سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۰ در کوی ما که مسکن خوبان سعتری ست از باقیات مردان پیری قلندری ست پیری که از مقام منیت تنش جداست پیری که از بقای بقیت دلش بری ست تا روز دوش مست خرابات اوفتاده بود بر صورتی که خلق برو بر همی گریست گفتم ورا ببینم که این سخت منکرست گفتا که حال منکری از شرط منکری ست گفتم گر این حدیث درست است پس چراست کاندر وجود معنی با خلق داوری ست گفت آن وجود فعل بود کاندرو تو را با غیر داوری ز پی فضل و برتری ست آن کس که دیو بود چو آمد درین طریق بنگر به راستی که کنون خاصه چون پری ست دست هنر نهاد کله بر سر خرد هر تکمه از کلاهش دینار جعفری ست گفتم دل سنایی از کفر آگه است گفت این نه از شمار سخن های سرسری ست در حق اتحاد حقیقت به حق حق چون تو نه ای حقیقت اسلام کافری ست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۱ ای سنایی خواجگی در عشق جانان شرط نیست جان اسیر عشق گشته دل به کیوان شرط نیست رب ارنی بر زبان راندن چو موسی روز شوق پس به دل گفتن انا الاعلیٰ چو هامان شرط نیست از پی عشق بتان مردانگی باید نمود گر چو زن بی همتی پس لاف مردان شرط نیست چون اناالله در بیابان هدی بشنیده ای پس هراسیدن ز چوبی همچو ثعبان شرط نیست از پی مردان اگر خواهی که در میدان شوی صف کشیدن گرد او بی گوی و چوگان شرط نیست ور همی دعوی کنی گویی که لی صبر جمیل پس فغان و زاری اندر بیت احزان شرط نیست چون جمال یوسفی غایب شدست از پیش تو پس نشستن ایمن اندر شهر کنعان شرط نیست ور همی دانی که منزلگاه حق جز عرش نیست پس مهار اشتر کشیدن در بیابان شرط نیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۲ هر که در راه عشق صادق نیست جز مرایی و جز منافق نیست آنکه در راه عشق خاموش است نکته گوی است اگر چه ناطق نیست نکته مرد فکرت است و نظر وندر آن نکته جز دقایق نیست آه سرد و سرشک و گونه زرد هر سه در عشق بی حقایق نیست هر که مست از شراب عشق بود احتسابش مکن که فاسق نیست توبه از عاشقان امید مدار عشق و توبه بهم موافق نیست دل به عشق است زنده در تن مرد مرده باشد دلی که عاشق نیست ور سنایی نه عاشق است بگو سخنش باطل است و لایق نیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۳ ساقیا می ده که جز می عشق را پدرام نیست وین دلم را طاقت اندیشه ایام نیست پخته عشقم شراب خام خواهی زان کجا سازگار پخته جانا جز شراب خام نیست با فلک آسایش و آرام چون باشد ترا چون فلک را در نهاد آسایش و آرام نیست عشق در ظاهر حرامست از پی نامحرمان زان که هر بیگانه ای شایسته این نام نیست خوردن می نهی شد زان نیز در ایام ما کاندرین ایام هر دستی سزای جام نیست تا نیفتد بر امید عشق در دام هوا کاین ره خاصست اندر وی مجال عام نیست هست خاص و عام نی نزدیک هر فرزانه ای دانه دام هوا جز جام جان انجام نیست جاهلان را در چراگه دام هست و دانه نی عاشقان را باز در ره دانه هست و دام نیست
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۰ در کوی ما که مسکن خوبان سعتری ست از باقیات مردان پیری قلندری ست پیری که از مقام منیت تنش جداست پیری که از بقای بقیت دلش بری ست تا روز دوش مست خرابات اوفتاده بود بر صورتی که خلق برو بر همی گریست گفتم ورا ببینم که این سخت منکرست گفتا که حال منکری از شرط منکری ست گفتم گر این حدیث درست است پس چراست کاندر وجود معنی با خلق داوری ست گفت آن وجود فعل بود کاندرو تو را با غیر داوری ز پی فضل و برتری ست آن کس که دیو بود چو آمد درین طریق بنگر به راستی که کنون خاصه چون پری ست دست هنر نهاد کله بر سر خرد هر تکمه از کلاهش دینار جعفری ست گفتم دل سنایی از کفر آگه است گفت این نه از شمار سخن های سرسری ست در حق اتحاد حقیقت به حق حق چون تو نه ای حقیقت اسلام کافری ست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۱ ای سنایی خواجگی در عشق جانان شرط نیست جان اسیر عشق گشته دل به کیوان شرط نیست رب ارنی بر زبان راندن چو موسی روز شوق پس به دل گفتن انا الاعلیٰ چو هامان شرط نیست از پی عشق بتان مردانگی باید نمود گر چو زن بی همتی پس لاف مردان شرط نیست چون اناالله در بیابان هدی بشنیده ای پس هراسیدن ز چوبی همچو ثعبان شرط نیست از پی مردان اگر خواهی که در میدان شوی صف کشیدن گرد او بی گوی و چوگان شرط نیست ور همی دعوی کنی گویی که لی صبر جمیل پس فغان و زاری اندر بیت احزان شرط نیست چون جمال یوسفی غایب شدست از پیش تو پس نشستن ایمن اندر شهر کنعان شرط نیست ور همی دانی که منزلگاه حق جز عرش نیست پس مهار اشتر کشیدن در بیابان شرط نیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۲ هر که در راه عشق صادق نیست جز مرایی و جز منافق نیست آنکه در راه عشق خاموش است نکته گوی است اگر چه ناطق نیست نکته مرد فکرت است و نظر وندر آن نکته جز دقایق نیست آه سرد و سرشک و گونه زرد هر سه در عشق بی حقایق نیست هر که مست از شراب عشق بود احتسابش مکن که فاسق نیست توبه از عاشقان امید مدار عشق و توبه بهم موافق نیست دل به عشق است زنده در تن مرد مرده باشد دلی که عاشق نیست ور سنایی نه عاشق است بگو سخنش باطل است و لایق نیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۳ ساقیا می ده که جز می عشق را پدرام نیست وین دلم را طاقت اندیشه ایام نیست پخته عشقم شراب خام خواهی زان کجا سازگار پخته جانا جز شراب خام نیست با فلک آسایش و آرام چون باشد ترا چون فلک را در نهاد آسایش و آرام نیست عشق در ظاهر حرامست از پی نامحرمان زان که هر بیگانه ای شایسته این نام نیست خوردن می نهی شد زان نیز در ایام ما کاندرین ایام هر دستی سزای جام نیست تا نیفتد بر امید عشق در دام هوا کاین ره خاصست اندر وی مجال عام نیست هست خاص و عام نی نزدیک هر فرزانه ای دانه دام هوا جز جام جان انجام نیست جاهلان را در چراگه دام هست و دانه نی عاشقان را باز در ره دانه هست و دام نیست