Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۱ - کرامات آن درویش کی در کشتی متهمش کردند بود درویشی درون کشتیی ساخته از رخت مردی پشتیی یاوه شد همیان زر او خفته بود جمله را جستند و او را هم نمود کاین فقیر خفته را جوییم هم کرد بیدارش ز غم صاحب درم که درین کشتی حرمدان گم شده ست جمله را جستیم نتوانی تو رست دلق بیرون کن برهنه شو ز دلق تا ز تو فارغ شود اوهام خلق گفت یا رب مر غلامت را خسان متهم کردند فرمان در رسان چون به درد آمد دل درویش از آن سر برون کردند هر سو در زمان صد هزاران ماهی از دریای ژرف در دهان هر یکی دری شگرف صد هزاران ماهی از دریای پر در دهان هر یکی در و چه در هر یکی دری خراج ملکتی کز الهست این ندارد شرکتی در چند انداخت در کشتی و جست مر هوا را ساخت کرسی و نشست خوش مربع چون شهان بر تخت خویش او فراز اوج و کشتی اش به پیش گفت رو کشتی شما را حق مرا تا نباشد با شما دزد گدا تا که را باشد خسارت زین فراق من خوشم جفت حق و با خلق طاق نه مرا او تهمت دزدی نهد نه مهارم را به غمازی دهد بانگ کردند اهل کشتی کای همام از چه دادندت چنین عالی مقام گفت از تهمت نهادن بر فقیر وز حق آزاری پی چیزی حقیر حاش لله بل ز تعظیم شهان که نبودم در فقیران بدگمان آن فقیران لطیف خوش نفس کز پی تعظیمشان آمد عبس آن فقیری بهر پیچاپیچ نیست بل پی آن که به جز حق هیچ نیست متهم چون دارم آنها را که حق کرد امین مخزن هفتم طبق متهم نفس است نی عقل شریف متهم حس است نه نور لطیف نفس سوفسطایی آمد می زنش کش زدن سازد نه حجت گفتنش معجزه بیند فروزد آن زمان بعد از آن گوید خیالی بود آن ور حقیقت بود آن دید عجب چون مقیم چشم نامد روز و شب آن مقیم چشم پاکان می بود نی قرین چشم حیوان می شود کان عجب زین حس دارد عار و ننگ کی بود طاووس اندر چاه تنگ تا نگویی مر مرا بسیارگو من ز صد یک گویم و آن همچو مو

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۱ - کرامات آن درویش کی در کشتی متهمش کردند بود درویشی درون کشتیی ساخته از رخت مردی پشتیی یاوه شد همیان زر او خفته بود جمله را جستند و او را هم نمود کاین فقیر خفته را جوییم هم کرد بیدارش ز غم صاحب درم که درین کشتی حرمدان گم شده ست جمله را جستیم نتوانی تو رست دلق بیرون کن برهنه شو ز دلق تا ز تو فارغ شود اوهام خلق گفت یا رب مر غلامت را خسان متهم کردند فرمان در رسان چون به درد آمد دل درویش از آن سر برون کردند هر سو در زمان صد هزاران ماهی از دریای ژرف در دهان هر یکی دری شگرف صد هزاران ماهی از دریای پر در دهان هر یکی در و چه در هر یکی دری خراج ملکتی کز الهست این ندارد شرکتی در چند انداخت در کشتی و جست مر هوا را ساخت کرسی و نشست خوش مربع چون شهان بر تخت خویش او فراز اوج و کشتی اش به پیش گفت رو کشتی شما را حق مرا تا نباشد با شما دزد گدا تا که را باشد خسارت زین فراق من خوشم جفت حق و با خلق طاق نه مرا او تهمت دزدی نهد نه مهارم را به غمازی دهد بانگ کردند اهل کشتی کای همام از چه دادندت چنین عالی مقام گفت از تهمت نهادن بر فقیر وز حق آزاری پی چیزی حقیر حاش لله بل ز تعظیم شهان که نبودم در فقیران بدگمان آن فقیران لطیف خوش نفس کز پی تعظیمشان آمد عبس آن فقیری بهر پیچاپیچ نیست بل پی آن که به جز حق هیچ نیست متهم چون دارم آنها را که حق کرد امین مخزن هفتم طبق متهم نفس است نی عقل شریف متهم حس است نه نور لطیف نفس سوفسطایی آمد می زنش کش زدن سازد نه حجت گفتنش معجزه بیند فروزد آن زمان بعد از آن گوید خیالی بود آن ور حقیقت بود آن دید عجب چون مقیم چشم نامد روز و شب آن مقیم چشم پاکان می بود نی قرین چشم حیوان می شود کان عجب زین حس دارد عار و ننگ کی بود طاووس اندر چاه تنگ تا نگویی مر مرا بسیارگو من ز صد یک گویم و آن همچو مو

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۲ - تشنیع صوفیان بر آن صوفی کی پیش شیخ بسیار می‌گوید صوفیان بر صوفیی شنعه زدند پیش شیخ خانقاهی آمدند شیخ را گفتند داد جان ما تو ازین صوفی بجو ای پیشوا گفت آخر چه گله ست ای صوفیان گفت این صوفی سه خو دارد گران در سخن بسیارگو همچون جرس در خورش افزون خورد از بیست کس ور بخسپد هست چون اصحاب کهف صوفیان کردند پیش شیخ زحف شیخ رو آورد سوی آن فقیر که ز هر حالی که هست اوساط گیر در خبر خیر الامور اوساطها نافع آمد ز اعتدال اخلاطها گر یکی خلطی فزون شد از عرض در تن مردم پدید آید مرض بر قرین خویش مفزا در صفت کان فراق آرد یقین در عاقبت نطق موسی بد بر اندازه ولیک هم فزون آمد ز گفت یار نیک آن فزونی با خضر آمد شقاق گفت رو تو مکثری هذا فراق موسیا بسیارگویی دور شو ور نه با من گنگ باش و کور شو ور نرفتی وز ستیزه شسته ای تو به معنی رفته ای بگسسته ای چون حدث کردی تو ناگه در نماز گویدت سوی طهارت رو بتاز ور نرفتی خشک خنبان می شوی خود نمازت رفت پیشین ای غوی رو بر آنها که هم جفت توند عاشقان و تشنه گفت توند پاسبان بر خوابناکان بر فزود ماهیان را پاسبان حاجت نبود جامه پوشان را نظر بر گازرست جان عریان را تجلی زیورست یا ز عریانان به یکسو باز رو یا چو ایشان فارغ از تنجامه شو ور نمی توانی که کل عریان شوی جامه کم کن تا ره اوسط روی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۲ - تشنیع صوفیان بر آن صوفی کی پیش شیخ بسیار می‌گوید صوفیان بر صوفیی شنعه زدند پیش شیخ خانقاهی آمدند شیخ را گفتند داد جان ما تو ازین صوفی بجو ای پیشوا گفت آخر چه گله ست ای صوفیان گفت این صوفی سه خو دارد گران در سخن بسیارگو همچون جرس در خورش افزون خورد از بیست کس ور بخسپد هست چون اصحاب کهف صوفیان کردند پیش شیخ زحف شیخ رو آورد سوی آن فقیر که ز هر حالی که هست اوساط گیر در خبر خیر الامور اوساطها نافع آمد ز اعتدال اخلاطها گر یکی خلطی فزون شد از عرض در تن مردم پدید آید مرض بر قرین خویش مفزا در صفت کان فراق آرد یقین در عاقبت نطق موسی بد بر اندازه ولیک هم فزون آمد ز گفت یار نیک آن فزونی با خضر آمد شقاق گفت رو تو مکثری هذا فراق موسیا بسیارگویی دور شو ور نه با من گنگ باش و کور شو ور نرفتی وز ستیزه شسته ای تو به معنی رفته ای بگسسته ای چون حدث کردی تو ناگه در نماز گویدت سوی طهارت رو بتاز ور نرفتی خشک خنبان می شوی خود نمازت رفت پیشین ای غوی رو بر آنها که هم جفت توند عاشقان و تشنه گفت توند پاسبان بر خوابناکان بر فزود ماهیان را پاسبان حاجت نبود جامه پوشان را نظر بر گازرست جان عریان را تجلی زیورست یا ز عریانان به یکسو باز رو یا چو ایشان فارغ از تنجامه شو ور نمی توانی که کل عریان شوی جامه کم کن تا ره اوسط روی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۳ - عذر گفتن فقیر به شیخ پس فقیر آن شیخ را احوال گفت عذر را با آن غرامت کرد جفت مر سؤال شیخ را داد او جواب چون جوابات خضر خوب و صواب آن جوابات سؤالات کلیم کش خضر بنمود از رب علیم گشت