Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی:‌ فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۸ - ذکر تلاوة قرآن کی چشی طعم و لذت قرآن چون زبان بردی و نبردی جان از در تن به منظر جان آی به تماشای باغ قرآن آی تا به جان تو جلوه بنماید آنچه بود آنچه هست وانچ آید تر و خشک جهان درون و برون آنچه موجود شد به کن فیکون حکمهایی که گشت ازو محکوم همه گردد ترا ازو معلوم بشنواند ترا صفات خدای گشته پیشت به صدق قصه سرای مستمع چون کند سماع کلام گیردش نطق موی بر اندام تا ببینی به دیده اخلاص چون بخوانی تو سوره اخلاص صورتی همچو سرو غاتفری نظم او چون بنفشه طبری نصب و رفعش چو عرش و چون کرسی گر تو از مرشد خرد پرسی جر و جزم وی از طریق قدم لوح محفوظ و سر سیر قلم حرفها بال روح و پرده نور نقطه ها خال مشک بر رخ حور این چنین درنگر به صورت او چون بخوانی تو سر سورت او تا الف را درون رای آرد با و تا را به زیر پای آرد تا فروشد به جای جان و خرد صورت خوب را به هشده بد زانکه در کوی عشق و حدت هنگ بیش از این قیمتی نیارد رنگ بوته شهوت امتحانش کند پس از آن همچو زر کانش کند پس دگرباره بوته ای سازد تا درو غش و خشم بگذارد پس چو نرمش کند فرو ساید تا بدو تاج را بیاراید هرکرا ملک عقل و دین باشد افسر و تاج او چنین باشد سخنی کز تو گشت آلوده گرچه نیکوست هست بیهوده باد اگرچه خوش آمد و دلکش بر حدث بگذرد نماند خوش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی:‌ فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۹ - ذکر سماع قرآن مر جنب را به امر یزدانش پس نه مهجور کرد قرآنش پس زانوی حیرتش بنشاند لایمسه چو بر دو دستش خواند مقری زاهدی از پی یک دانگ همچو قمری دو مغزه دارد بانگ قول باری شنو هم از باری که حجابست صنعت قاری مرد عارف سخن ز حق شنود لاجرم ز اشتیاق کم غنود با خیال لطیف گوید راز شکن و پیچ ورقه در آواز در دل نفس نه نه بر رخ خال که جمالت نشان دهد از حال طبع قوال را زبون باشد عشق را مطرب از درون باشد هرچه آواز و نقش آوازه ست خانه شان از برون دروازه ست هیچ معنیستی اگر در بانگ بلبلی بنده نیستی به دو دانگ عدتی دان در این سرای مجاز چشم را رنگ و گوش را آواز دل ز معنی طلب ز حرف مجوی که نیابی ز نقش نرگس بوی مجلس روح جای بی گوشیست اندر آنجا سماع خاموشیست کت سوی عشق دیدنی باشد لذتی کان چشیدنی باشد طبع را از غنا مگردان شاد که غنا جز زنا نیارد یاد یار کو بر سر پل آید یار تو مر او را از آب دور مدار یا به آتش فرو بر از سر کین یا به خاکش سپار و خوش بنشین هرچه در عشق نیک و هرچه بدست بار حکمش کشیدن از خردست هرچه صورت دهد به آبش ده ناله زار در دل خوش نه چون برون ناله آید از دل خوش پای او گیر و سوی دوزخ کش می نداری خبر تو ای نسناس که به صد بند و حیلت و ریواس زان همی دیو نفس در تو دمد تا زتو عقل و هوش تو برمد راه دین صنعت و عبارت نیست نحو و تصریف و استعارت نیست این صفات از کلام حق دورست ضمن قرآن چو در منثورست تو در این بادیه پر از بیداد غمز را مغز خوانده شرمت باد ناگهی باشد ای مسلمانان که شود سوی آسمان قرآن گرچه ماندست سوی ما نامش نیست مانده شروع و احکامش

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی:‌ فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۸ - ذکر تلاوة قرآن کی چشی طعم و لذت قرآن چون زبان بردی و نبردی جان از در تن به منظر جان آی به تماشای باغ قرآن آی تا به جان تو جلوه بنماید آنچه بود آنچه هست وانچ آید تر و خشک جهان درون و برون آنچه موجود شد به کن فیکون حکمهایی که گشت ازو محکوم همه گردد ترا ازو معلوم بشنواند ترا صفات خدای گشته پیشت به صدق قصه سرای مستمع چون کند سماع کلام گیردش نطق موی بر اندام تا ببینی به دیده اخلاص چون بخوانی تو سوره اخلاص صورتی همچو سرو غاتفری نظم او چون بنفشه طبری نصب و رفعش چو عرش و چون کرسی گر تو از مرشد خرد پرسی جر و جزم وی از طریق قدم لوح محفوظ و سر سیر قلم حرفها بال روح و پرده نور نقطه ها خال مشک بر رخ حور این چنین درنگر به صورت او چون بخوانی تو سر سورت او تا الف را درون رای آرد با و تا را به زیر پای آرد تا فروشد به جای جان و خرد صورت خوب را به هشده بد زانکه در کوی عشق و حدت هنگ بیش از این قیمتی نیارد رنگ بوته شهوت امتحانش کند پس از آن همچو زر کانش کند پس دگرباره بوته ای سازد تا درو غش و خشم بگذارد پس چو نرمش کند فرو ساید تا بدو تاج را بیاراید هرکرا ملک عقل و دین باشد افسر و تاج او چنین باشد سخنی کز تو گشت آلوده گرچه نیکوست هست بیهوده باد اگرچه خوش آمد و دلکش بر حدث بگذرد نماند خوش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی:‌ فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۹ - ذکر سماع قرآن مر جنب را به امر یزدانش پس نه مهجور کرد قرآنش پس زانوی حیرتش بنشاند لایمسه چو بر دو دستش خواند مقری زاهدی از پی یک دانگ همچو قمری دو مغزه دارد بانگ قول باری شنو هم از باری که حجابست صنعت قاری مرد عارف سخن ز حق شنود لاجرم ز اشتیاق کم غنود با خیال لطیف گوید راز شکن و پیچ ورقه در آواز در دل نفس نه نه بر رخ خال که جمالت نشان دهد از حال طبع قوال را زبون باشد عشق را مطرب از درون باشد هرچه آواز و نقش آوازه ست خانه شان از برون دروازه ست هیچ معنیستی اگر در بانگ بلبلی بنده نیستی به دو دانگ عدتی دان در این سرای مجاز چشم را رنگ و گوش را آواز دل ز معنی طلب ز حرف مجوی که نیابی ز نقش نرگس بوی مجلس روح جای بی گوشیست اندر آنجا سماع خاموشیست کت سوی عشق دیدنی باشد لذتی کان چشیدنی باشد طبع را از غنا مگردان شاد که غنا جز زنا نیارد یاد یار کو بر سر پل آید یار تو مر او را از آب دور مدار یا به آتش فرو بر از سر کین یا به خاکش سپار و خوش بنشین هرچه در عشق نیک و هرچه بدست بار حکمش کشیدن از خردست هرچه صورت دهد به آبش ده ناله زار در دل خوش نه چون برون ناله آید از دل خوش پای او گیر و سوی دوزخ کش می نداری خبر تو ای نسناس که به صد بند و حیلت و ریواس زان همی دیو نفس در تو دمد تا زتو عقل و هوش تو برمد راه دین صنعت و عبارت نیست نحو و تصریف و استعارت نیست این صفات از کلام حق دورست ضمن قرآن چو در منثورست تو در این بادیه پر از بیداد غمز را مغز خوانده شرمت باد ناگهی باشد ای مسلمانان که شود سوی آسمان قرآن گرچه ماندست سوی ما نامش نیست مانده شروع و احکامش

