Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۳ - داستان مشغول شدن عاشقی به عشق‌نامه خواندن و مطالعه کردن عشق‌نامه در حضور معشوق خویش و معشوق آن را ناپسند داشتن کی طلب الدلیل عند حضور المدلول قبیح والاشتغال بالعلم بعد الوصول الی المعلوم مذموم آن یکی را یار پیش خود نشاند نامه بیرون کرد و پیش یار خواند بیت ها در نامه و مدح و ثنا زاری و مسکینی و بس لابه ها گفت معشوق این اگر بهر من ست گاه وصل این عمر ضایع کردن ست من به پیشت حاضر و تو نامه خوان نیست این باری نشان عاشقان گفت اینجا حاضری اما ولیک من نمی یایم نصیب خویش نیک آنچ می دیدم ز تو پارینه سال نیست این دم گرچه می بینم وصال من ازین چشمه زلالی خورده ام دیده و دل ز آب تازه کرده ام چشمه می بینم ولیکن آب نی راه آبم را مگر زد ره زنی گفت پس من نیستم معشوق تو من به بلغار و مرادت در قتو عاشقی تو بر من و بر حالتی حالت اندر دست نبود یا فتی پس نیم کلی مطلوب تو من جزو مقصودم تو را اندر زمن خانه معشوقه ام معشوق نی عشق بر نقدست بر صندوق نی هست معشوق آنک او یکتو بود مبتدا و منتهاات او بود چون بیابی اش نمانی منتظر هم هویدا او بود هم نیز سر میر احوالست نه موقوف حال بنده آن ماه باشد ماه و سال چون بگوید حال را فرمان کند چون بخواهد جسم ها را جان کند منتها نبود که موقوف ست او منتظر بنشسته باشد حال جو کیمیای حال باشد دست او دست جنباند شود مس مست او گر بخواهد مرگ هم شیرین شود خار و نشتر نرگس و نسرین شود آنکه او موقوف حالست آدمی ست کاو به حال افزون و گاهی در کمی ست صوفی ابن الوقت باشد در منال لیک صافی فارغ ست از وقت و حال حال ها موقوف عزم و رای او زنده از نفخ مسیح آسای او عاشق حالی نه عاشق بر منی بر امید حال بر من می تنی آنک یک دم کم دمی کامل بود نیست معبود خلیل آفل بود وانک آفل باشد و گه آن و این نیست دلبر لا احب الافلین آنک او گاهی خوش و گه ناخوش ست یک زمانی آب و یک دم آتش ست برج مه باشد ولیکن ماه نه نقش بت باشد ولی آگاه نه هست صوفی صفاجو ابن وقت وقت را همچون پدر بگرفته سخت هست صافی غرق عشق ذوالجلال ابن کس نه فارغ از اوقات و حال غرقه نوری که او لم یولدست لم یلد لم یولد آن ایزدست رو چنین عشقی بجو گر زنده ای ورنه وقت مختلف را بنده ای منگر اندر نقش زشت و خوب خویش بنگر اندر عشق و در مطلوب خویش منگر آنک تو حقیری یا ضعیف بنگر اندر همت خود ای شریف تو به هر حالی که باشی می طلب آب می جو دایما ای خشک لب کان لب خشکت گواهی می دهد کاو بآخر بر سر منبع رسد خشکی لب هست پیغامی ز آب که بمات آرد یقین این اضطراب کاین طلب کاری مبارک جنبشی ست این طلب در راه حق مانع کشی ست این طلب مفتاح مطلوبات تست این سپاه و نصرت رایات تست این طلب همچون خروسی در صیاح می زند نعره که می آید صباح گرچه آلت نیستت تو می طلب نیست آلت حاجت اندر راه رب هر که را بینی طلب کار ای پسر یار او شو پیش او انداز سر کز جوار طالبان طالب شوی وز ظلال غالبان غالب شوی گر یکی موری سلیمانی بجست منگر اندر جستن او سست سست هرچه داری تو ز مال و پیشه ای نه طلب بود اول و اندیشه ای

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۳ - داستان مشغول شدن عاشقی به عشق‌نامه خواندن و مطالعه کردن عشق‌نامه در حضور معشوق خویش و معشوق آن را ناپسند داشتن کی طلب الدلیل عند حضور المدلول قبیح والاشتغال بالعلم بعد الوصول الی المعلوم مذموم آن یکی را یار پیش خود نشاند نامه بیرون کرد و پیش یار خواند بیت ها در نامه و مدح و ثنا زاری و مسکینی و بس لابه ها گفت معشوق این اگر بهر من ست گاه وصل این عمر ضایع کردن ست من به پیشت حاضر و تو نامه خوان نیست این باری نشان عاشقان گفت اینجا حاضری اما ولیک من نمی یایم نصیب خویش نیک آنچ می دیدم ز تو پارینه سال نیست این دم گرچه می بینم وصال من ازین چشمه زلالی خورده ام دیده و دل ز آب تازه کرده ام چشمه می بینم ولیکن آب نی راه آبم را مگر زد ره زنی گفت پس من نیستم معشوق تو من به بلغار و مرادت در قتو عاشقی تو بر من و بر حالتی حالت اندر دست نبود یا فتی پس نیم کلی مطلوب تو من جزو مقصودم تو را اندر زمن خانه معشوقه ام معشوق نی عشق بر نقدست بر صندوق نی هست معشوق آنک او یکتو بود مبتدا و منتهاات او بود چون بیابی اش نمانی منتظر هم هویدا او بود هم نیز سر میر احوالست نه موقوف حال بنده آن ماه باشد ماه و سال چون بگوید حال را فرمان کند چون بخواهد جسم ها را جان کند منتها نبود که موقوف ست او منتظر بنشسته باشد حال جو کیمیای حال باشد دست او دست جنباند شود مس مست او گر بخواهد مرگ هم شیرین شود خار و نشتر نرگس و نسرین شود آنکه او موقوف حالست آدمی ست کاو به حال افزون و گاهی در کمی ست صوفی ابن الوقت باشد در منال لیک صافی فارغ ست از وقت و حال حال ها موقوف عزم و رای او زنده از نفخ مسیح آسای او عاشق حالی نه عاشق بر منی بر امید حال بر من می تنی آنک یک دم کم دمی کامل بود نیست معبود خلیل آفل بود وانک آفل باشد و گه آن و این نیست دلبر لا احب الافلین آنک او گاهی خوش و گه ناخوش ست یک زمانی آب و یک دم آتش ست برج مه باشد ولیکن ماه نه نقش بت باشد ولی آگاه نه هست صوفی صفاجو ابن وقت وقت را همچون پدر بگرفته سخت هست صافی غرق عشق ذوالجلال ابن کس نه فارغ از اوقات و حال غرقه نوری که او لم یولدست لم یلد لم یولد آن ایزدست رو چنین عشقی بجو گر زنده ای ورنه وقت مختلف را بنده ای منگر اندر نقش زشت و خوب خویش بنگر اندر عشق و در مطلوب خویش منگر آنک تو حقیری یا ضعیف بنگر اندر همت خود ای شریف تو به هر حالی که باشی می طلب آب می جو دایما ای خشک لب کان لب خشکت گواهی می دهد کاو بآخر بر سر منبع رسد خشکی لب هست پیغامی ز آب که بمات آرد یقین این اضطراب کاین طلب کاری مبارک جنبشی ست این طلب در راه حق مانع کشی ست این طلب مفتاح مطلوبات تست این سپاه و نصرت رایات تست این طلب همچون خروسی در صیاح می زند نعره که می آید صباح گرچه آلت نیستت تو می طلب نیست آلت حاجت اندر راه رب هر که را بینی طلب کار ای پسر یار او شو پیش او انداز سر کز جوار طالبان طالب شوی وز ظلال غالبان غالب شوی گر یکی موری سلیمانی بجست منگر اندر جستن او سست سست هرچه داری تو ز مال و پیشه ای نه طلب بود اول و اندیشه ای

