Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷ - در مدح بهرامشاه عقل را تدبیر باید عشق را تدبیر نیست عاشقان را عقل تر دامن گریبان گیر نیست عشق بر تدبیر خندد زان که در صحرای عقل هر چه تدبیرست جز بازیچه تقدیر نیست عشق عیارست و بر تزویر تقدیرش چکار عقل با حفظ ست کو را کار جز تدبیر نیست علم خورد و خواب در بازار عقلست و حواس در جهان عاشقی هم خواب و هم تعبیر نیست تیر چرخ از عقل دزدان دان جان را لاجرم هیچ زندانی کمان چرخ را چون تیر نیست کار عقلست ای سنایی شیر دادن طفل را خون خورد چون شیر عشق اینجا حدیث شیر نیست میوه خوردن عید طفلانست و اندر عید عشق بند و زنجیرست اینجا رسم گوز انجیر نیست هر زمان بر دیده تیری چشم دار ار عاشقی زان که غمزه یار یک دم بی گشاد تیر نیست مرد عشق ار صد هزاران دل دهد یک دم به دوست حال اندر دستش از تقصیر جز تشویر نیست مانده اندر پرده های تر و ناخوش چون پیاز هر که او گرم مجرد در رهش چون سیر نیست در گذر چون گرم تازان از رخ و زلفین دوست گرچه بی این هر دو جانها را شب و شبگیر نیست تا نمانی بسته زنجیر زلف یار از آنک اندرین ره شرط این شوریدگان زنجیر نیست عاشقی با خواجگی خصمست زان در کوی عشق هر کجا چشم افگنی تیرست یکسر میر نیست عین و شین و قاف را آنجا که درس عاشقیست جز که عین و شین و قاف آنجا دگر تفسیر نیست پیر داند قبض و بسط عاشقان لیکن چه سود تربت ما موضع بیلست جای پیر نیست عشق چون خصم جهان تیرگی و خیرگیست اینهمه عشق سنایی عشق را بر خیر نیست عشق را این حل و عقد از چیست ما ناذات او جز ز صنع شاه عالم دار عالم گیر نیست شاه ما بهرامشاه آن شاه کز بهر شرف چرخ را در بندگی درگاه او تقصیر نیست

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷ - در مدح بهرامشاه عقل را تدبیر باید عشق را تدبیر نیست عاشقان را عقل تر دامن گریبان گیر نیست عشق بر تدبیر خندد زان که در صحرای عقل هر چه تدبیرست جز بازیچه تقدیر نیست عشق عیارست و بر تزویر تقدیرش چکار عقل با حفظ ست کو را کار جز تدبیر نیست علم خورد و خواب در بازار عقلست و حواس در جهان عاشقی هم خواب و هم تعبیر نیست تیر چرخ از عقل دزدان دان جان را لاجرم هیچ زندانی کمان چرخ را چون تیر نیست کار عقلست ای سنایی شیر دادن طفل را خون خورد چون شیر عشق اینجا حدیث شیر نیست میوه خوردن عید طفلانست و اندر عید عشق بند و زنجیرست اینجا رسم گوز انجیر نیست هر زمان بر دیده تیری چشم دار ار عاشقی زان که غمزه یار یک دم بی گشاد تیر نیست مرد عشق ار صد هزاران دل دهد یک دم به دوست حال اندر دستش از تقصیر جز تشویر نیست مانده اندر پرده های تر و ناخوش چون پیاز هر که او گرم مجرد در رهش چون سیر نیست در گذر چون گرم تازان از رخ و زلفین دوست گرچه بی این هر دو جانها را شب و شبگیر نیست تا نمانی بسته زنجیر زلف یار از آنک اندرین ره شرط این شوریدگان زنجیر نیست عاشقی با خواجگی خصمست زان در کوی عشق هر کجا چشم افگنی تیرست یکسر میر نیست عین و شین و قاف را آنجا که درس عاشقیست جز که عین و شین و قاف آنجا دگر تفسیر نیست پیر داند قبض و بسط عاشقان لیکن چه سود تربت ما موضع بیلست جای پیر نیست عشق چون خصم جهان تیرگی و خیرگیست اینهمه عشق سنایی عشق را بر خیر نیست عشق را این حل و عقد از چیست ما ناذات او جز ز صنع شاه عالم دار عالم گیر نیست شاه ما بهرامشاه آن شاه کز بهر شرف چرخ را در بندگی درگاه او تقصیر نیست

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ - هر چه حق باشد بی حجت و برهان نیست کفر و ایمان دو طریقیست که آن پنهان نیست فرق این هر دو بنزدیک خرد آسان نیست کفر نزدیک خرد نیست چو ایمان که بوصف اهرمن را صفت برتری یزدان نیست گهر ایمان جسته ست ز ارکان سپهر در دوکونش به مثل جز دل پاکان کان نیست که صفت کردن ایمان به گهر سخت خطاست زان که ز ارکان صفا قوت او یکسان نیست تو اگر ز ارکان دانی صفت نور و ضیا نزد من این دو صفت جز اثر ایمان نیست نور اصلی چو فروغی دهد از دست فروع فرع را اصل چو پیدا شد هیچ امکان نیست کار نه بطن حدث دارد و دارد حق محض رسم و اطلال و دمن چون طلل ایوان نیست رایگان این خبر ای دوست به هر کس ندهند مشک گر چند کسادست چنین ارزان نیست ای پسر پای درین بهر مزن زان که ترا معبر و پایگه قلزم بی پایان نیست کاین طریقست که در وی چو شوی توشه ترا جز فنا بودن اگر بوذری و سلمان نیست این عروسیست که از حسن رخش با تن تو گر حسینی همه جز خنجر و جز پیکان نیست درد این باد هوا در تن هرکس که شود هست دردی که به جز سوختنش درمان نیست جسم و جانرا به عرضگاه نهادم که مرا مایه عرض درین جز غرض جانان نیست گر حجاب رهت از جسم و ز جان خواهد بود رو که جانان ترا میل به جسم و جان نیست جسم و جان بابت این لعبت سیمین تن نیست تحفه بی خطر اندر خور این سلطان نیست فرد شو زین همه تا مرد عرضگاه شوی کاندرین کوی به جز رهگذر مردان نیست چند گویی که مرا حجت و برهان باید هر چه حق باشد بی حجت و بی برهان نیست کشته حق شو تا زنده بمانی ور نه با چنین بندگیت جای تو جز میدان نیست از چه بایدت به دعوی زدن این چندین دست که به دست تو ز صد معنی یک دستان نیست نام خود را چه نهی بیهده موسی کلیم که گلیم تو به جز بافته هامان نیست تا در آتش چو روی همچو براهیم خلیل چون ترا آیت یزدان رقم عنوان نیست غلطی جان پدر این شکر از عسگر نیست غلطی جان پدر این گهر از عمان نیست ای بسا یوسف رویان که درین مصر بدند که چو یعقوب پدرشان مگر از کنعان نیست ای بسا یونس نامان که درین آب شدند که جگرشان همه جز سوخته و عطشان نیست مرد باید که چو بوالقاسم باشد به عمل ورنه عالم تهی از کرده بوسفیان نیست گویی از اسم نکو مرد نکو فعل شود نی چو بد باشد تن اسم ورا تاوان نیست من وفانام بسی دانم کش جز به جفا طبع تا زنده و جان مایل و دل شادان نیست آهست آری سندان به همه جای ولیک خویشتن گاه ترازو ببرد سوهان نیست نام آتش نه ز گرمیست که آتش خوانند آب از آن نیست به نام آب کجا سوزان نیست هفت و چارند اگر رسم بود وقت شمار وقت افعال چرا فعلش هم چندان نیست یا بیا پاک بزی ورنه برو خاکی باش که دو معنی همی اندر سخنی آسان نیست راه این سرو جوان دور و درازست ای پیر می این خواجه سزای لب سرمستان نیست جان فشان در سر این کوی که از عیاران شب نباشد که در آن موسم جان افشان نیست لذت نفس بدل ساز تو با لذت عشق به گسل از طبع و هواگر غرضت هجران نیست راز این پرده نیابی اگر از نفس هوا در کف نیستی تو علم طغیان نیست تا همه هو نشوی هوی تو الا نشود چون شوی هو تو ترا آن هوس نقصان نیست تکیه بر شرع محمد کن و بر قرآن کن زان کجا عروه وثقای تو جز قرآن نیست گفت این شعر سنایی که چو کیوانی گفت روشنی عالم جز از فلک گردان نیست

