادشاه است و غلامی برو جز صورت نیست از جمال پادشاه پر است حق تعالی می فرماید لولاک ما خلقت الافلاک هم اناالحق است معنیش این است که افلاک را برای خود آفریدم این اناالحق است به زبان دیگر و رمزی دیگر سخن های بزرگان اگر به صد صورت مختلف باشد چون حق یکی ست و راه یکی ست سخن دو چون باشد اما به صورت مخالف می نماید به معنی یکی است و تفرقه در صورت است و در معنی همه جمعیت است چنانکه امیری بفرماید که خیمه بدوزند یکی ریسمان می تابد یکی میخ می زند یکی جامه می بافد و یکی دوزد و یکی می درد و یکی سوزن می زند این صورت ها اگرچه از روی ظاهر مختلف و متفرق اند اما از روی معنی جمعند و یکی کار می کنند و همچنین احوال این عالم نیز چون درنگری همه بندگی حق می کنند از فاسق و صالح و از عاصی و از مطیع و از دیو و ملک مثلا پادشاه خواهد که غلامان را امتحان کند و بیازماید به اسباب تا با ثبات از بی ثبات پیدا شود و نیک عهد از بدعهد ممتاز گردد و باوفا از بی وفا او را موسوسی و مهیجی می باید تا ثبات او پیدا شود اگر نباشد ثبات او چون پیدا شود پس آن موسوس و مهیج بندگی پادشاه می کند چون خواست پادشاه این است که این چنین کند بادی فرستاد تا ثابت را از غیر ثابت پیدا کند و پشه را از درخت و باغ جدا گرداند تا پشه برود و آنچه با شه باشد بماند ملکی کنیزکی را فرمود که خود را بیارا و بر غلامان من عرض کن تا امانت و خیانت ایشان ظاهر شود فعل کنیزک اگرچه به ظاهر معصیت می نماید اما در حقیقت بندگی پادشاه می کند این بندگان خود را چون درین عالم دیدند نه به دلیل و تقلید بل معاینه بی پرده و حجاب که جمله از نیک و بد بندگی و طاعت حق می کنند که وان من شییء الا یسبح بحمده پس در حق ایشان همین عالم قیامت باشد چون قیامت عبارت از آن است که همه بندگی خدا کنند و کاری دیگر نکنند جز بندگی او و این معنی را ایشان همین جا می بینند که لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا عالم از روی لغت این باشد که از عارف عالی تر باشد زیرا خدای را عالم گویند اما عارف نشاید گفتن معنی عارف آن است که نمی دانست و دانست و این در حق خدا نشاید اما از روی عرف عارف بیش است زیرا عارف عبارت است از آنچ بیرون از دلیل داند عالم را مشاهده و معاینه دیده است عرفا عارف این را گویند آورده اند که عالم به از صد زاهد و عالم به از صد زاهد چون باشد آخر این زاهد به علم  زهد کرد زهد بی علم محال باشد آخر زهد چیست از دنیا اعراض کردن و روی به طاعت و آخرت آوردن آخر می باید که دنیا را بداند و زشتی و بی ثباتی دنیا را بداند و لطف و ثبات و بقای آخرت را بداند و اجتهاد در طاعت که چون طاعت کنم و چه طاعت این همه علم است پس زهد بی علم محال بود پس آن زاهد هم عالم است هم زاهد این عالم که به از صد زاهد است حق باشد معنیش را فهم نکرده اند علم دیگرست که بعد ازین زهد و علم که اول داشت خدای به وی دهد که این علم دوم ثمره آن علم و زهد باشد قطعا این چنین عالم به از صدهزار زاهد باشد نظیر این همچنانکه مردی درختی نشاند و درخت بار داد قطعا آن درخت که بار داد به از صد درخت باشد که بار نداده باشد زیرا آن درختان شاید که به بر نرسند که آفات در ره بسیارست حاجی یی که به کعبه رسد به ازان حاجیی باشد که در بریه روان است که ایشان را خوف است برسند یا نرسند اما این به حقیقت رسیده است یک حقیقت به از صد هزار شک است امیر نایب گفت آنکه نرسید هم امید دارد فرمود کو آنک امید دارد تا آن که رسید از خوف تا امن فرقی بسیار است و چه حاجت است به فرق بر همه این فرق ظاهر است سخن در امن است که از امن تا امن فرق های عظیم است تفضیل محمد صلی الله علیه و سلم بر انبیا آخر از روی امن باشد و اگر نه جمله انبیاء در امنند و از خوف گذشته اند الا در امن مقام هاست که ورفعنا بعضهم فوق بعض درجات الا که عالم خوف و مقامات خوف را نشان توان داد اما مقامات امن بی نشان است در عالم خوف نظر کنند هر کسی در راه خدا چه بذل می کند یکی بذل تن می کند و یکی بذل مال و یکی بذل جان یکی روزه یکی نماز یکی ده رکعت یکی صد رکعت پس منازل ایشان مصور است و معین توان از آن نشان دادن همچنانکه منازل قونیه با قیصریه معین است قیماز و اپروخ و سلطان و غیره اما منازل دریا از انطالیه تا اسکندریه بی نشان است آن را کشتیبان داند به اهل خشکی نگوید چون نتوانند فهم کردن امیر گفت هم گفت نیز فایده می کند اگر همه را ندانند اندک بدانند و پی برند و گمان برند فرمود ای والله کسی در شب تاری نشسته است بیدار به عزم آنک سوی روز می روم اگرچه چگونگی رفتن را نمی داند اما چون روز را منتظر است به روز نزدیک می شود تا شخصی در شب تاریک و ابر پس کاروانی می رود نمی داند که کجا رسید و کجا می گذرد و چه قدر قطع مسافت کرد اما چون روز شد حاصل آن رفتن را ببیند سر به جایی برزند هرکه حسبة الله اگرچه دو چشم برهم زند آن ضایع نیست فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره الا چون اندرون تاریک است و محجوب نمی بیند که چه قدر پیش رفته است آخر ببیند الدنیا مزرعة الآخرة هرچه اینجا بکارد آنجا برگیرد عیسی علیه السلام بسیار خندیدی یحیی علیه السلام بسیار گریستی یحیی به عیسی گفت که تو از مکرهای دقیق قوی ایمن شدی که چنین می خندی عیسی گفت که تو از عنایت ها و لطف های دقیق لطیف غریب حق قوی غافل شدی که چندینی می گریی ولی یی از اولیاء حق درین ماجرا حاضر بود از حق پرسید ازین هر دو که را مقام عالی ترست جواب گفت که احسنهم بی ظنا یعنی انا عند ظن عبدی بی من آنجاام که ظن بنده من است به هر بنده مرا خیالی ست و صورتی است هرچ او مرا خیال کند من آنجا باشم من بنده آن خیالم که حق آنجا باشد بیزارم ازان حقیقت که حق آنجا نباشد خیال ها را ای بندگان من پاک کنید که جایگاه و مقام من است اکنون تو خود را می آزما که از گریه و خنده از صوم و نماز و از خلوت و جمعیت و غیره ترا کدام نافع ترست و احوال تو به کدام طریق راست تر می شود و ترقیت افزون تر آن کار را پیش گیر استفت قلبک و ان افتاک المفتون ترا معنی هست در اندرون فتوی مفتیان برو عرض دار تا آنچ او را موافق آید آن را گیرد همچنانکه طبیب نزد بیمار می آید از طبیب اندرون می پرسد زیرا ترا طبیبی هست در اندرون و آن مزاج توست که دفع می کند و می پذیرد و لهذا طبیب بیرون از وی پرسد که فلان چیز که خوردی چون بود سبک بودی گران بودی خوابت چون بود از آنچ طبیب اندرون خبر دهد طبیب بیرون بدان حکم کند پس اصل آن طبیب اندرون ست و آن مزاج اوست چون این طبیب ضعیف شود و مزاج فاسد گردد از ضعف چیزها بعکس بیند و نشان های کژ دهد شکر را تلخ گوید و سرکه را شیرین پس محتاج شد به طبیب بیرونی که او را مدد دهد تا مزاج بر قرار اول آید بعد از آن او باز به طبیب خود نماید و ازو فتوی می ستاند همچنن مزاجی هست آدم را از روی معنی چون آن ضعیف شود حواس باطنه او هرچ بیند و هرچ گوید همه برخلاف باشد پس اولیا طبیبانند او را مدد کنند تا مزاجش مستقیم گردد و دل و دینش قوت گیرد که ارنی الاشیاء کماهی آدمی عظیم چیزست در وی همه چیز مکتوب است حجب و ظلمات نمی گذارد که او آن علم را در خود بخواند حجب و ظلمات این مشغولی های گوناگون است و تدبیرهای گوناگون دنیا و آرزوهای گوناگون با این همه که در ظلمات است و محجوب پرده هاست هم چیزی می خواند و ازان واقف است بنگر که چون این ظلمات وحجب برخیزد چه سان واقف گردد و از خود چه علم ها پیدا کند آخر این حرفت ها از درزی یی و بنایی و درودگری و زرگری و علم و نجوم و طب و غیره و انواع حرف الی مالا یعدولایحصی از اندرون آدمی پیدا شده است از سنگ و کلوخ پیدا نشد آنکه می گویند زاغی آدمی را تعلیم کرد که مرده در گور کند آن هم از عکس آدمی بود که بر مرغ زد تقاضای آدمی او را بر آن داشت آخر حیوان جزو آدمی است جزو کل را چون آموزد چنانکه آدمی خواهد که به دست چپ نویسد قلم به دست گیرد اگرچه دل قوی است اما دست در نبشتن می لرزد اما دست به امر دل می نویسد چون امیر می آید مولانا سخن های عظیم می فرماید که سخن منقطع نیست از آنک اهل سخن است دایما سخن به وی می رسد و سخن به وی متصل است در زمستان اگر درخت ها برگ و بر ندهد تا نپندارند که در کار نیستند ایشان دایما بر کارند زمستان هنگام دخل است تابستان هنگام خرج خرج را همه بینند دخل را نبینند چنانکه شخصی مهمانی کند و خرج ها کند این را همه بینند اما آن دخل را که اندک اندک جمع کرده بود برای مهمانی نبینند و ندانند و اصل دخل است که خرج از دخل می آید ما را با آن کس که اتصال باشد دم به دم با وی در سخنیم و یگانه و متصلیم در خموشی و غیبت و حضور بلکه در جنگ هم به همیم و آمیخته ایم اگرچه مشت بر هم دگر می زنیم با وی در سخنیم و یگانه و متصلیم آن را مشت مبین در آن مشت مویز باشد باور نمی کنی باز کن تا ببینی چه جای مویز چه جای درهای عزیز آخر دیگران رقایق و دقایق و معارف می گویند از نظم و نثر اینک میل امیر این طرف است و با ماست از روی معارف و دقایق و موعظه نیست چون در همه جای ها ازین جنس هست و کم نیست پس این که مرا دوست می دارد و میل می کند این غیر آنهاست او چیز دیگر می بیند و ورای آنکه از دیگران دیده است روشنایی دیگر می یابد آورده اند که پادشاهی مجنون را حاضر کرد وگفت که ترا چه بوده است و چه افتاده است خود را رسوا کردی و از خان و مان برآمدی و خراب و فنا گشتی لیلی چه باشد و چه خوبی دارد بیا تا ترا خوبان و نغزان نمایم و فدای تو کنم و به تو بخشم چون حاضر کردند مجنون را و خوبان را جلوه آوردند مجنون سر فروافکنده بود و پیش خود می نگریست پادشاه فرمود آخر سر را برگیر و نظر کن گفت می ترسم عشق لیلی شمشیر کشیده است اگر بردارم سرم را بیندازد غرق عشق لیلی چنان گشته بود آخر دیگران را چشم بود و لب و بینی بود آخر در وی چه دیده بود که بدان حال گشته بود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل یازدهم - مشتاقیم الّا چون می‌دانیم که شما به مصالح خلق مشغولید زحمت دور می‌داریم مشتاقیم الا چون می دانیم که شما به مصالح خلق مشغولید زحمت دور می داریم گفت بر ما این واجب بود دهشت برخاست بعد ازین به خدمت آییم فرمود که فرقی نیست همه یکی ست شما را آن لطف هست که همه یکی باشد از زحمتها چونید لیکن چون می دانیم که امروز شمایید که به خیرات و حسنات مشغولید لاجرم رجوع به شما می کنیم این ساعت بحث درین می کردیم اگر مردی را عیال است و دیگری را نیست ازو می برند و به این می دهند اهل ظاهر گویند که از معیل می بری به غیر معیل می دهی چون بنگری خود معیل اوست در تحقیق همچنانکه اهل دلی که او را گوهری باشد شخصی را بزند و سر و بینی و دهان بشکند همه گویند که این مظلوم است اما به تحقیق مظلوم آن زننده است ظالم آن باشد که مصلحت نکند آن لس خورده و سرشکسته ظالم است و این زننده یقین مظلوم است چون این صاحب گوهرست و مستهلک حق است کرده او کرده حق باشد خدا را ظالم نگویند همچنانک مصطفی صلی الله علیه و سلم می کشت و خون می ریخت و غارت می کرد ظالم ایشان بودند و او مظلوم مثلا مغربیی در مغرب مقیم است مشرقیی به مغرب آمد غریب آن مغربی است اما این چه غریب است که از مشرق آمد چون همه عالم خانه ای بیش نیست ازین خانه در آن خانه رفت یا ازین گوشه بدان گوشه آخر نه هم درین خانه است اما آن مغربی که آن گوهر دارد از بیرون خانه آمده است آخر می گوید که الاسلام بد اغریبا نگفت که المشرقی بدا غریبا همچنانک مصطفی صلی الله علیه و سلم چون شکسته شد مظلوم بود و چون شکست هم مظلوم بود زیرا در هر دو حالت حق به دست اوست و مظلوم آنست که حق به دست او باشد مصطفی را صلی الله علیه و سلم دل بسوخت بر اسیران حق تعالی برای خاطر رسول وحی فرستاد که بگو ایشان را درین حالت که شما در بند و زنجیرید اگر شما نیت خیر کنید حق تعالی شما را ازین برهاند وآنچ رفته است به شما باز دهد و اضعاف آن و غفران و رضوان در آخرت دو گنج یکی آنک از شما رفت و یکی گنج آخرت سؤال کرد که بنده چون عمل کند آن توفیق و خیر از عمل می خیزد یا عطای حق است فرمود که عطای حق است و توفیق حق است اما حق تعالی از غایت لطف به بنده اضافت می کند هردو را می فرماید که هر دو از توست جزاء بما کانوا یعملون گفت چون خدای را این لطف است پس هرکه طلب حقیقی کند بیابد فرمود لیکن بی سالار نشود چنانک موسی را علیه السلام چون مطیع بودند در دریا راهها پیدا شد و گرد از دریا برمی آوردند و می گذشتند اما چون مخالفت آغاز کردند در فلان بیابان چندین سال بماندند و سالار آن زمان دربند اصلاح ایشان باشد که سالار ببیند که دربند اویند و مطیع و فرمانبردارند مثلا چندین سپاهی در خدمت امیری چون مطیع و فرمان بردار باشند او نیز عقل در کار ایشان صرف کند و دربند صلاح ایشان باشد اما چون مطیع نباشند کی در تدارک احوال ایشان عقل خود را صرف کند عقل در تن آدمی همچون امیری است مادام که رعایای تن مطیع او باشند همه کارها به اصلاح باشد اما چون مطیع نباشند همه به فساد آیند نمی بینی که چون مستی می آید خمرخورده ازین دست و پای و زبان و رعایای وجود چه فسادها می آید روزی دیگر بعد از هشیاری می گوید  آه چه کردم و چرا زدم و چرا دشنام دادم پس وقتی کارها به اصلاح باشند که در آن ده سالاری باشد و ایشان مطیع باشند اکنون عقل وقتی اندیشه اصلاح این رعایا کند که به فرمان او باشند مثلا فکر کرد که بروم وقتی برود که پای به فرمان او باشد و اگرنه این فکر را نکند اکنون همچنانکه عقل در میان تن امیر است این وجودهای دیگر که خلقند ایشان سرجمله به عقل و دانش خود و نظر و علم خود به نسبت آن ولی جمله تن صرفند و عقل اوست در میان ایشان اکنون چون خلق که تن اند مطیع ایشان نباشند احوال ایشان همه در پریشانی و پشیمانی گذرد اکنون چون مطیع شوند چنان باید شدن که هرچ او کند مطیع باشند و به عقل خود رجوع نکنند زیرا که شاید به عقل خود آنرا فهم نکنند باید که او را مطیع باشند چنانکه کودکی را به دکان درزیی نشاندند او را مطیع استاد باید بودن اگر تکل دهد که بدوزد تکل دوزد و اگر شلال شلال دوزد و اگر خواهد که بیاموزد تصرف خود رها کند کلی محکوم امر استاد باشد امید داریم از حق تعالی که حالتی پدید آورد که آن عنایت او است که بالای صدهزار جهد و کوشش است که لیلة القدر خیر من الف شهر این سخن و آن سخن یکی است که جذبة من جذبات الله تعالی خیر من عبادة الثقلین یعنی چون عنایت او در رسد کار صدهزار کوشش کند و افزون کوشش خوب است و نیکو و مفیدست عظیم اما پیش عنایت چه باشد پرسید که عنایت کوشش دهد گفت چرا ندهد چون عنایت بیاید کوشش هم بیاید عیسی علیه السلام چه کوشش کرد که در مهد گفت انی عبدالله آتانی الکتاب یحیی هنوز در شکم مادر بود وصف او می کرد گفت محمد رسول الله را بی کوشش شد گفت افمن شرح الله صدره اول فضل است چون از ضلالت بیداری درو آید آن فضل حق است و عطای محض و الا چرا آن یاران دیگر را نشد که قرین او بودند بعد از آن فضل و جزا همچون استاره آتش جست اولش عطاست اما چون پنبه نهادی و آن ستاره را می پروری و افزون می کنی و بعد ازین فضل و جزاست آدمی اول وهلت خرد و ضعیف است که وخلق الانسان ضعیفا اما چون آتش ضعیف را پرورید عالمی شود و جهانی را بسوزد و آن آتش خرد بزرگ و عظیم شود که انک لعلی خلق عظیم گفتم مولانا شما را قوی دوست می دارد فرمود که نی آمدن من به قدر دوستی ست و نی گفتن آنچ می آید می گویم اگر خدا خواهد این اندک سخن را نافع گرداند و آن را در اندرون سینه شما قایم دارد و نفعهای عظیم کند و اگر نخواهد صدهزار سخن گفته گیر هیچ در دل قرار نگیرد هم بگذرد و فراموش شود همچنانک استاره آتش بر جامه سوخته افتاد اگر حق خواهد همان یک ستاره بگیرد و بزرگ شود و اگر نخواهد صد ستاره بدان سوخته رسد و نماند و هیچ اثر نکند و لله جنود السموات این سخن ها سپاه حقند قلعه ها را به دستوری حق باز کنند و بگیرند اگر بفرماید چندین هزار سوار را که بروید به فلان قلعه روی بنمایید اما مگیرید چنین کنند و اگر یک سوار را بفرماید که بگیر آن قلعه را همان یک سوار در را باز کند و بگیرد پشه ای را بر نمرود گمارد و هلاکش کند چنانک می گوید استوی عند العارف الدانق والدینار والاسد والهرة که اگر حق تعالی برکت دهد دانقی کار هزار دینار کند و افزون و اگر از هزار دینار برکت برگیرد کار دانگی نکند و همچنین اگر گربه برگمارد او را هلاک کند چون پشه نمرود را و اگر شیر را بگمارد از وی شیران لرزان شوند یا خود درازگوش او شود چنانکه بعضی از درویشان بر شیر سوار می شوند و چنانک آتش بر ابراهیم علیه السلام برد و سلام شد و سبزه و گل و گلزار چون دستوری حق نبود که او را بسوزد فی الجمله چون ایشان دانستند که همه از حق است پیش ایشان همه یکسان شد از حق امید داریم که شما این سخن ها را هم از اندرون خود بشنوید که مفید آنست اگر هزار دزد بیرونی بیایند در را نتوانند باز کردن تا از اندرون دزدی یار ایشان نباشد که از اندرون باز کند هزار سخن از بیرون بگوی تا از اندرون مصدقی نباشد سود ندارد همچنانکه درختی را تا در بیخ او تری نباشد اگر هزار سیل آب برو ریزی سود ندارد اول آنجا در بیخ او تری بباید تا آب مدد او شود