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۴ - حکایت آن شخص کی در عهد داود شب و روز دعا می‌کرد کی مرا روزی حلال ده بی رنج آن یکی در عهد داوود نبی نزد هر دانا و پیش هر غبی این دعا می کرد دایم کای خدا ثروتی بی رنج روزی کن مرا چون مرا تو آفریدی کاهلی زخم خواری سست جنبی منبلی بر خران پشت ریش بی مراد بار اسپان و استران نتوان نهاد کاهلم چون آفریدی ای ملی روزیم ده هم ز راه کاهلی کاهلم من سایه خسپم در وجود خفتم اندر سایه این فضل و جود کاهلان و سایه خسپان را مگر روزیی بنوشته ای نوعی دگر هر که را پایست جوید روزیی هر که را پا نیست کن دلسوزیی رزق را می ران به سوی آن حزین ابر را باران به سوی هر زمین چون زمین را پا نباشد جود تو ابر را راند به سوی او دوتو طفل را چون پا نباشد مادرش آید و ریزد وظیفه بر سرش روزیی خواهم به ناگه بی تعب که ندارم من ز کوشش جز طلب مدت بسیار می کرد این دعا روز تا شب شب همه شب تا ضحی خلق می خندید بر گفتار او بر طمع خامی و بر بیگار او که چه می گوید عجب این سست ریش یا کسی دادست بنگ بیهشیش راه روزی کسب و رنجست و تعب هر کسی را پیشه ای داد و طلب اطلبوا الارزاق فی اسبابها ادخلو الاوطان من ابوابها شاه و سلطان و رسول حق کنون هست داود نبی ذو فنون با چنان عزی و نازی کاندروست که گزیدستش عنایتهای دوست معجزاتش بی شمار و بی عدد موج بخشایش مدد اندر مدد هیچ کس را خود ز آدم تا کنون کی بدست آواز صد چون ارغنون که بهر وعظی بمیراند دویست آدمی را صوت خوبش کرد نیست شیر و آهو جمع گردد آن زمان سوی تذکیرش مغفل این از آن کوه و مرغان هم رسایل با دمش هردو اندر وقت دعوت محرمش این و صد چندین مرورا معجزات نور رویش بی جهات و در جهات با همه تمکین خدا روزی او کرده باشد بسته اندر جست و جو بی زره بافی و رنجی روزیش می نیاید با همه پیروزیش این چنین مخذول واپس مانده ای خانه کنده دون و گردون رانده ای این چنین مدبر همی خواهد که زود بی تجارت پر کند دامن ز سود این چنین گیجی بیامد در میان که بر آیم بر فلک بی نردبان این همی گفتش بتسخر رو بگیر که رسیدت روزی و آمد بشیر و آن همی خندید ما را هم بده زانچ یابی هدیه ای سالار ده او ازین تشنیع مردم وین فسوس کم نمی کرد از دعا و چاپلوس تا که شد در شهر معروف و شهیر کو ز انبان تهی جوید پنیر شد مثل در خام طبعی آن گدا او ازین خواهش نمی آمد جدا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۵ - دویدن گاو در خانهٔ آن دعا کننده بالحاح قال النبی صلی الله علیه وسلم ان الله یحب الملحین فی الدعا زیرا عین خواست از حق تعالی و الحاح خواهنده را به است از آنچ می‌خواهد آن را ازو تا که روزی ناگهان در چاشتگاه این دعا می کرد با زاری و آه ناگهان در خانه اش گاوی دوید شاخ زد بشکست دربند و کلید گاو گستاخ اندر آن خانه بجست مرد در جست و قوایمهاش بست پس گلوی گاو ببرید آن زمان بی توقف بی تامل بی امان چون سرش ببرید شد سوی قصاب تا اهابش بر کند در دم شتاب

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۴ - حکایت آن شخص کی در عهد داود شب و روز دعا می‌کرد کی مرا روزی حلال ده بی رنج آن یکی در عهد داوود نبی نزد هر دانا و پیش هر غبی این دعا می کرد دایم کای خدا ثروتی بی رنج روزی کن مرا چون مرا تو آفریدی کاهلی زخم خواری سست جنبی منبلی بر خران پشت ریش بی مراد بار اسپان و استران نتوان نهاد کاهلم چون آفریدی ای ملی روزیم ده هم ز راه کاهلی کاهلم من سایه خسپم در وجود خفتم اندر سایه این فضل و جود کاهلان و سایه خسپان را مگر روزیی بنوشته ای نوعی دگر هر که را پایست جوید روزیی هر که را پا نیست کن دلسوزیی رزق را می ران به سوی آن حزین ابر را باران به سوی هر زمین چون زمین را پا نباشد جود تو ابر را راند به سوی او دوتو طفل را چون پا نباشد مادرش آید و ریزد وظیفه بر سرش روزیی خواهم به ناگه بی تعب که ندارم من ز کوشش جز طلب مدت بسیار می کرد این دعا روز تا شب شب همه شب تا ضحی خلق می خندید بر گفتار او بر طمع خامی و بر بیگار او که چه می گوید عجب این سست ریش یا کسی دادست بنگ بیهشیش راه روزی کسب و رنجست و تعب هر کسی را پیشه ای داد و طلب اطلبوا الارزاق فی اسبابها ادخلو الاوطان من ابوابها شاه و سلطان و رسول حق کنون هست داود نبی ذو فنون با چنان عزی و نازی کاندروست که گزیدستش عنایتهای دوست معجزاتش بی شمار و بی عدد موج بخشایش مدد اندر مدد هیچ کس را خود ز آدم تا کنون کی بدست آواز صد چون ارغنون که بهر وعظی بمیراند دویست آدمی را صوت خوبش کرد نیست شیر و آهو جمع گردد آن زمان سوی تذکیرش مغفل این از آن کوه و مرغان هم رسایل با دمش هردو اندر وقت دعوت محرمش این و صد چندین مرورا معجزات نور رویش بی جهات و در جهات با همه تمکین خدا روزی او کرده باشد بسته اندر جست و جو بی زره بافی و رنجی روزیش می نیاید با همه پیروزیش این چنین مخذول واپس مانده ای خانه کنده دون و گردون رانده ای این چنین مدبر همی خواهد که زود بی تجارت پر کند دامن ز سود این چنین گیجی بیامد در میان که بر آیم بر فلک بی نردبان این همی گفتش بتسخر رو بگیر که رسیدت روزی و آمد بشیر و آن همی خندید ما را هم بده زانچ یابی هدیه ای سالار ده او ازین تشنیع مردم وین فسوس کم نمی کرد از دعا و چاپلوس تا که شد در شهر معروف و شهیر کو ز انبان تهی جوید پنیر شد مثل در خام طبعی آن گدا او ازین خواهش نمی آمد جدا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۵ - دویدن گاو در خانهٔ آن دعا کننده بالحاح قال النبی صلی الله علیه وسلم ان الله یحب الملحین فی الدعا زیرا عین خواست از حق تعالی و الحاح خواهنده را به است از آنچ می‌خواهد آن را ازو تا که روزی ناگهان در چاشتگاه این دعا می کرد با زاری و آه ناگهان در خانه اش گاوی دوید شاخ زد بشکست دربند و کلید گاو گستاخ اندر آن خانه بجست مرد در جست و قوایمهاش بست پس گلوی گاو ببرید آن زمان بی توقف بی تامل بی امان چون سرش ببرید شد سوی قصاب تا اهابش بر کند در دم شتاب

