Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

ابواسماعيل عبداللّه بن محمد الانصاری الهروی قڈس الله تعالی روحه آن را در مجالس صحبت و مجامع تذکیر و موعظت املا می‌فرموده‌ اند و سخنان دیگر بعضی از فشایخی که دران کتاب مذکور نشده و بعضی از اذواق و مواجيد خود بر آن می‌افزودهء و یکی از محبان و مریدان آن را جمع می‌کرده و در قید کتابت می‌آورده. و الجق ان كتابن 'اشست لطف و مجموعه‌ای است شریف مشتمل بر حقایق معارف صوفیه و دقایق لطایيف این طايفة عليه اما چون به زبان هروی قدیم که در ان عهد معهود بوده وقوع یافته و به تصحیف و تحریف نویسندگان په جایی رسیده که در بسیاری از مواضع فهم مقصود به سهولت دست نمی‌دهد, و ایضاً مقتصر است بر ذکر بعض متقڈمان, و از ذکر بعضی دیگر و از ذکر حضرت شیخ الاسلام و معاصران وی و متأخران ازوی خالي است, بارها در خاطر این فقیر می‌گشت که به قدر وسع و طاقت در تحریر و تقریر آن کوشش نماید. آنچه معلوم شود به عبارتی که متعارف روزگار است در بیان آرد, و آن را که مفهوم نشود در حجاب ستر و کتمان بگذارد, و از ز کتب معتبره‌دیگر سخنان چیده و معارف سنجیده اضافة آن کرده بر لوح تبیان نگارد. و شرح احوال و مقامات و معارف و کرامات 9 تاریخ ولادت و وفات جماعتی که در آن کتاب مذکور نشده با ن منضم گرداند. اما به واسطة وفور علایق و هجوم عوایق میسر نمی‌شد. تا ان که در تاریخ سنۀ احدی و ثمانین و ثمانه مائه محبٌ درویشان و معتقد معتَقّد ایشان, آن از همه, شغل سیر و بر فقر دلیر, افير نظام الذتن على شر اع و الك الى م وله و وة لسلوك طوبق ,وضولة كه به طوع :و افقار از أاعلى رانب جام و اغتار اعراض وده و به قدم تسلیم و رضا بر سلوک جاڈۀ فقر و فنا اقبال فرموده, از این فقیر مثل آن وزی که انر دل. کدشه بود و دز خاطر فتمکن کضته: استدعا كرد داعية قديم E E‏ لاجرم به صدق و خلوص طویت در امضای ان نیت و استقصای ان امنیت شروع افتاد. J‏ از مکارم اخلاق و مراسم اشفاق مطالعه کنندگان آن که چون ایشان را از یمن انفاس طيبة اولياء الله و فيض ارواح مقدذسة ایشان وقت خوش گردد. E‏ ان حم و بالف را که مه جت امال بر جات تفاظن شان که ار حطان 16 قدس رسیده» و بر مشام جان مشتاقان محاضر انس وزیده» مسمی می‌گردد به نفحات الانس من حضراتٍ القدس از گوشة خاطر فرو نگذارند و به دعای خير ياد آرند. و التّكلان في جميع الأحّوال على المُهَيمن المُتعال. تمهيد فى القول فى الولاية و الولئ ولات شتی انت از وای که فرت اعت و ان تز دو فنك اشت: ولايت عامّه وولإایت خاظه. ولایت عامه مشټرک است ميان همة مؤمنان, قال الله تعالى: «اللّة ولِىٌ الذين افوا نكر خم فن الظلمات. الى. الور (257/بقزه )دو ولات خاظه :فخضصوص-اشت به واصلان از ارباب سلوک, و هی عبار عَنْ قفَناءِ العَبْدٍ فى الحقٌ و بقائه به. قالولئٌ هُو الفانی فهو الباقی همو فنا ارت ایت ار هات سير الى اللدر و مقا عارت است از بدایت سیر فی اللّه. ی ا ا صدق یکبارگی قطع کند. اشر کی االله اناه مخفو شود که دو را هد رای ‏ وجودی ‏ ارزانی دارد. تا بدان در عالم اتصاف به ا چجۆزخانى گوبذ a‏ »الول هو إالفانى من حالِه الباقى فى مُشاهَدة الحو لمكن ل عن تسه اجار ولامع ر الله كران ولن أن وة كه فائى بود ار جال خود و باقی بود به مشاهدۀ حق. ممکن نباشد مر او را که از خود خبر دهد و با جز خداوند بیارامد.

