Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱ رازی که سر زلف تو با باد بگفت خود باد کجا تواند آن راز نهفت یک ره که سر زلف ترا باد بسفت بس گل که ز دست باد می باید رفت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲ چون دید مرا رخانش چون گل بشکفت آن دیده نیمخوابش از شرم بخفت گفتا که مخور غم که شوی با ما جفت قربان چنان لب که چنان داند گفت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳ افلاک به تیر عشق بتوانم سفت و آفاق به باد هجر بتوانم رفت در عشق چنان شدم که بتوانم گفت کاندر یک چشم پشه بتوانم خفت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴ تا کی باشم با غم هجران تو جفت زرقیست حدیثان تو پیدا و نهفت چون از تو نخواهدم گل و مل بشکفت دست از تو بشستم و به ترک تو گفت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵ در خاک بجستمت چو خور یافتمت بسیار عزیزتر ز زر یافتمت جایی اگر امروز خبر یافتمت جان تو که نیک عشوه گر یافتمت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶ ای دیده روشن سنایی ز غمت تاریک شد این دو روشنایی ز غمت با این همه یک ساعت و یک لحظه مباد این جان و دل مرا جدایی ز غمت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷ از ظلمت چون گرفته ما هم ز غمت چون آتش و خون شد اشک و آهم ز غمت از بس که شب و روز بکاهم ز غمت از زردی رخ چو برگ کاهم ز غمت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸ دل خسته و زار و ناتوانم ز غمت خونابه ز دیده می برانم ز غمت هر چند به لب رسیده جانم ز غمت غمگین مانم چو باز مانم ز غمت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹ هر چند دلم بیش کشد بار غمت گویی که بود شیفته تر بر ستمت گفتی کم من گیر نگیرد هرگز آن دل که کم خویش گرفتست کمت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰ سرو چمنی یاد نیاید ز منت شد پست چو من سرو بسی در چمنت خورشید همه ز کوه آید بر اوج وان من مسکین ز ره پیرهنت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱ زین رفتن جان ربای درد افزایت چون سازم و چون کنم پشیمان رایت برخیزم و در وداع هجر آرایت بندی سازم ز دست خود بر پایت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲ آتش در زن ز کبریا در کویت تا ره نبرد هیچ فضولی سویت آن روی نکو ز ما بپوش از مویت زیرا که به ما دریغ باشد رویت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳ هستی تو سزای این و صد چندین رنج تا با تو که گفت کین همه بر خود سنج از جستن و خواستن برآسای و مباش آرام گزین که خفته ای بر سر گنج سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴ اندر همه عمر من بسی وقت صبوح آمد بر من خیال آن راحت روح پرسید ز من که چون شدی تو مجروح گفتم ز وصال تو همین بود فتوح سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵ هر جاه ترا بلندی جوزا باد درگاه ترا سیاست دریا باد رای تو ز روشنی فلک سیما باد خورشید سعادت تو بر بالا باد

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱ رازی که سر زلف تو با باد بگفت خود باد کجا تواند آن راز نهفت یک ره که سر زلف ترا باد بسفت بس گل که ز دست باد می باید رفت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲ چون دید مرا رخانش چون گل بشکفت آن دیده نیمخوابش از شرم بخفت گفتا که مخور غم که شوی با ما جفت قربان چنان لب که چنان داند گفت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳ افلاک به تیر عشق بتوانم سفت و آفاق به باد هجر بتوانم رفت در عشق چنان شدم که بتوانم گفت کاندر یک چشم پشه بتوانم خفت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴ تا کی باشم با غم هجران تو جفت زرقیست حدیثان تو پیدا و نهفت چون از تو نخواهدم گل و مل بشکفت دست از تو بشستم و به ترک تو گفت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵ در خاک بجستمت چو خور یافتمت بسیار عزیزتر ز زر یافتمت جایی اگر امروز خبر یافتمت جان تو که نیک عشوه گر یافتمت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶ ای دیده روشن سنایی ز غمت تاریک شد این دو روشنایی ز غمت با این همه یک ساعت و یک لحظه مباد این جان و دل مرا جدایی ز غمت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷ از ظلمت چون گرفته ما هم ز غمت چون آتش و خون شد اشک و آهم ز غمت از بس که شب و روز بکاهم ز غمت از زردی رخ چو برگ کاهم ز غمت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸ دل خسته و زار و ناتوانم ز غمت خونابه ز دیده می برانم ز غمت هر چند به لب رسیده جانم ز غمت غمگین مانم چو باز مانم ز غمت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹ هر چند دلم بیش کشد بار غمت گویی که بود شیفته تر بر ستمت گفتی کم من گیر نگیرد هرگز آن دل که کم خویش گرفتست کمت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰ سرو چمنی یاد نیاید ز منت شد پست چو من سرو بسی در چمنت خورشید همه ز کوه آید بر اوج وان من مسکین ز ره پیرهنت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱ زین رفتن جان ربای درد افزایت چون سازم و چون کنم پشیمان رایت برخیزم و در وداع هجر آرایت بندی سازم ز دست خود بر پایت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲ آتش در زن ز کبریا در کویت تا ره نبرد هیچ فضولی سویت آن روی نکو ز ما بپوش از مویت زیرا که به ما دریغ باشد رویت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳ هستی تو سزای این و صد چندین رنج تا با تو که گفت کین همه بر خود سنج از جستن و خواستن برآسای و مباش آرام گزین که خفته ای بر سر گنج سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴ اندر همه عمر من بسی وقت صبوح آمد بر من خیال آن راحت روح پرسید ز من که چون شدی تو مجروح گفتم ز وصال تو همین بود فتوح سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵ هر جاه ترا بلندی جوزا باد درگاه ترا سیاست دریا باد رای تو ز روشنی فلک سیما باد خورشید سعادت تو بر بالا باد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶ ای شاخ تو اقبال و خرد بارت باد در عالم عقل و روح بازارت باد نام پدرت عاقبت کارت باد کارت چو رخ و سرت چو دستارت باد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷ گوشت سوی عاقلان غافل وش باد چشمت سوی صوفیان دردی کش باد بی روی تو آب دیده ها آتش باد بی وصل تو روز نیک را شب خوش باد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸ زلفینانت همیشه خم در خم باد واندوهانت همیشه دم در دم باد شادان به غم منی غمم بر غم باد عشقی که به صد بلا کم آید کم باد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹ نور بصرم خاک قدمهای تو باد آرام دلم زلف به خمهای تو باد در عشق داد من ستمهای تو باد جانی دارم فدای غمهای تو باد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰ اصل همه شادی از دل شاد تو باد تا بنده بود همیشه بر یاد تو باد بیداد همی کنی و دادم ندهی داد همه کس فدای بیداد تو باد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱ از کبر چو من طبع تو بگریخته باد با خلق چو تو خلق من آمیخته باد دشمنت چو من به گردن آویخته باد یا همچو من آب روی او ریخته باد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۲ گردی که ز دیوار تو برباید باد جز در چشمم از آن نشان نتوان داد ای در غم تو طبع خردمندان شاد هر کو به تو شاد نیست شادیش مباد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳ کاری که نه کار تست ناساخته باد در کوی تو مال و ملک درباخته باد گر چهره من جز از غم تست چو زر در بوته فرقت تو بگداخته باد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۴ چشمم ز فراق تو جهانسوز مباد بر من سپه هجر تو پیروز مباد روزی اگر از تو باز خواهم ماندن شب باد همه عمر من آن روز مباد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵ آن را شایی که باشم از عشق تو شاد و آن را شایم که از منت ناید یاد با این همه چشم زخم ای حورنژاد در راه تو بنده با خود و بی خود باد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶ آن به که کنم یاد تو ای حور نژاد و آن به که نیارم از جفاهای تو یاد گرچه به خیال تست بیهوده و باد بیهوده ترا به باد نتوانم داد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷ ما را به جز از تو عالم افروز مباد بر ما سپه هجر تو پیروز مباد اندر دل ما ز هجر تو سوز مباد چون با تو شدم بی تو مرا روز مباد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸ در دیده خصم نیک روی تو مباد بر عاشق سفله نیک خوی تو مباد چون قامت من دل دو توی تو مباد جز من پس ازین عاشق روی تو مباد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۹ آب از اثر عارض تو می گردد آتش زد و رخسار تو پر خوی گردد گر عاشق تو چو خاک لاشی گردد چون باد به گرد زلف تو کی گردد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۰ تن در غم تو در آب منزل دارد دل آتش سودای تو در دل دارد جان در طلب تو باد حاصل دارد پس کیست که او نیل ترا گل دارد