مشکلهاش حل وافزون ز یاد از پی هر مشکلش مفتاح داد از خضر درویش هم میراث داشت در جواب شیخ همت بر گماشت گفت راه اوسط ارچه حکمتست لیک اوسط نیز هم با نسبتست آب جو نسبت باشتر هست کم لیک باشد موش را آن همچو یم هر که را باشد وظیفه چار نان دو خورد یا سه خورد هست اوسط آن ور خورد هر چار دور از اوسط است او اسیر حرص مانند بط است هر که او را اشتها ده نان بود شش خورد می دان که اوسط آن بود چون مرا پنجاه نان هست اشتها مر تو را شش گرده هم دستیم نی تو به ده رکعت نماز آیی ملول من به پانصد در نیایم در نحول آن یکی تا کعبه حافی می رود وین یکی تا مسجد از خود می شود آن یکی در پاک بازی جان بداد وین یکی جان کند تا یک نان بداد این وسط در با نهایت می رود که مر آن را اول و آخر بود اول و آخر بباید تا در آن در تصور گنجد اوسط یا میان بی نهایت چون ندارد دو طرف کی بود او را میانه منصرف اول و آخر نشانش کس نداد گفت لو کان له البحر مداد هفت دریا گر شود کلی مداد نیست مر پایان شدن را هیچ امید باغ و بیشه گر بود یکسر قلم زین سخن هرگز نگردد هیچ کم آن همه حبر و قلم فانی شود وین حدیث بی عدد باقی بود حالت من خواب را ماند گهی خواب پندارد مر آن را گم رهی چشم من خفته دلم بیدار دان شکل بی کار مرا بر کار دان گفت پیغامبر که عینای تنام لا ینام قلبی عن رب الانام چشم تو بیدار و دل خفته بخواب چشم من خفته دلم در فتح باب مر دلم را پنج حس دیگرست حس دل را هر دو عالم منظرست تو ز ضعف خود مکن در من نگاه بر تو شب بر من همان شب چاشتگاه بر تو زندان بر من آن زندان چو باغ عین مشغولی مرا گشته فراغ پای تو در گل مرا گل گشته گل مر تو را ماتم مرا سور و دهل در زمینم با تو ساکن در محل می دوم بر چرخ هفتم چون زحل همنشینت من نیم سایه من است برتر از اندیشه ها پایه من است زانک من ز اندیشه ها بگذشته ام خارج اندیشه پویان گشته ام حاکم اندیشه ام محکوم نی زانک بنا حاکم آمد بر بنا جمله خلقان سخره اندیشه اند زان سبب خسته دل و غم پیشه اند قاصدا خود را به اندیشه دهم چون بخواهم از میانشان بر جهم من چو مرغ اوجم اندیشه مگس کی بود بر من مگس را دست رس قاصدا زیر آیم از اوج بلند تا شکسته پایگان بر من تنند چون ملالم گیرد از سفلی صفات بر پرم همچون طیور الصافات پر من رسته ست هم از ذات خویش بر نچفسانم دو پر من با سریش جعفر طیار را پر جاریه ست جعفر طرار را پر عاریه ست نزد آنک لم یذق دعویست این نزد سکان افق معنیست این لاف و دعوی باشد این پیش غراب دیگ تی و پر یکی پیش ذباب چونک در تو می شود لقمه گهر تن مزن چندانک بتوانی بخور شیخ روزی بهر دفع سؤ ظن در لگن قی کرد پر در شد لگن گوهر معقول را محسوس کرد پیر بینا بهر کم عقلی مرد چونک در معده شود پاکت پلید قفل نه بر حلق و پنهان کن کلید هر که در وی لقمه شد نور جلال هر چه خواهد تا خورد او را حلال

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۳ - عذر گفتن فقیر به شیخ پس فقیر آن شیخ را احوال گفت عذر را با آن غرامت کرد جفت مر سؤال شیخ را داد او جواب چون جوابات خضر خوب و صواب آن جوابات سؤالات کلیم کش خضر بنمود از رب علیم گشت مشکلهاش حل وافزون ز یاد از پی هر مشکلش مفتاح داد از خضر درویش هم میراث داشت در جواب شیخ همت بر گماشت گفت راه اوسط ارچه حکمتست لیک اوسط نیز هم با نسبتست آب جو نسبت باشتر هست کم لیک باشد موش را آن همچو یم هر که را باشد وظیفه چار نان دو خورد یا سه خورد هست اوسط آن ور خورد هر چار دور از اوسط است او اسیر حرص مانند بط است هر که او را اشتها ده نان بود شش خورد می دان که اوسط آن بود چون مرا پنجاه نان هست اشتها مر تو را شش گرده هم دستیم نی تو به ده رکعت نماز آیی ملول من به پانصد در نیایم در نحول آن یکی تا کعبه حافی می رود وین یکی تا مسجد از خود می شود آن یکی در پاک بازی جان بداد وین یکی جان کند تا یک نان بداد این وسط در با نهایت می رود که مر آن را اول و آخر بود اول و آخر بباید تا در آن در تصور گنجد اوسط یا میان بی نهایت چون ندارد دو طرف کی بود او را میانه منصرف اول و آخر نشانش کس نداد گفت لو کان له البحر مداد هفت دریا گر شود کلی مداد نیست مر پایان شدن را هیچ امید باغ و بیشه گر بود یکسر قلم زین سخن هرگز نگردد هیچ کم آن همه حبر و قلم فانی شود وین حدیث بی عدد باقی بود حالت من خواب را ماند گهی خواب پندارد مر آن را گم رهی چشم من خفته دلم بیدار دان شکل بی کار مرا بر کار دان گفت پیغامبر که عینای تنام لا ینام قلبی عن رب الانام چشم تو بیدار و دل خفته بخواب چشم من خفته دلم در فتح باب مر دلم را پنج حس دیگرست حس دل را هر دو عالم منظرست تو ز ضعف خود مکن در من نگاه بر تو شب بر من همان شب چاشتگاه بر تو زندان بر من آن زندان چو باغ عین مشغولی مرا گشته فراغ پای تو در گل مرا گل گشته گل مر تو را ماتم مرا سور و دهل در زمینم با تو ساکن در محل می دوم بر چرخ هفتم چون زحل همنشینت من نیم سایه من است برتر از اندیشه ها پایه من است زانک من ز اندیشه ها بگذشته ام خارج اندیشه پویان گشته ام حاکم اندیشه ام محکوم نی زانک بنا حاکم آمد بر بنا جمله خلقان سخره اندیشه اند زان سبب خسته دل و غم پیشه اند قاصدا خود را به اندیشه دهم چون بخواهم از میانشان بر جهم من چو مرغ اوجم اندیشه مگس کی بود بر من مگس را دست رس قاصدا زیر آیم از اوج بلند تا شکسته پایگان بر من تنند چون ملالم گیرد از سفلی صفات بر پرم همچون طیور الصافات پر من رسته ست هم از ذات خویش بر نچفسانم دو پر من با سریش جعفر طیار را پر جاریه ست جعفر طرار را پر عاریه ست نزد آنک لم یذق دعویست این نزد سکان افق معنیست این لاف و دعوی باشد این پیش غراب دیگ تی و پر یکی پیش ذباب چونک در تو می شود لقمه گهر تن مزن چندانک بتوانی بخور شیخ روزی بهر دفع سؤ ظن در لگن قی کرد پر در شد لگن گوهر معقول را محسوس کرد پیر بینا بهر کم عقلی مرد چونک در معده شود پاکت پلید قفل نه بر حلق و پنهان کن کلید هر که در وی لقمه شد نور جلال هر چه خواهد تا خورد او را حلال

