Qur'an&Sunnahالقرآن

Sa'dî — Bostân

Ebû Muhammed Müslihuddîn Sa'dî Şîrâzî · FA

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۷ - حکایت توبه کردن ملک زادهٔ گنجه یکی پادشه زاده در گنجه بود که دور از تو ناپاک و سرپنجه بود به مسجد در آمد سرایان و مست می اندر سر و ساتکینی به دست به مقصوره در پارسایی مقیم زبانی دلاویز و قلبی سلیم تنی چند بر گفت او مجتمع چو عالم نباشی کم از مستمع چو بی عزتی پیشه کرد آن حرون شدند آن عزیزان خراب اندرون چو منکر بود پادشه را قدم که یارد زد از امر معروف دم تحکم کند سیر بر بوی گل فرو ماند آواز چنگ از دهل گرت نهی منکر بر آید ز دست نشاید چو بی دست و پایان نشست وگر دست قدرت نداری بگوی که پاکیزه گردد به اندرز خوی چو دست و زبان را نماند مجال به همت نمایند مردی رجال یکی پیش دانای خلوت نشین بنالید و بگریست سر بر زمین که باری بر این رند ناپاک و مست دعا کن که ما بی زبانیم و دست دمی سوزناک از دلی با خبر قوی تر که هفتاد تیغ و تبر بر آورد مرد جهاندیده دست چه گفت ای خداوند بالا و پست خوش است این پسر وقتش از روزگار خدایا همه وقت او خوش بدار کسی گفتش ای قدوه راستی بر این بد چرا نیکویی خواستی چو بد عهد را نیک خواهی ز بهر چه بد خواستی بر سر خلق شهر چنین گفت بیننده تیز هوش چو سر سخن در نیابی مجوش به طامات مجلس نیاراستم ز داد آفرین توبه اش خواستم که هر گه که باز آید از خوی زشت به عیشی رسد جاودان در بهشت همین پنج روز است عیش مدام به ترک اندرش عیشهای مدام حدیثی که مرد سخن ساز گفت کسی ز آن میان با ملک باز گفت ز وجد آب در چشمش آمد چو میغ ببارید بر چهره سیل دریغ به نیران شوق اندرونش بسوخت حیا دیده بر پشت پایش بدوخت بر نیک محضر فرستاد کس در توبه کوبان که فریاد رس قدم رنجه فرمای تا سر نهم سر جهل و ناراستی بر نهم دو رویه ستادند بر در سپاه سخن پرور آمد در ایوان شاه شکر دید و عناب و شمع و شراب ده از نعمت آباد و مردم خراب یکی غایب از خود یکی نیم مست یکی شعر گویان صراحی به دست ز سویی بر آورده مطرب خروش ز دیگر سو آواز ساقی که نوش حریفان خراب از می لعل رنگ سر چنگی از خواب در بر چو چنگ نبود از ندیمان گردن فراز به جز نرگس آن جا کسی دیده باز دف و چنگ با یکدگر سازگار بر آورده زیر از میان ناله زار بفرمود و در هم شکستند خرد مبدل شد آن عیش صافی به درد شکستند چنگ و گسستند رود به در کرد گوینده از سر سرود به میخانه در سنگ بر دن زدند کدو را نشاندند و گردن زدند می لاله گون از بط سرنگون روان همچنان کز بط کشته خون خم آبستن خمر نه ماهه بود در آن فتنه دختر بینداخت زود شکم تا به نافش دریدند مشک قدح را بر او چشم خونی پر اشک بفرمود تا سنگ صحن سرای بکندند و کردند نو باز جای که گلگونه خمر یاقوت فام به شستن نمی شد ز روی رخام عجب نیست بالوعه گر شد خراب که خورد اندر آن روز چندان شراب دگر هر که بربط گرفتی به کف قفا خوردی از دست مردم چو دف وگر فاسقی چنگ بردی به دوش بمالیدی او را چو طنبور گوش جوان سر از کبر و پندار مست چو پیران به کنج عبادت نشست پدر بارها گفته بودش به هول که شایسته رو باش و پاکیزه قول جفای پدر برد و زندان و بند چنان سودمندش نیامد که پند گرش سخت گفتی سخنگوی سهل که بیرون کن از سر جوانی و جهل خیال و غرورش بر آن داشتی که درویش را زنده نگذاشتی سپر نفکند شیر غران ز جنگ نیندیشد از تیغ بران پلنگ به نرمی ز دشمن توان کرد دوست چو با دوست سختی کنی دشمن اوست چو سندان کسی سخت رویی نکرد که خایسک تأدیب بر سر نخورد به گفتن درشتی مکن با امیر چو بینی که سختی کند سست گیر به اخلاق با هر که بینی بساز اگر زیردست است اگر سرفراز که این گردن از نازکی بر کشد به گفتار خوش و آن سر اندر کشد به شیرین زبانی توان برد گوی که پیوسته تلخی برد تندخوی تو شیرین زبانی ز سعدی بگیر ترش روی را گو به تلخی بمیر

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۷ - حکایت توبه کردن ملک زادهٔ گنجه یکی پادشه زاده در گنجه بود که دور از تو ناپاک و سرپنجه بود به مسجد در آمد سرایان و مست می اندر سر و ساتکینی به دست به مقصوره در پارسایی مقیم زبانی دلاویز و قلبی سلیم تنی چند بر گفت او مجتمع چو عالم نباشی کم از مستمع چو بی عزتی پیشه کرد آن حرون شدند آن عزیزان خراب اندرون چو منکر بود پادشه را قدم که یارد زد از امر معروف دم تحکم کند سیر بر بوی گل فرو ماند آواز چنگ از دهل گرت نهی منکر بر آید ز دست نشاید چو بی دست و پایان نشست وگر دست قدرت نداری بگوی که پاکیزه گردد به اندرز خوی چو دست و زبان را نماند مجال به همت نمایند مردی رجال یکی پیش دانای خلوت نشین بنالید و بگریست سر بر زمین که باری بر این رند ناپاک و مست دعا کن که ما بی زبانیم و دست دمی سوزناک از دلی با خبر قوی تر که هفتاد تیغ و تبر بر آورد مرد جهاندیده دست چه گفت ای خداوند بالا و پست خوش است این پسر وقتش از روزگار خدایا همه وقت او خوش بدار کسی گفتش ای قدوه راستی بر این بد چرا نیکویی خواستی چو بد عهد را نیک خواهی ز بهر چه بد خواستی بر سر خلق شهر چنین گفت بیننده تیز هوش چو سر سخن در نیابی مجوش به طامات مجلس نیاراستم ز داد آفرین توبه اش خواستم که هر گه که باز آید از خوی زشت به عیشی رسد جاودان در بهشت همین پنج روز است عیش مدام به ترک اندرش عیشهای مدام حدیثی که مرد سخن ساز گفت کسی ز آن میان با ملک باز گفت ز وجد آب در چشمش آمد چو میغ ببارید بر چهره سیل دریغ به نیران شوق اندرونش بسوخت حیا دیده بر پشت پایش بدوخت بر نیک محضر فرستاد کس در توبه کوبان که فریاد رس قدم رنجه فرمای تا سر نهم سر جهل و ناراستی بر نهم دو رویه ستادند بر در سپاه سخن پرور آمد در ایوان شاه شکر دید و عناب و شمع و شراب ده از نعمت آباد و مردم خراب یکی غایب از خود یکی نیم مست یکی شعر گویان صراحی به دست ز سویی بر آورده مطرب خروش ز دیگر سو آواز ساقی که نوش حریفان خراب از می لعل رنگ سر چنگی از خواب در بر چو چنگ نبود از ندیمان گردن فراز به جز نرگس آن جا کسی دیده باز دف و چنگ با یکدگر سازگار بر آورده زیر از میان ناله زار بفرمود و در هم شکستند خرد مبدل شد آن عیش صافی به درد شکستند چنگ و گسستند رود به در کرد گوینده از سر سرود به میخانه در سنگ بر دن زدند کدو را نشاندند و گردن زدند می لاله گون از بط سرنگون روان همچنان کز بط کشته خون خم آبستن خمر نه ماهه بود در آن فتنه دختر بینداخت زود شکم تا به نافش دریدند مشک قدح را بر او چشم خونی پر اشک بفرمود تا سنگ صحن سرای بکندند و کردند نو باز جای که گلگونه خمر یاقوت فام به شستن نمی شد ز روی رخام عجب نیست بالوعه گر شد خراب که خورد اندر آن روز چندان شراب دگر هر که بربط گرفتی به کف قفا خوردی از دست مردم چو دف وگر فاسقی چنگ بردی به دوش بمالیدی او را چو طنبور گوش جوان سر از کبر و پندار مست چو پیران به کنج عبادت نشست پدر بارها گفته بودش به هول که شایسته رو باش و پاکیزه قول جفای پدر برد و زندان و بند چنان سودمندش نیامد که پند گرش سخت گفتی سخنگوی سهل که بیرون کن از سر جوانی و جهل خیال و غرورش بر آن داشتی که درویش را زنده نگذاشتی سپر نفکند شیر غران ز جنگ نیندیشد از تیغ بران پلنگ به نرمی ز دشمن توان کرد دوست چو با دوست سختی کنی دشمن اوست چو سندان کسی سخت رویی نکرد که خایسک تأدیب بر سر نخورد به گفتن درشتی مکن با امیر چو بینی که سختی کند سست گیر به اخلاق با هر که بینی بساز اگر زیردست است اگر سرفراز که این گردن از نازکی بر کشد به گفتار خوش و آن سر اندر کشد به شیرین زبانی توان برد گوی که پیوسته تلخی برد تندخوی تو شیرین زبانی ز سعدی بگیر ترش روی را گو به تلخی بمیر