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶ ای شاخ تو اقبال و خرد بارت باد در عالم عقل و روح بازارت باد نام پدرت عاقبت کارت باد کارت چو رخ و سرت چو دستارت باد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷ گوشت سوی عاقلان غافل وش باد چشمت سوی صوفیان دردی کش باد بی روی تو آب دیده ها آتش باد بی وصل تو روز نیک را شب خوش باد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸ زلفینانت همیشه خم در خم باد واندوهانت همیشه دم در دم باد شادان به غم منی غمم بر غم باد عشقی که به صد بلا کم آید کم باد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹ نور بصرم خاک قدمهای تو باد آرام دلم زلف به خمهای تو باد در عشق داد من ستمهای تو باد جانی دارم فدای غمهای تو باد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰ اصل همه شادی از دل شاد تو باد تا بنده بود همیشه بر یاد تو باد بیداد همی کنی و دادم ندهی داد همه کس فدای بیداد تو باد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱ از کبر چو من طبع تو بگریخته باد با خلق چو تو خلق من آمیخته باد دشمنت چو من به گردن آویخته باد یا همچو من آب روی او ریخته باد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۲ گردی که ز دیوار تو برباید باد جز در چشمم از آن نشان نتوان داد ای در غم تو طبع خردمندان شاد هر کو به تو شاد نیست شادیش مباد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳ کاری که نه کار تست ناساخته باد در کوی تو مال و ملک درباخته باد گر چهره من جز از غم تست چو زر در بوته فرقت تو بگداخته باد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۴ چشمم ز فراق تو جهانسوز مباد بر من سپه هجر تو پیروز مباد روزی اگر از تو باز خواهم ماندن شب باد همه عمر من آن روز مباد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵ آن را شایی که باشم از عشق تو شاد و آن را شایم که از منت ناید یاد با این همه چشم زخم ای حورنژاد در راه تو بنده با خود و بی خود باد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶ آن به که کنم یاد تو ای حور نژاد و آن به که نیارم از جفاهای تو یاد گرچه به خیال تست بیهوده و باد بیهوده ترا به باد نتوانم داد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷ ما را به جز از تو عالم افروز مباد بر ما سپه هجر تو پیروز مباد اندر دل ما ز هجر تو سوز مباد چون با تو شدم بی تو مرا روز مباد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸ در دیده خصم نیک روی تو مباد بر عاشق سفله نیک خوی تو مباد چون قامت من دل دو توی تو مباد جز من پس ازین عاشق روی تو مباد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۹ آب از اثر عارض تو می گردد آتش زد و رخسار تو پر خوی گردد گر عاشق تو چو خاک لاشی گردد چون باد به گرد زلف تو کی گردد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۰ تن در غم تو در آب منزل دارد دل آتش سودای تو در دل دارد جان در طلب تو باد حاصل دارد پس کیست که او نیل ترا گل دارد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱ هجر تو خوشست اگر چه زارم دارد وصل تو بتر که بی قرارم دارد هجر تو عزیز و وصل خوارم دارد این نیز مزاج روزگارم دارد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲ از روی تو دیده ها جمالی دارد وز خوی تو عقلها کمالی دارد در هر دل و جان غمت نهالی دارد خال تو بر آن روی تو حالی دارد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۳ با هجر تو بنده دل خمین می دارد شبهاست که روی بر زمین می دارد گویند مرا که روی بر خاک منه بی روی توام روی چنین می دارد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۴ ای صورت تو سکون دلها چو خرد وی سیرت تو منزه از خصلت بد دارم ز پی عشق تو یک انده صد از بیم تو هیچ دم نمی یارم زد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵ گه جفت صلاح باشم و یار خرد گه اهل فساد و با بدان داد و ستد باید بد و نیک نیک ور نه بد بد زین بیش دف و داریه نتوانم زد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۶ من چون تو نیابم تو چو من یابی صد پس چون کنمت بگفت هر ناکس زد کودک نیم این مایه شناسم بخرد پای از سر و آب از آتش و نیک از بد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۷ روزی که بود دلت ز جانان پر درد شکرانه هزار جان فدا باید کرد اندر سر کوی عاشقی ای سره مرد بی شکر قفای نیکوان نتوان خورد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۸ گر خاک شوم چو باد بر من گذرد ور باد شوم چو آب بر من سپرد جانش خواهم به چشم من در نگرد از دست چنین جان جهان جان که برد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۹ بر رهگذر دوست کمین خواهم کرد زیر قدمش دیده زمین خواهم کرد گر بسپردش صد آفرین خواهم گفت نه عاشق زارم ار جز این خواهم کرد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰ از دور مرا بدید لب خندان کرد و آن روی چو مه به یاسمین پنهان کرد آن جان جهان کرشمه خوبان کرد ور نه به قصب ماه نهان نتوان کرد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱ سودای توام بی سر و بی سامان کرد عشق تو مرا زنده جاویدان کرد لطف و کرمت جسم مرا چون جان کرد در خاک عمل بهتر ازین نتوان کرد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲ روزی که سر از پرده برون خواهی کرد آنروز زمانه را زبون خواهی کرد گر حسن و جمال ازین فزون خواهی کرد یارب چه جگرهاست که خون خواهی کرد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۳ چون چهره تو ز گریه باشد پر درد زنهار به هیچ آبی آلوده مگرد اندر ره عاشقی چنان باید مرد کز دریا خشک آید از دوزخ سرد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴ گفتا که به گرد کوی ما خیره مگرد تا خصم من از جان تو برنارد گرد گفتم که نبایدت غم جانم خورد در کوی تو کشته به که از روی تو فرد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵ منگر تو بدانکه ذوفنون آید مرد در عهد وفا نگر که چون آید مرد از عهده عهد اگر برون آید مرد از هر چه گمان بری فزون آید مرد