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی:‌ فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۱۰ - در وجد و حال در طریقی که شرط جان سپریست نعره بیهده خری و تریست مرد دانا به جان سماع کند حرف و ظرفش همه وداع کند جان ازو حظ خویش برگیرد کارها جملگی ز سر گیرد با مرید جوان سرود و شفق همچنان دان که مرد عاشق و دق حال کان از مراد و زرق بود همچو فرعون و بانگ غرق بود بانگ او حال غرق سود نکرد آتش آشتیش دود نکرد الامان ای مخنث ملعون بهر میویز باد دادی کون هرکه در مجلسی سه بانگ کند دان کز اندیشه دو دانگ کند ور نه آه مرید عشق الفنج همچو ماریست خفته بر سر گنج اژدها کو ز گنج برخیزد مهره کامش آتش انگیزد کخ کخ اندر فقر چیست خری چک چک اندر چراغ چیست تری آب و روغن چو درهم آمیزد نور در صفو روغن آویزد تف چو روغن ز پیش برگیرد نم بیگانه بانگ درگیرد آه رعنایی طبیعت تست راه بینایی شریعت تست آینه روشنست راه شما پرده آینه است آه شما سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی:‌ فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۱۱ - التمثیل فی خلقة آدم و عیسی‌بن مریم علیهماالسلام پدر آدم اندرین عالم هست از آن دم که زاده مریم تن که تن شد ز رنگ آدم شد جان که جان شد ز بوی آن دم شد هرکرا آن دمست آدم اوست هرکرا نیست نقش عالم اوست آدم آن دم که از قدر دریافت دل خبر یافت سوی جان بشتافت که از این دم خبر چگونه دهی گفت هستم ز جام و جامه تهی جامه و جام ما تهی زانست کین گرانمایه سخت ارزانست همه خواهی که باشی او را باش بر او سوی خویش هیچ مباش بر پریده ز دام ناسوتی در خزیده به دام لاهوتی دیده خطهای خطه ملکوت همچو عیسی به دیده لاهوت آنکه در بند این جهان آویخت سود کرد ار ز لشکرش بگریخت کاین جهانیست مایه غم و رنج خوانده عاقل ورا سرای سپنج رهبرت باد بهر صورت و جان این جهان عقل و آن جهان ایمان خنک آنکس که عقل رهبر اوست هر دو عالم به طوع چاکر اوست خنک آنکس که نقش خویش بشست نه کس او را نه او کسی را جست همچو نقش زیاد سوی بسیچ نبود جز یکی و آن یک هیچ خویشتن را یکی مخوان در ده کان یکی نیست هیچ از آن یک به تو یکیی ولیک هم ز اعداد نام داری و بس چو نقش زیاد چون درآمد وصال را حاله سرد شد گفت و گوی دلاله گرچه دلاله منبی کار است گاه خلوت ترا گرانبار است زانکه باشد ز روی عقل و نظر دو هزیمت بوقت خود سه ظفر پس تو ای بوالفضول بلغاری چون در این رود بر پل و غاری

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی:‌ فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۱۰ - در وجد و حال در طریقی که شرط جان سپریست نعره بیهده خری و تریست مرد دانا به جان سماع کند حرف و ظرفش همه وداع کند جان ازو حظ خویش برگیرد کارها جملگی ز سر گیرد با مرید جوان سرود و شفق همچنان دان که مرد عاشق و دق حال کان از مراد و زرق بود همچو فرعون و بانگ غرق بود بانگ او حال غرق سود نکرد آتش آشتیش دود نکرد الامان ای مخنث ملعون بهر میویز باد دادی کون هرکه در مجلسی سه بانگ کند دان کز اندیشه دو دانگ کند ور نه آه مرید عشق الفنج همچو ماریست خفته بر سر گنج اژدها کو ز گنج برخیزد مهره کامش آتش انگیزد کخ کخ اندر فقر چیست خری چک چک اندر چراغ چیست تری آب و روغن چو درهم آمیزد نور در صفو روغن آویزد تف چو روغن ز پیش برگیرد نم بیگانه بانگ درگیرد آه رعنایی طبیعت تست راه بینایی شریعت تست آینه روشنست راه شما پرده آینه است آه شما سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی:‌ فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۱۱ - التمثیل فی خلقة آدم و عیسی‌بن مریم علیهماالسلام پدر آدم اندرین عالم هست از آن دم که زاده مریم تن که تن شد ز رنگ آدم شد جان که جان شد ز بوی آن دم شد هرکرا آن دمست آدم اوست هرکرا نیست نقش عالم اوست آدم آن دم که از قدر دریافت دل خبر یافت سوی جان بشتافت که از این دم خبر چگونه دهی گفت هستم ز جام و جامه تهی جامه و جام ما تهی زانست کین گرانمایه سخت ارزانست همه خواهی که باشی او را باش بر او سوی خویش هیچ مباش بر پریده ز دام ناسوتی در خزیده به دام لاهوتی دیده خطهای خطه ملکوت همچو عیسی به دیده لاهوت آنکه در بند این جهان آویخت سود کرد ار ز لشکرش بگریخت کاین جهانیست مایه غم و رنج خوانده عاقل ورا سرای سپنج رهبرت باد بهر صورت و جان این جهان عقل و آن جهان ایمان خنک آنکس که عقل رهبر اوست هر دو عالم به طوع چاکر اوست خنک آنکس که نقش خویش بشست نه کس او را نه او کسی را جست همچو نقش زیاد سوی بسیچ نبود جز یکی و آن یک هیچ خویشتن را یکی مخوان در ده کان یکی نیست هیچ از آن یک به تو یکیی ولیک هم ز اعداد نام داری و بس چو نقش زیاد چون درآمد وصال را حاله سرد شد گفت و گوی دلاله گرچه دلاله منبی کار است گاه خلوت ترا گرانبار است زانکه باشد ز روی عقل و نظر دو هزیمت بوقت خود سه ظفر پس تو ای بوالفضول بلغاری چون در این رود بر پل و غاری

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی:‌ فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۱۲ - در فترت و جهالت گوید و ستایش پیغمبران علیهم‌السلام کند ذکرالانبیاء خیر من حدیث الجهلاء انبیا راستان دین بودند خلق را راه راست بنمودند چون به غرب فنا فرو رفتند باز خود کامگان برآشفتند پرده ها بست ظلمت از شب شرک بوسها داد کفر بر لب شرک این چلیپا چو شاخ گل در دست وآن چو نیلوفر آفتاب پرست این صنم کرده سال و مه معبود وآن جدا مانده از همه مقصود این شمرده ز جهل بی برهان بدی از دیو و نیکی از یزدان خاک پاشان آتش آشامان آب کوبان باد پیمایان این چو باده ز مغز عقل زدای وان چو نکبا ز سر عمامه ربای این وثن را خدای خود خوانده وآن شمن وار دین برافشانده این یکی سحر آن دگر تنجیم این یکی در امید وان در بیم همه ناخوب سیرتان بودند همه اعمی بصیرتان بودند عام قانع شده به ریمن دین خاص مشغول در نشیمن دین دین حق روی خود نهان کرده هریکی دین بد عیان کرده بدعت و شرک پر برآورده رندقه جمله سر برآورده این به تلقین هرزه ای در بند وآن به تخییل بیهده خرسند گوش سرشان هوس شنوده ز ریو هذیانشان هدی نموده ز دیو شده نزدیک عام و دانشمند سفه و غیبت و فضولی پند خاص در بند لذت و شهوات عام در بند هزل و تراهات مندرس گشته علم دین خدای همگان ژاژخای و یافه درای عز خود جسته در بهانه علم عقل پوشیده در میانه علم راستیها ز بیم بند و طلسم روی پوشیده چون الف در بسم خاصگان چون به خانه باز شدند عامه هم با سر مجاز شدند آن یکی رفته بر ره موسی وآن دگر مقتدای او عیسی کیش زردشت آشکار شده پرده رحم پاره پاره شده ملک توران و ملکت ایران شده از جور یکدگر ویران حبشه تاخته سوی یثرب فیل با ابرهه ز مرغ هرب خانه کعبه گشته بتخانه بگرفته به غصب بیگانه عتبه و شیبه و لعین بوجهل یک جهان پر ز ناکس و نااهل عالمی پر سباع و دیو و ستور صد هزاران ره و چه و همه کور بر چپ و راست غول و پیش نهنگ راهبر گشته کور و همره لنگ خفته جهل را ز پر خوابی گزدم حمق کرده ذبابی پر ضلالت جهان و پر نیرنگ بر خردمند راه دین شده تنگ بانگ برداشته سحرگاهان سگ و خر در جهان گمراهان ای سنایی چو بر گرفتی کلک در معنی کشیدی اندر سلک چون بگفتی ثنای حق اول پس بگو نعت احمد مرسل چون ز توحید گفته شد طرفی گفت خواهم ز انبیا شرفی خاصه نعت رسول بازپسین آن ز پیغمبران بهین و گزین

