Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۳ آن دلبر عیار من ار یار منستی کوس لمن الملک زدن کار منستی گر هیچ کلاهی نهدم از سر تشریف سیاره کنون ریشه دستار منستی بر افسر شاهان جهانم بودی فخر گر پاردم مرکبش افسار منستی ور گل دهدی چشم مرا زآن رخ چون باغ صحرای فلک جمله سمن زار منستی گر هیچ عزیزی دهدم از پس خواری بالله همه گلهای جهان خار منستی جوزای کمرکش کشدی غاشیه من گر حشمت او همره زنار منستی ور کژدم زلفش گزدی مر جگرم را هر چیز که آن مال جهان مار منستی هر روز دلی نو دهدم از دو لب خویش گر دیده شوخش نه جگر خوار منستی یاری که نسوزد نه بسازد ز لب او شایستی اگر در دل بیمار منستی گر هیچ قبولم کندی سایه آن در خورشید کنون سایه دیوار منستی گر لطف لبش نیستی از قهر دو زلفش هر چوب که افراخته تر دار منستی گویند که جز هیچ کسان را نخرد یار من هیچکسم کاش خریدار منستی ور داغ سنایی ننهادی صفت او کی خلق چنین سغبه گفتار منستی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۴ یار اگر در کار من بیمار ازین به داشتی کار این دلخسته را بسیار ازین به داشتی ور دل دیوانه رنگ من نبودی تند و تیز یا بهش تر زین بدی یا یار ازین به داشتی عاشق بیچاره ای بی پرسشست آخر تنم در حق بیمار خود تیمار ازین به داشتی کار من مشکل شد ارنی دوست در دل بردنم نرگس بیکار را بر کار ازین به داشتی شد دلم مغرور آن گفتار جان افزای تو آه اگر در عشق من گفتار ازین به داشتی با سنایی عهد و پیمان داشتی در دل مقیم گر سنایی مرد بودی کار ازین به داشتی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۵ صنما آن خط مشکین که فراز آوردی بر گل از غلیه گوی که طراز آوردی گرچه خوبست به گرد رخ تو زلف دراز خط بسی خوبتر از زلف دراز آوردی گر نیازست رهی را به خط خوب تو باز تو رهی را به خط خویش نیاز آوردی قبله ای ساختی از غالیه بر سیم سپید تا بدان قبله بتان را به نماز آوردی پیش خلق از جهت شعبده و بلعجبی نرگس بلعجب شعبده باز آوردی چند گویی که دلت پیش تو باز آوردم این سخن بیهده و هزل و مجاز آوردی دلم افروخته بود از طرب و شادی و ناز تو دلی سوخته از گرم و گداز آوردی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۶ ای راه تو را دلیل دردی فردی تو و آشنات فردی از دام تو دانه ای و مرغی در جام تو قطره ای و مردی بی روی تو روح چیست بادی با زلف تو شخص کیست گردی خارست همه جهان و آن گه روی تو در آن میانه وردی در کوی تو نیست تشنگان را جز خاک در تو آب خوردی در راه تو نیست عاشقان را جز داعیه تو ره نوردی در تو که رسد به دستمزدی تا از تو نبود پایمردی در عشق تو خود وفا کی آید از خشک و تری و گرم و سردی نیک ست که آینه نداری تا هست شفات نیست دردی از آینه ای بدی به دستت چشم تو تو را به چشم کردی در شهر تو نیست جز سنایی بی وصل تو جز که یاوه گردی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۳ آن دلبر عیار من ار یار منستی کوس لمن الملک زدن کار منستی گر هیچ کلاهی نهدم از سر تشریف سیاره کنون ریشه دستار منستی بر افسر شاهان جهانم بودی فخر گر پاردم مرکبش افسار منستی ور گل دهدی چشم مرا زآن رخ چون باغ صحرای فلک جمله سمن زار منستی گر هیچ عزیزی دهدم از پس خواری بالله همه گلهای جهان خار منستی جوزای کمرکش کشدی غاشیه من گر حشمت او همره زنار منستی ور کژدم زلفش گزدی مر جگرم را هر چیز که آن مال جهان مار منستی هر روز دلی نو دهدم از دو لب خویش گر دیده شوخش نه جگر خوار منستی یاری که نسوزد نه بسازد ز لب او شایستی اگر در دل بیمار منستی گر هیچ قبولم کندی سایه آن در خورشید کنون سایه دیوار منستی گر لطف لبش نیستی از قهر دو زلفش هر چوب که افراخته تر دار منستی گویند که جز هیچ کسان را نخرد یار من هیچکسم کاش خریدار منستی ور داغ سنایی ننهادی صفت او کی خلق چنین سغبه گفتار منستی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۴ یار اگر در کار من بیمار ازین به داشتی کار این دلخسته را بسیار ازین به داشتی ور دل دیوانه رنگ من نبودی تند و تیز یا بهش تر زین بدی یا یار ازین به داشتی عاشق بیچاره ای بی پرسشست آخر تنم در حق بیمار خود تیمار ازین به داشتی کار من مشکل شد ارنی دوست در دل بردنم نرگس بیکار را بر کار ازین به داشتی شد دلم مغرور آن گفتار جان افزای تو آه اگر در عشق من گفتار ازین به داشتی با سنایی عهد و پیمان داشتی در دل مقیم گر سنایی مرد بودی کار ازین به داشتی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۵ صنما آن خط مشکین که فراز آوردی بر گل از غلیه گوی که طراز آوردی گرچه خوبست به گرد رخ تو زلف دراز خط بسی خوبتر از زلف دراز آوردی گر نیازست رهی را به خط خوب تو باز تو رهی را به خط خویش نیاز آوردی قبله ای ساختی از غالیه بر سیم سپید تا بدان قبله بتان را به نماز آوردی پیش خلق از جهت شعبده و بلعجبی نرگس بلعجب شعبده باز آوردی چند گویی که دلت پیش تو باز آوردم این سخن بیهده و هزل و مجاز آوردی دلم افروخته بود از طرب و شادی و ناز تو دلی سوخته از گرم و گداز آوردی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۶ ای راه تو را دلیل دردی فردی تو و آشنات فردی از دام تو دانه ای و مرغی در جام تو قطره ای و مردی بی روی تو روح چیست بادی با زلف تو شخص کیست گردی خارست همه جهان و آن گه روی تو در آن میانه وردی در کوی تو نیست تشنگان را جز خاک در تو آب خوردی در راه تو نیست عاشقان را جز داعیه تو ره نوردی در تو که رسد به دستمزدی تا از تو نبود پایمردی در عشق تو خود وفا کی آید از خشک و تری و گرم و سردی نیک ست که آینه نداری تا هست شفات نیست دردی از آینه ای بدی به دستت چشم تو تو را به چشم کردی در شهر تو نیست جز سنایی بی وصل تو جز که یاوه گردی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۷ تا معتکف راه خرابات نگردی شایسته ارباب کرامات نگردی از بند علایق نشود نفس تو آزاد تا بنده رندان خرابات نگردی در راه حقیقت نشوی قبله احرار تا قدوه اصحاب لباسات نگردی تا خدمت رندان نگزینی به دل و جان شایسته سکان سماوات نگردی تا در صف اول نشوی فاتحه قل اندر صف ثانی چو تحیات نگردی شه پیل نبینی به مراد دل معشوق تا در کف عشق شه او مات نگردی تا نیست نگردی چو سنایی ز علایق نزد فضلا عین مباهات نگردی محکم نشود دست تو در دامن تحقیق تا سوخته راه ملامات نگردی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۸ زان خط که تو بر عارض گلنار کشیدی ابدال جهان را همه در کار کشیدی بر ماه به پرگار کشیدی خط مشکین دلها همه در نقطه پرگار کشیدی هر دل که ترا جست چو دیوانه مستی در سلسله زلف زره دار کشیدی زنار پرستی مکن ای بت که جهانی در سلسله زلف چو زنار کشیدی بس زاهد و عابد که بر آن طره طرار از صومعه در خانه خمار کشیدی هر دل که سرافراشت به دعوی صبوری او را به سوی خویش نگونسار کشیدی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۹ زهی پیمان شکن دلبر نکوپیمان به سر بردی مرا بستی و رخت دل سوی یار دگر بردی کشیدی در میان کار خلقی را به طراری پس آنگه از میان خود را به چالاکی بدر بردی دلی کز من به صد جان و به صد دستان نبردندی به چشم مست عالمسوز حیلت گر بدر بردی همین بد با سنایی عهد و پیمان تو ای دلبر نکو بگذاشتی الحق نکو پیمان به سر