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۸ - حکایت شکر خنده ای انگبین می فروخت که دلها ز شیرینیش می بسوخت نباتی میان بسته چون نیشکر بر او مشتری از مگس بیشتر گر او زهر برداشتی فی المثل بخوردندی از دست او چون عسل گرانی نظر کرد در کار او حسد برد بر گرم بازار او دگر روز شد گرد گیتی دوان عسل بر سر و سرکه بر ابروان بسی گشت فریادخوان پیش و پس که ننشست بر انگبینش مگس شبانگه چو نقدش نیامد به دست به دلتنگ رویی به کنجی نشست چو عاصی ترش کرده روی از وعید چو ابروی زندانیان روز عید زنی گفت بازی کنان شوی را عسل تلخ باشد ترش روی را به دوزخ برد مرد را خوی زشت که اخلاق نیک آمده ست از بهشت برو آب گرم از لب جوی خور نه جلاب سرد ترش روی خور حرامت بود نان آن کس چشید که چون سفره ابرو به هم در کشید مکن خواجه بر خویشتن کار سخت که بدخوی باشد نگون سار بخت گرفتم که سیم و زرت چیز نیست چو سعدی زبان خوشت نیز نیست سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۹ - حکایت در معنی تواضع نیکمردان شنیدم که فرزانه ای حق پرست گریبان گرفتش یکی رند مست از آن تیره دل مرد صافی درون قفا خورد و سر بر نکرد از سکون یکی گفتش آخر نه مردی تو نیز تحمل دریغ است از این بی تمیز شنید این سخن مرد پاکیزه خوی بدو گفت از این نوع با من مگوی درد مست نادان گریبان مرد که با شیر جنگی سگالد نبرد ز هشیار عاقل نزیبد که دست زند در گریبان نادان مست هنرور چنین زندگانی کند جفا بیند و مهربانی کند سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۰ - حکایت در معنی عزت نفس مردان سگی پای صحرانشینی گزید به خشمی که زهرش ز دندان چکید شب از درد بیچاره خوابش نبرد به خیل اندرش دختری بود خرد پدر را جفا کرد و تندی نمود که آخر تو را نیز دندان نبود پس از گریه مرد پراکنده روز بخندید کای بابک دلفروز مرا گرچه هم سلطنت بود و بیش دریغ آمدم کام و دندان خویش محال است اگر تیغ بر سر خورم که دندان به پای سگ اندر برم توان کرد با ناکسان بد رگی ولیکن نیاید ز مردم سگی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۸ - حکایت شکر خنده ای انگبین می فروخت که دلها ز شیرینیش می بسوخت نباتی میان بسته چون نیشکر بر او مشتری از مگس بیشتر گر او زهر برداشتی فی المثل بخوردندی از دست او چون عسل گرانی نظر کرد در کار او حسد برد بر گرم بازار او دگر روز شد گرد گیتی دوان عسل بر سر و سرکه بر ابروان بسی گشت فریادخوان پیش و پس که ننشست بر انگبینش مگس شبانگه چو نقدش نیامد به دست به دلتنگ رویی به کنجی نشست چو عاصی ترش کرده روی از وعید چو ابروی زندانیان روز عید زنی گفت بازی کنان شوی را عسل تلخ باشد ترش روی را به دوزخ برد مرد را خوی زشت که اخلاق نیک آمده ست از بهشت برو آب گرم از لب جوی خور نه جلاب سرد ترش روی خور حرامت بود نان آن کس چشید که چون سفره ابرو به هم در کشید مکن خواجه بر خویشتن کار سخت که بدخوی باشد نگون سار بخت گرفتم که سیم و زرت چیز نیست چو سعدی زبان خوشت نیز نیست سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۹ - حکایت در معنی تواضع نیکمردان شنیدم که فرزانه ای حق پرست گریبان گرفتش یکی رند مست از آن تیره دل مرد صافی درون قفا خورد و سر بر نکرد از سکون یکی گفتش آخر نه مردی تو نیز تحمل دریغ است از این بی تمیز شنید این سخن مرد پاکیزه خوی بدو گفت از این نوع با من مگوی درد مست نادان گریبان مرد که با شیر جنگی سگالد نبرد ز هشیار عاقل نزیبد که دست زند در گریبان نادان مست هنرور چنین زندگانی کند جفا بیند و مهربانی کند سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۰ - حکایت در معنی عزت نفس مردان سگی پای صحرانشینی گزید به خشمی که زهرش ز دندان چکید شب از درد بیچاره خوابش نبرد به خیل اندرش دختری بود خرد پدر را جفا کرد و تندی نمود که آخر تو را نیز دندان نبود پس از گریه مرد پراکنده روز بخندید کای بابک دلفروز مرا گرچه هم سلطنت بود و بیش دریغ آمدم کام و دندان خویش محال است اگر تیغ بر سر خورم که دندان به پای سگ اندر برم توان کرد با ناکسان بد رگی ولیکن نیاید ز مردم سگی