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۴ - بیان دعویی که عین آن دعوی گواه صدق خویش است گر تو هستی آشنای جان من نیست دعوی گفت معنی لان من گر بگویم نیم شب پیش توام هین مترس از شب که من خویش توام این دو دعوی پیش تو معنی بود چون شناسی بانگ خویشاوند خود پیشی و خویشی دو دعوی بود لیک هر دو معنی بود پیش فهم نیک قرب آوازش گواهی می دهد کین دم از نزدیک یاری می جهد لذت آواز خویشاوند نیز شد گوا بر صدق آن خویش عزیز باز بی الهام احمق کو ز جهل می نداند بانگ بیگانه ز اهل پیش او دعوی بود گفتار او جهل او شد مایه انکار او پیش زیرک کاندرونش نورهاست عین این آواز معنی بود راست یا به تازی گفت یک تازی زبان که همی دانم زبان تازیان عین تازی گفتنش معنی بود گرچه تازی گفتنش دعوی بود یا نویسد کاتبی بر کاغذی کاتب و خط خوانم و من امجدی این نوشته گرچه خود دعوی بود هم نوشته شاهد معنی بود یا بگوید صوفیی دیدی تو دوش در میان خواب سجاده بدوش من بدم آن وآنچ گفتم خواب در با تو اندر خواب در شرح نظر گوش کن چون حلقه اندر گوش کن آن سخن را پیشوای هوش کن چون تو را یاد آید آن خواب این سخن معجز نو باشد و زر کهن گرچه دعوی می نماید این ولی جان صاحب واقعه گوید بلی پس چو حکمت ضاله مؤمن بود آن ز هر که بشنود موقن بود چونک خود را پیش او یابد فقط چون بود شک چون کند او را غلط تشنه ای را چون بگویی تو شتاب در قدح آبست بستان زود آب هیچ گوید تشنه کین دعویست رو از برم ای مدعی مهجور شو یا گواه و حجتی بنما که این جنس آبست و از آن ماء معین یا به طفل شیر مادر بانگ زد که بیا من مادرم هان ای ولد طفل گوید مادرا حجت بیار تا که با شیرت بگیرم من قرار در دل هر امتی کز حق مزه ست روی و آواز پیمبر معجزه ست چون پیمبر از برون بانگی زند جان امت در درون سجده کند زانک جنس بانگ او اندر جهان از کسی نشنیده باشد گوش جان آن غریب از ذوق آواز غریب از زبان حق شنود انی قریب مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۵ - سجده کردن یحیی علیه السلام در شکم مادر مسیح را علیه السلام مادر یحیی به مریم در نهفت پیشتر از وضع حمل خویش گفت که یقین دیدم درون تو شهیست کو اولوا العزم و رسول آگهیست چون برابر اوفتادم با تو من کرد سجده حمل من ای ذوالفطن این جنین مر آن جنین را سجده کرد کز سجودش در تنم افتاد درد گفت مریم من درون خویش هم سجده ای دیدم ازین طفل شکم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۶ - اشکال آوردن برین قصه ابلهان گویند کین افسانه را خط بکش زیرا دروغست و خطا زانک مریم وقت وضع حمل خویش بود از بیگانه دور و هم ز خویش از برون شهر آن شیرین فسون تا نشد فارغ نیامد خود درون چون بزادش آنگهانش بر کنار بر گرفت و برد تا پیش تبار مادر یحیی کجا دیدش که تا گوید او را این سخن در ماجرا

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۴ - بیان دعویی که عین آن دعوی گواه صدق خویش است گر تو هستی آشنای جان من نیست دعوی گفت معنی لان من گر بگویم نیم شب پیش توام هین مترس از شب که من خویش توام این دو دعوی پیش تو معنی بود چون شناسی بانگ خویشاوند خود پیشی و خویشی دو دعوی بود لیک هر دو معنی بود پیش فهم نیک قرب آوازش گواهی می دهد کین دم از نزدیک یاری می جهد لذت آواز خویشاوند نیز شد گوا بر صدق آن خویش عزیز باز بی الهام احمق کو ز جهل می نداند بانگ بیگانه ز اهل پیش او دعوی بود گفتار او جهل او شد مایه انکار او پیش زیرک کاندرونش نورهاست عین این آواز معنی بود راست یا به تازی گفت یک تازی زبان که همی دانم زبان تازیان عین تازی گفتنش معنی بود گرچه تازی گفتنش دعوی بود یا نویسد کاتبی بر کاغذی کاتب و خط خوانم و من امجدی این نوشته گرچه خود دعوی بود هم نوشته شاهد معنی بود یا بگوید صوفیی دیدی تو دوش در میان خواب سجاده بدوش من بدم آن وآنچ گفتم خواب در با تو اندر خواب در شرح نظر گوش کن چون حلقه اندر گوش کن آن سخن را پیشوای هوش کن چون تو را یاد آید آن خواب این سخن معجز نو باشد و زر کهن گرچه دعوی می نماید این ولی جان صاحب واقعه گوید بلی پس چو حکمت ضاله مؤمن بود آن ز هر که بشنود موقن بود چونک خود را پیش او یابد فقط چون بود شک چون کند او را غلط تشنه ای را چون بگویی تو شتاب در قدح آبست بستان زود آب هیچ گوید تشنه کین دعویست رو از برم ای مدعی مهجور شو یا گواه و حجتی بنما که این جنس آبست و از آن ماء معین یا به طفل شیر مادر بانگ زد که بیا من مادرم هان ای ولد طفل گوید مادرا حجت بیار تا که با شیرت بگیرم من قرار در دل هر امتی کز حق مزه ست روی و آواز پیمبر معجزه ست چون پیمبر از برون بانگی زند جان امت در درون سجده کند زانک جنس بانگ او اندر جهان از کسی نشنیده باشد گوش جان آن غریب از ذوق آواز غریب از زبان حق شنود انی قریب مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۵ - سجده کردن یحیی علیه السلام در شکم مادر مسیح را علیه السلام مادر یحیی به مریم در نهفت پیشتر از وضع حمل خویش گفت که یقین دیدم درون تو شهیست کو اولوا العزم و رسول آگهیست چون برابر اوفتادم با تو من کرد سجده حمل من ای ذوالفطن این جنین مر آن جنین را سجده کرد کز سجودش در تنم افتاد درد گفت مریم من درون خویش هم سجده ای دیدم ازین طفل شکم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۶ - اشکال آوردن برین قصه ابلهان گویند کین افسانه را خط بکش زیرا دروغست و خطا زانک مریم وقت وضع حمل خویش بود از بیگانه دور و هم ز خویش از برون شهر آن شیرین فسون تا نشد فارغ نیامد خود درون چون بزادش آنگهانش بر کنار بر گرفت و برد تا پیش تبار مادر یحیی کجا دیدش که تا گوید او را این سخن در ماجرا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۷ - جواب اشکال این بداند کانک اهل خاطرست غایب آفاق او را حاضرست پیش مریم حاضر آید در نظر مادر یحیی که دورست از بصر دیده ها بسته ببیند دوست را چون مشبک کرده باشد پوست را ور ندیدش نه از برون نه از اندرون از حکایت گیر معنی ای زبون نی چنان کافسانه ها بشنیده بود همچو شین بر نقش آن چفسیده بود تا همی گفت آن کلیله بی زبان چون سخن نوشد ز دمنه بی بیان ور بدانستند لحن همدگر فهم آن چون مرد بی نطقی بشر در میان شیر و گاو آن دمنه چون شد رسول و خواند بر هر دو فسون چون وزیر شیر شد گاو نبیل چون ز عکس ماه ترسان گشت پیل این کلیله و دمنه جمله افتراست ورنه کی با زاغ لک لک را مریست ای برادر قصه چون پیمانه ایست معنی اندر وی مثال دانه ایست دانه معنی بگیرد مرد عقل ننگرد پیمانه را گر گشت نقل ماجرای بلبل و گل گوش دار گرچه گفتی نیست آنجا آشکار مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۸ - سخن گفتن به زبان حال و فهم کردن آن ماجرای شمع با پروانه تو بشنو و معنی گزین ز افسانه تو گرچه گفتی نیست سر گفت هست هین به بالا پر مپر چون جغد پست گفت در شطرنج کین خانه رخ است گفت خانه از کجاش آمد به دست خانه را بخرید یا میراث یافت فرخ آنکس کو سوی معنی شتافت گفت نحوی زید عمروا قد ضرب گفت چونش کرد بی جرمی ادب عمرو را جرمش چه بد کان زید خام بی گنه او را بزد همچون غلام گفت این پیمانه معنی بود گندمی بستان که پیمانه ست رد زید و عمروا ز بهر اعرابست و ساز گر دروغست آن تو با اعراب ساز گفت نی من آن ندانم عمرو را زید چون زد بی گناه و بی خطا گفت از ناچار و لاغی بر گشود عمرو یک واو فزون دزدیده بود زید واقف گشت دزدش را بزد چونک از حد برد او را حد سزد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۹ - پذیرا آمدن سخن باطل در دل باطلان گفت اینک راست پذرفتم به جان کژ نماید راست در پیش کژان گر بگویی احولی را مه یکی ست گویدت این دوست و در وحدت شکی ست ور برو خندد کسی گوید دو است راست دارد این سزای بدخو است بر دروغان جمع می آید دروغ للخبیثات الخبیثین زد فروغ دل فراخان را بود دست فراخ چشم کوران را عثار سنگ لاخ