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

ابواسماعيل عبداللّه بن محمد الانصاری الهروی قڈس الله تعالی روحه آن را در مجالس صحبت و مجامع تذکیر و موعظت املا می‌فرموده‌ اند و سخنان دیگر بعضی از فشایخی که دران کتاب مذکور نشده و بعضی از اذواق و مواجيد خود بر آن می‌افزودهء و یکی از محبان و مریدان آن را جمع می‌کرده و در قید کتابت می‌آورده. و الجق ان كتابن 'اشست لطف و مجموعه‌ای است شریف مشتمل بر حقایق معارف صوفیه و دقایق لطایيف این طايفة عليه اما چون به زبان هروی قدیم که در ان عهد معهود بوده وقوع یافته و به تصحیف و تحریف نویسندگان په جایی رسیده که در بسیاری از مواضع فهم مقصود به سهولت دست نمی‌دهد, و ایضاً مقتصر است بر ذکر بعض متقڈمان, و از ذکر بعضی دیگر و از ذکر حضرت شیخ الاسلام و معاصران وی و متأخران ازوی خالي است, بارها در خاطر این فقیر می‌گشت که به قدر وسع و طاقت در تحریر و تقریر آن کوشش نماید. آنچه معلوم شود به عبارتی که متعارف روزگار است در بیان آرد, و آن را که مفهوم نشود در حجاب ستر و کتمان بگذارد, و از ز کتب معتبره‌دیگر سخنان چیده و معارف سنجیده اضافة آن کرده بر لوح تبیان نگارد. و شرح احوال و مقامات و معارف و کرامات 9 تاریخ ولادت و وفات جماعتی که در آن کتاب مذکور نشده با ن منضم گرداند. اما به واسطة وفور علایق و هجوم عوایق میسر نمی‌شد. تا ان که در تاریخ سنۀ احدی و ثمانین و ثمانه مائه محبٌ درویشان و معتقد معتَقّد ایشان, آن از همه, شغل سیر و بر فقر دلیر, افير نظام الذتن على شر اع و الك الى م وله و وة لسلوك طوبق ,وضولة كه به طوع :و افقار از أاعلى رانب جام و اغتار اعراض وده و به قدم تسلیم و رضا بر سلوک جاڈۀ فقر و فنا اقبال فرموده, از این فقیر مثل آن وزی که انر دل. کدشه بود و دز خاطر فتمکن کضته: استدعا كرد داعية قديم E E‏ لاجرم به صدق و خلوص طویت در امضای ان نیت و استقصای ان امنیت شروع افتاد. J‏ از مکارم اخلاق و مراسم اشفاق مطالعه کنندگان آن که چون ایشان را از یمن انفاس طيبة اولياء الله و فيض ارواح مقدذسة ایشان وقت خوش گردد. E‏ ان حم و بالف را که مه جت امال بر جات تفاظن شان که ار حطان 16 قدس رسیده» و بر مشام جان مشتاقان محاضر انس وزیده» مسمی می‌گردد به نفحات الانس من حضراتٍ القدس از گوشة خاطر فرو نگذارند و به دعای خير ياد آرند. و التّكلان في جميع الأحّوال على المُهَيمن المُتعال. تمهيد فى القول فى الولاية و الولئ ولات شتی انت از وای که فرت اعت و ان تز دو فنك اشت: ولايت عامّه وولإایت خاظه. ولایت عامه مشټرک است ميان همة مؤمنان, قال الله تعالى: «اللّة ولِىٌ الذين افوا نكر خم فن الظلمات. الى. الور (257/بقزه )دو ولات خاظه :فخضصوص-اشت به واصلان از ارباب سلوک, و هی عبار عَنْ قفَناءِ العَبْدٍ فى الحقٌ و بقائه به. قالولئٌ هُو الفانی فهو الباقی همو فنا ارت ایت ار هات سير الى اللدر و مقا عارت است از بدایت سیر فی اللّه. ی ا ا صدق یکبارگی قطع کند. اشر کی االله اناه مخفو شود که دو را هد رای ‏ وجودی ‏ ارزانی دارد. تا بدان در عالم اتصاف به ا چجۆزخانى گوبذ a‏ »الول هو إالفانى من حالِه الباقى فى مُشاهَدة الحو لمكن ل عن تسه اجار ولامع ر الله كران ولن أن وة كه فائى بود ار جال خود و باقی بود به مشاهدۀ حق. ممکن نباشد مر او را که از خود خبر دهد و با جز خداوند بیارامد.

Orijinal Metin (FA)

» ابراهیم ادهم رحمه اللّه تعالی مردی را گفت: «خواهی که ولیّی باشی از اولیاء الله تعالی؟ » گفت: «بلی خواهم>. گفت::«لاترغت فى شىء من الذنيا و الأخزة وافرع فشک لله عالی وال بوخهک عل فا گی رقت فکن: که رع به انها اعراض بود از حق سبحانه و فارغ کن مر خود را از برای دوستی خداوند. و دنیا و عقبی را در دل راه مده و روی دل به حق ار! و چون این اوصاف در تو موجود شد. ولئ باشی. » و فى السالة القشيربة: ان الولى له ,معثيان: احدهما قعيل بمعنى مفعول, و هو من یتولی الله امرّه. قال تعالى: «وَهُوَ يَتَوّلى الصًالجين. » (196/اعراف) فلايكله الى نفسه لحظة: بل يتولى_ الحق نشبحائة رعايته: و. الثانى قعيل خبالغة من القاعل: و هو الذى بتولى عبادة الله وطاعاته: فاده تجزى عليه على النوالى من عير ان للها عضان O O E‏ الول وللا جف فاه تجفيق الله غفلى الا فضا الاستيفاءِ ودوام حفظ الله اناه فى السّاءِ و الصّراء. و من شرط الولئ ان يكون محقوطا كما أن هن بضرط الق أن يكون مفصوما. فكل من كان للشرع عله اعتراض؛ فهو مغرور مخادع. قصد ابویزید البسطاميٰ قذسٍ الله تعالی روحه بعضَ من وصف بالولاية, فلا وافی فشجده قعد نط خروخة . حرج ,ال خل:ورمى بتزاقه نخاة القيلة. فانضرف ابويزنة و لخ تشلة عله وال ‏ قيف ‏ شخصی به نزدیک شیخ ابوسعید ابوالخیر قڈس الله تعالی روحه درآمد ونخست پای چپ اندر مسجد نهاد. او را گفت: «بازگرد. که هرکه در خانۀ دوست ادب آمدن نداند ما را نشاید که با وی صحبت داریم. » و فى الفصل الاول من الباب الثالكث من ترجمة العوارف: معرفت عبارت است از بازشناختن معلوم مجمل در صور تفاصیل. چنانکه در علم نحو مثلا بداند که هریک از عوامل لفظی و معنوی چه عمل کند. اینچنین دانستن بر سبیل اجمال علم نحو باشد. و بازشناختن هر عاملی از ان على التفصیل در وقت خواندن سواد عربیت, بی توقفی 17 و رویتی» و استعمال آن در محل خود معرفت نحو. و بازشناختن به فکر و رویت,. تعرف نحو. و غافل بودن از آن با وجود علم» سهو و خطا. پس معرفت ربوبيت عبارت تود از بار فاخن دات و صقات الهى در ضور عفاصل اخوال و خوادت و ورل عدار آن که بر سبیل اجمال معلوم شده باشد که موجود حقیقی و فاعل مطلق اوست. سبحانه. و تا صورت توحید مجمل علمی مفصل عینی نگردد. چنانکه صاحب علم توحید در صور تفاصيل وقایع و احوال مجددهۀ متضاده از ضر و نفع و عطا و منع, و قبض و بسط, ضا و نافع و معطی و مانع؛ و قابض و باسط حق را سبحانه بیند و شناسد, بی توقفی و رویتی» او را عارف نخوانند. و اگر , ار ها اران ال ید وکو و حاضر گردد و فاعل مطلق را جل ذکژه در صور وسایط و روابط بازشناسد, او را متعرف خوانند نه عارف. و اگر به کلی غافل بود و تأثیرات آفعال را حواله به وسایط کند, او را ساهی و لاهی و مشرک خفی خوانند. مثلاً اگر معنی توحید را تقریر می‌کند و خود را مستغرق بحر توحید می‌نماید. » و دیگری آن را بر سبیل انکار به او بازگرداند و گوید: «این سخن نه از سر حال است, بل نتیجة فکر و رویت است. » در حال برنجد و بر وی خشم گیرد و نداند که این رنجش عین مصداق قول منکر است. والا فاعل مطلق را در صورت انکار بازشناختی و بروی خشم نگرفتی. و معرفت الهی را مراتب است: اول, a‏ داند چنانکه گفته شد.