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۶ - عذر گفتن نظم کننده و مدد خواستن ای تقاضاگر درون همچون جنین چون تقاضا می کنی اتمام این سهل گردان ره نما توفیق ده یا تقاضا را بهل بر ما منه چون ز مفلس زر تقاضا می کنی زر ببخشش در سر ای شاه غنی بی تو نظم و قافیه شام و سحر زهره کی دارد که آید در نظر نظم و تجنیس و قوافی ای علیم بنده امر توند از ترس و بیم چون مسبح کرده ای هر چیز را ذات بی تمییز و با تمییز را هر یکی تسبیح بر نوعی دگر گوید و از حال آن این بی خبر آدمی منکر ز تسبیح جماد و آن جماد اندر عبادت اوستاد بلک هفتاد و دو ملت هر یکی بی خبر از یکدگر واندر شکی چون دو ناطق را ز حال همدگر نیست آگه چون بود دیوار و در چون من از تسبیح ناطق غافلم چون بداند سبحه صامت دلم هست سنی را یکی تسبیح خاص هست جبری را ضد آن در مناص سنی از تسبیح جبری بی خبر جبری از تسبیح سنی بی اثر این همی گوید که آن ضالست و گم بی خبر از حال او وز امر قم و آن همی گوید که این را چه خبر جنگشان افکند یزدان از قدر گوهر هر یک هویدا می کند جنس از ناجنس پیدا می کند قهر را از لطف داند هر کسی خواه دانا خواه نادان یا خسی لیک لطفی قهر در پنهان شده یا که قهری در دل لطف آمده کم کسی داند مگر ربانیی کش بود در دل محک جانیی باقیان زین دو گمانی می برند سوی لانه خود به یک پر می پرند مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۷ - بیان آنک علم را دو پرست و گمان را یک پرست ناقص آمد ظن به پرواز ابترست مثال ظن و یقین در علم علم را دو پر گمان را یک پرست ناقص آمد ظن به پرواز ابترست مرغ یک پر زود افتد سرنگون باز بر پرد دو گامی یا فزون افت خیزان می رود مرغ گمان با یکی پر بر امید آشیان چون ز ظن وا رست علمش رو نمود شد دو پر آن مرغ یک پر پر گشود بعد از آن یمشی سویا مستقیم نه علی وجهه مکبا او سقیم با دو پر بر می پرد چون جبرییل بی گمان و بی مگر بی قال و قیل گر همه عالم بگویندش توی بر ره یزدان و دین مستوی او نگردد گرم تر از گفتشان جان طاق او نگردد جفتشان ور همه گویند او را گم رهی کوه پنداری و تو برگ کهی او نیفتد در گمان از طعنشان او نگردد دردمند از ظعنشان بلک گر دریا و کوه آید به گفت گویدش با گم رهی گشتی تو جفت هیچ یک ذره نیفتد در خیال یا به طعن طاعنان رنجورحال

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۶ - عذر گفتن نظم کننده و مدد خواستن ای تقاضاگر درون همچون جنین چون تقاضا می کنی اتمام این سهل گردان ره نما توفیق ده یا تقاضا را بهل بر ما منه چون ز مفلس زر تقاضا می کنی زر ببخشش در سر ای شاه غنی بی تو نظم و قافیه شام و سحر زهره کی دارد که آید در نظر نظم و تجنیس و قوافی ای علیم بنده امر توند از ترس و بیم چون مسبح کرده ای هر چیز را ذات بی تمییز و با تمییز را هر یکی تسبیح بر نوعی دگر گوید و از حال آن این بی خبر آدمی منکر ز تسبیح جماد و آن جماد اندر عبادت اوستاد بلک هفتاد و دو ملت هر یکی بی خبر از یکدگر واندر شکی چون دو ناطق را ز حال همدگر نیست آگه چون بود دیوار و در چون من از تسبیح ناطق غافلم چون بداند سبحه صامت دلم هست سنی را یکی تسبیح خاص هست جبری را ضد آن در مناص سنی از تسبیح جبری بی خبر جبری از تسبیح سنی بی اثر این همی گوید که آن ضالست و گم بی خبر از حال او وز امر قم و آن همی گوید که این را چه خبر جنگشان افکند یزدان از قدر گوهر هر یک هویدا می کند جنس از ناجنس پیدا می کند قهر را از لطف داند هر کسی خواه دانا خواه نادان یا خسی لیک لطفی قهر در پنهان شده یا که قهری در دل لطف آمده کم کسی داند مگر ربانیی کش بود در دل محک جانیی باقیان زین دو گمانی می برند سوی لانه خود به یک پر می پرند مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۷ - بیان آنک علم را دو پرست و گمان را یک پرست ناقص آمد ظن به پرواز ابترست مثال ظن و یقین در علم علم را دو پر گمان را یک پرست ناقص آمد ظن به پرواز ابترست مرغ یک پر زود افتد سرنگون باز بر پرد دو گامی یا فزون افت خیزان می رود مرغ گمان با یکی پر بر امید آشیان چون ز ظن وا رست علمش رو نمود شد دو پر آن مرغ یک پر پر گشود بعد از آن یمشی سویا مستقیم نه علی وجهه مکبا او سقیم با دو پر بر می پرد چون جبرییل بی گمان و بی مگر بی قال و قیل گر همه عالم بگویندش توی بر ره یزدان و دین مستوی او نگردد گرم تر از گفتشان جان طاق او نگردد جفتشان ور همه گویند او را گم رهی کوه پنداری و تو برگ کهی او نیفتد در گمان از طعنشان او نگردد دردمند از ظعنشان بلک گر دریا و کوه آید به گفت گویدش با گم رهی گشتی تو جفت هیچ یک ذره نیفتد در خیال یا به طعن طاعنان رنجورحال

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۸ - مثال رنجور شدن آدمی به‌وَهم تعظیم خلق و رغبت مشتریان به‌وی و حکایت معلم کودکان مکتبی از اوستاد رنج دیدند از ملال و اجتهاد مشورت کردند در تعویق کار تا معلم در فتد در اضطرار چون نمی آید ورا رنجوریی که بگیرد چند روز او دوریی تا رهیم از حبس و تنگی و ز کار هست او چون سنگ خارا بر قرار آن یکی زیرکتر این تدبیر کرد که بگوید اوستا چونی تو زرد خیر باشد رنگ تو بر جای نیست این اثر یا از هوا یا از تبیست اندکی اندر خیال افتد ازین تو برادر هم مدد کن این چنین چون درآیی از در مکتب بگو خیر باشد اوستا احوال تو آن خیالش اندکی افزون شود کز خیالی عاقلی مجنون شود آن سوم و آن چارم و پنجم چنین در پی ما غم نمایند و حنین تا چو سی کودک تواتر این خبر متفق گویند یابد مستقر هر یکی گفتش که شاباش ای ذکی باد بختت بر عنایت متکی متفق گشتند در عهد وثیق که نگرداند سخن را یک رفیق بعد از آن سوگند داد او جمله را تا که غمازی نگوید ماجرا رای آن کودک به چربید از همه عقل او در پیش می رفت از رمه آن تفاوت هست در عقل بشر که میان شاهدان اندر صور زین قبل فرمود احمد در مقال در زبان پنهان بود حسن رجال مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۹ - عقول خلق متفاوتست در اصل فطرت و نزد معتزله متساویست تفاوت عقول از تحصیل علم است اختلاف عقلها در اصل بود بر وفاق سنیان باید شنود بر خلاف قول اهل اعتزال که عقول از اصل دارند اعتدال تجربه و تعلیم بیش و کم کند تا یکی را از یکی اعلم کند باطلست این زانک رای کودکی که ندارد تجربه در مسلکی بر دمید اندیشه ای زان طفل خرد پیر با صد تجربه بویی نبرد خود فزون آن به که آن از فطرتست تا ز افزونی که جهد و فکرتست تو بگو داده خدا بهتر بود یاکه لنگی راهوارانه رود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۰ - در وهم افکندن کودکان اوستاد را روز گشت و آمدند آن کودکان بر همین فکرت ز خانه تا دکان جمله استادند بیرون منتظر تا درآید اول آن یار مصر زانک منبع او بدست این رای را سر امام آید همیشه پای را ای مقلد تو مجو بیشی بر آن کو بود منبع ز نور آسمان او در آمد گفت استا را سلام خیر باشد رنگ رویت زردفام گفت استا نیست رنجی مر مرا تو برو بنشین مگو یاوه هلا نفی کرد اما غبار وهم بد اندکی اندر دلش ناگاه زد اندر آمد دیگری گفت این چنین اندکی آن وهم افزون شد بدین همچنین تا وهم او قوت گرفت ماند اندر حال خود بس در شگفت مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۱ - بیمار شدن فرعون هم به وهم از تعظیم خلقان سجده خلق از زن و از طفل و مرد زد دل فرعون را رنجور کرد گفتن هریک خداوند و ملک آنچنان کردش ز وهمی منهتک که به دعوی الهی شد دلیر اژدها گشت و نمی شد هیچ سیر عقل جزوی آفتش وهمست و ظن زانک در ظلمات شد او را وطن بر زمین گر نیم گز راهی بود آدمی بی وهم آمن می رود بر سر دیوار عالی گر روی گر دو گز عرضش بود کژ می شوی بلک می افتی ز لرزه دل به وهم ترس وهمی را نکو بنگر بفهم