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۱ - حکایت خواجه نیکوکار و بنده نافرمان بزرگی هنرمند آفاق بود غلامش نکوهیده اخلاق بود از این خفرگی موی کالیده ای بدی سرکه در روی مالیده ای چو ثعبانش آلوده دندان به زهر گرو برده از زشت رویان شهر مدامش به روی آب چشم سبل دویدی ز بوی پیاز بغل گره وقت پختن بر ابرو زدی چو پختند با خواجه زانو زدی دمادم به نان خوردنش هم نشست و گر مردی آبش ندادی به دست نه گفت اندر او کار کردی نه چوب شب و روز از او خانه در کند و کوب گهی خار و خس در ره انداختی گهی ماکیان در چه انداختی ز سیماش وحشت فراز آمدی نرفتی به کاری که باز آمدی کسی گفت از این بنده بد خصال چه خواهی ادب یا هنر یا جمال نیرزد وجودی بدین ناخوشی که جورش پسندی و بارش کشی منت بنده خوب و نیکو سیر به دست آرم این را به نخاس بر و گر یک پشیز آورد سر مپیچ گران است اگر راست خواهی به هیچ شنید این سخن مرد نیکو نهاد بخندید کای یار فرخ نژاد بد است این پسر طبع و خویش ولیک مرا زاو طبیعت شود خوی نیک چو زاو کرده باشم تحمل بسی توانم جفا بردن از هر کسی تحمل چو زهرت نماید نخست ولی شهد گردد چو در طبع رست سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۲ - حکایت معروف کرخی و مسافر رنجور کسی راه معروف کرخی بجست که بنهاد معروفی از سر نخست شنیدم که مهمانش آمد یکی ز بیماریش تا به مرگ اندکی سرش موی و رویش صفا ریخته به موییش جان در تن آویخته شب آنجا بیفکند و بالش نهاد روان دست در بانگ و نالش نهاد نه خوابش گرفتی شبان یک نفس نه از دست فریاد او خواب کس نهادی پریشان و طبعی درشت نمی مرد و خلقی به حجت بکشت ز فریاد و نالیدن و خفت و خیز گرفتند از او خلق راه گریز ز دیار مردم در آن بقعه کس همان ناتوان ماند و معروف و بس شنیدم که شبها ز خدمت نخفت چو مردان میان بست و کرد آنچه گفت شبی بر سرش لشکر آورد خواب که چند آورد مرد ناخفته تاب به یک دم که چشمانش خفتن گرفت مسافر پراکنده گفتن گرفت که لعنت بر این نسل ناپاک باد که نامند و ناموس و زرقند و باد پلید اعتقادان پاکیزه پوش فریبنده پارسایی فروش چه داند لت انبانی از خواب مست که بیچاره ای دیده بر هم نبست سخنهای منکر به معروف گفت که یک دم چرا غافل از وی بخفت فرو خورد شیخ این حدیث از کرم شنیدند پوشیدگان حرم یکی گفت معروف را در نهفت شنیدی که درویش نالان چه گفت برو زین سپس گو سر خویش گیر گرانی مکن جای دیگر بمیر نکویی و رحمت به جای خود است ولی با بدان نیکمردی بد است سر سفله را گرد بالش منه سر مردم آزار بر سنگ به مکن با بدان نیکی ای نیکبخت که در شوره نادان نشاند درخت نگویم مراعات مردم مکن کرم پیش نامردمان گم مکن به اخلاق نرمی مکن با درشت که سگ را نمالند چون گربه پشت گر انصاف خواهی سگ حق شناس به سیرت به از مردم ناسپاس به برفاب رحمت مکن بر خسیس چو کردی مکافات بر یخ نویس ندیدم چنین پیچ بر پیچ کس مکن هیچ رحمت بر این هیچ کس بخندید و گفت ای دلارام جفت پریشان مشو زین پریشان که گفت گر از ناخوشی کرد بر من خروش مرا ناخوش از وی خوش آمد به گوش جفای چنین کس نباید شنود که نتواند از بی قراری غنود چو خود را قوی حال بینی و خوش به شکرانه بار ضعیفان بکش اگر خود همین صورتی چون طلسم بمیری و اسمت بمیرد چو جسم وگر پرورانی درخت کرم بر نیکنامی خوری لاجرم نبینی که در کرخ تربت بسی است به جز گور معروف معروف نیست به دولت کسانی سر افراختند که تاج تکبر بینداختند تکبر کند مرد حشمت پرست نداند که حشمت به حلم اندر است

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۱ - حکایت خواجه نیکوکار و بنده نافرمان بزرگی هنرمند آفاق بود غلامش نکوهیده اخلاق بود از این خفرگی موی کالیده ای بدی سرکه در روی مالیده ای چو ثعبانش آلوده دندان به زهر گرو برده از زشت رویان شهر مدامش به روی آب چشم سبل دویدی ز بوی پیاز بغل گره وقت پختن بر ابرو زدی چو پختند با خواجه زانو زدی دمادم به نان خوردنش هم نشست و گر مردی آبش ندادی به دست نه گفت اندر او کار کردی نه چوب شب و روز از او خانه در کند و کوب گهی خار و خس در ره انداختی گهی ماکیان در چه انداختی ز سیماش وحشت فراز آمدی نرفتی به کاری که باز آمدی کسی گفت از این بنده بد خصال چه خواهی ادب یا هنر یا جمال نیرزد وجودی بدین ناخوشی که جورش پسندی و بارش کشی منت بنده خوب و نیکو سیر به دست آرم این را به نخاس بر و گر یک پشیز آورد سر مپیچ گران است اگر راست خواهی به هیچ شنید این سخن مرد نیکو نهاد بخندید کای یار فرخ نژاد بد است این پسر طبع و خویش ولیک مرا زاو طبیعت شود خوی نیک چو زاو کرده باشم تحمل بسی توانم جفا بردن از هر کسی تحمل چو زهرت نماید نخست ولی شهد گردد چو در طبع رست سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۲ - حکایت معروف کرخی و مسافر رنجور کسی راه معروف کرخی بجست که بنهاد معروفی از سر نخست شنیدم که مهمانش آمد یکی ز بیماریش تا به مرگ اندکی سرش موی و رویش صفا ریخته به موییش جان در تن آویخته شب آنجا بیفکند و بالش نهاد روان دست در بانگ و نالش نهاد نه خوابش گرفتی شبان یک نفس نه از دست فریاد او خواب کس نهادی پریشان و طبعی درشت نمی مرد و خلقی به حجت بکشت ز فریاد و نالیدن و خفت و خیز گرفتند از او خلق راه گریز ز دیار مردم در آن بقعه کس همان ناتوان ماند و معروف و بس شنیدم که شبها ز خدمت نخفت چو مردان میان بست و کرد آنچه گفت شبی بر سرش لشکر آورد خواب که چند آورد مرد ناخفته تاب به یک دم که چشمانش خفتن گرفت مسافر پراکنده گفتن گرفت که لعنت بر این نسل ناپاک باد که نامند و ناموس و زرقند و باد پلید اعتقادان پاکیزه پوش فریبنده پارسایی فروش چه داند لت انبانی از خواب مست که بیچاره ای دیده بر هم نبست سخنهای منکر به معروف گفت که یک دم چرا غافل از وی بخفت فرو خورد شیخ این حدیث از کرم شنیدند پوشیدگان حرم یکی گفت معروف را در نهفت شنیدی که درویش نالان چه گفت برو زین سپس گو سر خویش گیر گرانی مکن جای دیگر بمیر نکویی و رحمت به جای خود است ولی با بدان نیکمردی بد است سر سفله را گرد بالش منه سر مردم آزار بر سنگ به مکن با بدان نیکی ای نیکبخت که در شوره نادان نشاند درخت نگویم مراعات مردم مکن کرم پیش نامردمان گم مکن به اخلاق نرمی مکن با درشت که سگ را نمالند چون گربه پشت گر انصاف خواهی سگ حق شناس به سیرت به از مردم ناسپاس به برفاب رحمت مکن بر خسیس چو کردی مکافات بر یخ نویس ندیدم چنین پیچ بر پیچ کس مکن هیچ رحمت بر این هیچ کس بخندید و گفت ای دلارام جفت پریشان مشو زین پریشان که گفت گر از ناخوشی کرد بر من خروش مرا ناخوش از وی خوش آمد به گوش جفای چنین کس نباید شنود که نتواند از بی قراری غنود چو خود را قوی حال بینی و خوش به شکرانه بار ضعیفان بکش اگر خود همین صورتی چون طلسم بمیری و اسمت بمیرد چو جسم وگر پرورانی درخت کرم بر نیکنامی خوری لاجرم نبینی که در کرخ تربت بسی است به جز گور معروف معروف نیست به دولت کسانی سر افراختند که تاج تکبر بینداختند تکبر کند مرد حشمت پرست نداند که حشمت به حلم اندر است