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۷ - جواب اشکال این بداند کانک اهل خاطرست غایب آفاق او را حاضرست پیش مریم حاضر آید در نظر مادر یحیی که دورست از بصر دیده ها بسته ببیند دوست را چون مشبک کرده باشد پوست را ور ندیدش نه از برون نه از اندرون از حکایت گیر معنی ای زبون نی چنان کافسانه ها بشنیده بود همچو شین بر نقش آن چفسیده بود تا همی گفت آن کلیله بی زبان چون سخن نوشد ز دمنه بی بیان ور بدانستند لحن همدگر فهم آن چون مرد بی نطقی بشر در میان شیر و گاو آن دمنه چون شد رسول و خواند بر هر دو فسون چون وزیر شیر شد گاو نبیل چون ز عکس ماه ترسان گشت پیل این کلیله و دمنه جمله افتراست ورنه کی با زاغ لک لک را مریست ای برادر قصه چون پیمانه ایست معنی اندر وی مثال دانه ایست دانه معنی بگیرد مرد عقل ننگرد پیمانه را گر گشت نقل ماجرای بلبل و گل گوش دار گرچه گفتی نیست آنجا آشکار مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۸ - سخن گفتن به زبان حال و فهم کردن آن ماجرای شمع با پروانه تو بشنو و معنی گزین ز افسانه تو گرچه گفتی نیست سر گفت هست هین به بالا پر مپر چون جغد پست گفت در شطرنج کین خانه رخ است گفت خانه از کجاش آمد به دست خانه را بخرید یا میراث یافت فرخ آنکس کو سوی معنی شتافت گفت نحوی زید عمروا قد ضرب گفت چونش کرد بی جرمی ادب عمرو را جرمش چه بد کان زید خام بی گنه او را بزد همچون غلام گفت این پیمانه معنی بود گندمی بستان که پیمانه ست رد زید و عمروا ز بهر اعرابست و ساز گر دروغست آن تو با اعراب ساز گفت نی من آن ندانم عمرو را زید چون زد بی گناه و بی خطا گفت از ناچار و لاغی بر گشود عمرو یک واو فزون دزدیده بود زید واقف گشت دزدش را بزد چونک از حد برد او را حد سزد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۹ - پذیرا آمدن سخن باطل در دل باطلان گفت اینک راست پذرفتم به جان کژ نماید راست در پیش کژان گر بگویی احولی را مه یکی ست گویدت این دوست و در وحدت شکی ست ور برو خندد کسی گوید دو است راست دارد این سزای بدخو است بر دروغان جمع می آید دروغ للخبیثات الخبیثین زد فروغ دل فراخان را بود دست فراخ چشم کوران را عثار سنگ لاخ

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۰ - جستن آن درخت کی هر که میوهٔ آن درخت خورد نمیرد گفت دانایی برای داستان که درختی هست در هندوستان هر کسی کز میوه او خورد و برد نی شود او پیر نی هرگز بمرد پادشاهی این شنید از صادقی بر درخت و میوه اش شد عاشقی قاصدی دانا ز دیوان ادب سوی هندوستان روان کرد از طلب سالها می گشت آن قاصد ازو گرد هندوستان برای جست و جو شهر شهر از بهر این مطلوب گشت نی جزیره ماند و نی کوه و نی دشت هر که را پرسید کردش ریش خند کین کی جوید جز مگر مجنون بند بس کسان صفعش زدند اندر مزاح بس کسان گفتند ای صاحب فلاح جست و جوی چون تو زیرک سینه صاف کی تهی باشد کجا باشد گزاف وین مراعاتش یکی صفع دگر وین ز صفع آشکارا سخت تر می ستودندش به تسخر کای بزرگ در فلان اقلیم بس هول و سترگ در فلان بیشه درختی هست سبز بس بلند و پهن و هر شاخیش گبز قاصد شه بسته در جستن کمر می شنید از هر کسی نوعی خبر بس سیاحت کرد آنجا سالها می فرستادش شهنشه مالها چون بسی دید اندر آن غربت تعب عاجز آمد آخر الامر از طلب هیچ از مقصود اثر پیدا نشد زان غرض غیر خبر پیدا نشد رشته اومید او بگسسته شد جسته او عاقبت ناجسته شد کرد عزم بازگشتن سوی شاه اشک می بارید و می برید راه مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۱ - شرح کردن شیخ سِرّ آن درخت با آن طالب مقلد بود شیخی عالمی قطبی کریم اندر آن منزل که آیس شد ندیم گفت من نومید پیش او روم ز آستان او به راه اندر شوم تا دعای او بود همراه من چونک نومیدم من از دلخواه من رفت پیش شیخ با چشم پر آب اشک می بارید مانند سحاب گفت شیخا وقت رحم و رقتست ناامیدم وقت لطف این ساعتست گفت واگو کز چه نومیدیستت چیست مطلوب تو رو با چیستت گفت شاهنشاه کردم اختیار از برای جستن یک شاخسار که درختی هست نادر در جهات میوه او مایه آب حیات سالها جستم ندیدم یک نشان جز که طنز و تسخر این سرخوشان شیخ خندید و بگفتش ای سلیم این درخت علم باشد در علیم بس بلند و بس شگرف و بس بسیط آب حیوانی ز دریای محیط تو بصورت رفته ای ای بی خبر زان ز شاخ معنیی بی بار و بر گه درختش نام شد گه آفتاب گاه بحرش نام گشت و گه سحاب آن یکی کش صد هزار آثار خاست کمترین آثار او عمر بقاست گرچه فردست او اثر دارد هزار آن یکی را نام شاید بی شمار آن یکی شخصی تو را باشد پدر در حق شخصی دگر باشد پسر در حق دیگر بود قهر و عدو در حق دیگر بود لطف و نکو صد هزاران نام و او یک آدمی صاحب هر وصفش از وصفی عمی هر که جوید نام گر صاحب ثقه ست همچو تو نومید و اندر تفرقه ست تو چه بر چفسی برین نام درخت تا بمانی تلخ کام و شوربخت در گذر از نام و بنگر در صفات تا صفاتت ره نماید سوی ذات اختلاف خلق از نام اوفتاد چون به معنی رفت آرام اوفتاد

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۰ - جستن آن درخت کی هر که میوهٔ آن درخت خورد نمیرد گفت دانایی برای داستان که درختی هست در هندوستان هر کسی کز میوه او خورد و برد نی شود او پیر نی هرگز بمرد پادشاهی این شنید از صادقی بر درخت و میوه اش شد عاشقی قاصدی دانا ز دیوان ادب سوی هندوستان روان کرد از طلب سالها می گشت آن قاصد ازو گرد هندوستان برای جست و جو شهر شهر از بهر این مطلوب گشت نی جزیره ماند و نی کوه و نی دشت هر که را پرسید کردش ریش خند کین کی جوید جز مگر مجنون بند بس کسان صفعش زدند اندر مزاح بس کسان گفتند ای صاحب فلاح جست و جوی چون تو زیرک سینه صاف کی تهی باشد کجا باشد گزاف وین مراعاتش یکی صفع دگر وین ز صفع آشکارا سخت تر می ستودندش به تسخر کای بزرگ در فلان اقلیم بس هول و سترگ در فلان بیشه درختی هست سبز بس بلند و پهن و هر شاخیش گبز قاصد شه بسته در جستن کمر می شنید از هر کسی نوعی خبر بس سیاحت کرد آنجا سالها می فرستادش شهنشه مالها چون بسی دید اندر آن غربت تعب عاجز آمد آخر الامر از طلب هیچ از مقصود اثر پیدا نشد زان غرض غیر خبر پیدا نشد رشته اومید او بگسسته شد جسته او عاقبت ناجسته شد کرد عزم بازگشتن سوی شاه اشک می بارید و می برید راه مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۱ - شرح کردن شیخ سِرّ آن درخت با آن طالب مقلد بود شیخی عالمی قطبی کریم اندر آن منزل که آیس شد ندیم گفت من نومید پیش او روم ز آستان او به راه اندر شوم تا دعای او بود همراه من چونک نومیدم من از دلخواه من رفت پیش شیخ با چشم پر آب اشک می بارید مانند سحاب گفت شیخا وقت رحم و رقتست ناامیدم