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱ هجر تو خوشست اگر چه زارم دارد وصل تو بتر که بی قرارم دارد هجر تو عزیز و وصل خوارم دارد این نیز مزاج روزگارم دارد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲ از روی تو دیده ها جمالی دارد وز خوی تو عقلها کمالی دارد در هر دل و جان غمت نهالی دارد خال تو بر آن روی تو حالی دارد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۳ با هجر تو بنده دل خمین می دارد شبهاست که روی بر زمین می دارد گویند مرا که روی بر خاک منه بی روی توام روی چنین می دارد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۴ ای صورت تو سکون دلها چو خرد وی سیرت تو منزه از خصلت بد دارم ز پی عشق تو یک انده صد از بیم تو هیچ دم نمی یارم زد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵ گه جفت صلاح باشم و یار خرد گه اهل فساد و با بدان داد و ستد باید بد و نیک نیک ور نه بد بد زین بیش دف و داریه نتوانم زد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۶ من چون تو نیابم تو چو من یابی صد پس چون کنمت بگفت هر ناکس زد کودک نیم این مایه شناسم بخرد پای از سر و آب از آتش و نیک از بد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۷ روزی که بود دلت ز جانان پر درد شکرانه هزار جان فدا باید کرد اندر سر کوی عاشقی ای سره مرد بی شکر قفای نیکوان نتوان خورد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۸ گر خاک شوم چو باد بر من گذرد ور باد شوم چو آب بر من سپرد جانش خواهم به چشم من در نگرد از دست چنین جان جهان جان که برد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۹ بر رهگذر دوست کمین خواهم کرد زیر قدمش دیده زمین خواهم کرد گر بسپردش صد آفرین خواهم گفت نه عاشق زارم ار جز این خواهم کرد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰ از دور مرا بدید لب خندان کرد و آن روی چو مه به یاسمین پنهان کرد آن جان جهان کرشمه خوبان کرد ور نه به قصب ماه نهان نتوان کرد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱ سودای توام بی سر و بی سامان کرد عشق تو مرا زنده جاویدان کرد لطف و کرمت جسم مرا چون جان کرد در خاک عمل بهتر ازین نتوان کرد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲ روزی که سر از پرده برون خواهی کرد آنروز زمانه را زبون خواهی کرد گر حسن و جمال ازین فزون خواهی کرد یارب چه جگرهاست که خون خواهی کرد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۳ چون چهره تو ز گریه باشد پر درد زنهار به هیچ آبی آلوده مگرد اندر ره عاشقی چنان باید مرد کز دریا خشک آید از دوزخ سرد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴ گفتا که به گرد کوی ما خیره مگرد تا خصم من از جان تو برنارد گرد گفتم که نبایدت غم جانم خورد در کوی تو کشته به که از روی تو فرد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵ منگر تو بدانکه ذوفنون آید مرد در عهد وفا نگر که چون آید مرد از عهده عهد اگر برون آید مرد از هر چه گمان بری فزون آید مرد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۶ رو گرد سراپرده اسرار مگرد شوخی چکنی که نیستی مرد نبرد مردی باید زهر دو عالم شده فرد کو درد به جای آب و نان داند خورد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۷ آن بت که دل مرا فرا چنگ آورد شد مست و سوی رفتن آهنگ آورد گفتم مستی مرو سر جنگ آورد چون گل بدرید جامه و رنگ آورد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸ بس دل که غم سود و زیان تو خورد بس شاه که یاد پاسبان تو خورد نان تو خورد سگی که روبه گیرست ای من سگ آن سگی که نان تو خورد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۹ هر کو به جهان راه قلندر گیرد باید که دل از کون و مکان برگیرد در راه قلندری مهیا باید آلودگی جهان نه در برگیرد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۰ چون پوست کشد کارد به دندان گیرد آهن ز لبش قیمت مرجان گیرد او کارد به دست خویش میزان گیرد تا جان گیرد هر آنچه با جان گیرد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱ این اسب قلندری نه هر کس تازد وین مهره نیستی نه هر کس بازد مردی باید که جان برون اندازد چون جان بشود عشق ترا جان سازد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲ گبری که گرسنه شد به نانی ارزد سگ زان تو شد به استخوانی ارزد اظهار نهانی به جهانی ارزد آسایش زندگی به جانی ارزد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳ بادی که ز کوی آن نگارین خیزد از خاک جفا صورت مهر انگیزد آبی که ز چشم من فراقش ریزد هر ساعتم آتشی به سر بربیزد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴ ای آنکه برت مردم بد دد باشد وز نیکی تو یک هنرت صد باشد دانی تو و آنکه چون تو بخرد باشد گر مردم نیک بد کند بد باشد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵ دشنام که از لب تو مهوش باشد دری شمرم کش اصل از آتش باشد نشگفت که دشنام تو دلکش باشد کان باد که بر گل گذرد خوش باشد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶ تو شیردلی شکار تو دل باشد جان دادنم از پی تو مشکل باشد وصل تو به حیله کی به حاصل باشد مدبر چه سزای عشق مقبل باشد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷ این ضامن صبر من خجل خواهد شد این شیفتگی یک چهل خواهد شد بر خشک دوپای من به گل خواهد شد گویا که سر اندر سر دل خواهد شد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸ در راه قلندری زیان سود تو شد زهد و ورع و سجاده مردود تو شد دشنام سرود و رود مقصود تو شد بپرست پیاله را که معبود تو شد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹ بالای بتان چاکر بالای تو شد سرهای سران در سر سودای تو شد دلها همه نقش بند زیبای تو شد جهانها همه دفتر سخنهای تو شد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰ از فقر نشان نگر که در عود آمد بر تن هنرش سیاهی دود آمد بگداختنش نگر چه مقصود آمد بودش همه از برای نابود آمد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱ در هجر توام قوت یک آه نماند قوت دل من جز غمت ای ماه نماند زین خیره سری که عشق مه رویانست اندر ره عاشقی دو همراه نماند

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۶ رو گرد سراپرده اسرار مگرد شوخی چکنی که نیستی مرد نبرد مردی باید زهر دو عالم شده فرد کو درد به جای آب و نان داند خورد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۷ آن بت که دل مرا فرا چنگ آورد شد مست و سوی رفتن آهنگ آورد گفتم مستی مرو سر جنگ آورد چون گل بدرید جامه و رنگ آورد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸ بس دل که غم سود و زیان تو خورد بس شاه که یاد پاسبان تو خورد نان تو خورد سگی که روبه گیرست ای من سگ آن سگی که نان تو خورد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۹ هر کو به جهان راه قلندر گیرد باید که دل از کون و مکان برگیرد در راه قلندری مهیا باید آلودگی جهان نه در برگیرد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۰ چون پوست کشد کارد به دندان گیرد آهن ز لبش قیمت مرجان گیرد او کارد به دست خویش میزان گیرد تا جان گیرد هر آنچه با جان گیرد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱ این اسب قلندری نه هر کس تازد وین مهره نیستی نه هر کس بازد مردی باید که جان برون اندازد چون جان بشود عشق ترا جان سازد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲ گبری که گرسنه شد به نانی ارزد سگ زان تو شد به استخوانی ارزد اظهار نهانی به جهانی ارزد آسایش زندگی به جانی ارزد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳ بادی که ز کوی آن نگارین خیزد از خاک جفا صورت مهر انگیزد آبی که ز چشم من فراقش ریزد هر ساعتم آتشی به سر بربیزد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴ ای آنکه برت مردم بد دد باشد وز نیکی تو یک هنرت صد باشد دانی تو و آنکه چون تو بخرد باشد گر مردم نیک بد کند بد باشد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵ دشنام که از لب تو مهوش باشد دری شمرم کش اصل از آتش باشد نشگفت که دشنام تو دلکش باشد کان باد که بر گل گذرد خوش باشد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶ تو شیردلی شکار تو دل باشد جان دادنم از پی تو مشکل باشد وصل تو به حیله کی به حاصل باشد مدبر چه سزای عشق مقبل باشد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷ این ضامن صبر من خجل خواهد شد این شیفتگی یک چهل خواهد شد بر خشک دوپای من به گل خواهد شد گویا که سر اندر سر دل خواهد شد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸ در راه قلندری زیان سود تو شد زهد و ورع و سجاده مردود تو شد دشنام سرود و رود مقصود تو شد بپرست پیاله را که معبود تو شد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹ بالای بتان چاکر بالای تو شد سرهای سران در سر سودای تو شد دلها همه نقش بند زیبای تو شد جهانها همه دفتر سخنهای تو شد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰ از فقر نشان نگر که در عود آمد بر تن هنرش سیاهی دود آمد بگداختنش نگر چه مقصود آمد بودش همه از برای نابود آمد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱ در هجر توام قوت یک آه نماند قوت دل من جز غمت ای ماه نماند زین خیره سری که عشق مه رویانست اندر ره عاشقی دو همراه نماند