نور اگر صدهزار می بیند جز که بر اصل نور ننشیند تا در چشم نوری نباشد هرگز آن نور را نبینند اکنون اصل آن قابلیت است که در نفس است نفس دیگر است و روح دیگر نمی بینی که نفس در خواب کجاها می رود و روح در تن است اما آن نفس می گردد چیزی دیگر می شود گفت پس آنچ علی گفت من عرف نفسه فقد عرف ربه این نفس را گفت گفت و اگر بگوییم که این نفس را گفت هم خردکاری نیست و اگر آن نفس را شرح دهیم او همین نفس را فهم خواهد کردن چون او آن نفس را نمی داند مثلا آینه ای کوچک در دست گرفته ای اگر در آینه نیک نماید بزرگ نماید خرد نماید آن باشد به گفتن محالست که فهم شود به گفتن همین قدر باشد که درو خارخاری پدید آید بیرون آنک ما می گوییم عالمی هست تا بطلبیم این دنیا و خوشیها نصیب حیوانیت آدمی است این همه قوت حیوانیت او می کند و آنچ که اصل است که انسان است در کاهش است آخر می گویند که الآدمی حیوان ناطق پس آدمی دو چیز است آنچ درین عالم قوت حیوانیت اوست این شهوات است و آرزوها اما آنچ خلاصه اوست غذای او علم و حکمت و دیدار حق است آدمی را آنچ حیوانیت اوست از حق گریزان است و انسانیتش از دنیا گریزان فمنکم کافر ومنکم مومن دو شخص درین وجود در جنگند- تا بخت که را بود که را دارد دوست درین شک نیست که این عالم دی است جمادات را جماد چرا می گویند زیرا که همه منجمدند این سنگ و کوه و جامه که پوشیده ای وجود همه منجمد است اگرنه دییی هست عالم چرا منجمد است معنی عالم بسیط است در نظر نیاید اما به تأثیر توان دانستن که باد و سرمایی هست این عالم چون فصل دی است که همه منجمدند چگونه دی دی عقلی نه حسی چون آن هوای الهی بیاید کوهها گداختن گیرد عالم آب شود همچنانکه چون گرمای تموز بیاید همه منجمدات در گداز آیند روز قیامت چون آن هوا بیاید همه بگدازند حق تعالی این کلمات را لشکر ما کند گرد شما تا از اعدا شما را سد شوند تا سبب قهر اعدا باشد اعدایی باشند اعدای اندرون آخر اعدای برونی چیزی نیستند چه چیز باشند نمی بینی چندین هزار کافر اسیر یک کافرند که پادشاه ایشان است و آن کافر اسیر اندیشه پس دانستیم که کار اندیشه دارد چون به یک اندیشه ضعیف مکدر چندین هزار خلق و عالم اسیرند آنجا که اندیشه های بی پایان باشد بنگر که آن را چه عظمت و شکوه باشد و چگونه قهر اعدا کنند و چه عالم ها را مسخر کنند چون می بینم معین که صدهزار صورت بی حد و سپاهی بی پایان صحرا در صحرا اسیر شخصی اند و آن شخص اسیر اندیشه ای حقیر پس این همه اسیر یک اندیشه باشند تا اندیشه های عظیم بی پایان خطیر قدسی علوی چون باشند پس دانستیم که کار اندیشه ها دارند صور همه تابعند و آلت اند و بی اندیشه معطلند و جمادند پس آنکه صورت بیند او نیز جماد باشد و در معنی راه ندارد و طفل است و نابالغ اگرچه به صورت پیر است و صدساله رجعنا من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر یعنی در جنگ صورتها بودیم و به خصمان صورتی مصاف می زدیم این ساعت به لشکرهای اندیشه ها مصاف می زنیم تا اندیشه های نیک اندیشه های بد را بشکند و از ولایت تن بیرون کند پس اکبر این جهاد باشد و این مصاف پس کار فکرت ها دارند که بی واسطه تن درکارند همچنانکه عقل فعال بی آلت چرخ را می گرداند آخر می گوید که به آلت محتاج نیست تو جوهری و هر دو جهان مر ترا عرض جوهر که از عرض طلبند هست ناپسند آن کس که علم جوید از دل برو گری وان کس که عقل جوید از جان برو بخند چون عرض است بر عرض نباید ماندن زیرا این جوهر چون نافه مشک است و این عالم و خوشی ها همچون بوی مشک این بوی مشک نماند زیرا عرض است هرکه ازین بوی مشک را طلبید نه بوی را و بر بوی قانع نشد نیک است اما هرکه بر بوی مشک قرار گرفت آن بد است زیرا دست به چیزی زده است که آن در دست او نماند زیرا بوی صفت مشک است چندانکه مشک را روی درین عالم است بوی می رسد چون در حجاب رود و روی در عالم دیگر آرد آنها که به بوی زنده بودند بمیرند زیرا بوی ملامز مشک بود آن جا رفت که مشک جلوه می کند پس نیک بخت آن است که از بوی بر وی زند و عین او شود بعد ازان او را فنا نماند و در عین ذات مشک باقی شد و حکم مشک گیرد بعد ازان وی به عالم بوی رساند و عالم از وی زنده باشد بر او از آنچ بود جز نامی نیست همچنانک اسبی یا حیوانی در نمکسار نمک شده باشد بر وی از اسبی جز نام نمانده باشد همان دریای نمک باشد در فعل و تأثیر آن اسم او را چه زیان دارد از نمکی اش بیرون نخواهد کردن و اگر این کان نمک را نامی دیگر نهی از نمکی بیرون نیاید پس آدمی را ازین خوشی ها و لطفها که پرتو و عکس حق است ببایدش گذشتن و برین قدر نباید قانع گشتن هرچند که این قدر از لطف حق است و پرتو جمال اوست اما باقی نیست به نسبت به حق باقی است به نسبت به خلق باقی نیست چون شعاع آفتاب که در خانه ها می تابد هر چند که شعاع آفتاب است و نور است اما ملازم آفتاب است چون آفتاب غروب کند روشنایی نماند پس آفتاب باید شدن تا خوف جدایی نماند باخت است و شناخت است بعضی را داد و عطا هست اما شناخت نیست و بعضی را شناخت هست اما باخت نیست اما چون این هر دو باشد عظیم موافق کسی باشد این چنین کس بی نظیر باشد نظیر این مثلا مردی راه می رود اما نمی داند که این راه است یا بی راهی می رود علی العمیا بوکه آواز خروسی یا نشان آبادانیی پدید آید کو این و کو آن که راه می داند و می رود و محتاج نشان و علامت نیست کار او دارد پس شناخت ورای همه است

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل یازدهم - مشتاقیم الّا چون می‌دانیم که شما به مصالح خلق مشغولید زحمت دور می‌داریم مشتاقیم الا چون می دانیم که شما به مصالح خلق مشغولید زحمت دور می داریم گفت بر ما این واجب بود دهشت برخاست بعد ازین به خدمت آییم فرمود که فرقی نیست همه یکی ست شما را آن لطف هست که همه یکی باشد از زحمتها چونید لیکن چون می دانیم که امروز شمایید که به خیرات و حسنات مشغولید لاجرم رجوع به شما می کنیم این ساعت بحث درین می کردیم اگر مردی را عیال است و دیگری را نیست ازو می برند و به این می دهند اهل ظاهر گویند که از معیل می بری به غیر معیل می دهی چون بنگری خود معیل اوست در تحقیق همچنانکه اهل دلی که او را گوهری باشد شخصی را بزند و سر و بینی و دهان بشکند همه گویند که این مظلوم است اما به تحقیق مظلوم آن زننده است ظالم آن باشد که مصلحت نکند آن لس خورده و سرشکسته ظالم است و این زننده یقین مظلوم است چون این صاحب گوهرست و مستهلک حق است کرده او کرده حق باشد خدا را ظالم نگویند همچنانک مصطفی صلی الله علیه و سلم می کشت و خون می ریخت و غارت می کرد ظالم ایشان بودند و او مظلوم مثلا مغربیی در مغرب مقیم است مشرقیی به مغرب آمد غریب آن مغربی است اما این چه غریب است که از مشرق آمد چون همه عالم خانه ای بیش نیست ازین خانه در آن خانه رفت یا ازین گوشه بدان گوشه آخر نه هم درین خانه است اما آن مغربی که آن گوهر دارد از بیرون خانه آمده است آخر می گوید که الاسلام بد اغریبا نگفت که المشرقی بدا غریبا همچنانک مصطفی صلی الله علیه و سلم چون شکسته شد مظلوم بود و چون شکست هم مظلوم بود زیرا در هر دو حالت حق به دست اوست و مظلوم آنست که حق به دست او باشد مصطفی را صلی الله علیه و سلم دل بسوخت بر اسیران حق تعالی برای خاطر رسول وحی فرستاد که بگو ایشان را درین حالت که شما در بند و زنجیرید اگر شما نیت خیر کنید حق تعالی شما را ازین برهاند وآنچ رفته است به شما باز دهد و اضعاف آن و غفران و رضوان در آخرت دو گنج یکی آنک از شما رفت و یکی گنج آخرت سؤال کرد که بنده چون عمل کند آن توفیق و خیر از عمل می خیزد یا عطای حق است فرمود که عطای حق است و توفیق حق است اما حق تعالی از غایت لطف به بنده اضافت می کند هردو را می فرماید که هر دو از توست جزاء بما کانوا یعملون گفت چون خدای را این لطف است پس هرکه طلب حقیقی کند بیابد فرمود لیکن بی سالار نشود چنانک موسی را علیه السلام چون مطیع بودند در دریا راهها پیدا شد و گرد از دریا برمی آوردند و می گذشتند اما چون مخالفت آغاز کردند در فلان بیابان چندین سال بماندند و سالار آن زمان دربند اصلاح ایشان باشد که سالار ببیند که دربند اویند و مطیع و فرمانبردارند مثلا چندین سپاهی در خدمت امیری چون مطیع و فرمان بردار باشند او نیز عقل در کار ایشان صرف کند و دربند صلاح ایشان باشد اما چون مطیع نباشند کی در تدارک احوال ایشان عقل خود را صرف کند عقل در تن آدمی همچون امیری است مادام که رعایای تن مطیع او باشند همه کارها به اصلاح باشد اما چون مطیع نباشند همه به فساد آیند نمی بینی که چون مستی می آید خمرخورده ازین دست و پای و زبان و رعایای وجود چه فسادها می آید روزی دیگر بعد از هشیاری می گوید  آه چه کردم و چرا زدم و چرا دشنام دادم پس وقتی کارها به اصلاح باشند که در آن ده سالاری باشد و ایشان مطیع باشند اکنون عقل وقتی اندیشه اصلاح این رعایا کند که به فرمان او باشند مثلا فکر کرد که بروم وقتی برود که پای به فرمان او باشد و اگرنه این فکر را نکند اکنون همچنانکه عقل در میان تن امیر است این وجودهای دیگر که خلقند ایشان سرجمله به عقل و دانش خود و نظر و علم خود به نسبت آن ولی جمله تن صرفند و عقل اوست در میان ایشان اکنون چون خلق که تن اند مطیع ایشان نباشند احوال ایشان همه در پریشانی و پشیمانی گذرد اکنون چون مطیع شوند چنان باید شدن که هرچ او کند مطیع باشند و به عقل خود رجوع نکنند زیرا که شاید به عقل خود آنرا فهم نکنند باید که او را مطیع باشند چنانکه کودکی را به دکان درزیی نشاندند او را مطیع استاد باید بودن اگر تکل دهد که بدوزد تکل دوزد و اگر شلال شلال دوزد و اگر خواهد که بیاموزد تصرف خود رها کند کلی محکوم امر استاد باشد امید داریم از حق تعالی که حالتی پدید آورد که آن عنایت او است که بالای صدهزار جهد و کوشش است که لیلة القدر خیر من الف شهر این سخن و آن سخن یکی است که جذبة من جذبات الله تعالی خیر من عبادة الثقلین یعنی چون عنایت او در رسد کار صدهزار کوشش کند و افزون کوشش خوب است و نیکو و مفیدست عظیم اما پیش عنایت چه باشد پرسید که عنایت کوشش دهد گفت چرا ندهد چون عنایت بیاید کوشش هم بیاید عیسی علیه السلام چه کوشش کرد که در مهد گفت انی عبدالله آتانی الکتاب یحیی هنوز در شکم مادر بود وصف او می کرد گفت محمد رسول الله را بی کوشش شد گفت افمن شرح الله صدره اول فضل است چون از ضلالت بیداری درو آید آن فضل حق است و عطای محض و الا چرا آن یاران دیگر را نشد که قرین او بودند بعد از آن فضل و جزا همچون استاره آتش جست اولش عطاست اما چون پنبه نهادی و آن ستاره را می پروری و افزون می کنی و بعد ازین فضل و جزاست آدمی اول وهلت خرد و ضعیف است که وخلق الانسان ضعیفا اما چون آتش ضعیف را پرورید عالمی شود و جهانی را بسوزد و آن آتش خرد بزرگ و عظیم شود که انک لعلی خلق عظیم گفتم مولانا شما را قوی دوست می دارد فرمود که نی آمدن من به قدر دوستی ست و نی گفتن آنچ می آید می گویم اگر خدا خواهد این اندک سخن را نافع گرداند و آن را در اندرون سینه شما قایم دارد و نفعهای عظیم کند و اگر نخواهد صدهزار سخن گفته گیر هیچ در دل قرار نگیرد هم بگذرد و فراموش شود همچنانک استاره آتش بر جامه سوخته افتاد اگر حق خواهد همان یک ستاره بگیرد و بزرگ شود و اگر نخواهد صد ستاره بدان سوخته رسد و نماند و هیچ اثر نکند و لله جنود السموات این سخن ها سپاه حقند قلعه ها را به دستوری حق باز کنند و بگیرند اگر بفرماید چندین هزار سوار را که بروید به فلان قلعه روی بنمایید اما مگیرید چنین کنند و اگر یک سوار را بفرماید که بگیر آن قلعه را همان یک سوار در را باز کند و بگیرد پشه ای را بر نمرود گمارد و هلاکش کند چنانک می گوید استوی عند العارف الدانق والدینار والاسد والهرة که اگر حق تعالی برکت دهد دانقی کار هزار دینار کند و افزون و اگر از هزار دینار برکت برگیرد کار دانگی نکند و همچنین اگر گربه برگمارد او را هلاک کند چون پشه نمرود را و اگر شیر را بگمارد از وی شیران لرزان شوند یا خود درازگوش او شود چنانکه بعضی از درویشان بر شیر سوار می شوند و چنانک آتش بر ابراهیم علیه السلام برد و سلام شد و سبزه و گل و گلزار چون دستوری حق نبود که او را بسوزد فی الجمله چون ایشان دانستند که همه از حق است پیش ایشان همه یکسان شد از حق امید داریم که شما این سخن ها را هم از اندرون خود بشنوید که مفید آنست اگر هزار دزد بیرونی بیایند در را نتوانند باز کردن تا از اندرون دزدی یار ایشان نباشد که از اندرون باز کند هزار سخن از بیرون بگوی تا از اندرون مصدقی نباشد سود ندارد همچنانکه درختی را تا در بیخ او تری نباشد اگر هزار سیل آب برو ریزی سود ندارد اول آنجا در بیخ او تری بباید تا آب مدد او شود نور اگر صدهزار می بیند جز که بر اصل نور ننشیند تا در چشم نوری نباشد هرگز آن نور را نبینند اکنون اصل آن قابلیت است که در نفس است نفس دیگر است و روح دیگر نمی بینی که نفس در خواب کجاها می رود و روح در تن است اما آن نفس می گردد چیزی دیگر می شود گفت پس آنچ علی گفت من عرف نفسه فقد عرف ربه این نفس را گفت گفت و اگر بگوییم که این نفس را گفت هم خردکاری نیست و اگر آن نفس را شرح دهیم او همین نفس را فهم خواهد کردن چون او آن نفس را نمی داند مثلا آینه ای کوچک در دست گرفته ای اگر در آینه نیک نماید بزرگ نماید خرد نماید آن باشد به گفتن محالست که فهم شود به گفتن همین قدر باشد که درو خارخاری پدید آید بیرون آنک ما می گوییم عالمی هست تا بطلبیم این دنیا و خوشیها نصیب حیوانیت آدمی است این همه قوت حیوانیت او می کند و آنچ که اصل است که انسان است در کاهش است آخر می گویند که الآدمی حیوان ناطق پس آدمی دو چیز است آنچ درین عالم قوت حیوانیت اوست این شهوات است و آرزوها اما آنچ خلاصه اوست غذای او علم و حکمت و دیدار حق است آدمی را آنچ حیوانیت اوست از حق گریزان است و انسانیتش از دنیا گریزان فمنکم کافر ومنکم مومن دو شخص درین وجود در جنگند- تا بخت که را بود که را دارد دوست درین شک نیست که این عالم دی است جمادات را جماد چرا می گویند زیرا که همه منجمدند این سنگ و کوه و جامه که پوشیده ای وجود همه منجمد است اگرنه دییی هست عالم چرا منجمد است معنی عالم بسیط است در نظر نیاید اما به تأثیر توان دانستن که باد و سرمایی هست این عالم چون فصل دی است که همه منجمدند چگونه دی دی عقلی نه حسی چون آن هوای الهی بیاید کوهها گداختن گیرد عالم آب شود همچنانکه چون گرمای تموز بیاید همه منجمدات در گداز آیند روز قیامت چون آن هوا بیاید همه بگدازند حق تعالی این کلمات را لشکر ما کند گرد شما تا از اعدا شما را سد شوند تا سبب قهر اعدا باشد اعدایی باشند اعدای اندرون آخر اعدای برونی چیزی نیستند چه چیز باشند نمی بینی چندین هزار کافر اسیر یک کافرند که پادشاه ایشان است و آن کافر اسیر اندیشه پس دانستیم که کار اندیشه دارد چون به یک اندیشه ضعیف مکدر چندین هزار خلق و عالم اسیرند آنجا که اندیشه های بی پایان باشد بنگر که آن را چه عظمت و شکوه باشد و چگونه قهر اعدا کنند و چه عالم ها را مسخر کنند چون می بینم معین که صدهزار صورت بی حد و سپاهی بی پایان صحرا در صحرا اسیر شخصی اند و آن شخص اسیر اندیشه ای حقیر پس این همه اسیر یک اندیشه باشند تا اندیشه های عظیم بی پایان خطیر قدسی علوی چون باشند پس دانستیم که کار اندیشه ها دارند صور همه تابعند و آلت اند و بی اندیشه معطلند و جمادند پس آنکه صورت بیند او نیز جماد باشد و در معنی راه ندارد و طفل است و نابالغ اگرچه به صورت پیر است و صدساله رجعنا من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر یعنی در جنگ صورتها بودیم و به خصمان صورتی مصاف می زدیم این ساعت به لشکرهای اندیشه ها مصاف می زنیم تا اندیشه های نیک اندیشه های بد را بشکند و از ولایت تن بیرون کند پس اکبر این جهاد باشد و این مصاف پس کار فکرت ها دارند که بی واسطه تن درکارند همچنانکه عقل فعال بی آلت چرخ را می گرداند آخر می گوید که به آلت محتاج نیست تو جوهری و هر دو جهان مر ترا عرض جوهر که از عرض طلبند هست ناپسند آن کس که علم جوید از دل برو گری وان کس که عقل جوید از جان برو بخند چون عرض است بر عرض نباید ماندن زیرا این جوهر چون نافه مشک است و این عالم و خوشی ها همچون بوی مشک این بوی مشک نماند زیرا عرض است هرکه ازین بوی مشک را طلبید نه بوی را و بر بوی قانع نشد نیک است اما هرکه بر بوی مشک قرار گرفت آن بد است زیرا دست به چیزی زده است که آن در دست او نماند زیرا بوی صفت مشک است چندانکه مشک را روی درین عالم است بوی می رسد چون در حجاب رود و روی در عالم دیگر آرد آنها که به بوی زنده بودند بمیرند زیرا بوی ملامز مشک بود آن جا رفت که مشک جلوه می کند پس نیک بخت آن است که از بوی بر وی زند و عین او شود بعد ازان او را فنا نماند و در عین ذات مشک باقی شد و حکم مشک گیرد بعد ازان وی به عالم بوی رساند و عالم از وی زنده باشد بر او از آنچ بود جز نامی نیست همچنانک اسبی یا حیوانی در نمکسار نمک شده باشد بر وی از اسبی جز نام نمانده باشد همان دریای نمک باشد در فعل و تأثیر آن اسم او را چه زیان دارد از نمکی اش بیرون نخواهد کردن و اگر این کان نمک را نامی دیگر نهی از نمکی بیرون نیاید پس آدمی را ازین خوشی ها و لطفها که پرتو و عکس حق است ببایدش گذشتن و برین قدر نباید قانع گشتن هرچند که این قدر از لطف حق است و پرتو جمال اوست اما باقی نیست به نسبت به حق باقی است به نسبت به خلق باقی نیست چون شعاع آفتاب که در خانه ها می تابد هر چند که شعاع آفتاب است و نور است اما ملازم آفتاب است چون آفتاب غروب کند روشنایی نماند پس آفتاب باید شدن تا خوف جدایی نماند باخت است و شناخت است بعضی را داد و عطا هست اما شناخت نیست و بعضی را شناخت هست اما باخت نیست اما چون این هر دو باشد عظیم موافق کسی باشد این چنین کس بی نظیر باشد نظیر این مثلا مردی راه می رود اما نمی داند که این راه است یا بی راهی می رود علی العمیا بوکه آواز خروسی یا نشان آبادانیی پدید آید کو این و کو آن که راه می داند و می رود و محتاج نشان و علامت نیست کار او دارد پس شناخت ورای همه است