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» ابراهیم ادهم رحمه اللّه تعالی مردی را گفت: «خواهی که ولیّی باشی از اولیاء الله تعالی؟ » گفت: «بلی خواهم>. گفت::«لاترغت فى شىء من الذنيا و الأخزة وافرع فشک لله عالی وال بوخهک عل فا گی رقت فکن: که رع به انها اعراض بود از حق سبحانه و فارغ کن مر خود را از برای دوستی خداوند. و دنیا و عقبی را در دل راه مده و روی دل به حق ار! و چون این اوصاف در تو موجود شد. ولئ باشی. » و فى السالة القشيربة: ان الولى له ,معثيان: احدهما قعيل بمعنى مفعول, و هو من یتولی الله امرّه. قال تعالى: «وَهُوَ يَتَوّلى الصًالجين. » (196/اعراف) فلايكله الى نفسه لحظة: بل يتولى_ الحق نشبحائة رعايته: و. الثانى قعيل خبالغة من القاعل: و هو الذى بتولى عبادة الله وطاعاته: فاده تجزى عليه على النوالى من عير ان للها عضان O O E‏ الول وللا جف فاه تجفيق الله غفلى الا فضا الاستيفاءِ ودوام حفظ الله اناه فى السّاءِ و الصّراء. و من شرط الولئ ان يكون محقوطا كما أن هن بضرط الق أن يكون مفصوما. فكل من كان للشرع عله اعتراض؛ فهو مغرور مخادع. قصد ابویزید البسطاميٰ قذسٍ الله تعالی روحه بعضَ من وصف بالولاية, فلا وافی فشجده قعد نط خروخة . حرج ,ال خل:ورمى بتزاقه نخاة القيلة. فانضرف ابويزنة و لخ تشلة عله وال ‏ قيف ‏ شخصی به نزدیک شیخ ابوسعید ابوالخیر قڈس الله تعالی روحه درآمد ونخست پای چپ اندر مسجد نهاد. او را گفت: «بازگرد. که هرکه در خانۀ دوست ادب آمدن نداند ما را نشاید که با وی صحبت داریم. » و فى الفصل الاول من الباب الثالكث من ترجمة العوارف: معرفت عبارت است از بازشناختن معلوم مجمل در صور تفاصیل. چنانکه در علم نحو مثلا بداند که هریک از عوامل لفظی و معنوی چه عمل کند. اینچنین دانستن بر سبیل اجمال علم نحو باشد. و بازشناختن هر عاملی از ان على التفصیل در وقت خواندن سواد عربیت, بی توقفی 17 و رویتی» و استعمال آن در محل خود معرفت نحو. و بازشناختن به فکر و رویت,. تعرف نحو. و غافل بودن از آن با وجود علم» سهو و خطا. پس معرفت ربوبيت عبارت تود از بار فاخن دات و صقات الهى در ضور عفاصل اخوال و خوادت و ورل عدار آن که بر سبیل اجمال معلوم شده باشد که موجود حقیقی و فاعل مطلق اوست. سبحانه. و تا صورت توحید مجمل علمی مفصل عینی نگردد. چنانکه صاحب علم توحید در صور تفاصيل وقایع و احوال مجددهۀ متضاده از ضر و نفع و عطا و منع, و قبض و بسط, ضا و نافع و معطی و مانع؛ و قابض و باسط حق را سبحانه بیند و شناسد, بی توقفی و رویتی» او را عارف نخوانند. و اگر , ار ها اران ال ید وکو و حاضر گردد و فاعل مطلق را جل ذکژه در صور وسایط و روابط بازشناسد, او را متعرف خوانند نه عارف. و اگر به کلی غافل بود و تأثیرات آفعال را حواله به وسایط کند, او را ساهی و لاهی و مشرک خفی خوانند. مثلاً اگر معنی توحید را تقریر می‌کند و خود را مستغرق بحر توحید می‌نماید. » و دیگری آن را بر سبیل انکار به او بازگرداند و گوید: «این سخن نه از سر حال است, بل نتیجة فکر و رویت است. » در حال برنجد و بر وی خشم گیرد و نداند که این رنجش عین مصداق قول منکر است. والا فاعل مطلق را در صورت انکار بازشناختی و بروی خشم نگرفتی. و معرفت الهی را مراتب است: اول, a‏ داند چنانکه گفته شد.

Orijinal Metin (FA)