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲ نارفته به کوی صدق در گامی چند ننشسته به پیش خاصی و عامی چند بد کرده همه نام نکو نامی چند برکرده ز طامات الف لامی چند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳ نقاش که بر نقش تو پرگار افگند فرمود که تا سجده برندت یک چند چون نقش تمام گشت ای سرو بلند می خواند وان یکاد و می سوخت سپند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴ مرغان که خروش بی نهایت کردند از فرقت گل همی شکایت کردند چون کار فراقشان روایت کردند با گل گله های خود حکایت کردند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵ ای گل نه به سیم اگر به جانت بخرند چون بر تو شبی گذشت نامت نبرند گه نیز عزیز و گاه خوارت شمرند بر سر ریزند و زیر پایت سپرند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶ این بی ریشان که سغبه سیم و زرند در سبلت تو به شاعری که نگرند زر باید زر که تا غم از دل ببرند ترانه خشک خوبرویان نخرند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷ سیمرغ نه ای که بی تو نام تو برند طاووس نه ای که با تو در تو نگرند بلبل نه که از نوای تو جامه درند آخر تو چه مرغی و ترا با چه خرند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸ سادات به یک بار همه مهجورند کز سایه حشمت تو مهتر دورند از غایت مهر تو به دل رنجورند گر شکر تو گویند به جان معذورند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹ با یاد تو جام زهر چون نوش کشند از کوی تو عاشقان بیهوش کشند بنمای به زاهدان جمال رخ خویش تا غاشیه مهر تو بر دوش کشند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰ تا عشق قد تو همچو چنبر نکند در راه قلندری ترا سر نکند این عشق درست از آن کس آید به جهان کورا همه آب بحرها تر نکند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱ عشق تو کرای شادی و غم نکند عمر تو کرای سور و ماتم نکند زخم تو کرای آه و مرهم نکند چه جای کراییم کراهم نکند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲ بسیار مگو دلا که سودی نکند ور صبر کنی به تو نمودی نکند چون جان تو صد هزار برهم نهد او و آتش زند اندرو و دودی نکند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳ یک دم سر زلف خویش پر خم نکند تا کار مرا چو زلف درهم نکند خارم نهد و عشق مرا کم نکند خاری که چنو گل سپر غم نکند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴ عشاق اگر دو کون پیش تو نهند مفلس مانند و از خجالت نرهند من عاشق دلسوخته جانی دارم پیداست درین جهان به جانی چه دهند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵ عشق و غم تو اگر چه بی دادانند جان و دل من زهر دو آبادانند نبود عجب ار ز یکدیگر شادانند چون جان من و عشق تو همزادانند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶ آنها که اسیر عشق دلدارانند از دست فلک همیشه خونبارانند هرگز نشود بخت بد از عشق جدا بدبختی و عاشقی مگر یارانند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷ آنها که درین حدیث آویخته اند بسیار ز دیده خون دل ریخته اند بس فتنه که هر شبی برانگیخته اند آنگاه به حیلت از تو بگریخته اند

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲ نارفته به کوی صدق در گامی چند ننشسته به پیش خاصی و عامی چند بد کرده همه نام نکو نامی چند برکرده ز طامات الف لامی چند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳ نقاش که بر نقش تو پرگار افگند فرمود که تا سجده برندت یک چند چون نقش تمام گشت ای سرو بلند می خواند وان یکاد و می سوخت سپند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴ مرغان که خروش بی نهایت کردند از فرقت گل همی شکایت کردند چون کار فراقشان روایت کردند با گل گله های خود حکایت کردند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵ ای گل نه به سیم اگر به جانت بخرند چون بر تو شبی گذشت نامت نبرند گه نیز عزیز و گاه خوارت شمرند بر سر ریزند و زیر پایت سپرند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶ این بی ریشان که سغبه سیم و زرند در سبلت تو به شاعری که نگرند زر باید زر که تا غم از دل ببرند ترانه خشک خوبرویان نخرند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷ سیمرغ نه ای که بی تو نام تو برند طاووس نه ای که با تو در تو نگرند بلبل نه که از نوای تو جامه درند آخر تو چه مرغی و ترا با چه خرند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸ سادات به یک بار همه مهجورند کز سایه حشمت تو مهتر دورند از غایت مهر تو به دل رنجورند گر شکر تو گویند به جان معذورند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹ با یاد تو جام زهر چون نوش کشند از کوی تو عاشقان بیهوش کشند بنمای به زاهدان جمال رخ خویش تا غاشیه مهر تو بر دوش کشند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰ تا عشق قد تو همچو چنبر نکند در راه قلندری ترا سر نکند این عشق درست از آن کس آید به جهان کورا همه آب بحرها تر نکند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱ عشق تو کرای شادی و غم نکند عمر تو کرای سور و ماتم نکند زخم تو کرای آه و مرهم نکند چه جای کراییم کراهم نکند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲ بسیار مگو دلا که سودی نکند ور صبر کنی به تو نمودی نکند چون جان تو صد هزار برهم نهد او و آتش زند اندرو و دودی نکند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳ یک دم سر زلف خویش پر خم نکند تا کار مرا چو زلف درهم نکند خارم نهد و عشق مرا کم نکند خاری که چنو گل سپر غم نکند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴ عشاق اگر دو کون پیش تو نهند مفلس مانند و از خجالت نرهند من عاشق دلسوخته جانی دارم پیداست درین جهان به جانی چه دهند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵ عشق و غم تو اگر چه بی دادانند جان و دل من زهر دو آبادانند نبود عجب ار ز یکدیگر شادانند چون جان من و عشق تو همزادانند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶ آنها که اسیر عشق دلدارانند از دست فلک همیشه خونبارانند هرگز نشود بخت بد از عشق جدا بدبختی و عاشقی مگر یارانند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷ آنها که درین حدیث آویخته اند بسیار ز دیده خون دل ریخته اند بس فتنه که هر شبی برانگیخته اند آنگاه به حیلت از تو بگریخته اند