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ - هر چه حق باشد بی حجت و برهان نیست کفر و ایمان دو طریقیست که آن پنهان نیست فرق این هر دو بنزدیک خرد آسان نیست کفر نزدیک خرد نیست چو ایمان که بوصف اهرمن را صفت برتری یزدان نیست گهر ایمان جسته ست ز ارکان سپهر در دوکونش به مثل جز دل پاکان کان نیست که صفت کردن ایمان به گهر سخت خطاست زان که ز ارکان صفا قوت او یکسان نیست تو اگر ز ارکان دانی صفت نور و ضیا نزد من این دو صفت جز اثر ایمان نیست نور اصلی چو فروغی دهد از دست فروع فرع را اصل چو پیدا شد هیچ امکان نیست کار نه بطن حدث دارد و دارد حق محض رسم و اطلال و دمن چون طلل ایوان نیست رایگان این خبر ای دوست به هر کس ندهند مشک گر چند کسادست چنین ارزان نیست ای پسر پای درین بهر مزن زان که ترا معبر و پایگه قلزم بی پایان نیست کاین طریقست که در وی چو شوی توشه ترا جز فنا بودن اگر بوذری و سلمان نیست این عروسیست که از حسن رخش با تن تو گر حسینی همه جز خنجر و جز پیکان نیست درد این باد هوا در تن هرکس که شود هست دردی که به جز سوختنش درمان نیست جسم و جانرا به عرضگاه نهادم که مرا مایه عرض درین جز غرض جانان نیست گر حجاب رهت از جسم و ز جان خواهد بود رو که جانان ترا میل به جسم و جان نیست جسم و جان بابت این لعبت سیمین تن نیست تحفه بی خطر اندر خور این سلطان نیست فرد شو زین همه تا مرد عرضگاه شوی کاندرین کوی به جز رهگذر مردان نیست چند گویی که مرا حجت و برهان باید هر چه حق باشد بی حجت و بی برهان نیست کشته حق شو تا زنده بمانی ور نه با چنین بندگیت جای تو جز میدان نیست از چه بایدت به دعوی زدن این چندین دست که به دست تو ز صد معنی یک دستان نیست نام خود را چه نهی بیهده موسی کلیم که گلیم تو به جز بافته هامان نیست تا در آتش چو روی همچو براهیم خلیل چون ترا آیت یزدان رقم عنوان نیست غلطی جان پدر این شکر از عسگر نیست غلطی جان پدر این گهر از عمان نیست ای بسا یوسف رویان که درین مصر بدند که چو یعقوب پدرشان مگر از کنعان نیست ای بسا یونس نامان که درین آب شدند که جگرشان همه جز سوخته و عطشان نیست مرد باید که چو بوالقاسم باشد به عمل ورنه عالم تهی از کرده بوسفیان نیست گویی از اسم نکو مرد نکو فعل شود نی چو بد باشد تن اسم ورا تاوان نیست من وفانام بسی دانم کش جز به جفا طبع تا زنده و جان مایل و دل شادان نیست آهست آری سندان به همه جای ولیک خویشتن گاه ترازو ببرد سوهان نیست نام آتش نه ز گرمیست که آتش خوانند آب از آن نیست به نام آب کجا سوزان نیست هفت و چارند اگر رسم بود وقت شمار وقت افعال چرا فعلش هم چندان نیست یا بیا پاک بزی ورنه برو خاکی باش که دو معنی همی اندر سخنی آسان نیست راه این سرو جوان دور و درازست ای پیر می این خواجه سزای لب سرمستان نیست جان فشان در سر این کوی که از عیاران شب نباشد که در آن موسم جان افشان نیست لذت نفس بدل ساز تو با لذت عشق به گسل از طبع و هواگر غرضت هجران نیست راز این پرده نیابی اگر از نفس هوا در کف نیستی تو علم طغیان نیست تا همه هو نشوی هوی تو الا نشود چون شوی هو تو ترا آن هوس نقصان نیست تکیه بر شرع محمد کن و بر قرآن کن زان کجا عروه وثقای تو جز قرآن نیست گفت این شعر سنایی که چو کیوانی گفت روشنی عالم جز از فلک گردان نیست

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - مدح یوسف‌بن احمد مسعود شاه ای بنده ره شوق ملک بی خطری نیست از جان قدمی ساز که به زین سفری نیست تیریست بلا در روش عشق که هرگز جز دیده درویش مر او را سپری نیست از خود غذایی ساز پس آنگاه بره پوی زیرا که ترا به ز تویی عشوه خری نیست خود را ز میان خود بردار ازیراک کس بر تو درین ره ز تویی تو بتری نیست تن را چه قبولی نهی آنجا که ز عزت صد جان مقدس را آنجا خطری نیست کشتند درین راه بسی عاشق بی تیغ کز خون یکی عاشق حالی اثری نیست در بحر غمان غوطه خور از روی حقیقت کاندر صدف عشق به از غم گهری نیست بار از خداوند مچخ زان که کسی را در پرده اسرار خدایی گذری نیست بر دوش فکن غاشیه مهر درین کوی چون گرد میان تو ز بدعت کمری نیست از ابر پشیمانی اشکی دو فرو بار کاندر چمن عشق تو زین به مطری نیست در روشنی عشق چه خوشی بود آن را کاندر چمن صنع خدایش نظری نیست کی میوه رحمت خورد آنکس که ز اول در باغ امیدش ز عنایت شجری نیست ای در ره عصیان قدمی چند شمرده باز آی کزین درگه به مستقری نیست از کرده خود یادکن و بگری ازیرا بر عمر به از تو به تو کس نوحه گری نیست بر طاعت خود تکیه مکن چون بحقیقت از عاقبت کار کسی را خبری نیست چون نام بد و نیک همی از تو بماند پس به ز نکونامی ما را هنری نیست نیکی و سخاوت کن و مشمر که چو ایزد پاداش ده و مفضل و نیکو ثمری نیست گرد علما گرد بخاصه بر آنکس کامروز بهر شهر چنو مشتهری نیست خورشید زمین یوسف احمد که فلک را چون او به گه علم و محامد دگری نیست آن ابر گهرپاش که در علم چنویی مر چارگهر را گه زایش پسری نیست آن شاخ عطا بخش که در باغ شریعت با نفع تراز وی به گه جود بری نیست بی خدمت او در تن یک جان عملی نیست بی مدحت او در دل یک تن فکری نیست نام عمر از عدل بلندست وگر نی یک خانه ندانم که در آنجا عمری نیست از روزه و از گریه چو یک کام و دو چشمش در بادیه تقوا خشکی و تری نیست آری چه عجب زان که چو جد و پدر او کس را به جهان اکنون جد و پدری نیست علم و خردش بیشترست از همه لیکن در دیدش بی شرمی و در سر بطری نیست ای قدر تو گشته سفری در ره دانش کو را به جز از حضرت جنت حضری نیست در آب فنا غرق شد از زورق کینه آن دل که درو ز آتش مهرت شرری نیست بگداخت حسود تو چو در آب شکر زآنک در کام سخن به ز زبانت شکری نیست چشم بد ما باد ز تو دور که از لطف یک چیز نداری که درو زیب و فری نیست المنه لله که درین جاه تو باری نفعست جهان را و کسی را ضرری نیست در عین بهشتی تو هم اینجا و هم آنجا کاندر دل تو از حسد کس مقری نیست داری خرد و علم و سخا لیک بر عقل در طبعت از این بی حسدی به هنری نیست نه هر که برآمد بر کرسی امامت نه هر که کند بانگی آنجا حشری نیست کرسی چکند آنکه ندارد خبر از علم خورشید چه سود آن را کو را بصری نیست خورشید جهان کی شود از علم کسی کو در شب چو مه او را بر خواندن سهری نیست علم و خرد واصل همی باید ورنه خود مایه شوخی را حدی و مری نیست فتوی دهی و علم همی گویی و لیکن با کس ده و پنجیت نه و شور و شری نیست هر کس نبود چون تو گه علم ازیراک صد بحر به نزدیک خرد چون شمری نیست خود دور بی انصافان بگذشت درین شهر زیرا به جان چون شه ما دادگری نیست شاهی و چه شاهی که گه عدل و گه علم چون او ز ثریا ملکی تا بثری نیست آن شاه مظفر که برو از سر کوشش جز بخشش او را ز طبیعت ظفری نیست مسعود جوان بخت جوان عمر که چون او بر نه فلک و هفت زمین شاه و سری نیست قدر شه غزنین نشناسد به حقیقت آن را که ز احوال خراسان خبری نیست بادا سر او سبز و دلش شاید که امروز مر ملک جهان را به ازو تاجوری نیست ای خواجه چنین دان ز سر عقل و فصاحت کامروز درین فن چو سنایی دگری نیست کی دیده و رخ چون زر و چون سیم کند آنک لفظش چو گهر هست گرش سیم و زری نیست در شاخ ثنای تو چو زد چنگ سخا کن کز شاخ ثنا به ز سخاوت ثمری نیست تا دور فلک بی ز نوا زو المی نیست تا کار جهان بی ز قضا و قدری نیست چندانت بقا باد که ممکن بود از عمر زیرا ز قضا هیچ کسی را حذری نیست بادات فزونی چو مه نو که جهان را بر چرخ بقا به ز جمالت قمری نیست بر درگه جبار ترا باد مقیمی زیرا به از آن در به جهان هیچ دری نیست ای بار خدایی که مرین سوختگان را جز یاد تو دین پرور و اندوه بری نیست بپذیر به فضل و به کرم عذر سنایی زیرا که به عصیان چو سنایی دگری نیست

