سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۳ آن دلبر عیار من ار یار منستی کوس لمن الملک زدن کار منستی گر هیچ کلاهی نهدم از سر تشریف سیاره کنون ریشه دستار منستی بر افسر شاهان جهانم بودی فخر گر پاردم مرکبش افسار منستی ور گل دهدی چشم مرا زآن رخ چون باغ صحرای فلک جمله سمن زار منستی گر هیچ عزیزی دهدم از پس خواری بالله همه گلهای جهان خار منستی جوزای کمرکش کشدی غاشیه من گر حشمت او همره زنار منستی ور کژدم زلفش گزدی مر جگرم را هر چیز که آن مال جهان مار منستی هر روز دلی نو دهدم از دو لب خویش گر دیده شوخش نه جگر خوار منستی یاری که نسوزد نه بسازد ز لب او شایستی اگر در دل بیمار منستی گر هیچ قبولم کندی سایه آن در خورشید کنون سایه دیوار منستی گر لطف لبش نیستی از قهر دو زلفش هر چوب که افراخته تر دار منستی گویند که جز هیچ کسان را نخرد یار من هیچکسم کاش خریدار منستی ور داغ سنایی ننهادی صفت او کی خلق چنین سغبه گفتار منستی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۴ یار اگر در کار من بیمار ازین به داشتی کار این دلخسته را بسیار ازین به داشتی ور دل دیوانه رنگ من نبودی تند و تیز یا بهش تر زین بدی یا یار ازین به داشتی عاشق بیچاره ای بی پرسشست آخر تنم در حق بیمار خود تیمار ازین به داشتی کار من مشکل شد ارنی دوست در دل بردنم نرگس بیکار را بر کار ازین به داشتی شد دلم مغرور آن گفتار جان افزای تو آه اگر در عشق من گفتار ازین به داشتی با سنایی عهد و پیمان داشتی در دل مقیم گر سنایی مرد بودی کار ازین به داشتی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۵ صنما آن خط مشکین که فراز آوردی بر گل از غلیه گوی که طراز آوردی گرچه خوبست به گرد رخ تو زلف دراز خط بسی خوبتر از زلف دراز آوردی گر نیازست رهی را به خط خوب تو باز تو رهی را به خط خویش نیاز آوردی قبله ای ساختی از غالیه بر سیم سپید تا بدان قبله بتان را به نماز آوردی پیش خلق از جهت شعبده و بلعجبی نرگس بلعجب شعبده باز آوردی چند گویی که دلت پیش تو باز آوردم این سخن بیهده و هزل و مجاز آوردی دلم افروخته بود از طرب و شادی و ناز تو دلی سوخته از گرم و گداز آوردی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۶ ای راه تو را دلیل دردی فردی تو و آشنات فردی از دام تو دانه ای و مرغی در جام تو قطره ای و مردی بی روی تو روح چیست بادی با زلف تو شخص کیست گردی خارست همه جهان و آن گه روی تو در آن میانه وردی در کوی تو نیست تشنگان را جز خاک در تو آب خوردی در راه تو نیست عاشقان را جز داعیه تو ره نوردی در تو که رسد به دستمزدی تا از تو نبود پایمردی در عشق تو خود وفا کی آید از خشک و تری و گرم و سردی نیک ست که آینه نداری تا هست شفات نیست دردی از آینه ای بدی به دستت چشم تو تو را به چشم کردی در شهر تو نیست جز سنایی بی وصل تو جز که یاوه گردی
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۳ آن دلبر عیار من ار یار منستی کوس لمن الملک زدن کار منستی گر هیچ کلاهی نهدم از سر تشریف سیاره کنون ریشه دستار منستی بر افسر شاهان جهانم بودی فخر گر پاردم مرکبش افسار منستی ور گل دهدی چشم مرا زآن رخ چون باغ صحرای فلک جمله سمن زار منستی گر هیچ عزیزی دهدم از پس خواری بالله همه گلهای جهان خار منستی جوزای کمرکش کشدی غاشیه من گر حشمت او همره زنار منستی ور کژدم زلفش گزدی مر جگرم را هر چیز که آن مال جهان مار منستی هر روز دلی نو دهدم از دو لب خویش گر دیده شوخش نه جگر خوار منستی یاری که نسوزد نه بسازد ز لب او شایستی اگر در دل بیمار منستی گر هیچ قبولم کندی سایه آن در خورشید کنون سایه دیوار منستی گر لطف لبش نیستی از قهر دو زلفش هر چوب که افراخته تر دار منستی گویند که جز هیچ کسان را نخرد یار من هیچکسم کاش خریدار منستی ور داغ سنایی ننهادی صفت او کی خلق چنین سغبه گفتار منستی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۴ یار اگر در کار من بیمار ازین به داشتی کار این دلخسته را بسیار ازین به داشتی ور دل دیوانه رنگ من نبودی تند و تیز یا بهش تر زین بدی یا یار ازین به داشتی عاشق بیچاره ای بی پرسشست آخر تنم در حق بیمار خود تیمار ازین به داشتی کار من مشکل شد ارنی دوست در دل بردنم نرگس بیکار را بر کار ازین به داشتی شد دلم مغرور آن گفتار جان افزای تو آه اگر در عشق من گفتار ازین به داشتی با سنایی عهد و پیمان داشتی در دل مقیم گر سنایی مرد بودی کار ازین به داشتی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۵ صنما آن خط مشکین که فراز آوردی بر گل از غلیه گوی که طراز آوردی گرچه خوبست به گرد رخ تو زلف دراز خط بسی خوبتر از زلف دراز آوردی گر نیازست رهی را به خط خوب تو باز تو رهی را به خط خویش نیاز آوردی قبله ای ساختی از غالیه بر سیم سپید تا بدان قبله بتان را به نماز آوردی پیش خلق از جهت شعبده و بلعجبی نرگس بلعجب شعبده باز آوردی چند گویی که دلت پیش تو باز آوردم این سخن بیهده و هزل و مجاز آوردی دلم افروخته بود از طرب و شادی و ناز تو دلی سوخته از گرم و گداز آوردی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۶ ای راه تو را دلیل دردی فردی تو و آشنات فردی از دام تو دانه ای و مرغی در جام تو قطره ای و مردی بی روی تو روح چیست بادی با زلف تو شخص کیست گردی خارست همه جهان و آن گه روی تو در آن میانه وردی در کوی تو نیست تشنگان را جز خاک در تو آب خوردی در راه تو نیست عاشقان را جز داعیه تو ره نوردی در تو که رسد به دستمزدی تا از تو نبود پایمردی در عشق تو خود وفا کی آید از خشک و تری و گرم و سردی نیک ست که آینه نداری تا هست شفات نیست دردی از آینه ای بدی به دستت چشم تو تو را به چشم کردی در شهر تو نیست جز سنایی بی وصل تو جز که یاوه گردی