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی:‌ فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۱۲ - در فترت و جهالت گوید و ستایش پیغمبران علیهم‌السلام کند ذکرالانبیاء خیر من حدیث الجهلاء انبیا راستان دین بودند خلق را راه راست بنمودند چون به غرب فنا فرو رفتند باز خود کامگان برآشفتند پرده ها بست ظلمت از شب شرک بوسها داد کفر بر لب شرک این چلیپا چو شاخ گل در دست وآن چو نیلوفر آفتاب پرست این صنم کرده سال و مه معبود وآن جدا مانده از همه مقصود این شمرده ز جهل بی برهان بدی از دیو و نیکی از یزدان خاک پاشان آتش آشامان آب کوبان باد پیمایان این چو باده ز مغز عقل زدای وان چو نکبا ز سر عمامه ربای این وثن را خدای خود خوانده وآن شمن وار دین برافشانده این یکی سحر آن دگر تنجیم این یکی در امید وان در بیم همه ناخوب سیرتان بودند همه اعمی بصیرتان بودند عام قانع شده به ریمن دین خاص مشغول در نشیمن دین دین حق روی خود نهان کرده هریکی دین بد عیان کرده بدعت و شرک پر برآورده رندقه جمله سر برآورده این به تلقین هرزه ای در بند وآن به تخییل بیهده خرسند گوش سرشان هوس شنوده ز ریو هذیانشان هدی نموده ز دیو شده نزدیک عام و دانشمند سفه و غیبت و فضولی پند خاص در بند لذت و شهوات عام در بند هزل و تراهات مندرس گشته علم دین خدای همگان ژاژخای و یافه درای عز خود جسته در بهانه علم عقل پوشیده در میانه علم راستیها ز بیم بند و طلسم روی پوشیده چون الف در بسم خاصگان چون به خانه باز شدند عامه هم با سر مجاز شدند آن یکی رفته بر ره موسی وآن دگر مقتدای او عیسی کیش زردشت آشکار شده پرده رحم پاره پاره شده ملک توران و ملکت ایران شده از جور یکدگر ویران حبشه تاخته سوی یثرب فیل با ابرهه ز مرغ هرب خانه کعبه گشته بتخانه بگرفته به غصب بیگانه عتبه و شیبه و لعین بوجهل یک جهان پر ز ناکس و نااهل عالمی پر سباع و دیو و ستور صد هزاران ره و چه و همه کور بر چپ و راست غول و پیش نهنگ راهبر گشته کور و همره لنگ خفته جهل را ز پر خوابی گزدم حمق کرده ذبابی پر ضلالت جهان و پر نیرنگ بر خردمند راه دین شده تنگ بانگ برداشته سحرگاهان سگ و خر در جهان گمراهان ای سنایی چو بر گرفتی کلک در معنی کشیدی اندر سلک چون بگفتی ثنای حق اول پس بگو نعت احمد مرسل چون ز توحید گفته شد طرفی گفت خواهم ز انبیا شرفی خاصه نعت رسول بازپسین آن ز پیغمبران بهین و گزین

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱ - اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران خیرالکلام بعد کلام الملک العلام فضیلة محمدالنبی المختار علیه السلام قال الله تعالی ان الله و ملایکته یصلون علی النبی یا ایهاالذین آمنوا صلواة علیه و سلموا تسلیما و قال ایضا انا ارسلناک شاهدا و مبشرا و نذیرا و داعیا الی الله باذنه و سراجا و منیرا و قال الله تعالی و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین و قال النبی علیه السلام انا اول الانبیاء خلقا و آخرهم بعثا و قال علیه السلام انا خاتم الانبیاء و لانبی بعدی و قال علیه السلام کنت نبیا و ادم بین الماء والطین و قال صلی الله علیه و سلم حکایة عن الله سبحانه و تعالی انه قال عزوجل خطابا له لولاک لما خلقت الافلاک و قال علیه السلام انا سید ولد آدم ولافخر و آدم و من دونه تحت لوایی یوم القیمة ولافخر احمد مرسل آن چراغ جهان رحمت عالم آشکار و نهان آمد اندر جهان جان هرکس جان جانها محمد آمد و بس تا بخندید بر سپهر جلی آفتاب سعادت ازلی نامد اندر سراسر آفاق پای مردی چنوی بر میثاق آن سپهرش چه بارگاه ازل آفتابش که احمد مرسل آدمی زنده اند از جانش انبیا گشته اند مهمانش شرع او را فلک مسلم کرد خانه بر بام چرخ اعظم کرد اندر آمد به بارگاه خدای دامن خواجگی کشان در پای پیش او سجده کرده عالم دون زنده گشته چو مسجد ذوالنون زبده جان پاک آدم ازو معنی بکر لفظ محکم ازو جان عاقل جهان بدو دیده زانش بر جان خویش بگزیده انبیا ریخته هم از زر اوی هرچه شان نقد بود بر سر اوی تا شب نیست صبح هستی زاد آفتابی چون او ندارد یار همه شاگرد و او مدرسشان همه مزدور و او مهندسشان او سری بود و عقل گردن او او دلی بود و انبیا تن او دل کند جسم را به آسانی میزبانی به روح حیوانی کوشکش در ولایت تقدیس صحن او بام خانه ادریس آستان درش به روضه انس بوده بستان روح روح القدس کرده با شاه پر طاوسی جلوه در بوستان قدوسی جان او خوانده پیش از آمد رق ابجد لم یزل ز تخته حق سر او سوره وقا خوانده دل او مرکب صفا رانده گوی بربوده دست منقبتش پای بر سر نهاده مرتبتش عالم جزو را نظام بدو غرض نفس کل تمام بدو قدمش را ازل بپیموده بوده کل کون و نابوده داده اشراف بر همه عالم مر ورا کردگار لوح و قلم قدمش در ازل نفرسودست ندمش در ابد نیاسودست علم او میزبان عالم داد شرع او شحنه خدای آباد آمد از رب سوی زمین عرب چشمه زندگانی اندر لب هم عرب هم عجم مسخر او لقمه خواهان رحمت در او قابلی چون عتیقش اندر بر قاتلی همچو حیدرش بر در فیض فضل خدای دایه او فر پر همای سایه او چرخ پر چشم همچونرگس تر عقل پر گوش همچو سیسنبر جان او دیده ز آسمان قدم زادن عقل و آدم و عالم بلکه از عقل بیشتر دل او دیده صنع خدای در گل او گفته او را به وقت وحی و وجل جبرییل امین که لاتعجل بوده چون نقش صورت خویشش ماجراهای غیب در پیشش هست کرده ز لطف و نور گلشن شرق و غرب ازل درون دلش

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱ - اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران خیرالکلام بعد کلام الملک العلام فضیلة محمدالنبی المختار علیه السلام قال الله تعالی ان الله و ملایکته یصلون علی النبی یا ایهاالذین آمنوا صلواة علیه و سلموا تسلیما و قال ایضا انا ارسلناک شاهدا و مبشرا و نذیرا و داعیا الی الله باذنه و سراجا و منیرا و قال الله تعالی و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین و قال النبی علیه السلام انا اول الانبیاء خلقا و آخرهم بعثا و قال علیه السلام انا خاتم الانبیاء و لانبی بعدی و قال علیه السلام کنت نبیا و ادم بین الماء والطین و قال صلی الله علیه و سلم حکایة عن الله سبحانه و تعالی انه قال عزوجل خطابا له لولاک لما خلقت الافلاک و قال علیه السلام انا سید ولد آدم ولافخر و آدم و من دونه تحت لوایی یوم القیمة ولافخر احمد مرسل آن چراغ جهان رحمت عالم آشکار و نهان آمد اندر جهان جان هرکس جان جانها محمد آمد و بس تا بخندید بر سپهر جلی آفتاب سعادت ازلی نامد اندر سراسر آفاق پای مردی چنوی بر میثاق آن سپهرش چه بارگاه ازل آفتابش که احمد مرسل آدمی زنده اند از جانش انبیا گشته اند مهمانش شرع او را فلک مسلم کرد خانه بر بام چرخ اعظم کرد اندر آمد به بارگاه خدای دامن خواجگی کشان در پای پیش او سجده کرده عالم دون زنده گشته چو مسجد ذوالنون زبده جان پاک آدم ازو معنی بکر لفظ محکم ازو جان عاقل جهان بدو دیده زانش بر جان خویش بگزیده انبیا ریخته هم از زر اوی هرچه شان نقد بود بر سر اوی تا شب نیست صبح هستی زاد آفتابی چون او ندارد یار همه شاگرد و او مدرسشان همه مزدور و او مهندسشان او سری بود و عقل گردن او او دلی بود و انبیا تن او دل کند جسم را به آسانی میزبانی به روح حیوانی کوشکش در ولایت تقدیس صحن او بام خانه ادریس آستان درش به روضه انس بوده بستان روح روح القدس کرده با شاه پر طاوسی جلوه در بوستان قدوسی جان او خوانده پیش از آمد رق ابجد لم یزل ز تخته حق سر او سوره وقا خوانده دل او مرکب صفا رانده گوی بربوده دست منقبتش پای بر سر نهاده مرتبتش عالم جزو را نظام بدو غرض نفس کل تمام بدو قدمش را ازل بپیموده بوده کل کون و نابوده داده اشراف بر همه عالم مر ورا کردگار لوح و قلم قدمش در ازل نفرسودست ندمش در ابد نیاسودست علم او میزبان عالم داد شرع او شحنه خدای آباد آمد از رب سوی زمین عرب چشمه زندگانی اندر لب هم عرب هم عجم مسخر او لقمه خواهان رحمت در او قابلی چون عتیقش اندر بر قاتلی همچو حیدرش بر در فیض فضل خدای دایه او فر پر همای سایه او چرخ پر چشم همچونرگس تر عقل پر گوش همچو سیسنبر جان او دیده ز آسمان قدم زادن عقل و آدم و عالم بلکه از عقل بیشتر دل او دیده صنع خدای در گل او گفته او را به وقت وحی و وجل جبرییل امین که لاتعجل بوده چون نقش صورت خویشش ماجراهای غیب در پیشش هست کرده ز لطف و نور گلشن شرق و غرب ازل درون دلش