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸ دیده ز فراق تو زیان می بیند بر چهره ز خون دل نشان می بیند با این همه من ز دیده ناخشنودم تا بی رخ تو چرا جهان می بیند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹ آن روز که مهر کار گردون زده اند مهر رز عاشقی دگرگون زده اند واقف نشوی به عقل تا چون زده اند کاین زر ز سرای عقل بیرون زده اند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰ تا در طلب مات همی کام بود هر دم که بروی ما زنی دام بود آن دل که در او عشق دلارام بود گر زندگی از جان طلبد خام بود سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱ آن ذات که پرورده اسرار بود از مرگ نیندیشد و هشیار بود تیمار همی خوری که در خاک شوم در خاک یکی شود که در نار بود سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲ هر بوده که او ز اصل نابود بود نابوده و بود او همه سود بود گر یک نفسش پسند مقصود بود نابود شود هر آینه بود بود سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳ دل بنده عاشقی تن آزاد چه سود جان گشته خراب و عالم آباد چه سود فریاد همی خواهم و تو تن زده ای فریاد رسی چو نیست فریاد چه سود سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴ زن زن ز وفا شود ز زیور نشود سر سر ز وفا شود ز افسر نشود بی گوهر گوهری ز گوهر نشود سگ را سگی از قلاده کمتر نشود سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵ ترسم که دل از وصل تو خرم نشود تا کار تو چون زلف تو درهم نشود با من به وفا عهد تو محکم نشود تا باد نکویی ز سرت کم نشود سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۶ یک روز دلت به مهر ما نگراید دیوت همه جز راه بلا ننماید تا لاجرم اکنون که چنینت باید می گوید من همی نگویم شاید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۷ آنی که فدای تو روان می باید پیش رخ تو نثار جان می باید من هیچ ندانم که کرا مانی تو ای دوست چنانی که چنان می باید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸ گاهی فلکم گریستن فرماید ناخفته دو چشم را عنا فرماید گاهیم به درد خنده لب بگشاید گوید ز بدی خنده نیاید آید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۹ روزی که بتم ز فوطه رخ بنماید با فوطه هزار جان ز تن برباید در فوطه بتا خمش ازین به باید عاشق کش فوطه پوش نیکو ناید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰ مردی که به راه عشق جان فرساید باید که بدون یار خود نگراید عاشق به ره عشق چنان می باید کز دوزخ و از بهشت یادش ناید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۱ آن باید آن که مرد عاشق آید تا عشق هنرهای خودش بنماید شاهنشه عشق روی اگر بنماید با او همه غوغای جهان برناید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۲ آن عنبر نیم تاب در هم نگرید آن نرگس پر خمار خرم نگرید روز من مستمند پر غم نگرید هان تا نرسد چشم بدی کم نگرید

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸ دیده ز فراق تو زیان می بیند بر چهره ز خون دل نشان می بیند با این همه من ز دیده ناخشنودم تا بی رخ تو چرا جهان می بیند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹ آن روز که مهر کار گردون زده اند مهر رز عاشقی دگرگون زده اند واقف نشوی به عقل تا چون زده اند کاین زر ز سرای عقل بیرون زده اند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰ تا در طلب مات همی کام بود هر دم که بروی ما زنی دام بود آن دل که در او عشق دلارام بود گر زندگی از جان طلبد خام بود سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱ آن ذات که پرورده اسرار بود از مرگ نیندیشد و هشیار بود تیمار همی خوری که در خاک شوم در خاک یکی شود که در نار بود سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲ هر بوده که او ز اصل نابود بود نابوده و بود او همه سود بود گر یک نفسش پسند مقصود بود نابود شود هر آینه بود بود سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳ دل بنده عاشقی تن آزاد چه سود جان گشته خراب و عالم آباد چه سود فریاد همی خواهم و تو تن زده ای فریاد رسی چو نیست فریاد چه سود سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴ زن زن ز وفا شود ز زیور نشود سر سر ز وفا شود ز افسر نشود بی گوهر گوهری ز گوهر نشود سگ را سگی از قلاده کمتر نشود سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵ ترسم که دل از وصل تو خرم نشود تا کار تو چون زلف تو درهم نشود با من به وفا عهد تو محکم نشود تا باد نکویی ز سرت کم نشود سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۶ یک روز دلت به مهر ما نگراید دیوت همه جز راه بلا ننماید تا لاجرم اکنون که چنینت باید می گوید من همی نگویم شاید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۷ آنی که فدای تو روان می باید پیش رخ تو نثار جان می باید من هیچ ندانم که کرا مانی تو ای دوست چنانی که چنان می باید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸ گاهی فلکم گریستن فرماید ناخفته دو چشم را عنا فرماید گاهیم به درد خنده لب بگشاید گوید ز بدی خنده نیاید آید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۹ روزی که بتم ز فوطه رخ بنماید با فوطه هزار جان ز تن برباید در فوطه بتا خمش ازین به باید عاشق کش فوطه پوش نیکو ناید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰ مردی که به راه عشق جان فرساید باید که بدون یار خود نگراید عاشق به ره عشق چنان می باید کز دوزخ و از بهشت یادش ناید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۱ آن باید آن که مرد عاشق آید تا عشق هنرهای خودش بنماید شاهنشه عشق روی اگر بنماید با او همه غوغای جهان برناید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۲ آن عنبر نیم تاب در هم نگرید آن نرگس پر خمار خرم نگرید روز من مستمند پر غم نگرید هان تا نرسد چشم بدی کم نگرید

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۳ دی بنده چو آن لاله خندان تو دید وان سیب در آن رهگذر جان تو دید نی سیب در آن حقه مرجان تو دید کاندر دل تنگ خود زنخدان تو دید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۴ اکنون که سیاهی ای دل چون خورشید بیشت باید ز عشق من داد نوید کاندر چشمی تو از عزیزی جاوید چون دیده دیده ای سیه به که سفید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۵ ای دیدن تو راحت جانم جاوید شب ماه منی و روز روشن خورشید روزی که نباشدم به دیدارت امید آن روز سیاه باد و آن دیده سپید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۶ ای خورشیدی که نورت از روی امید گفتم که به صدر ما نماند جاوید ناگه به چه از باد اجل سرد شدی گر سرد نگردد این نگارین خورشید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷ یک ذره نسیم خاک پایت بوزید زو گشت درین جهان همه حسن پدید هر کس که از آن حسن یکی ذره بدید بفروخت دل و دیده و مهر تو خرید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۸ گویی که من از بلعجبی دارم عار سیب از چه نهی میان یکدانه نار این بلعجبی نباشد ای زیبا یار کاندر دهن مور نهی مهره مار سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹ چون از اجل تو دید بر لوح آثار دست ملک الموت فرو ماند از کار از زاری تو به خون دل جیحون وار مرگ تو همی بر تو فرو گرید زار سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰ نازان و گرازان به وثاق آمد یار نازان چو گل و مل و گرازان چو بهار جوشان و خروشانش گرفتم به کنار جوشان ز تف خمر و خروشان ز خمار سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱ از غایت بی تکلفی ما در هر کار دیوانه و مستمان همی خواند یار گفتیم تو خوش باش که ما ای دلدار دیوانه عاقلیم و مست هشیار سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲ نه چرخ به کام ما بگردد یک بار نه دارد یار کار ما را تیمار نه نیز دلم را بر من هست قرار احسنت ای دل زه ای فلک نیک ای یار سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳ بخت و دل من ز من برآورد دمار چون یار چنان دید ز من شد بیزار زین نادره تر چه ماند در عالم کار زانسان بختی چنین دلی چونان یار سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴ ای گشته چو ماه و همچو خورشید سمر خوی مه و خورشید مدار اندر سر چون ماه به روزن کسان در منگر ناخوانده چو خورشید میا ای دلبر سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵ ای روی تو رخشنده تر از قبله گبر وی چشم من از فراق گرینده چو ابر من دست ز آستین برون کرده ز عشق تو پای به دامن اندر آورده به صبر سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶ آن کس که چو او نبود در دهر دگر در خاک شد از تیر اجل زیر و زبر واکنون که همی ز خاک برنارد سر شاید که به خون دل کنم مژگان تر سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷ بازی بنگر عشق چه کردست آغاز می ناز ازین حدیث و خود را بنواز بر درگه این و آن چه گردی به مجاز ساز ره عشق کن برو با او ساز