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل دوازدهم - قَالَ النَّبُّي عَلَیْهِ السَّلَامُ اَللَّیْلُ طَویْلٌ فَلَا تُقَصِّرْهُ قال النبی علیه السلام اللیل طویل فلا تقصره بمنامک والنهار مضی فلا تکدره بآثامک شب درازست از بهر رازگفتن و حاجات خواستن بیتشویش خلق و بی زحمت دوستان و دشمنان خلوتی و سلوتی حاصل شده و حق تعالی پرده فرو کشیده تا عمل ها از ریا مصون و محروس باشد و خالص باشد لله تعالی و در شب تیره مرد ریایی از مخلص پیدا شود ریایی رسوا شود در شب همه چیزها بشب مستور شوند و بروز رسوا شوند مرد ریایی بشب رسوا شود گوید چون کسی نمی بیند از بهر کی کنم می گویندش که کسی می بیند ولی تو کسی نیستی تا کسی را بینی آن کسی می بیند که همه کسان در قبضه قدرت ویند و به وقت درماندگی او را خوانند همه و به وقت درد دندان ودرد گوش و درد چشم و تهمت خوف و ناایمنی همه او را خوانند بسر و اعتماد دارند که می شنود و حاجت ایشان روا خواهد کردن و پنهان پنهان صدقه می دهند از بهر دفع بلا را و صحت رنجوری را و اعتماد دارند که آن دادن و صدقه را قبول می کند چون صحتشان داد و فراغت از ایشان آن یقین باز رفت و خیال اندیشی باز آمد می گویند خداوندا آن چه حالت بود که بصدق ما ترا میخواندیم در آن کنج زندان با هزارقل هوالله بیملالت که حاجات روا کردی اکنون ما بیرون زندان همچنان محتاجیم که اندرون زندان بودیم تا ما را از این زندان عالم ظلمانی بیرون آری بعالم انبیا که نورانیست اکنون چرا ما را همان اخلاص برون زندان و برون حالت درد نمی آید هزار خیال فرود می آید که عجب فایده کند یا نکند و تأثیر این خیال هزار کاهلی وملالت می دهد آن یقین خیال سوز کو خدای تعالی جواب می فرماید که آنچ گفتم نفس حیوانی شما عدوست شما را و مرا که لاتتخذوا عدوی وعدوکم اولیاء هماره این عدو را در زندان مجاهده دارید که چون او در زندانست و در بلا و رنج اخلاص تو روی نماید و قوت گیرد هزار بار آزمودی که از رنج دندان و دردسر از خوف ترا اخلاص پدید آمد چرا در بند راحت تن گشتی و در تیمار او مشغول شدی سررشته را فراموش مکنید و پیوسته نفس را بی مراد دارید تا بمراد ابدی برسید و از زندان تاریکی خلاص یابید که ونهی النفس عن الهوی فان الجنة هی المأوی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل دوازدهم - قَالَ النَّبُّي عَلَیْهِ السَّلَامُ اَللَّیْلُ طَویْلٌ فَلَا تُقَصِّرْهُ قال النبی علیه السلام اللیل طویل فلا تقصره بمنامک والنهار مضی فلا تکدره بآثامک شب درازست از بهر رازگفتن و حاجات خواستن بیتشویش خلق و بی زحمت دوستان و دشمنان خلوتی و سلوتی حاصل شده و حق تعالی پرده فرو کشیده تا عمل ها از ریا مصون و محروس باشد و خالص باشد لله تعالی و در شب تیره مرد ریایی از مخلص پیدا شود ریایی رسوا شود در شب همه چیزها بشب مستور شوند و بروز رسوا شوند مرد ریایی بشب رسوا شود گوید چون کسی نمی بیند از بهر کی کنم می گویندش که کسی می بیند ولی تو کسی نیستی تا کسی را بینی آن کسی می بیند که همه کسان در قبضه قدرت ویند و به وقت درماندگی او را خوانند همه و به وقت درد دندان ودرد گوش و درد چشم و تهمت خوف و ناایمنی همه او را خوانند بسر و اعتماد دارند که می شنود و حاجت ایشان روا خواهد کردن و پنهان پنهان صدقه می دهند از بهر دفع بلا را و صحت رنجوری را و اعتماد دارند که آن دادن و صدقه را قبول می کند چون صحتشان داد و فراغت از ایشان آن یقین باز رفت و خیال اندیشی باز آمد می گویند خداوندا آن چه حالت بود که بصدق ما ترا میخواندیم در آن کنج زندان با هزارقل هوالله بیملالت که حاجات روا کردی اکنون ما بیرون زندان همچنان محتاجیم که اندرون زندان بودیم تا ما را از این زندان عالم ظلمانی بیرون آری بعالم انبیا که نورانیست اکنون چرا ما را همان اخلاص برون زندان و برون حالت درد نمی آید هزار خیال فرود می آید که عجب فایده کند یا نکند و تأثیر این خیال هزار کاهلی وملالت می دهد آن یقین خیال سوز کو خدای تعالی جواب می فرماید که آنچ گفتم نفس حیوانی شما عدوست شما را و مرا که لاتتخذوا عدوی وعدوکم اولیاء هماره این عدو را در زندان مجاهده دارید که چون او در زندانست و در بلا و رنج اخلاص تو روی نماید و قوت گیرد هزار بار آزمودی که از رنج دندان و دردسر از خوف ترا اخلاص پدید آمد چرا در بند راحت تن گشتی و در تیمار او مشغول شدی سررشته را فراموش مکنید و پیوسته نفس را بی مراد دارید تا بمراد ابدی برسید و از زندان تاریکی خلاص یابید که ونهی النفس عن الهوی فان الجنة هی المأوی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل سیزدهم - شیخ ابراهیم گفت که سیف‌الدین فرّخ چون شیخ ابراهیم گفت که سیف الدین فرخ چون یکی را بزدی خود را به کسی دیگر مشغول کردی به حکایت تا ایشان او را می زدندی و شفاعت کسی به این طریق و شیوه پیش نرفتی فرمود که هرچ درین عالم می بینی در آن عالم چنان است بلک اینها همه انموذج آن عالمند و هرچ درین عالم است همه از آن عالم آوردند که و ان من شییء الا عندنا خزاینه وما ننزله الا بقدر معلوم طاس بعلینی بر سر طبله ها دواهای مختلف می نهد از هر انباری مشتی مشتی پلپل و مشتی مصطکی انبارها بی نهایت اند ولیکن در طبله او بیش ازین نمی گنجد پس آدمی بر مثال طاس بعلینی است یا دکان عطاری ست که در وی از خزاین صفات حق مشت مشت و پاره پاره در حقه ها و طبله ها نهاده اند تا درین عالم تجارت می کند لایق خود از سمع پاره ای و از نطق پاره ای و از عقل پاره ای و از کرم پاره ای و از علم پاره ای اکنون پس مردمان طوافان حقند طوافیی می کند و روز و شب طبل ها را پر می کنند و تو تهی می کنی یا ضایع می کنی تا به آن کسبی می کنی روز تهی می کنی و شب باز پر می کنند و قوت می دهند مثلا روشنی چشم را می بینی در آن عالم دیده هاست و چشمها و نظرها مختلف از آن نموذجی به تو فرستادند تا بدان تفرج عالم می کنی دید آن قدر نیست ولیک آدمی بیش ازین تحمل نکند این صفات همه پیش ماست بی نهایت به قدر معلوم به تو می فرستیم پس تأمل می کن که چندین هزار خلق قرنا بعد قرن آمدند و ازین دریا پر شدند و باز تهی شدند بنگر که آن چه انبار است اکنون هرکه را بر آن دریا وقوف بیشتر دل او بر طبله سردتر پس پنداری که عالم از آن ضراب خانه به در می آیند و باز به دارالضرب رجوع می کند که انا لله و انا الیه راجعون انا یعنی جمیع اجزای ما از آنجا آمده اند و انموذج آنجااند و باز آنجا رجوع می کنند از خرد و بزرگ و حیوانات اما درین طبله زود ظاهر می شوند و بی طبله ظاهر نمی شوند از آنست که آن عالم لطیف است و در نظر نمی آید چه عجب می آید نمی بینی نسیم بهار را چون ظاهر می شود در اشجار و سبزه ها و گلزارها و ریاحین جمال بهار را به واسطه ایشان تفرج می کنی و چون در نفس نسیم بهار می نگری هیچ ازینها نمی بینی نه از آنست که در وی تفرج ها و گل زارها نیست آخر نه این از پرتو اوست بل که درو موجهاست از گلزارها و ریاحین لیک موج های لطیفند در نظر نمی آیند الا بواسطه از لطف پیدا نمی شود همچنین در آدمی نیز این اوصاف نهان است ظاهر نمی شود الا بواسطه اندرونی یا بیرونی از گفت کسی و آسیب کسی و جنگ و صلح کسی پیدا می شود صفات آدمی نمی بینی در خود تأمل می کنی هیچ نمی یابی و خود را تهی می دانی ازین صفات نه آنست که تو از آنچ بوده ای متغیر شده ای الا اینها در تو نهانند بر مثال آبند در دریا از دریا بیرون نیایند الا بواسطه ابری و ظاهر نشوند الا به موجی موج جوششی باشد از اندرون تو ظاهر شود بی واسطه بیرونی ولیکن مادام که دریا ساکن است هیچ نمی بینی و تن تو بر لب دریاست و جان تو دریایی ست نمی بینی درو چندین ماهیان و ماران و مرغان و خلق گوناگون بدر می آیند و خود را می نمایند و باز به دریا می روند صفات تو مثل خشم و حسد و شهوت و غیره ازین دریا سر برمی آرند پس گویی صفات تو عاشقان حقند لطیف ایشان را نتوان دیدن الا بواسطه جامه زبان چون برهنه می شوند از لطیفی در نظر نمی آیند

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل سیزدهم - شیخ ابراهیم گفت که سیف‌الدین فرّخ چون شیخ ابراهیم گفت که سیف الدین فرخ چون یکی را بزدی خود را به کسی دیگر مشغول کردی به حکایت تا ایشان او را می زدندی و شفاعت کسی به این طریق و شیوه پیش نرفتی فرمود که هرچ درین عالم می بینی در آن عالم چنان است بلک اینها همه انموذج آن عالمند و هرچ درین عالم است همه از آن عالم آوردند که و ان من شییء الا عندنا خزاینه وما ننزله الا بقدر معلوم طاس بعلینی بر سر طبله ها دواهای مختلف می نهد از هر انباری مشتی مشتی پلپل و مشتی مصطکی انبارها بی نهایت اند ولیکن در طبله او بیش ازین نمی گنجد پس آدمی بر مثال طاس بعلینی است یا دکان عطاری ست که در وی از خزاین صفات حق مشت مشت و پاره پاره در حقه ها و طبله ها نهاده اند تا درین عالم تجارت می کند لایق خود از سمع پاره ای و از نطق پاره ای و از عقل پاره ای و از کرم پاره ای و از علم پاره ای اکنون پس مردمان طوافان حقند طوافیی می کند و روز و شب طبل ها را پر می کنند و تو تهی می کنی یا ضایع می کنی تا به آن کسبی می کنی روز تهی می کنی و شب باز پر می کنند و قوت می دهند مثلا روشنی چشم را می بینی در آن عالم دیده هاست و چشمها و نظرها مختلف از آن نموذجی به تو فرستادند تا بدان تفرج عالم می کنی دید آن قدر نیست ولیک آدمی بیش ازین تحمل نکند این صفات همه پیش ماست بی نهایت به قدر معلوم به تو می فرستیم پس تأمل می کن که چندین هزار خلق قرنا بعد قرن آمدند و ازین دریا پر شدند و باز تهی شدند بنگر که آن چه انبار است اکنون هرکه را بر آن دریا وقوف بیشتر دل او بر طبله سردتر پس پنداری که عالم از آن ضراب خانه به در می آیند و باز به دارالضرب رجوع می کند که انا لله و انا الیه راجعون انا یعنی جمیع اجزای ما از آنجا آمده اند و انموذج آنجااند و باز آنجا رجوع می کنند از خرد و بزرگ و حیوانات اما درین طبله زود ظاهر می شوند و بی طبله ظاهر نمی شوند از آنست که آن عالم لطیف است و در نظر نمی آید چه عجب می آید نمی بینی نسیم بهار را چون ظاهر می شود در اشجار و سبزه ها و گلزارها و ریاحین جمال بهار را به واسطه ایشان تفرج می کنی و چون در نفس نسیم بهار می نگری هیچ ازینها نمی بینی نه از آنست که در وی تفرج ها و گل زارها نیست آخر نه این از پرتو اوست بل که درو موجهاست از گلزارها و ریاحین لیک موج های لطیفند در نظر نمی آیند الا بواسطه از لطف پیدا نمی شود همچنین در آدمی نیز این اوصاف نهان است ظاهر نمی شود الا بواسطه اندرونی یا بیرونی از گفت کسی و آسیب کسی و جنگ و صلح کسی پیدا می شود صفات آدمی نمی بینی در خود تأمل می کنی هیچ نمی یابی و خود را تهی می دانی ازین صفات نه آنست که تو از آنچ بوده ای متغیر شده ای الا اینها در تو نهانند بر مثال آبند در دریا از دریا بیرون نیایند الا بواسطه ابری و ظاهر نشوند الا به موجی موج جوششی باشد از اندرون تو ظاهر شود بی واسطه بیرونی ولیکن مادام که دریا ساکن است هیچ نمی بینی و تن تو بر لب دریاست و جان تو دریایی ست نمی بینی درو چندین ماهیان و ماران و مرغان و خلق گوناگون بدر می آیند و خود را می نمایند و باز به دریا می روند صفات تو مثل خشم و حسد و شهوت و غیره ازین دریا سر برمی آرند پس گویی صفات تو عاشقان حقند لطیف ایشان را نتوان دیدن الا بواسطه جامه زبان چون برهنه می شوند از لطیفی در نظر نمی آیند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل چهاردهم - در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی هست در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صدهزار عالم ملک او شود که نیاساید و آرام نیابد این خلق به تفصیل در هر پیشه ای و صنعتی و منصبی و تحصیل نجوم و طب و غیرذلک می کنند و هیچ آرام نمی گیرند زیرا آنچ مقصود است بدست نیامده است آخر معشوق را دلارام می گویند یعنی که دل به وی آرام گیرد پس به غیر چون آرام و قرار گیرد این جمله خوشی ها و مقصودها چون نردبانی است و چون پایه های نردبان جای اقامت و باش نیست از بهر گذشتن است خنک او را که زودتر بیدار و واقف گردد تا راه دراز برو کوته شود و درین پایه های نردبان عمر خود را ضایع نکند سؤال کرد که مغولان مالها را می ستانند و ایشان نیز ما را گاه گاهی مالها می بخشند عجب حکم آن چون باشد فرمود هرچه مغول بستاند همچنان است که در قبضه و خزینه حق درآمده است همچنانک از دریا کوزه ای یا خمی را پر کنی و بیرون آری آن ملک تو گردد مادام که در کوزه و یا خم است کس را دران تصرف نرسد هرک ازان خم ببرد بی اذن تو غاصب باشد اما باز چون به دریا ریخته شد بر جمله حلال گردد و از ملک تو بیرون آید پس مال ما بر ایشان حرام است و مال ایشان بر ما حلال است لارهبانیة فی الاسلام الجماعة رحمة مصطفی صلوات الله علیه کوشش در جمعیت نمود که مجمع ارواح را اثرهاست بزرگ و خطیر در وحدت و تنهایی آن حاصل نشود و سر اینکه مساجد را نهاده اند تا اهل محله آنجا جمع شوند تا رحمت و فایده افزون باشد و خانه ها جداگانه برای تفریق است و ستر عیبها فایده آن همین است و جامع را نهادند تا جمعیت اهل شهر آنجا باشد و کعبه را واجب کردند تا اغلب خلق عالم از شهرها و اقلیم ها آنجا جمع گردند گفت مغولان که اول درین ولایت آمدند عور و برهنه بودند مرکوب ایشان گاو بود و سلاح هاشان چوبین بود این زمان محتشم و سیر گشته اند و اسبان تازی هرچه بهتر و سلاح های خوب پیش ایشانست فرمود که آن وقت که دل شکسته و ضعیف بودند و قوتی نداشتند خدا ایشان را یاری داد و نیاز ایشان را قبول کرد درین زمان که چنین محتشم و قوی شدند حق تعالی با ضعف خلق ایشان را هلاک کند تا بدانند که آن عنایت حق بود و یاری حق بود که ایشان عالم را گرفتند نه به زور و قوت بود و ایشان اول در صحرایی بودند دور از خلق بینوا و مسکین و برهنه و محتاج مگر بعضی از ایشان به طریق تجارت در ولایت خوارزمشاه می آ مدند و خرید و فروختی می کردند و کرباس می خریدند جهت تن جامه خود خوارزمشاه آن را منع می کرد و تجار ایشان را می فرمود تا بکشند و از ایشان نیز خراج می ستد و بازرگانان را نمی گذاشت که آنجا بروند تاتاران پیش پادشاه خود به تضرع رفتند که هلاک شدیم پادشاه ایشان ازیشان ده روز مهلت طلبید و رفت در بن غار و ده روز روزه داشت و خضوع و خشوع پیش گرفت از حق تعالی ندایی آمد که قبول کردم زاری تو را بیرون آی هرجا که روی منصور باشی آن بود چون بیرون آمدند به امر حق منصور شدند و عالم را گرفتند گفت تتاران نیز حشر را مقرند و می گویند یرغوی خواهد بودن فرمود که دروغ می گویند می خواهند که خود را با مسلمانان مشارک کنند که یعنی ما نیز می دانیم و مقریم اشتر را گفتند که از کجا می آیی گفت از حمام گفت از پاشنه ات پیداست اکنون اگر ایشان مقر حشرند کو علامت و نشان آن این معاصی و ظلم و بدی همچون یخ ها و برف هاست تو بر تو جمع گشته چون آفتاب انابت و پشیمانی و خبر آن جهان و ترس خدای درآید آن برف های معاصی جمله بگدازند همچنانک آفتاب برف ها و یخ ها را می گدازاند اگر برفی و یخی بگوید که من آفتاب را دیده ام و آفتاب تموز بر من تافت و او برقرار برف و یخ است هیچ عاقل آن را باور نکند محال است که آفتاب تموز بیاید و برف و یخ بگذارد حق تعالی اگرچه وعده داده است که جزاهای نیک و بد در قیامت خواهد بودن اما انموذج آن دم بدم و لمحه بلمحه می رسد اگر آدمیی را شادیی در دل می آید جزای آن است که کسی را شاد کرده است و اگر غمگین می شود کسی را غمگین کرده است این ارمغانی های آن عالم است و نمودار روز جزاست تا بدین اندک آن بسیار را فهم کنند همچون که از انبار گندم مشتی گندم بنمایند مصطفی صلوات الله علیه به آن عظمت و بزرگی که داشت شبی دست او درد کرد وحی آمد که از تأثیر درد دست عباس است که او را اسیر گرفته بود و با جمع اسیران دست او بسته بود و اگرچه آن بستن او به امر حق بود هم جزا رسید تا بدانی که این قبض ها و تیرگی ها و ناخوشی ها که بر تو می آید از تأثیر آزاری و معصیتی است که کرده ای اگرچه به تفصیل تورا یاد نیست که آن بد است یا از غفلت یا از جهل یا از همنشین بی دینی که گناه ها را بر تو