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲ - اندر بدایت کمال نبوّت آدم و آنکه شمت جان داشت پای دامانش بر گریبان داشت آدم از مادر عدم زاده او چراغی بدو فرستاده غیب یزدان نهاده در دل او آب حیوان سرشته در گل او دیده او به گاه منزل خواب تا سوی عرش برگرفته نقاب جان او بوده در طریقت حق گوهر حضرت حقیقت حق دیده از چشم دل به نور احد از دریچه ازل سرای ابد کرده از بر به مکتب مردی سورت سیرت جوانمردی من نگویم که غیب دان بد او گرچه از چشمها نهان بد او غیب دان در مشیمه کن و فکان نیست جز خالق زمین و زمان نه زبانش به وقت نشر حکم گفت لو تعلمون ما اعلم زانکه بنمود حق به جان و دلش رمزهای حقیقت ازلش رفته از اقتداش تا عیوق زشت و نیکو و لاحق و مسبوق پادشا بر جهان آدم اوست راهبر سوی ملک اعظم اوست طینتش زینت جهان آمد ساحتش راحت روان آمد چون زبان را به نامه کرد روان تا شود کسری آرمیده روان به شقاوت چو رشد کرد رها از سعادت به غی بماند جدا چونکه عینش فتاد بر عنوان زهر شد نوش جان نوشروان شرع او چون نشست بر عیوق شد گسسته عنان عز یعوق شد ز تابش نشانه کسری سر ایوان طارم کسری پای کوبان عروس عشق ازل سرنگون اوفتاده لات و هبل داده دادش همه خلایق را عز معشوق و ذل عاشق را ملک تن را خرابی از کینش ملک جان را عمارت از دینش جزع و لعلش ز بهر عز و شرف گوشها کرده همچو گوش صدف روز تا روشنست و شب سیهست زلف و رویش شفیع هر گنهست از پی زقه دادن از لب او وز پی زادگان مرکب او وز پی صورت و دل و جانش پیش حکم خطاب و فرمانش عقل کل بوده در دبستانش نفس کل گاهواره جنبانش جوهر این سرای را عرض او لیک عرض بهشت را غرض او دیو را بوده روز بدر و حنین صورتش سوره معوذتین سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳ - اندر کرامت نبوّت گر ملک دیو شد گه آدم دیو در عهد او ملک شد هم هیچ سایل به خشندی و به خشم لا در ابروی او ندیده به چشم نو بیننده در گوینده جز از آن در نجسته جوینده کفر اشهاد کرده بر مویش عقل دریوزه کرده از کویش خاک پاشان فلک نگار از وی نیم کاران تمام کار از وی لب و دندان او به منع و عطا بوده دندانه کلید سخا لب او کرده در مسالک ریب روی دلها سوی دریچه غیب خلق را او ره صواب دهد سایه را مایه آفتاب دهد شرفش بهر قال و قیلی را دحیه کردست جبرییلی را جبرییل از کرامتش در راه بر ملک جمله گشته شاهنشاه چشم روشن شده ز وی آدم جان او از چنو پسر خرم متفرد به خطه ملکوت متوحد به عزت جبروت طیب ذکرش غذای روح ملک طول عمرش مدار دور فلک قدر او بام آسمان برین خلق او دام جبرییل امین تحفه ای بوده از زمان بلند زاده و زبده جهان بلند پدر ملک بخش عالم اوست پسر نیکبخت آدم اوست آدم از وی پسر پدر گشته وز نجابت ورا پسر گشته جان او بر پریده ز آب و ز گل دوست را دیده از دریچه دل دور کن در زمان فزون ز گلش شرق و غرب ازل درون دلش خلق از او برگفته عز و شرف او چو در بود و انبیا چو صدف

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲ - اندر بدایت کمال نبوّت آدم و آنکه شمت جان داشت پای دامانش بر گریبان داشت آدم از مادر عدم زاده او چراغی بدو فرستاده غیب یزدان نهاده در دل او آب حیوان سرشته در گل او دیده او به گاه منزل خواب تا سوی عرش برگرفته نقاب جان او بوده در طریقت حق گوهر حضرت حقیقت حق دیده از چشم دل به نور احد از دریچه ازل سرای ابد کرده از بر به مکتب مردی سورت سیرت جوانمردی من نگویم که غیب دان بد او گرچه از چشمها نهان بد او غیب دان در مشیمه کن و فکان نیست جز خالق زمین و زمان نه زبانش به وقت نشر حکم گفت لو تعلمون ما اعلم زانکه بنمود حق به جان و دلش رمزهای حقیقت ازلش رفته از اقتداش تا عیوق زشت و نیکو و لاحق و مسبوق پادشا بر جهان آدم اوست راهبر سوی ملک اعظم اوست طینتش زینت جهان آمد ساحتش راحت روان آمد چون زبان را به نامه کرد روان تا شود کسری آرمیده روان به شقاوت چو رشد کرد رها از سعادت به غی بماند جدا چونکه عینش فتاد بر عنوان زهر شد نوش جان نوشروان شرع او چون نشست بر عیوق شد گسسته عنان عز یعوق شد ز تابش نشانه کسری سر ایوان طارم کسری پای کوبان عروس عشق ازل سرنگون اوفتاده لات و هبل داده دادش همه خلایق را عز معشوق و ذل عاشق را ملک تن را خرابی از کینش ملک جان را عمارت از دینش جزع و لعلش ز بهر عز و شرف گوشها کرده همچو گوش صدف روز تا روشنست و شب سیهست زلف و رویش شفیع هر گنهست از پی زقه دادن از لب او وز پی زادگان مرکب او وز پی صورت و دل و جانش پیش حکم خطاب و فرمانش عقل کل بوده در دبستانش نفس کل گاهواره جنبانش جوهر این سرای را عرض او لیک عرض بهشت را غرض او دیو را بوده روز بدر و حنین صورتش سوره معوذتین سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳ - اندر کرامت نبوّت گر ملک دیو شد گه آدم دیو در عهد او ملک شد هم هیچ سایل به خشندی و به خشم لا در ابروی او ندیده به چشم نو بیننده در گوینده جز از آن در نجسته جوینده کفر اشهاد کرده بر مویش عقل دریوزه کرده از کویش خاک پاشان فلک نگار از وی نیم کاران تمام کار از وی لب و دندان او به منع و عطا بوده دندانه کلید سخا لب او کرده در مسالک ریب روی دلها سوی دریچه غیب خلق را او ره صواب دهد سایه را مایه آفتاب دهد شرفش بهر قال و قیلی را دحیه کردست جبرییلی را جبرییل از کرامتش در راه بر ملک جمله گشته شاهنشاه چشم روشن شده ز وی آدم جان او از چنو پسر خرم متفرد به خطه ملکوت متوحد به عزت جبروت طیب ذکرش غذای روح ملک طول عمرش مدار دور فلک قدر او بام آسمان برین خلق او دام جبرییل امین تحفه ای بوده از زمان بلند زاده و زبده جهان بلند پدر ملک بخش عالم اوست پسر نیکبخت آدم اوست آدم از وی پسر پدر گشته وز نجابت ورا پسر گشته جان او بر پریده ز آب و ز گل دوست را دیده از دریچه دل دور کن در زمان فزون ز گلش شرق و غرب ازل درون دلش خلق از او برگفته عز و شرف او چو در بود و انبیا چو صدف