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - مدح یوسف‌بن احمد مسعود شاه ای بنده ره شوق ملک بی خطری نیست از جان قدمی ساز که به زین سفری نیست تیریست بلا در روش عشق که هرگز جز دیده درویش مر او را سپری نیست از خود غذایی ساز پس آنگاه بره پوی زیرا که ترا به ز تویی عشوه خری نیست خود را ز میان خود بردار ازیراک کس بر تو درین ره ز تویی تو بتری نیست تن را چه قبولی نهی آنجا که ز عزت صد جان مقدس را آنجا خطری نیست کشتند درین راه بسی عاشق بی تیغ کز خون یکی عاشق حالی اثری نیست در بحر غمان غوطه خور از روی حقیقت کاندر صدف عشق به از غم گهری نیست بار از خداوند مچخ زان که کسی را در پرده اسرار خدایی گذری نیست بر دوش فکن غاشیه مهر درین کوی چون گرد میان تو ز بدعت کمری نیست از ابر پشیمانی اشکی دو فرو بار کاندر چمن عشق تو زین به مطری نیست در روشنی عشق چه خوشی بود آن را کاندر چمن صنع خدایش نظری نیست کی میوه رحمت خورد آنکس که ز اول در باغ امیدش ز عنایت شجری نیست ای در ره عصیان قدمی چند شمرده باز آی کزین درگه به مستقری نیست از کرده خود یادکن و بگری ازیرا بر عمر به از تو به تو کس نوحه گری نیست بر طاعت خود تکیه مکن چون بحقیقت از عاقبت کار کسی را خبری نیست چون نام بد و نیک همی از تو بماند پس به ز نکونامی ما را هنری نیست نیکی و سخاوت کن و مشمر که چو ایزد پاداش ده و مفضل و نیکو ثمری نیست گرد علما گرد بخاصه بر آنکس کامروز بهر شهر چنو مشتهری نیست خورشید زمین یوسف احمد که فلک را چون او به گه علم و محامد دگری نیست آن ابر گهرپاش که در علم چنویی مر چارگهر را گه زایش پسری نیست آن شاخ عطا بخش که در باغ شریعت با نفع تراز وی به گه جود بری نیست بی خدمت او در تن یک جان عملی نیست بی مدحت او در دل یک تن فکری نیست نام عمر از عدل بلندست وگر نی یک خانه ندانم که در آنجا عمری نیست از روزه و از گریه چو یک کام و دو چشمش در بادیه تقوا خشکی و تری نیست آری چه عجب زان که چو جد و پدر او کس را به جهان اکنون جد و پدری نیست علم و خردش بیشترست از همه لیکن در دیدش بی شرمی و در سر بطری نیست ای قدر تو گشته سفری در ره دانش کو را به جز از حضرت جنت حضری نیست در آب فنا غرق شد از زورق کینه آن دل که درو ز آتش مهرت شرری نیست بگداخت حسود تو چو در آب شکر زآنک در کام سخن به ز زبانت شکری نیست چشم بد ما باد ز تو دور که از لطف یک چیز نداری که درو زیب و فری نیست المنه لله که درین جاه تو باری نفعست جهان را و کسی را ضرری نیست در عین بهشتی تو هم اینجا و هم آنجا کاندر دل تو از حسد کس مقری نیست داری خرد و علم و سخا لیک بر عقل در طبعت از این بی حسدی به هنری نیست نه هر که برآمد بر کرسی امامت نه هر که کند بانگی آنجا حشری نیست کرسی چکند آنکه ندارد خبر از علم خورشید چه سود آن را کو را بصری نیست خورشید جهان کی شود از علم کسی کو در شب چو مه او را بر خواندن سهری نیست علم و خرد واصل همی باید ورنه خود مایه شوخی را حدی و مری نیست فتوی دهی و علم همی گویی و لیکن با کس ده و پنجیت نه و شور و شری نیست هر کس نبود چون تو گه علم ازیراک صد بحر به نزدیک خرد چون شمری نیست خود دور بی انصافان بگذشت درین شهر زیرا به جان چون شه ما دادگری نیست شاهی و چه شاهی که گه عدل و گه علم چون او ز ثریا ملکی تا بثری نیست آن شاه مظفر که برو از سر کوشش جز بخشش او را ز طبیعت ظفری نیست مسعود جوان بخت جوان عمر که چون او بر نه فلک و هفت زمین شاه و سری نیست قدر شه غزنین نشناسد به حقیقت آن را که ز احوال خراسان خبری نیست بادا سر او سبز و دلش شاید که امروز مر ملک جهان را به ازو تاجوری نیست ای خواجه چنین دان ز سر عقل و فصاحت کامروز درین فن چو سنایی دگری نیست کی دیده و رخ چون زر و چون سیم کند آنک لفظش چو گهر هست گرش سیم و زری نیست در شاخ ثنای تو چو زد چنگ سخا کن کز شاخ ثنا به ز سخاوت ثمری نیست تا دور فلک بی ز نوا زو المی نیست تا کار جهان بی ز قضا و قدری نیست چندانت بقا باد که ممکن بود از عمر زیرا ز قضا هیچ کسی را حذری نیست بادات فزونی چو مه نو که جهان را بر چرخ بقا به ز جمالت قمری نیست بر درگه جبار ترا باد مقیمی زیرا به از آن در به جهان هیچ دری نیست ای بار خدایی که مرین سوختگان را جز یاد تو دین پرور و اندوه بری نیست بپذیر به فضل و به کرم عذر سنایی زیرا که به عصیان چو سنایی دگری نیست

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰ - در مدح دولتشاه غزنوی و بهرامشاه مهر بنده آن رخ چون ماه باد جان فدای آن لب دلخواه باد فرق او همچون خط او سبز باد بخت او چون عمر او برناه باد روی آن کز خاصیت دارد خبر چون دو بیجادش ببند کاه باد مدت حسن و بقای ماه من با مدد چون عمر سال و ماه باد از برای پاس باس غیرتش ساکن حبس خموشی آه باد چون بهشت و دوزخست آن زلف و رخ ساحت پاداش و باد افراه باد اشک آن کز وی نیندیشد بجو همچو راه کهکشانش راه باد آن چنان چون شاه خوبان آن مهست شاه دولتشاه دولتشاه باد بهر خدمت چرخ بر درگاه او صد کمر بربسته چون خرگاه باد در حریم حرمت آگینش چو عرش دختر فغفو و قیصر داه باد پیش نوک تیر درزی حرفتش حصن دشمن خیمه جولاه باد ریزه های زر و سیم قلب چرخ در سرا ضرب کفش درگاه باد چون کند سلطان علوی آرزو آفتابش تاج و چرخش گاه باد آفتابست او ولیکن گاه نور سایبانش سایه الاه باد شاه بهرام آنشهی کاندر جهان تا جهان را شاه باید شاه باد عرش و فرش دشمنان جاه او همچو بیژن زیر سنگ چاه باد پیش گرز گاو سارش روز صید شیر گردون کمتر از روباه باد بی شه اسب و پیل و فرزین هیچ نیست شاه ما را به بقای شاه باد سوی جانش سهم غیب تیز تاز چون خرد منهی و کارآگاه باد پس چو نزدش هر چه جز الاه لاست سایگاهش حفظ الا الاه باد جز سنایی در وفا و بندگیش تا ابد چرخ دو تا یکتاه باد سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱ - در تعلیم طی طریق معرفت همچو مردان یک قدم در راه دین باید نهاد دیده بر خط هدی للمتقین باید نهاد چون ز راه گلبن توبوا الی الله آمدی پای بر فرق اتینا تایعین باید نهاد چون خر دجال نفست شد اسیر حرص و آز بعد ازین بر مرکب تقویت زین باید نهاد توبه ات روح الامین دان نفس شارستان لوط در مثل شبه حقیقتها چنین باید نهاد هفت شارستان لوطست نفس تو وقت سخن همچو مردان بر پر روح الامین باید نهاد آب اول داد باید بوستان را روز و شب وانگهی دل در جمال یاسمین باید نهاد نفس فرعونست و دین موسی و توبه چون عصا رخ به سوی جنگ فرعون لعین باید نهاد گر عصای توبه فرعون لعین را بشکند شکر آنرا دیده بر روی زمین باید نهاد گر تو خواهی نفس خود را مستمند خود کنی در کند عشق بسم الله کمین باید نهاد دفتر عصیان خود را سوخت خواهی گر همی دفتر عشق بتی در آستین باید نهاد خواجه پندارد که اندر راه دین مر طبع را با کباب چرب و با لحم سمین باید نهاد نی غلط کردی که اندر طاعت حق دینت را با لباس ژنده و نان جوین باید نهاد نی ترا طبع تو می گوید که گوش هوش را با نوای مطرب و صوت حزین باید نهاد آن تنی کش خوب پروردی به دوزخ در همی در دهان اژدهای آتشین باید نهاد جای گر حور و حریرت باید اندر تار شب از دو چشم خویشتن در ثمین باید نهاد گر تو خواهی ظاهر و باطنت گردد همچو تیر در سحرگه دیده را بر روی طین باید نهاد از خبیثات و خبیثین گر بپرهیزی همی روی را بر طیبات و طیبین باید نهاد سر بسم الله اگر خواهی که گردد ظاهرت چون سنایی اول القاب سین باید نهاد