وقت لطف این ساعتست گفت واگو کز چه نومیدیستت چیست مطلوب تو رو با چیستت گفت شاهنشاه کردم اختیار از برای جستن یک شاخسار که درختی هست نادر در جهات میوه او مایه آب حیات سالها جستم ندیدم یک نشان جز که طنز و تسخر این سرخوشان شیخ خندید و بگفتش ای سلیم این درخت علم باشد در علیم بس بلند و بس شگرف و بس بسیط آب حیوانی ز دریای محیط تو بصورت رفته ای ای بی خبر زان ز شاخ معنیی بی بار و بر گه درختش نام شد گه آفتاب گاه بحرش نام گشت و گه سحاب آن یکی کش صد هزار آثار خاست کمترین آثار او عمر بقاست گرچه فردست او اثر دارد هزار آن یکی را نام شاید بی شمار آن یکی شخصی تو را باشد پدر در حق شخصی دگر باشد پسر در حق دیگر بود قهر و عدو در حق دیگر بود لطف و نکو صد هزاران نام و او یک آدمی صاحب هر وصفش از وصفی عمی هر که جوید نام گر صاحب ثقه ست همچو تو نومید و اندر تفرقه ست تو چه بر چفسی برین نام درخت تا بمانی تلخ کام و شوربخت در گذر از نام و بنگر در صفات تا صفاتت ره نماید سوی ذات اختلاف خلق از نام اوفتاد چون به معنی رفت آرام اوفتاد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۲ - منازعت چهار کس جهت انگور کی هر یکی به نام دیگر فهم کرده بود آن را چار کس را داد مردی یک درم آن یکی گفت این به انگوری دهم آن یکی دیگر عرب بد گفت لا من عنب خواهم نه انگور ای دغا آن یکی ترکی بد و گفت این بنم من نمی خواهم عنب خواهم ازم آن یکی رومی بگفت این قیل را ترک کن خواهیم استافیل را در تنازع آن نفر جنگی شدند که ز سر نامها غافل بدند مشت بر هم می زدند از ابلهی پر بدند از جهل و از دانش تهی صاحب سری عزیزی صد زبان گر بدی آنجا بدادی صلحشان پس بگفتی او که من زین یک درم آرزوی جمله تان را می دهم چونک بسپارید دل را بی دغل این درمتان می کند چندین عمل یک درمتان می شود چار المراد چار دشمن می شود یک ز اتحاد گفت هر یکتان دهد جنگ و فراق گفت من آرد شما را اتفاق پس شما خاموش باشید انصتوا تا زبانتان من شوم در گفت و گو گر سخنتان می نماید یک نمط در اثر مایه نزاعست و سخط گرمی عاریتی ندهد اثر گرمی خاصیتی دارد هنر سرکه را گر گرم کردی ز آتش آن چون خوری سردی فزاید بی گمان زانک آن گرمی او دهلیزیست طبع اصلش سردیست و تیزیست ور بود یخ بسته دوشاب ای پسر چون خوری گرمی فزاید در جگر پس ریای شیخ به ز اخلاص ماست کز بصیرت باشد آن وین از عماست از حدیث شیخ جمعیت رسد تفرقه آرد دم اهل جسد چون سلیمان کز سوی حضرت بتاخت کو زبان جمله مرغان را شناخت در زمان عدلش آهو با پلنگ انس بگرفت و برون آمد ز جنگ شد کبوتر آمن از چنگال باز گوسفند از گرگ ناورد احتراز او میانجی شد میان دشمنان اتحادی شد میان پرزنان تو چو موری بهر دانه می دوی هین سلیمان جو چه می باشی غوی دانه جو را دانه اش دامی شود و آن سلیمان جوی را هر دو بود مرغ جانها را درین آخر زمان نیستشان از همدگر یک دم امان هم سلیمان هست اندر دور ما کو دهد صلح و نماند جور ما قول ان من امة را یاد گیر تا به الا و خلا فیها نذیر گفت خود خالی نبودست امتی از خلیفه حق و صاحب همتی مرغ جانها را چنان یکدل کند کز صفاشان بی غش و بی غل کند مشفقان گردند همچون والده مسلمون را گفت نفس واحده نفس واحد از رسول حق شدند ور نه هر یک دشمن مطلق بدند

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۲ - منازعت چهار کس جهت انگور کی هر یکی به نام دیگر فهم کرده بود آن را چار کس را داد مردی یک درم آن یکی گفت این به انگوری دهم آن یکی دیگر عرب بد گفت لا من عنب خواهم نه انگور ای دغا آن یکی ترکی بد و گفت این بنم من نمی خواهم عنب خواهم ازم آن یکی رومی بگفت این قیل را ترک کن خواهیم استافیل را در تنازع آن نفر جنگی شدند که ز سر نامها غافل بدند مشت بر هم می زدند از ابلهی پر بدند از جهل و از دانش تهی صاحب سری عزیزی صد زبان گر بدی آنجا بدادی صلحشان پس بگفتی او که من زین یک درم آرزوی جمله تان را می دهم چونک بسپارید دل را بی دغل این درمتان می کند چندین عمل یک درمتان می شود چار المراد چار دشمن می شود یک ز اتحاد گفت هر یکتان دهد جنگ و فراق گفت من آرد شما را اتفاق پس شما خاموش باشید انصتوا تا زبانتان من شوم در گفت و گو گر سخنتان می نماید یک نمط در اثر مایه نزاعست و سخط گرمی عاریتی ندهد اثر گرمی خاصیتی دارد هنر سرکه را گر گرم کردی ز آتش آن چون خوری سردی فزاید بی گمان زانک آن گرمی او دهلیزیست طبع اصلش سردیست و تیزیست ور بود یخ بسته دوشاب ای پسر چون خوری گرمی فزاید در جگر پس ریای شیخ به ز اخلاص ماست کز بصیرت باشد آن وین از عماست از حدیث شیخ جمعیت رسد تفرقه آرد دم اهل جسد چون سلیمان کز سوی حضرت بتاخت کو زبان جمله مرغان را شناخت در زمان عدلش آهو با پلنگ انس بگرفت و برون آمد ز جنگ شد کبوتر آمن از چنگال باز گوسفند از گرگ ناورد احتراز او میانجی شد میان دشمنان اتحادی شد میان پرزنان تو چو موری بهر دانه می دوی هین سلیمان جو چه می باشی غوی دانه جو را دانه اش دامی شود و آن سلیمان جوی را هر دو بود مرغ جانها را درین آخر زمان نیستشان از همدگر یک دم امان هم سلیمان هست اندر دور ما کو دهد صلح و نماند جور ما قول ان من امة را یاد گیر تا به الا و خلا فیها نذیر گفت خود خالی نبودست امتی از خلیفه حق و صاحب همتی مرغ جانها را چنان یکدل کند کز صفاشان بی غش و بی غل کند مشفقان گردند همچون والده مسلمون را گفت نفس واحده نفس واحد از رسول حق شدند ور نه هر یک دشمن مطلق بدند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۳ - برخاستن مخالفت و عداوت از میان انصار به برکات رسول علیه السلام دو قبیله کاوس و خزرج نام داشت یک ز دیگر جان خون آشام داشت کینه های کهنه شان از مصطفی محو شد در نور اسلام و صفا اولا اخوان شدند آن دشمنان همچو اعداد عنب در بوستان وز دم المؤمنون اخوه به پند در شکستند و تن واحد شدند صورت انگورها اخوان بود چون فشردی شیره واحد شود غوره و انگور ضدانند لیک چونک غوره پخته شد شد یار نیک غوره ای کو سنگ بست و خام ماند در ازل حق کافر اصلیش خواند نه اخی نه نفس واحد باشد او در شقاوت نحس ملحد باشد او گر بگویم آنچ او دارد نهان فتنه افهام خیزد در جهان سر گبر کور نامذکور به دود دوزخ از ارم مهجور به غوره های نیک که ایشان قابلند از دم اهل دل آخر یک دلند سوی انگوری همی رانند تیز تا دوی بر خیزد و کین و ستیز پس در انگوری همی درند پوست تا یکی گردند و وحدت وصف اوست دوست دشمن گردد ایرا هم دواست هیچ یک با خویش جنگی در نبست آفرین بر عشق کل اوستاد صد هزاران ذره را داد اتحاد همچو خاک مفترق در ره گذر یک سبوشان کرد دست کوزه گر که اتحاد جسمهای آب و طین هست ناقص جان نمی ماند بدین گر نظایر گویم اینجا در مثال فهم را ترسم که آرد اختلال هم سلیمان هست اکنون لیک ما از نشاط دوربینی در عمی دوربینی کور دارد مرد را همچو خفته در سرا کور از سرا مولعیم