بردی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۰ دلم بردی و جان بر کار داری تو خود جای دگر بازار داری نباشد عاشقت هرگز چو من کس اگر چه عاشق بسیار داری ز رنج غیرتت بیمار باشم چو تو با دیگران دیدار داری عزیزت خوانم ای جان جهانم از آن ست کین چنینم خوار داری کسی کو عاشق روی تو باشد سزد او را نزار و زار داری دو چشمم هر شبی تا بامدادان ز هجر خویشتن بیدار داری شدم مهجور و رنجور تو زیراک تو خوی عالم غدار داری تو را دارم عزیز ای ماه چون گل چرا بی قیمتم چون خار داری نگر تا کی مرا از داغ هجران لبی خشک و دلی پر نار داری تو خود تنها جهان را می بسوزی چرا بر خود بلا را یار داری بکن رحمی بدین عاشق اگر هیچ امید رحمت جبار داری سنایی را چنان باید کزین پس ز وصل خویش بر خوردار داری سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۱ روی چو ماه داری زلف سیاه داری بر سرو ماه داری بر سر کلاه داری خال تو بوسه خواهد لیکن هم از لب تو هم بوسه جای داری هم بوسه خواه داری زلف تو بر دل من بندی نهاد محکم گفتم که بند دارم گفتا گناه داری یکره بپرس جانا زان زلف مشکبویت تا بر گل مورد چون خوابگاه داری دل جایگاه دارد اندر میان آتش تو در میان آن دل چون جایگاه داری مست ثنای عشقست در مجلست سنایی گر هیچ عقل داری او را نگاه داری

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۷ تا معتکف راه خرابات نگردی شایسته ارباب کرامات نگردی از بند علایق نشود نفس تو آزاد تا بنده رندان خرابات نگردی در راه حقیقت نشوی قبله احرار تا قدوه اصحاب لباسات نگردی تا خدمت رندان نگزینی به دل و جان شایسته سکان سماوات نگردی تا در صف اول نشوی فاتحه قل اندر صف ثانی چو تحیات نگردی شه پیل نبینی به مراد دل معشوق تا در کف عشق شه او مات نگردی تا نیست نگردی چو سنایی ز علایق نزد فضلا عین مباهات نگردی محکم نشود دست تو در دامن تحقیق تا سوخته راه ملامات نگردی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۸ زان خط که تو بر عارض گلنار کشیدی ابدال جهان را همه در کار کشیدی بر ماه به پرگار کشیدی خط مشکین دلها همه در نقطه پرگار کشیدی هر دل که ترا جست چو دیوانه مستی در سلسله زلف زره دار کشیدی زنار پرستی مکن ای بت که جهانی در سلسله زلف چو زنار کشیدی بس زاهد و عابد که بر آن طره طرار از صومعه در خانه خمار کشیدی هر دل که سرافراشت به دعوی صبوری او را به سوی خویش نگونسار کشیدی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۹ زهی پیمان شکن دلبر نکوپیمان به سر بردی مرا بستی و رخت دل سوی یار دگر بردی کشیدی در میان کار خلقی را به طراری پس آنگه از میان خود را به چالاکی بدر بردی دلی کز من به صد جان و به صد دستان نبردندی به چشم مست عالمسوز حیلت گر بدر بردی همین بد با سنایی عهد و پیمان تو ای دلبر نکو بگذاشتی الحق نکو پیمان به سر بردی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۰ دلم بردی و جان بر کار داری تو خود جای دگر بازار داری نباشد عاشقت هرگز چو من کس اگر چه عاشق بسیار داری ز رنج غیرتت بیمار باشم چو تو با دیگران دیدار داری عزیزت خوانم ای جان جهانم از آن ست کین چنینم خوار داری کسی کو عاشق روی تو باشد سزد او را نزار و زار داری دو چشمم هر شبی تا بامدادان ز هجر خویشتن بیدار داری شدم مهجور و رنجور تو زیراک تو خوی عالم غدار داری تو را دارم عزیز ای ماه چون گل چرا بی قیمتم چون خار داری نگر تا کی مرا از داغ هجران لبی خشک و دلی پر نار داری تو خود تنها جهان را می بسوزی چرا بر خود بلا را یار داری بکن رحمی بدین عاشق اگر هیچ امید رحمت جبار داری سنایی را چنان باید کزین پس ز وصل خویش بر خوردار داری سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۱ روی چو ماه داری زلف سیاه داری بر سرو ماه داری بر سر کلاه داری خال تو بوسه خواهد لیکن هم از لب تو هم بوسه جای داری هم بوسه خواه داری زلف تو بر دل من بندی نهاد محکم گفتم که بند دارم گفتا گناه داری یکره بپرس جانا زان زلف مشکبویت تا بر گل مورد چون خوابگاه داری دل جایگاه دارد اندر میان آتش تو در میان آن دل چون جایگاه داری مست ثنای عشقست در مجلست سنایی گر هیچ عقل داری او را نگاه داری

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۲ ای آنکه رخ چو ماه داری رخساره من چو کاه داری آیین دل سمنبران را بر سیم ز سیب جاه داری بر عرصه شطرنج خوبی از لطف هزار شاه داری در مجمع خیل خوبرویان چون یوسف پیشگاه داری هر لحظه رهی دگر نمایی برگوی که چند راه داری در شوخی دست برد خواهی کز خوبی دستگاه داری گر قتل سناییت گناهست دانم که بسی گناه داری سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۳ انصاف بده که نیک یاری زو هیچ مگو که خوش نگاری در رود زدن شکر سماعی در گوی زدن شکر سواری مه جبهت و آفتاب رویی زهره دل و مشتری عذاری بنوشت زمانه گویی آنجا در جانت کتاب بردباری بنگاشت خدای گویی اینجا در دیده ت نقش حقگزاری از لعل تو هست عاقلان را یک نوش و هزار گونه خاری در جزع تو هست عاشقان را یک غمزه و صد هزار خاری جز غمزه تو که دید هرگز یک ناوک و صد جهان حصاری جز خنده تو که داشت در دهر یک شکر و نه فلک شکاری در رزم تو هیچ دل نپوشد بر تن زره ستیزه کاری در بزم تو هیچ شه ندارد بر سر کله بزرگواری ای شوخ سیه گری که از تو کم دید کسی سپیدکاری از ابجد برتری ازیراک نی یک نه دو نه سه نه چهاری سرمازدگان آب و گل را در جمله بهار در بهاری جان و دل و دین بنده با تست تا اینهمه را چگونه داری چون بازسپید دلفریبی چون شیرسیاه جانشکاری تا پای من اندرین میانست دستی به سرم فرو نیاری من پای فرو نهادم ایراک دانم سر پای من نداری دشنام دهی که ای سنایی بس خوش سخن و بزرگواری هر چند جواب شرط من نیست با این همه صد هزار باری سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۴ در ره روی عشق چه میری چه اسیری در مذهب عاشق چه جوانی و چه پیری آنجا که گذر کرد بناگه سپه عشق رخها همه زردست و جگرها همه قیری آزاد کن از تیرگی خویش و غم عشق تا بنده خال تو بود نور اثیری عالم همه بی رنج حقیری ز غم عشق ای بی خبر از رنج حقیری چه حقیری میری چه کند مرد که روزی به همه عمر سودای بتی به که همه عمر امیری آن سینه که بردی بدل دل غم عشقت بی غم بود از نعمت گوینده و قیری این نیمه که عشقست از آن سو همه شادیست اینجا که تویی تست همه رنج و زحیری سودای زبان گرچه نشاطیست به ظاهر خود سود دگر دارد سودای ضمیری راه و صفت عشق ز اغیار یگانه ست نیکو نبود در ره او جفت پذیری خواهی که شوی محرم غین غم معشوق بی فای فقیهی شو و بی قاف فقیری تا در چمن صورت خویشی به تماشا یک میوه ز شاخ چمن دوست نگیری از پوست برون آی همه دوست شو ایرا کانگاه همه دوست شوی هیچ نمیری سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۵ عشق و شراب و یار و خرابات و کافری هر کس که یافت شد ز همه اندهان بری از راه کج به سوی خرابات راه یافت کفرش همه هدی شد و توحید کافری بگذاشت آنچه بود هم از هجر و هم ز وصل برخاست از تصرف و از راه داوری بیزار شد ز هر چه به جز عشق و باده بود بست او میان به پیش یکی بت به چاکری برخیز ای سنایی باده بخواه و چنگ اینست دین ما و طریق قلندری مرد آن بود که داند هر جای رای خویش مردان به کار عشق نباشند سرسری