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰ - در مدح دولتشاه غزنوی و بهرامشاه مهر بنده آن رخ چون ماه باد جان فدای آن لب دلخواه باد فرق او همچون خط او سبز باد بخت او چون عمر او برناه باد روی آن کز خاصیت دارد خبر چون دو بیجادش ببند کاه باد مدت حسن و بقای ماه من با مدد چون عمر سال و ماه باد از برای پاس باس غیرتش ساکن حبس خموشی آه باد چون بهشت و دوزخست آن زلف و رخ ساحت پاداش و باد افراه باد اشک آن کز وی نیندیشد بجو همچو راه کهکشانش راه باد آن چنان چون شاه خوبان آن مهست شاه دولتشاه دولتشاه باد بهر خدمت چرخ بر درگاه او صد کمر بربسته چون خرگاه باد در حریم حرمت آگینش چو عرش دختر فغفو و قیصر داه باد پیش نوک تیر درزی حرفتش حصن دشمن خیمه جولاه باد ریزه های زر و سیم قلب چرخ در سرا ضرب کفش درگاه باد چون کند سلطان علوی آرزو آفتابش تاج و چرخش گاه باد آفتابست او ولیکن گاه نور سایبانش سایه الاه باد شاه بهرام آنشهی کاندر جهان تا جهان را شاه باید شاه باد عرش و فرش دشمنان جاه او همچو بیژن زیر سنگ چاه باد پیش گرز گاو سارش روز صید شیر گردون کمتر از روباه باد بی شه اسب و پیل و فرزین هیچ نیست شاه ما را به بقای شاه باد سوی جانش سهم غیب تیز تاز چون خرد منهی و کارآگاه باد پس چو نزدش هر چه جز الاه لاست سایگاهش حفظ الا الاه باد جز سنایی در وفا و بندگیش تا ابد چرخ دو تا یکتاه باد سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱ - در تعلیم طی طریق معرفت همچو مردان یک قدم در راه دین باید نهاد دیده بر خط هدی للمتقین باید نهاد چون ز راه گلبن توبوا الی الله آمدی پای بر فرق اتینا تایعین باید نهاد چون خر دجال نفست شد اسیر حرص و آز بعد ازین بر مرکب تقویت زین باید نهاد توبه ات روح الامین دان نفس شارستان لوط در مثل شبه حقیقتها چنین باید نهاد هفت شارستان لوطست نفس تو وقت سخن همچو مردان بر پر روح الامین باید نهاد آب اول داد باید بوستان را روز و شب وانگهی دل در جمال یاسمین باید نهاد نفس فرعونست و دین موسی و توبه چون عصا رخ به سوی جنگ فرعون لعین باید نهاد گر عصای توبه فرعون لعین را بشکند شکر آنرا دیده بر روی زمین باید نهاد گر تو خواهی نفس خود را مستمند خود کنی در کند عشق بسم الله کمین باید نهاد دفتر عصیان خود را سوخت خواهی گر همی دفتر عشق بتی در آستین باید نهاد خواجه پندارد که اندر راه دین مر طبع را با کباب چرب و با لحم سمین باید نهاد نی غلط کردی که اندر طاعت حق دینت را با لباس ژنده و نان جوین باید نهاد نی ترا طبع تو می گوید که گوش هوش را با نوای مطرب و صوت حزین باید نهاد آن تنی کش خوب پروردی به دوزخ در همی در دهان اژدهای آتشین باید نهاد جای گر حور و حریرت باید اندر تار شب از دو چشم خویشتن در ثمین باید نهاد گر تو خواهی ظاهر و باطنت گردد همچو تیر در سحرگه دیده را بر روی طین باید نهاد از خبیثات و خبیثین گر بپرهیزی همی روی را بر طیبات و طیبین باید نهاد سر بسم الله اگر خواهی که گردد ظاهرت چون سنایی اول القاب سین باید نهاد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲ کسی کاندر صف گبران به بت خانه کمر بندد برابر کی بود با آن که دل در خیر و شر بندد ز دی هرگز نیارد یاد و از فردا ندارد غم دل اندر دلفریب نقد و اندر ما حضر بندد کسی کو را عیان باید خبر پیش مجال آید چو خلوت با عیان سازد کجا دل در خبر بندد ز عادت بر میان بندد همی هر گبر زناری نباشد مرده را آنکس که جز بر فرق سر بندد حقیقت بت پرست است آنکه در خود هست پندارش برست از بت پرستی چون در پندار دربندد نباشد مرد هر مردی که او دستار بر بندد نباشد گبر هر گبری که او زنار بربندد اگر تاج تو خورشید است تو زان تاجدارانی که طاووس ملایک تخت تو بر شاهپر بندد نیاساید سنایی وار آن کاو زین جگر خواران هزاران درد خون آلود بر جان و جگر بندد نه موسی یی شود هر کس که او گیرد عصا بر کف نه یعقوبی شود آنکس که دل اندر پسر بندد بسا پیر مناجاتی که بر مرکب فرو ماند بسا رند خراباتی که زین بر شیر نر بندد ز معنی بی خبر باشی چو از دعوی کمر بندی چه داند قدر معنی آن که از دعوی کمر بندد به تخت و بخت چون نازی که روزی رخت بربندی به تخت و بخت چون نازد کسی کاو رخت بر بندد غلام خاطر اویم که او همت قوی دارد که دارد هر دو عالم را و دل در یک نظر بندد اگر یک چند کی بخت سنایی به بگردد پس همه الفاظ شیرین ملایک بر بصر بندد برو همچون سنایی باش نه دین باش و نه دنیا کسی کاو چون سنایی شد در این هر دو در بندد سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳ ای چو عقل از کل موجودات فرد وی جوان از تو سپهر سالخورد خاک بوسان سر کوی تواند روشنان کارگاه لاجورد پاسبانان در و بام تواند چرخ و خورشید و مه گیتی نورد تا سنایی کیست کاید بر درت مجد کو تا گویدش کز راه برد ای همه دریا چه خواهی کردنم وی همه گردون چه خواهی کرد گرد نام او میدان و نقش او بسی کز حکیمان او زیاد اندر نبرد زان به خدمت نامدم زیرا بود پیش بینا مرد عریان روی زرد کز ضعیفی دیدگان شب پره ست کاو بمانده ست از رخ خورشید فرد ساختم جلابی از جان جانت را وز دم خرسندی آن را کرده سرد چون بزرگان نوش کن جلاب جان می به خردان مان و گرد می مگرد ورد جوید روز مجلس مرد عقل بوالهوس جوید به مجلس خار ورد زان که مقلوب سنایی یانس است گر نگیرم انس با من بد مگرد انس گیرم باژگونه خوانیم خویشتن را باژگونه کس نکرد گر تن و جانم به خدمت نامدند عذرشان بپذیر کمتر کن نبرد صدر تو چرخ است و تن را بال سست روی تو مهرست و جان را چشم درد جان من آزاد کن تا عقل من هر زمان گوید زهی آزادمرد تازه گردانم بنا جستن که باد تازه از جان بیخ و شاخ و برگ و ورد