اندر سخنهای دقیق در گره ها باز کردن ما عشیق تا گره بندیم و بگشاییم ما در شکال و در جواب آیین فزا همچو مرغی کو گشاید بند دام گاه بندد تا شود در فن تمام او بود محروم از صحرا و مرج عمر او اندر گره کاریست خرج خود زبون او نگردد هیچ دام لیک پرش در شکست افتد مدام با گره کم کوش تا بال و پرت نسکلد یک یک ازین کر و فرت صد هزاران مرغ پرهاشان شکست و آن کمین گاه عوارض را نبست حال ایشان از نبی خوان ای حریص نقبوا فیها ببین هل من محیص از نزاع ترک و رومی و عرب حل نشد اشکال انگور و عنب تا سلیمان لسین معنوی در نیاید بر نخیزد این دوی جمله مرغان منازع بازوار بشنوید این طبل باز شهریار ز اختلاف خویش سوی اتحاد هین ز هر جانب روان گردید شاد حیث ما کنتم فولوا وجهکم نحوه هذا الذی لم ینهکم کور مرغانیم و بس ناساختیم کان سلیمان را دمی نشناختیم همچو جغدان دشمن بازان شدیم لاجرم وا مانده ویران شدیم می کنیم از غایت جهل و عما قصد آزار عزیزان خدا جمع مرغان کز سلیمان روشنند پر و بال بی گنه کی برکنند بلک سوی عاجزان چینه کشند بی خلاف و کینه آن مرغان خوشند هدهد ایشان پی تقدیس را می گشاید راه صد بلقیس را زاغ ایشان گر بصورت زاغ بود باز همت آمد و مازاغ بود لکلک ایشان که لک لک می زند آتش توحید در شک می زند و آن کبوترشان ز بازان نشکهد باز سر پیش کبوترشان نهد بلبل ایشان که حالت آرد او در درون خویش گلشن دارد او طوطی ایشان ز قند آزاد بود کز درون قند ابد رویش نمود پای طاووسان ایشان در نظر بهتر از طاووس پران دگر منطق الطیر آن خاقانی صداست منطق الطیر سلیمانی کجاست تو چه دانی بانگ مرغان را همی چون ندیدستی سلیمان را دمی پر آن مرغی که بانگش مطربست از برون مشرقست و مغربست هر یک آهنگش ز کرسی تا ثریست وز ثری تا عرش در کر و فریست مرغ کو بی این سلیمان می رود عاشق ظلمت چو خفاشی بود با سلیمان خو کن ای خفاش رد تا که در ظلمت نمانی تا ابد یک گزی ره که بدان سو می روی همچو گز قطب مساحت می شوی وانک لنگ و لوک آن سو می جهی از همه لنگی و لوکی می رهی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۳ - برخاستن مخالفت و عداوت از میان انصار به برکات رسول علیه السلام دو قبیله کاوس و خزرج نام داشت یک ز دیگر جان خون آشام داشت کینه های کهنه شان از مصطفی محو شد در نور اسلام و صفا اولا اخوان شدند آن دشمنان همچو اعداد عنب در بوستان وز دم المؤمنون اخوه به پند در شکستند و تن واحد شدند صورت انگورها اخوان بود چون فشردی شیره واحد شود غوره و انگور ضدانند لیک چونک غوره پخته شد شد یار نیک غوره ای کو سنگ بست و خام ماند در ازل حق کافر اصلیش خواند نه اخی نه نفس واحد باشد او در شقاوت نحس ملحد باشد او گر بگویم آنچ او دارد نهان فتنه افهام خیزد در جهان سر گبر کور نامذکور به دود دوزخ از ارم مهجور به غوره های نیک که ایشان قابلند از دم اهل دل آخر یک دلند سوی انگوری همی رانند تیز تا دوی بر خیزد و کین و ستیز پس در انگوری همی درند پوست تا یکی گردند و وحدت وصف اوست دوست دشمن گردد ایرا هم دواست هیچ یک با خویش جنگی در نبست آفرین بر عشق کل اوستاد صد هزاران ذره را داد اتحاد همچو خاک مفترق در ره گذر یک سبوشان کرد دست کوزه گر که اتحاد جسمهای آب و طین هست ناقص جان نمی ماند بدین گر نظایر گویم اینجا در مثال فهم را ترسم که آرد اختلال هم سلیمان هست اکنون لیک ما از نشاط دوربینی در عمی دوربینی کور دارد مرد را همچو خفته در سرا کور از سرا مولعیم اندر سخنهای دقیق در گره ها باز کردن ما عشیق تا گره بندیم و بگشاییم ما در شکال و در جواب آیین فزا همچو مرغی کو گشاید بند دام گاه بندد تا شود در فن تمام او بود محروم از صحرا و مرج عمر او اندر گره کاریست خرج خود زبون او نگردد هیچ دام لیک پرش در شکست افتد مدام با گره کم کوش تا بال و پرت نسکلد یک یک ازین کر و فرت صد هزاران مرغ پرهاشان شکست و آن کمین گاه عوارض را نبست حال ایشان از نبی خوان ای حریص نقبوا فیها ببین هل من محیص از نزاع ترک و رومی و عرب حل نشد اشکال انگور و عنب تا سلیمان لسین معنوی در نیاید بر نخیزد این دوی جمله مرغان منازع بازوار بشنوید این طبل باز شهریار ز اختلاف خویش سوی اتحاد هین ز هر جانب روان گردید شاد حیث ما کنتم فولوا وجهکم نحوه هذا الذی لم ینهکم کور مرغانیم و بس ناساختیم کان سلیمان را دمی نشناختیم همچو جغدان دشمن بازان شدیم لاجرم وا مانده ویران شدیم می کنیم از غایت جهل و عما قصد آزار عزیزان خدا جمع مرغان کز سلیمان روشنند پر و بال بی گنه کی برکنند بلک سوی عاجزان چینه کشند بی خلاف و کینه آن مرغان خوشند هدهد ایشان پی تقدیس را می گشاید راه صد بلقیس را زاغ ایشان گر بصورت زاغ بود باز همت آمد و مازاغ بود لکلک ایشان که لک لک می زند آتش توحید در شک می زند و آن کبوترشان ز بازان نشکهد باز سر پیش کبوترشان نهد بلبل ایشان که حالت آرد او در درون خویش گلشن دارد او طوطی ایشان ز قند آزاد بود کز درون قند ابد رویش نمود پای طاووسان ایشان در نظر بهتر از طاووس پران دگر منطق الطیر آن خاقانی صداست منطق الطیر سلیمانی کجاست تو چه دانی بانگ مرغان را همی چون ندیدستی سلیمان را دمی پر آن مرغی که بانگش مطربست از برون مشرقست و مغربست هر یک آهنگش ز کرسی تا ثریست وز ثری تا عرش در کر و فریست مرغ کو بی این سلیمان می رود عاشق ظلمت چو خفاشی بود با سلیمان خو کن ای خفاش رد تا که در ظلمت نمانی تا ابد یک گزی ره که بدان سو می روی همچو گز قطب مساحت می شوی وانک لنگ و لوک آن سو می جهی از همه لنگی و لوکی می رهی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۴ - قصهٔ بط بچگان کی مرغ خانگی پروردشان تخم بطی گرچه مرغ خانه ات کرد زیر پر چو دایه تربیت مادر تو بط آن دریا بدست دایه ات خاکی بد و خشکی پرست میل دریا که دل تو اندرست آن طبیعت جانت را از مادرست میل خشکی مر تو را زین دایه است دایه را بگذار کو بدرایه است دایه را بگذار در خشک و بران اندر آ در بحر معنی چون بطان گر تو را مادر بترساند ز آب تو مترس و سوی دریا ران شتاب تو بطی بر خشک و بر تر زنده ای نی چو مرغ خانه خانه گنده ای تو ز کرمنا بنی آدم شهی هم به خشکی هم به دریا پا نهی که حملناهم علی البحر بجان از حملناهم علی البر پیش ران مر ملایک را سوی بر راه نیست جنس حیوان هم ز بحر آگاه نیست تو به تن حیوان به جانی از ملک تا روی هم بر زمین هم بر فلک تا بظاهر مثلکم باشد بشر با دل یوحی الیه دیده ور قالب خاکی فتاده بر زمین روح او گردان برین چرخ برین ما همه مرغابیانیم ای غلام بحر می داند زبان ما تمام پس سلیمان بحر آمد ما چو طیر در سلیمان تا ابد داریم سیر با سلیمان پای در دریا بنه تا چو داود آب سازد صد زره آن سلیمان پیش جمله حاضرست لیک غیرت چشم بند و ساحرست تا ز جهل و خوابناکی و فضول او به پیش ما و ما از وی ملول تشنه را درد سر آرد بانگ رعد چون نداند کو کشاند