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴ - در ذکر آنکه پیغمبر ما رحمةً للعالمین است زحمت آب و گل در این عالم رحمتش نام کرده فضل قدم قدر شبهای قدر از گل او نور روز قیامت از دل او حلقه حلقه ها به حلقه موی شحنه شرعها به صفحه روی راز حق پرده محارم او نفس کل صورت مکارم او عرش عشقش بر آسمان جلال اصل و فرعش پر از فنون کمال غرض کن ز حکم در ازل او اول الفکر و آخر العمل او بوده اول به خلقت و صورت و آمده آخر از پی دعوت بوده در روضه حظیره انس مادرش امر و دایه روح القدس قد او هرکه از مهی و بهی سخره کردی به قد سرو سهی لون او ماه را چو گل کردی بوی او مشک را خجل کردی حلق خلق از برای طوق فرش خلق خلق نسیم خاک درش فرش نو بار فرع او گشته عرش مغلوب شرع او گشته منتصب قد چو سرو آزاده شمسه عقل آدمی زاده صبح صادق چنو ندیده به راه آفتابی به زیر گنبد ماه شرع و دین چار طبع و شش سوی او عقل و جان گوهر دو گیسوی او هفده تاموی چون ستاره به باغ وآن دیگر سیاه چون پر زاغ اندران گیسوی سیاه و سپید دوخته عقل کیسه های امید کرده همزاد با ازل نسبش گشته همراز با ابد ادبش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۵ - در صفت معراجش بر نهاده ز بهر تاج قدم پای بر فرق عالم و آدم دو جهان پیش همتش به دو جو سر مازاغ و ماطغی بشنو پای او تاج فرق آدم شد دست او رکن علم عالم شد بارگیرش سوی ابد معراج نردبانش سوی ازل منهاج گفت سبحانش الذی اسری شده زانجا به مقصد اقصی در شب از مسجد حرام به کام رفته و دیده و آمده به مقام بنموده بدو عیان مولی آیة الصغری و آیة الکبری یافته جای خواجه عقبی قبه قرب و لیلة القربی شده از صخره تا سوی رفرف قاب قوسین لطف کرده به کف گفته و هم شنیده و آمده باز هم در آن شب به جایگاه نماز قامت عرش با همه شرفش ذره ای پیش ذروه شرفش برنهاده خدای در معراج بر سر ذاتش از لعمرک تاج با فترضی دل تباه کراست با لعمرک غم گناه کراست شده از فر او به فضل و نظر خاک آدم ز آفتابش زر زاده از یکدگر به علم و به دم آدم از احمد احمد از آدم غرض عالم آدم از اول غرض از آدم احمد مرسل از پی او زمانه را پیوند به سر او خدای را سوگند در او بوده جای روح القدس پای او سجده جای روح القدس گر نه از بهر عز او بودی دل خاک این کمال ننمودی خلق او مایه روح حیوان را خلق او دایه نفس انسان را کرده ناهید از غمش توبیخ خوانده تاریخ هیبتش مریخ بوده برجیس چون دبیر او را چون کمان خم گرفته تیر او را چشم جمشید مانده در ابروش قرص خورشید مهره گیسوش رنگ رخساره زحل کامش نقش پیشانی قمر نامش شرف اهل حشر فتراکش لوح محفوظ ملک ادراکش بوده در مکتب حکیم و علیم لوح محفوظ بر کنار مقیم جسم و جان کرده در خزانه راز پیش محراب ابروانش نماز نعت رویش ز والضحی آمد صفت زلف اذا سجی آمد بوده مقصود آفرینش او انبیا را نشان بینش او یافته بهر پای خواجه دین زینت شیر چرخ و گاو زمین پیش از اسلام در بدایت خویش دیو کش بوده در ولایت خویش کرده در کوی عاشقی بر باد جان و دل را به مهر ایمنه شاد دولتش چون گذاشت علیا را راهبر بود مر بحیرا را ایمنه غافل از چنان دری دهر نادیده آن چنان حری وز حلیمه فطام یافته او در ممالک نظام یافته او ورنه نگذاشتیش جستن دین برده ایمنه به روح امین گشته عمان ورا عدو در راه وز بزرگیش ناشده آگاه قلزم دین نشد به جزر و به مد دولتی جز به دولت احمد چون بدین جایگه سفر کرده خاک آن جای با خود آورده خورده با آب و پاک بنشسته زآب گردش چو آسمان شسته خاک او بوده آب تجریدش سفر دل مقام توحیدش باد بد قصد جانش ناکرده آب غربت زبانش ناکرده خاتم شرع خاتمت در فم صدق الله بنشته بر خاتم

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴ - در ذکر آنکه پیغمبر ما رحمةً للعالمین است زحمت آب و گل در این عالم رحمتش نام کرده فضل قدم قدر شبهای قدر از گل او نور روز قیامت از دل او حلقه حلقه ها به حلقه موی شحنه شرعها به صفحه روی راز حق پرده محارم او نفس کل صورت مکارم او عرش عشقش بر آسمان جلال اصل و فرعش پر از فنون کمال غرض کن ز حکم در ازل او اول الفکر و آخر العمل او بوده اول به خلقت و صورت و آمده آخر از پی دعوت بوده در روضه حظیره انس مادرش امر و دایه روح القدس قد او هرکه از مهی و بهی سخره کردی به قد سرو سهی لون او ماه را چو گل کردی بوی او مشک را خجل کردی حلق خلق از برای طوق فرش خلق خلق نسیم خاک درش فرش نو بار فرع او گشته عرش مغلوب شرع او گشته منتصب قد چو سرو آزاده شمسه عقل آدمی زاده صبح صادق چنو ندیده به راه آفتابی به زیر گنبد ماه شرع و دین چار طبع و شش سوی او عقل و جان گوهر دو گیسوی او هفده تاموی چون ستاره به باغ وآن دیگر سیاه چون پر زاغ اندران گیسوی سیاه و سپید دوخته عقل کیسه های امید کرده همزاد با ازل نسبش گشته همراز با ابد ادبش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۵ - در صفت معراجش بر نهاده ز بهر تاج قدم پای بر فرق عالم و آدم دو جهان پیش همتش به دو جو سر مازاغ و ماطغی بشنو پای او تاج فرق آدم شد دست او رکن علم عالم شد بارگیرش سوی ابد معراج نردبانش سوی ازل منهاج گفت سبحانش الذی اسری شده زانجا به مقصد اقصی در شب از مسجد حرام به کام رفته و دیده و آمده به مقام بنموده بدو عیان مولی آیة الصغری و آیة الکبری یافته جای خواجه عقبی قبه قرب و لیلة القربی شده از صخره تا سوی رفرف قاب قوسین لطف کرده به کف گفته و هم شنیده و آمده باز هم در آن شب به جایگاه نماز قامت عرش با همه شرفش ذره ای پیش ذروه شرفش برنهاده خدای در معراج بر سر ذاتش از لعمرک تاج با فترضی دل تباه کراست با لعمرک غم گناه کراست شده از فر او به فضل و نظر خاک آدم ز آفتابش زر زاده از یکدگر به علم و به دم آدم از احمد احمد از آدم غرض عالم آدم از اول غرض از آدم احمد مرسل از پی او زمانه را پیوند به سر او خدای را سوگند در او بوده جای روح القدس پای او سجده جای روح القدس گر نه از بهر عز او بودی دل خاک این کمال ننمودی خلق او مایه روح حیوان را خلق او دایه نفس انسان را کرده ناهید از غمش توبیخ خوانده تاریخ هیبتش مریخ بوده برجیس چون دبیر او را چون کمان خم گرفته تیر او را چشم جمشید مانده در ابروش قرص خورشید مهره گیسوش رنگ رخساره زحل کامش نقش پیشانی قمر نامش شرف اهل حشر فتراکش لوح محفوظ ملک ادراکش بوده در مکتب حکیم و علیم لوح محفوظ بر کنار مقیم جسم و جان کرده در خزانه راز پیش محراب ابروانش نماز نعت رویش ز والضحی آمد صفت زلف اذا سجی آمد بوده مقصود آفرینش او انبیا را نشان بینش او یافته بهر پای خواجه دین زینت شیر چرخ و گاو زمین پیش از اسلام در بدایت خویش دیو کش بوده در ولایت خویش کرده در کوی عاشقی بر باد جان و دل را به مهر ایمنه شاد دولتش چون گذاشت علیا را راهبر بود مر بحیرا را ایمنه غافل از چنان دری دهر نادیده آن چنان حری وز حلیمه فطام یافته او در ممالک نظام یافته او ورنه نگذاشتیش جستن دین برده ایمنه به روح امین گشته عمان ورا عدو در راه وز بزرگیش ناشده آگاه قلزم دین نشد به جزر و به مد دولتی جز به دولت احمد چون بدین جایگه سفر کرده خاک آن جای با خود آورده خورده با آب و پاک بنشسته زآب گردش چو آسمان شسته خاک او بوده آب تجریدش سفر دل مقام توحیدش باد بد قصد جانش ناکرده آب غربت زبانش ناکرده خاتم شرع خاتمت در فم صدق الله بنشته بر خاتم