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲ کسی کاندر صف گبران به بت خانه کمر بندد برابر کی بود با آن که دل در خیر و شر بندد ز دی هرگز نیارد یاد و از فردا ندارد غم دل اندر دلفریب نقد و اندر ما حضر بندد کسی کو را عیان باید خبر پیش مجال آید چو خلوت با عیان سازد کجا دل در خبر بندد ز عادت بر میان بندد همی هر گبر زناری نباشد مرده را آنکس که جز بر فرق سر بندد حقیقت بت پرست است آنکه در خود هست پندارش برست از بت پرستی چون در پندار دربندد نباشد مرد هر مردی که او دستار بر بندد نباشد گبر هر گبری که او زنار بربندد اگر تاج تو خورشید است تو زان تاجدارانی که طاووس ملایک تخت تو بر شاهپر بندد نیاساید سنایی وار آن کاو زین جگر خواران هزاران درد خون آلود بر جان و جگر بندد نه موسی یی شود هر کس که او گیرد عصا بر کف نه یعقوبی شود آنکس که دل اندر پسر بندد بسا پیر مناجاتی که بر مرکب فرو ماند بسا رند خراباتی که زین بر شیر نر بندد ز معنی بی خبر باشی چو از دعوی کمر بندی چه داند قدر معنی آن که از دعوی کمر بندد به تخت و بخت چون نازی که روزی رخت بربندی به تخت و بخت چون نازد کسی کاو رخت بر بندد غلام خاطر اویم که او همت قوی دارد که دارد هر دو عالم را و دل در یک نظر بندد اگر یک چند کی بخت سنایی به بگردد پس همه الفاظ شیرین ملایک بر بصر بندد برو همچون سنایی باش نه دین باش و نه دنیا کسی کاو چون سنایی شد در این هر دو در بندد سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳ ای چو عقل از کل موجودات فرد وی جوان از تو سپهر سالخورد خاک بوسان سر کوی تواند روشنان کارگاه لاجورد پاسبانان در و بام تواند چرخ و خورشید و مه گیتی نورد تا سنایی کیست کاید بر درت مجد کو تا گویدش کز راه برد ای همه دریا چه خواهی کردنم وی همه گردون چه خواهی کرد گرد نام او میدان و نقش او بسی کز حکیمان او زیاد اندر نبرد زان به خدمت نامدم زیرا بود پیش بینا مرد عریان روی زرد کز ضعیفی دیدگان شب پره ست کاو بمانده ست از رخ خورشید فرد ساختم جلابی از جان جانت را وز دم خرسندی آن را کرده سرد چون بزرگان نوش کن جلاب جان می به خردان مان و گرد می مگرد ورد جوید روز مجلس مرد عقل بوالهوس جوید به مجلس خار ورد زان که مقلوب سنایی یانس است گر نگیرم انس با من بد مگرد انس گیرم باژگونه خوانیم خویشتن را باژگونه کس نکرد گر تن و جانم به خدمت نامدند عذرشان بپذیر کمتر کن نبرد صدر تو چرخ است و تن را بال سست روی تو مهرست و جان را چشم درد جان من آزاد کن تا عقل من هر زمان گوید زهی آزادمرد تازه گردانم بنا جستن که باد تازه از جان بیخ و شاخ و برگ و ورد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - در دل نبستن به مهر دنیا مسلمانان سرای عمر در گیتی دو در دارد که خاص و عام و نیک و بد بدین هر دو گذر دارد دو در دارد حیات و مرگ کاندر اول و آخر یکی قفل از قضا دارد یکی بند از قدر دارد چو هنگام بقا باشد قضا این قفل بگشاید چو هنگام فنا آید قدر این بند بردارد اجل در بند تو دایم تو در بند امل آری اجل کار دگر دارد امل کار دگر دارد هر آن عالم که در دنیا به این معنی بیندیشد روان را بر خطر بندد زبان را بی خطر دارد هر آنکس کو گرفتارست اندر منزل دنیا نه درمان اجل دارد نه سامان حذر دارد کمر گیرد اجل آن را که در شاهی و جباری زحل مهر نگین دارد قمر طرف کمر دارد اگر طبع تو از فرهنگ دارد فر کیخسرو وگر شخص تو اندر جنگ زور زال زر دارد اگر تو فی المثل ماهی و از گردون سپر داری بسر عمر ترا لابد زمانه پی سپر دارد ایا سرگشته دنیا مشو غره به مهر او که بس سرکش که اندر گور خشتی زیر سر دارد طمع در سیم و زر چندین مکن گر دین و دل خواهی که دین و دل تبه کرد آن که دل در سیم و زر دارد جهان پر آتش آز است و بیچاره دل آنکس که او اندر صمیم دل از آن آتش شرر دارد چه نوشی شربت نوشین و آخر ضربت هجران همه رنجت هبا گردد همه کارت هدر دارد تو اندر وقت بخشیدن جهانی مختصر داری جهان از روی بخشیدن ترا هم مختصر دارد سنایی را مسلم شد که گوید زهد پرمعنی نداند قیمت نظمش هر آن کو گوش کر دارد

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - در دل نبستن به مهر دنیا مسلمانان سرای عمر در گیتی دو در دارد که خاص و عام و نیک و بد بدین هر دو گذر دارد دو در دارد حیات و مرگ کاندر اول و آخر یکی قفل از قضا دارد یکی بند از قدر دارد چو هنگام بقا باشد قضا این قفل بگشاید چو هنگام فنا آید قدر این بند بردارد اجل در بند تو دایم تو در بند امل آری اجل کار دگر دارد امل کار دگر دارد هر آن عالم که در دنیا به این معنی بیندیشد روان را بر خطر بندد زبان را بی خطر دارد هر آنکس کو گرفتارست اندر منزل دنیا نه درمان اجل دارد نه سامان حذر دارد کمر گیرد اجل آن را که در شاهی و جباری زحل مهر نگین دارد قمر طرف کمر دارد اگر طبع تو از فرهنگ دارد فر کیخسرو وگر شخص تو اندر جنگ زور زال زر دارد اگر تو فی المثل ماهی و از گردون سپر داری بسر عمر ترا لابد زمانه پی سپر دارد ایا سرگشته دنیا مشو غره به مهر او که بس سرکش که اندر گور خشتی زیر سر دارد طمع در سیم و زر چندین مکن گر دین و دل خواهی که دین و دل تبه کرد آن که دل در سیم و زر دارد جهان پر آتش آز است و بیچاره دل آنکس که او اندر صمیم دل از آن آتش شرر دارد چه نوشی شربت نوشین و آخر ضربت هجران همه رنجت هبا گردد همه کارت هدر دارد تو اندر وقت بخشیدن جهانی مختصر داری جهان از روی بخشیدن ترا هم مختصر دارد سنایی را مسلم شد که گوید زهد پرمعنی نداند قیمت نظمش هر آن کو گوش کر دارد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ - در ستایش شعر خویش گوید اگر ذاتی تواند بود کز هستی توان دارد من آن ذاتم که او از نیستی جان و روان دارد وگر هستی بود ممکن که کم از نیستی باشد من آن هستم که آن از بی نشانی ها نشان دارد وگر با نقطه ای وهمم کسی همبر بود او را هزاران حجت قاطع که ابعاد چنان دارد ترازوی قیامت کو همی اعراض را سنجد اگر باشم درین کفه دگر کفه گران دارد نگیرم هیچ چیز ار در آن کفه نشینم من چون من از هیچ کم باشم گران کفه از آن دارد سبکتر کفه ذاتی گران تر کفه جانی وگر با خود در آن کفه زمین و آسمان دارد منم خود کمتر از دانگی اگر بر سنجدم وزان اگر دانگی بود ممکن که وزن این جهان دارد چو عقل کل کند فکرت ز اوصاف و ز ذات من نه ذات من چنان باشد نه اوصافی چنان دارد فرو شستم ز لوح خویش نقش چونی و سانی ز بیچونی و بیسانی روانم چون و سان دارد چنان گشتم که نشناسد کسم جز بی چگونه و چون که ذات من نه تن دارد نه دل دارد نه جان دارد چه جای بی چگونه و چون که فوق اینست و این معنی چه جای فوق و چه معنی نه این دارد نه آن دارد دو صد برهان فزون دارد خرد بر نیستی من بهر برهان که بنماید دو صد گونه بیان دارد هیولانی عدمهایم نه بیند عقل کلم زین وگرچه کل افعال وفاها را عیان دارد هزاران مرتبت دانم ورای اینست کاین هر دو یکی از بدکنان خیزد یکی از بدکنان دارد که داند تا چه چیزم من که باری من نمی دانم وگرچه نیک نندیشم که ذات من چه سان دارد نگنجم در سخن پس من کجا در گنجد آنکس کو به دستی در مکان دارد به دستی در زمان دارد چو اندر باردان من یکی ذره نمی گنجد چگونه کل موجودات را در باردان دارد سخن را راه تنگ آمد نگنجد در سخن هرگز اگرچه در فراخی ره چو دریای عمان دارد هر آنکو وصف خود گوید همی احوال خود خواهد که برتر هست زان معنی اگرچه آن گمان دارد اگر بسیار بندیشی خرد باشد از او عاجز کجا بر آسمان تاند شد آنکو نردبان دارد هر آنکس کو گمان دارد که بر کیوان رسد تیرش گمان وی خطا باشد اگر زاهن کمان دارد خرد کمتر از آن باشد که او در وی کند منزل مغیلان چیست تا سیمرغ در وی آشیان دارد حواشی و عاء فکر خون پرورد خواهد شد ازو بس خون برون آید کزو پر خون دهان دارد خرد را آفریند او کجا اندر خرد گنجد بنان در خط نگنجد ارچه خط نقش از بنان دارد خرد چون جست یک چندیش باز آمد به نومیدی چه چیز است اندرین دلها که دلها را نوان دارد ورای هست و نیست و گفت و خاموشی و اندیشه ورای این و برتر زین هزاران ره مکان دارد برآمد از بحار قدس میغ نور بر جانها همه تشنه