ابر سعد چشم او ماندست در جوی روان بی خبر از ذوق آب آسمان مرکب همت سوی اسباب راند از مسبب لاجرم محجوب ماند آنک بیند او مسبب را عیان کی نهد دل بر سببهای جهان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۵ - حیران شدن حاجیان در کرامات آن زاهد کی در بادیه تنهاش یافتند زاهدی بد در میان بادیه در عبادت غرق چون عبادیه حاجیان آنجا رسیدند از بلاد دیده شان بر زاهد خشک اوفتاد جای زاهد خشک بود او ترمزاج از سموم بادیه بودش علاج حاجیان حیران شدند از وحدتش و آن سلامت در میان آفتش در نماز استاده بد بر روی ریگ ریگ کز تفش بجوشد آب دیگ گفتیی سرمست در سبزه و گلست یا سواره بر براق و دلدلست یا که پایش بر حریر و حله هاست یا سموم او را به از باد صباست پس بماندند آن جماعت با نیاز تا شود درویش فارغ از نماز چون ز استغراق باز آمد فقیر زان جماعت زنده روشن ضمیر دید کآبش می چکید از دست و رو جامه اش تر بود از آثار وضو پس بپرسیدش که آبت از کجاست دست را بر داشت کز سوی سماست گفت هر گاهی که خواهی می رسد بی ز چاه و بی ز حبل من مسد مشکل ما حل کن ای سلطان دین تا ببخشد حال تو ما را یقین وا نما سری ز اسرارت بما تا ببریم از میان زنارها چشم را بگشود سوی آسمان که اجابت کن دعای حاجیان رزق جویی را ز بالا خوگرم تو ز بالا بر گشودستی درم ای نموده تو مکان از لامکان فی السماء رزقکم کرده عیان در میان این مناجات ابر خوش زود پیدا شد چو پیل آب کش همچو آب از مشک باریدن گرفت در گو و در غارها مسکن گرفت ابر می بارید چون مشک اشکها حاجیان جمله گشاده مشکها یک جماعت زان عجایب کارها می بریدند از میان زنارها قوم دیگر را یقین در ازدیاد زین عجب والله اعلم بالرشاد قوم دیگر ناپذیرا ترش و خام ناقصان سرمدی تم الکلام

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۴ - قصهٔ بط بچگان کی مرغ خانگی پروردشان تخم بطی گرچه مرغ خانه ات کرد زیر پر چو دایه تربیت مادر تو بط آن دریا بدست دایه ات خاکی بد و خشکی پرست میل دریا که دل تو اندرست آن طبیعت جانت را از مادرست میل خشکی مر تو را زین دایه است دایه را بگذار کو بدرایه است دایه را بگذار در خشک و بران اندر آ در بحر معنی چون بطان گر تو را مادر بترساند ز آب تو مترس و سوی دریا ران شتاب تو بطی بر خشک و بر تر زنده ای نی چو مرغ خانه خانه گنده ای تو ز کرمنا بنی آدم شهی هم به خشکی هم به دریا پا نهی که حملناهم علی البحر بجان از حملناهم علی البر پیش ران مر ملایک را سوی بر راه نیست جنس حیوان هم ز بحر آگاه نیست تو به تن حیوان به جانی از ملک تا روی هم بر زمین هم بر فلک تا بظاهر مثلکم باشد بشر با دل یوحی الیه دیده ور قالب خاکی فتاده بر زمین روح او گردان برین چرخ برین ما همه مرغابیانیم ای غلام بحر می داند زبان ما تمام پس سلیمان بحر آمد ما چو طیر در سلیمان تا ابد داریم سیر با سلیمان پای در دریا بنه تا چو داود آب سازد صد زره آن سلیمان پیش جمله حاضرست لیک غیرت چشم بند و ساحرست تا ز جهل و خوابناکی و فضول او به پیش ما و ما از وی ملول تشنه را درد سر آرد بانگ رعد چون نداند کو کشاند ابر سعد چشم او ماندست در جوی روان بی خبر از ذوق آب آسمان مرکب همت سوی اسباب راند از مسبب لاجرم محجوب ماند آنک بیند او مسبب را عیان کی نهد دل بر سببهای جهان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۵ - حیران شدن حاجیان در کرامات آن زاهد کی در بادیه تنهاش یافتند زاهدی بد در میان بادیه در عبادت غرق چون عبادیه حاجیان آنجا رسیدند از بلاد دیده شان بر زاهد خشک اوفتاد جای زاهد خشک بود او ترمزاج از سموم بادیه بودش علاج حاجیان حیران شدند از وحدتش و آن سلامت در میان آفتش در نماز استاده بد بر روی ریگ ریگ کز تفش بجوشد آب دیگ گفتیی سرمست در سبزه و گلست یا سواره بر براق و دلدلست یا که پایش بر حریر و حله هاست یا سموم او را به از باد صباست پس بماندند آن جماعت با نیاز تا شود درویش فارغ از نماز چون ز استغراق باز آمد فقیر زان جماعت زنده روشن ضمیر دید کآبش می چکید از دست و رو جامه اش تر بود از آثار وضو پس بپرسیدش که آبت از کجاست دست را بر داشت کز سوی سماست گفت هر گاهی که خواهی می رسد بی ز چاه و بی ز حبل من مسد مشکل ما حل کن ای سلطان دین تا ببخشد حال تو ما را یقین وا نما سری ز اسرارت بما تا ببریم از میان زنارها چشم را بگشود سوی آسمان که اجابت کن دعای حاجیان رزق جویی را ز بالا خوگرم تو ز بالا بر گشودستی درم ای نموده تو مکان از لامکان فی السماء رزقکم کرده عیان در میان این مناجات ابر خوش زود پیدا شد چو پیل آب کش همچو آب از مشک باریدن گرفت در گو و در غارها مسکن گرفت ابر می بارید چون مشک اشکها حاجیان جمله گشاده مشکها یک جماعت زان عجایب کارها می بریدند از میان زنارها قوم دیگر را یقین در ازدیاد زین عجب والله اعلم بالرشاد قوم دیگر ناپذیرا ترش و خام ناقصان سرمدی تم الکلام

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱ - سر آغاز ای ضیاء الحق حسام الدین بیار این سوم دفتر که سنت شد سه بار بر گشا گنجینه اسرار را در سوم دفتر بهل اعذار را قوتت از قوت حق می زهد نه از عروقی کز حرارت می جهد این چراغ شمس کو روشن بود نه از فتیل و پنبه و روغن بود سقف گردون کو چنین دایم بود نه از طناب و استنی قایم بود قوت جبریل از مطبخ نبود بود از دیدار خلاق وجود همچنان این قوت ابدال حق هم ز حق دان نه از طعام و از طبق جسمشان را هم ز نور اسرشته اند تا ز روح و از ملک بگذشته اند چونک موصوفی به اوصاف جلیل ز آتش امراض بگذر چون خلیل گردد آتش بر تو هم برد و سلام ای عناصر مر مزاجت را غلام هر مزاجی را عناصر مایه است وین مزاجت برتر از هر پایه است این مزاجت از جهان منبسط وصف وحدت را کنون شد ملتقط ای دریغا عرصه افهام خلق سخت تنگ آمد ندارد خلق حلق ای ضیاء الحق به حذق رای تو حلق بخشد سنگ را حلوای تو کوه طور اندر تجلی حلق یافت تا که می نوشید و می را بر نتافت صار دکا منه وانشق الجبل هل رایتم من جبل رقص الجمل لقمه بخشی آید از هر کس به کس حلق بخشی کار یزدانست و بس حلق بخشد جسم را و روح را حلق بخشد بهر هر عضوت جدا این گهی بخشد که اجلالی شوی وز دغا و از دغل خالی شوی تا نگویی سر سلطان را به کس تا نریزی قند را پیش مگس گوش آنکس نوشد اسرار جلال کو چو سوسن صدزبان افتاد و لال حلق بخشد خاک را لطف خدا تا خورد آب و بروید صد گیا باز خاکی را ببخشد حلق و لب تا گیاهش را خورد اندر طلب چون گیاهش خورد حیوان گشت زفت گشت حیوان لقمه انسان و رفت باز خاک آمد شد اکال بشر چون جدا شد از بشر روح و بصر ذره ها دیدم دهانشان جمله باز گر بگویم خوردشان گردد دراز برگها را برگ از انعام او دایگان را دایه لطف عام او رزقها را رزقها او می دهد زانک گندم بی غذایی چون زهد نیست شرح این سخن را منتهی پاره ای گفتم بدانی پاره ها جمله عالم آکل و ماکول دان باقیان را