دوم آن که هر اثری که یابد از فاعل مطلق جل ذکره به یقین ذاند که نشخة کذام صفت است از صفات او. سیم آن که مراد حق را عژوعلا در تجلی هر صفتی بشناسد. چهارم. آن که صفت علم الهی را در صورت معرفت خود بازشناسد و خود را از دايرة علم ومعرفت. بل وجود اخراج کند. چنانکه از جنید فس سژه پرسیدند که: «معرفت چیست؟ » گفت: «المعرفة وجود جهلک عند قيام علمه. » گفتند: «زدنا ایضاحا! » فرمود: «هو العارف و المعروف . » و چندان که مراتب قرب زبادت شود و آثار عظمت الهی ظاهرتر گردد. علم به جهل بیشتر حاصل شود و ‏ از نهاد عارف برخیزد. و این معنی که تقریر می‌افتد هم علم معرفت است نه معرفت. چه معرفت امری وجدانی است و تقریر از ان قاصر. اما علم مقدمه ان است. پس فر قت ی علو خالا شد و فلم ی رنت وال القول فى معرفة الضوفى و المتصوّف و الملامتى و الفقير و الفرق بينهم وى الفطل العاشر من الات الالك من ترجفة الغوارف يدان كه مرانت طقات مردم على اختلاف درجاتهم بر سه قسم است: قسم اول, ؛ مرتبه فان و کاملان؛ و ھک و قسم دوم مرتبة سالکان طريق كمال o ‏ قسم سيم مقيمان وَهُدة نقصان. و آن طبقة سفلى است. واصلان مقربان و ا وشالکان: ابزار و اضحات يهنن و ففتهان :شان و اضجاب: مال و اهل وصول بعد از انبيا صلوات الڑحمن عليهم دو طايفه‌ ند: اول 'مشانح صوقية. كه ية والسطة كمال متابعت رول هلي الله عة ولم شر وصول یافته‌اند و بعد از آن در رجوع برای دعوت خلق , نه نی اعت ادون و قامور شدةانده و این :طاشة کاملان مکل اند که قصل و ایت ازلی یسان را بعد اد استغراق در عین جمع و لجة توحید. از شکم ماهی فنا به ساحل تفرقه و میدان بقا خلاصی و مناصی ارزانی فرمود تا خلق را به نجات و درجات دلالت کنند. و اما طایفة دوم آن جماعت‌اند که بعد از وصول به درجۀ کمال» حوالة تکمیل و رجوع خلق به ایشان نرفت, و غرقة بحر جمع گشتند و در شکم ماهی فنا چنان ناچیز و ولک دند کے ار اتان کر کر خر کو انرق ته شاخل تفر کو و تاجیت قا ترسید هة در سلک زمر سکان قباب غیرت و قطان دیار حيرت انخراط یافتند و بعد از كمال 18 وصول ولایت تکمیل دیگران به ایشان مفوض نگشت. و اهل سلوک i E‏ وجه الله «يريدونَ وَجَههٌ»(52/انعام و 28/کهف) و طالبان بهشت و مریدان اخرت «ومنکم مَنْ یرید الأخرة»(152/آل عمران). و اما طالبان حق دوطایفه‌اند: متصوفه و ملامتیه. متصوفه ان جماعت‌اند که از بعض صفات نفوس خلاص یافته‌اند و به بعضی از احوال و اوصاف صوفیان موصوف گشته و متطلع نهایات احوال ایشان شده؛ ولکن هنوز به اال ا ات ف و ما ا وان و ول ا وا اهل قرب و صوفیّه متخلف گشته. و اما ملامتیه جماعتی باشند که در رعایت معنی اخلاص و محافظت قاعدۀ صدق. غایت جهد مبذول دارند. در اخفای طاعات و کتم خیرات ت از نظر خلق, مبالغت واجب دانند. با آن که هیچ دقیقه از صوالح اعمال مهمل نگذارند و تمسک به جمیع فضایل و نوافل از لوازم شمرند و مشرب ایشان در کل اوقات تحقیق معنی اخلاص بود و لذتشان در تفرد نظر حق به اعمال و احوال ایشان و همچنان که عاصی از ظهور معصیت برحذر بود ایشان از ظهور طاعت که مظبَة ریا باشد حذر کنند تا قاعدۂ اخلاص خلل نپذیرد. بعضی گفته‌اند: «الملامتى هو الذي لابُظهر خيراً ولا تضهر ترا و این طایفه هرچند عزیر الوجود و شریف الحال باشند.

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

دوم آن که هر اثری که یابد از فاعل مطلق جل ذکره به یقین ذاند که نشخة کذام صفت است از صفات او. سیم آن که مراد حق را عژوعلا در تجلی هر صفتی بشناسد. چهارم. آن که صفت علم الهی را در صورت معرفت خود بازشناسد و خود را از دايرة علم ومعرفت. بل وجود اخراج کند. چنانکه از جنید فس سژه پرسیدند که: «معرفت چیست؟ » گفت: «المعرفة وجود جهلک عند قيام علمه. » گفتند: «زدنا ایضاحا! » فرمود: «هو العارف و المعروف . » و چندان که مراتب قرب زبادت شود و آثار عظمت الهی ظاهرتر گردد. علم به جهل بیشتر حاصل شود و ‏ از نهاد عارف برخیزد. و این معنی که تقریر می‌افتد هم علم معرفت است نه معرفت. چه معرفت امری وجدانی است و تقریر از ان قاصر. اما علم مقدمه ان است. پس فر قت ی علو خالا شد و فلم ی رنت وال القول فى معرفة الضوفى و المتصوّف و الملامتى و الفقير و الفرق بينهم وى الفطل العاشر من الات الالك من ترجفة الغوارف يدان كه مرانت طقات مردم على اختلاف درجاتهم بر سه قسم است: قسم اول, ؛ مرتبه فان و کاملان؛ و ھک و قسم دوم مرتبة سالکان طريق كمال o ‏ قسم سيم مقيمان وَهُدة نقصان. و آن طبقة سفلى است. واصلان مقربان و ا وشالکان: ابزار و اضحات يهنن و ففتهان :شان و اضجاب: مال و اهل وصول بعد از انبيا صلوات الڑحمن عليهم دو طايفه‌ ند: اول 'مشانح صوقية. كه ية والسطة كمال متابعت رول هلي الله عة ولم شر وصول یافته‌اند و بعد از آن در رجوع برای دعوت خلق , نه نی اعت ادون و قامور شدةانده و این :طاشة کاملان مکل اند که قصل و ایت ازلی یسان را بعد اد استغراق در عین جمع و لجة توحید. از شکم ماهی فنا به ساحل تفرقه و میدان بقا خلاصی و مناصی ارزانی فرمود تا خلق را به نجات و درجات دلالت کنند. و اما طایفة دوم آن جماعت‌اند که بعد از وصول به درجۀ کمال» حوالة تکمیل و رجوع خلق به ایشان نرفت, و غرقة بحر جمع گشتند و در شکم ماهی فنا چنان ناچیز و ولک دند کے ار اتان کر کر خر کو انرق ته شاخل تفر کو و تاجیت قا ترسید هة در سلک زمر سکان قباب غیرت و قطان دیار حيرت انخراط یافتند و بعد از كمال 18 وصول ولایت تکمیل دیگران به ایشان مفوض نگشت. و اهل سلوک i E‏ وجه الله «يريدونَ وَجَههٌ»(52/انعام و 28/کهف) و طالبان بهشت و مریدان اخرت «ومنکم مَنْ یرید الأخرة»(152/آل عمران). و اما طالبان حق دوطایفه‌اند: متصوفه و ملامتیه. متصوفه ان جماعت‌اند که از بعض صفات نفوس خلاص یافته‌اند و به بعضی از احوال و اوصاف صوفیان موصوف گشته و متطلع نهایات احوال ایشان شده؛ ولکن هنوز به اال ا ات ف و ما ا وان و ول ا وا اهل قرب و صوفیّه متخلف گشته. و اما ملامتیه جماعتی باشند که در رعایت معنی اخلاص و محافظت قاعدۀ صدق. غایت جهد مبذول دارند. در اخفای طاعات و کتم خیرات ت از نظر خلق, مبالغت واجب دانند. با آن که هیچ دقیقه از صوالح اعمال مهمل نگذارند و تمسک به جمیع فضایل و نوافل از لوازم شمرند و مشرب ایشان در کل اوقات تحقیق معنی اخلاص بود و لذتشان در تفرد نظر حق به اعمال و احوال ایشان و همچنان که عاصی از ظهور معصیت برحذر بود ایشان از ظهور طاعت که مظبَة ریا باشد حذر کنند تا قاعدۂ اخلاص خلل نپذیرد. بعضی گفته‌اند: «الملامتى هو الذي لابُظهر خيراً ولا تضهر ترا و این طایفه هرچند عزیر الوجود و شریف الحال باشند.