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۸ - مثال رنجور شدن آدمی به‌وَهم تعظیم خلق و رغبت مشتریان به‌وی و حکایت معلم کودکان مکتبی از اوستاد رنج دیدند از ملال و اجتهاد مشورت کردند در تعویق کار تا معلم در فتد در اضطرار چون نمی آید ورا رنجوریی که بگیرد چند روز او دوریی تا رهیم از حبس و تنگی و ز کار هست او چون سنگ خارا بر قرار آن یکی زیرکتر این تدبیر کرد که بگوید اوستا چونی تو زرد خیر باشد رنگ تو بر جای نیست این اثر یا از هوا یا از تبیست اندکی اندر خیال افتد ازین تو برادر هم مدد کن این چنین چون درآیی از در مکتب بگو خیر باشد اوستا احوال تو آن خیالش اندکی افزون شود کز خیالی عاقلی مجنون شود آن سوم و آن چارم و پنجم چنین در پی ما غم نمایند و حنین تا چو سی کودک تواتر این خبر متفق گویند یابد مستقر هر یکی گفتش که شاباش ای ذکی باد بختت بر عنایت متکی متفق گشتند در عهد وثیق که نگرداند سخن را یک رفیق بعد از آن سوگند داد او جمله را تا که غمازی نگوید ماجرا رای آن کودک به چربید از همه عقل او در پیش می رفت از رمه آن تفاوت هست در عقل بشر که میان شاهدان اندر صور زین قبل فرمود احمد در مقال در زبان پنهان بود حسن رجال مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۹ - عقول خلق متفاوتست در اصل فطرت و نزد معتزله متساویست تفاوت عقول از تحصیل علم است اختلاف عقلها در اصل بود بر وفاق سنیان باید شنود بر خلاف قول اهل اعتزال که عقول از اصل دارند اعتدال تجربه و تعلیم بیش و کم کند تا یکی را از یکی اعلم کند باطلست این زانک رای کودکی که ندارد تجربه در مسلکی بر دمید اندیشه ای زان طفل خرد پیر با صد تجربه بویی نبرد خود فزون آن به که آن از فطرتست تا ز افزونی که جهد و فکرتست تو بگو داده خدا بهتر بود یاکه لنگی راهوارانه رود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۰ - در وهم افکندن کودکان اوستاد را روز گشت و آمدند آن کودکان بر همین فکرت ز خانه تا دکان جمله استادند بیرون منتظر تا درآید اول آن یار مصر زانک منبع او بدست این رای را سر امام آید همیشه پای را ای مقلد تو مجو بیشی بر آن کو بود منبع ز نور آسمان او در آمد گفت استا را سلام خیر باشد رنگ رویت زردفام گفت استا نیست رنجی مر مرا تو برو بنشین مگو یاوه هلا نفی کرد اما غبار وهم بد اندکی اندر دلش ناگاه زد اندر آمد دیگری گفت این چنین اندکی آن وهم افزون شد بدین همچنین تا وهم او قوت گرفت ماند اندر حال خود بس در شگفت مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۱ - بیمار شدن فرعون هم به وهم از تعظیم خلقان سجده خلق از زن و از طفل و مرد زد دل فرعون را رنجور کرد گفتن هریک خداوند و ملک آنچنان کردش ز وهمی منهتک که به دعوی الهی شد دلیر اژدها گشت و نمی شد هیچ سیر عقل جزوی آفتش وهمست و ظن زانک در ظلمات شد او را وطن بر زمین گر نیم گز راهی بود آدمی بی وهم آمن می رود بر سر دیوار عالی گر روی گر دو گز عرضش بود کژ می شوی بلک می افتی ز لرزه دل به وهم ترس وهمی را نکو بنگر بفهم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۲ - رنجور شدن اوستاد به وهم گشت استا سست از وهم و ز بیم بر جهید و می کشانید او گلیم خشمگین با زن که مهر اوست سست من بدین حالم نپرسید و نجست خود مرا آگه نکرد از رنگ من قصد دارد تا رهد از ننگ من او به حسن و جلوه خود مست گشت بی خبر کز بام افتادم چو طشت آمد و در را به تندی وا گشاد کودکان اندر پی آن اوستاد گفت زن خیرست چون زود آمدی که مبادا ذات نیکت را بدی گفت کوری رنگ و حال من ببین از غمم بیگانگان اندر حنین تو درون خانه از بغض و نفاق می نبینی حال من در احتراق گفت زن ای خواجه عیبی نیستت وهم و ظن لاش بی معنیستت گفتش ای غر تو هنوزی در لجاج می نبینی این تغیر و ارتجاج گر تو کور و کر شدی ما را چه جرم ما درین رنجیم و در اندوه و گرم گفت ای خواجه بیارم آینه تا بدانی که ندارم من گنه گفت رو مه تو رهی مه آینت دایما در بغض و کینی و عنت جامه خواب مرا زو گستران تا بخسپم که سر من شد گران زن توقف کرد مردش بانگ زد کای عدو زوتر تو را این می سزد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۳ - در جامهٔ خواب افتادن استاد و نالیدن او از وهم رنجوری جامه خواب آورد و گسترد آن عجوز گفت امکان نه و باطن پر ز سوز گر بگویم متهم دارد مرا ور نگویم جد شود این ماجرا فال بد رنجور گرداند همی آدمی را که نبودستش غمی قول پیغامبر قبوله یفرض ان تمارضتم لدینا تمرضوا گر بگویم او خیالی بر زند فعل دارد زن که خلوت می کند مر مرا از خانه بیرون می کند بهر فسقی فعل و افسون می کند جامه خوابش کرد و استاد اوفتاد آه آه و ناله از وی می بزاد کودکان آنجا نشستند و نهان درس می خواندند با صد اندهان کین همه کردیم و ما زندانییم بد بنایی بود ما بد بانییم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۴ - دوم بار وهم افکندن کودکان استاد را کی او را از قرآن خواندن ما درد سر افزاید گفت آن زیرک که ای قوم پسند درس خوانید و کنید آوا بلند چون همی خواندند گفت ای کودکان بانگ ما استاد را دارد زیان درد سر افزاید استا را ز بانگ ارزد این کو درد یابد بهر دانگ گفت استا راست می گوید روید درد سر افزون شدم بیرون شوید مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۵ - خلاص یافتن کودکان از مکتب بدین مکر سجده کردند و بگفتند ای کریم دور بادا از تو رنجوری و بیم پس برون جستند سوی خانه ها همچو مرغان در هوای دانه ها مادرانشان خشمگین گشتند و گفت روز کتاب و شما با لهو جفت عذر آوردند کای مادر تو بیست این گناه از ما و از تقصیر نیست از قضای آسمان استاد ما گشت رنجور و سقیم و مبتلا مادران گفتند مکرست و دروغ صد دروغ آرید بهر طمع دوغ ما صباح آییم پیش اوستا تا ببینیم اصل این مکر شما کودکان گفتند بسم الله روید بر دروغ و صدق ما واقف شوید

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۲ - رنجور شدن اوستاد به وهم گشت استا سست از وهم و ز بیم بر جهید و می کشانید او گلیم خشمگین با زن که مهر اوست سست من بدین حالم نپرسید و نجست خود مرا آگه نکرد از رنگ من قصد دارد تا رهد از ننگ من او به حسن و جلوه خود مست گشت بی خبر کز بام افتادم چو طشت آمد و در را به تندی وا گشاد کودکان اندر پی آن اوستاد گفت زن خیرست چون زود آمدی که مبادا ذات نیکت را بدی گفت کوری رنگ و حال من ببین از غمم بیگانگان اندر حنین تو درون خانه از بغض و نفاق می نبینی حال من در احتراق گفت زن ای خواجه عیبی نیستت وهم و ظن لاش بی معنیستت گفتش ای غر تو هنوزی در لجاج می نبینی این تغیر و ارتجاج گر تو کور و کر شدی ما را چه جرم ما درین رنجیم و در اندوه و گرم گفت ای خواجه بیارم آینه تا بدانی که ندارم من گنه گفت رو مه تو رهی مه آینت دایما در بغض و کینی و عنت جامه خواب مرا زو گستران تا بخسپم که سر من شد گران زن توقف کرد مردش بانگ زد کای عدو زوتر تو را این می سزد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۳ - در جامهٔ خواب افتادن استاد و نالیدن او از وهم رنجوری جامه خواب آورد و گسترد آن عجوز گفت امکان نه و باطن پر ز سوز گر بگویم متهم دارد مرا ور نگویم جد شود این ماجرا فال بد رنجور گرداند همی آدمی را که نبودستش غمی قول پیغامبر قبوله یفرض ان تمارضتم لدینا تمرضوا گر بگویم او خیالی بر زند فعل دارد زن که خلوت می کند مر مرا از خانه بیرون می کند بهر فسقی فعل و افسون می کند جامه خوابش کرد و استاد اوفتاد آه آه و ناله از وی می بزاد کودکان آنجا نشستند و نهان درس می خواندند با صد اندهان کین همه کردیم و ما زندانییم بد بنایی بود ما بد بانییم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۴ - دوم بار وهم افکندن کودکان استاد را کی او را از قرآن خواندن ما درد سر افزاید گفت آن زیرک که ای قوم پسند درس خوانید و کنید آوا بلند چون همی خواندند گفت ای کودکان بانگ ما استاد را دارد زیان درد سر افزاید استا را ز بانگ ارزد این کو درد یابد بهر دانگ گفت استا راست می گوید روید درد سر افزون شدم بیرون شوید مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۵ - خلاص یافتن کودکان از مکتب بدین مکر سجده کردند و بگفتند ای کریم دور بادا از تو رنجوری و بیم پس برون جستند سوی خانه ها همچو مرغان در هوای دانه ها مادرانشان خشمگین گشتند و گفت روز کتاب و شما با لهو جفت عذر آوردند کای مادر تو بیست این گناه از ما و از تقصیر نیست از قضای آسمان استاد ما گشت رنجور و سقیم و مبتلا مادران گفتند مکرست و دروغ صد دروغ آرید بهر طمع دوغ ما صباح آییم پیش اوستا تا ببینیم اصل این مکر شما کودکان گفتند بسم الله روید بر دروغ و صدق ما واقف شوید