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۲ ای آنکه رخ چو ماه داری رخساره من چو کاه داری آیین دل سمنبران را بر سیم ز سیب جاه داری بر عرصه شطرنج خوبی از لطف هزار شاه داری در مجمع خیل خوبرویان چون یوسف پیشگاه داری هر لحظه رهی دگر نمایی برگوی که چند راه داری در شوخی دست برد خواهی کز خوبی دستگاه داری گر قتل سناییت گناهست دانم که بسی گناه داری سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۳ انصاف بده که نیک یاری زو هیچ مگو که خوش نگاری در رود زدن شکر سماعی در گوی زدن شکر سواری مه جبهت و آفتاب رویی زهره دل و مشتری عذاری بنوشت زمانه گویی آنجا در جانت کتاب بردباری بنگاشت خدای گویی اینجا در دیده ت نقش حقگزاری از لعل تو هست عاقلان را یک نوش و هزار گونه خاری در جزع تو هست عاشقان را یک غمزه و صد هزار خاری جز غمزه تو که دید هرگز یک ناوک و صد جهان حصاری جز خنده تو که داشت در دهر یک شکر و نه فلک شکاری در رزم تو هیچ دل نپوشد بر تن زره ستیزه کاری در بزم تو هیچ شه ندارد بر سر کله بزرگواری ای شوخ سیه گری که از تو کم دید کسی سپیدکاری از ابجد برتری ازیراک نی یک نه دو نه سه نه چهاری سرمازدگان آب و گل را در جمله بهار در بهاری جان و دل و دین بنده با تست تا اینهمه را چگونه داری چون بازسپید دلفریبی چون شیرسیاه جانشکاری تا پای من اندرین میانست دستی به سرم فرو نیاری من پای فرو نهادم ایراک دانم سر پای من نداری دشنام دهی که ای سنایی بس خوش سخن و بزرگواری هر چند جواب شرط من نیست با این همه صد هزار باری سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۴ در ره روی عشق چه میری چه اسیری در مذهب عاشق چه جوانی و چه پیری آنجا که گذر کرد بناگه سپه عشق رخها همه زردست و جگرها همه قیری آزاد کن از تیرگی خویش و غم عشق تا بنده خال تو بود نور اثیری عالم همه بی رنج حقیری ز غم عشق ای بی خبر از رنج حقیری چه حقیری میری چه کند مرد که روزی به همه عمر سودای بتی به که همه عمر امیری آن سینه که بردی بدل دل غم عشقت بی غم بود از نعمت گوینده و قیری این نیمه که عشقست از آن سو همه شادیست اینجا که تویی تست همه رنج و زحیری سودای زبان گرچه نشاطیست به ظاهر خود سود دگر دارد سودای ضمیری راه و صفت عشق ز اغیار یگانه ست نیکو نبود در ره او جفت پذیری خواهی که شوی محرم غین غم معشوق بی فای فقیهی شو و بی قاف فقیری تا در چمن صورت خویشی به تماشا یک میوه ز شاخ چمن دوست نگیری از پوست برون آی همه دوست شو ایرا کانگاه همه دوست شوی هیچ نمیری سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۵ عشق و شراب و یار و خرابات و کافری هر کس که یافت شد ز همه اندهان بری از راه کج به سوی خرابات راه یافت کفرش همه هدی شد و توحید کافری بگذاشت آنچه بود هم از هجر و هم ز وصل برخاست از تصرف و از راه داوری بیزار شد ز هر چه به جز عشق و باده بود بست او میان به پیش یکی بت به چاکری برخیز ای سنایی باده بخواه و چنگ اینست دین ما و طریق قلندری مرد آن بود که داند هر جای رای خویش مردان به کار عشق نباشند سرسری

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۶ نگویی تا به گلبن بر چه غلغل دارد آن قمری که چندان لحن می سازد همی نالد ز کم صبری به لحن اندر همی گوید که سبحانا نگارنده که بنگارد چنان رویی بدان خوبی و خوش چهری مسیحادم و موسی کف سلیمان طبع و یوسف رخ محمد دین و آدم رای و خو کرده به بی مهری به روز آرایش مکتب شبانگه زینت ملعب ضیاء روز و شمع شب شکر لب بر کسان خمری اگر آتش پرستی را ز عشق او بترساند ز بیم آتش عشقش شود بیزار از گبری سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۷ چرا ز روی لطافت بدین غریب نسازی که بس غریب نباشد ز تو غریب نوازی ز بهر یک سخن تو دو گوش ما سوی آن لب ستیزه بر دل ما و دو چشم تو سوی بازی چه آفتی تو که شب ها میان دیده چو خوابی چه فتنه ای تو که شب ها میان روح چو رازی چو من ز آتش غیرت نهاد کعبه بسوزم تو از میان دو ابرو هزار قبله بسازی پس از فراز نباشد جز از نشیب ولیکن جهان عشق تو دارد پس از فراز فرازی گداخت مایه صبرم ز بانگ شکر لفظت گه عتاب نمودن به پارسی و به تازی نه آن عجب که شنیدم که صبر نوش گدازد عجب تر آنکه بدیدم ز نوش صبر گدازی ز بوسه تو نماید زمانه نامه شاهی ز غمزه تو فزاید جهان کتاب مغازی چو موی و روی تو بیند خرد چگوید گوید زهی دو مومن جادو زهی دو کافر غازی جمال و جاه سعادت چو یافتی ز زمانه بناز بر همه خوبان که زیبدت که بنازی بقا و مال و جمالت همیشه باد چو عشقت که هیچ عمر ندارد چو عمر عشق درازی چو شد به نزد سنایی یکی جفا و وفایت رسید کار به جان و گذشت عمر به بازی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۸ ای گل آبدار نوروزی دیدنت فرخی و فیروزی ای فروزنده از رخانت جان آتش عشق تا کی افروزی دل بدخواه سوز اندر عشق چون که دل های عاشقان سوزی از لب آموز خوب مذهب خوب از دو زلفین چه تنبل آموزی ای دریده دل من از غم عشق زان لب چون عقیق کی دوزی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۹ ای سنایی چو تو در بند دل و جان باشی کی سزاوار هوای رخ جانان باشی در دریا تو چگونه به کف آری که همی به لب جوی چو اطفال هراسان باشی چون به ترک دل و جان گفت نیاری آن به که شوی دور ازین کوی و تن آسان باشی تا تو فرمانبر چوگان سواران نشوی نیست ممکن که تو اندرخور میدان باشی کار بر بردن چوگان نبود صنعت تو تو همان به که اسیر خم چوگان باشی به عصایی و گلیمی که تو داری پسرا تو همی خواهی چون موسی عمران باشی خواجه ما غلطی کردست این راه مگر خود نه بس آنکه نمیری و مسلمان باشی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۶ نگویی تا به گلبن بر چه غلغل دارد آن قمری که چندان لحن می سازد همی نالد ز کم صبری به لحن اندر همی گوید که سبحانا نگارنده که بنگارد چنان رویی بدان خوبی و خوش چهری مسیحادم و موسی کف سلیمان طبع و یوسف رخ محمد دین و آدم رای و خو کرده به بی مهری به روز آرایش مکتب شبانگه زینت ملعب ضیاء روز و شمع شب شکر لب بر کسان خمری اگر آتش پرستی را ز عشق او بترساند ز بیم آتش عشقش شود بیزار از گبری سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۷ چرا ز روی لطافت بدین غریب نسازی که بس غریب نباشد ز تو غریب نوازی ز بهر یک سخن تو دو گوش ما سوی آن لب ستیزه بر دل ما و دو چشم تو سوی بازی چه آفتی تو که شب ها میان دیده چو خوابی چه فتنه ای تو که شب ها میان روح چو رازی چو من ز آتش غیرت نهاد کعبه بسوزم تو از میان دو ابرو هزار قبله بسازی پس از فراز نباشد جز از نشیب ولیکن جهان عشق تو دارد پس از فراز فرازی گداخت مایه صبرم ز بانگ شکر لفظت گه عتاب نمودن به پارسی و به تازی نه آن عجب که شنیدم که صبر نوش گدازد عجب تر آنکه بدیدم ز نوش صبر گدازی ز بوسه تو نماید زمانه نامه شاهی ز غمزه تو فزاید جهان کتاب مغازی چو موی و روی تو بیند خرد چگوید گوید زهی دو مومن جادو زهی دو کافر غازی جمال و جاه سعادت چو یافتی ز زمانه بناز بر همه خوبان که زیبدت که بنازی بقا و مال و جمالت همیشه باد چو عشقت که هیچ عمر ندارد چو عمر عشق درازی چو شد به نزد سنایی یکی جفا و وفایت رسید کار به جان و گذشت عمر به بازی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۸ ای گل آبدار