آسان کرده است که آن را گناه نمی دانی در جزا می نگر که چقدر گشاد داری و چقدر قبض داری قطعا قبض جزای معصیت است و بسط جزای طاعت است آخر مصطفی صلی الله علیه و سلم برای آنک انگشتری را در انگشت خود بگردانید عتاب آمد که تو را برای تعطیل و بازی نیافریدیم ازینجا قیاس کن که روز تو در معصیت می گذرد یا در طاعت موسی را علیه السلام به خلق مشغول کرد اگرچه به امر حق بود و همه به حق مشغول بود اما طرفیش را به خلق مشغول کرد جهت مصلحت و خضر را به کلی مشغول خود کرد و مصطفی را صلی الله علیه و سلم اول به کلی مشغول خود کرد بعد ازان امر کرد که خلق را دعوت کن و نصیحت ده و اصلاح کن مصطفی صلوات الله علیه در فغان و زاری آمد که آه یارب چه گناه کردم مرا از حضرت چرا می رانی من خلق را نخواهم حق تعالی گفت ای محمد هیچ غم مخور که ترا نگذارم که به خلق مشغول شوی در عین آن مشغولی با من باشی و یک سر موی از آنچ این ساعت با منی چون به خلق مشغول شوی هیچ ازان از تو کم نگردد در هر کاری که ورزی در عین وصل باشی سؤال کرد حکم های ازلی و آنچ حق تعالی تقدیر کرده است هیچ بگردد فرمود حق تعالی آنچ حکم کرده است در ازل که بدی را بدی باشد و نیکی را نیکی آن حکم هرگز نگردد زیرا که حق تعالی حکیم است کی گوید که تو بدی کن تا نیکی یابی هرگز کسی گندم کارد جو بردارد یا جو کارد گندم بردارد این ممکن نباشد و همه اولیا و انبیاء چنین گفته اند که جزای نیکی نیکی است و جزای بدی بدی فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره ومن یعمل مثقال ذرة شرا یره از حکم ازلی این می خواهی که گفتیم و شرح کردیم هرگز این نگردد معاذالله و اگر این می خواهی که جزای نیکی و بدی افزون شود و بگردد یعنی چندانک نیکی بیش کنی نیکی ها بیش باشد و چندانک ظلم کنی بدی ها بیش باشد این بگردد اما اصل حکم نگردد فصالی سؤال کرد که ما می بینیم که شقی سعید می شود و سعید شقی می گردد فرمود آخر آن شقی نیکی کرد یا نیکی اندیشید که سعید شد و آن سعید که شقی شد بدی کرد یا بدیی اندیشید که شقی شد همچنانک ابلیس چون در حق آدم اعتراض کرد که خلقتنی من نار وخلقته من طین بعد از آنکه استاد ملک بود ملعون ابد گشت و رانده درگاه ما نیز همین گوییم که جزای نیکی نیکی است و جزای بدی بدیست سؤال کرد که یکی نذر کرد که روزی روزه دارم اگر آنرا بشکند کفارت باشد یا نی فرمود که در مذهب شافعی به یک قول کفارت باشد جهت آنک نذر را یمین می گیرد و هرک یمین را شکست برو کفارت باشد اما پیش ابوحنیفه نذر به معنی یمین نیست پس کفارت نباشد و نذر بر دو وجه است یکی مطلق و یکی مقید مطلق آنست که گوید علی ان اصوم یوما ومقید آنست که علی کذا ان جاء فلان گفت یکی خری گم کرده بود سه روز روزه داشت به نیت آنک خر خود را بیابد بعد از سه روز خر را مرده یافت رنجید و از سر رنجش روی به آسمان کرد و گفت که اگر عوض این سه روز که داشتم شش روز از رمضان نخورم پس من مرد نباشم از من صرفه خواهی بردن یکی سؤال کرد که معنی التحیات چیست و صلوات و طیبات  فرمود یعنی این پرستش ها و خدمت ها و بندگی ها و مراعات ها از ما نیاید و بدانمان فراغت نباشد پس حقیقت شد که طیبات و صلوات و تحیات الله راست ازان ما نیست همه ازان اوست و ملک اوست همچنانک در فصل بهار خلقان زراعت کنند و به صحرا بیرون آیند و سفرها کنند و عمارت ها کنند این همه بخشش و عطای بهارست و اگر نه ایشان همه چنانک بودند محبوس خانه ها و غارها بودندی پس به حقیقت این زراعت و این تفرج و تنعم همه ازان بهارست و ولی نعمت اوست و مردم را نظر به اسباب است و کارها را ازان اسباب می دانند اما پیش اولیا کشف شده است که اسباب پرده ای بینش نیست تا مسبب را نبینند و ندانند همچنانک کسی از پس پرده سخن می گوید پندارند که پرده سخن می گوید و نداند که پرده بر کار نیست و حجاب است چون او از پرده بیرون آید معلوم شود که پرده بهانه بود اولیای حق بیرون اسباب کارها دیدند که گزارده شد و برآمد همچنانک از کوه اشتر بیرون آمد و عصای موسی ثعبان شد و از سنگ خارا دوازده چشمه روان شد و همچنانک مصطفی صلوات الله علیه ماه را بی آلت به اشارات بشکافت و همچنانکه آدم علیه السلام بی مادر و پدر در وجود آمد عیسی علیه السلام بی پدر و برای ابراهیم علیه السلام از نار گل و گلزار رست الی مالانهایه پس چون این را دیدند و دانستند که اسباب بهانه است کارساز دگرست اسباب جز روپوشی نیست تا عوام بدان مشغول شوند زکریا را علیه السلام حق تعالی وعده کرد که ترا فرزند خواهم دادن او فریاد کرد که من پیرم و زن پیر و آلت شهوت ضعیف شده است و زن به حالتی رسیده است که امکان بچه و حبل نیست یارب از چنین زن فرزند چون شود قال رب انی یکون لی غلام وقد بلغنی الکبر وامرأتی عاقر جواب آمد که هان ای زکریا سررشته را گم کردی صدهزار بار به تو بنمودم کارها بیرون اسباب آن را فراموش کردی نمی دانی که اسباب بهانه اند من قادرم که درین لحظه در پیش نظر تو صدهزار فرزند از تو پیدا کنم بی زن و بی حبل بلک اگر اشارت کنم در عالم خلقی پیدا شوند تمام و بالغ و دانا نه من ترا بی مادر و پدر درعالم ارواح هست کردم و از من بر تو لطف ها و عنایت ها سابق بود پیش ازآنک درین وجود آیی آن را چرا فراموش می کنی احوال انبیا و اولیا و خلایق و نیک و بد علی قدر مراتبهم و جوهرهم مثال آنست که غلامان را از کافرستان به ولایت مسلمانی می آورند و می فروشند بعضی را پنج ساله می آورند و بعضی را ده ساله و بعضی را پانزده ساله آن را که طفل آورده باشند چون سال های بسیار میان مسلمانان پرورده شود و پیر شود احوال آن ولایت را کلی فراموش کند و هیچ از آنش اثری یاد نباشد و چون پاره ای بزرگتر باشد اندکیش یادآید و چون قوی بزرگتر باشد بیشترش یاد باشد همچنین ارواح دران عالم در حضرت حق بودند که الست بربکم قالوا بلی و غذا و قوت ایشان کلام حق بود بی حرف و بی صوت چون بعضی را به طفلی آوردند چون آن کلام را بشنود ازان احوالش یاد نیاید و خود را ازان کلام بیگانه بیند و آن فریق محجوبانند که در کفر و ضلالت به کلی فرو رفته اند و بعضی را پاره ای یاد می آید و جوش و هوای آن طرف در ایشان سر می کند و آن مؤمنانند و بعضی چون آن کلام می شنوند آن حالت در نظر ایشان چنانکه در قدیم بود پدید می آید و حجاب ها به کلی برداشته می شود و دران وصل می پیوندند و آن انبیا و اولیااند وصیت می کنیم یاران را که چون شما را عروسان معنی در باطن روی نماید و اسرار کشف گردد هان و هان تا آن را به اغیار نگویید و شرح نکنید و این سخن ما را که می شنوید به هرکس مگویید که لاتعطوا الحکمة لغیر اهلها فتظلموها ولا تمنعوها عن اهلها فتظلموهم تو را اگر شاهدی یا معشوقه ای بدست آید و در خانه ی تو پنهان شود که مرا به کس منمای که من ازان توام هرگز روا باشد و سزد که او را در بازارها گردانی و هرکس را گویی که بیا این خوب را ببین آن معشوقه را هرگز این خوش آید بر ایشان رود و از تو خود خشم گیرد حق تعالی این سخن ها را بر ایشان حرام کرده است چنانک اهل دوزخ به اهل بهشت افغان کنند که آخر کو کرم شما و مروت شما ازان عطاها و بخشش ها که حق تعالی با شما کرده است از روی صدقه و بنده نوازی بر ما نیز اگر چیزی ریزید و ایثار کنید چه شود وللارض من کأس الکرام نصیب که ما درین آتش می سوزیم و می گدازیم ازان میوه ها یا از آن آب های زلال بهشت ذره ای بر جان ما ریزید چه شود که و نادی اصحاب النار اصحاب الجنة ان افیضوا علینا من الماء او مما رزقکم الله قالوا ان الله حرمهما علی الکافرین بهشتیان جواب دهند که آن را خدای بر شما حرام کرده است تخم این نعمت در دار دنیا بود چون آنجا نکشتید و نورزیدیت و آن ایمان و صدق بود و عمل صالح اینجا چه برگیرید و اگر ما از روی کرم به شما ایثار کنیم چون خدا آن را بر شما حرام کرده است حلقتان را بسوزاند و به گلو فرو نرود و ار در کیسه نهید دریده شود و بیفتد به حضرت مصطفی صلوات الله علیه جماعتی منافقان و اغیار آمدند ایشان در شرح اسرار بودند و مدح مصطفی صلی الله علیه و سلم می کردند پیغامبر به صحابه فرمود که خمروا آنیتکم یعنی سرهای کوزه ها را و کاسه ها را و دیگ ها و سبوها را و خم ها را بپوشانید و پوشیده دارید که جانورانی هستند پلید و زهرناک مبادا که در کوزه های شما افتند و به نادانی از آن کوزه آب خورید شما را زیان دارد به این صورت ایشان را فرمود که از اغیار حکمت را نهان دارید و دهان و زبان را پیش اغیار بسته دارید که ایشان موشانند لایق این حکمت و نعمت نیستند فرمود که آن امیر که از پیش ما بیرون رفت اگرچه سخن ما را به تفصیل فهم نمی کرد اما اجمالا می دانست که ما او را به حق دعوت می کنیم آن نیاز و سر جنبانیدن و مهر و عشق او را به جای فهم گیریم آخر این روستایی که در شهری می آید بانگ نماز می شنود اگرچه معنی بانگ نماز را به تفصیل نمی داند اما مقصود را فهم می کند

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل چهاردهم - در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی هست در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صدهزار عالم ملک او شود که نیاساید و آرام نیابد این خلق به تفصیل در هر پیشه ای و صنعتی و منصبی و تحصیل نجوم و طب و غیرذلک می کنند و هیچ آرام نمی گیرند زیرا آنچ مقصود است بدست نیامده است آخر معشوق را دلارام می گویند یعنی که دل به وی آرام گیرد پس به غیر چون آرام و قرار گیرد این جمله خوشی ها و مقصودها چون نردبانی است و چون پایه های نردبان جای اقامت و باش نیست از بهر گذشتن است خنک او را که زودتر بیدار و واقف گردد تا راه دراز برو کوته شود و درین پایه های نردبان عمر خود را ضایع نکند سؤال کرد که مغولان مالها را می ستانند و ایشان نیز ما را گاه گاهی مالها می بخشند عجب حکم آن چون باشد فرمود هرچه مغول بستاند همچنان است که در قبضه و خزینه حق درآمده است همچنانک از دریا کوزه ای یا خمی را پر کنی و بیرون آری آن ملک تو گردد مادام که در کوزه و یا خم است کس را دران تصرف نرسد هرک ازان خم ببرد بی اذن تو غاصب باشد اما باز چون به دریا ریخته شد بر جمله حلال گردد و از ملک تو بیرون آید پس مال ما بر ایشان حرام است و مال ایشان بر ما حلال است لارهبانیة فی الاسلام الجماعة رحمة مصطفی صلوات الله علیه کوشش در جمعیت نمود که مجمع ارواح را اثرهاست بزرگ و خطیر در وحدت و تنهایی آن حاصل نشود و سر اینکه مساجد را نهاده اند تا اهل محله آنجا جمع شوند تا رحمت و فایده افزون باشد و خانه ها جداگانه برای تفریق است و ستر عیبها فایده آن همین است و جامع را نهادند تا جمعیت اهل شهر آنجا باشد و کعبه را واجب کردند تا اغلب خلق عالم از شهرها و اقلیم ها آنجا جمع گردند گفت مغولان که اول درین ولایت آمدند عور و برهنه بودند مرکوب ایشان گاو بود و سلاح هاشان چوبین بود این زمان محتشم و سیر گشته اند و اسبان تازی هرچه بهتر و سلاح های خوب پیش ایشانست فرمود که آن وقت که دل شکسته و ضعیف بودند و قوتی نداشتند خدا ایشان را یاری داد و نیاز ایشان را قبول کرد درین زمان که چنین محتشم و قوی شدند حق تعالی با ضعف خلق ایشان را هلاک کند تا بدانند که آن عنایت حق بود و یاری حق بود که ایشان عالم را گرفتند نه به زور و قوت بود و ایشان اول در صحرایی بودند دور از خلق بینوا و مسکین و برهنه و محتاج مگر بعضی از ایشان به طریق تجارت در ولایت خوارزمشاه می آ مدند و خرید و فروختی می کردند و کرباس می خریدند جهت تن جامه خود خوارزمشاه آن را منع می کرد و تجار ایشان را می فرمود تا بکشند و از ایشان نیز خراج می ستد و بازرگانان را نمی گذاشت که آنجا بروند تاتاران پیش پادشاه خود به تضرع رفتند که هلاک شدیم پادشاه ایشان ازیشان ده روز مهلت طلبید و رفت در بن غار و ده روز روزه داشت و خضوع و خشوع پیش گرفت از حق تعالی ندایی آمد که قبول کردم زاری تو را بیرون آی هرجا که روی منصور باشی آن بود چون بیرون آمدند به امر حق منصور شدند و عالم را گرفتند گفت تتاران نیز حشر را مقرند و می گویند یرغوی خواهد بودن فرمود که دروغ می گویند می خواهند که خود را با مسلمانان مشارک کنند که یعنی ما نیز می دانیم و مقریم اشتر را گفتند که از کجا می آیی گفت از حمام گفت از پاشنه ات پیداست اکنون اگر ایشان مقر حشرند کو علامت و نشان آن این معاصی و ظلم و بدی همچون یخ ها و برف هاست تو بر تو جمع گشته چون آفتاب انابت و پشیمانی و خبر آن جهان و ترس خدای درآید آن برف های معاصی جمله بگدازند همچنانک آفتاب برف ها و یخ ها را می گدازاند اگر برفی و یخی بگوید که من آفتاب را دیده ام و آفتاب تموز بر من تافت و او برقرار برف و یخ است هیچ عاقل آن را باور نکند محال است که آفتاب تموز بیاید و برف و یخ بگذارد حق تعالی اگرچه وعده داده است که جزاهای نیک و بد در قیامت خواهد بودن اما انموذج آن دم بدم و لمحه بلمحه می رسد اگر آدمیی را شادیی در دل می آید جزای آن است که کسی را شاد کرده است و اگر غمگین می شود کسی را غمگین کرده است این ارمغانی های آن عالم است و نمودار روز جزاست تا بدین اندک آن بسیار را فهم کنند همچون که از انبار گندم مشتی گندم بنمایند مصطفی صلوات الله علیه به آن عظمت و بزرگی که داشت شبی دست او درد کرد وحی آمد که از تأثیر درد دست عباس است که او را اسیر گرفته بود و با جمع اسیران دست او بسته بود و اگرچه آن بستن او به امر حق بود هم جزا رسید تا بدانی که این قبض ها و تیرگی ها و ناخوشی ها که بر تو می آید از تأثیر آزاری و معصیتی است که کرده ای اگرچه به تفصیل تورا یاد نیست که آن بد است یا از غفلت یا از جهل یا از همنشین بی دینی که گناه ها را بر تو آسان کرده است که آن را گناه نمی دانی در جزا می نگر که چقدر گشاد داری و چقدر قبض داری قطعا قبض جزای معصیت است و بسط جزای طاعت است آخر مصطفی صلی الله علیه و سلم برای آنک انگشتری را در انگشت خود بگردانید عتاب آمد که تو را برای تعطیل و بازی نیافریدیم ازینجا قیاس کن که روز تو در معصیت می گذرد یا در طاعت موسی را علیه السلام به خلق مشغول کرد اگرچه به امر حق بود و همه به حق مشغول بود اما طرفیش را به خلق مشغول کرد جهت مصلحت و خضر را به کلی مشغول خود کرد و مصطفی را صلی الله علیه و سلم اول به کلی مشغول خود کرد بعد ازان امر کرد که خلق را دعوت کن و نصیحت ده و اصلاح کن مصطفی صلوات الله علیه در فغان و زاری آمد که آه یارب چه گناه کردم مرا از حضرت چرا می رانی من خلق را نخواهم حق تعالی گفت ای محمد هیچ غم مخور که ترا نگذارم که به خلق مشغول شوی در عین آن مشغولی با من باشی و یک سر موی از آنچ این ساعت با منی چون به خلق مشغول شوی هیچ ازان از تو کم نگردد در هر کاری که ورزی در عین وصل باشی سؤال کرد حکم های ازلی و آنچ حق تعالی تقدیر کرده است هیچ بگردد فرمود حق تعالی آنچ حکم کرده است در ازل که بدی را بدی باشد و نیکی را نیکی آن حکم هرگز نگردد زیرا که حق تعالی حکیم است کی گوید که تو بدی کن تا نیکی یابی هرگز کسی گندم کارد جو بردارد یا جو کارد گندم بردارد این ممکن نباشد و همه اولیا و انبیاء چنین گفته اند که جزای نیکی نیکی است و جزای بدی بدی فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره ومن یعمل مثقال ذرة شرا یره از حکم ازلی این می خواهی که گفتیم و شرح کردیم هرگز این نگردد معاذالله و اگر این می خواهی که جزای نیکی و بدی افزون شود و بگردد یعنی چندانک نیکی بیش کنی نیکی ها بیش باشد و چندانک ظلم کنی بدی ها بیش باشد این بگردد اما اصل حکم نگردد فصالی سؤال کرد که ما می بینیم که شقی سعید می شود و سعید شقی می گردد فرمود آخر آن شقی نیکی کرد یا نیکی اندیشید که سعید شد و آن سعید که شقی شد بدی کرد یا بدیی اندیشید که شقی شد همچنانک ابلیس چون در حق آدم اعتراض کرد که خلقتنی من نار وخلقته من طین بعد از آنکه استاد ملک بود ملعون ابد گشت و رانده درگاه ما نیز همین گوییم که جزای نیکی نیکی است و جزای بدی بدیست سؤال کرد که یکی نذر کرد که روزی روزه دارم اگر آنرا بشکند کفارت باشد یا نی فرمود که در مذهب شافعی به یک قول کفارت باشد جهت آنک نذر را یمین می گیرد و هرک یمین را شکست برو کفارت باشد اما پیش ابوحنیفه نذر به معنی یمین نیست پس کفارت نباشد و نذر بر دو وجه است یکی مطلق و یکی مقید مطلق آنست که گوید علی ان اصوم یوما ومقید آنست که علی کذا ان جاء فلان گفت یکی خری گم کرده بود سه روز روزه داشت به نیت آنک خر خود را بیابد بعد از سه روز خر را مرده یافت رنجید و از سر رنجش روی به آسمان کرد و گفت که اگر عوض این سه روز که داشتم شش روز از رمضان نخورم پس من مرد نباشم از من صرفه خواهی بردن یکی سؤال کرد که معنی التحیات چیست و صلوات و طیبات  فرمود یعنی این پرستش ها و خدمت ها و بندگی ها و مراعات ها از ما نیاید و بدانمان فراغت نباشد پس حقیقت شد که طیبات و صلوات و تحیات الله راست ازان ما نیست همه ازان اوست و ملک اوست همچنانک در فصل بهار خلقان زراعت کنند و به صحرا بیرون آیند و سفرها کنند و عمارت ها کنند این همه بخشش و عطای بهارست و اگر نه ایشان همه چنانک بودند محبوس خانه ها و غارها بودندی پس به حقیقت این زراعت و این تفرج و تنعم همه ازان