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۶ - رفتن مادران کودکان به عیادت اوستاد بامدادان آمدند آن مادران خفته استا همچو بیمار گران هم عرق کرده ز بسیاری لحاف سر ببسته رو کشیده در سجاف آه آهی می کند آهسته او جملگان گشتند هم لا حول گو خیر باشد اوستاد این درد سر جان تو ما را نبودست زین خبر گفت من هم بی خبر بودم ازین آگهم مادر غران کردند هین من بدم غافل به شغل قال و قیل بود در باطن چنین رنجی ثقیل چون به جد مشغول باشد آدمی او ز دید رنج خود باشد عمی از زنان مصر یوسف شد سمر که ز مشغولی بشد زیشان خبر پاره پاره کرده ساعدهای خویش روح واله که نه پس بیند نه پیش ای بسا مرد شجاع اندر حراب که ببرد دست یا پایش ضراب او همان دست آورد در گیر و دار بر گمان آنک هست او بر قرار خود ببیند دست رفته در ضرر خون ازو بسیار رفته بی خبر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۷ - در بیان آنک تن روح را چون لباسی است و این دست آستین دست روحست واین پای موزهٔ پای روحست تا بدانی که تن آمد چون لباس رو بجو لابس لباسی را ملیس روح را توحید الله خوشترست غیر ظاهر دست و پای دیگرست دست و پا در خواب بینی و ایتلاف آن حقیقت دان مدانش از گزاف آن توی که بی بدن داری بدن پس مترس از جسم و جان بیرون شدن مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۸ - حکایت آن درویش کی در کوه خلوت کرده بود و بیان حلاوت انقطاع و خلوت و داخل شدن درین منقبت کی أَنا جَلیسُ مَنْ ذَکَرَني وَ أَنیسُ مَنِ اسْتَأنَسَ بي گر با همه‌ای چو بی منی بی همه‌ای ور بی همه‌ای چو با منی با همه‌ای بود درویشی به کهساری مقیم خلوت او را بود هم خواب و ندیم چون ز خالق می رسید او را شمول بود از انفاس مرد و زن ملول همچنانک سهل شد ما را حضر سهل شد هم قوم دیگر را سفر آنچنانک عاشقی بر سروری عاشقست آن خواجه بر آهنگری هر کسی را بهر کاری ساختند میل آن را در دلش انداختند دست و پا بی میل جنبان کی شود خار و خس بی آب و بادی کی رود گر ببینی میل خود سوی سما پر دولت برگشا همچون هما ور ببینی میل خود سوی زمین نوحه می کن هیچ منشین از حنین عاقلان خود نوحه ها پیشین کنند جاهلان آخر به سر بر می زنند ز ابتدای کار آخر را ببین تا نباشی تو پشیمان یوم دین مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۹ - دیدن زرگر عاقبت کار را و سخن بر وفق عاقبت گفتن با مستعیر ترازو آن یکی آمد به پیش زرگری که ترازو ده که بر سنجم زری گفت خواجه رو مرا غربال نیست گفت میزان ده برین تسخر مه ایست گفت جاروبی ندارم در دکان گفت بس بس این مضاحک را بمان من ترازویی که می خواهم بده خویشتن را کر مکن هر سو مجه گفت بشنیدم سخن کر نیستم تا نپنداری که بی معنیستم این شنیدم لیک پیری مرتعش دست لرزان جسم تو نامنتعش وان زر تو هم قراضه خرد مرد دست لرزد پس بریزد زر خرد پس بگویی خواجه جاروبی بیار تا بجویم زر خود را در غبار چون بروبی خاک را جمع آوری گوییم غلبیر خواهم ای جری من ز اول دیدم آخر را تمام جای دیگر رو ازینجا والسلام

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۶ - رفتن مادران کودکان به عیادت اوستاد بامدادان آمدند آن مادران خفته استا همچو بیمار گران هم عرق کرده ز بسیاری لحاف سر ببسته رو کشیده در سجاف آه آهی می کند آهسته او جملگان گشتند هم لا حول گو خیر باشد اوستاد این درد سر جان تو ما را نبودست زین خبر گفت من هم بی خبر بودم ازین آگهم مادر غران کردند هین من بدم غافل به شغل قال و قیل بود در باطن چنین رنجی ثقیل چون به جد مشغول باشد آدمی او ز دید رنج خود باشد عمی از زنان مصر یوسف شد سمر که ز مشغولی بشد زیشان خبر پاره پاره کرده ساعدهای خویش روح واله که نه پس بیند نه پیش ای بسا مرد شجاع اندر حراب که ببرد دست یا پایش ضراب او همان دست آورد در گیر و دار بر گمان آنک هست او بر قرار خود ببیند دست رفته در ضرر خون ازو بسیار رفته بی خبر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۷ - در بیان آنک تن روح را چون لباسی است و این دست آستین دست روحست واین پای موزهٔ پای روحست تا بدانی که تن آمد چون لباس رو بجو لابس لباسی را ملیس روح را توحید الله خوشترست غیر ظاهر دست و پای دیگرست دست و پا در خواب بینی و ایتلاف آن حقیقت دان مدانش از گزاف آن توی که بی بدن داری بدن پس مترس از جسم و جان بیرون شدن مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۸ - حکایت آن درویش کی در کوه خلوت کرده بود و بیان حلاوت انقطاع و خلوت و داخل شدن درین منقبت کی أَنا جَلیسُ مَنْ ذَکَرَني وَ أَنیسُ مَنِ اسْتَأنَسَ بي گر با همه‌ای چو بی منی بی همه‌ای ور بی همه‌ای چو با منی با همه‌ای بود درویشی به کهساری مقیم خلوت او را بود هم خواب و ندیم چون ز خالق می رسید او را شمول بود از انفاس مرد و زن ملول همچنانک سهل شد ما را حضر سهل شد هم قوم دیگر را سفر آنچنانک عاشقی بر سروری عاشقست آن خواجه بر آهنگری هر کسی را بهر کاری ساختند میل آن را در دلش انداختند دست و پا بی میل جنبان کی شود خار و خس بی آب و بادی کی رود گر ببینی میل خود سوی سما پر دولت برگشا همچون هما ور ببینی میل خود سوی زمین نوحه می کن هیچ منشین از حنین عاقلان خود نوحه ها پیشین کنند جاهلان آخر به سر بر می زنند ز ابتدای کار آخر را ببین تا نباشی تو پشیمان یوم دین مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۹ - دیدن زرگر عاقبت کار را و سخن بر وفق عاقبت گفتن با مستعیر ترازو آن یکی آمد به پیش زرگری که ترازو ده که بر سنجم زری گفت خواجه رو مرا غربال نیست گفت میزان ده برین تسخر مه ایست گفت جاروبی ندارم در دکان گفت بس بس این مضاحک را بمان من ترازویی که می خواهم بده خویشتن را کر مکن هر سو مجه گفت بشنیدم سخن کر نیستم تا نپنداری که بی معنیستم این شنیدم لیک پیری مرتعش دست لرزان جسم تو نامنتعش وان زر تو هم قراضه خرد مرد دست لرزد پس بریزد زر خرد پس بگویی خواجه جاروبی بیار تا بجویم زر خود را در غبار چون بروبی خاک را جمع آوری گوییم غلبیر خواهم ای جری من ز اول دیدم آخر را تمام جای دیگر رو ازینجا والسلام