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۳ - حکایت در معنی سفاهت نااهلان طمع برد شوخی به صاحبدلی نبود آن زمان در میان حاصلی کمربند و دستش تهی بود و پاک که زر برفشاندی به رویش چو خاک برون تاخت خواهنده خیره روی نکوهیدن آغاز کردش به کوی که زنهار از این کژدمان خموش پلنگان درنده صوف پوش که چون گربه زانو به دل برنهند و گر صیدی افتد چو سگ در جهند سوی مسجد آورده دکان شید که در خانه کمتر توان یافت صید ره کاروان شیرمردان زنند ولی جامه مردم اینان کنند سپید و سیه پاره بر دوخته به سالوس و پنهان زر اندوخته زهی جو فروشان گندم نمای جهانگرد شبکوک خرمن گدای مبین در عبادت که پیرند و سست که در رقص و حالت جوانند و چست چرا کرد باید نماز از نشست چو در رقص بر می توانند جست عصای کلیمند بسیار خوار به ظاهر چنین زرد روی و نزار نه پرهیزگار و نه دانشورند همین بس که دنیا به دین می خورند عبایی بلیلانه در تن کنند به دخل حبش جامه زن کنند ز سنت نبینی در ایشان اثر مگر خواب پیشین و نان سحر شکم تا سر آکنده از لقمه تنگ چو زنبیل دریوزه هفتاد رنگ نخواهم در این وصف از این بیش گفت که شنعت بود سیرت خویش گفت فرو گفت از این شیوه نادیده گوی نبیند هنر دیده عیبجوی یکی کرده بی آبرویی بسی چه غم داردش ز آبروی کسی مریدی به شیخ این سخن نقل کرد گر انصاف پرسی نه از عقل کرد بدی در قفا عیب من کرد و خفت بتر زو قرینی که آورد و گفت یکی تیری افکند و در ره فتاد وجودم نیازرد و رنجم نداد تو برداشتی و آمدی سوی من همی در سپوزی به پهلوی من بخندید صاحبدل نیکخوی که سهل است از این صعب تر گو بگوی هنوز آنچه گفت از بدم اندکی است از آنها که من دانم از صد یکی است ز روی گمان بر من اینها که بست من از خود یقین می شناسم که هست وی امسال پیوست با ما وصال کجا داندم عیب هفتاد سال به از من کس اندر جهان عیب من نداند به جز عالم الغیب من ندیدم چنین نیک پندار کس که پنداشت عیب من این است و بس به محشر گواه گناهم گر اوست ز دوزخ نترسم که کارم نکوست گرم عیب گوید بد اندیش من بیا گو ببر نسخه از پیش من کسان مرد راه خدا بوده اند که برجاس تیر بلا بوده اند زبون باش چون پوستینت درند که صاحبدلان بار شوخان برند گر از خاک مردان سبویی کنند به سنگش ملامت کنان بشکنند

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۳ - حکایت در معنی سفاهت نااهلان طمع برد شوخی به صاحبدلی نبود آن زمان در میان حاصلی کمربند و دستش تهی بود و پاک که زر برفشاندی به رویش چو خاک برون تاخت خواهنده خیره روی نکوهیدن آغاز کردش به کوی که زنهار از این کژدمان خموش پلنگان درنده صوف پوش که چون گربه زانو به دل برنهند و گر صیدی افتد چو سگ در جهند سوی مسجد آورده دکان شید که در خانه کمتر توان یافت صید ره کاروان شیرمردان زنند ولی جامه مردم اینان کنند سپید و سیه پاره بر دوخته به سالوس و پنهان زر اندوخته زهی جو فروشان گندم نمای جهانگرد شبکوک خرمن گدای مبین در عبادت که پیرند و سست که در رقص و حالت جوانند و چست چرا کرد باید نماز از نشست چو در رقص بر می توانند جست عصای کلیمند بسیار خوار به ظاهر چنین زرد روی و نزار نه پرهیزگار و نه دانشورند همین بس که دنیا به دین می خورند عبایی بلیلانه در تن کنند به دخل حبش جامه زن کنند ز سنت نبینی در ایشان اثر مگر خواب پیشین و نان سحر شکم تا سر آکنده از لقمه تنگ چو زنبیل دریوزه هفتاد رنگ نخواهم در این وصف از این بیش گفت که شنعت بود سیرت خویش گفت فرو گفت از این شیوه نادیده گوی نبیند هنر دیده عیبجوی یکی کرده بی آبرویی بسی چه غم داردش ز آبروی کسی مریدی به شیخ این سخن نقل کرد گر انصاف پرسی نه از عقل کرد بدی در قفا عیب من کرد و خفت بتر زو قرینی که آورد و گفت یکی تیری افکند و در ره فتاد وجودم نیازرد و رنجم نداد تو برداشتی و آمدی سوی من همی در سپوزی به پهلوی من بخندید صاحبدل نیکخوی که سهل است از این صعب تر گو بگوی هنوز آنچه گفت از بدم اندکی است از آنها که من دانم از صد یکی است ز روی گمان بر من اینها که بست من از خود یقین می شناسم که هست وی امسال پیوست با ما وصال کجا داندم عیب هفتاد سال به از من کس اندر جهان عیب من نداند به جز عالم الغیب من ندیدم چنین نیک پندار کس که پنداشت عیب من این است و بس به محشر گواه گناهم گر اوست ز دوزخ نترسم که کارم نکوست گرم عیب گوید بد اندیش من بیا گو ببر نسخه از پیش من کسان مرد راه خدا بوده اند که برجاس تیر بلا بوده اند زبون باش چون پوستینت درند که صاحبدلان بار شوخان برند گر از خاک مردان سبویی کنند به سنگش ملامت کنان بشکنند

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۴ - حکایت ملک صالح از پادشاهان شام برون آمدی صبحدم با غلام بگشتی در اطراف بازار و کوی به رسم عرب نیمه بر بسته روی که صاحب نظر بود و درویش دوست هر آن کاین دو دارد ملک صالح اوست دو درویش در مسجدی خفته یافت پریشان دل و خاطر آشفته یافت شب سردشان دیده نابرده خواب چو حربا تأمل کنان آفتاب یکی زآن دو می گفت با دیگری که هم روز محشر بود داوری گر این پادشاهان گردن فراز که در لهو و عیشند و با کام و ناز در آیند با عاجزان در بهشت من از گور سر بر نگیرم ز خشت بهشت برین ملک و مأوای ماست که بند غم امروز بر پای ماست همه عمر از اینان چه دیدی خوشی که در آخرت نیز زحمت کشی اگر صالح آنجا به دیوار باغ بر آید به کفتش بدرم دماغ چو مرد این سخن گفت و صالح شنید دگر بودن آنجا مصالح ندید دمی رفت تا چشمه آفتاب ز چشم خلایق فرو شست خواب دوان هر دو را کس فرستاد و خواند به هیبت نشست و به حرمت نشاند بر ایشان ببارید باران جود فرو شستشان گرد ذل از وجود پس از رنج سرما و باران و سیل نشستند با نامداران خیل گدایان بی جامه شب کرده روز معطر کنان جامه بر عود سوز یکی گفت از اینان ملک را نهان که ای حلقه در گوش حکمت جهان پسندیدگان در بزرگی رسند ز ما بندگانت چه آمد پسند شهنشه ز شادی چو گل بر شکفت بخندید در روی درویش و گفت من آن کس نیم کز غرور حشم ز بیچارگان روی در هم کشم تو هم با من از سر بنه خوی زشت که ناسازگاری کنی در بهشت من امروز کردم در صلح باز تو فردا مکن در به رویم فراز چنین راه اگر مقبلی پیش گیر شرف بایدت دست درویش گیر بر از شاخ طوبی کسی بر نداشت که امروز تخم ارادت نکاشت ارادت نداری سعادت مجوی به چوگان خدمت توان برد گوی تو را کی بود چون چراغ التهاب که از خود پری همچو قندیل از آب وجودی دهد روشنایی به جمع که سوزیش در سینه باشد چو شمع سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۵ - حکایت در محرومی خویشتن بینان یکی در نجوم اندکی دست داشت ولی از تکبر سری مست داشت بر کوشیار آمد از راه دور دلی پر ارادت سری پر غرور خردمند از او دیده بردوختی یکی حرف در وی نیاموختی چو بی بهره عزم سفر کرد باز بدو گفت دانای گردن فراز تو خود را گمان برده ای پر خرد انایی که پر شد دگر چون برد ز دعوی پری زان تهی می روی تهی آی تا پر معانی شوی ز هستی در آفاق سعدی صفت تهی گرد و باز آی پر معرفت