دلانرا او به خود در شادمان دارد چنان شادم ز عشق او که جان را می برافشانم چه باشد آنکه از عشق و خرد می جانفشان دارد چگونه باشدی ار هیچ من می تا نمی گفتن که هست از عشق او چونان که چونان را چنان دارد معانی و سخن یک با دگر هرگز نیامیزد چنان چون آب و چون روغن یک از دیگر گران دارد معانی را اسامی نه اسامی را معانی نه وگر نه گفته گفتنی آنچه در پرده نهان دارد همه دردم از آن آید که حالم گفت نتوانم مرا تنگی سخن در گفت سست و ناتوان دارد معانیهای بسیارست اندر دل مرا لیکن نگنجد چون سخن در دل زبان و ترجمان دارد ولیکن چون براندیشم همه احوال خوش گردد از آنکو داند این معنی که جان اندر میان دارد الاهی نام خود کردم بدو نسبت کنم خود را اگر هر شاعری نسبت به بهمان و فلان دارد یکی را شد یکی غاوی میان ما و از مرغان یکی قوت از شکر دارد یکی خور ز استخوان دارد ندارد طاقت مدحم ز ممدوحان عالم کس وگر اسب کسی سگبانش نعل از زبرقان دارد وگر کلی موجودات روحانی و جسمانی ببخشد بر چنین یک بیت حقا رایگان دارد چنین عالم تواند کرد عقل کل و گر خواهد که گوید مثل این خود را به رنج جاودان دارد هزاران بار گفتم من که راز خویش بگشایم ولیکن مر مرا خاموش ضعف مردمان دارد مرا هر گه سخن گویم سخن عالی شود لیکن نگهبانم خرد باشد ز گفتی کن زیان دارد دریغا آن سخنهایی که دانم گفت و نتوانم وگر گویم از آن حرفی جهانی را نوان دارد هم اکنون بینی آن مرد خس نادان ناکس را برد از این معانیها که در بسته میان دارد ندارم باک از آن هرگز که دارم انگبین بر خوان کجا کس انگبین دارد مگس بر گرد خوان دارد چو من شست اندر آویزم به دریا اندر آویزد به کام و حلق آن ماهی که بر پشت این جهان دارد چو شست اندر کشم لابد همه عالم شود ویران همی بانگ و فغان خیزد ز هر کو خانمان دارد بجنبد عالم علوی چو زین یک بیت برخوانم چرا چندین عجب داری که نادانی فغان دارد ز دریای محیط عقل جیحون معانی را سوی کشتی روحانی زبان من روان دارد نه هرگز آنکه دارد گوش بشنید این چنین شعری نه هرگز نیز خواهد گفت آنکس کو زبان دارد نخستین شعر من اینست دیگر تا چسان باشد چگونه باشد آن آتش که زینگونه دخان دارد سخن با خود همی گویم که خود کس نیست در عالم مرا باری خود اندر خود خرد بازارگان دارد

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ - در ستایش شعر خویش گوید اگر ذاتی تواند بود کز هستی توان دارد من آن ذاتم که او از نیستی جان و روان دارد وگر هستی بود ممکن که کم از نیستی باشد من آن هستم که آن از بی نشانی ها نشان دارد وگر با نقطه ای وهمم کسی همبر بود او را هزاران حجت قاطع که ابعاد چنان دارد ترازوی قیامت کو همی اعراض را سنجد اگر باشم درین کفه دگر کفه گران دارد نگیرم هیچ چیز ار در آن کفه نشینم من چون من از هیچ کم باشم گران کفه از آن دارد سبکتر کفه ذاتی گران تر کفه جانی وگر با خود در آن کفه زمین و آسمان دارد منم خود کمتر از دانگی اگر بر سنجدم وزان اگر دانگی بود ممکن که وزن این جهان دارد چو عقل کل کند فکرت ز اوصاف و ز ذات من نه ذات من چنان باشد نه اوصافی چنان دارد فرو شستم ز لوح خویش نقش چونی و سانی ز بیچونی و بیسانی روانم چون و سان دارد چنان گشتم که نشناسد کسم جز بی چگونه و چون که ذات من نه تن دارد نه دل دارد نه جان دارد چه جای بی چگونه و چون که فوق اینست و این معنی چه جای فوق و چه معنی نه این دارد نه آن دارد دو صد برهان فزون دارد خرد بر نیستی من بهر برهان که بنماید دو صد گونه بیان دارد هیولانی عدمهایم نه بیند عقل کلم زین وگرچه کل افعال وفاها را عیان دارد هزاران مرتبت دانم ورای اینست کاین هر دو یکی از بدکنان خیزد یکی از بدکنان دارد که داند تا چه چیزم من که باری من نمی دانم وگرچه نیک نندیشم که ذات من چه سان دارد نگنجم در سخن پس من کجا در گنجد آنکس کو به دستی در مکان دارد به دستی در زمان دارد چو اندر باردان من یکی ذره نمی گنجد چگونه کل موجودات را در باردان دارد سخن را راه تنگ آمد نگنجد در سخن هرگز اگرچه در فراخی ره چو دریای عمان دارد هر آنکو وصف خود گوید همی احوال خود خواهد که برتر هست زان معنی اگرچه آن گمان دارد اگر بسیار بندیشی خرد باشد از او عاجز کجا بر آسمان تاند شد آنکو نردبان دارد هر آنکس کو گمان دارد که بر کیوان رسد تیرش گمان وی خطا باشد اگر زاهن کمان دارد خرد کمتر از آن باشد که او در وی کند منزل مغیلان چیست تا سیمرغ در وی آشیان دارد حواشی و عاء فکر خون پرورد خواهد شد ازو بس خون برون آید کزو پر خون دهان دارد خرد را آفریند او کجا اندر خرد گنجد بنان در خط نگنجد ارچه خط نقش از بنان دارد خرد چون جست یک چندیش باز آمد به نومیدی چه چیز است اندرین دلها که دلها را نوان دارد ورای هست و نیست و گفت و خاموشی و اندیشه ورای این و برتر زین هزاران ره مکان دارد برآمد از بحار قدس میغ نور بر جانها همه تشنه دلانرا او به خود در شادمان دارد چنان شادم ز عشق او که جان را می برافشانم چه باشد آنکه از عشق و خرد می جانفشان دارد چگونه باشدی ار هیچ من می تا نمی گفتن که هست از عشق او چونان که چونان را چنان دارد معانی و سخن یک با دگر هرگز نیامیزد چنان چون آب و چون روغن یک از دیگر گران دارد معانی را اسامی نه اسامی را معانی نه وگر نه گفته گفتنی آنچه در پرده نهان دارد همه دردم از آن آید که حالم گفت نتوانم مرا تنگی سخن در گفت سست و ناتوان دارد معانیهای بسیارست اندر دل مرا لیکن نگنجد چون سخن در دل زبان و ترجمان دارد ولیکن چون براندیشم همه احوال خوش گردد از آنکو داند این معنی که جان اندر میان دارد الاهی نام خود کردم بدو نسبت کنم خود را اگر هر شاعری نسبت به بهمان و فلان دارد یکی را شد یکی غاوی میان ما و از مرغان یکی قوت از شکر دارد یکی خور ز استخوان دارد ندارد طاقت مدحم ز ممدوحان عالم کس وگر اسب کسی سگبانش نعل از زبرقان دارد وگر کلی موجودات روحانی و جسمانی ببخشد بر چنین یک بیت حقا رایگان دارد چنین عالم تواند کرد عقل کل و گر خواهد که گوید مثل این خود را به رنج جاودان دارد هزاران بار گفتم من که راز خویش بگشایم ولیکن مر مرا خاموش ضعف مردمان دارد مرا هر گه سخن گویم سخن عالی شود لیکن نگهبانم خرد باشد ز گفتی کن زیان دارد دریغا آن سخنهایی که دانم گفت و نتوانم وگر گویم از آن حرفی جهانی را نوان دارد هم اکنون بینی آن مرد خس نادان ناکس را برد از این معانیها که در بسته میان دارد ندارم باک از آن هرگز که دارم انگبین بر خوان کجا کس انگبین دارد مگس بر گرد خوان دارد چو من شست اندر آویزم به دریا اندر آویزد به کام و حلق آن ماهی که بر پشت این جهان دارد چو شست اندر کشم لابد همه عالم شود ویران همی بانگ و فغان خیزد ز هر کو خانمان دارد بجنبد عالم علوی چو زین یک بیت برخوانم چرا چندین عجب داری که نادانی فغان دارد ز دریای محیط عقل جیحون معانی را سوی کشتی روحانی زبان من روان دارد نه هرگز آنکه دارد گوش بشنید این چنین شعری نه هرگز نیز خواهد گفت آنکس کو زبان دارد نخستین شعر من اینست دیگر تا چسان باشد چگونه باشد آن آتش که زینگونه دخان دارد سخن با خود همی گویم که خود کس نیست در عالم مرا باری خود