Orijinal Metin (FA)

هنوز حجاب وجود خلقیت از نظر ایشان به کلی منکشف نشده باشد. و بدان سبب از مشاهدۀ جمال توحید و معاینۀ عین تفرید محجوب مانده باشند. چه اخفای اعمال و ستر احوال خود از نظر خلق مشعر و مؤذن است به رؤیت وجود خلق و نفس خود که مانع معنی توحیداند۔ و نفس نیز از جملة اغیار است تا هنوز بر حال خود نظر دارند اخراج اغیار از مطالعة اعمال و احوال خود بکلی نکرده‌اند و فرق میان ایشان و صوفیه ان است که جذبۀ عنایت قدیمه صوفیه را بکلی از ایشان انتزاع کرده بود و حجاب خلق و انانیت از نظر ایشان برداشته. لاجرم در اتیان طاعات و صدور خیرات خود را و خلق را در ميان و و و ا اعمال و ستر احوال مقید نه. اگر مصلحت وقت در اظهار طاعت بینند اظهار کنند و اگر در اخفای آن بینند اخفا. . پس ملامتیه مخلصانند به کسر لام و صوفیه مخلصانند به فتح لام. » أحْلَضناهُم بخالصة. » (46/ص) وصف حال ایشان است. و اما طالبان آخرت چهار طایفه‌اند: زهاد و فقرا و دام و عباد. اما زهاد طایفه‌ای باشند که به نور ایمان و ایقان جمال آخرت مشاهده کنند و دنیا را جمال حقیقی باقی رغبت نمایند و تخلف این طایفه از صوفيه به ان است که زاهد به حظ نفس خود از حق محجوب بود چه بهشت مقام حظ نفس است «فیها ما تشتهی الأنفس» و صوفی به مشاهدة جمال ازلی و محبت ذات لم پزلی از هر دو کون محجوب بود همچنان که از دنیا صرف رغبت کرده باشد از آخرت نیز رغبتش مصروف بود. پس صوفی را در زهد مرتبه‌ای بود ورای مرتبة زاهد که حظ نفس از ان دور بود. و اما فقرا ان طایفه‌اند که مالک هیچ چیز از اسباب و اموال دنیوی نباشند و در طلب فضل و رضوان الهی ترک همه کرده باشند و باعتث این طایفه بر ترک یکی از سه چیز باشد: اول: رجای تخفیف حساب یا خوف عقاب, چه حلال را حساب لازم است و حرام را دوم: توقع فضل ثواب و مسابقت در دخول جنت, چه فقرا به پانصد سال پیش از اغنیا به بهشت درایندہ سیم: طلب جمعیت خاطر و فراغت اندرون از برای اکثار طاعات و حضور دل در ان. و تخلف فقیر از ملامتیه و متصوفه به ان است که او طالب بهشت و خواهان حظ نفس خود است, و ایشان طالب حق و خواهان قرب او. و ورای این مرتبه در فقر 19 مقامی است فوق مقام ملامتیه و متصوفه» و ان وصف خاص صوفی است. چه صوفی اگر چه مرتبة او ورای مرتبة فقير است, وليكن خلاصة مقام فقير در مقام او درج است و سبب آن است که صوفی را عبور بر مقام فقرا از جملۀ شرایط و لوازم است و هر مقام که از آن ترقی کند صفاوه و نقاوۂۀ آن را انتزاع نماید و رنگ مقام خودش دهد. پس فقر را در مقام صوفی وصفی دیگر زايد بود و آن سلب نسبت جمیع اعمال وآ ل د قامات اسك ار د وعدم اک انان ەل جال فد ‏ پس او را نه وجود بود و نه ذات و نه صفت, محو در محو و فنا در فنا بود. و این حقیقت فقر است که مشایخ در فضیلت آن سخن گفته‌اند و آنچه پیش از این در معنی فقر یاد کرده شد رسم فقر است و صورت آن. شيخ ابوعبدالله خفیف قڈس سژه گفته است: «المَفَرٌ عدم الاملاک وَالخُروجُ ع ارات او اا ل وا و بعضی گفته‌اند: «الفقيرٌ الذي لاټملک ولانُملک.