بهارست و ولی نعمت اوست و مردم را نظر به اسباب است و کارها را ازان اسباب می دانند اما پیش اولیا کشف شده است که اسباب پرده ای بینش نیست تا مسبب را نبینند و ندانند همچنانک کسی از پس پرده سخن می گوید پندارند که پرده سخن می گوید و نداند که پرده بر کار نیست و حجاب است چون او از پرده بیرون آید معلوم شود که پرده بهانه بود اولیای حق بیرون اسباب کارها دیدند که گزارده شد و برآمد همچنانک از کوه اشتر بیرون آمد و عصای موسی ثعبان شد و از سنگ خارا دوازده چشمه روان شد و همچنانک مصطفی صلوات الله علیه ماه را بی آلت به اشارات بشکافت و همچنانکه آدم علیه السلام بی مادر و پدر در وجود آمد عیسی علیه السلام بی پدر و برای ابراهیم علیه السلام از نار گل و گلزار رست الی مالانهایه پس چون این را دیدند و دانستند که اسباب بهانه است کارساز دگرست اسباب جز روپوشی نیست تا عوام بدان مشغول شوند زکریا را علیه السلام حق تعالی وعده کرد که ترا فرزند خواهم دادن او فریاد کرد که من پیرم و زن پیر و آلت شهوت ضعیف شده است و زن به حالتی رسیده است که امکان بچه و حبل نیست یارب از چنین زن فرزند چون شود قال رب انی یکون لی غلام وقد بلغنی الکبر وامرأتی عاقر جواب آمد که هان ای زکریا سررشته را گم کردی صدهزار بار به تو بنمودم کارها بیرون اسباب آن را فراموش کردی نمی دانی که اسباب بهانه اند من قادرم که درین لحظه در پیش نظر تو صدهزار فرزند از تو پیدا کنم بی زن و بی حبل بلک اگر اشارت کنم در عالم خلقی پیدا شوند تمام و بالغ و دانا نه من ترا بی مادر و پدر درعالم ارواح هست کردم و از من بر تو لطف ها و عنایت ها سابق بود پیش ازآنک درین وجود آیی آن را چرا فراموش می کنی احوال انبیا و اولیا و خلایق و نیک و بد علی قدر مراتبهم و جوهرهم مثال آنست که غلامان را از کافرستان به ولایت مسلمانی می آورند و می فروشند بعضی را پنج ساله می آورند و بعضی را ده ساله و بعضی را پانزده ساله آن را که طفل آورده باشند چون سال های بسیار میان مسلمانان پرورده شود و پیر شود احوال آن ولایت را کلی فراموش کند و هیچ از آنش اثری یاد نباشد و چون پاره ای بزرگتر باشد اندکیش یادآید و چون قوی بزرگتر باشد بیشترش یاد باشد همچنین ارواح دران عالم در حضرت حق بودند که الست بربکم قالوا بلی و غذا و قوت ایشان کلام حق بود بی حرف و بی صوت چون بعضی را به طفلی آوردند چون آن کلام را بشنود ازان احوالش یاد نیاید و خود را ازان کلام بیگانه بیند و آن فریق محجوبانند که در کفر و ضلالت به کلی فرو رفته اند و بعضی را پاره ای یاد می آید و جوش و هوای آن طرف در ایشان سر می کند و آن مؤمنانند و بعضی چون آن کلام می شنوند آن حالت در نظر ایشان چنانکه در قدیم بود پدید می آید و حجاب ها به کلی برداشته می شود و دران وصل می پیوندند و آن انبیا و اولیااند وصیت می کنیم یاران را که چون شما را عروسان معنی در باطن روی نماید و اسرار کشف گردد هان و هان تا آن را به اغیار نگویید و شرح نکنید و این سخن ما را که می شنوید به هرکس مگویید که لاتعطوا الحکمة لغیر اهلها فتظلموها ولا تمنعوها عن اهلها فتظلموهم تو را اگر شاهدی یا معشوقه ای بدست آید و در خانه ی تو پنهان شود که مرا به کس منمای که من ازان توام هرگز روا باشد و سزد که او را در بازارها گردانی و هرکس را گویی که بیا این خوب را ببین آن معشوقه را هرگز این خوش آید بر ایشان رود و از تو خود خشم گیرد حق تعالی این سخن ها را بر ایشان حرام کرده است چنانک اهل دوزخ به اهل بهشت افغان کنند که آخر کو کرم شما و مروت شما ازان عطاها و بخشش ها که حق تعالی با شما کرده است از روی صدقه و بنده نوازی بر ما نیز اگر چیزی ریزید و ایثار کنید چه شود وللارض من کأس الکرام نصیب که ما درین آتش می سوزیم و می گدازیم ازان میوه ها یا از آن آب های زلال بهشت ذره ای بر جان ما ریزید چه شود که و نادی اصحاب النار اصحاب الجنة ان افیضوا علینا من الماء او مما رزقکم الله قالوا ان الله حرمهما علی الکافرین بهشتیان جواب دهند که آن را خدای بر شما حرام کرده است تخم این نعمت در دار دنیا بود چون آنجا نکشتید و نورزیدیت و آن ایمان و صدق بود و عمل صالح اینجا چه برگیرید و اگر ما از روی کرم به شما ایثار کنیم چون خدا آن را بر شما حرام کرده است حلقتان را بسوزاند و به گلو فرو نرود و ار در کیسه نهید دریده شود و بیفتد به حضرت مصطفی صلوات الله علیه جماعتی منافقان و اغیار آمدند ایشان در شرح اسرار بودند و مدح مصطفی صلی الله علیه و سلم می کردند پیغامبر به صحابه فرمود که خمروا آنیتکم یعنی سرهای کوزه ها را و کاسه ها را و دیگ ها و سبوها را و خم ها را بپوشانید و پوشیده دارید که جانورانی هستند پلید و زهرناک مبادا که در کوزه های شما افتند و به نادانی از آن کوزه آب خورید شما را زیان دارد به این صورت ایشان را فرمود که از اغیار حکمت را نهان دارید و دهان و زبان را پیش اغیار بسته دارید که ایشان موشانند لایق این حکمت و نعمت نیستند فرمود که آن امیر که از پیش ما بیرون رفت اگرچه سخن ما را به تفصیل فهم نمی کرد اما اجمالا می دانست که ما او را به حق دعوت می کنیم آن نیاز و سر جنبانیدن و مهر و عشق او را به جای فهم گیریم آخر این روستایی که در شهری می آید بانگ نماز می شنود اگرچه معنی بانگ نماز را به تفصیل نمی داند اما مقصود را فهم می کند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل پانزدهم - فرمود که هرکه محبوب است خوب است فرمود که هرکه محبوب است خوب است و لاینعکس لازم نیست که هرکه خوب باشد محبوب باشد خوبی جزو محبوبی است و محبوبی اصل است چون محبوبی باشد البته خوبی باشد جزو چیزی از کلش جدا نباشد و ملازم کل باشد در زمان مجنون خوبان بودند از لیلی خوبتر اما محبوب مجنون نبودند مجنون را می گفتند که از لیلی خوبترانند بر تو بیاریم او می گفت که آخر من لیلی را به صورت دوست نمی دارم و لیلی صورت نیست لیلی به دست من همچون جامی است من از آن جام شراب می نوشم پس من عاشق شرابم که از او می نوشم و شما را نظر بر قدح است از شراب آگاه نیستید اگر مرا قدح زرین بود مرصع به جوهر و در او سرکه باشد یا غیر شراب چیزی دیگر باشد مرا آن به چه کار آید کدوی کهنه شکسته که در او شراب باشد به نزد من به از آن قدح و از صد چنان قدح این را عشقی و شوقی باید تا شراب را از قدح بشناسد همچنانکه آن گرسنه ده روز چیزی نخورده است و سیری به روز پنج بار خورده است هر دو در نان نظر می کنند آن سیر صورت نان می بیند و گرسنه صورت جان می بیند زیرا این نان همچون قدح است و لذت آن همچون شراب است در وی و آن شراب را جز به نظر اشتها و شوق نتوان دید اکنون اشتها و شوق حاصل کن تا صورت بین نباشی و در کون و مکان همه معشوق بینی صورت این خلقان همچون جام هاست و این علم ها و هنرها و دانش ها نقش های جام است نمی بینی که چون جام شکسته می شود آن نقشها نمی ماند پس کار آن شراب دارد که در جان قالب هاست و آنکس که شراب را می نوشد و می بیند که الباقیات الصالحات سایل را دو مقدمه می باید که تصور کند یکی آنکه جازم باشد که  من در این چه می گویم مخطی ام غیر آن چیزی هست دوم آنکه که اندیشد که به از این و بالای این گفتی و حکمتی هست که من نمی دانم پس دانستیم که السؤال نصف العلم ازین روست هرکسی روی به کسی آورده است و همه را مطلوب حق است و به آن امید عمر خود را صرف می کند اما درین میان ممیزی می باید که بداند که از این میان کیست که او مصیب است و بر وی نشان زخم چوگان پادشاه است تا یکی گوی و موحد باشد مستغرق آب است که آب در او تصرف می کند و او را در آب تصرفی نیست سباح و مستغرق هر دو در آبند اما این را آب می برد و محمول است و سباح حامل قوت خویش است و به اختیار خود است پس هر جنبشی که مستغرق کند و هر فعلی و قولی که ازو صادر شود آن از آب باشد ازو نباشد او در میان بهانه است همچنانکه از دیوار سخن بشنوی دانی که از دیوار نیست کسی است که دیوار را در گفت آورده است اولیا همچنانند پیش از مرگ مرده اند و حکم در و دیوار گرفته اند در ایشان یک سر موی از هستی نمانده است در دست قدرت همچون اسپری اند جنبش سپر از سپر نباشد و معنی اناالحق این باشد سپر می گوید من در میان نیستم حرکت از دست حق است این سپر را حق بینید و با حق پنجه مزنید که آنها که بر چنین سپر زخم زدند در حقیقت با خدا جنگ کرده اند و خدو را بر خدا زده اند از دور آدم تا کنون می شنوی که بر ایشان چها رفت از فرعون و شداد و نمرود و قوم عاد و لوط و ثمود الی مالانهایه و آن چنان سپری تا قیامت قایم است دورا بعد دور بعضی به صورت انبیا و بعضی به صورت اولیا تا اتقیا از اشقیا ممتاز گردند و اعدا از اولیا پس هر ولی حجت است بر خلق خلق را به قدر تعلق که به وی کردند مرتبه و مقام باشد اگر دشمنی کنند دشمنی با حق کرده باشند و اگر دوستی ورزند دوستی با حق کرده باشند که من رآه فقد رآنی ومن قصده فقد قصدنی بندگان خدا محرم حرم حقند همچون که خادمان حق تعالی همه رگ های هستی و شهوت و بیخ های خیانت را از ایشان به کلی بریده است و پاک کرده لاجرم مخدوم عالمی شدند و محرم اسرار گشتند که لایمسه الا المطهرون فرمود که اگر پشت به تربت بزرگان کرده است اما از انکار و غفلت نکرده است روی به جان ایشان آورده است زیرا که این سخن که از دهان ما بیرون می آید جان ایشان است اگر پشت به تن کنند و روی به جان آرند زیان ندارند مرا خویی است که نخواهم که هیچ دلی از من آزرده شود اینکه جماعتی خود را در سماع بر من می زنند و بعضی یاران ایشان را منع می کنند مرا آن خوش نمی آید و صد بار گفته ام برای من کسی را چیزی مگویید من به آن راضی ام آخر من تا این حد دل دارم که این یاران که به نزد من می آیند از بیم آن که ملول نشوند شعری می گویم تا به آن مشغول شوند و اگر نه من از کجا شعر از کجا والله که من از شعر بیزارم و پیش من ازین بتر چیزی نیست همچنانکه یکی دست در شکمبه کرده است و آن را می شوراند برای اشتهای مهمان چون اشتهای مهمان به شکمبه است مرا لازم شد آخر آدمی بنگرد که خلق را در فلان شهر چه کالا می باید و چه کالا را خریدارند آن خرد و آن فروشد اگرچه دون تر متاع ها باشد من تحصیل ها کردم در علوم و رنجها بردم که نزد من فضلا و محققان و زیرکان و نغول اندیشان آیند تا بر ایشان چیزهای نفیس و غریب و دقیق عرض کنم حق تعالی خود چنین خواست آن همه علم ها را اینجا جمع کرد و آن رنج ها را اینجا آورد که من بدین کار مشغول شوم چه توانم کردن در ولایت و قوم ما از شاعری ننگ تر کاری نبود ما اگر در آن ولایت می ماندیم موافق طبع ایشان می زیستیم و آن می ورزیدیم که ایشان خواستندی مثل درس گفتن و تصنیف کتب و تذکیر و وعظ گفتن و زهد و عمل ظاهر ورزیدن مرا امیر پروانه گفت اصل عمل است گفتم کو اهل عمل و طالب عمل تا به ایشان عمل نماییم حالی تو طالب گفتی گوش نهاده ای تا چیزی بشنوی و اگر نگوییم ملول شوی طالب عمل شو تا بنماییم ما در عالم مردی می طلبیم که به وی عمل نماییم چون مشتری عمل نمی یابیم مشتری گفت می یابیم به گفت مشغولیم و تو عمل را چه دانی چون عامل نیستی به عمل عمل را توان دانستن و به علم علم را توان فهم کردن و به صورت صورت را به معنی معنی را چون در این ره راه رو نیست و خالی است اگر ما در راهیم و در عملیم چون خواهند دیدن آخر این عمل نماز و روزه نیست و اینها صورت عمل است عمل معنی است در باطن آخر از دور آدم تا دور مصطفی صلی الله علیه و سلم نماز و روزه به این صورت نبود و عمل بود پس این صورت عمل باشد عمل معنی است در آدمی همچنانکه گویند می گویی دارو در او عمل کرد و آنجا صورت عمل نیست الا معنی است در او و چنانکه گویند آن مرد در فلان شهر عامل است چیزی به صورت نمی بینند کارها که به او تعلق دارد او را به واسطه ان عامل می گویند پس عمل این نیست که خلق فهم کرده اند ایشان می پندارند که عمل این ظاهرست اگر منافق آن صورت عمل را بجای آرد هیچ او را سود دارد چون در او معنی صدق و ایمان نیست اصل چیزها همه گفتن است و قول تو از گفت و قول خبر نداری آن را خوار می بینی گفت میوه ی درخت عمل است که قول از عمل می زاید حق تعالی عالم را به قول آفرید که گفت کن فیکون و ایمان در دل است اگر به قول نگویی سود ندارد و نماز را که فعل است اگر قرآن نخوانی درست نباشد و در این زمان که می گویی قول معتبر نیست نفی این تقریر می کنی باز به قول چون قول معتبر نیست چون شنویم از تو که قول معتبر نیست آخر این را به قول می گویی یکی سؤال کرد که چون ما خیر کنیم و عمل صالح کنیم اگر از خدا امیدوار باشیم و متوقع خیر باشیم و جزا  ما را آن زیان دارد یا نی فرمود ای والله امید باید داشتن و ایمان همین خوف و رجاست یکی مرا پرسید که رجا خود خوش است این خوف چیست گفتم تو مرا خوفی بنما بی رجا یا رجایی بنما بی خوف چون از هم جدا نیستند چون می پرسی مثلا یکی گندم کارید رجا دارد البته که گندم برآید و در ضمن آن هم خایف است که مبادا مانعی و آفتی پیش آید پس معلوم شد که رجا بی خوف نیست و هرگز نتوان تصور کردن خوف بی رجا یا رجا بی خوف اکنون اگر امیدوار باشد و متوقع جزا و احسان قطعا در آن کار گرمتر و مجدتر باشد آن توقع پر اوست هر چند پرش قوی تر پروازش بیشتر و اگر ناامید باشد کاهل گردد و از او دیگر خیر و بندگی نیاید همچنانکه بیمار داروی تلخ می خورد و ده لذت شیرین را ترک می کند اگر او را امید صحت نباشد این را کی تواند تحمل کردن الآدمی حیوان ناطق آدمی مرکب است از حیوانی و نطق همچنانکه حیوانی در او دایم است و منفک نیست ازو نطق نیز همچنین است و در او دایم است اگر به ظاهر سخن نگوید در باطن سخن می گوید دایما ناطقست بر مثال سیلاب است که در او گل آمیخته باشد آن آب صافی نطق اوست و آن گل حیوانیت اوست اما گل در او عارضی است و نمی بینی این گلها و قالبها رفتند و پوسیدند و نطق و حکایت ایشان و علوم ایشان مانده است از بد و نیک صاحب دل کل است چون او را دیدی همه را دیده باشی که الصید کله فی جوف الفرا خلقان عالم همه اجزای وی اند و او کل است جزو درویشند جمله نیک و بد هرکه نبود او چنین درویش نیست اکنون چون او را دیدی که کل است قطعا همه عالم را دیده باشی و هر که را بعد ازو ببینی مکرر باشد و قول ایشان در اقوال کل است چون قول ایشان شنیدی هر سخنی که بعد از آن شنوی مکرر باشد فمن یره فی منزل فکانما رآی کل انسان وکل مکان ای نسخه نامه الهی که توی وی آینه جمال شاهی که توی بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست در خود بطلب هر آنچ خواهی که توی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل پانزدهم - فرمود که هرکه محبوب است خوب است فرمود که هرکه محبوب است خوب است و لاینعکس لازم نیست که هرکه خوب باشد محبوب باشد خوبی جزو محبوبی است و محبوبی اصل است چون محبوبی باشد البته خوبی باشد جزو چیزی از کلش جدا نباشد و ملازم کل باشد در زمان مجنون خوبان بودند از لیلی خوبتر اما محبوب مجنون نبودند مجنون را می گفتند که از لیلی خوبترانند بر تو بیاریم او می گفت که آخر من لیلی را به صورت دوست نمی دارم و لیلی صورت نیست لیلی به دست من همچون جامی است من از آن جام شراب می نوشم پس من عاشق شرابم که از او می نوشم و شما را نظر بر قدح است از شراب آگاه نیستید اگر مرا قدح زرین بود مرصع به جوهر و در او سرکه باشد یا غیر شراب چیزی دیگر باشد مرا آن به چه کار آید کدوی کهنه شکسته که در او شراب باشد به نزد من به از آن قدح و از صد چنان قدح این را عشقی و شوقی باید تا شراب را از قدح بشناسد همچنانکه آن گرسنه ده روز چیزی نخورده است و سیری به روز پنج بار خورده است هر دو در نان نظر می کنند آن سیر صورت نان می بیند و گرسنه صورت جان می بیند زیرا این نان همچون قدح است و لذت آن همچون شراب است در وی و آن شراب را جز به نظر اشتها و شوق نتوان دید اکنون اشتها و شوق حاصل کن تا صورت بین نباشی و در کون و مکان همه معشوق بینی صورت این خلقان همچون جام هاست و این علم ها و هنرها و دانش ها نقش های جام است نمی بینی که چون جام شکسته می شود آن نقشها نمی ماند پس کار آن شراب دارد که در جان قالب هاست و آنکس که شراب را می نوشد و می بیند که الباقیات الصالحات سایل را دو مقدمه می باید که تصور کند یکی آنکه جازم باشد که  من در این چه می گویم مخطی ام غیر آن چیزی هست دوم آنکه که اندیشد که به از این و بالای این گفتی و حکمتی هست که من نمی دانم پس دانستیم که السؤال نصف العلم ازین روست هرکسی روی به کسی آورده است و همه را مطلوب حق است و به آن امید عمر خود را صرف می کند اما درین میان ممیزی می باید که بداند که از این میان کیست که او مصیب است و بر وی نشان زخم چوگان پادشاه است تا یکی گوی و موحد باشد مستغرق آب است که آب در او تصرف می کند و او را در آب تصرفی نیست سباح و مستغرق هر دو در آبند اما این را آب می برد و محمول است و سباح حامل قوت خویش است و به اختیار خود است پس هر جنبشی که مستغرق کند و هر فعلی و قولی که ازو صادر شود آن از آب باشد ازو نباشد او در میان بهانه است همچنانکه از دیوار سخن بشنوی دانی که از دیوار نیست کسی است که دیوار را در گفت آورده است اولیا