مقبل و مقبول دان این جهان و ساکنانش منتشر وان جهان و سالکانش مستمر این جهان و عاشقانش منقطع اهل آن عالم مخلد مجتمع پس کریم آنست کو خود را دهد آب حیوانی که ماند تا ابد باقیات الصالحات آمد کریم رسته از صد آفت و اخطار و بیم گر هزارانند یک کس بیش نیست چون خیالاتی عدد اندیش نیست آکل و ماکول را حلقست و نای غالب و مغلوب را عقلست و رای حلق بخشید او عصای عدل را خورد آن چندان عصا و حبل را واندرو افزون نشد زان جمله اکل زانک حیوانی نبودش اکل و شکل مر یقین را چون عصا هم حلق داد تا بخورد او هر خیالی را که زاد پس معانی را چو اعیان حلقهاست رازق حلق معانی هم خداست پس ز مه تا ماهی هیچ از خلق نیست که به جذب مایه او را حلق نیست حلق جان از فکر تن خالی شود آنگهان روزیش اجلالی شود شرط تبدیل مزاج آمد بدان کز مزاج بد بود مرگ بدان چون مزاج آدمی گل خوار شد زرد و بدرنگ و سقیم و خوار شد چون مزاج زشت او تبدیل یافت رفت زشتی از رخش چون شمع تافت دایه ای کو طفل شیرآموز را تا به نعمت خوش کند پدفوز را گر ببندد راه آن پستان برو برگشاید راه صد بستان برو زانک پستان شد حجاب آن ضعیف از هزاران نعمت و خوان و رغیف پس حیات ماست موقوف فطام اندک اندک جهد کن تم الکلام چون جنین بد آدمی بد خون غذا از نجس پاکی برد مؤمن کذا از فطام خون غذااش شیر شد وز فطام شیر لقمه گیر شد وز فطام لقمه لقمانی شود طالب اشکار پنهانی شود گر جنین را کس بگفتی در رحم هست بیرون عالمی بس منتظم یک زمینی خرمی با عرض و طول اندرو صد نعمت و چندین اکول کوهها و بحرها و دشتها بوستانها باغها و کشتها آسمانی بس بلند و پر ضیا آفتاب و ماهتاب و صد سها از جنوب و از شمال و از دبور باغها دارد عروسیها و سور در صفت ناید عجایبهای آن تو درین ظلمت چه ای در امتحان خون خوری در چارمیخ تنگنا در میان حبس و انجاس و عنا او به حکم حال خود منکر بدی زین رسالت معرض و کافر شدی کین محالست و فریبست و غرور زانک تصویری ندارد وهم کور جنس چیزی چون ندید ادراک او نشنود ادراک منکرناک او همچنانک خلق عام اندر جهان زان جهان ابدال می گویندشان کین جهان چاهیست بس تاریک و تنگ هست بیرون عالمی بی بو و رنگ هیچ در گوش کسی زیشان نرفت کین طمع آمد حجاب ژرف و زفت گوش را بندد طمع از استماع چشم را بندد غرض از اطلاع همچنانک آن جنین را طمع خون کان غذای اوست در اوطان دون از حدیث این جهان محجوب کرد غیر خون او می نداند چاشت خورد

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱ - سر آغاز ای ضیاء الحق حسام الدین بیار این سوم دفتر که سنت شد سه بار بر گشا گنجینه اسرار را در سوم دفتر بهل اعذار را قوتت از قوت حق می زهد نه از عروقی کز حرارت می جهد این چراغ شمس کو روشن بود نه از فتیل و پنبه و روغن بود سقف گردون کو چنین دایم بود نه از طناب و استنی قایم بود قوت جبریل از مطبخ نبود بود از دیدار خلاق وجود همچنان این قوت ابدال حق هم ز حق دان نه از طعام و از طبق جسمشان را هم ز نور اسرشته اند تا ز روح و از ملک بگذشته اند چونک موصوفی به اوصاف جلیل ز آتش امراض بگذر چون خلیل گردد آتش بر تو هم برد و سلام ای عناصر مر مزاجت را غلام هر مزاجی را عناصر مایه است وین مزاجت برتر از هر پایه است این مزاجت از جهان منبسط وصف وحدت را کنون شد ملتقط ای دریغا عرصه افهام خلق سخت تنگ آمد ندارد خلق حلق ای ضیاء الحق به حذق رای تو حلق بخشد سنگ را حلوای تو کوه طور اندر تجلی حلق یافت تا که می نوشید و می را بر نتافت صار دکا منه وانشق الجبل هل رایتم من جبل رقص الجمل لقمه بخشی آید از هر کس به کس حلق بخشی کار یزدانست و بس حلق بخشد جسم را و روح را حلق بخشد بهر هر عضوت جدا این گهی بخشد که اجلالی شوی وز دغا و از دغل خالی شوی تا نگویی سر سلطان را به کس تا نریزی قند را پیش مگس گوش آنکس نوشد اسرار جلال کو چو سوسن صدزبان افتاد و لال حلق بخشد خاک را لطف خدا تا خورد آب و بروید صد گیا باز خاکی را ببخشد حلق و لب تا گیاهش را خورد اندر طلب چون گیاهش خورد حیوان گشت زفت گشت حیوان لقمه انسان و رفت باز خاک آمد شد اکال بشر چون جدا شد از بشر روح و بصر ذره ها دیدم دهانشان جمله باز گر بگویم خوردشان گردد دراز برگها را برگ از انعام او دایگان را دایه لطف عام او رزقها را رزقها او می دهد زانک گندم بی غذایی چون زهد نیست شرح این سخن را منتهی پاره ای گفتم بدانی پاره ها جمله عالم آکل و ماکول دان باقیان را مقبل و مقبول دان این جهان و ساکنانش منتشر وان جهان و سالکانش مستمر این جهان و عاشقانش منقطع اهل آن عالم مخلد مجتمع پس کریم آنست کو خود را دهد آب حیوانی که ماند تا ابد باقیات الصالحات آمد کریم رسته از صد آفت و اخطار و بیم گر هزارانند یک کس بیش نیست چون خیالاتی عدد اندیش نیست آکل و ماکول را حلقست و نای غالب و مغلوب را عقلست و رای حلق بخشید او عصای عدل را خورد آن چندان عصا و حبل را واندرو افزون نشد زان جمله اکل زانک حیوانی نبودش اکل و شکل مر یقین را چون عصا هم حلق داد تا بخورد او هر خیالی را که زاد پس معانی را چو اعیان حلقهاست رازق حلق معانی هم خداست پس ز مه تا ماهی هیچ از خلق نیست که به جذب مایه او را حلق نیست حلق جان از فکر تن خالی شود آنگهان روزیش اجلالی شود شرط تبدیل مزاج آمد بدان کز مزاج بد بود مرگ بدان چون مزاج آدمی گل خوار شد زرد و بدرنگ و سقیم و خوار شد چون مزاج زشت او تبدیل یافت رفت زشتی از رخش چون شمع تافت دایه ای کو طفل شیرآموز را تا به نعمت خوش کند پدفوز را گر ببندد راه آن پستان برو برگشاید راه صد بستان برو زانک پستان شد حجاب آن ضعیف از هزاران نعمت و خوان و رغیف پس حیات ماست موقوف فطام اندک اندک جهد کن تم الکلام چون جنین بد آدمی بد خون غذا از نجس پاکی برد مؤمن کذا از فطام خون غذااش شیر شد وز فطام شیر لقمه گیر شد وز فطام لقمه لقمانی شود طالب اشکار پنهانی شود گر جنین را کس بگفتی در رحم هست بیرون عالمی بس منتظم یک زمینی خرمی با عرض و طول اندرو صد نعمت و چندین اکول کوهها و بحرها و دشتها بوستانها باغها و کشتها آسمانی بس بلند و پر ضیا آفتاب و ماهتاب و صد سها از جنوب و از شمال و از دبور باغها دارد عروسیها و سور در صفت ناید عجایبهای آن تو درین ظلمت چه ای در امتحان خون خوری در چارمیخ تنگنا در میان حبس و انجاس و عنا او به حکم حال خود منکر بدی زین رسالت معرض و کافر شدی کین محالست و فریبست و غرور زانک تصویری ندارد وهم کور جنس چیزی چون ندید ادراک او نشنود ادراک منکرناک او همچنانک خلق عام اندر جهان زان جهان ابدال می گویندشان کین جهان چاهیست بس تاریک و تنگ هست بیرون عالمی بی بو و رنگ هیچ در گوش کسی زیشان نرفت کین طمع آمد حجاب ژرف و زفت گوش را بندد طمع از استماع چشم را بندد غرض از اطلاع همچنانک آن جنین را طمع خون کان غذای اوست در اوطان دون از حدیث این جهان محجوب کرد غیر خون او می نداند چاشت خورد

%0
10 Bölüm