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

هنوز حجاب وجود خلقیت از نظر ایشان به کلی منکشف نشده باشد. و بدان سبب از مشاهدۀ جمال توحید و معاینۀ عین تفرید محجوب مانده باشند. چه اخفای اعمال و ستر احوال خود از نظر خلق مشعر و مؤذن است به رؤیت وجود خلق و نفس خود که مانع معنی توحیداند۔ و نفس نیز از جملة اغیار است تا هنوز بر حال خود نظر دارند اخراج اغیار از مطالعة اعمال و احوال خود بکلی نکرده‌اند و فرق میان ایشان و صوفیه ان است که جذبۀ عنایت قدیمه صوفیه را بکلی از ایشان انتزاع کرده بود و حجاب خلق و انانیت از نظر ایشان برداشته. لاجرم در اتیان طاعات و صدور خیرات خود را و خلق را در ميان و و و ا اعمال و ستر احوال مقید نه. اگر مصلحت وقت در اظهار طاعت بینند اظهار کنند و اگر در اخفای آن بینند اخفا. . پس ملامتیه مخلصانند به کسر لام و صوفیه مخلصانند به فتح لام. » أحْلَضناهُم بخالصة. » (46/ص) وصف حال ایشان است. و اما طالبان آخرت چهار طایفه‌اند: زهاد و فقرا و دام و عباد. اما زهاد طایفه‌ای باشند که به نور ایمان و ایقان جمال آخرت مشاهده کنند و دنیا را جمال حقیقی باقی رغبت نمایند و تخلف این طایفه از صوفيه به ان است که زاهد به حظ نفس خود از حق محجوب بود چه بهشت مقام حظ نفس است «فیها ما تشتهی الأنفس» و صوفی به مشاهدة جمال ازلی و محبت ذات لم پزلی از هر دو کون محجوب بود همچنان که از دنیا صرف رغبت کرده باشد از آخرت نیز رغبتش مصروف بود. پس صوفی را در زهد مرتبه‌ای بود ورای مرتبة زاهد که حظ نفس از ان دور بود. و اما فقرا ان طایفه‌اند که مالک هیچ چیز از اسباب و اموال دنیوی نباشند و در طلب فضل و رضوان الهی ترک همه کرده باشند و باعتث این طایفه بر ترک یکی از سه چیز باشد: اول: رجای تخفیف حساب یا خوف عقاب, چه حلال را حساب لازم است و حرام را دوم: توقع فضل ثواب و مسابقت در دخول جنت, چه فقرا به پانصد سال پیش از اغنیا به بهشت درایندہ سیم: طلب جمعیت خاطر و فراغت اندرون از برای اکثار طاعات و حضور دل در ان. و تخلف فقیر از ملامتیه و متصوفه به ان است که او طالب بهشت و خواهان حظ نفس خود است, و ایشان طالب حق و خواهان قرب او. و ورای این مرتبه در فقر 19 مقامی است فوق مقام ملامتیه و متصوفه» و ان وصف خاص صوفی است. چه صوفی اگر چه مرتبة او ورای مرتبة فقير است, وليكن خلاصة مقام فقير در مقام او درج است و سبب آن است که صوفی را عبور بر مقام فقرا از جملۀ شرایط و لوازم است و هر مقام که از آن ترقی کند صفاوه و نقاوۂۀ آن را انتزاع نماید و رنگ مقام خودش دهد. پس فقر را در مقام صوفی وصفی دیگر زايد بود و آن سلب نسبت جمیع اعمال وآ ل د قامات اسك ار د وعدم اک انان ەل جال فد ‏ پس او را نه وجود بود و نه ذات و نه صفت, محو در محو و فنا در فنا بود. و این حقیقت فقر است که مشایخ در فضیلت آن سخن گفته‌اند و آنچه پیش از این در معنی فقر یاد کرده شد رسم فقر است و صورت آن. شيخ ابوعبدالله خفیف قڈس سژه گفته است: «المَفَرٌ عدم الاملاک وَالخُروجُ ع ارات او اا ل وا و بعضی گفته‌اند: «الفقيرٌ الذي لاټملک ولانُملک.

Orijinal Metin (FA)

» وفوقیت مقام صوفی از مقام فقیر به آن است که فقیر به ارادت فقر و ارادت حظ نفس محجوب بود و صوفی را هیچ ارادت مخصوص نبود و در صورت فقر و غنا ارادت او در ارادت حق محو بود, بلکه ارادت او عین ارادت حق باشد. و شابراین اکر ضور فقر و رشم آن اختیار کند به ارادت و اختیار خود محجوب و ا حق باشد. ابوعبدالله خفیف رحمه الله گفته است: «إِلطوفئٌ مَنٌْ استصفاة الحق لنفسه توڈداً, والفقیر من استصفی نفسه في فقره تقربًا. » ا «الضوفی هوالخاړج عن النعوتِ و الژسوم. والفقير هو الفاقد للأشياء . » و ابوالعباس نهاوندی رحمه الله گويد: «الفقرٌ بداية التصوّف . « و فرق میان فقر و زهد ان است که فقر بی وجود زهد ممکن بود چنانکه کسی ترک دنیا کند به عزمی ثابت از سر یقین و هنوز رغبت اندر ان باقی بود و همچنین زهد بی فقر ممکن است, چنانکه کسی با وجود اسباب رغبتش از ان مصروف بود. فقر را رسمی است و حقیقتی: رسم او عدم املاک است, و حقیقت او خروج از احکام صفات و سلب اختصاص چیزی به خود. و رسم فقر صورت زهد است و امارت ان و معنی زهد صرف رغبت از دنیا. و حق سبحانه چون خواهد که بعضی از اولیای خود را در تحت قباب عرزت از نظر اغیار محجوب گرداند. ظاهر ایشان را به لباس غنا که صورت رعغبت است بپوشاند تا اهل ظاهر ایشان را از جملة راغبان دنیا پندارند. و جمال حال ایشان از نظر نامحرمان پوشیده ماند,و این حقیقت فقر وزهد وصف خاص و لازم حال صوفی است. و اما رسیم فقر, اختیار بعضی از مشایخ صوفیان است, و مراد ایشان در ان اقتدا به انبیا و تقلل از دنیا و ترغیب و دعوت طالبان با صورت فقر به زبان حال, و اختيار ایشان در این معنی مستند به اختیار حق. نة ظات خط اخروی و اما خدام جماعتی باشند که خدمت فقرا ول ا چنانکه با داود عليه السلام خطاب کردند که: «إذا رایت لى طالباً فک لَه خادما! » و اوقات خود را بعد از ادای فرایض, در تفریغ و ترفیه خاطر ایشان از اهتمام به امور معاش و اعانت بر استعداد امر معاد مصروف دارند. و ان را بر نوافل عبادات تقدیم کنند و در طلب مایحتاج ایشان در هر طریق که در شرع مذموم نباشد مداخلت نمایند: بعضی به کسب و بعضی به دریوزه. و بعضی به فتوح. و نظر ایشان در أخذ و اعطا بر حق بود و خلق ا اراتا ا د را ا ل ا ا مقام بر طایفه‌ای حال خادم و شیخ مشتبه شده است, و خادم را از شیخ فرقی نهاده‌اند, و فرق آن است که خادم در مقام ابرار است و شيخ در مقام مقژبان, زیرا که هراد خاد دو اختار کدھت شل وات آخرت بود وال تدان مد نکر ند و نخ به مراد حق قایم بود نه به مراد نفس خود. 20 و اما غاد آن طایفه‌اند که پیوسته بر وظایف عبادات و فنون نوافل, مواظبت و ملازمت نمایند از برای نیل ثواب اخروی. و این وصف در صوفی موجود بود ولیکن معژا و مبّرا از شوایب علل و اغراض» چه ایشان حق را برای حق پرستند نه برای ثواب اخروی, و فرق میان عباد و زهاد آن است که با وجود رغبت به دنیاء ؛ صورت ادت ممکن نود و فرق مان شاد و ففرااآن کا وخود غا اند کے شخ کان بود. پس معلوم شد که واصلان e‏ از این طوایف هشتگانه دو متشبه دارند: یکی محق و دیگری مبطل اما متشبه محقٌ به صوفیان: وف اند که ت انات احوال صو فان :مطل و نتاق ‏ .