همچنانند پیش از مرگ مرده اند و حکم در و دیوار گرفته اند در ایشان یک سر موی از هستی نمانده است در دست قدرت همچون اسپری اند جنبش سپر از سپر نباشد و معنی اناالحق این باشد سپر می گوید من در میان نیستم حرکت از دست حق است این سپر را حق بینید و با حق پنجه مزنید که آنها که بر چنین سپر زخم زدند در حقیقت با خدا جنگ کرده اند و خدو را بر خدا زده اند از دور آدم تا کنون می شنوی که بر ایشان چها رفت از فرعون و شداد و نمرود و قوم عاد و لوط و ثمود الی مالانهایه و آن چنان سپری تا قیامت قایم است دورا بعد دور بعضی به صورت انبیا و بعضی به صورت اولیا تا اتقیا از اشقیا ممتاز گردند و اعدا از اولیا پس هر ولی حجت است بر خلق خلق را به قدر تعلق که به وی کردند مرتبه و مقام باشد اگر دشمنی کنند دشمنی با حق کرده باشند و اگر دوستی ورزند دوستی با حق کرده باشند که من رآه فقد رآنی ومن قصده فقد قصدنی بندگان خدا محرم حرم حقند همچون که خادمان حق تعالی همه رگ های هستی و شهوت و بیخ های خیانت را از ایشان به کلی بریده است و پاک کرده لاجرم مخدوم عالمی شدند و محرم اسرار گشتند که لایمسه الا المطهرون فرمود که اگر پشت به تربت بزرگان کرده است اما از انکار و غفلت نکرده است روی به جان ایشان آورده است زیرا که این سخن که از دهان ما بیرون می آید جان ایشان است اگر پشت به تن کنند و روی به جان آرند زیان ندارند مرا خویی است که نخواهم که هیچ دلی از من آزرده شود اینکه جماعتی خود را در سماع بر من می زنند و بعضی یاران ایشان را منع می کنند مرا آن خوش نمی آید و صد بار گفته ام برای من کسی را چیزی مگویید من به آن راضی ام آخر من تا این حد دل دارم که این یاران که به نزد من می آیند از بیم آن که ملول نشوند شعری می گویم تا به آن مشغول شوند و اگر نه من از کجا شعر از کجا والله که من از شعر بیزارم و پیش من ازین بتر چیزی نیست همچنانکه یکی دست در شکمبه کرده است و آن را می شوراند برای اشتهای مهمان چون اشتهای مهمان به شکمبه است مرا لازم شد آخر آدمی بنگرد که خلق را در فلان شهر چه کالا می باید و چه کالا را خریدارند آن خرد و آن فروشد اگرچه دون تر متاع ها باشد من تحصیل ها کردم در علوم و رنجها بردم که نزد من فضلا و محققان و زیرکان و نغول اندیشان آیند تا بر ایشان چیزهای نفیس و غریب و دقیق عرض کنم حق تعالی خود چنین خواست آن همه علم ها را اینجا جمع کرد و آن رنج ها را اینجا آورد که من بدین کار مشغول شوم چه توانم کردن در ولایت و قوم ما از شاعری ننگ تر کاری نبود ما اگر در آن ولایت می ماندیم موافق طبع ایشان می زیستیم و آن می ورزیدیم که ایشان خواستندی مثل درس گفتن و تصنیف کتب و تذکیر و وعظ گفتن و زهد و عمل ظاهر ورزیدن مرا امیر پروانه گفت اصل عمل است گفتم کو اهل عمل و طالب عمل تا به ایشان عمل نماییم حالی تو طالب گفتی گوش نهاده ای تا چیزی بشنوی و اگر نگوییم ملول شوی طالب عمل شو تا بنماییم ما در عالم مردی می طلبیم که به وی عمل نماییم چون مشتری عمل نمی یابیم مشتری گفت می یابیم به گفت مشغولیم و تو عمل را چه دانی چون عامل نیستی به عمل عمل را توان دانستن و به علم علم را توان فهم کردن و به صورت صورت را به معنی معنی را چون در این ره راه رو نیست و خالی است اگر ما در راهیم و در عملیم چون خواهند دیدن آخر این عمل نماز و روزه نیست و اینها صورت عمل است عمل معنی است در باطن آخر از دور آدم تا دور مصطفی صلی الله علیه و سلم نماز و روزه به این صورت نبود و عمل بود پس این صورت عمل باشد عمل معنی است در آدمی همچنانکه گویند می گویی دارو در او عمل کرد و آنجا صورت عمل نیست الا معنی است در او و چنانکه گویند آن مرد در فلان شهر عامل است چیزی به صورت نمی بینند کارها که به او تعلق دارد او را به واسطه ان عامل می گویند پس عمل این نیست که خلق فهم کرده اند ایشان می پندارند که عمل این ظاهرست اگر منافق آن صورت عمل را بجای آرد هیچ او را سود دارد چون در او معنی صدق و ایمان نیست اصل چیزها همه گفتن است و قول تو از گفت و قول خبر نداری آن را خوار می بینی گفت میوه ی درخت عمل است که قول از عمل می زاید حق تعالی عالم را به قول آفرید که گفت کن فیکون و ایمان در دل است اگر به قول نگویی سود ندارد و نماز را که فعل است اگر قرآن نخوانی درست نباشد و در این زمان که می گویی قول معتبر نیست نفی این تقریر می کنی باز به قول چون قول معتبر نیست چون شنویم از تو که قول معتبر نیست آخر این را به قول می گویی یکی سؤال کرد که چون ما خیر کنیم و عمل صالح کنیم اگر از خدا امیدوار باشیم و متوقع خیر باشیم و جزا  ما را آن زیان دارد یا نی فرمود ای والله امید باید داشتن و ایمان همین خوف و رجاست یکی مرا پرسید که رجا خود خوش است این خوف چیست گفتم تو مرا خوفی بنما بی رجا یا رجایی بنما بی خوف چون از هم جدا نیستند چون می پرسی مثلا یکی گندم کارید رجا دارد البته که گندم برآید و در ضمن آن هم خایف است که مبادا مانعی و آفتی پیش آید پس معلوم شد که رجا بی خوف نیست و هرگز نتوان تصور کردن خوف بی رجا یا رجا بی خوف اکنون اگر امیدوار باشد و متوقع جزا و احسان قطعا در آن کار گرمتر و مجدتر باشد آن توقع پر اوست هر چند پرش قوی تر پروازش بیشتر و اگر ناامید باشد کاهل گردد و از او دیگر خیر و بندگی نیاید همچنانکه بیمار داروی تلخ می خورد و ده لذت شیرین را ترک می کند اگر او را امید صحت نباشد این را کی تواند تحمل کردن الآدمی حیوان ناطق آدمی مرکب است از حیوانی و نطق همچنانکه حیوانی در او دایم است و منفک نیست ازو نطق نیز همچنین است و در او دایم است اگر به ظاهر سخن نگوید در باطن سخن می گوید دایما ناطقست بر مثال سیلاب است که در او گل آمیخته باشد آن آب صافی نطق اوست و آن گل حیوانیت اوست اما گل در او عارضی است و نمی بینی این گلها و قالبها رفتند و پوسیدند و نطق و حکایت ایشان و علوم ایشان مانده است از بد و نیک صاحب دل کل است چون او را دیدی همه را دیده باشی که الصید کله فی جوف الفرا خلقان عالم همه اجزای وی اند و او کل است جزو درویشند جمله نیک و بد هرکه نبود او چنین درویش نیست اکنون چون او را دیدی که کل است قطعا همه عالم را دیده باشی و هر که را بعد ازو ببینی مکرر باشد و قول ایشان در اقوال کل است چون قول ایشان شنیدی هر سخنی که بعد از آن شنوی مکرر باشد فمن یره فی منزل فکانما رآی کل انسان وکل مکان ای نسخه نامه الهی که توی وی آینه جمال شاهی که توی بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست در خود بطلب هر آنچ خواهی که توی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل شانزدهم - نایب گفت که پیش از این کافران بت را می‌پرستیدند نایب گفت که پیش از این کافران بت را می پرستیدند و سجود می کردند ما در این زمان همان می کنیم این چه می رویم و مغول را سجود و خدمت می کنیم و خود را مسلمان می دانیم و چندین بتان دیگر در باطن داریم از حرص و هوا و کین و حسد و ما مطیع این جمله ایم پس ما نیز ظاهرا و باطنا همان کار می کنیم و خویشتن را مسلمان می دانیم فرمود اما اینجا چیز دیگر هست چون شما را این در خاطر می آید این بد است و ناپسند قطعا دیده دل شما چیزی بی چون و بی چگونه و عظیم دیده است که این او را زشت و قبیح می نماید آب شور شور کسی را نماید که او آب شیرین خورده باشد و بضدها تتبین الاشیاء پس حق تعالی در جان شما نور ایمان نهاده است که این کارها را زشت می بینید آخر در مقابله نغزی این زشت نماید و اگرنی دیگران را چون این درد نیست در آنچ هستند شادند و می گویند خود کار این دارد حق تعالی شما را آن خواهد دادن که مطلوب شماست و همت شما آنجا که هست شما را آن خواهد شدن که الطیر یطیر بجناحیه والمومن یطیر بهمته خلق سه صنف ند ملایکه اند که ایشان همه عقل محضند طاعت و بندگی و ذکر ایشان را طبع است و غذاست و به آن خورش و حیات است چنانکه ماهی در آب زندگی او از آب است و بستر و بالین او آب است آن در حق او تکلیف نیست چون از شهوت مجرد است و پاک است پس چه منت اگر او شهوت نراند یا آرزوی هوا و نفی نکند چون ازینها پاک است و او را هیچ مجاهده نیست و اگر طاعت کند آن با حساب طاعت نگیرند چون طبعش آن است و بی آن نتواند بودن و یک صنف دیگر بهایمند که ایشان شهوت محضند عقل زاجر ندارند بریشان تکلیف نیست ماند آدمی مسکین که مرکب است از عقل و شهوت نیمش فرشته است و نیمش حیوان نیمش مار است و نیمش ماهی ماهی اش سوی آب می کشاند و مارش سوی خاک در کشاکش و جنگ است من غلب عقله شهوته فهو اعلی من الملایکة ومن غلب شهوته عقله فهو ادنی من البهایم فرشته رست به علم و بهیمه رست به جهل میان دو به تنازع بماند مردم زاد اکنون بعضی از آدمیان متابعت عقل چندان کردند که کلی ملک گشتند و نور محض گشتند ایشان انبیا و اولیااند از خوف و رجا رهیدند که لاخوف علیهم ولاهم یحزنون و بعضی از شهوت بر عقلشان غالب گشت تا به کلی حکم حیوان گرفتند و بعضی در تنازع مانده اند و آنها آن طایفه اند که ایشان را در اندرون رنجی و دردی و فغانی و تحسری پدید می آید و به زندگانی خویش راضی نیستند اینها مؤمنانند اولیا منتظر ایشانند که مؤمنان را در منزل خود رسانند و چون خود کنند و شیاطین نیز منتظرند که او را به اسفل السافلین سوی خود کشند ما می خواهیم و دیگران می خواهند تا بخت که را بود که را دارد دوست اذا جاء نصرالله الی آخر مفسران ظاهر چنین تفسیر می کنند که مصطفی صلی الله علیه و سلم همت ها داشت که عالمی را مسلمان کنم و در راه خدا آورم چون وفات خود را بدید گفت آه نزیستم که خلق را دعوت کنم حق تعالی گفت غم مخور در آن ساعت که تو بگذری ولایتها و شهرها را که به لشکر و شمشیر می گشودی جمله را بی لشکر مطیع و مؤمن گردانم و اینکه نشانش آن باشد که در آخر وفات تو خلق را بینی از در درمی آیند گروه گروه مسلمان می شوند چون این نشان بیاید بدان که وقت سفر تو رسید اکنون تسبیح کن و استغفار کن که آنجا خواهی آمدن و اما محققان می گویند که معنیش آن است آدمی می پندارد که اوصاف ذمیمه را به عمل و جهاد خود از خویشتن دفع خواهد کردن چون بسیار مجاهده کند و قوتها و آلتها را بذل کند نومید شود خدای تعالی او را گوید که می پنداشتی که آن به قوت و به فعل و به عمل تو خواهد شدن آن سنت است که نهاده ام یعنی آنچ تو داری در راه ما بذل کن بعد از آن بخشش ما دررسد درین راه بی پایان ترا می فرماییم که به این دست و پای ضعیف سیر کن ما را معلوم است که به این پای ضعیف این راه را نخواهی بریدن بلکه به صد هزار یک منزل نتوانی ازین راه بریدن الا چون درین راه بروی چنانک از پای درآیی و بیفتی و ترا دیگر هیچ طاقت رفتن نماند بعد از آن عنایت حق ترا برگیرد چنانکه طفل را مادام که شیرخواره است او را بر می گیرند و چون بزرگ شد او را به وی رها می کنند تا می رود اکنون چون قواهای تو نماند در آن وقت که این قوتها داشتی و مجاهده ها می نمودی گاه گاه میان خواب و بیداری به تو لطفی می نمودیم تا به آن در طلب ما قوت می گرفتی و اومیدوار می شدی این ساعت که آن آلت نماند لطفها و بخششها و عنایتهای ما را ببین که چون فوج فوج بر تو فرومی آیند که به صدهزار کوشش ذره ای از این نمی دیدی اکنون فسبح بحمد ربک واستغفره استغفار کن ازین اندیشه ها و پندار که می پنداشتی آن کار از دست و پای تو خواهد آمدن و از ما نمی دیدی اکنون چون دیدی که از ماست استغفار کن انه کان توابا ما امیر را برای دنیا و ترتیب و علم و عملش دوست نمی داریم دیگرانش برای این دوست می دارند که روی امیر را نمی بینند پشت امیر را می بینند امیر همچون آینه است و این صفتها همچون درهای ثمین و زرها که بر پشت آینه است آنجا نشانده اند آنها که عاشق زرند و عاشق درند نظرشان بر پشت آینه است و ایشان که عاشق آینه اند نظرشان بر در و زر نیست پیوسته روی به آینه آورده اند و آینه را برای آینگی دوست می دارند زیرا که در آینه جمال خوب می بینند از آینه ملول نمی گردند اما آنکس که روی زشت و معیوب دارد در آینه زشتی می بیند زود آینه را می گرداند و طالب آن جواهر می شود اکنون بر پشت آینه هزار گونه نقش سازند و جواهر نشانند روی آینه را چه زیان دارد اکنون حق تعالی حیوانیت و انسانیت را مرکب کرد تا هر دو ظاهر گردند که وبضدها تتبین الاشیاء تعریف چیزی بی ضد او ممکن نیست و حق تعالی ضد نداشت می فرماید که کنت کنزا مخفیا فاحببت بان اعرف پس این عالم آفرید که از ظلمت است تا نور او پیدا شود و همچنین انبیا و اولیا را پیدا کرد که اخرج بصفاتی الی خلقی و ایشان مظهر نور حقند تا دوست از دشمن پیدا شود و یگانه از بیگانه ممتاز گردد که آن معنی را از روی معنی ضد نیست الا به طریق صورت همچنانکه در مقابله آدم ابلیس و در مقابله موسی فرعون و در مقابله ابراهیم نمرود و در مقابله مصطفی صلی الله علیه و سلم ابوجهل الی مالانهایه پس به اولیا خدا را ضد پیدا شود اگرچه در معنی ضد ندارد چنانک دشمنی و ضدی می نمودند کار ایشان بالا گرفت و مشهورتر می شد که یریدون لیطفیوا نورالله بافواههم والله متم نوره ولو کره الکافرون مه نور می فشاند و سگ بانگ می کند مه را چه جرم خاصیت سگ چنین بود از ماه نور گیرد ارکان آسمان خود کیست آن سگی که به خار زمین بود بسیار کسان هستند که حق تعالی ایشان را به نعمت و مال و زر و امارت عذاب می دهد و جان ایشان از آن گریزان است فقیری در ولایت عرب امیری را سوار دید در پیشانی او روشنایی انبیا و اولیا دید گفت سبحان من یعذب عباده بالنعم

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل شانزدهم - نایب گفت که پیش از این کافران بت را می‌پرستیدند نایب گفت که پیش از این کافران بت را می پرستیدند و سجود می کردند ما در این زمان همان می کنیم این چه می رویم و مغول را سجود و خدمت می کنیم و خود را مسلمان می دانیم و چندین بتان دیگر در باطن داریم از حرص و هوا و کین و حسد و ما مطیع این جمله ایم پس ما نیز ظاهرا و باطنا همان کار می کنیم و خویشتن را مسلمان می دانیم فرمود اما اینجا چیز دیگر هست چون شما را این در خاطر می آید این بد است و ناپسند قطعا دیده دل شما چیزی بی چون و بی چگونه و عظیم دیده است که این او را زشت و قبیح می نماید آب شور شور کسی را نماید که او آب شیرین خورده باشد و بضدها تتبین الاشیاء پس حق تعالی در جان شما نور ایمان نهاده است که این کارها را زشت می بینید آخر در مقابله نغزی این زشت نماید و اگرنی دیگران را چون این درد نیست در آنچ هستند شادند و می گویند خود کار این دارد حق تعالی شما را آن خواهد دادن که مطلوب شماست و همت شما آنجا که هست شما را آن خواهد شدن که الطیر یطیر بجناحیه والمومن یطیر بهمته خلق سه صنف ند ملایکه اند که ایشان همه عقل محضند طاعت و بندگی و ذکر ایشان را طبع است و غذاست و به آن خورش و حیات است چنانکه ماهی در آب زندگی او از آب است و بستر و بالین او آب است آن در حق او تکلیف نیست چون از شهوت مجرد است و پاک است پس چه منت اگر او شهوت نراند یا آرزوی هوا و نفی نکند چون ازینها پاک است و او را هیچ مجاهده نیست و اگر طاعت کند آن با حساب طاعت نگیرند چون طبعش آن است و بی آن نتواند بودن و یک صنف دیگر بهایمند که ایشان شهوت محضند عقل زاجر ندارند بریشان تکلیف نیست ماند آدمی مسکین که مرکب است از عقل و شهوت نیمش فرشته است و نیمش حیوان نیمش مار است و نیمش ماهی ماهی اش سوی آب می کشاند و مارش سوی خاک در کشاکش و جنگ است من غلب عقله شهوته فهو اعلی من الملایکة ومن غلب شهوته عقله فهو ادنی من البهایم فرشته رست به علم و بهیمه رست به جهل میان دو به تنازع بماند مردم زاد اکنون بعضی از آدمیان متابعت عقل چندان کردند که کلی ملک گشتند و نور محض گشتند ایشان انبیا و اولیااند از خوف و رجا رهیدند که لاخوف علیهم ولاهم یحزنون و بعضی از شهوت بر عقلشان غالب گشت تا به کلی حکم حیوان گرفتند و بعضی در تنازع مانده اند و آنها آن طایفه اند که ایشان را در اندرون رنجی و دردی و فغانی و تحسری پدید می آید و به زندگانی خویش راضی نیستند اینها مؤمنانند اولیا منتظر ایشانند که مؤمنان را در منزل خود رسانند و چون خود کنند و شیاطین نیز منتظرند که او را به اسفل السافلین سوی خود کشند ما می خواهیم و دیگران می خواهند تا بخت که را بود که را دارد دوست اذا جاء نصرالله الی آخر مفسران ظاهر چنین تفسیر می کنند که مصطفی صلی الله علیه و سلم همت ها داشت که عالمی را مسلمان کنم و در راه خدا آورم چون وفات خود را بدید گفت آه نزیستم که خلق را دعوت کنم حق تعالی گفت غم مخور در آن ساعت که تو بگذری ولایتها و شهرها را که به لشکر و شمشیر می گشودی جمله را بی لشکر مطیع و مؤمن گردانم و اینکه نشانش آن باشد که در آخر وفات تو خلق را بینی از در درمی آیند گروه گروه مسلمان می شوند چون این نشان بیاید بدان که وقت سفر تو رسید اکنون تسبیح کن و استغفار کن که آنجا خواهی آمدن و اما محققان می گویند که معنیش آن است آدمی می پندارد که اوصاف ذمیمه را به عمل و جهاد خود از خویشتن دفع خواهد کردن چون بسیار مجاهده کند و قوتها و آلتها را بذل کند نومید شود خدای تعالی او را گوید که می پنداشتی که آن به قوت و به فعل و به عمل تو خواهد