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۰ - بقیهٔ قصهٔ آن زاهد کوهی کی نذر کرده بود کی میوهٔ کوهی از درخت باز نکنم و درخت نفشانم و کسی را نگویم صریح و کنایت کی بیفشان آن خورم کی باد افکنده باشد از درخت اندر آن که بود اشجار و ثمار بس مرودی کوهی آنجا بی شمار گفت آن درویش یا رب با تو من عهد کردم زین نچینم در زمن جز از آن میوه که باد انداختش من نچینم از درخت منتعش مدتی بر نذر خود بودش وفا تا در آمد امتحانات قضا زین سبب فرمود استثنا کنید گر خدا خواهد به پیمان بر زنید هر زمان دل را دگر میلی دهم هرنفس بر دل دگر داغی نهم کل اصباح لنا شان جدید کل شیء عن مرادی لا یحید در حدیث آمد که دل همچون پریست در بیابانی اسیر صرصریست باد پر را هر طرف راند گزاف گه چپ و گه راست با صد اختلاف در حدیث دیگر این دل دان چنان کآب جوشان ز آتش اندر قازغان هر زمان دل را دگر رایی بود آن نه از وی لیک از جایی بود پس چرا آمن شوی بر رای دل عهد بندی تا شوی آخر خجل این هم از تاثیر حکمست و قدر چاه می بیینی و نتوانی حذر نیست خود از مرغ پران این عجب که نبیند دام و افتد در عطب این عجب که دام بیند هم وتد گر بخواهد ور نخواهد می فتد چشم باز و گوش باز و دام پیش سوی دامی می پرد با پر خویش مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۱ - تشبیه بند و دام قضا به صورت پنهان به اثر پیدا بینی اندر دلق مهتر زاده ای سر برهنه در بلا افتاده ای در هوای نابکاری سوخته اقمشه و املاک خود بفروخته خان و مان رفته شده بدنام و خوار کام دشمن می رود ادبیروار زاهدی بیند بگوید ای کیا همتی می دار از بهر خدا کاندرین ادبار زشت افتاده ام مال و زر و نعمت از کف داده ام همتی تا بوک من زین وا رهم زین گل تیره بود که بر جهم این دعا می خواهد او از عام و خاص کالخلاص و الخلاص و الخلاص دست باز و پای باز و بند نی نه موکل بر سرش نه آهنی از کدامین بند می جویی خلاص وز کدامین حبس می جویی مناص بند تقدیر و قضای مختفی کی نبیند آن به جز جان صفی گرچه پیدا نیست آن در مکمنست بتر از زندان و بند آهنست زانک آهنگر مر آن را بشکند حفره گر هم خشت زندان بر کند ای عجب این بند پنهان گران عاجز از تکسیر آن آهنگران دیدن آن بند احمد را رسد بر گلوی بسته حبل من مسد دید بر پشت عیال بولهب تنگ هیزم گفت حماله حطب حبل و هیزم را جز او چشمی ندید که پدید آید برو هر ناپدید باقیانش جمله تاویلی کنند کین ز بیهوشیست و ایشان هوشمند لیک از تاثیر آن پشتش دوتو گشته و نالان شده او پیش تو که دعایی همتی تا وا رهم تا ازین بند نهان بیرون جهم آنک بیند این علامتها پدید چون نداند او شقی را از سعید داند و پوشد بامر ذوالجلال که نباشد کشف راز حق حلال این سخن پایان ندارد آن فقیر از مجاعت شد زبون و تن اسیر

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۰ - بقیهٔ قصهٔ آن زاهد کوهی کی نذر کرده بود کی میوهٔ کوهی از درخت باز نکنم و درخت نفشانم و کسی را نگویم صریح و کنایت کی بیفشان آن خورم کی باد افکنده باشد از درخت اندر آن که بود اشجار و ثمار بس مرودی کوهی آنجا بی شمار گفت آن درویش یا رب با تو من عهد کردم زین نچینم در زمن جز از آن میوه که باد انداختش من نچینم از درخت منتعش مدتی بر نذر خود بودش وفا تا در آمد امتحانات قضا زین سبب فرمود استثنا کنید گر خدا خواهد به پیمان بر زنید هر زمان دل را دگر میلی دهم هرنفس بر دل دگر داغی نهم کل اصباح لنا شان جدید کل شیء عن مرادی لا یحید در حدیث آمد که دل همچون پریست در بیابانی اسیر صرصریست باد پر را هر طرف راند گزاف گه چپ و گه راست با صد اختلاف در حدیث دیگر این دل دان چنان کآب جوشان ز آتش اندر قازغان هر زمان دل را دگر رایی بود آن نه از وی لیک از جایی بود پس چرا آمن شوی بر رای دل عهد بندی تا شوی آخر خجل این هم از تاثیر حکمست و قدر چاه می بیینی و نتوانی حذر نیست خود از مرغ پران این عجب که نبیند دام و افتد در عطب این عجب که دام بیند هم وتد گر بخواهد ور نخواهد می فتد چشم باز و گوش باز و دام پیش سوی دامی می پرد با پر خویش مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۱ - تشبیه بند و دام قضا به صورت پنهان به اثر پیدا بینی اندر دلق مهتر زاده ای سر برهنه در بلا افتاده ای در هوای نابکاری سوخته اقمشه و املاک خود بفروخته خان و مان رفته شده بدنام و خوار کام دشمن می رود ادبیروار زاهدی بیند بگوید ای کیا همتی می دار از بهر خدا کاندرین ادبار زشت افتاده ام مال و زر و نعمت از کف داده ام همتی تا بوک من زین وا رهم زین گل تیره بود که بر جهم این دعا می خواهد او از عام و خاص کالخلاص و الخلاص و الخلاص دست باز و پای باز و بند نی نه موکل بر سرش نه آهنی از کدامین بند می جویی خلاص وز کدامین حبس می جویی مناص بند تقدیر و قضای مختفی کی نبیند آن به جز جان صفی گرچه پیدا نیست آن در مکمنست بتر از زندان و بند آهنست زانک آهنگر مر آن را بشکند حفره گر هم خشت زندان بر کند ای عجب این بند پنهان گران عاجز از تکسیر آن آهنگران دیدن آن بند احمد را رسد بر گلوی بسته حبل من مسد دید بر پشت عیال بولهب تنگ هیزم گفت حماله حطب حبل و هیزم را جز او چشمی ندید که پدید آید برو هر ناپدید باقیانش جمله تاویلی کنند کین ز بیهوشیست و ایشان هوشمند لیک از تاثیر آن پشتش دوتو گشته و نالان شده او پیش تو که دعایی همتی تا وا رهم تا ازین بند نهان بیرون جهم آنک بیند این علامتها پدید چون نداند او شقی را از سعید داند و پوشد بامر ذوالجلال که نباشد کشف راز حق حلال این سخن پایان ندارد آن فقیر از مجاعت شد زبون و تن اسیر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۲ - مضطرب شدن فقیر نذر کرده به‌کندن امرود از درخت و گوشمال حق رسیدن بی مهلت پنج روز آن باد امرودی نریخت ز آتش جوعش صبوری می گریخت بر سر شاخی مرودی چند دید باز صبری کرد و خود را وا کشید باد آمد شاخ را سر زیر کرد طبع را بر خوردن آن چیر کرد جوع و ضعف و قوت جذب و قضا کرد زاهد را ز نذرش بی وفا چونک از امرودبن میوه سکست گشت اندر نذر و عهد خویش سست هم در آن دم گوشمال حق رسید چشم او بگشاد و گوش او کشید مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۳ - متهم کردن آن شیخ را با دزدان وبریدن دستش را بیست از دزدان بدند آنجا و بیش بخش می کردند مسروقات خویش شحنه را غماز آگه کرده بود مردم شحنه بر افتادند زود هم بدان جا پای چپ و دست راست جمله را ببرید و غوغایی بخاست دست زاهد هم بریده شد غلط پاش را می خواست هم کردن سقط در زمان آمد سواری بس گزین بانگ بر زد بر عوان کای سگ ببین این فلان شیخست از ابدال خدا دست او را تو چرا کردی جدا آن عوان بدرید جامه تیز رفت پیش شحنه داد آگاهیش تفت شحنه آمد پا برهنه عذرخواه که ندانستم خدا بر من گواه هین بحل کن مر مرا زین کار زشت ای کریم و سرور اهل بهشت گفت می دانم سبب این نیش را می شناسم من گناه خویش را من شکستم حرمت ایمان او پس یمینم برد دادستان او من شکستم عهد و دانستم بدست تا رسید آن شومی جرات به دست دست ما و پای ما و مغز و پوست باد ای والی فدای حکم دوست قسم من بود این تو را کردم حلال تو ندانستی تو را نبود وبال و آنک او دانست او فرمان رواست با خدا سامان پیچیدن کجاست ای بسا مرغی پریده دانه جو که بریده حلق او هم حلق او ای بسا مرغی ز معده وز مغص بر کنار بام محبوس قفس ای بسا ماهی در آب دوردست گشته از حرص گلو ماخوذ شست ای بسا مستور در پرده بده شومی فرج و گلو رسوا شده ای بسا قاضی حبر نیک خو از گلو و رشوتی او زردرو بلک در هاروت و ماروت آن شراب از عروج چرخشان شد سد باب بایزید از بهر این کرد احتراز دید در خود کاهلی اندر نماز از سبب اندیشه کرد آن ذو لباب دید علت خوردن بسیار از آب گفت تا سالی نخواهم خورد آب آنچنان کرد و خدایش داد تاب این کمینه جهد او بد بهر دین گشت او سلطان و قطب العارفین چون بریده شد برای حلق دست مرد زاهد را در شکوی ببست شیخ اقطع گشت نامش پیش خلق کرد معروفش بدین آفات حلق