نوروزی دیدنت فرخی و فیروزی ای فروزنده از رخانت جان آتش عشق تا کی افروزی دل بدخواه سوز اندر عشق چون که دل های عاشقان سوزی از لب آموز خوب مذهب خوب از دو زلفین چه تنبل آموزی ای دریده دل من از غم عشق زان لب چون عقیق کی دوزی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۹ ای سنایی چو تو در بند دل و جان باشی کی سزاوار هوای رخ جانان باشی در دریا تو چگونه به کف آری که همی به لب جوی چو اطفال هراسان باشی چون به ترک دل و جان گفت نیاری آن به که شوی دور ازین کوی و تن آسان باشی تا تو فرمانبر چوگان سواران نشوی نیست ممکن که تو اندرخور میدان باشی کار بر بردن چوگان نبود صنعت تو تو همان به که اسیر خم چوگان باشی به عصایی و گلیمی که تو داری پسرا تو همی خواهی چون موسی عمران باشی خواجه ما غلطی کردست این راه مگر خود نه بس آنکه نمیری و مسلمان باشی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۰ لؤلؤ خوشاب من از چنگ شد یک بارگی لاله سیراب من بی رنگ شد یک بارگی دلبری را من به چنگ آورده بودم در جهان ای دریغا دلبرم کز چنگ شد یک بارگی جنگ ها بودی میان ما و گاهی آشتی آشتی این بار الحق جنگ شد یک بارگی بود نام و ننگ ما را پیش ازین هر جایگاه این بتر کامروز نامم ننگ شد یک بارگی با رخ و اشکی چو زر سیمآب و من چون موم نرم کز دل چون سنگ آن بت سنگ شد یک بارگی این جهان روشن اندر هجر آن زیبا پسر بر سنایی تیره گشت و تنگ شد یک بارگی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۱ به درگاه عشقت چه نامی چه ننگی به نزد جلالت چه شاهی چه شنگی جهان پر حدیث وصال تو بینم زهی نارسیده به زلف تو چنگی همانا به صحرا نظر کرده ای تو که صحرا ز رویت گرفتست رنگی ز عکس رخ تو به هر مرغزاری ز دیبای چینی گشادست تنگی شگفت آهوی تو که صید تو سازد به هر چشم زخمی دلاور پلنگی ز جعدت کمندی و شهری پیاده جهانی سوار و ز چشمت خدنگی اگر خواهی ارواح مرغان علوی فرود آری از شاخ طوبا به سنگی به تو کی رسد هرگز از راه گفتی بر نار و نورت که دارد درنگی کیم من که از نوش وصل تو گویم نپوید پی شیر روباه لنگی من آن عاشقم کز تو خشنود باشم ز نوشی به زهری ز صلحی به جنگی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۲ الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی که پیدا نیست کارم را درین گیتی سرانجامی کنون چون توبه بشکستم به خلوت با تو بنشستم ز می باید که در دستم نهی هر ساعتی جامی نباید خورد چندین غم بباید زیستن خرم که از ما اندرین عالم نخواهد ماند جز نامی همی خور باده صافی ز غم آن به که کم لافی که هرگز عالم جافی نگیرد با کس آرامی منه بر خط گردون سر ز عمر خویش بر خور که عمرت را ازین خوشتر نخواهد بود ایامی چرا باشی چو غمناکی مدار از مفلسی باکی که ناگاهان شوی خاکی ندیده از جهان کامی مترس از کار نابوده مخور اندوه بیهوده دل از غم دار آسوده به کام خود بزن گامی ترا دهرست بدخواهی نشسته در کمین گاهی ز غداری به هر راهی بگسترده ترا دامی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۳ ای پسر گونه ز عشقت دست بر سر دارمی گاه عشرت پیش تو بر دست ساغر دارمی ورنه همچون حلقه در داردی عشقت مرا بر امیدت هر زمانی گوش بر در دارمی نیستی پشتم چو چنبر در غم هجران تو گر شبی در گردن تو دست چنبر دارمی ورنه بر جان و دل من مهربانستی دلت من ز دست تو به یزدان دستها بردارمی گر همه شب دارمی در کف می و در بر ترا ماه در کف دارمی خورشید در بر دارمی زر ندارم با تو کارم زان قبل ناساخته ست کاشکی زر دارمی تا کار چون زر دارمی در خرابات قلندر گر ترا ماواستی من نشیمن در خرابات قلندر دارمی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۰ لؤلؤ خوشاب من از چنگ شد یک بارگی لاله سیراب من بی رنگ شد یک بارگی دلبری را من به چنگ آورده بودم در جهان ای دریغا دلبرم کز چنگ شد یک بارگی جنگ ها بودی میان ما و گاهی آشتی آشتی این بار الحق جنگ شد یک بارگی بود نام و ننگ ما را پیش ازین هر جایگاه این بتر کامروز نامم ننگ شد یک بارگی با رخ و اشکی چو زر سیمآب و من چون موم نرم کز دل چون سنگ آن بت سنگ شد یک بارگی این جهان روشن اندر هجر آن زیبا پسر بر سنایی تیره گشت و تنگ شد یک بارگی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۱ به درگاه عشقت چه نامی چه ننگی به نزد جلالت چه شاهی چه شنگی جهان پر حدیث وصال تو بینم زهی نارسیده به زلف تو چنگی همانا به صحرا نظر کرده ای تو که صحرا ز رویت گرفتست رنگی ز عکس رخ تو به هر مرغزاری ز دیبای چینی گشادست تنگی شگفت آهوی تو که صید تو سازد به هر چشم زخمی دلاور پلنگی ز جعدت کمندی و شهری پیاده جهانی سوار و ز چشمت خدنگی اگر خواهی ارواح مرغان علوی فرود آری از شاخ طوبا به سنگی به تو کی رسد هرگز از راه گفتی بر نار و نورت که دارد درنگی کیم من که از نوش وصل تو گویم نپوید پی شیر روباه لنگی من آن عاشقم کز تو خشنود باشم ز نوشی به زهری ز صلحی به جنگی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۲ الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی که پیدا نیست کارم را درین گیتی سرانجامی کنون چون توبه بشکستم به خلوت با تو بنشستم ز می باید که در دستم نهی هر ساعتی جامی نباید خورد چندین غم بباید زیستن خرم که از ما اندرین عالم نخواهد ماند جز نامی همی خور باده صافی ز غم آن به که کم لافی که هرگز عالم جافی نگیرد با کس آرامی منه بر خط گردون سر ز عمر خویش بر خور که عمرت را ازین خوشتر نخواهد بود ایامی چرا باشی چو غمناکی مدار از مفلسی باکی که ناگاهان شوی خاکی ندیده از جهان کامی مترس از کار نابوده مخور اندوه بیهوده دل از غم دار آسوده به کام خود بزن گامی ترا دهرست بدخواهی نشسته در کمین گاهی ز غداری به هر راهی بگسترده ترا دامی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۳ ای پسر گونه ز عشقت دست بر سر دارمی گاه عشرت پیش تو بر دست ساغر دارمی ورنه همچون حلقه در داردی عشقت مرا بر امیدت هر زمانی گوش بر در دارمی نیستی پشتم چو چنبر در غم هجران تو گر شبی در گردن تو دست چنبر دارمی ورنه بر جان و دل من مهربانستی دلت من ز دست تو به یزدان دستها بردارمی گر همه شب دارمی در کف می و در بر ترا ماه در کف دارمی خورشید در بر دارمی زر ندارم با تو کارم زان قبل ناساخته ست کاشکی زر دارمی تا کار چون زر دارمی در خرابات قلندر گر ترا ماواستی من نشیمن در خرابات قلندر دارمی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۴ تا به گرد روی آن شیرین پسر گردم همی چون قلم گرد سر کویش به سر گردم همی بهر آن بو تا که خورشیدی به دست آرم چنو من به گرد کوی خیره خیره برگردم همی پس چو میدان فلک را نیست خورشیدی چو تو چون فلک هر روز گرد خاک در گردم همی آبروی عاشقان در خاکپایش تعبیه ست خاکپایش را ز بهر آب سر گردم همی از پی گرد سم شبدیز او وقت نثار گه ز دیده سیم و گه از روی زر گردم همی روی تا دارم به کویش در بهشتم در بهشت چون ز کویش بازگردم در سقر گردم همی گه گهی از شرم تر گردم ز خشم آوردنش بلعجب مردی منم کز خشم تر گردم همی گر هنوز از دو لبش جویم غذا نشگفت از آنک در هوای عشقش اکنون کفچه بر گردم همی تا چو شیر او رخ به خون دارد من از بهر غذاش همچو ناف آهو از خون بارور گردم همی روی زرد من ز عکس روی چون