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۴ - حکایت ملک صالح از پادشاهان شام برون آمدی صبحدم با غلام بگشتی در اطراف بازار و کوی به رسم عرب نیمه بر بسته روی که صاحب نظر بود و درویش دوست هر آن کاین دو دارد ملک صالح اوست دو درویش در مسجدی خفته یافت پریشان دل و خاطر آشفته یافت شب سردشان دیده نابرده خواب چو حربا تأمل کنان آفتاب یکی زآن دو می گفت با دیگری که هم روز محشر بود داوری گر این پادشاهان گردن فراز که در لهو و عیشند و با کام و ناز در آیند با عاجزان در بهشت من از گور سر بر نگیرم ز خشت بهشت برین ملک و مأوای ماست که بند غم امروز بر پای ماست همه عمر از اینان چه دیدی خوشی که در آخرت نیز زحمت کشی اگر صالح آنجا به دیوار باغ بر آید به کفتش بدرم دماغ چو مرد این سخن گفت و صالح شنید دگر بودن آنجا مصالح ندید دمی رفت تا چشمه آفتاب ز چشم خلایق فرو شست خواب دوان هر دو را کس فرستاد و خواند به هیبت نشست و به حرمت نشاند بر ایشان ببارید باران جود فرو شستشان گرد ذل از وجود پس از رنج سرما و باران و سیل نشستند با نامداران خیل گدایان بی جامه شب کرده روز معطر کنان جامه بر عود سوز یکی گفت از اینان ملک را نهان که ای حلقه در گوش حکمت جهان پسندیدگان در بزرگی رسند ز ما بندگانت چه آمد پسند شهنشه ز شادی چو گل بر شکفت بخندید در روی درویش و گفت من آن کس نیم کز غرور حشم ز بیچارگان روی در هم کشم تو هم با من از سر بنه خوی زشت که ناسازگاری کنی در بهشت من امروز کردم در صلح باز تو فردا مکن در به رویم فراز چنین راه اگر مقبلی پیش گیر شرف بایدت دست درویش گیر بر از شاخ طوبی کسی بر نداشت که امروز تخم ارادت نکاشت ارادت نداری سعادت مجوی به چوگان خدمت توان برد گوی تو را کی بود چون چراغ التهاب که از خود پری همچو قندیل از آب وجودی دهد روشنایی به جمع که سوزیش در سینه باشد چو شمع سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۵ - حکایت در محرومی خویشتن بینان یکی در نجوم اندکی دست داشت ولی از تکبر سری مست داشت بر کوشیار آمد از راه دور دلی پر ارادت سری پر غرور خردمند از او دیده بردوختی یکی حرف در وی نیاموختی چو بی بهره عزم سفر کرد باز بدو گفت دانای گردن فراز تو خود را گمان برده ای پر خرد انایی که پر شد دگر چون برد ز دعوی پری زان تهی می روی تهی آی تا پر معانی شوی ز هستی در آفاق سعدی صفت تهی گرد و باز آی پر معرفت

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۶ - حکایت به خشم از ملک بنده ای سربتافت بفرمود جستن کسش در نیافت چو بازآمد از راه خشم و ستیز به شمشیر زن گفت خونش بریز به خون تشنه جلاد نامهربان برون کرد دشنه چو تشنه زبان شنیدم که گفت از دل تنگ ریش خدایا بحل کردمش خون خویش که پیوسته در نعمت و ناز و نام در اقبال او بوده ام دوستکام مبادا که فردا به خون منش بگیرند و خرم شود دشمنش ملک را چو گفت وی آمد به گوش دگر دیگ خشمش نیاورد جوش بسی بر سرش داد و بر دیده بوس خداوند رایت شد و طبل و کوس به رفق از چنان سهمگن جایگاه رسانید دهرش بدان پایگاه غرض زین حدیث آن که گفتار نرم چو آب است بر آتش مرد گرم تواضع کن ای دوست با خصم تند که نرمی کند تیغ برنده کند نبینی که در معرض تیغ و تیر بپوشند خفتان صد تو حریر سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۷ - حکایت در معنی تواضع و نیازمندی ز ویرانه عارفی ژنده پوش یکی را نباح سگ آمد به گوش به دل گفت  گویی سگ اینجا چراست درآمد که درویش صالح کجاست نشان سگ از پیش و از پس ندید به جز عارف آنجا دگر کس ندید خجل باز گردیدن آغاز کرد که شرم آمدش بحث این راز کرد شنید از درون عارف آواز پای هلا گفت بر در چه پایی در آی مپندار ای دیده روشنم کز ایدر سگ آواز کرد این منم چو دیدم که بیچارگی می خرد نهادم ز سر کبر و رای و خرد چو سگ بر درش بانگ کردم بسی که مسکین تر از سگ ندیدم کسی چو خواهی که در قدر والا رسی ز شیب تواضع به بالا رسی در این حضرت آنان گرفتند صدر که خود را فروتر نهادند قدر چو سیل اندر آمد به هول و نهیب فتاد از بلندی به سر در نشیب چو شبنم بیفتاد مسکین و خرد به مهر آسمانش به عیوق برد سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۸ - حکایت حاتم اصم گروهی برآنند از اهل سخن که حاتم اصم بود باور مکن برآمد طنین مگس بامداد که در چنبر عنکبوتی فتاد همه ضعف و خاموشیش کید بود مگس قند پنداشتش قید بود نگه کرد شیخ از سر اعتبار که ای پایبند طمع پای دار نه هر جا شکر باشد و شهد و قند که در گوشه ها دامیار است و بند یکی گفت از آن حلقه اهل رای عجب دارم ای مرد راه خدای مگس را تو چون فهم کردی خروش که ما را به دشواری آمد به گوش تو آگاه گشتی به بانگ مگس نشاید اصم خواندنت زین سپس تبسم کنان گفت ای تیز هوش اصم به که گفتار باطل نیوش کسانی که با ما به خلوت درند مرا عیب پوش و ثنا گسترند چو پوشیده دارند اخلاق دون کند هستیم زیر طبع زبون فرا می نمایم که می نشنوم مگر کز تکلف مبرا شوم چو کالیو دانندم اهل نشست بگویند نیک و بدم هر چه هست اگر بد شنیدن نیاید خوشم ز کردار بد دامن اندر کشم به حبل ستایش فرا چه مشو چو حاتم اصم باش و عیبت شنو

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۶ - حکایت به خشم از ملک بنده ای سربتافت بفرمود جستن کسش در نیافت چو بازآمد از راه خشم و ستیز به شمشیر زن گفت خونش بریز به خون تشنه جلاد نامهربان برون کرد دشنه چو تشنه زبان شنیدم که گفت از دل تنگ ریش خدایا بحل کردمش خون خویش که پیوسته در نعمت و ناز و نام در اقبال او بوده ام دوستکام مبادا که فردا به خون منش بگیرند و خرم شود دشمنش ملک را چو گفت وی آمد به گوش دگر دیگ خشمش نیاورد جوش بسی بر سرش داد و بر دیده بوس خداوند رایت شد و طبل و کوس به رفق از چنان سهمگن جایگاه رسانید دهرش بدان پایگاه غرض زین حدیث آن که گفتار نرم چو آب است بر آتش مرد گرم تواضع کن ای دوست با خصم تند که نرمی کند تیغ برنده کند نبینی که در معرض تیغ و تیر بپوشند خفتان صد تو حریر سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۷ - حکایت در معنی تواضع و نیازمندی ز ویرانه عارفی ژنده پوش یکی را نباح سگ آمد به گوش به دل گفت  گویی سگ اینجا چراست درآمد که درویش صالح کجاست نشان سگ از پیش و از پس ندید به جز عارف آنجا دگر کس ندید خجل باز گردیدن آغاز کرد که شرم آمدش بحث این راز کرد شنید از درون عارف آواز پای هلا گفت بر در چه پایی در آی مپندار ای دیده روشنم کز ایدر سگ آواز کرد این منم چو دیدم که بیچارگی می خرد نهادم ز سر کبر و رای و خرد چو سگ بر درش بانگ کردم بسی که مسکین تر از سگ ندیدم کسی چو خواهی که در قدر والا رسی ز شیب تواضع به بالا رسی در این حضرت آنان گرفتند صدر که خود را فروتر نهادند قدر چو سیل اندر آمد به هول و نهیب فتاد از بلندی به سر در نشیب چو شبنم بیفتاد مسکین و خرد به مهر آسمانش به عیوق برد سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۸ - حکایت حاتم اصم گروهی برآنند از اهل سخن که حاتم اصم بود باور مکن برآمد طنین مگس بامداد که در چنبر عنکبوتی فتاد همه ضعف و خاموشیش کید بود مگس قند پنداشتش قید بود نگه کرد شیخ از سر اعتبار که ای پایبند طمع پای دار نه هر جا شکر باشد و شهد و قند که در گوشه ها دامیار است و بند یکی گفت از آن حلقه اهل رای عجب دارم ای مرد راه خدای مگس را تو چون فهم کردی خروش که ما را به دشواری آمد به گوش تو آگاه گشتی به بانگ مگس نشاید اصم خواندنت زین سپس تبسم کنان گفت ای تیز هوش اصم به که گفتار باطل نیوش کسانی که با ما به خلوت درند مرا عیب پوش و ثنا گسترند چو پوشیده دارند اخلاق دون کند هستیم زیر طبع زبون فرا می نمایم که می نشنوم مگر کز تکلف مبرا شوم چو کالیو دانندم اهل نشست بگویند نیک و بدم هر چه هست اگر بد شنیدن نیاید خوشم ز کردار بد دامن اندر کشم به حبل ستایش فرا چه مشو چو حاتم اصم باش و عیبت شنو