اندر خود خرد بازارگان دارد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - در صفت معشوق روحانی و تجلیات نورانی دل بی لطف تو جان ندارد جان بی تو سر جهان ندارد ناید ز کمال عقل عقلی تا نام تو بر زبان ندارد ناید ز جمال روح روحی تا عشق تو در میان ندارد جز در خم زلف دلفریبت روح القدس آشیان ندارد روح ار چه لطیف که خداییست بی نطق تو خانمان ندارد عقل ار چه بزرگ رهنماییست بی مدح تو آب و نان ندارد زلف تو یقین عاقلان را جز در کفن گمان ندارد روی تو رخان عاشقان را جز در کنف امان ندارد بیجادت چشم بی دلان را جز چون ره کهکشان ندارد با نور تو ماه را کلاوه ش چه سود که ریسمان ندارد خورشید که یافت خاک کویت هرگز سر آسمان ندارد گلنار که دید رنگ رویت زان پس دل بوستان ندارد ای آنکه جمالت از گهرها آن دارد آن که کان ندارد از یوسف خوشتری که در حسن آن داری و یوسف آن ندارد درد تو بر آسمان چارم جز عیسی ناتوان ندارد رخسار تو قد گردنان را جز چون خم طیلسان ندارد با ناز و کرشمه تو وصلت بامیست که نردبان ندارد بی خوی خوش آن لطیف رویت باغی ست که باغبان ندارد در عالم عشق کو نسیمی کز زلف تو بوی جان ندارد با عشق تو عقل را خزینه ش چه سود که پاسبان ندارد با دولت تو سیه گلیمی گر سود کند زیان ندارد خوش زی که جمال این جهانی نقشیست که جاودان ندارد ای از پس پرده چند گویی کز حسن فلان نشان ندارد چون روی نمود هر که هستی گستاخ بگو فلان ندارد در بزم ببین که چون عطارد دارد سخن و دهان ندارد در رزم نگر که همچو جوزا بندد کمر و میان ندارد دارد همه چیز جان ولیکن انصاف بده چنان ندارد ای آنکه ز وصف تو سنایی آن دارد آن که آن ندارد بی قامت خود مدارش ایرا تیر تو چنو کمان ندارد زین گونه گرانی از سنایی هرگز سبکی گران ندارد بلبل به میان گل چه گوید حی ست یکی که جان ندارد ما طاقت عدل تو نداریم کز فصل کسی زیان ندارد

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - در صفت معشوق روحانی و تجلیات نورانی دل بی لطف تو جان ندارد جان بی تو سر جهان ندارد ناید ز کمال عقل عقلی تا نام تو بر زبان ندارد ناید ز جمال روح روحی تا عشق تو در میان ندارد جز در خم زلف دلفریبت روح القدس آشیان ندارد روح ار چه لطیف که خداییست بی نطق تو خانمان ندارد عقل ار چه بزرگ رهنماییست بی مدح تو آب و نان ندارد زلف تو یقین عاقلان را جز در کفن گمان ندارد روی تو رخان عاشقان را جز در کنف امان ندارد بیجادت چشم بی دلان را جز چون ره کهکشان ندارد با نور تو ماه را کلاوه ش چه سود که ریسمان ندارد خورشید که یافت خاک کویت هرگز سر آسمان ندارد گلنار که دید رنگ رویت زان پس دل بوستان ندارد ای آنکه جمالت از گهرها آن دارد آن که کان ندارد از یوسف خوشتری که در حسن آن داری و یوسف آن ندارد درد تو بر آسمان چارم جز عیسی ناتوان ندارد رخسار تو قد گردنان را جز چون خم طیلسان ندارد با ناز و کرشمه تو وصلت بامیست که نردبان ندارد بی خوی خوش آن لطیف رویت باغی ست که باغبان ندارد در عالم عشق کو نسیمی کز زلف تو بوی جان ندارد با عشق تو عقل را خزینه ش چه سود که پاسبان ندارد با دولت تو سیه گلیمی گر سود کند زیان ندارد خوش زی که جمال این جهانی نقشیست که جاودان ندارد ای از پس پرده چند گویی کز حسن فلان نشان ندارد چون روی نمود هر که هستی گستاخ بگو فلان ندارد در بزم ببین که چون عطارد دارد سخن و دهان ندارد در رزم نگر که همچو جوزا بندد کمر و میان ندارد دارد همه چیز جان ولیکن انصاف بده چنان ندارد ای آنکه ز وصف تو سنایی آن دارد آن که آن ندارد بی قامت خود مدارش ایرا تیر تو چنو کمان ندارد زین گونه گرانی از سنایی هرگز سبکی گران ندارد بلبل به میان گل چه گوید حی ست یکی که جان ندارد ما طاقت عدل تو نداریم کز فصل کسی زیان ندارد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۷ - در مدح خواجه حکیم ابوالحسن علی بن محمد طبیب تا باز فلک طبع هوا را چو هوا کرد بلبل به سر گلبن و بر شاخ ندا کرد بی برگ نوایی نزد از طبع به یک شاخ چون برگ پدید آمد پس رای نوا کرد شاخی که ز سردی و ز خشکی شده بد پیر از گرمی و تریش صبا همچو صبا کرد از هیچ پدر هیچ صبی آن بندیدست کامسال بهر شاخ یک آسیب صبا کرد آن نقره که در مدت شش ماه نهاد ابر یک تابش خورشید زرافزای هبا کرد از رنگ رزان جامه ستد دشت و بپوشید و آن پیرهن گازری از خویش جدا کرد تا داد لباس دگرش جوهر خورشید او مرعوضش را ستد آن جامه عطا کرد شد ناطقه بر نطق طرب گوی چو در باغ از نامیه هر شاخ و گیا رای نما کرد گر شاخ به یک جان نسبی دارد با ما آن کار که بس دون و حقیرست چرا کرد بی میوه چنار از قبل شکر بهر باغ دو دست برآورد و چو ما قصد دعا کرد درویش کند پشت دوتا بر طمع چیز شد شاخ توانگر ز چه رو پشت دوتا کرد برابر همی خندد برق از پی آن کو عالم همه خندان ز چه او قصد بکاکرد باد سحری گشت چنان خوش که هوا را گویی که صبا حامله مشک و حنا کرد شد طبع هوا معتدل از چرخ تو گویی چرخ این عمل از علم جمال الحکما کرد فرزانه علی بن محمد که اگر چرخ وصف علو محمدتش کرد سزا کرد آن ناصح اهل خرد و دین که طبیعت چون بخت کفش را سبب عیش و غنا کرد آن خواجه که از آز رهی گشت هر آنکو راه در او را زره جهل رها کرد ایزد گهر لطف و سخا و هنرش را چون آتش و چون آب و چو خاک و چو هوا کرد جز بخل نپنداشت جهانی که عطا داد جز کفر نینگاشت سخایی که ریا کرد در فتنه فتد عالمی ار گردد ظاهر آن کار که او نز پی ایزد به خلا کرد از چرخ بهست او بگه جود و هم از چرخ برگفته من عقل یکی نکته ادا کرد شکل دبران آنکه بر چرخ چولاییست کاشنید که او چرخ در جود چو لا کرد پر کرد و تهی کرد سر از عقل و دل از آز از نطق و کف آنجا که سخن گفت و سخا کرد هر کار که او ساخت به تعلیم خرد ساخت و آن کار که او کرد به تفهیم ذکا کرد عضوش همه از کون و فسادات طبیعی علمش چو فلک ساحت ارکان ضیا کرد ای حاذق ناصح به گه دانش بر خلق کایزد علمت را چو نبی اصل شفا کرد شد علم تو جانی دگر آنرا که زمانه از گردش خود قالب ادبار و عنا کرد دانم که اجل بیش نپیوست بر آن شخص کز سردی و خشکیش دوای تو جدا کرد آنرا که ز بیماری علم تو برانگیخت بی مرگ چو انگیخته روز قضا کرد از کس نشنیدم به جز از حذق تو کامروز صد کر چو صدف علم چو درت شنوا کرد چون از کف موسی دم عیسی اثر تو بر عارضه آن کرد که بر سحر عصا کرد در جنت علت نبود لیک به دنیا علم تو جهان را به صفت جنت ما کرد منسوخ شد از دهر وبا زان که خداوند مر علم ترا ناسخ تاثیر وبا کرد داروت بدانکس نرسد کایزد بروی علت سببی کرد پسش مرگ قضا کرد آن کس که به خوشی نه بخشگی به ستایش خلق تو کم از مشک ختا گفت خطا کرد اقبال سوی پشت چو فردا همه رویست چونان که چو دی رنج همه روی قفا کرد ادیان به علی راست شد ابدان به تو زیراک تو عیش هنی کردی و او کفر هبا کرد ای آن شجر اندر چمن عمر که از جود از میوه جهانی را با برگ و نوا کرد دانا نکند کفر و جهالت به کسی کو مر علم ترا با دگران مثل و سوا کرد لطفت به از آن کرد و کند کز سر حکمت سر بانک و بقراط به خاشاک و گیا کرد المنة لله که از دولت ناگه چون بود علی قسم شهنشاه علا کرد بی رنج بهشتی شد غزنین به تمامی اکنون که طبیبی چو تواش چرخ عطا کرد هر چند صلتهای تو ای قبله سنت مجدود سنایی را با مجد و ثنا کرد این گوهر کو سفت به نزدیک تو آورد گرمی بخری این خر کز بهر بها کرد با چشم بزرگیش نگر گرچه طبیعت مر دیده او را محل آب و گیا کرد هر چند ازین پیش به نزدیک بخیلان چونانک توانست بهر نوع وفا کرد جز کذب نگفت آنرا کز طبع ثنا گفت جز صدق نراند آنجا کز بخل هجا کرد از شکر بر خلق همان کرد که ایزد از آفت ناشکری بر اهل سبا کرد بی صله همی مدح نیوشند به شادی گویی فلکم نایب و غمخوار و کیا کرد با اینهمه ای تاج طبیبان دل او را دهر از قبل بی درمی معدن دا کرد از لطف دوایی بکن این داء رهی را چون علم تو درد همه آفاق دوا کرد تا نزد عجم ما و من اقوال ملوک ست چونان که عرب مر که و چه را من و ما کرد پیوسته بهی بادت ازیرا که علومت بستان بقایت همه پر زیب و بها کرد حاجات تو همواره روا باد ز ایزد زیرا که بسی حاجت جود تو روا کرد