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۳ دی بنده چو آن لاله خندان تو دید وان سیب در آن رهگذر جان تو دید نی سیب در آن حقه مرجان تو دید کاندر دل تنگ خود زنخدان تو دید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۴ اکنون که سیاهی ای دل چون خورشید بیشت باید ز عشق من داد نوید کاندر چشمی تو از عزیزی جاوید چون دیده دیده ای سیه به که سفید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۵ ای دیدن تو راحت جانم جاوید شب ماه منی و روز روشن خورشید روزی که نباشدم به دیدارت امید آن روز سیاه باد و آن دیده سپید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۶ ای خورشیدی که نورت از روی امید گفتم که به صدر ما نماند جاوید ناگه به چه از باد اجل سرد شدی گر سرد نگردد این نگارین خورشید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷ یک ذره نسیم خاک پایت بوزید زو گشت درین جهان همه حسن پدید هر کس که از آن حسن یکی ذره بدید بفروخت دل و دیده و مهر تو خرید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۸ گویی که من از بلعجبی دارم عار سیب از چه نهی میان یکدانه نار این بلعجبی نباشد ای زیبا یار کاندر دهن مور نهی مهره مار سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹ چون از اجل تو دید بر لوح آثار دست ملک الموت فرو ماند از کار از زاری تو به خون دل جیحون وار مرگ تو همی بر تو فرو گرید زار سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰ نازان و گرازان به وثاق آمد یار نازان چو گل و مل و گرازان چو بهار جوشان و خروشانش گرفتم به کنار جوشان ز تف خمر و خروشان ز خمار سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱ از غایت بی تکلفی ما در هر کار دیوانه و مستمان همی خواند یار گفتیم تو خوش باش که ما ای دلدار دیوانه عاقلیم و مست هشیار سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲ نه چرخ به کام ما بگردد یک بار نه دارد یار کار ما را تیمار نه نیز دلم را بر من هست قرار احسنت ای دل زه ای فلک نیک ای یار سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳ بخت و دل من ز من برآورد دمار چون یار چنان دید ز من شد بیزار زین نادره تر چه ماند در عالم کار زانسان بختی چنین دلی چونان یار سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴ ای گشته چو ماه و همچو خورشید سمر خوی مه و خورشید مدار اندر سر چون ماه به روزن کسان در منگر ناخوانده چو خورشید میا ای دلبر سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵ ای روی تو رخشنده تر از قبله گبر وی چشم من از فراق گرینده چو ابر من دست ز آستین برون کرده ز عشق تو پای به دامن اندر آورده به صبر سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶ آن کس که چو او نبود در دهر دگر در خاک شد از تیر اجل زیر و زبر واکنون که همی ز خاک برنارد سر شاید که به خون دل کنم مژگان تر سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷ بازی بنگر عشق چه کردست آغاز می ناز ازین حدیث و خود را بنواز بر درگه این و آن چه گردی به مجاز ساز ره عشق کن برو با او ساز

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸ هرگز دل من به آشکارا و به راز با مردم بی خرد نباشد دمساز من یار عیار خواهم و خاک انداز کورا نشود ز عالمی دیده فراز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹ اول تو حدیث عشق کردی آغاز اندر خور خویش کار ما را می ساز ما کی گنجیم در سراپرده راز لافیست به دست ما و منشور نیاز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۰ از عشق تو ای صنم به شبهای دراز چون شمع به پای باشم و تن به گداز تا بر ندمد صبح به شبهای دراز جان در بر آتشست و دل در دم گاز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۱ خوشخو شده بود آن صنم قاعده ساز باز از شوخی بلعجبی کرد آغاز چون گوز درآگند دگر باز از ناز از ماست همی بوی پنیر آید باز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۲ نادیده ترا چو راه را کردم باز پیوسته شدم با غم و بگسسته ز ناز دل نزد تو بگذاشتم ای شمع طراز تا خسته دل از تو عذر من خواهد باز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۳ خواهی که ترا روی دهد صرف نیاز دستار نماز در خرابات بباز مستی کن و بر نهاد هر مست بناز مر مستان را چه جای روزه ست و نماز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۴ عقلی که همیشه با روانی دمساز دهری که به یک دید نهی کام فراز بختی که نباشیم زمانی هم باز جانی که چو بگسلی نپیوندی باز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۵ شب گشت ز هجران دل فروزم روز شب تیز شد از آه جهانسوزم روز شد روشنی و تیرگی از روز و شبم اکنون نه شبم شبست و نه روزم روز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۶ ای گلبن نابسوده او باش هنوز وی رنگ تو نامیخته نقاش هنوز بوی تو نکردست صبا فاش هنوز تا بر تو وزد باد صبا باش هنوز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۷ آسیمه سران بی نواییم هنوز با شهوتها و با هواییم هنوز زین هر دو پی هم بگراییم هنوز از دوست بدین سبب جداییم هنوز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۸ بر چرخ نهاده پای بستیم هنوز قارون شدگان تنگدستیم هنوز صوفی شده باده صافیم هنوز دوری در ده که نیم مستیم هنوز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۹ ای در سر زلف تو صبا عنبر بیز وی نرگس شهلای تو بس شورانگیز هر قطره که می چکد ز خون دل من در جام وفای تست کژدار و مریز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۰ درد دلم از طبیب بیهوده مپرس رنج تنم از حریف آسوده مپرس نالوده پاک را از آلوده مپرس در بوده همی نگر ز نابوده مپرس سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۱ ای دیده ز هر طرف که برخیزد خس طرفه ست که جز در تو نیاویزد خس هش دار که تا با تو کم آمیزد خس زیرا همه آب دیده ها ریزد خس سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۲ خواندیم گرسنه ما ز دل یار هوس سیر از چو تویی بگو که یا رد شد پس تو نعمت هر دو عالمی به نزد همه کس قدر چو تویی گرسنه ای داند و بس