خورشید اوست زان چو سایه گرد آن دیوار و در گردم همی گرچه هستم با دل آهوی ماده وقت ضعف چون ز عشقش یادم آید شیر نر گردم همی هر چه پیشم پوستین درد همی نادرتر آنک من سلیم از پوستینش سغبه تر گردم همی با سنایی و سنایی گشتم اندر عشق او باز در وصف دهانش پر درر گردم همی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۵ ای چشم و چراغ آن جهانی وی شاهد و شمع آسمانی خط نو نبشته گرد عارض منشور جمال جاودانی بی دیده ز لطف تو بخواند در جان تو سوره نهانی با چشم ز تابشت نبیند بر روی تو صورت عیانی بخت ازلی و تا قیامت صافی به طراوت جوانی حسن تو چو آفتاب آنگه فارغ ز اشارت نشانی بوس تو به صد هزار عالم و آزاد ز زحمت گرانی دیوانه بسیست آن دو لب را در سلسله های کامرانی نظاره بسیست آن دو رخ را از پنجره های زندگانی با فتنه زلف تو که بیند یک لحظه ز عمر شادمانی بی آتش عشق تو که یابد آب خضر و حیات جانی لطف تو ببست جان و دل را بر آخور چرب دوستکانی عشق تو نشاند عقل و دین را برابرش تیز آنجهانی با قدر تو پاره میخ بر چرخ تهمت زدگان باستانی با قد تو کژ و کوژ در باغ چالاک و شان بوستانی از راستی و کژی برونی آنی که ورای حرف آنی گویند بگو به ترک ترکت تا باز دهی ز پاسبانی ترک چو تو ترک نبود آسان ترکی تو نه دوغ ترکمانی حسن تو چو شمس و همچو سایه پیش و پس تو دوان جوانی از لفظ تو گوش عاشقانت نازان به حلاوت معانی وز چشم تو جسم دوستانت نازان به حوادث زمانی در راه تو هیچ دل نشد خوش تا جانش نگشت کاروانی بر بام تو پای کس نیاید تا سرش نکرد نردبانی در هوش ز تو سماع ارنی در گوش ندای لن ترانی از رد و قبول سیر گشتم زین بلعجبی چنانکه دانی یکره بکشم به تیر غمزه تا سوی عدم برم گردانی زیرا سر عشق تو ندارد جز مرد گزاف زندگانی ور خود تو کشی به دست خویشم کاری بود آن هزارگانی فرمان تو هست بر روانها چون شعر سنایی از روانی وقتست ترا مراد راندن کی رانی اگر کنون نرانی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۴ تا به گرد روی آن شیرین پسر گردم همی چون قلم گرد سر کویش به سر گردم همی بهر آن بو تا که خورشیدی به دست آرم چنو من به گرد کوی خیره خیره برگردم همی پس چو میدان فلک را نیست خورشیدی چو تو چون فلک هر روز گرد خاک در گردم همی آبروی عاشقان در خاکپایش تعبیه ست خاکپایش را ز بهر آب سر گردم همی از پی گرد سم شبدیز او وقت نثار گه ز دیده سیم و گه از روی زر گردم همی روی تا دارم به کویش در بهشتم در بهشت چون ز کویش بازگردم در سقر گردم همی گه گهی از شرم تر گردم ز خشم آوردنش بلعجب مردی منم کز خشم تر گردم همی گر هنوز از دو لبش جویم غذا نشگفت از آنک در هوای عشقش اکنون کفچه بر گردم همی تا چو شیر او رخ به خون دارد من از بهر غذاش همچو ناف آهو از خون بارور گردم همی روی زرد من ز عکس روی چون خورشید اوست زان چو سایه گرد آن دیوار و در گردم همی گرچه هستم با دل آهوی ماده وقت ضعف چون ز عشقش یادم آید شیر نر گردم همی هر چه پیشم پوستین درد همی نادرتر آنک من سلیم از پوستینش سغبه تر گردم همی با سنایی و سنایی گشتم اندر عشق او باز در وصف دهانش پر درر گردم همی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۵ ای چشم و چراغ آن جهانی وی شاهد و شمع آسمانی خط نو نبشته گرد عارض منشور جمال جاودانی بی دیده ز لطف تو بخواند در جان تو سوره نهانی با چشم ز تابشت نبیند بر روی تو صورت عیانی بخت ازلی و تا قیامت صافی به طراوت جوانی حسن تو چو آفتاب آنگه فارغ ز اشارت نشانی بوس تو به صد هزار عالم و آزاد ز زحمت گرانی دیوانه بسیست آن دو لب را در سلسله های کامرانی نظاره بسیست آن دو رخ را از پنجره های زندگانی با فتنه زلف تو که بیند یک لحظه ز عمر شادمانی بی آتش عشق تو که یابد آب خضر و حیات جانی لطف تو ببست جان و دل را بر آخور چرب دوستکانی عشق تو نشاند عقل و دین را برابرش تیز آنجهانی با قدر تو پاره میخ بر چرخ تهمت زدگان باستانی با قد تو کژ و کوژ در باغ چالاک و شان بوستانی از راستی و کژی برونی آنی که ورای حرف آنی گویند بگو به ترک ترکت تا باز دهی ز پاسبانی ترک چو تو ترک نبود آسان ترکی تو نه دوغ ترکمانی حسن تو چو شمس و همچو سایه پیش و پس تو دوان جوانی از لفظ تو گوش عاشقانت نازان به حلاوت معانی وز چشم تو جسم دوستانت نازان به حوادث زمانی در راه تو هیچ دل نشد خوش تا جانش نگشت کاروانی بر بام تو پای کس نیاید تا سرش نکرد نردبانی در هوش ز تو سماع ارنی در گوش ندای لن ترانی از رد و قبول سیر گشتم زین بلعجبی چنانکه دانی یکره بکشم به تیر غمزه تا سوی عدم برم گردانی زیرا سر عشق تو ندارد جز مرد گزاف زندگانی ور خود تو کشی به دست خویشم کاری بود آن هزارگانی فرمان تو هست بر روانها چون شعر سنایی از روانی وقتست ترا مراد راندن کی رانی اگر کنون نرانی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۶ ای زبده راز آسمانی وی حله عقل پر معانی ای در دو جهان ز تو رسیده آوازه کوس لن ترانی ای یوسف عصر همچو یوسف افتاده به دست کاروانی لعل تو به غمزه کفر و دین را پرداخته مخزن امانی لعل تو به بوسه عقل و جان را برساخته عقل جاودانی با آفت زلف تو که بیند یک لحظه زعمر شادمانی با آتش عشق تو که یابد یک قطره ز آب زندگانی موسی چکند که بی جمالت نکشد غم غربت شبانی فرعون که بود که با کمالت کوبد در ملک جاودانی آن گویم آن چو صوفیانت نی نی که تو پادشاه آنی جان خوانم جان چو عاشقانت نی نی که تو کدخدای جانی از جمله عاشقان تو نیست یکتن چو سنایی و تو دانی زیبد که سبک نداری او را گر گه گهکی کند گرانی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۷ تو آفت عقل و جان و دینی تو رشک پری و حور عینی تا چشم تو روی تو نبیند تو نیز چو خویشتن نبینی ای در دل و جان من نشسته یک جال دو جای چون نشینی سروی و مهی عجایب تو نه بر فلک و نه بر زمینی بی روی تو عقل من نه خوبست در خاتم عقل من نگینی بر مهر تو دل نهاد نتوان تو اسب فراق کرده زینی گه یار قدیم را برانی گه یار نوآمده گزینی این جور و جفات نه کنونست دیریست بتا که تو چنینی ای بوقلمون کیش و دینم گه کفر منی و گاه دینی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۸ گاه آن آمد بتا کاندر خرابی دم زنی شور در میراث خواران بنی آدم زنی بارنامه بی نیازی برگشایی تا به کی آتش اندر بارمایه کعبه و زمزم زنی صدهزاران جان متواری درآری زیر زلف چون به دو کوکب کمند حلقه ها را خم زنی بر سر آزادگان نه تاج گر گوهر نهی بر سر سوداییان زن تیغ گر محکم زنی تیغ خویش از خون هر تردامنی رنگین مکن تو چو رستم پیشه ای آن به که بر رستم زنی در خرابات نهاد خود بر آسودست خلق غمزه برهم زن یکی تا خلق را برهم زنی پاکبازان جهان چون سوخته نفس تواند خام طمعی باشد ار با خام دستان دم زنی ما به امیدی هدف کردیم جان چون دیگران تا چو تیر غمزه سازی بر سنایی هم زنی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۹ دلم بربود شیرینی نگاری سرو سیمینی شگرفی چابکی چستی وفاداری به آیینی جهانسوزی دل افروزی که دارد از پی فتنه ز شکر بر قمر میمی ز سنبل بر سمن سینی به نزد زلف چون مشکش نباشد مشک را قدری به پیش روی چون ماهش ندارد ماه تمکینی غم و اندوه جان من جمال و زیب روی او ز من برخاست فرهادی ازو برخاست شیرینی نهد هر لحظه از هجران مرا بر جان و دل