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۶ - ذکر تفضیل پیغمبر ما علیه‌السّلام بر سایر انبیاء از همه انبیا چو بخشش رب یک تنست و همه ست اینت عجب خلق او از نفیس تر موکب عرق او در شریفتر منصب از پی صورت دل و جانش پیش حکم خطاب و فرمانش نقش پر چشم همچو نرگس تر عقل پر گوش همچو سیسنبر سیل نامد نهال کن تر از او مرغ نامد قفص شکن تر ازو همتش الرفیق الاعلی جوی عزتش لانبی بعدی گوی شیخ را ساز و سوز داده چو شاب خاک را آبروی داده چو آب او ورا بنده بوده از سر جد همه عالم ز پای او مسجد رو که تا دامن ابد نیکو کس نبیند به چشم خود چون او در جهانی فگنده آوازه با خود آورده سنتی تازه گشته ادیان خلق سیرت او نیست ادراک بر بصیرت او رشد قومی برای حق جویان اهد قومی ز خوی خوش گویان

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۶ - ذکر تفضیل پیغمبر ما علیه‌السّلام بر سایر انبیاء از همه انبیا چو بخشش رب یک تنست و همه ست اینت عجب خلق او از نفیس تر موکب عرق او در شریفتر منصب از پی صورت دل و جانش پیش حکم خطاب و فرمانش نقش پر چشم همچو نرگس تر عقل پر گوش همچو سیسنبر سیل نامد نهال کن تر از او مرغ نامد قفص شکن تر ازو همتش الرفیق الاعلی جوی عزتش لانبی بعدی گوی شیخ را ساز و سوز داده چو شاب خاک را آبروی داده چو آب او ورا بنده بوده از سر جد همه عالم ز پای او مسجد رو که تا دامن ابد نیکو کس نبیند به چشم خود چون او در جهانی فگنده آوازه با خود آورده سنتی تازه گشته ادیان خلق سیرت او نیست ادراک بر بصیرت او رشد قومی برای حق جویان اهد قومی ز خوی خوش گویان

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۷ - فی اتباعه صلوات الله علیه خرد و جام او به هر دو سرای واسطه در میان خلق و خدای تیغ و قرآن ورا شده معجز نشود شرع او خلق هرگز او چو موسی علی ورا هارون هر دو یک رنگ از درون و برون هرکه از در درآمده بر او تاج زدنی نهاده بر سر او از پی جود نز برای سجود صدر او آب کعبه برده ز جود او مدینه علوم و باب علی او خدا را نبی علیش ولی حرف کاغذ همی سیاه کند کی دل تیره را چو ماه کند آن بنان کو میان چو ماه زدی کی دم از خامه سیاه زدی ضرب کردی میان ماه تمام کی شدی بار گیر خامه خام آن بنانی که کرد مه به دو نیم کی کشیدی ز خامه حلقه میم آنکه هر حرف را دلش بد ظرف کی شدی در زمانه بسته حرف آنکه شب را سپید موی کند کی سخن را سیاه روی کند کی توان دید نور جان نبی از دریچه مشبک عنبی کی شد ادراکش از بلندی نور از زجاجی و از جلیدی دور او همه است از جلال با ما یار همچو جان از تن و یکی به شمار چون فرو تاخت آسمان قدم فلک المستقیم زیر قدم آتش کسری از تفش بگریخت جان خود زیر پای اسبش ریخت پیش شاخی که نور بار آرد نار زردشت جان نثار آرد خدمتش را ز بارگاه بلند خواجه سدره شد جلاجل بند گرچه موسی به سوی نیل شدی نیل چون پر جبرییل شدی سفل نیل آب داد تا سر او از نشان سفال چاکر او مصلحت را ز بهر عالم داد هرچه گوشش ستد زبانش داد چرخ تا شد جدا ز گوهر او هست از آنگاه باز گوهر جوی آسمان از جمال او ز زمین خاک بیزی شده ست گوهر چین نطق او هرچه در عقول نهاد روح بر دیده قبول نهاد یک سخن زو و عالمی معنی یک نظر زو و یک جهان تقوی نام او هم تکست با تقدیر کام او همرهست با تیسیر وصف او روح در زبان دارد یاد او آب در دهان دارد محو گشت از هدایتش گبری قدری شد به سعی او جبری خلق او آمد از نکو عهدی روح عیسی و قالب مهدی یافته دین حق بدو تعظیم خلق او را خدای خوانده عظیم چون درآمد صدف گشای ازل پر گهر شد دهان علم و عمل دین بدو یافت زینت و رونق زانکه زو یافت خلق راه به حق رهروان را ز احمد مختار آنکه دی نار بد شدی دین دار تا گروهی که دی چو دینارند پیشش امروز جمله دین آرند تا بنگشاد لعل او کان را سمعها شمعدان نشد جان را نرگسش چون ز آب تر گشتی زهره در حال نوحه گر گشتی چون ز جهال رخ نهان کردی خانه بر خود چو بوستان کردی چون شدی تنگ دل ز اهل مجاز به تماشا شدی به باغ نماز چون ز اشغال خلق درماندی به ارحنا بلال را خواندی کای بلال اسب دولتم زین کن خاک بر فرق آن کن و این کن که شدم سیر از آدم و عالم هان سیاها سپید مهره بدم آدم خویش را به پرده راز بوده ادهم جنیبت اشهب تاز کرده بی گرم و سرد و بی تر و خشک تربتش تربت عرب را مشک گاه گفتی جهان مراست تیغ گاه گفتی اجوع و گه اشبع یک شکم نان جو نخوردی سیر نزدی جز برای دین شمشیر مهرش ادریس را بداده نوید لطفش ابلیس را نکرده نمید سایه پروردگان پرده غیب از پی شک و رشک و شبهت و ریب رفته زو بر عطا چو چرخ کبود تا به گردن در آفتاب فرود ذوق و شوقش ز نیک و بد کوتاه چشم جسمش ز روح روح آگاه همه خلق و وفا و بسط و فرح شرط این نعتها الم نشرح

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۷ - فی اتباعه صلوات الله علیه خرد و جام او به هر دو سرای واسطه در میان خلق و خدای تیغ و قرآن ورا شده معجز نشود شرع او خلق هرگز او چو موسی علی ورا هارون هر دو یک رنگ از درون و برون هرکه از در درآمده بر او تاج زدنی نهاده بر سر او از پی جود نز برای سجود صدر او آب کعبه برده ز جود او مدینه علوم و باب علی او خدا را نبی علیش ولی حرف کاغذ همی سیاه کند کی دل تیره را چو ماه کند آن بنان کو میان چو ماه زدی کی دم از خامه سیاه زدی ضرب کردی میان ماه تمام کی شدی بار گیر خامه خام آن بنانی که کرد مه به دو نیم کی کشیدی ز خامه حلقه میم آنکه هر حرف را دلش بد ظرف کی شدی در زمانه بسته حرف آنکه شب را سپید موی کند کی سخن را سیاه روی کند کی توان دید نور جان نبی از دریچه مشبک عنبی کی شد ادراکش از بلندی نور از زجاجی و از جلیدی دور او همه است از جلال با ما یار همچو جان از تن و یکی به شمار چون فرو تاخت آسمان قدم فلک المستقیم زیر قدم آتش کسری از تفش بگریخت جان خود زیر پای اسبش ریخت پیش شاخی که نور بار آرد نار زردشت جان نثار آرد خدمتش را ز بارگاه بلند خواجه سدره شد جلاجل بند گرچه موسی به سوی نیل شدی نیل چون پر جبرییل شدی سفل نیل آب داد تا سر او از نشان سفال چاکر او مصلحت را ز بهر عالم داد هرچه گوشش ستد زبانش داد چرخ تا شد جدا ز گوهر او هست از آنگاه باز گوهر جوی آسمان از جمال او ز زمین خاک بیزی شده ست گوهر چین نطق او هرچه در عقول نهاد روح بر دیده قبول نهاد یک سخن زو و عالمی معنی یک نظر زو و یک جهان تقوی نام او هم تکست با تقدیر کام او همرهست با تیسیر وصف او روح در زبان دارد یاد او آب در دهان دارد محو گشت از هدایتش گبری قدری شد به سعی او جبری خلق او آمد از نکو عهدی روح عیسی و قالب مهدی یافته دین حق بدو تعظیم خلق او را خدای خوانده عظیم چون درآمد صدف گشای ازل پر گهر شد دهان علم و عمل دین بدو یافت زینت و رونق زانکه زو یافت خلق راه به حق رهروان را ز احمد مختار آنکه دی نار بد شدی دین دار تا گروهی که دی چو دینارند پیشش امروز جمله دین آرند تا بنگشاد لعل او کان را سمعها شمعدان نشد جان را نرگسش چون ز آب تر گشتی زهره در حال نوحه گر گشتی چون ز جهال رخ نهان کردی خانه بر خود چو بوستان کردی چون شدی تنگ دل ز اهل مجاز به تماشا شدی به باغ نماز چون ز اشغال خلق درماندی به ارحنا بلال را خواندی کای بلال اسب دولتم زین کن خاک بر فرق آن کن و این کن که شدم سیر از آدم و عالم هان سیاها سپید مهره بدم آدم خویش را به پرده راز بوده ادهم جنیبت اشهب تاز کرده بی گرم و سرد و بی تر و خشک تربتش تربت عرب را مشک گاه گفتی جهان مراست تیغ گاه گفتی اجوع و گه اشبع یک شکم نان جو نخوردی سیر نزدی جز برای دین شمشیر مهرش ادریس را بداده نوید لطفش ابلیس را نکرده نمید سایه پروردگان پرده غیب از پی شک و رشک و شبهت و ریب رفته زو بر عطا چو چرخ کبود تا به گردن در آفتاب فرود ذوق و شوقش ز نیک و بد کوتاه چشم جسمش ز روح روح آگاه همه خلق و وفا و بسط و فرح شرط این نعتها الم نشرح