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۹ - حکایت زاهد تبریزی عزیزی در اقصای تبریز بود که همواره بیدار و شب خیز بود شبی دید جایی که دزدی کمند بپیچید و بر طرف بامی فکند کسان را خبر کرد و آشوب خاست ز هر جانبی مرد با چوب خاست چو نامردم آواز مردم شنید میان خطر جای بودن ندید نهیبی از آن گیر و دار آمدش گریز به وقت اختیار آمدش ز رحمت دل پارسا موم شد که شب دزد بیچاره محروم شد به تاریکی از پی فراز آمدش به راهی دگر پیشباز آمدش که یارا مرو کآشنای توام به مردانگی خاک پای توام ندیدم به مردانگی چون تو کس که جنگاوری بر دو نوع است و بس یکی پیش خصم آمدن مردوار دوم جان به در بردن از کارزار بر این هر دو خصلت غلام توام چه نامی که مولای نام توام گرت رای باشد به حکم کرم به جایی که می دانمت ره برم سرایی است کوتاه و در بسته سخت نپندارم آنجا خداوند رخت کلوخی دو بالای هم بر نهیم یکی پای بر دوش دیگر نهیم به چندان که در دستت افتد بساز از آن به که گردی تهیدست باز به دل داری و چاپلوسی و فن کشیدش سوی خانه خویشتن جوانمرد شبرو فرو داشت دوش به کتفش برآمد خداوند هوش بغلطاق و دستار و رختی که داشت ز بالا به دامان او در گذاشت وز آنجا برآورد غوغا که دزد ثواب ای جوانان و یاری و مزد به در جست از آشوب دزد دغل دوان جامه پارسا در بغل دل آسوده شد مرد نیک اعتقاد که سرگشته ای را برآمد مراد خبیثی که بر کس ترحم نکرد ببخشود بر وی دل نیکمرد عجب ناید از سیرت بخردان که نیکی کنند از کرم با بدان در اقبال نیکان بدان می زیند وگرچه بدان اهل نیکی نیند سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۰ - حکایت در معنی احتمال از دشمن از بهر دوست یکی را چو سعدی دلی ساده بود که با ساده رویی در افتاده بود جفا بردی از دشمن سختگوی ز چوگان سختی بخستی چو گوی ز کس چین بر ابرو نینداختی ز یاری به تندی نپرداختی یکی گفتش آخر تو را ننگ نیست خبر زین همه سیلی و سنگ نیست تن خویشتن سغبه دونان کنند ز دشمن تحمل زبونان کنند نشاید ز دشمن خطا درگذاشت که گویند یارا و مردی نداشت بدو گفت شیدای شوریده سر جوابی که شاید نبشتن به زر دلم خانه ی مهر یار است و بس از آن می نگنجد در او کین کس چه خوش گفت بهلول فرخنده خوی چو بگذشت بر عارفی جنگجوی گر این مدعی دوست بشناختی به پیکار دشمن نپرداختی گر از هستی حق خبر داشتی همه خلق را نیست پنداشتی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۹ - حکایت زاهد تبریزی عزیزی در اقصای تبریز بود که همواره بیدار و شب خیز بود شبی دید جایی که دزدی کمند بپیچید و بر طرف بامی فکند کسان را خبر کرد و آشوب خاست ز هر جانبی مرد با چوب خاست چو نامردم آواز مردم شنید میان خطر جای بودن ندید نهیبی از آن گیر و دار آمدش گریز به وقت اختیار آمدش ز رحمت دل پارسا موم شد که شب دزد بیچاره محروم شد به تاریکی از پی فراز آمدش به راهی دگر پیشباز آمدش که یارا مرو کآشنای توام به مردانگی خاک پای توام ندیدم به مردانگی چون تو کس که جنگاوری بر دو نوع است و بس یکی پیش خصم آمدن مردوار دوم جان به در بردن از کارزار بر این هر دو خصلت غلام توام چه نامی که مولای نام توام گرت رای باشد به حکم کرم به جایی که می دانمت ره برم سرایی است کوتاه و در بسته سخت نپندارم آنجا خداوند رخت کلوخی دو بالای هم بر نهیم یکی پای بر دوش دیگر نهیم به چندان که در دستت افتد بساز از آن به که گردی تهیدست باز به دل داری و چاپلوسی و فن کشیدش سوی خانه خویشتن جوانمرد شبرو فرو داشت دوش به کتفش برآمد خداوند هوش بغلطاق و دستار و رختی که داشت ز بالا به دامان او در گذاشت وز آنجا برآورد غوغا که دزد ثواب ای جوانان و یاری و مزد به در جست از آشوب دزد دغل دوان جامه پارسا در بغل دل آسوده شد مرد نیک اعتقاد که سرگشته ای را برآمد مراد خبیثی که بر کس ترحم نکرد ببخشود بر وی دل نیکمرد عجب ناید از سیرت بخردان که نیکی کنند از کرم با بدان در اقبال نیکان بدان می زیند وگرچه بدان اهل نیکی نیند سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۰ - حکایت در معنی احتمال از دشمن از بهر دوست یکی را چو سعدی دلی ساده بود که با ساده رویی در افتاده بود جفا بردی از دشمن سختگوی ز چوگان سختی بخستی چو گوی ز کس چین بر ابرو نینداختی ز یاری به تندی نپرداختی یکی گفتش آخر تو را ننگ نیست خبر زین همه سیلی و سنگ نیست تن خویشتن سغبه دونان کنند ز دشمن تحمل زبونان کنند نشاید ز دشمن خطا درگذاشت که گویند یارا و مردی نداشت بدو گفت شیدای شوریده سر جوابی که شاید نبشتن به زر دلم خانه ی مهر یار است و بس از آن می نگنجد در او کین کس چه خوش گفت بهلول فرخنده خوی چو بگذشت بر عارفی جنگجوی گر این مدعی دوست بشناختی به پیکار دشمن نپرداختی گر از هستی حق خبر داشتی همه خلق را نیست پنداشتی