داغی زند از غمزه هر ساعت مرا بر سینه زوبینی بناز آرد اگر گویم بزاری آن نگارین را بخور زنهار بر جانم مکن بیداد چندینی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۶ ای زبده راز آسمانی وی حله عقل پر معانی ای در دو جهان ز تو رسیده آوازه کوس لن ترانی ای یوسف عصر همچو یوسف افتاده به دست کاروانی لعل تو به غمزه کفر و دین را پرداخته مخزن امانی لعل تو به بوسه عقل و جان را برساخته عقل جاودانی با آفت زلف تو که بیند یک لحظه زعمر شادمانی با آتش عشق تو که یابد یک قطره ز آب زندگانی موسی چکند که بی جمالت نکشد غم غربت شبانی فرعون که بود که با کمالت کوبد در ملک جاودانی آن گویم آن چو صوفیانت نی نی که تو پادشاه آنی جان خوانم جان چو عاشقانت نی نی که تو کدخدای جانی از جمله عاشقان تو نیست یکتن چو سنایی و تو دانی زیبد که سبک نداری او را گر گه گهکی کند گرانی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۷ تو آفت عقل و جان و دینی تو رشک پری و حور عینی تا چشم تو روی تو نبیند تو نیز چو خویشتن نبینی ای در دل و جان من نشسته یک جال دو جای چون نشینی سروی و مهی عجایب تو نه بر فلک و نه بر زمینی بی روی تو عقل من نه خوبست در خاتم عقل من نگینی بر مهر تو دل نهاد نتوان تو اسب فراق کرده زینی گه یار قدیم را برانی گه یار نوآمده گزینی این جور و جفات نه کنونست دیریست بتا که تو چنینی ای بوقلمون کیش و دینم گه کفر منی و گاه دینی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۸ گاه آن آمد بتا کاندر خرابی دم زنی شور در میراث خواران بنی آدم زنی بارنامه بی نیازی برگشایی تا به کی آتش اندر بارمایه کعبه و زمزم زنی صدهزاران جان متواری درآری زیر زلف چون به دو کوکب کمند حلقه ها را خم زنی بر سر آزادگان نه تاج گر گوهر نهی بر سر سوداییان زن تیغ گر محکم زنی تیغ خویش از خون هر تردامنی رنگین مکن تو چو رستم پیشه ای آن به که بر رستم زنی در خرابات نهاد خود بر آسودست خلق غمزه برهم زن یکی تا خلق را برهم زنی پاکبازان جهان چون سوخته نفس تواند خام طمعی باشد ار با خام دستان دم زنی ما به امیدی هدف کردیم جان چون دیگران تا چو تیر غمزه سازی بر سنایی هم زنی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۹ دلم بربود شیرینی نگاری سرو سیمینی شگرفی چابکی چستی وفاداری به آیینی جهانسوزی دل افروزی که دارد از پی فتنه ز شکر بر قمر میمی ز سنبل بر سمن سینی به نزد زلف چون مشکش نباشد مشک را قدری به پیش روی چون ماهش ندارد ماه تمکینی غم و اندوه جان من جمال و زیب روی او ز من برخاست فرهادی ازو برخاست شیرینی نهد هر لحظه از هجران مرا بر جان و دل داغی زند از غمزه هر ساعت مرا بر سینه زوبینی بناز آرد اگر گویم بزاری آن نگارین را بخور زنهار بر جانم مکن بیداد چندینی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۰ الا ای نقش کشمیری الا ای حور خرگاهی به دل سنگی به برسیمی به قدسروی به رخ ماهی شه خوبان آفاقی به خوبی در جهان طاقی به لب درمان عشاقی به رخ خورشید خرگاهی خوش و کش و طربناکی شگرف و چست و چالاکی عیار و رند و ناپاکی ظریف و خوب و دل خواهی ز بهر چشم تو نرگس همی پویم به هر مجلس ندیدم در غمت مونس به جز باد سحرگاهی مرا ای لعبت شیرین از آن داری همی غمگین که از حال من مسکین دلت را نیست آگاهی چو بی آن روی چون لاله بگریم زار چون ژاله کنم پر نوحه و ناله جهان از ماه تا ماهی گهی چهره بیآرایی گهی طره بپیرایی ز بس خوبی و زیبایی جمال لشکر شاهی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۱ عاشق نشوی اگر توانی تا در غم عاشقی نمانی این عشق به اختیار نبود دانم که همین قدر بدانی هرگز نبری تو نام عاشق تا دفتر عشق برنخوانی آب رخ عاشقان نریزی تا آب ز چشم خود نرانی معشوقه وفای کس نجوید هر چند ز دیده خون چکانی این ست رضای او که اکنون بر روی زمین یکی نمانی بسیار جفا کشیدی آخر او را به مراد او رسانی این ست نصیحت سنایی عاشق نشوی اگر توانی این ست سخن که گفته آمد گر نیست درست برمخوانی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۲ ربی و ربک الله ای ماه تو چه ماهی کافزون شوی ولیکن هرگز چنو نکاهی مه نیستی که مهری زیرا که هست مه را گاه از برونش زردی گاه از درون سیاهی با مایه جمالت ناید ز مهر شمعی در سایه سلیمان ناید ز دیو شاهی آنجا که قدت آید ناید ز سرو سروی آنجا که خدت آید ناید ز ماه ماهی از جزع عقل عقلی و ز لعل شمع شمعی از خنده جان جانی وز غمزه جاه جاهی هر روز صبح صادق از غیرت جمالت بر خود همی بدرد پیراهن پگاهی گرد سم سمندت بر گلشن سمایی در زلف جعد حوران مشکیست جایگاهی حقا و ثم حقا آنگه که بزم سازی روح الامین نوازد در مجلست ملاهی خوش خوتر از تو خویی روح القدس ندیدست از قایل الاهی تا قابل گیاهی آویختی به عمدا از بهر بند دل ها زنجیر بی گناهان از جای بی گناهی در جنب آبرویت آدم که بود خاکی با قدر قد و مویت یوسف که بود چاهی فراش خاک کویت پاکان آسمانی قلاش آبرویت پیران خانقاهی در تاب های زلفت بنگر به خط ابرو ترغیب اگر ندیدی در صورت مناهی عقلم همی نداند تفسیر خطت آری نامحرمی چه داند شرح خط الاهی در ملک خوبرویی بس نادری ولیکن نادرتر آنکه داری ملکی به بی کلاهی با خنده و کرشمه آنجا که روی آری هم ماه و هم سپهری هم شاه و هم سپاهی آهم شکست در بر ز آن دم که دید چشمم آن حسن بی تباهی و آن لطف بی تناهی ز آن آه بر نیارد زیرا که هست پنهان آه از درون جانش تو در میان آهی در جل کشید جان را در خدمتت سنایی خواهی کنون بر آن را خواه آن زمان که خواهی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۰ الا ای نقش کشمیری الا ای حور خرگاهی به دل سنگی به برسیمی به قدسروی به رخ ماهی شه خوبان آفاقی به خوبی در جهان طاقی به لب درمان عشاقی به رخ خورشید خرگاهی خوش و کش و طربناکی شگرف و چست و چالاکی عیار و رند و ناپاکی ظریف و خوب و دل خواهی ز بهر چشم تو نرگس همی پویم به هر مجلس ندیدم در غمت مونس به جز باد سحرگاهی مرا ای لعبت شیرین از آن داری همی غمگین که از حال من مسکین دلت را نیست آگاهی چو بی آن روی چون لاله بگریم زار چون ژاله کنم پر نوحه و ناله جهان از ماه تا ماهی گهی چهره بیآرایی گهی طره بپیرایی ز بس خوبی و زیبایی جمال لشکر شاهی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۱ عاشق نشوی اگر توانی تا در غم عاشقی نمانی این عشق به اختیار نبود دانم که همین قدر بدانی هرگز نبری تو نام عاشق تا دفتر عشق برنخوانی آب رخ عاشقان نریزی تا آب ز چشم خود نرانی معشوقه وفای کس نجوید هر چند ز دیده خون چکانی این ست رضای او که اکنون بر روی زمین یکی نمانی بسیار جفا کشیدی آخر او را به مراد او رسانی این ست نصیحت سنایی عاشق نشوی اگر توانی این ست سخن که گفته آمد گر نیست درست برمخوانی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۲ ربی و ربک الله ای ماه تو چه ماهی کافزون شوی ولیکن هرگز چنو نکاهی مه نیستی که مهری زیرا که هست مه را گاه از برونش زردی گاه از درون سیاهی با مایه جمالت ناید ز مهر شمعی در سایه سلیمان ناید ز دیو شاهی آنجا که قدت آید ناید ز سرو سروی آنجا که خدت آید ناید ز ماه ماهی از جزع عقل عقلی و ز لعل شمع شمعی از خنده جان جانی وز غمزه جاه جاهی هر روز صبح صادق از غیرت جمالت بر خود همی بدرد