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۲ - مضطرب شدن فقیر نذر کرده به‌کندن امرود از درخت و گوشمال حق رسیدن بی مهلت پنج روز آن باد امرودی نریخت ز آتش جوعش صبوری می گریخت بر سر شاخی مرودی چند دید باز صبری کرد و خود را وا کشید باد آمد شاخ را سر زیر کرد طبع را بر خوردن آن چیر کرد جوع و ضعف و قوت جذب و قضا کرد زاهد را ز نذرش بی وفا چونک از امرودبن میوه سکست گشت اندر نذر و عهد خویش سست هم در آن دم گوشمال حق رسید چشم او بگشاد و گوش او کشید مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۳ - متهم کردن آن شیخ را با دزدان وبریدن دستش را بیست از دزدان بدند آنجا و بیش بخش می کردند مسروقات خویش شحنه را غماز آگه کرده بود مردم شحنه بر افتادند زود هم بدان جا پای چپ و دست راست جمله را ببرید و غوغایی بخاست دست زاهد هم بریده شد غلط پاش را می خواست هم کردن سقط در زمان آمد سواری بس گزین بانگ بر زد بر عوان کای سگ ببین این فلان شیخست از ابدال خدا دست او را تو چرا کردی جدا آن عوان بدرید جامه تیز رفت پیش شحنه داد آگاهیش تفت شحنه آمد پا برهنه عذرخواه که ندانستم خدا بر من گواه هین بحل کن مر مرا زین کار زشت ای کریم و سرور اهل بهشت گفت می دانم سبب این نیش را می شناسم من گناه خویش را من شکستم حرمت ایمان او پس یمینم برد دادستان او من شکستم عهد و دانستم بدست تا رسید آن شومی جرات به دست دست ما و پای ما و مغز و پوست باد ای والی فدای حکم دوست قسم من بود این تو را کردم حلال تو ندانستی تو را نبود وبال و آنک او دانست او فرمان رواست با خدا سامان پیچیدن کجاست ای بسا مرغی پریده دانه جو که بریده حلق او هم حلق او ای بسا مرغی ز معده وز مغص بر کنار بام محبوس قفس ای بسا ماهی در آب دوردست گشته از حرص گلو ماخوذ شست ای بسا مستور در پرده بده شومی فرج و گلو رسوا شده ای بسا قاضی حبر نیک خو از گلو و رشوتی او زردرو بلک در هاروت و ماروت آن شراب از عروج چرخشان شد سد باب بایزید از بهر این کرد احتراز دید در خود کاهلی اندر نماز از سبب اندیشه کرد آن ذو لباب دید علت خوردن بسیار از آب گفت تا سالی نخواهم خورد آب آنچنان کرد و خدایش داد تاب این کمینه جهد او بد بهر دین گشت او سلطان و قطب العارفین چون بریده شد برای حلق دست مرد زاهد را در شکوی ببست شیخ اقطع گشت نامش پیش خلق کرد معروفش بدین آفات حلق

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۴ - کرامات شیخ اقطع و زنبیل بافتن او به دو دست در عریش او را یکی زایر بیافت کو به هر دو دست می زنبیل بافت گفت او را ای عدو جان خویش در عریشم آمده سر کرده پیش این چراکردی شتاب اندر سباق گفت از افراط مهر و اشتیاق پس تبسم کرد و گفت اکنون بیا لیک مخفی دار این را ای کیا تا نمیرم من مگو این با کسی نه قرینی نه حبیبی نه خسی بعد از آن قومی دگر از روزنش مطلع گشتند بر بافیدنش گفت حکمت را تو دانی کردگار من کنم پنهان تو کردی آشکار آمد الهامش که یک چندی بدند که درین غم بر تو منکر می شدند که مگر سالوس بود او در طریق که خدا رسواش کرد اندر فریق من نخواهم کان رمه کافر شوند در ضلالت در گمان بد روند این کرامت را بکردیم آشکار که دهیمت دست اندر وقت کار تا که آن بیچارگان بد گمان رد نگردند از جناب آسمان من تورا بی این کرامتها ز پیش خود تسلی دادمی از ذات خویش این کرامت بهر ایشان دادمت وین چراغ از بهر آن بنهادمت تو از آن بگذشته ای کز مرگ تن ترسی وز تفریق اجزای بدن وهم تفریق سر و پا از تو رفت دفع وهم اسپر رسیدت نیک زفت مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۵ - سبب جرأت ساحران فرعون بر قطع دست و پا ساحران را نه که فرعون لعین کرد تهدید سیاست بر زمین که ببرم دست و پاتان از خلاف پس در آویزم ندارمتان معاف او همی پنداشت کایشان در همان وهم و تخویفند و وسواس و گمان که بودشان لرزه و تخویف و ترس از توهمها و تهدیدات نفس او نمی دانست کایشان رسته اند بر دریچه نور دل بنشسته اند این جهان خوابست اندر ظن مه ایست گر رود درخواب دستی باک نیست گر بخواب اندر سرت ببرید گاز هم سرت بر جاست و هم عمرت دراز گر ببینی خواب در خود را دو نیم تن درستی چون بخیزی نی سقیم حاصل اندر خواب نقصان بدن نیست باک و نه دوصد پاره شدن این جهان را که به صورت قایمست گفت پیغامبر که حلم نایمست از ره تقلید تو کردی قبول سالکان این دیده پیدا بی رسول روز در خوابی مگو کین خواب نیست سایه فرعست اصل جز مهتاب نیست خواب و بیداریت آن دان ای عضد که ببیند خفته کو در خواب شد او گمان برده که این دم خفته ام بی خبر زان کوست درخواب دوم هاون گردون اگر صد بارشان خرد کوبد اندرین گلزارشان اصل این ترکیب را چون دیده اند از فروع وهم کم ترسیده اند سایه خود را ز خود دانسته اند چابک و چست و گش و بر جسته اند کوزه گر گر کوزه ای را بشکند چون بخواهد باز خود قایم کند کور را هر گام باشد ترس چاه با هزاران ترس می آید به راه مرد بینا دید عرض راه را پس بداند او مغاک و چاه را پا و زانواش نلرزد هر دمی رو ترش کی دارد او از هر غمی خیز فرعونا که ما آن نیستیم که به هر بانگی و غولی بیستیم خرقه ما را بدر دوزنده هست ورنه ما را خود برهنه تر به است بی لباس این خوب را اندر کنار خوش در آریم ای عدو نابکار خوشتر از تجرید از تن وز مزاج نیست ای فرعون بی الهام گیج