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» وفوقیت مقام صوفی از مقام فقیر به آن است که فقیر به ارادت فقر و ارادت حظ نفس محجوب بود و صوفی را هیچ ارادت مخصوص نبود و در صورت فقر و غنا ارادت او در ارادت حق محو بود, بلکه ارادت او عین ارادت حق باشد. و شابراین اکر ضور فقر و رشم آن اختیار کند به ارادت و اختیار خود محجوب و ا حق باشد. ابوعبدالله خفیف رحمه الله گفته است: «إِلطوفئٌ مَنٌْ استصفاة الحق لنفسه توڈداً, والفقیر من استصفی نفسه في فقره تقربًا. » ا «الضوفی هوالخاړج عن النعوتِ و الژسوم. والفقير هو الفاقد للأشياء . » و ابوالعباس نهاوندی رحمه الله گويد: «الفقرٌ بداية التصوّف . « و فرق میان فقر و زهد ان است که فقر بی وجود زهد ممکن بود چنانکه کسی ترک دنیا کند به عزمی ثابت از سر یقین و هنوز رغبت اندر ان باقی بود و همچنین زهد بی فقر ممکن است, چنانکه کسی با وجود اسباب رغبتش از ان مصروف بود. فقر را رسمی است و حقیقتی: رسم او عدم املاک است, و حقیقت او خروج از احکام صفات و سلب اختصاص چیزی به خود. و رسم فقر صورت زهد است و امارت ان و معنی زهد صرف رغبت از دنیا. و حق سبحانه چون خواهد که بعضی از اولیای خود را در تحت قباب عرزت از نظر اغیار محجوب گرداند. ظاهر ایشان را به لباس غنا که صورت رعغبت است بپوشاند تا اهل ظاهر ایشان را از جملة راغبان دنیا پندارند. و جمال حال ایشان از نظر نامحرمان پوشیده ماند,و این حقیقت فقر وزهد وصف خاص و لازم حال صوفی است. و اما رسیم فقر, اختیار بعضی از مشایخ صوفیان است, و مراد ایشان در ان اقتدا به انبیا و تقلل از دنیا و ترغیب و دعوت طالبان با صورت فقر به زبان حال, و اختيار ایشان در این معنی مستند به اختیار حق. نة ظات خط اخروی و اما خدام جماعتی باشند که خدمت فقرا ول ا چنانکه با داود عليه السلام خطاب کردند که: «إذا رایت لى طالباً فک لَه خادما! » و اوقات خود را بعد از ادای فرایض, در تفریغ و ترفیه خاطر ایشان از اهتمام به امور معاش و اعانت بر استعداد امر معاد مصروف دارند. و ان را بر نوافل عبادات تقدیم کنند و در طلب مایحتاج ایشان در هر طریق که در شرع مذموم نباشد مداخلت نمایند: بعضی به کسب و بعضی به دریوزه. و بعضی به فتوح. و نظر ایشان در أخذ و اعطا بر حق بود و خلق ا اراتا ا د را ا ل ا ا مقام بر طایفه‌ای حال خادم و شیخ مشتبه شده است, و خادم را از شیخ فرقی نهاده‌اند, و فرق آن است که خادم در مقام ابرار است و شيخ در مقام مقژبان, زیرا که هراد خاد دو اختار کدھت شل وات آخرت بود وال تدان مد نکر ند و نخ به مراد حق قایم بود نه به مراد نفس خود. 20 و اما غاد آن طایفه‌اند که پیوسته بر وظایف عبادات و فنون نوافل, مواظبت و ملازمت نمایند از برای نیل ثواب اخروی. و این وصف در صوفی موجود بود ولیکن معژا و مبّرا از شوایب علل و اغراض» چه ایشان حق را برای حق پرستند نه برای ثواب اخروی, و فرق میان عباد و زهاد آن است که با وجود رغبت به دنیاء ؛ صورت ادت ممکن نود و فرق مان شاد و ففرااآن کا وخود غا اند کے شخ کان بود. پس معلوم شد که واصلان e‏ از این طوایف هشتگانه دو متشبه دارند: یکی محق و دیگری مبطل اما متشبه محقٌ به صوفیان: وف اند که ت انات احوال صو فان :مطل و نتاق ‏ .