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۱ - حکایتِ لقمانِ حکیم شنیدم که لقمان سیه فام بود نه تن پرور و نازک اندام بود یکی بنده خویش پنداشتش زبون دید و در کار گل داشتش جفا دید و با جور و قهرش بساخت به سالی سرایی ز بهرش بساخت چو پیش آمدش بنده رفته باز ز لقمانش آمد نهیبی فراز به پایش در افتاد و پوزش نمود بخندید لقمان که پوزش چه سود به سالی ز جورت جگر خون کنم به یک ساعت از دل به در چون کنم ولی هم ببخشایم ای نیک مرد که سود تو ما را زیانی نکرد تو آباد کردی شبستان خویش مرا حکمت و معرفت گشت بیش غلامی است در خیلم ای نیک بخت که فرمایمش وقت ها کار سخت دگر ره نیازارمش سخت دل چو یاد آیدم سختی کار گل هر آن کس که جور بزرگان نبرد نسوزد دلش بر ضعیفان خرد گر از حاکمان سختت آید سخن تو بر زیردستان درشتی مکن نکو گفت بهرام شه با وزیر که دشوار با زیردستان مگیر سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۲ - حکایتِ جُنید و سیرتِ او در تواضع شنیدم که در دشت صنعا جنید سگی دید برکنده دندان صید ز نیروی سر پنجه شیر گیر فرومانده عاجز چو روباه پیر پس از غرم و آهو گرفتن به پی لگد خوردی از گوسفندان حی چو مسکین و بی طاقتش دید و ریش بدو داد یک نیمه از زاد خویش شنیدم که می گفت و خوش می گریست که داند که بهتر ز ما هر دو کیست به ظاهر من امروز از این بهترم دگر تا چه راند قضا بر سرم گرم پای ایمان نلغزد ز جای به سر بر نهم تاج عفو خدای وگر کسوت معرفت در برم نماند به بسیار از این کمترم که سگ با همه زشت نامی چو مرد مر او را به دوزخ نخواهند برد ره این است سعدی که مردان راه به عزت نکردند در خود نگاه از‍‍‍‍‍‍‍‍ آن بر ملایک شرف داشتند که خود را به از سگ نپنداشتند سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۳ - حکایتِ زاهد و بربط‌زن یکی بربطی در بغل داشت مست به شب در سر پارسایی شکست چو روز آمد آن نیک مرد سلیم بر سنگدل برد یک مشت سیم که دوشینه معذور بودی و مست تو را و مرا بربط و سر شکست مرا به شد آن زخم و برخاست بیم تو را به نخواهد شد الا به سیم از این دوستان خدا بر سرند که از خلق بسیار بر سر خورند

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۱ - حکایتِ لقمانِ حکیم شنیدم که لقمان سیه فام بود نه تن پرور و نازک اندام بود یکی بنده خویش پنداشتش زبون دید و در کار گل داشتش جفا دید و با جور و قهرش بساخت به سالی سرایی ز بهرش بساخت چو پیش آمدش بنده رفته باز ز لقمانش آمد نهیبی فراز به پایش در افتاد و پوزش نمود بخندید لقمان که پوزش چه سود به سالی ز جورت جگر خون کنم به یک ساعت از دل به در چون کنم ولی هم ببخشایم ای نیک مرد که سود تو ما را زیانی نکرد تو آباد کردی شبستان خویش مرا حکمت و معرفت گشت بیش غلامی است در خیلم ای نیک بخت که فرمایمش وقت ها کار سخت دگر ره نیازارمش سخت دل چو یاد آیدم سختی کار گل هر آن کس که جور بزرگان نبرد نسوزد دلش بر ضعیفان خرد گر از حاکمان سختت آید سخن تو بر زیردستان درشتی مکن نکو گفت بهرام شه با وزیر که دشوار با زیردستان مگیر سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۲ - حکایتِ جُنید و سیرتِ او در تواضع شنیدم که در دشت صنعا جنید سگی دید برکنده دندان صید ز نیروی سر پنجه شیر گیر فرومانده عاجز چو روباه پیر پس از غرم و آهو گرفتن به پی لگد خوردی از گوسفندان حی چو مسکین و بی طاقتش دید و ریش بدو داد یک نیمه از زاد خویش شنیدم که می گفت و خوش می گریست که داند که بهتر ز ما هر دو کیست به ظاهر من امروز از این بهترم دگر تا چه راند قضا بر سرم گرم پای ایمان نلغزد ز جای به سر بر نهم تاج عفو خدای وگر کسوت معرفت در برم نماند به بسیار از این کمترم که سگ با همه زشت نامی چو مرد مر او را به دوزخ نخواهند برد ره این است سعدی که مردان راه به عزت نکردند در خود نگاه از‍‍‍‍‍‍‍‍ آن بر ملایک شرف داشتند که خود را به از سگ نپنداشتند سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۳ - حکایتِ زاهد و بربط‌زن یکی بربطی در بغل داشت مست به شب در سر پارسایی شکست چو روز آمد آن نیک مرد سلیم بر سنگدل برد یک مشت سیم که دوشینه معذور بودی و مست تو را و مرا بربط و سر شکست مرا به شد آن زخم و برخاست بیم تو را به نخواهد شد الا به سیم از این دوستان خدا بر سرند که از خلق بسیار بر سر خورند

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۴ - حکایتِ صبرِ مردان بر جفا شنیدم که در خاک وخش از مهان یکی بود در کنج خلوت نهان مجرد به معنی نه عارف به دلق که بیرون کند دست حاجت به خلق سعادت گشاده دری سوی او در از دیگران بسته بر روی او زبان آوری بی خرد سعی کرد ز شوخی به بد گفتن نیک مرد که زنهار از این مکر و دستان و ریو بجای سلیمان نشستن چو دیو دمادم بشویند چون گربه روی طمع کرده در صید موشان کوی ریاضت کش از بهر نام و غرور که طبل تهی را رود بانگ دور همی گفت و خلقی بر او انجمن بر ایشان تفرج کنان مرد و زن شنیدم که بگریست دانای وخش که یارب مر این بنده را توبه بخش وگر راست گفت ای خداوند پاک مرا توبه ده تا نگردم هلاک پسند آمد از عیب جوی خودم که معلوم من کرد خوی بدم گر آنی که دشمنت گوید مرنج وگر نیستی گو برو بادسنج اگر ابلهی مشک را گنده گفت تو مجموع باش او پراکنده گفت وگر می رود در پیاز این سخن چنین است گو گنده مغزی مکن نگیرد خردمند روشن ضمیر زبان بند دشمن ز هنگامه گیر نه آیین عقل است و رای و خرد که دانا فریب مشعبد خورد پس کار خویش آنکه عاقل نشست زبان بداندیش بر خود ببست تو نیکو روش باش تا بدسگال نیابد به نقص تو گفتن مجال چو دشوارت آمد ز دشمن سخن نگر تا چه عیبت گرفت آن مکن جز آن کس ندانم نکو گوی من که روشن کند بر من آهوی من سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۵ - حکایت امیرالمؤمنین علی (ع) و سیرت پاک او کسی مشکلی برد پیش علی مگر مشکلش را کند منجلی امیر عدوبند کشور گشای جوابش بگفت از سر علم و رای شنیدم که شخصی در آن انجمن بگفتا چنین نیست یا باالحسن نرنجید از او حیدر نامجوی بگفت ار تو دانی از این به بگوی بگفت آنچه دانست و بایسته گفت به گل چشمه خور نشاید نهفت پسندید از او شاه مردان جواب که من بر خطا بودم او بر صواب به از ما سخنگوی دانا یکی است که بالاتر از علم او علم نیست گر امروز بودی خداوند جاه نکردی خود از کبر در وی نگاه به در کردی از بارگه حاجبش فرو کوفتندی به ناواجبش که من بعد بی آبرویی مکن ادب نیست پیش بزرگان سخن یکی را که پندار در سر بود مپندار هرگز که حق بشنود ز علمش ملال آید از وعظ ننگ شقایق به باران نروید ز سنگ گرت در دریای فضل است خیز به تذکیر در پای درویش ریز نبینی که از خاک افتاده خوار بروید گل و بشکفد نوبهار مریز ای حکیم آستین های در چو می بینی از خویشتن خواجه پر به چشم کسان در نیاید کسی که از خود بزرگی نماید بسی مگو تا بگویند شکرت هزار چو خود گفتی از کس توقع مدار