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۸ - اندر گشادن دل وی سینه او گشاد روح نخست هرچه جز پاک دید پاک بشست درز برداشت در زمان از وی بند بگشاد همچنان از وی سینه ای را که حق حکم باشد درز بگشادنش چه کم باشد بهر آن تا کند درین بنیاد چون رفو بیند از رفوگر یاد از پر جبرییل گشت درست آن جراحت به امر ایزد چست دل او بودی از خیانت پاک چون ز اشکال هند تخته خاک رقم او بود قسمت جان را تخته خاک امر یزدان را انبیا گرچه محتشم بودند جملگی صفر آن رقم بودند پیش بودند نز پی دونیش پیش بودند بهر افزونیش گرچه پیشند پیش از این چه غمست پیشی صفر بیشی رقمست حکم او همچو حکمتست روان عمر او همچو دولتست جوان دین او در جهان رفیع شده از پی امتان شفیع شده بخت او خونبهای پیر و جوان خردش کیمیای هر دو جهان بود پاکیزه باطن و ظاهر خاک عالم ورا شده طاهر شرع او در بصیرت و احسان برترست از قیاس و استحسان ملت درد اصفیا ز گلش معنی نور انبیا ز دلش جان یکی فرع او به هفت ندیم او یکی شرع تو به هفت اقلیم شوری انگیخت ظاهر و معلوم بیمش از بوم و بام کلب الروم همچو پیکان سوی همه نیکان پر برآورده تیز بی پیکان بهر پیکان تیرش از تعلیم لقبش داده حق کتاب کریم اندر آمد به خوی خوش عاطر نسخت علم غیب در خاطر گفت دیدم بهشت مأوی را سدره و عرش و لوح و طوبی را دیدم از دل به دیده لاهوت در جوامع صوامع ملکوت لطف فردوس را پسندیدم قهر زندان عدل هم دیدم هرچه مکنون غیب حضرت بود به کم از ساعتی مرا بنمود داند آنکو دلش ز ریب تهیست کین همه غیب عالم علویست واسطه کیست پیش پرده سرای جز ازو در میان خلق و خدای گر شریفند و گر وضیع همه کرم او بود شفیع همه سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۹ - ذکر تفضیلش نور کز خلق او مؤثر شد چشمه آفتاب و کوثر شد پیش آن مقتدای رحمانی عقل با حفص شد دبستانی قدم صدق یافت نقل از وی وز عقیله برست عقل از وی چون درآمد به مرکز سفلی گفت دین را هنوز تو طفلی دایگی کرد دین یزدان را تا بپرورد نور ایمان را پیش او گوش گشته عقل همه پیش او فاش گشته نقل همه هر مصالح که مصطفی فرمود عقل داند که گوش باید بود عقل در پیش اوست همچو رهی زانکه زو یافت عقل روزبهی عقل در مکتب هدایت اوست زیرکی عقل از بدایت اوست کرده مهمان ز بیم گمراهی عقل کل را به امر اللهی عقل داودوار در محراب پیش او خر راکعا و اناب پیش او عقل قد خمیده رود تو به پای آیی او به دیده رود ره نمای تو راه ایمانست عقل در کار خویش حیرانست عقل تو در مراتب دل و تن زندگانی دهست و زندان کن ره نماینده تو یزدانست که پذیرای عقل مردانست عقل و فرمان کشیدنی باشد عشق و ایمان چشیدنی باشد این دو بیرون ز عقل و جان خیزد این برآن آن برین نیامیزد شرع او روح عقل روحانیست رای تو یار دیو نفسانیست چون سرای بهر چشم زخم بزن عقل را پیش شرع او گردن هرکجا شرع روی خویش نمود رای در گرد سم او فرسود عقل خود کار سرسری نکند لیک با دین برابری نکند هست با شرع کار رای و قیاس همچو پیش کلام حق وسواس رای شرع آنکه نفس را سوزد رای عقل آنکه شعله افروزد