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸ هرگز دل من به آشکارا و به راز با مردم بی خرد نباشد دمساز من یار عیار خواهم و خاک انداز کورا نشود ز عالمی دیده فراز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹ اول تو حدیث عشق کردی آغاز اندر خور خویش کار ما را می ساز ما کی گنجیم در سراپرده راز لافیست به دست ما و منشور نیاز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۰ از عشق تو ای صنم به شبهای دراز چون شمع به پای باشم و تن به گداز تا بر ندمد صبح به شبهای دراز جان در بر آتشست و دل در دم گاز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۱ خوشخو شده بود آن صنم قاعده ساز باز از شوخی بلعجبی کرد آغاز چون گوز درآگند دگر باز از ناز از ماست همی بوی پنیر آید باز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۲ نادیده ترا چو راه را کردم باز پیوسته شدم با غم و بگسسته ز ناز دل نزد تو بگذاشتم ای شمع طراز تا خسته دل از تو عذر من خواهد باز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۳ خواهی که ترا روی دهد صرف نیاز دستار نماز در خرابات بباز مستی کن و بر نهاد هر مست بناز مر مستان را چه جای روزه ست و نماز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۴ عقلی که همیشه با روانی دمساز دهری که به یک دید نهی کام فراز بختی که نباشیم زمانی هم باز جانی که چو بگسلی نپیوندی باز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۵ شب گشت ز هجران دل فروزم روز شب تیز شد از آه جهانسوزم روز شد روشنی و تیرگی از روز و شبم اکنون نه شبم شبست و نه روزم روز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۶ ای گلبن نابسوده او باش هنوز وی رنگ تو نامیخته نقاش هنوز بوی تو نکردست صبا فاش هنوز تا بر تو وزد باد صبا باش هنوز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۷ آسیمه سران بی نواییم هنوز با شهوتها و با هواییم هنوز زین هر دو پی هم بگراییم هنوز از دوست بدین سبب جداییم هنوز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۸ بر چرخ نهاده پای بستیم هنوز قارون شدگان تنگدستیم هنوز صوفی شده باده صافیم هنوز دوری در ده که نیم مستیم هنوز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۹ ای در سر زلف تو صبا عنبر بیز وی نرگس شهلای تو بس شورانگیز هر قطره که می چکد ز خون دل من در جام وفای تست کژدار و مریز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۰ درد دلم از طبیب بیهوده مپرس رنج تنم از حریف آسوده مپرس نالوده پاک را از آلوده مپرس در بوده همی نگر ز نابوده مپرس سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۱ ای دیده ز هر طرف که برخیزد خس طرفه ست که جز در تو نیاویزد خس هش دار که تا با تو کم آمیزد خس زیرا همه آب دیده ها ریزد خس سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۲ خواندیم گرسنه ما ز دل یار هوس سیر از چو تویی بگو که یا رد شد پس تو نعمت هر دو عالمی به نزد همه کس قدر چو تویی گرسنه ای داند و بس

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۳ ای چون هستی برده دل من به هوس چون نیستیم غم فراق تو نه بس گر چون هستی به دستت آرم زین پس پنهان کنمت چو نیستی از همه کس سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۴ ای من به تو زنده همچو مردم به نفس در کار تو کرده دین و دنیا به هوس گرمت بینم چو بنگرم با همه کس سردی همه از برای من داری و بس سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۵ اندر طلبت هزار دل کرد هوس با عشق تو صد هزار جان باخت نفس لیکن چو همی می نگرم از همه کس با نام تو پیوست جمال همه کس سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۶ شمعی که چو پروانه بود نزد تو کس نتوان چو چراغ پیش تو داد نفس با مشعله عشق تو با دست عسس قندیل شب وصال تو زلف تو بس سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۷ بادی که بیاوری به ما جان چو نفس ناری که دلم همی بسوزی به هوس آبی که به تو زنده توان بودن و بس خاکی که به تست بازگشت همه کس سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۸ ای تن وطن بلای آن دلکش باش ای جان ز غمش همیشه در آتش باش ای دیده به زیر پای او مفرش باش ای دل نه همه وصال باشد خوش باش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۹ ای گشته دل و جان من از عشق تو لاش افگنده مرا به گفتگوی اوباش یک شهر خبر که زاهدی شد قلاش چون پرده دریده شد کنون باداباش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۰ با من ز دریچه ای مشبک دلکش از لطف سخن گفت به هر معنی خوش می تافت چنان جمال آن حوراوش کز پنجره تنور نور آتش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۱ ای عارض گل پوش سمن پاش تو خوش ای چشم پر از خمار جماش تو خوش ای زلف سیه فروش فراش تو خوش بر عاشق پر خروش پرخاش تو خوش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۲ بر طرف قمر نهاده مشک و شکرش چکند که فقاع خوش نبندد به درش در کعبه حسن گشت و در پیش درش عشاق همه بوسه زنان بر حجرش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۳ چون نزد رهی درآیی ای دلبر کش پیراهن چرب را تو از تن درکش زیرا که چو گیرمت به شادی در کش در پیرهن چرب تو افتد آتش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۴ نی آب دو چشم داری ای حورافش زان روی درین دلست چندین آتش بی باد تکبر تو ای دلبر کش با خاک سر کوی تو دل دارم خوش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۵ با سینه این و آن چه گویی غم خویش از دیده این و آن چه جویی نم خویش بر ساز تو عالمی ز بیش و کم خویش آنگاه بزی به ناز در عالم خویش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۶ می بر کف گیر و هر دو عالم بفروش بیهوده مدار هر دو عالم به خروش گر هر دو جهان نباشدت در فرمان در دوزخ مست به که در خلد به هوش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۷ ای برده دل من چو هزاران درویش بی رحمیت آیین شد و بد عهدی کیش تا کی گویی ترا نیازارم بیش من طبع تو نیک دانم و طالع خویش

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۳ ای چون هستی برده دل من به هوس چون نیستیم غم فراق تو نه بس گر چون هستی به دستت آرم زین پس پنهان کنمت چو نیستی از همه کس سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۴ ای من به تو زنده همچو مردم به نفس در کار تو کرده دین و دنیا به هوس گرمت بینم چو بنگرم با همه کس سردی همه از برای من داری و بس سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۵ اندر طلبت هزار دل کرد هوس با عشق تو صد هزار جان باخت نفس لیکن چو همی می نگرم از همه کس با نام تو پیوست جمال همه کس سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۶ شمعی که چو پروانه بود نزد تو کس نتوان چو چراغ پیش تو داد نفس با مشعله عشق تو با دست عسس قندیل شب وصال تو زلف تو بس سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۷ بادی که بیاوری به ما جان چو نفس ناری که دلم همی بسوزی به هوس آبی که به تو زنده توان بودن و بس خاکی که به تست بازگشت همه کس سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۸ ای تن وطن بلای آن دلکش باش ای جان ز غمش همیشه در آتش باش ای دیده به زیر پای او مفرش باش ای دل نه همه وصال باشد خوش باش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۹ ای گشته دل و جان من از عشق تو لاش افگنده مرا به گفتگوی اوباش یک شهر خبر که زاهدی شد قلاش چون پرده دریده شد کنون باداباش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۰ با من ز دریچه ای مشبک دلکش از لطف سخن گفت به هر معنی خوش می تافت چنان جمال آن حوراوش کز پنجره تنور نور آتش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۱ ای عارض گل پوش سمن پاش تو خوش ای چشم پر از خمار جماش تو خوش ای زلف سیه فروش فراش تو خوش بر عاشق پر خروش پرخاش تو خوش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۲ بر طرف قمر نهاده مشک و شکرش چکند که فقاع خوش نبندد به درش در کعبه حسن گشت و در پیش درش عشاق همه بوسه زنان بر حجرش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۳ چون نزد رهی درآیی ای دلبر کش پیراهن چرب را تو از تن درکش زیرا که چو گیرمت به شادی در کش در پیرهن چرب تو افتد آتش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۴ نی آب دو چشم داری ای حورافش زان روی درین دلست چندین آتش بی باد تکبر تو ای دلبر کش با خاک سر کوی تو دل دارم خوش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۵ با سینه این و آن چه گویی غم خویش از دیده این و آن چه جویی نم خویش بر ساز تو عالمی ز بیش و کم خویش آنگاه بزی به ناز در عالم خویش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۶ می بر کف گیر و هر دو عالم بفروش بیهوده مدار هر دو عالم به خروش گر هر دو جهان نباشدت در فرمان در دوزخ مست به که در خلد به هوش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۷ ای برده دل من چو هزاران درویش بی رحمیت آیین شد و بد عهدی کیش تا کی گویی ترا نیازارم بیش من طبع تو نیک دانم و طالع خویش