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۴ - کرامات شیخ اقطع و زنبیل بافتن او به دو دست در عریش او را یکی زایر بیافت کو به هر دو دست می زنبیل بافت گفت او را ای عدو جان خویش در عریشم آمده سر کرده پیش این چراکردی شتاب اندر سباق گفت از افراط مهر و اشتیاق پس تبسم کرد و گفت اکنون بیا لیک مخفی دار این را ای کیا تا نمیرم من مگو این با کسی نه قرینی نه حبیبی نه خسی بعد از آن قومی دگر از روزنش مطلع گشتند بر بافیدنش گفت حکمت را تو دانی کردگار من کنم پنهان تو کردی آشکار آمد الهامش که یک چندی بدند که درین غم بر تو منکر می شدند که مگر سالوس بود او در طریق که خدا رسواش کرد اندر فریق من نخواهم کان رمه کافر شوند در ضلالت در گمان بد روند این کرامت را بکردیم آشکار که دهیمت دست اندر وقت کار تا که آن بیچارگان بد گمان رد نگردند از جناب آسمان من تورا بی این کرامتها ز پیش خود تسلی دادمی از ذات خویش این کرامت بهر ایشان دادمت وین چراغ از بهر آن بنهادمت تو از آن بگذشته ای کز مرگ تن ترسی وز تفریق اجزای بدن وهم تفریق سر و پا از تو رفت دفع وهم اسپر رسیدت نیک زفت مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۵ - سبب جرأت ساحران فرعون بر قطع دست و پا ساحران را نه که فرعون لعین کرد تهدید سیاست بر زمین که ببرم دست و پاتان از خلاف پس در آویزم ندارمتان معاف او همی پنداشت کایشان در همان وهم و تخویفند و وسواس و گمان که بودشان لرزه و تخویف و ترس از توهمها و تهدیدات نفس او نمی دانست کایشان رسته اند بر دریچه نور دل بنشسته اند این جهان خوابست اندر ظن مه ایست گر رود درخواب دستی باک نیست گر بخواب اندر سرت ببرید گاز هم سرت بر جاست و هم عمرت دراز گر ببینی خواب در خود را دو نیم تن درستی چون بخیزی نی سقیم حاصل اندر خواب نقصان بدن نیست باک و نه دوصد پاره شدن این جهان را که به صورت قایمست گفت پیغامبر که حلم نایمست از ره تقلید تو کردی قبول سالکان این دیده پیدا بی رسول روز در خوابی مگو کین خواب نیست سایه فرعست اصل جز مهتاب نیست خواب و بیداریت آن دان ای عضد که ببیند خفته کو در خواب شد او گمان برده که این دم خفته ام بی خبر زان کوست درخواب دوم هاون گردون اگر صد بارشان خرد کوبد اندرین گلزارشان اصل این ترکیب را چون دیده اند از فروع وهم کم ترسیده اند سایه خود را ز خود دانسته اند چابک و چست و گش و بر جسته اند کوزه گر گر کوزه ای را بشکند چون بخواهد باز خود قایم کند کور را هر گام باشد ترس چاه با هزاران ترس می آید به راه مرد بینا دید عرض راه را پس بداند او مغاک و چاه را پا و زانواش نلرزد هر دمی رو ترش کی دارد او از هر غمی خیز فرعونا که ما آن نیستیم که به هر بانگی و غولی بیستیم خرقه ما را بدر دوزنده هست ورنه ما را خود برهنه تر به است بی لباس این خوب را اندر کنار خوش در آریم ای عدو نابکار خوشتر از تجرید از تن وز مزاج نیست ای فرعون بی الهام گیج

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۶ - حکایت استر پیش شتر کی من بسیار در رو می‌افتم و تو نمی‌افتی الا به نادر گفت استر با شتر کای خوش رفیق در فراز و شیب و در راه دقیق تو نه آیی در سر و خوش می روی من همی آیم بسر در چون غوی من همی افتم به رو در هر دمی خواه در خشکی و خواه اندر نمی این سبب را باز گو با من که چیست تا بدانم من که چون باید بزیست گفت چشم من ز تو روشن ترست بعد از آن هم از بلندی ناظرست چون برآیم بر سرکوه بلند آخر عقبه ببینم هوشمند پس همه پستی و بالایی راه دیده ام را وا نماید هم اله هر قدم من از سر بینش نهم از عثار و اوفتادن وا رهم تو ببینی پیش خود یک دو سه گام دانه بینی و نبینی رنج دام یستوی الاعمی لدیکم و البصیر فی المقام و النزول و المسیر چون جنین را در شکم حق جان دهد جذب اجزا در مزاج او نهد از خورش او جذب اجزا می کند تار و پود جسم خود را می تند تا چهل سالش به جذب جزوها حق حریصش کرده باشد در نما جذب اجزا روح را تعلیم کرد چون نداند جذب اجزا شاه فرد جامع این ذره ها خورشید بود بی غذا اجزات را داند ربود آن زمانی که در آیی تو ز خواب هوش و حس رفته را خواند شتاب تا بدانی کان ازو غایب نشد باز آید چون بفرماید که عد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۷ - اجتماع اجزای خر عزیر علیه السلام بعد از پوسیدن باذن الله و درهم مرکب شدن پیش چشم عزیر علیه السلام هین عزیرا در نگر اندر خرت که بپوسیدست و ریزیده برت پیش تو گرد آوریم اجزاش را آن سر و دم و دو گوش و پاش را دست نه و جزو برهم می نهد پاره ها را اجتماعی می دهد در نگر در صنعت پاره زنی کو همی دوزد کهن بی سوزنی ریسمان و سوزنی نه وقت خرز آنچنان دوزد که پیدا نیست درز چشم بگشا حشر را پیدا ببین تا نماند شبهه ات در یوم دین تا ببینی جامعی ام را تمام تا نلرزی وقت مردن ز اهتمام همچنانک وقت خفتن آمنی از فوات جمله حسهای تنی بر حواس خود نلرزی وقت خواب گرچه می گردد پریشان و خراب

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۶ - حکایت استر پیش شتر کی من بسیار در رو می‌افتم و تو نمی‌افتی الا به نادر گفت استر با شتر کای خوش رفیق در فراز و شیب و در راه دقیق تو نه آیی در سر و خوش می روی من همی آیم بسر در چون غوی من همی افتم به رو در هر دمی خواه در خشکی و خواه اندر نمی این سبب را باز گو با من که چیست تا بدانم من که چون باید بزیست گفت چشم من ز تو روشن ترست بعد از آن هم از بلندی ناظرست چون برآیم بر سرکوه بلند آخر عقبه ببینم هوشمند پس همه پستی و بالایی راه دیده ام را وا نماید هم اله هر قدم من از سر بینش نهم از عثار و اوفتادن وا رهم تو ببینی پیش خود یک دو سه گام دانه بینی و نبینی رنج دام یستوی الاعمی لدیکم و البصیر فی المقام و النزول و المسیر چون جنین را در شکم حق جان دهد جذب اجزا در مزاج او نهد از خورش او جذب اجزا می کند تار و پود جسم خود را می تند تا چهل سالش به جذب جزوها حق حریصش کرده باشد در نما جذب اجزا روح را تعلیم کرد چون نداند جذب اجزا شاه فرد جامع این ذره ها خورشید بود بی غذا اجزات را داند ربود آن زمانی که در آیی تو ز خواب هوش و حس رفته را خواند شتاب تا بدانی کان ازو غایب نشد باز آید چون بفرماید که عد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۷ - اجتماع اجزای خر عزیر علیه السلام بعد از پوسیدن باذن الله و درهم مرکب شدن پیش چشم عزیر علیه السلام هین عزیرا در نگر اندر خرت که بپوسیدست و ریزیده برت پیش تو گرد آوریم اجزاش را آن سر و دم و دو گوش و پاش را دست نه و جزو برهم می نهد پاره ها را اجتماعی می دهد در نگر در صنعت پاره زنی کو همی دوزد کهن بی سوزنی ریسمان و سوزنی نه وقت خرز آنچنان دوزد که پیدا نیست درز چشم بگشا حشر را پیدا ببین تا نماند شبهه ات در یوم دین تا ببینی جامعی ام را تمام تا نلرزی وقت مردن ز اهتمام همچنانک وقت خفتن آمنی از فوات جمله حسهای تنی بر حواس خود نلرزی وقت خواب گرچه می گردد پریشان و خراب

%0
10 Bölüm