پیراهن پگاهی گرد سم سمندت بر گلشن سمایی در زلف جعد حوران مشکیست جایگاهی حقا و ثم حقا آنگه که بزم سازی روح الامین نوازد در مجلست ملاهی خوش خوتر از تو خویی روح القدس ندیدست از قایل الاهی تا قابل گیاهی آویختی به عمدا از بهر بند دل ها زنجیر بی گناهان از جای بی گناهی در جنب آبرویت آدم که بود خاکی با قدر قد و مویت یوسف که بود چاهی فراش خاک کویت پاکان آسمانی قلاش آبرویت پیران خانقاهی در تاب های زلفت بنگر به خط ابرو ترغیب اگر ندیدی در صورت مناهی عقلم همی نداند تفسیر خطت آری نامحرمی چه داند شرح خط الاهی در ملک خوبرویی بس نادری ولیکن نادرتر آنکه داری ملکی به بی کلاهی با خنده و کرشمه آنجا که روی آری هم ماه و هم سپهری هم شاه و هم سپاهی آهم شکست در بر ز آن دم که دید چشمم آن حسن بی تباهی و آن لطف بی تناهی ز آن آه بر نیارد زیرا که هست پنهان آه از درون جانش تو در میان آهی در جل کشید جان را در خدمتت سنایی خواهی کنون بر آن را خواه آن زمان که خواهی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۳ برخی رویتان من ای رویتان چو ماهی وی جان بیدلان را در زلفتان پناهی با رویتان تنی را باطل نگشت حقی با زلفتان دلی را مشکل نماند راهی جز رویتان که سازد جان های عاشقان را از ما سجده گاهی وز مشک تکیه گاهی جز زلفتان که دارد چون شهد و شمع محفل از نیش جنگجویی وز نوش عذرخواهی نگذاشت زلف و رختان اندر مصاف و مجلس در هیچ پای نعلی در هیچ سر کلاهی با حد و خد هر یک خورشید کم ز ظلی با قد و قدر هر یک طوبا کم از گیاهی از لعل درفشانتان یک خنده و سپهری وز جزع جان ستانتان یک ناوک و سپاهی چون لعلتان بخندد هر عیسیی و چرخی چون جزعتان بجنبد هر یوسفی و چاهی از دام دل شکرتان هر دانه ای و شهری ا زجام جان ستانتان هر قطره ای و شاهی با جام باده هر یک در بزمگه سروشی با دست و تیغ هر یک در رزمگه سپاهی جز رویتان که دیده ست از روی رنگ رویی جز چشمتان که دیدست از چشم نورگاهی زینان سیاه گرتر نشنیده ام سپیدی زینها سپیدگرتر کم دیده ام سیاهی گر چنبر فلک را ماهی ست مر شما را صد چنبرست هر سو هر چنبری و ماهی تا باده ده شمایید اندر میان مجلس از باده توبه کردن نبود مگر گناهی از روی بی نیازی بیجاده که رباید ورنه چه خیزد آخر بیجاده را ز کاهی از تیزی سنانتان هر ساعت از سنایی آهی همی برآید جانی میان آهی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۴ صنما چبود اگر بوسگکی وام دهی نه برآشوبی هر ساعت و دشنام دهی بسته دام تو گشت است دل من چه شود که مرا قوت از آن پسته و بادام دهی پخته عشق شود گرچه بود خام ای جان هر کرا روزی یک جام می خام دهی نکنی ور بکنی ناز به هنجار کنی ندهی ور بدهی بوسه به هنگام دهی گر دل و جان به تو بخشیم روا باشد از آنک جان فزون گردد ز آنگه که مرا جام دهی جامه غم بدرم من ز طرب چون تو مرا تنگ در بسته میان جام غم انجام دهی بی قرار است سنایی ز غم عشق تو جان چه بود گرش به یک بوسه تو آرام دهی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۵ گفتی که نخواهیم تو را گر بت چینی ظنم نه چنان بود که با ما تو چنینی بر آتش تیزم بنشانی بنشینم بر دیده خویشت بنشانم ننشینی ای بس که بجویی تو مرا باز نیابی ای بس که بپویی و مرا باز نبینی با من به زبانی و به دل با دگرانی هم دوست تر از من نبود هر که گزینی من بر سر صلحم تو چرا جنگ گزینی من بر سر مهرم تو چرا بر سر کینی گویی دگری گیر مها شرط نباشد تو یار نخستین من و بازپسینی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۶ صبحدمان مست برآمد ز کوی زلف پژولیده و ناشسته روی زآن رخ ناشسته چون آفتاب صبح ز تشویر همی کند روی از پی نظاره آن شوخ چشم شوی جدا گشته ز زن زن ز شوی بوسه همی رفت چو باران ز لب در طرب و خنده و درهای و هوی بهر غذای دل از آن وقت باز بوسه چنان ست لبم گرد کوی ریخت همی آب شب و آب روز آتش رویش به شکن های موی همچو سنایی ز دو رویان عصر روی بگردان که نیابیش روی

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۳ برخی رویتان من ای رویتان چو ماهی وی جان بیدلان را در زلفتان پناهی با رویتان تنی را باطل نگشت حقی با زلفتان دلی را مشکل نماند راهی جز رویتان که سازد جان های عاشقان را از ما سجده گاهی وز مشک تکیه گاهی جز زلفتان که دارد چون شهد و شمع محفل از نیش جنگجویی وز نوش عذرخواهی نگذاشت زلف و رختان اندر مصاف و مجلس در هیچ پای نعلی در هیچ سر کلاهی با حد و خد هر یک خورشید کم ز ظلی با قد و قدر هر یک طوبا کم از گیاهی از لعل درفشانتان یک خنده و سپهری وز جزع جان ستانتان یک ناوک و سپاهی چون لعلتان بخندد هر عیسیی و چرخی چون جزعتان بجنبد هر یوسفی و چاهی از دام دل شکرتان هر دانه ای و شهری ا زجام جان ستانتان هر قطره ای و شاهی با جام باده هر یک در بزمگه سروشی با دست و تیغ هر یک در رزمگه سپاهی جز رویتان که دیده ست از روی رنگ رویی جز چشمتان که دیدست از چشم نورگاهی زینان سیاه گرتر نشنیده ام سپیدی زینها سپیدگرتر کم دیده ام سیاهی گر چنبر فلک را ماهی ست مر شما را صد چنبرست هر سو هر چنبری و ماهی تا باده ده شمایید اندر میان مجلس از باده توبه کردن نبود مگر گناهی از روی بی نیازی بیجاده که رباید ورنه چه خیزد آخر بیجاده را ز کاهی از تیزی سنانتان هر ساعت از سنایی آهی همی برآید جانی میان آهی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۴ صنما چبود اگر بوسگکی وام دهی نه برآشوبی هر ساعت و دشنام دهی بسته دام تو گشت است دل من چه شود که مرا قوت از آن پسته و بادام دهی پخته عشق شود گرچه بود خام ای جان هر کرا روزی یک جام می خام دهی نکنی ور بکنی ناز به هنجار کنی ندهی ور بدهی بوسه به هنگام دهی گر دل و جان به تو بخشیم روا باشد از آنک جان فزون گردد ز آنگه که مرا جام دهی جامه غم بدرم من ز طرب چون تو مرا تنگ در بسته میان جام غم انجام دهی بی قرار است سنایی ز غم عشق تو جان چه بود گرش به یک بوسه تو آرام دهی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۵ گفتی که نخواهیم تو را گر بت چینی ظنم نه چنان بود که با ما تو چنینی بر آتش تیزم بنشانی بنشینم بر دیده خویشت بنشانم ننشینی ای بس که بجویی تو مرا باز نیابی ای بس که بپویی و مرا باز نبینی با من به زبانی و به دل با دگرانی هم دوست تر از من نبود هر که گزینی من بر سر صلحم تو چرا جنگ گزینی من بر سر مهرم تو چرا بر سر کینی گویی دگری گیر مها شرط نباشد تو یار نخستین من و بازپسینی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۶ صبحدمان مست برآمد ز کوی زلف پژولیده و ناشسته روی زآن رخ ناشسته چون آفتاب صبح ز تشویر همی کند روی از پی نظاره آن شوخ چشم شوی جدا گشته ز زن زن ز شوی بوسه همی رفت چو باران ز لب در طرب و خنده و درهای و هوی بهر غذای دل از آن وقت باز بوسه چنان ست لبم گرد کوی ریخت همی آب شب و آب روز آتش رویش به شکن های موی همچو سنایی ز دو رویان عصر روی بگردان که نیابیش روی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در مدح امین الملة قاضی عبدالودودبن عبدالصمد ای چو نعمان بن ثابت در شریعت مقتدا وی بحجت پیشوای شرع و دین مصطفا از تو روشن راه حجت همچو گردون از نجوم از تو شادان اهل سنت همچو بیمار از شفا کس ندیده میل در حکمت چو در گردون فساد کس ندیده جور در صدرت چو در