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۴ - حکایتِ صبرِ مردان بر جفا شنیدم که در خاک وخش از مهان یکی بود در کنج خلوت نهان مجرد به معنی نه عارف به دلق که بیرون کند دست حاجت به خلق سعادت گشاده دری سوی او در از دیگران بسته بر روی او زبان آوری بی خرد سعی کرد ز شوخی به بد گفتن نیک مرد که زنهار از این مکر و دستان و ریو بجای سلیمان نشستن چو دیو دمادم بشویند چون گربه روی طمع کرده در صید موشان کوی ریاضت کش از بهر نام و غرور که طبل تهی را رود بانگ دور همی گفت و خلقی بر او انجمن بر ایشان تفرج کنان مرد و زن شنیدم که بگریست دانای وخش که یارب مر این بنده را توبه بخش وگر راست گفت ای خداوند پاک مرا توبه ده تا نگردم هلاک پسند آمد از عیب جوی خودم که معلوم من کرد خوی بدم گر آنی که دشمنت گوید مرنج وگر نیستی گو برو بادسنج اگر ابلهی مشک را گنده گفت تو مجموع باش او پراکنده گفت وگر می رود در پیاز این سخن چنین است گو گنده مغزی مکن نگیرد خردمند روشن ضمیر زبان بند دشمن ز هنگامه گیر نه آیین عقل است و رای و خرد که دانا فریب مشعبد خورد پس کار خویش آنکه عاقل نشست زبان بداندیش بر خود ببست تو نیکو روش باش تا بدسگال نیابد به نقص تو گفتن مجال چو دشوارت آمد ز دشمن سخن نگر تا چه عیبت گرفت آن مکن جز آن کس ندانم نکو گوی من که روشن کند بر من آهوی من سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۵ - حکایت امیرالمؤمنین علی (ع) و سیرت پاک او کسی مشکلی برد پیش علی مگر مشکلش را کند منجلی امیر عدوبند کشور گشای جوابش بگفت از سر علم و رای شنیدم که شخصی در آن انجمن بگفتا چنین نیست یا باالحسن نرنجید از او حیدر نامجوی بگفت ار تو دانی از این به بگوی بگفت آنچه دانست و بایسته گفت به گل چشمه خور نشاید نهفت پسندید از او شاه مردان جواب که من بر خطا بودم او بر صواب به از ما سخنگوی دانا یکی است که بالاتر از علم او علم نیست گر امروز بودی خداوند جاه نکردی خود از کبر در وی نگاه به در کردی از بارگه حاجبش فرو کوفتندی به ناواجبش که من بعد بی آبرویی مکن ادب نیست پیش بزرگان سخن یکی را که پندار در سر بود مپندار هرگز که حق بشنود ز علمش ملال آید از وعظ ننگ شقایق به باران نروید ز سنگ گرت در دریای فضل است خیز به تذکیر در پای درویش ریز نبینی که از خاک افتاده خوار بروید گل و بشکفد نوبهار مریز ای حکیم آستین های در چو می بینی از خویشتن خواجه پر به چشم کسان در نیاید کسی که از خود بزرگی نماید بسی مگو تا بگویند شکرت هزار چو خود گفتی از کس توقع مدار

Orijinal Metin (FA)

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۶ - حکایت گدایی شنیدم که در تنگ جای نهادش عمر پای بر پشت پای ندانست درویش بیچاره کاوست که رنجیده دشمن نداند ز دوست برآشفت بر وی که کوری مگر بدو گفت سالار عادل عمر نه کورم ولیکن خطا رفت کار ندانستم از من گنه در گذار چه منصف بزرگان دین بوده اند که با زیردستان چنین بوده اند فروتن بود هوشمند گزین نهد شاخ پر میوه سر بر زمین بنازند فردا تواضع کنان نگون از خجالت سر گردنان اگر می بترسی ز روز شمار از آن کز تو ترسد خطا در گذار مکن خیره بر زیر دستان ستم که دستی است بالای دست تو هم سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۷ - حکایت یکی خوب کردار خوش خوی بود که بد سیرتان را نکو گوی بود به خوابش کسی دید چون در گذشت که باری حکایت کن از سرگذشت دهانی به خنده چو گل باز کرد چو بلبل به صوتی خوش آغاز کرد که بر من نکردند سختی بسی که من سخت نگرفتمی بر کسی سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۸ - حکایت ذوالنون مصری چنین یاد دارم که سقای نیل نکرد آب بر مصر سالی سبیل گروهی سوی کوهساران شدند به فریاد خواهان باران شدند گرستند و از گریه جویی روان نیامد مگر گریه آسمان به ذوالنون خبر برد از ایشان کسی که بر خلق رنج است و زحمت بسی فرو ماندگان را دعایی بکن که مقبول را رد نباشد سخن شنیدم که ذوالنون به مدین گریخت بسی بر نیامد که باران بریخت خبر شد به مدین پس از روز بیست که ابر سیه دل بر ایشان گریست سبک عزم باز آمدن کرد پیر که پر شد به سیل بهاران غدیر بپرسید از او عارفی در نهفت چه حکمت در این رفتنت بود گفت شنیدم که بر مرغ و مور و ددان شود تنگ روزی به فعل بدان در این کشور اندیشه کردم بسی پریشان تر از خود ندیدم کسی برفتم مبادا که از شر من ببندد در خیر بر انجمن بهی بایدت لطف کن کان بهان ندیدندی از خود بتر در جهان تو آنگه شوی پیش مردم عزیز که مر خویشتن را نگیری به چیز بزرگی که خود را به خردی شمرد به دنیا و عقبی بزرگی ببرد از این خاکدان بنده ای پاک شد که در پای کمتر کسی خاک شد الا ای که بر خاک ما بگذری به خاک عزیزان که یاد آوری که گر خاک شد سعدی او را چه غم که در زندگی خاک بوده ست هم به بیچارگی تن فرا خاک داد وگر گرد عالم برآمد چو باد بسی برنیاید که خاکش خورد دگر باره بادش به عالم برد مگر تا گلستان معنی شکفت بر او هیچ بلبل چنین خوش نگفت عجب گر بمیرد چنین بلبلی که بر استخوانش نروید گلی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۶ - حکایت گدایی شنیدم که در تنگ جای نهادش عمر پای بر پشت پای ندانست درویش بیچاره کاوست که رنجیده دشمن نداند ز دوست برآشفت بر وی که کوری مگر بدو گفت سالار عادل عمر نه کورم ولیکن خطا رفت کار ندانستم از من گنه در گذار چه منصف بزرگان دین بوده اند که با زیردستان چنین بوده اند فروتن بود هوشمند گزین نهد شاخ پر میوه سر بر زمین بنازند فردا تواضع کنان نگون از خجالت سر گردنان اگر می بترسی ز روز شمار از آن کز تو ترسد خطا در گذار مکن خیره بر زیر دستان ستم که دستی است بالای دست تو هم سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۷ - حکایت یکی خوب کردار خوش خوی بود که بد سیرتان را نکو گوی بود به خوابش کسی دید چون در گذشت که باری حکایت کن از سرگذشت دهانی به خنده چو گل باز کرد چو بلبل به صوتی خوش آغاز کرد که بر من نکردند سختی بسی که من سخت نگرفتمی بر کسی سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۸ - حکایت ذوالنون مصری چنین یاد دارم که سقای نیل نکرد آب بر مصر سالی سبیل گروهی سوی کوهساران شدند به فریاد خواهان باران شدند گرستند و از گریه جویی روان نیامد مگر گریه آسمان به ذوالنون خبر برد از ایشان کسی که بر خلق رنج است و زحمت بسی فرو ماندگان را دعایی بکن که مقبول را رد نباشد سخن شنیدم که ذوالنون به مدین گریخت بسی بر نیامد که باران بریخت خبر شد به مدین پس از روز بیست که ابر سیه دل بر ایشان گریست سبک عزم باز آمدن کرد پیر که پر شد به سیل بهاران غدیر بپرسید از او عارفی در نهفت چه حکمت در این رفتنت بود گفت شنیدم که بر مرغ و مور و ددان شود تنگ روزی به فعل بدان در این کشور اندیشه کردم بسی پریشان تر از خود ندیدم کسی برفتم مبادا که از شر من ببندد در خیر بر انجمن بهی بایدت لطف کن کان بهان ندیدندی از خود بتر در جهان تو آنگه شوی پیش مردم عزیز که مر خویشتن را نگیری به چیز بزرگی که خود را به خردی شمرد به دنیا و عقبی بزرگی ببرد از این خاکدان بنده ای پاک شد که در پای کمتر کسی خاک شد الا ای که بر خاک ما بگذری به خاک عزیزان که یاد آوری که گر خاک شد سعدی او را چه غم که در زندگی خاک بوده ست هم به بیچارگی تن فرا خاک داد وگر گرد عالم برآمد چو باد بسی برنیاید که خاکش خورد دگر باره بادش به عالم برد مگر تا گلستان معنی شکفت بر او هیچ بلبل چنین خوش نگفت عجب گر بمیرد چنین بلبلی که بر استخوانش نروید گلی

%0
10 Bölüm