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۸ - اندر گشادن دل وی سینه او گشاد روح نخست هرچه جز پاک دید پاک بشست درز برداشت در زمان از وی بند بگشاد همچنان از وی سینه ای را که حق حکم باشد درز بگشادنش چه کم باشد بهر آن تا کند درین بنیاد چون رفو بیند از رفوگر یاد از پر جبرییل گشت درست آن جراحت به امر ایزد چست دل او بودی از خیانت پاک چون ز اشکال هند تخته خاک رقم او بود قسمت جان را تخته خاک امر یزدان را انبیا گرچه محتشم بودند جملگی صفر آن رقم بودند پیش بودند نز پی دونیش پیش بودند بهر افزونیش گرچه پیشند پیش از این چه غمست پیشی صفر بیشی رقمست حکم او همچو حکمتست روان عمر او همچو دولتست جوان دین او در جهان رفیع شده از پی امتان شفیع شده بخت او خونبهای پیر و جوان خردش کیمیای هر دو جهان بود پاکیزه باطن و ظاهر خاک عالم ورا شده طاهر شرع او در بصیرت و احسان برترست از قیاس و استحسان ملت درد اصفیا ز گلش معنی نور انبیا ز دلش جان یکی فرع او به هفت ندیم او یکی شرع تو به هفت اقلیم شوری انگیخت ظاهر و معلوم بیمش از بوم و بام کلب الروم همچو پیکان سوی همه نیکان پر برآورده تیز بی پیکان بهر پیکان تیرش از تعلیم لقبش داده حق کتاب کریم اندر آمد به خوی خوش عاطر نسخت علم غیب در خاطر گفت دیدم بهشت مأوی را سدره و عرش و لوح و طوبی را دیدم از دل به دیده لاهوت در جوامع صوامع ملکوت لطف فردوس را پسندیدم قهر زندان عدل هم دیدم هرچه مکنون غیب حضرت بود به کم از ساعتی مرا بنمود داند آنکو دلش ز ریب تهیست کین همه غیب عالم علویست واسطه کیست پیش پرده سرای جز ازو در میان خلق و خدای گر شریفند و گر وضیع همه کرم او بود شفیع همه سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۹ - ذکر تفضیلش نور کز خلق او مؤثر شد چشمه آفتاب و کوثر شد پیش آن مقتدای رحمانی عقل با حفص شد دبستانی قدم صدق یافت نقل از وی وز عقیله برست عقل از وی چون درآمد به مرکز سفلی گفت دین را هنوز تو طفلی دایگی کرد دین یزدان را تا بپرورد نور ایمان را پیش او گوش گشته عقل همه پیش او فاش گشته نقل همه هر مصالح که مصطفی فرمود عقل داند که گوش باید بود عقل در پیش اوست همچو رهی زانکه زو یافت عقل روزبهی عقل در مکتب هدایت اوست زیرکی عقل از بدایت اوست کرده مهمان ز بیم گمراهی عقل کل را به امر اللهی عقل داودوار در محراب پیش او خر راکعا و اناب پیش او عقل قد خمیده رود تو به پای آیی او به دیده رود ره نمای تو راه ایمانست عقل در کار خویش حیرانست عقل تو در مراتب دل و تن زندگانی دهست و زندان کن ره نماینده تو یزدانست که پذیرای عقل مردانست عقل و فرمان کشیدنی باشد عشق و ایمان چشیدنی باشد این دو بیرون ز عقل و جان خیزد این برآن آن برین نیامیزد شرع او روح عقل روحانیست رای تو یار دیو نفسانیست چون سرای بهر چشم زخم بزن عقل را پیش شرع او گردن هرکجا شرع روی خویش نمود رای در گرد سم او فرسود عقل خود کار سرسری نکند لیک با دین برابری نکند هست با شرع کار رای و قیاس همچو پیش کلام حق وسواس رای شرع آنکه نفس را سوزد رای عقل آنکه شعله افروزد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۰ - در تفسیر وما ارسلناک الّا رحمة‌للعالمین چون تو بیماری از هوا و هوس رحمة العالمین طبیب تو بس هرکرا از جلال مایه بود خرد مصطفاش دایه بود بست دیوار بهر منت را سیرت او سرای سنت را گر ندانید ای هوا کوشان بشنوید این سخن ز خاموشان تا بگویند بر زبان خرد هرکه دل داد دین او بخرد کاندرین کوره پر از کوران واندرین کارگاه مزدوران ادب او به از خصال شما خرد او به از کمال شما او دلیل تو بس تو راه مجوی او زبان تو بس تو یافه مگوی وهم و حس و خیال رهبر تست زان همیشه مقام بر در تست مرد همت نه مرد نهمت باش چون پیمبر نه ای ز امت باش سخن او برد ترا به بهشت ادب او رهاندت ز کنشت پی او گیر تا سری گردی خرزی زود جوهری گردی جان فدا کن تو در متابعتش چون نداری سر معاتبتش سوی حق بی رکاب مصطفوی نرود پایت ارچه بس بدوی تا قدم بر سر فلک نزنی با وی انگشت در نمک نزنی هرچه او گفت راز مطلق دان وآنچه او کرد کرده حق دان قول او ختم دان تو چون قرآن لفظ او جزم دان تو چون فرقان دل پر درد را که نیرو نیست هیچ تیمار دار چون او نیست شرع و دین ساقی شراب ویست دیده خفاش آفتاب ویست بر تو از نفس تو رحیم ترست در شفاعت از آن کریم ترست از کرم نز هوا و نز هوسی مهربانتر ز تست بر تو بسی سوی جان پلید کی پوید هست او پاک پاک را جوید پاک شو پاک رستی از دوزخ کو رهاند ترا از آن برزخ باز آنکو حرام دارد خور دوزخ او را ز شرع اولیتر گر تو خواهی که گردی او را یار از حرام و سفاح دست بدار در حریم وی ای سلامت جوی شرم دار از حرام و دست بشوی نه خدای جهان بر اهل نفس گفت مولای مؤمنانم و بس تو که جز در غم قنینه نه ای سینه گم کن چو پاک سینه نه ای سینه ای را که سنت آراید دل آن سینه شرع را شاید سینه و دل که جای غی باشد خانه دیو و چنگ و می باشد ای فرو مانده زار و وار و خجل در جحیم تن و جهنم دل غضبت گه فرو برد به جحیم گه دهد شهوتت شراب حمیم گه کشد شیر کبر و خوک نیاز گه گزد مار حقد و گزدم آز در دوزخ فراز کرده و پس می پزی در بهشت دیگ هوس گه شرار غضب شود به اثیر گه کشد غل و غش ترا به سعیر از برون سوتنت ز غفلت شاد وز درون عقل و جانت با فریاد مصطفی بر کرانه برزخ رداء آویختست در دوزخ گر ترا دیده هست و بینایی چون ز دوزخ سبک برون نایی تا رهاند ترا ز دوزخ زشت پس رساند به بوستان بهشت سنت او ردیست هین برخیز در ردای محمدی آویز کاسمانست احمد مرسل اولش آخر آخرش اول همه زان پرده آمده بیرون در تماشاش عاقل و مجنون امتانش چو قطره باران کاول و آخرش بود چو میان دایه جان بخردی خوانش دفتر راز ایزدی دانش اندرین کارگاه کون و فساد کار و بارش دو بود فقر و جهاد چون نیم مرد فرش و ایوانش من غلام غلام دربانش با حسابم خوش ار فذلکم اوست من غلام سقر چو مالکم اوست مالک دین و ملک و دادست او هرچه بایست داد دادست او تا مرا دانشست و دین دارم دامنش را ز دست نگذارم پی او گیرم و سری گردم بر سر شرعش افسری گردم

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۰ - در تفسیر وما ارسلناک الّا رحمة‌للعالمین چون تو بیماری از هوا و هوس رحمة العالمین طبیب تو بس هرکرا از جلال مایه بود خرد مصطفاش دایه بود بست دیوار بهر منت را سیرت او سرای سنت را گر ندانید ای هوا کوشان بشنوید این سخن ز خاموشان تا بگویند بر زبان خرد هرکه دل داد دین او بخرد کاندرین کوره پر از کوران واندرین کارگاه مزدوران ادب او به از خصال شما خرد او به از کمال شما او دلیل تو بس تو راه مجوی او زبان تو بس تو یافه مگوی وهم و حس و خیال رهبر تست زان همیشه مقام بر در تست مرد همت نه مرد نهمت باش چون پیمبر نه ای ز امت باش سخن او برد ترا به بهشت ادب او رهاندت ز کنشت پی او گیر تا سری گردی خرزی زود جوهری گردی جان فدا کن تو در متابعتش چون نداری سر معاتبتش سوی حق بی رکاب مصطفوی نرود پایت ارچه بس بدوی تا قدم بر سر فلک نزنی با وی انگشت در نمک نزنی هرچه او گفت راز مطلق دان وآنچه او کرد کرده حق دان قول او ختم دان تو چون قرآن لفظ او جزم دان تو چون فرقان دل پر درد را که نیرو نیست هیچ تیمار دار چون او نیست شرع و دین ساقی شراب ویست دیده خفاش آفتاب ویست بر تو از نفس تو رحیم ترست در شفاعت از آن کریم ترست از کرم نز هوا و نز هوسی مهربانتر ز تست بر تو بسی سوی جان پلید کی پوید هست او پاک پاک را جوید پاک شو پاک رستی از دوزخ کو رهاند ترا از آن برزخ باز آنکو حرام دارد خور دوزخ او را ز شرع اولیتر گر تو خواهی که گردی او را یار از حرام و سفاح دست بدار در حریم وی ای سلامت جوی شرم دار از حرام و دست بشوی نه خدای جهان بر اهل نفس گفت مولای مؤمنانم و بس تو که جز در غم قنینه نه ای سینه گم کن چو پاک سینه نه ای سینه ای را که سنت آراید دل آن سینه شرع را شاید سینه و دل که جای غی باشد خانه دیو و چنگ و می باشد ای فرو مانده زار و وار و خجل در جحیم تن و جهنم دل غضبت گه فرو برد به جحیم گه دهد شهوتت شراب حمیم گه کشد شیر کبر و خوک نیاز گه گزد مار حقد و گزدم آز در دوزخ فراز کرده و پس می پزی در بهشت دیگ هوس گه شرار غضب شود به اثیر گه کشد غل و غش ترا به سعیر از برون سوتنت ز غفلت شاد وز درون عقل و جانت با فریاد مصطفی بر کرانه برزخ رداء آویختست در دوزخ گر ترا دیده هست و بینایی چون ز دوزخ سبک برون نایی تا رهاند ترا ز دوزخ زشت پس رساند به بوستان بهشت سنت او ردیست هین برخیز در ردای محمدی آویز کاسمانست احمد مرسل اولش آخر آخرش اول همه زان پرده آمده بیرون در تماشاش عاقل و مجنون امتانش چو قطره باران کاول و آخرش بود چو میان دایه جان بخردی خوانش دفتر راز ایزدی دانش اندرین کارگاه کون و فساد کار و بارش دو بود فقر و جهاد چون نیم مرد فرش و ایوانش من غلام غلام دربانش با حسابم خوش ار فذلکم اوست من غلام سقر چو مالکم اوست مالک دین و ملک و دادست او هرچه بایست داد دادست او تا مرا دانشست و دین دارم دامنش را ز دست نگذارم پی او گیرم و سری گردم بر سر شرعش افسری گردم

%0
10 Bölüm