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۸ گه در پی دین رویم و گه در پی کیش هر روز به نوبتی نهیم اندر پیش در جمله ز ما مرگ خرد دارد بیش هستیم همه عاشق بدبختی خویش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۹ هر چند بود مردم دانا درویش صد ره بود از توانگر نادان بیش این را بشود جاه چو شد مال از پیش و آن شاد بود مدام از دانش خویش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۰ دی آمدنی به حیرت از منزل خویش امروز قراری نه به کار دل خویش فردا شدنی به چیزی از حاصل خویش پس من چه دهم نشان ز آب و گل خویش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۱ آراست بهار کوی و دروازه خویش افگند به باغ و راغ آوازه خویش بنمای بهار را رخ تازه خویش تا بشناسد بهار اندازه خویش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۲ از عشق تو ای سنگدل کافر کیش شد سوخته و کشته جهانی درویش در شهر چنین خو که تو آوردی پیش گور شهدا هزار خواهد شد بیش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۳ معشوقه دلم به آتش انباشت چو شمع بر رویم زرد گل بسی کاشت چو شمع تا روز به یک سوختنم داشت چو شمع پس خیره مرا ز دور بگذاشت چو شمع سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۴ از یار وفا مجوی کاندر هر باغ بی هیچ نصیبه عشق میبازد زاغ تا با خودی از عشق منه بر دل داغ پروانه شو آنگاه تو دانی و چراغ سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۵ نیکوتری از آب روان اندر باغ زیباتری از جوانی و مال و فراغ لیکن چه کنم که عشقت ای شمع و چراغ جویان بودست درد ما را از داغ سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۶ نادیده من از عشق تو یک روز فراغ بهره نبرد مرا ز وصلت جز داغ کردی تن من ز تاب هجران چو کناغ تا خو داری تو دوست کشتن چو چراغ سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۷ ای بیماری سرو ترا کرده کناغ پس دست اجل نهاده بر جان تو داغ خورشید و چراغ من بدی و پس از این ناییم بهم پیش چو خورشید و چراغ سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۸ در راه تو ار سود و زیانم فارغ وز شوق تو از هر دو جهانم فارغ خود را به تو داده ام از آنم بی غم غمهای تو می خورم از آنم فارغ سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۹ تا دید هوات در دلم غایت عشق در پیش دلم کشید خوش رایت عشق گر وحی ز آسمان گسسته نشدی در شان دل من آمدی آیت عشق سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۰ بر سین سریر سر سپاه آمد عشق بر میم ملوک پادشاه آمد عشق بر کاف کمال کل کلاه آمد عشق با اینهمه یک قدم ز راه آمد عشق سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۱ جز من به جهان نبود کس در خور عشق زان بر سر من نهاد چرخ افسر عشق یک بار به طبع خوش شدم چاکر عشق دارم سر آنکه سر کنم در سر عشق سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۲ تحویل کنم نام خود از دفتر عشق تا باز رهم من از بلا و سر عشق نه بنگرم و نه بگذرم بر در عشق عشق آفت دینست که دارد سر عشق

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۸ گه در پی دین رویم و گه در پی کیش هر روز به نوبتی نهیم اندر پیش در جمله ز ما مرگ خرد دارد بیش هستیم همه عاشق بدبختی خویش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۹ هر چند بود مردم دانا درویش صد ره بود از توانگر نادان بیش این را بشود جاه چو شد مال از پیش و آن شاد بود مدام از دانش خویش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۰ دی آمدنی به حیرت از منزل خویش امروز قراری نه به کار دل خویش فردا شدنی به چیزی از حاصل خویش پس من چه دهم نشان ز آب و گل خویش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۱ آراست بهار کوی و دروازه خویش افگند به باغ و راغ آوازه خویش بنمای بهار را رخ تازه خویش تا بشناسد بهار اندازه خویش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۲ از عشق تو ای سنگدل کافر کیش شد سوخته و کشته جهانی درویش در شهر چنین خو که تو آوردی پیش گور شهدا هزار خواهد شد بیش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۳ معشوقه دلم به آتش انباشت چو شمع بر رویم زرد گل بسی کاشت چو شمع تا روز به یک سوختنم داشت چو شمع پس خیره مرا ز دور بگذاشت چو شمع سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۴ از یار وفا مجوی کاندر هر باغ بی هیچ نصیبه عشق میبازد زاغ تا با خودی از عشق منه بر دل داغ پروانه شو آنگاه تو دانی و چراغ سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۵ نیکوتری از آب روان اندر باغ زیباتری از جوانی و مال و فراغ لیکن چه کنم که عشقت ای شمع و چراغ جویان بودست درد ما را از داغ سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۶ نادیده من از عشق تو یک روز فراغ بهره نبرد مرا ز وصلت جز داغ کردی تن من ز تاب هجران چو کناغ تا خو داری تو دوست کشتن چو چراغ سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۷ ای بیماری سرو ترا کرده کناغ پس دست اجل نهاده بر جان تو داغ خورشید و چراغ من بدی و پس از این ناییم بهم پیش چو خورشید و چراغ سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۸ در راه تو ار سود و زیانم فارغ وز شوق تو از هر دو جهانم فارغ خود را به تو داده ام از آنم بی غم غمهای تو می خورم از آنم فارغ سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۹ تا دید هوات در دلم غایت عشق در پیش دلم کشید خوش رایت عشق گر وحی ز آسمان گسسته نشدی در شان دل من آمدی آیت عشق سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۰ بر سین سریر سر سپاه آمد عشق بر میم ملوک پادشاه آمد عشق بر کاف کمال کل کلاه آمد عشق با اینهمه یک قدم ز راه آمد عشق سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۱ جز من به جهان نبود کس در خور عشق زان بر سر من نهاد چرخ افسر عشق یک بار به طبع خوش شدم چاکر عشق دارم سر آنکه سر کنم در سر عشق سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۲ تحویل کنم نام خود از دفتر عشق تا باز رهم من از بلا و سر عشق نه بنگرم و نه بگذرم بر در عشق عشق آفت دینست که دارد سر عشق

%0
10 Bölüm