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۷ - در مدح خواجه حکیم ابوالحسن علی بن محمد طبیب تا باز فلک طبع هوا را چو هوا کرد بلبل به سر گلبن و بر شاخ ندا کرد بی برگ نوایی نزد از طبع به یک شاخ چون برگ پدید آمد پس رای نوا کرد شاخی که ز سردی و ز خشکی شده بد پیر از گرمی و تریش صبا همچو صبا کرد از هیچ پدر هیچ صبی آن بندیدست کامسال بهر شاخ یک آسیب صبا کرد آن نقره که در مدت شش ماه نهاد ابر یک تابش خورشید زرافزای هبا کرد از رنگ رزان جامه ستد دشت و بپوشید و آن پیرهن گازری از خویش جدا کرد تا داد لباس دگرش جوهر خورشید او مرعوضش را ستد آن جامه عطا کرد شد ناطقه بر نطق طرب گوی چو در باغ از نامیه هر شاخ و گیا رای نما کرد گر شاخ به یک جان نسبی دارد با ما آن کار که بس دون و حقیرست چرا کرد بی میوه چنار از قبل شکر بهر باغ دو دست برآورد و چو ما قصد دعا کرد درویش کند پشت دوتا بر طمع چیز شد شاخ توانگر ز چه رو پشت دوتا کرد برابر همی خندد برق از پی آن کو عالم همه خندان ز چه او قصد بکاکرد باد سحری گشت چنان خوش که هوا را گویی که صبا حامله مشک و حنا کرد شد طبع هوا معتدل از چرخ تو گویی چرخ این عمل از علم جمال الحکما کرد فرزانه علی بن محمد که اگر چرخ وصف علو محمدتش کرد سزا کرد آن ناصح اهل خرد و دین که طبیعت چون بخت کفش را سبب عیش و غنا کرد آن خواجه که از آز رهی گشت هر آنکو راه در او را زره جهل رها کرد ایزد گهر لطف و سخا و هنرش را چون آتش و چون آب و چو خاک و چو هوا کرد جز بخل نپنداشت جهانی که عطا داد جز کفر نینگاشت سخایی که ریا کرد در فتنه فتد عالمی ار گردد ظاهر آن کار که او نز پی ایزد به خلا کرد از چرخ بهست او بگه جود و هم از چرخ برگفته من عقل یکی نکته ادا کرد شکل دبران آنکه بر چرخ چولاییست کاشنید که او چرخ در جود چو لا کرد پر کرد و تهی کرد سر از عقل و دل از آز از نطق و کف آنجا که سخن گفت و سخا کرد هر کار که او ساخت به تعلیم خرد ساخت و آن کار که او کرد به تفهیم ذکا کرد عضوش همه از کون و فسادات طبیعی علمش چو فلک ساحت ارکان ضیا کرد ای حاذق ناصح به گه دانش بر خلق کایزد علمت را چو نبی اصل شفا کرد شد علم تو جانی دگر آنرا که زمانه از گردش خود قالب ادبار و عنا کرد دانم که اجل بیش نپیوست بر آن شخص کز سردی و خشکیش دوای تو جدا کرد آنرا که ز بیماری علم تو برانگیخت بی مرگ چو انگیخته روز قضا کرد از کس نشنیدم به جز از حذق تو کامروز صد کر چو صدف علم چو درت شنوا کرد چون از کف موسی دم عیسی اثر تو بر عارضه آن کرد که بر سحر عصا کرد در جنت علت نبود لیک به دنیا علم تو جهان را به صفت جنت ما کرد منسوخ شد از دهر وبا زان که خداوند مر علم ترا ناسخ تاثیر وبا کرد داروت بدانکس نرسد کایزد بروی علت سببی کرد پسش مرگ قضا کرد آن کس که به خوشی نه بخشگی به ستایش خلق تو کم از مشک ختا گفت خطا کرد اقبال سوی پشت چو فردا همه رویست چونان که چو دی رنج همه روی قفا کرد ادیان به علی راست شد ابدان به تو زیراک تو عیش هنی کردی و او کفر هبا کرد ای آن شجر اندر چمن عمر که از جود از میوه جهانی را با برگ و نوا کرد دانا نکند کفر و جهالت به کسی کو مر علم ترا با دگران مثل و سوا کرد لطفت به از آن کرد و کند کز سر حکمت سر بانک و بقراط به خاشاک و گیا کرد المنة لله که از دولت ناگه چون بود علی قسم شهنشاه علا کرد بی رنج بهشتی شد غزنین به تمامی اکنون که طبیبی چو تواش چرخ عطا کرد هر چند صلتهای تو ای قبله سنت مجدود سنایی را با مجد و ثنا کرد این گوهر کو سفت به نزدیک تو آورد گرمی بخری این خر کز بهر بها کرد با چشم بزرگیش نگر گرچه طبیعت مر دیده او را محل آب و گیا کرد هر چند ازین پیش به نزدیک بخیلان چونانک توانست بهر نوع وفا کرد جز کذب نگفت آنرا کز طبع ثنا گفت جز صدق نراند آنجا کز بخل هجا کرد از شکر بر خلق همان کرد که ایزد از آفت ناشکری بر اهل سبا کرد بی صله همی مدح نیوشند به شادی گویی فلکم نایب و غمخوار و کیا کرد با اینهمه ای تاج طبیبان دل او را دهر از قبل بی درمی معدن دا کرد از لطف دوایی بکن این داء رهی را چون علم تو درد همه آفاق دوا کرد تا نزد عجم ما و من اقوال ملوک ست چونان که عرب مر که و چه را من و ما کرد پیوسته بهی بادت ازیرا که علومت بستان بقایت همه پر زیب و بها کرد حاجات تو همواره روا باد ز ایزد زیرا که بسی حاجت جود تو روا کرد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸ تا بت من قصد خرابات کرد نفی مرا شاهد اثبات کرد با قدح و بلبله تسبیح کرد با دف و تنبور مناجات کرد آن خدمات من دل سوخته مستی او دوش مکافات کرد نغمه او هست مرا نیست کرد بیدق او شاه مرا مات کرد تا که به من داد می و گفتخذ اغلب انفاس مرا هات کرد آنکه همی دعوی بر هر کسی روز و شب از راه کرامات کرد حال سنایی دل اهل خرد خاک گمان بر سر طامات کرد با دل و با دیده چرخ فلک دال دل خویش مباهات کرد دیده بردوخته چون برگشاد راز دل خویش مقامات کرد بحر محیط او به یکی دم بخورد پس بشد و قصد سماوات کرد دست به هم بر زد و ناگه به شوق ز آن همه شب دوش لباسات کرد بست در صومعه و خویش را چاکر و شاگرد خرابات کرد کشف که داند که کند آنکه او فضل برو سید سادات کرد ماند سنایی را در دل هوس صومعه پر هزل و خرافات کرد

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸ تا بت من قصد خرابات کرد نفی مرا شاهد اثبات کرد با قدح و بلبله تسبیح کرد با دف و تنبور مناجات کرد آن خدمات من دل سوخته مستی او دوش مکافات کرد نغمه او هست مرا نیست کرد بیدق او شاه مرا مات کرد تا که به من داد می و گفتخذ اغلب انفاس مرا هات کرد آنکه همی دعوی بر هر کسی روز و شب از راه کرامات کرد حال سنایی دل اهل خرد خاک گمان بر سر طامات کرد با دل و با دیده چرخ فلک دال دل خویش مباهات کرد دیده بردوخته چون برگشاد راز دل خویش مقامات کرد بحر محیط او به یکی دم بخورد پس بشد و قصد سماوات کرد دست به هم بر زد و ناگه به شوق ز آن همه شب دوش لباسات کرد بست در صومعه و خویش را چاکر و شاگرد خرابات کرد کشف که داند که کند آنکه او فضل برو سید سادات کرد ماند سنایی را در دل هوس صومعه پر هزل و خرافات کرد

%0
10 Bölüm