جنت وبا بدر دین از نور آثار تو می گردد منیر شاخ حرص از ابر احسان تو می یابد نما هر که شاگرد تو شد هرگز نگردد مبتدع هر که مداح تو شد هرگز نگردد بی نوا ملک شرع مصطفا آراستی از عدل و علم همچنان چون بوستانها را به فروردین صبا بدعت و الحاد و کفر از فر تو گمنام شد شاد باش ای پیشکار دین و دنیا مرحبا تا گریبان قدر بگشاد چرخ آب گون پاک دامن تر ز تو قاضی ندید اندر قضا گرچه ناهموار بود از پیشکاران کار حکم پیش ازین لیکن ز فر عدلت اندر عهد ما آن چنان شد خاندان حکم کز بیم خدای می کند مر خاک را از باد عدل تو جدا شد قوی دست آنچنان انصاف کز روی ستم شمع را نکشد همی بی امر تو باد هوا روز و شب هستند همچون مادران مهربان در دعای نیک تو هم مدعی هم مدعا دستها برداشته عمر تو خواهان از خدای از برای پایداریت اهل شهر و روستا چون به شاهین قضا انصاف سنجی گاه حکم جبرییل از سد ره گوید با ملایک در ملا حشمت قاضی امین باید درین ره بدرقه دانش قاضی امین زیبد درین در پادشا رایت دین هر زمان عالی همی گردد ز تو ای نکو نام از تو شهر و ملک شاهنشه علا هر کسی صدر قضا جوید بی انصاف و عدل لیک داند شاه ما از دانش و عقل و دها گرگ را بر میش کردن قهرمان باشد ز جهل گربه را بر پیه کردن پاسبان باشد خطا از لقا و صدر و باد و داد و برد ابر دو ریش هیچ جاهل کی شدست اندر شریعت مقتدا علم و اصل و عدل و تقوی باید اندر شغل حکم ور نه شوخی را به عالم نیست حد و منتها دان که هر کو صدر دین بی علم جوید نزد عقل بر نشان جهل او خود قول او باشد گوا خود گرفتم هر کسی برداشت چوبی چون کلیم معجزی باری بباید تا کند چوب اژدها هر کسی قاضی نگردد بی ستحقاق از لباس هرکسی موسی نگردد بی نبوت از عصا دانش عبدالودودی باید اندر طبع و لفظ تا بود مر مرد را در صدر دین زیب و بها ور نه بس فخری نباشد مر سها را از فلک چون ندارد نور چون خورشید و مه نجم سها از قلب مفتی نگردد بی تعلم هیچ کس علم باید تا کند درد حماقت را دوا صد علی در کوی ما بیش ست با زیب و جمال لیک یک تن را نخواند هیچ عاقل مرتضا حاسدت روزه خموشی نذر کرد از عاجزی تا تو بر جایی و بادت تا به یوم الدین بقا تا خمش باشد حسودت زان که تا بر چرخ شمس جلوه گر باشد نباشد روزه بگشودن روا ای نبیره قاضی با محمدت محمود آنک بود چون تو پاک طبع و پاک دین و پارسا دان که از فر تو و از دولت مسعود شاه ملک دین شد با صیانت کار دین شد با نوا شاه ما محمودی و تو نیز محمودی چو او شاد باش ای جان ما پیش دو محمودی فدا ملک چون در خانه محمودیان زیبد همی همچنان در خانه محمودیان زیبد قضا هیچ چشم از هیچ قاضی آن ندید اندر جهان کز تو دید این چشم من ز انعام و احسان و سخا لیک اگر همچون به خیلا بودی آن وعده دراز گر دو چندان صله بودی هم هبا بودی هبا هر عطا کاندر برات وعده افتاد ای بزرگ آن عطا نبود که باشد مایه رنج و عنا لاجرم هر جا که رفتم نزد هر آزاد مرد من ثنا گفتم ترا وان کو شنید از من دعا درها در رشته کردم بهر شکرت کز خرد جوهری عقل داند کرد آن در را بها تو مرا این شکر و ثناها را غنیمت دان از آنک بر صحیفه عمر نبود یادگاری چون ثنا تا بیابد حاجی و غازی همی اندر دو اصل در مناسک حکم حج وندر سیر حکم غزا از چنین ارکانها چون حاجیان بادت ثواب وز چنین انصافها چون غازیان بادت جزا باد شام حاسدت تا روز عقبی بی صباح باد صبح ناصحت چون روز محشر بی مسا بادی اندر دولت و اقبال تا باشد همی از ثنا و شکر و مدح تو سنایی را سنا

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در مدح امین الملة قاضی عبدالودودبن عبدالصمد ای چو نعمان بن ثابت در شریعت مقتدا وی بحجت پیشوای شرع و دین مصطفا از تو روشن راه حجت همچو گردون از نجوم از تو شادان اهل سنت همچو بیمار از شفا کس ندیده میل در حکمت چو در گردون فساد کس ندیده جور در صدرت چو در جنت وبا بدر دین از نور آثار تو می گردد منیر شاخ حرص از ابر احسان تو می یابد نما هر که شاگرد تو شد هرگز نگردد مبتدع هر که مداح تو شد هرگز نگردد بی نوا ملک شرع مصطفا آراستی از عدل و علم همچنان چون بوستانها را به فروردین صبا بدعت و الحاد و کفر از فر تو گمنام شد شاد باش ای پیشکار دین و دنیا مرحبا تا گریبان قدر بگشاد چرخ آب گون پاک دامن تر ز تو قاضی ندید اندر قضا گرچه ناهموار بود از پیشکاران کار حکم پیش ازین لیکن ز فر عدلت اندر عهد ما آن چنان شد خاندان حکم کز بیم خدای می کند مر خاک را از باد عدل تو جدا شد قوی دست آنچنان انصاف کز روی ستم شمع را نکشد همی بی امر تو باد هوا روز و شب هستند همچون مادران مهربان در دعای نیک تو هم مدعی هم مدعا دستها برداشته عمر تو خواهان از خدای از برای پایداریت اهل شهر و روستا چون به شاهین قضا انصاف سنجی گاه حکم جبرییل از سد ره گوید با ملایک در ملا حشمت قاضی امین باید درین ره بدرقه دانش قاضی امین زیبد درین در پادشا رایت دین هر زمان عالی همی گردد ز تو ای نکو نام از تو شهر و ملک شاهنشه علا هر کسی صدر قضا جوید بی انصاف و عدل لیک داند شاه ما از دانش و عقل و دها گرگ را بر میش کردن قهرمان باشد ز جهل گربه را بر پیه کردن پاسبان باشد خطا از لقا و صدر و باد و داد و برد ابر دو ریش هیچ جاهل کی شدست اندر شریعت مقتدا علم و اصل و عدل و تقوی باید اندر شغل حکم ور نه شوخی را به عالم نیست حد و منتها دان که هر کو صدر دین بی علم جوید نزد عقل بر نشان جهل او خود قول او باشد گوا خود گرفتم هر کسی برداشت چوبی چون کلیم معجزی باری بباید تا کند چوب اژدها هر کسی قاضی نگردد بی ستحقاق از لباس هرکسی موسی نگردد بی نبوت از عصا دانش عبدالودودی باید اندر طبع و لفظ تا بود مر مرد را در صدر دین زیب و بها ور نه بس فخری نباشد مر سها را از فلک چون ندارد نور چون خورشید و مه نجم سها از قلب مفتی نگردد بی تعلم هیچ کس علم باید تا کند درد حماقت را دوا صد علی در کوی ما بیش ست با زیب و جمال لیک یک تن را نخواند هیچ عاقل مرتضا حاسدت روزه خموشی نذر کرد از عاجزی تا تو بر جایی و بادت تا به یوم الدین بقا تا خمش باشد حسودت زان که تا بر چرخ شمس جلوه گر باشد نباشد روزه بگشودن روا ای نبیره قاضی با محمدت محمود آنک بود چون تو پاک طبع و پاک دین و پارسا دان که از فر تو و از دولت مسعود شاه ملک دین شد با صیانت کار دین شد با نوا شاه ما محمودی و تو نیز محمودی چو او شاد باش ای جان ما پیش دو محمودی فدا ملک چون در خانه محمودیان زیبد همی همچنان در خانه محمودیان زیبد قضا هیچ چشم از هیچ قاضی آن ندید اندر جهان کز تو دید این چشم من ز انعام و احسان و سخا لیک اگر همچون به خیلا بودی آن وعده دراز گر دو چندان صله بودی هم هبا بودی هبا هر عطا کاندر برات وعده افتاد ای بزرگ آن عطا نبود که باشد مایه رنج و عنا لاجرم هر جا که رفتم نزد هر آزاد مرد من ثنا گفتم ترا وان کو شنید از من دعا درها در رشته کردم بهر شکرت کز خرد جوهری عقل داند کرد آن در را بها تو مرا این شکر و ثناها را غنیمت دان از آنک بر صحیفه عمر نبود یادگاری چون ثنا تا بیابد حاجی و غازی همی اندر دو اصل در مناسک حکم حج وندر سیر حکم غزا از چنین ارکانها چون حاجیان بادت ثواب وز چنین انصافها چون غازیان بادت جزا باد شام حاسدت تا روز عقبی بی صباح باد صبح ناصحت چون روز محشر بی مسا بادی اندر دولت و اقبال تا باشد همی از ثنا و شکر و مدح تو سنایی را سنا

%0
10 Bölüm