شدن آن سنت است که نهاده ام یعنی آنچ تو داری در راه ما بذل کن بعد از آن بخشش ما دررسد درین راه بی پایان ترا می فرماییم که به این دست و پای ضعیف سیر کن ما را معلوم است که به این پای ضعیف این راه را نخواهی بریدن بلکه به صد هزار یک منزل نتوانی ازین راه بریدن الا چون درین راه بروی چنانک از پای درآیی و بیفتی و ترا دیگر هیچ طاقت رفتن نماند بعد از آن عنایت حق ترا برگیرد چنانکه طفل را مادام که شیرخواره است او را بر می گیرند و چون بزرگ شد او را به وی رها می کنند تا می رود اکنون چون قواهای تو نماند در آن وقت که این قوتها داشتی و مجاهده ها می نمودی گاه گاه میان خواب و بیداری به تو لطفی می نمودیم تا به آن در طلب ما قوت می گرفتی و اومیدوار می شدی این ساعت که آن آلت نماند لطفها و بخششها و عنایتهای ما را ببین که چون فوج فوج بر تو فرومی آیند که به صدهزار کوشش ذره ای از این نمی دیدی اکنون فسبح بحمد ربک واستغفره استغفار کن ازین اندیشه ها و پندار که می پنداشتی آن کار از دست و پای تو خواهد آمدن و از ما نمی دیدی اکنون چون دیدی که از ماست استغفار کن انه کان توابا ما امیر را برای دنیا و ترتیب و علم و عملش دوست نمی داریم دیگرانش برای این دوست می دارند که روی امیر را نمی بینند پشت امیر را می بینند امیر همچون آینه است و این صفتها همچون درهای ثمین و زرها که بر پشت آینه است آنجا نشانده اند آنها که عاشق زرند و عاشق درند نظرشان بر پشت آینه است و ایشان که عاشق آینه اند نظرشان بر در و زر نیست پیوسته روی به آینه آورده اند و آینه را برای آینگی دوست می دارند زیرا که در آینه جمال خوب می بینند از آینه ملول نمی گردند اما آنکس که روی زشت و معیوب دارد در آینه زشتی می بیند زود آینه را می گرداند و طالب آن جواهر می شود اکنون بر پشت آینه هزار گونه نقش سازند و جواهر نشانند روی آینه را چه زیان دارد اکنون حق تعالی حیوانیت و انسانیت را مرکب کرد تا هر دو ظاهر گردند که وبضدها تتبین الاشیاء تعریف چیزی بی ضد او ممکن نیست و حق تعالی ضد نداشت می فرماید که کنت کنزا مخفیا فاحببت بان اعرف پس این عالم آفرید که از ظلمت است تا نور او پیدا شود و همچنین انبیا و اولیا را پیدا کرد که اخرج بصفاتی الی خلقی و ایشان مظهر نور حقند تا دوست از دشمن پیدا شود و یگانه از بیگانه ممتاز گردد که آن معنی را از روی معنی ضد نیست الا به طریق صورت همچنانکه در مقابله آدم ابلیس و در مقابله موسی فرعون و در مقابله ابراهیم نمرود و در مقابله مصطفی صلی الله علیه و سلم ابوجهل الی مالانهایه پس به اولیا خدا را ضد پیدا شود اگرچه در معنی ضد ندارد چنانک دشمنی و ضدی می نمودند کار ایشان بالا گرفت و مشهورتر می شد که یریدون لیطفیوا نورالله بافواههم والله متم نوره ولو کره الکافرون مه نور می فشاند و سگ بانگ می کند مه را چه جرم خاصیت سگ چنین بود از ماه نور گیرد ارکان آسمان خود کیست آن سگی که به خار زمین بود بسیار کسان هستند که حق تعالی ایشان را به نعمت و مال و زر و امارت عذاب می دهد و جان ایشان از آن گریزان است فقیری در ولایت عرب امیری را سوار دید در پیشانی او روشنایی انبیا و اولیا دید گفت سبحان من یعذب عباده بالنعم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل هفدهم - این مقری قرآن را درست می‌خوانَد آری صورت قرآن را درست می‌خواند این مقری قرآن را درست می خواند آری صورت قرآن را درست می خواند ولیکن از معنی بی خبر دلیل بر آنکه حالی که معنی را می باید رد می کند به نابینایی می خواند نظیر ش مردی در دست قندز دارد قندزی دیگر از آن بهتر آوردند رد می کند پس دانستیم قندز را نمی شناسد کسی این را گفته است که قندز است او به تقلید به دست گرفته است همچون کودکان که با گردکان بازی می کنند چون مغز گردکان یا روغن گردکان به ایشان دهی رد کنند که گردکان آنست که جغ جغ کند این را بانگی و جغجغی نیست آخر خزاین خدای بسیار ست و علم های خدای بسیار اگر قرآن را به دانش می خواند قرآن دیگر را چرا رد می کند با مقری یی تقریر می کردم که قرآن می گوید که قل لو کان البحر مدادا لکلمات ربی لنفد البحر قبل ان تنفد کلمات ربی اکنون به پنجاه درم سنگ مرکب این قرآن را تواند نبشتن این رمزی ست از علم خدای همه علم خدا تنها این نیست عطار ی در کاغذ پاره ای دارو نهاد تو گویی همه دکان عطار اینجاست این ابلهی باشد آخر در زمان موسی و عیسی و غیرهما قرآن بود کلام خدا بود اما به عربی نبود تقریر این می دادم دیدم در آن مقری اثر نمی کرد ترکش کردم آورده اند که در زمان رسول صلی الله علیه و سلم از صحابه هرکه سوره ای یا نیم سوره یاد گرفتی او را عظیم خواندندی و به انگشت نمودندی که سوره ای یاد دارد برای آنک ایشان قرآن را می خوردند منی را از نان خوردن یا دو من را عظیم باشد الا که در دهان کنند و نجایند و بیندازند هزار خروار توان خوردن آخر می گوید رب تالی القرآن والقرآن یلعنه پس در حق کسی ست که از معنی قرآن واقف نباشد الا هم نیک است قومی را خدای چشم هاشان را به غفلت بست تا عمارت این عالم کنند اگر بعضی را از آن عالم غافل نکنند هیچ این عالم آبادان نگردد غفلت عمارت و آبادانی ها انگیزاند آخر این از غفلت بزرگ می شود و دراز می گردد و چون عقل او به کمال می رسد دیگر دراز نمی شود پس موجب و سبب عمارت غفلت است و سبب ویرانی هشیاری ست اینک می گوییم از دو بیرون نیست یا بنابر حسد می گویم یا بنابر شفقت حاشا که حسد باشد برای آنکه حسد را ارزد حسد بردن دریغ است تا به آنکه نیرزد چه باشد الا از غایت شفقت و رحمت است که می خواهم که یار عزیز را به معنی کشم آورده اند که شخصی در راه حج در بریه افتاد و تشنگی عظیم بر وی غالب شد تا از دور خیمه خرد و کهن دید آنجا رفت کنیزکی دید آواز داد آن شخص که من مهمانم المراد و آنجا فرود آمد و نشست و آب خواست آبش دادند که خوردن آن آب از آتش گرم تر بود و از نمک شور تر از لب تا کام آنجا که فرو می رفت همه را می سوخت این مرد از غایت شفقت در نصیحت آن زن مشغول گشت و گفت شما را بر من حق ست جهت این قدر آسایش که از شما یافتم شفقتم جوشیده است آنچ به شما گویم پاس دارید اینک بغداد نزدیک است و کوفه و واسط و غیرها اگر مبتلا باشید نشسته نشسته و غلتان غلتان می توانید خود را آنجا رسانیدن که آنجا آبهای شیرین خنک بسیار است و طعام های گوناگون و حمام ها و تنعم ها و خوشی ها و لذت های آن شهر ها را برشمرد لحظه ای دیگر آن عرب بیامد که شوهر ش بود تایی چند از موشان دشتی صید کرده بود زن را فرمود که آن را پخت و چیزی از آن به مهمان دادن مهمان چنانکه بود کور و کبود از آن تناول کرد بعد از آن در نیم شب مهمان بیرون خیمه خفت زن به شوهر می گوید هیچ شنیدی که این مهمان چه وصف ها و حکایت ها کرد قصه مهمان تمام بر شوهر بخواند عرب گفت همانا زن مشنو ازین چیزها که حسودان در عالم بسیارند چون ببینند بعضی را که به آسایش و دولتی رسیده اند حسد ها کنند و خواهند که ایشان را از آنجا آواره کنند و ازان دولت محروم کنند اکنون این خلق چنینند چون کسی از روی شفقت پند ی دهد حمل کنند بر حسد الا چون در وی اصلی باشد عاقبت روی به معنی آرد چون بر وی از روز الست قطره ای چکانیده باشند عاقبت آن قطره او را از تشویش ها و محنت ها برهاند بیا آخر چند از ما دوری و بیگانه و در میان تشویش ها و سودا ها الا با قومی کسی چه سخن گوید چون جنس آن نشنیده اند از کسی و نه از شیخ خود چون اندر تبار ش بزرگی نبود نیارست نام بزرگان شنود روی به معنی آوردن اگرچه اول چندان نغز ننماید الا هرچند که رود شیرین تر نماید به خلاف صورت اول نغز نماید الا هرچند که با وی بیشتر نشینی سرد شوی کو صورت قرآن و کجا معنی قرآن در آدمی نظر کن کو صورت او و کو معنی او که اگر معنی آن صورت آدمی می رود لحظه ای در خانه اش رها نمی کنند مولانا شمس الدین قدس الله سره می فرمود که قافله ای بزرگ به جایی می رفتند آبادانی نمی یافتند و آبی نی ناگاه چاهی یافتند بی دلو سطلی به دست آوردند و ریسمان ها و این سطل را به زیر چاه فرستادند کشیدند سطل بریده شد دیگری را فرستادند هم بریده شد بعد ازان اهل قافله را به ریسمانی می بستند و در چاه فرو می کردند برنمی آمدند عاقلی بود او گفت من بروم او را فرو کردند نزدیک آن بود که به قعر چاه رسید سیاهی با هیبتی ظاهر شد این عاقل گفت من نخواهم رهیدن باری تا عقل را به خودم آرم و بی خود نشوم تا ببینم که بر من چه خواهد رفتن این سیاه گفت قصه دراز مگو تو اسیر منی نرهی الا به جواب صواب به چیزی دیگر نرهی گفت فرما گفت از جای ها کجا بهتر عاقل باخود گفت من اسیر و بیچاره ویم اگر بگویم بغداد یا غیره چنان باشد که جای وی را طعنه زده باشم گفت جاگاه آن بهتر که آدمی را آنجا مونسی باشد اگر در قعر زمین باشد بهتر آن باشد و اگر در سوراخ موشی باشد بهتر آن باشد گفت احسنت احسنت رهیدی آدمی در عالم تویی اکنون من ترا رها کردم و دیگران را به برکت تو آزاد کردم بعد ازین خونی نکنم همه مردان عالم را به محبت تو به تو بخشیدم بعد ازان اهل قافله را از آب سیراب کرد اکنون غرض ازین معنی ست همین معنی را توان در صورت دیگر گفتن الا مقلد ان همین نقش را می گیرند دشوار است با ایشان گفتن اکنون هم این سخن را در مثال دیگر گویی نشنوند

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل هفدهم - این مقری قرآن را درست می‌خوانَد آری صورت قرآن را درست می‌خواند این مقری قرآن را درست می خواند آری صورت قرآن را درست می خواند ولیکن از معنی بی خبر دلیل بر آنکه حالی که معنی را می باید رد می کند به نابینایی می خواند نظیر ش مردی در دست قندز دارد قندزی دیگر از آن بهتر آوردند رد می کند پس دانستیم قندز را نمی شناسد کسی این را گفته است که قندز است او به تقلید به دست گرفته است همچون کودکان که با گردکان بازی می کنند چون مغز گردکان یا روغن گردکان به ایشان دهی رد کنند که گردکان آنست که جغ جغ کند این را بانگی و جغجغی نیست آخر خزاین خدای بسیار ست و علم های خدای بسیار اگر قرآن را به دانش می خواند قرآن دیگر را چرا رد می کند با مقری یی تقریر می کردم که قرآن می گوید که قل لو کان البحر مدادا لکلمات ربی لنفد البحر قبل ان تنفد کلمات ربی اکنون به پنجاه درم سنگ مرکب این قرآن را تواند نبشتن این رمزی ست از علم خدای همه علم خدا تنها این نیست عطار ی در کاغذ پاره ای دارو نهاد تو گویی همه دکان عطار اینجاست این ابلهی باشد آخر در زمان موسی و عیسی و غیرهما قرآن بود کلام خدا بود اما به عربی نبود تقریر این می دادم دیدم در آن مقری اثر نمی کرد ترکش کردم آورده اند که در زمان رسول صلی الله علیه و سلم از صحابه هرکه سوره ای یا نیم سوره یاد گرفتی او را عظیم خواندندی و به انگشت نمودندی که سوره ای یاد دارد برای آنک ایشان قرآن را می خوردند منی را از نان خوردن یا دو من را عظیم باشد الا که در دهان کنند و نجایند و بیندازند هزار خروار توان خوردن آخر می گوید رب تالی القرآن والقرآن یلعنه پس در حق کسی ست که از معنی قرآن واقف نباشد الا هم نیک است قومی را خدای چشم هاشان را به غفلت بست تا عمارت این عالم کنند اگر بعضی را از آن عالم غافل نکنند هیچ این عالم آبادان نگردد غفلت عمارت و آبادانی ها انگیزاند آخر این از غفلت بزرگ می شود و دراز می گردد و چون عقل او به کمال می رسد دیگر دراز نمی شود پس موجب و سبب عمارت غفلت است و سبب ویرانی هشیاری ست اینک می گوییم از دو بیرون نیست یا بنابر حسد می گویم یا بنابر شفقت حاشا که حسد باشد برای آنکه حسد را ارزد حسد بردن دریغ است تا به آنکه نیرزد چه باشد الا از غایت شفقت و رحمت است که می خواهم که یار عزیز را به معنی کشم آورده اند که شخصی در راه حج در بریه افتاد و تشنگی عظیم بر وی غالب شد تا از دور خیمه خرد و کهن دید آنجا رفت کنیزکی دید آواز داد آن شخص که من مهمانم المراد و آنجا فرود آمد و نشست و آب خواست آبش دادند که خوردن آن آب از آتش گرم تر بود و از نمک شور تر از لب تا کام آنجا که فرو می رفت همه را می سوخت این مرد از غایت شفقت در نصیحت آن زن مشغول گشت و گفت شما را بر من حق ست جهت این قدر آسایش که از شما یافتم شفقتم جوشیده است آنچ به شما گویم پاس دارید اینک بغداد نزدیک است و کوفه و واسط و غیرها اگر مبتلا باشید نشسته نشسته و غلتان غلتان می توانید خود را آنجا رسانیدن که آنجا آبهای شیرین خنک بسیار است و طعام های گوناگون و حمام ها و تنعم ها و خوشی ها و لذت های آن شهر ها را برشمرد لحظه ای دیگر آن عرب بیامد که شوهر ش بود تایی چند از موشان دشتی صید کرده بود زن را فرمود که آن را پخت و چیزی از آن به مهمان دادن مهمان چنانکه بود کور و کبود از آن تناول کرد بعد از آن در نیم شب مهمان بیرون خیمه خفت زن به شوهر می گوید هیچ شنیدی که این مهمان چه وصف ها و حکایت ها کرد قصه مهمان تمام بر شوهر بخواند عرب گفت همانا زن مشنو ازین چیزها که حسودان در عالم بسیارند چون ببینند بعضی را که به آسایش و دولتی رسیده اند حسد ها کنند و خواهند که ایشان را از آنجا آواره کنند و ازان دولت محروم کنند اکنون این خلق چنینند چون کسی از روی شفقت پند ی دهد حمل کنند بر حسد الا چون در وی اصلی باشد عاقبت روی به معنی آرد چون بر وی از روز الست قطره ای چکانیده باشند عاقبت آن قطره او را از تشویش ها و محنت ها برهاند بیا آخر چند از ما دوری و بیگانه و در میان تشویش ها و سودا ها الا با قومی کسی چه سخن گوید چون جنس آن نشنیده اند از کسی و نه از شیخ خود چون اندر تبار ش بزرگی نبود نیارست نام بزرگان شنود روی به معنی آوردن اگرچه اول چندان نغز ننماید الا هرچند که رود شیرین تر نماید به خلاف صورت اول نغز نماید الا هرچند که با وی بیشتر نشینی سرد شوی کو صورت قرآن و کجا معنی قرآن در آدمی نظر کن کو صورت او و کو معنی او که اگر معنی آن صورت آدمی می رود لحظه ای در خانه اش رها نمی کنند مولانا شمس الدین قدس الله سره می فرمود که قافله ای بزرگ به جایی می رفتند آبادانی نمی یافتند و آبی نی ناگاه چاهی یافتند بی دلو سطلی به دست آوردند و ریسمان ها و این سطل را به زیر چاه فرستادند کشیدند سطل بریده شد دیگری را فرستادند هم بریده شد بعد ازان اهل قافله را به ریسمانی می بستند و در چاه فرو می کردند برنمی آمدند عاقلی بود او گفت من بروم او را فرو کردند نزدیک آن بود که به قعر چاه رسید سیاهی با هیبتی ظاهر شد این عاقل گفت من نخواهم رهیدن باری تا عقل را به خودم آرم و بی خود نشوم تا ببینم که بر من چه خواهد رفتن این سیاه گفت قصه دراز مگو تو اسیر منی نرهی الا به جواب صواب به چیزی دیگر نرهی گفت فرما گفت از جای ها کجا بهتر عاقل باخود گفت من اسیر و بیچاره ویم اگر بگویم بغداد یا غیره چنان باشد که جای وی را طعنه زده باشم گفت جاگاه آن بهتر که آدمی را آنجا مونسی باشد اگر در قعر زمین باشد بهتر آن باشد و اگر در سوراخ موشی باشد بهتر آن باشد گفت احسنت احسنت رهیدی آدمی در عالم تویی اکنون من ترا رها کردم و دیگران را به برکت تو آزاد کردم بعد ازین خونی نکنم همه مردان عالم را به محبت تو به تو بخشیدم بعد ازان اهل قافله را از آب سیراب کرد اکنون غرض ازین معنی ست همین معنی را توان در صورت دیگر گفتن الا مقلد ان همین نقش را می گیرند دشوار است با ایشان گفتن اکنون هم این سخن را در مثال دیگر گویی نشنوند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل هیجدهم - می‌فرمود که تاج الدّین قبایی را گفتند که این دانشمندان می فرمود که تاج الدین قبایی را گفتند که این دانشمندان در میان ما می آیند و خلق را در راه دین بی اعتقاد می کنند گفت نی ایشان می آیند میان ما و ما را بی اعتقاد می کنند و الا ایشان حاشا که از ما باشند مثلا سگی را طوق زرین پوشانیدی وی را با آن طوق سگ شکاری نخوانند شکار یی معنی است درو خواه طوق زرین پوش خواه پشمین آن عالم به جبه و دستار نباشد عالمی هنری است در ذات وی که آن هنر اگر در قبا و عبا باشد تفاوت نکند چنانک در زمان پیغمبر صلی الله علیه و سلم قصد ره زنی دین می کردند و جامه نماز می پوشیدند تا مقلد ی را در راه دین سست کنند زیرا آن را نتوانند کردن تا خود را از مسلمان نسازند واگرنی فرنگی یا جهودی طعن دین کند وی را کی شنوند که فویل للمصلین الذین هم عن صلاتهم ساهون الذین هم یراون و یمنعون الماعون سخن کلی این است آن نور داری آدمیتی نداری آدمیتی طلب کن مقصود این ست باقی دراز کشیدن است سخن را چون بسیار آرایش می کنند مقصود فراموش می شود بقالی زنی را دوست می داشت با کنیزک خاتون پیغام ها کرد که من چنینم و چنانم و عاشقم و می سوزم و آرام ندارم و بر من ستم ها می رود و دی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت قصه های دراز فرو خواند کنیزک به خدمت خاتون آمد گفت بقال سلام می رساند و می گوید که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم گفت به این سردی گفت او دراز گفت اما مقصود این بود اصل مقصود است باقی دردسر است

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل هیجدهم - می‌فرمود که تاج الدّین قبایی را گفتند که این دانشمندان می فرمود که تاج الدین قبایی را گفتند که این دانشمندان در میان ما می آیند و خلق را در راه دین بی اعتقاد می کنند گفت نی ایشان می آیند میان ما و ما را بی اعتقاد می کنند و الا ایشان حاشا که از ما باشند مثلا سگی را طوق زرین پوشانیدی وی را با آن طوق سگ شکاری نخوانند شکار یی معنی است درو خواه طوق زرین پوش خواه پشمین آن عالم به جبه و دستار نباشد عالمی هنری است در ذات وی که آن هنر اگر در قبا و عبا باشد تفاوت نکند چنانک در زمان پیغمبر صلی الله علیه و سلم قصد ره زنی دین می کردند و جامه نماز می پوشیدند تا مقلد ی را در راه دین سست کنند زیرا آن را نتوانند کردن تا خود را از مسلمان نسازند واگرنی فرنگی یا جهودی طعن دین کند وی را کی شنوند که فویل للمصلین الذین هم عن صلاتهم ساهون الذین هم یراون و یمنعون الماعون سخن کلی این است آن نور داری آدمیتی نداری آدمیتی طلب کن مقصود این ست باقی دراز کشیدن است سخن را چون بسیار آرایش می کنند مقصود فراموش می شود بقالی زنی را دوست می داشت با کنیزک خاتون پیغام ها کرد که من چنینم و چنانم و عاشقم و می سوزم و آرام ندارم و بر من ستم ها می رود و دی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت قصه های دراز فرو خواند کنیزک به خدمت خاتون آمد گفت بقال سلام می رساند و می گوید که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم گفت به این سردی گفت او دراز گفت اما مقصود این بود اصل مقصود است باقی دردسر است

Orijinal Metin (FA)

مولانا » فیه ما فیه » فصل نوزدهم - فرمود که شب و روز جنگ می‌کنی و طالب تهذیب فرمود که شب و روز جنگ می کنی و طالب تهذیب اخلاق زن می باشی و نجاست زن را به خود پاک می کنی خود را درو پاک کنی بهتر است که او را در خود پاک کنی خود را به وی تهذیب کن سوی او رو و آنچ او گوید تسلیم کن اگرچه نزد تو آن سخن محال باشد و غیرت را ترک کن اگرچه وصف رجال است و لیکن بدین وصف نیکو وصف های بد در تو می آید از بهر این معنی پیغامبر صلی الله علیه و سلم فرمود لارهبانیة فی الاسلام که راهبان را راه خلوت بود و کوه نشستن و زن ناستدن و دنیا ترک کردن خداوند عزوجل راهی باریک پنهان بنمود پیغامبر را صلی الله علیه و سلم و آن چیست زن خواستن تا جور زنان می کشد و محال های ایشان می شنود و برو می دوانند و خود را مهذب می گرداند و انک لعلی خلق عظیم جور کسان برتافتن و تحمل کردن چنان است که نجاست خود را در ایشان می مالی خلق تو نیک می شود از بردباری و خلق ایشان بد می شود از دوانیدن و تعدی کردن پس چون این را دانستی خود را پاک می گردان ایشان را همچو جامه دان که پلیدی های خود را در ایشان پاک می کنی و تو پاک می گردی و اگر با نفس خود برنمی آیی از روی عقل با خویش تقریر ده که چنان انگارم که عقد ی نرفته است معشوقه ای است خراباتی هر گه که شهوت غالب می شود پیش وی می روم به این طریق حمیت را و حسد و غیرت را از خود دفع می کن تا هنگام آن که ورای این تقریر ترا لذت مجاهده و تحمل رو نماید و از محالات ایشان تو را حال ها پدید شود بعد از آن بی آن تقریر تو مرید تحمل و مجاهده و بر خود حیف گرفتن گردی چون سود خود معین درآن بینی آورده اند که پیغامبر صلی الله علیه و سلم با صحابه از غزا آمده بودند فرمود که طبل را بزنند امشب بر در شهر بخسبیم و فردا درآییم گفتند یا رسول الله به چه مصلحت گفت شاید که زنان شما را با مردمان بیگانه جمع بینید و متألم شوید و فتنه برخیزد یکی از صحابه نشنید در رفت زن خود را با بیگانه یافت اکنون راه پیغامبر صلی الله علیه و سلم این است که می باید رنج کشیدن از دفع غیرت و حمیت و رنج انفاق و کسوت زن و صدهزار رنج بی حد چشیدن تا عالم محمدی روی نماید راه عیسی علیه السلام مجاهده خلوت و شهوت ناراندن راه محمد صلی الله علیه و سلم جور و غصه های زن و مردم کشیدن چون راه محمدی نمی توانی رفتن باری راه عیسی رو تا به یکبارگی محروم نمانی اگر صفایی داری که صد سیلی می خوری و بر آن را و حاصل آن را تا می بینی یا به غیب معتقدی چون فرموده اند و خبر داده اند پس چنین چیزی هست صبر کنم تا زمانی که آن حاصل که خبر داده اند به من نیز برسد بعد از آن ببینی چون دل بر این نهاده باشی که من ازین رنج ها اگرچه این ساعت حاصلی ندارم عاقبت به گنج ها خواهم رسیدن به گنج ها رسی و افزون ازان که تو طمع و امید می داشتی این سخن اگر این ساعت اثر نکند بعد از مدتی که پخته تر گردی عظیم اثر کند زن چه باشد عالم چه باشد اگر گویی و اگر نگویی او خود همان است و کار خود نخواهد رها کردن بلکه به گفتن اثر نکند و بتر شود مثلا نانی را بگیر زیر بغل کن و از مردم منع می کن و می گو که البته این را به کس نخواهم دادن چه جای دادن اگرچه آن بر درها افتاده است و سگان نمی خورند از بسیاری نان و ارزانی اما چون چنین منع آغاز کردی همه خلق رغبت کنند و دربند آن نان گردند که منع می کنی و در شفاعت و شناعت آیند که البته خواهیم که آن نان را که پنهان می کنی ببینیم علی الخصوص که آن نان را سالی در آستین کنی و مبالغه و تأکید می کنی در نادادن و نانمودن رغبت شان در آن نان از حد بگذرد که الانسان حریص علی ما منع هر چند که زن را امر کنی که پنهان شو ورا دغدغه خود را نمودن بیشتر شود و خلق را از نهان شدن او رغبت به آن زن بیش گردد پس تو نشسته ای و رغبت را از دو طرف زیادت می کنی و می پنداری که اصلاح می کنی آن خود عین فساد است اگر او را گوهر ی باشد که نخواهد که فعل بد کند اگر منع کنی و نکنی او بر آن طبع نیک خود و سرشت پاک خود خواهد رفتن فارغ باش و تشویش مخور و اگر به عکس این باشد باز همچنان بر طریق خود خواهد رفتن منع جز رغبت را افزون نمی کند علی الحقیقه این مردمان می گویند که ما شمس الدین تبریزی را دیدیم ای خواجه ما او را دیدیم ای غر خواهر کجا دیدی یکی که بر سر بام اشتری را نمی بیند می گوید که من سوراخ سوزن را دیدم و رشته گذرانیدم خوش گفته اند آن حکایت را که خنده ام از دو چیز آید یکی زنگی سرهای انگشت سیاه کند یا کوری سر از دریچه به در آورد ایشان هم آنند اندرون ها ی کور و باطن های کور سر از دریچه قالب به در می کنند چه خواهند دیدن از تحسین ایشان و انکار ایشان چه برد پیش عاقل هر دو یک است چون هر دو ندیده اند هر دو هرزه می گویند بینایی می باید حاصل کردن بعد از آن نظر کردن و نیز چون بینایی حاصل شود هم کی تواند دیدن تا ایشان را نباید در عالم چندین اولیا اند بینا و واصل و اولیای دیگرند ورای ایشان که ایشان را مستوران حق گویند و این اولیا زاری ها می کنند که ای بارخدایا زان مستوران خود یکی را به ما بنما تا ایشانش نخواهند و تا ایشان را نباید هر چند که چشم بینا دارند نتوانندش دیدن هنوز خراباتیان که قحبه اند تا ایشان را نباید کسی نتوانند بدیشان رسیدن و ایشان را دیدن مستوران حق را بی ارادت ایشان کی تواند دیدن و شناختن این کار آسان نیست فرشتگان فرو مانده اند که ونحن نسبح بحمدک و نقدس لک ما هم عشقناکیم روحانی یم نور محضیم ایشان که آدمیانند مشتی شکم خوار خون ریز که یسفکون الدماء اکنون این همه برای آن است تا آدمی بر خود لرزان شود که فرشتگان روحانی که ایشان را نه مال و نه جاه و نه حجاب بود نور محض غذایشان جمال خدا عشق محض دور بینان تیز چشم ایشان میان انکار و اقرار بودند تا آدمی بر خود بلرزد که وه من چه کسم و کجا شناسم و نیز اگر بر وی نوری بتابد و ذوقی روی نماید هزار شکر کند خدای را که من چه لایق اینم این بار شما از سخن شمس الدین ذوق بیشتر خواهید یافتن زیرا که بادبان کشتی وجود مرد اعتقاد است چون بادبان باشد باد وی را به جای عظیم برد و چون بادبان نباشد سخن باد باشد خوش است عاشق و معشوق میان ایشان بی تکلفی محض این همه تکلف ها برای غیر است هر چیز که غیر عشق است برو حرام است این سخن را تقریر دادمی عظیم ولیکن بی گه است و بسیار می باید کوشیدن و جوی ها کندن تا به حوض دل برسد الا قوم ملولند یا گوینده ملول است و بهانه می آورد و اگر نه آن گوینده که قوم را از ملالت نبرد دو پول نیرزد هیچ کس را عاشق دلیل نتواند گفتن بر خوبی معشوق و هیچ نتواند در دل عاشق دلیل نشاندن که دال باشد بر بغض معشوق پس معلوم شد که اینجا دلیل کار ندارد اینجا طالب عشق می باید بودن اکنون اگر در بیت مبالغه کنیم در حق عاشق آن مبالغه نباشد و نیز می بینم که مرید معنی خود را بذل کرد برای صورت شیخ که ای نقش تو از هزار معنی خوش تر زیرا هر مریدی که بر شیخ آید اول از سر معنی بر می خیزد و محتاج شیخ می شود بهاءالدین سؤال کرد که برای صورت شیخ از معنی خود برنمی خیزد بلک از معنی خود برمی خیزد برای معنی شیخ فرمود نشاید که چنین باشد که اگر چنین باشد پس هر دو شیخ باشند اکنون جهد می باید کرد که در اندرون نوری حاصل کنی تا ازین نار تشویشات خلاص یابی و ایمن شوی این کس را که چنین نوری در اندرون حاصل شد که احوال های عالم که به دنیا تعلق دارد مثل منصب و امارت و وزارت در اندرون او می تابد مثال برقی می گذرد همچنانکه اهل دنیا را احوال عالم غیب از ترس خدا و شوق عالم اولیا دریشان می تابد و چون برقی می گذرد اهل حق کلی خدا را گشته اند و روی به حق دارند و مشغول و مستغرق حق ند هوس های دنیا همچون شهوت عنین روی می نماید و قرار نمی گیرد و می گذرد اهل دنیا در احوال عقبی بعکس اینند

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » فیه ما فیه » فصل نوزدهم - فرمود که شب و روز جنگ می‌کنی و طالب تهذیب فرمود که شب و روز جنگ می کنی و طالب تهذیب اخلاق زن می باشی و نجاست زن را به خود پاک می کنی خود را درو پاک کنی بهتر است که او را در خود پاک کنی خود را به وی تهذیب کن سوی او رو و آنچ او گوید تسلیم کن اگرچه نزد تو آن سخن محال باشد و غیرت را ترک کن اگرچه وصف رجال است و لیکن بدین وصف نیکو وصف های بد در تو می آید از بهر این معنی پیغامبر صلی الله علیه و سلم فرمود لارهبانیة فی الاسلام که راهبان را راه خلوت بود و کوه نشستن و زن ناستدن و دنیا ترک کردن خداوند عزوجل راهی باریک پنهان بنمود پیغامبر را صلی الله علیه و سلم و آن چیست زن خواستن تا جور زنان می کشد و محال های ایشان می شنود و برو می دوانند و خود را مهذب می گرداند و انک لعلی خلق عظیم جور کسان برتافتن و تحمل کردن چنان است که نجاست خود را در ایشان می مالی خلق تو نیک می شود از بردباری و خلق ایشان بد می شود از دوانیدن و تعدی کردن پس چون این را دانستی خود را پاک می گردان ایشان را همچو جامه دان که پلیدی های خود را در ایشان پاک می کنی و تو پاک می گردی و اگر با نفس خود برنمی آیی از روی عقل با خویش تقریر ده که چنان انگارم که عقد ی نرفته است معشوقه ای است خراباتی هر گه که شهوت غالب می شود پیش وی می روم به این طریق حمیت را و حسد و غیرت را از خود دفع می کن تا هنگام آن که ورای این تقریر ترا لذت مجاهده و تحمل رو نماید و از محالات ایشان تو را حال ها پدید شود بعد از آن بی آن تقریر تو مرید تحمل و مجاهده و بر خود حیف گرفتن گردی چون سود خود معین درآن بینی آورده اند که پیغامبر صلی الله علیه و سلم با صحابه از غزا آمده بودند فرمود که طبل را بزنند امشب بر در شهر بخسبیم و فردا درآییم گفتند یا رسول الله به چه مصلحت گفت شاید که زنان شما را با مردمان بیگانه جمع بینید و متألم شوید و فتنه برخیزد یکی از صحابه نشنید در رفت زن خود را با بیگانه یافت اکنون راه پیغامبر صلی الله علیه و سلم این است که می باید رنج کشیدن از دفع غیرت و حمیت و رنج انفاق و کسوت زن و صدهزار رنج بی حد چشیدن تا عالم محمدی روی نماید راه عیسی علیه السلام مجاهده خلوت و شهوت ناراندن راه محمد صلی الله علیه و سلم جور و غصه های زن و مردم کشیدن چون راه محمدی نمی توانی رفتن باری راه عیسی رو تا به یکبارگی محروم نمانی اگر صفایی داری که صد سیلی می خوری و بر آن را و حاصل آن را تا می بینی یا به غیب معتقدی چون فرموده اند و خبر داده اند پس چنین چیزی هست صبر کنم تا زمانی که آن حاصل که خبر داده اند به من نیز برسد بعد از آن ببینی چون دل بر این نهاده باشی که من ازین رنج ها اگرچه این ساعت حاصلی ندارم عاقبت به گنج ها خواهم رسیدن به گنج ها رسی و افزون ازان که تو طمع و امید می داشتی این سخن اگر این ساعت اثر نکند بعد از مدتی که پخته تر گردی عظیم اثر کند زن چه باشد عالم چه باشد اگر گویی و اگر نگویی او خود همان است و کار خود نخواهد رها کردن بلکه به گفتن اثر نکند و بتر شود مثلا نانی را بگیر زیر بغل کن و از مردم منع می کن و می گو که البته این را به کس نخواهم دادن چه جای دادن اگرچه آن بر درها افتاده است و سگان نمی خورند از بسیاری نان و ارزانی اما چون چنین منع آغاز کردی همه خلق رغبت کنند و دربند آن نان گردند که منع می کنی و در شفاعت و شناعت آیند که البته خواهیم که آن نان را که پنهان می کنی ببینیم علی الخصوص که آن نان را سالی در آستین کنی و مبالغه و تأکید می کنی در نادادن و نانمودن رغبت شان در آن نان از حد بگذرد که الانسان حریص علی ما منع هر چند که زن را امر کنی که پنهان شو ورا دغدغه خود را نمودن بیشتر شود و خلق را از نهان شدن او رغبت به آن زن بیش گردد پس تو نشسته ای و رغبت را از دو طرف زیادت می کنی و می پنداری که اصلاح می کنی آن خود عین فساد است اگر او را گوهر ی باشد که نخواهد که فعل بد کند اگر منع کنی و نکنی او بر آن طبع نیک خود و سرشت پاک خود خواهد رفتن فارغ باش و تشویش مخور و اگر به عکس این باشد باز همچنان بر طریق خود خواهد رفتن منع جز رغبت را افزون نمی کند علی الحقیقه این مردمان می گویند که ما شمس الدین تبریزی را دیدیم ای خواجه ما او را دیدیم ای غر خواهر کجا دیدی یکی که بر سر بام اشتری را نمی بیند می گوید که من سوراخ سوزن را دیدم و رشته گذرانیدم خوش گفته اند آن حکایت را که خنده ام از دو چیز آید یکی زنگی سرهای انگشت سیاه کند یا کوری سر از دریچه به در آورد ایشان هم آنند اندرون ها ی کور و باطن های کور سر از دریچه قالب به در می کنند چه خواهند دیدن از تحسین ایشان و انکار ایشان چه برد پیش عاقل هر دو یک است چون هر دو ندیده اند هر دو هرزه می گویند بینایی می باید حاصل کردن بعد از آن نظر کردن و نیز چون بینایی حاصل شود هم کی تواند دیدن تا ایشان را نباید در عالم چندین اولیا اند بینا و واصل و اولیای دیگرند ورای ایشان که ایشان را مستوران حق گویند و این اولیا زاری ها می کنند که ای بارخدایا زان مستوران خود یکی را به ما بنما تا ایشانش نخواهند و تا ایشان را نباید هر چند که چشم بینا دارند نتوانندش دیدن هنوز خراباتیان که قحبه اند تا ایشان را نباید کسی نتوانند بدیشان رسیدن و ایشان را دیدن مستوران حق را بی ارادت ایشان کی تواند دیدن و شناختن این کار آسان نیست فرشتگان فرو مانده اند که ونحن نسبح بحمدک و نقدس لک ما هم عشقناکیم روحانی یم نور محضیم ایشان که آدمیانند مشتی شکم خوار خون ریز که یسفکون الدماء اکنون این همه برای آن است تا آدمی بر خود لرزان شود که فرشتگان روحانی که ایشان را نه مال و نه جاه و نه حجاب بود نور محض غذایشان جمال خدا عشق محض دور بینان تیز چشم ایشان میان انکار و اقرار بودند تا آدمی بر خود بلرزد که وه من چه کسم و کجا شناسم و نیز اگر بر وی نوری بتابد و ذوقی روی نماید هزار شکر کند خدای را که من چه لایق اینم این بار شما از سخن شمس الدین ذوق بیشتر خواهید یافتن زیرا که بادبان کشتی وجود مرد اعتقاد است چون بادبان باشد باد وی را به جای عظیم برد و چون بادبان نباشد سخن باد باشد خوش است عاشق و معشوق میان ایشان بی تکلفی محض این همه تکلف ها برای غیر است هر چیز که غیر عشق است برو حرام است این سخن را تقریر دادمی عظیم ولیکن بی گه است و بسیار می باید کوشیدن و جوی ها کندن تا به حوض دل برسد الا قوم ملولند یا گوینده ملول است و بهانه می آورد و اگر نه آن گوینده که قوم را از ملالت نبرد دو پول نیرزد هیچ کس را عاشق دلیل نتواند گفتن بر خوبی معشوق و هیچ نتواند در دل عاشق دلیل نشاندن که دال باشد بر بغض معشوق پس معلوم شد که اینجا دلیل کار ندارد اینجا طالب عشق می باید بودن اکنون اگر در بیت مبالغه کنیم در حق عاشق آن مبالغه نباشد و نیز می بینم که مرید معنی خود را بذل کرد برای صورت شیخ که ای نقش تو از هزار معنی خوش تر زیرا هر مریدی که بر شیخ آید اول از سر معنی بر می خیزد و محتاج شیخ می شود بهاءالدین سؤال کرد که برای صورت شیخ از معنی خود برنمی خیزد بلک از معنی خود برمی خیزد برای معنی شیخ فرمود نشاید که چنین باشد که اگر چنین باشد پس هر دو شیخ باشند اکنون جهد می باید کرد که در اندرون نوری حاصل کنی تا ازین نار تشویشات خلاص یابی و ایمن شوی این کس را که چنین نوری در اندرون حاصل شد که احوال های عالم که به دنیا تعلق دارد مثل منصب و امارت و وزارت در اندرون او می تابد مثال برقی می گذرد همچنانکه اهل دنیا را احوال عالم غیب از ترس خدا و شوق عالم اولیا دریشان می تابد و چون برقی می گذرد اهل حق کلی خدا را گشته اند و روی به حق دارند و مشغول و مستغرق حق ند هوس های دنیا همچون شهوت عنین روی می نماید و قرار نمی گیرد و می گذرد اهل دنیا در احوال عقبی بعکس اینند

%0
10 Bölüm