Orijinal Metin (FA)

و متشبه اال ار اسان اال ‏ العذار در مرتع اباحت می‌چرند و گوند: «تقید به احکام شریعت وظيیفة عوام است که نظر ایشان بر ظواهر اشيا مقصور بود و اما حال خواص و اهل حقیقت از ان عالیتر است که به رسوم ظاهر مقید شوند. و اهتمام ایشان به مراعات حضور باطن بیش نبود. » و این طایفه را باطنیه و مباحیه خوانند۔ اا و وک ان ایل کا ی اراو ای که می هان هنوز در قطع منازل صفات نفوس بود و از تابش حرارت طلب وجودشان در قلق و اضطراب و پیش از ظهور تباشیر صبح کشف ذات و استقرار و تمکن در مقام فنا گاه گاه برقی از بوارق کشف بر نظر شهود ایشان لایح و لامع گردد. و نفحه‌ای از نفحات وصل از مهب فنا به مشام دل ایشان پیوندد. چنانکه ظلمات نفوس ایشان در لمعان 2 آن برق منطوی و متواري گردد و هبوب آن نفحه, باطن ایشان را از وَج آتش طلب و قلق شوق رَوّحی و آرامی بخشد, دیگرباره آن برق منقطع گردد و آن نفحه ساکن شود ظهور صفات نفوس و حرارت طلب و قلق شوق معاودت نماید, و سالک خواهد که بکلی از ملا بس صفات وجود منسلخ و منخلع گردد و غرق بحر فنا شود تا از تعب وجود یکبارگی پباساید, و چون آن حال هنوز مقام او نگشته باشد و گاه گاه بدو نازل گردد و باطن او بکلی متطلع و مشتاق این مقام. او را لقب متشبه محق به مجذوب واصل کرده شد. و اما متشبه مبطل به مجذوبان واصل: طایفه‌ای باشند که دعوی استغراق در بحر فنا و استهلاک در عین توحید کنند و حرکات و سکنات خود را هیچ به خود اضافت نکنند و گویند: «حرکات ما همچون حرکات ابواب است که بی‌محژک ممکن نبود. » و این معنی هرچند صحیح است ولیکن نه حال ان جماعت بود, زیرا که مراد ایشان از این سخن تمهید عذر معاصی و مناهی بود و حوالت ان به ارادت حق و دفع ملامت از خود و این طابفه را زنادقه خوانند- ر سهل عبدالله را رحمه الله تعالی گفتند: «شخصی مي‌گوید: نسبت فعل من به ارادت حق همچنان است که نسبت حرکت ابواب با محرک آن. » گفت: «این قایل اگر کسی بود که مراعات اصول شریعت و محافظت حدود احکام عبودیت کند. از جملۀ صدذیقان باشد و اگر کسی بود که از توزط و انهماک در مخالفات احکام شرع باک ندارد و این سخن را برای ان گوید تا وجه حوالت احوال با حق سبحانه و اسقاط ملامت از نفس خود. به انخلاع از دین و ملت ظاهر گرداند از جملة زندیقان بود. » و اما متشبه محق به ملامتیه: طایفه‌ای باشند که به تعمیرو تخریب نظر خلق مبالاتی زیادت ننمایند, و اکثر سعی ایشان در تخریب رسوم و عادات و اطلاق از قیود اداب مخالطات بود و سرماية حال ايشان جز فراغ خاطر و طيبة القلب نباشد. و ترسم به مراسم زهاد و عباد از ایشان صورت نبندد واتار نواقل و از ایشان ا اسباب دنیوی به ایشان منسوب نباشد, و به طيبة القلب قانع باشند و طلب مزید 21 آخوال نند ایشان را قلندریه خوائند و این ظانفه از جھت عدم رتا با ملامتية فقشاھت دارند: و فرق هان اسفن أن است که لامي جه جع دواقل و قصال تمسک جوید.

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

و متشبه اال ار اسان اال ‏ العذار در مرتع اباحت می‌چرند و گوند: «تقید به احکام شریعت وظيیفة عوام است که نظر ایشان بر ظواهر اشيا مقصور بود و اما حال خواص و اهل حقیقت از ان عالیتر است که به رسوم ظاهر مقید شوند. و اهتمام ایشان به مراعات حضور باطن بیش نبود. » و این طایفه را باطنیه و مباحیه خوانند۔ اا و وک ان ایل کا ی اراو ای که می هان هنوز در قطع منازل صفات نفوس بود و از تابش حرارت طلب وجودشان در قلق و اضطراب و پیش از ظهور تباشیر صبح کشف ذات و استقرار و تمکن در مقام فنا گاه گاه برقی از بوارق کشف بر نظر شهود ایشان لایح و لامع گردد. و نفحه‌ای از نفحات وصل از مهب فنا به مشام دل ایشان پیوندد. چنانکه ظلمات نفوس ایشان در لمعان 2 آن برق منطوی و متواري گردد و هبوب آن نفحه, باطن ایشان را از وَج آتش طلب و قلق شوق رَوّحی و آرامی بخشد, دیگرباره آن برق منقطع گردد و آن نفحه ساکن شود ظهور صفات نفوس و حرارت طلب و قلق شوق معاودت نماید, و سالک خواهد که بکلی از ملا بس صفات وجود منسلخ و منخلع گردد و غرق بحر فنا شود تا از تعب وجود یکبارگی پباساید, و چون آن حال هنوز مقام او نگشته باشد و گاه گاه بدو نازل گردد و باطن او بکلی متطلع و مشتاق این مقام. او را لقب متشبه محق به مجذوب واصل کرده شد. و اما متشبه مبطل به مجذوبان واصل: طایفه‌ای باشند که دعوی استغراق در بحر فنا و استهلاک در عین توحید کنند و حرکات و سکنات خود را هیچ به خود اضافت نکنند و گویند: «حرکات ما همچون حرکات ابواب است که بی‌محژک ممکن نبود. » و این معنی هرچند صحیح است ولیکن نه حال ان جماعت بود, زیرا که مراد ایشان از این سخن تمهید عذر معاصی و مناهی بود و حوالت ان به ارادت حق و دفع ملامت از خود و این طابفه را زنادقه خوانند- ر سهل عبدالله را رحمه الله تعالی گفتند: «شخصی مي‌گوید: نسبت فعل من به ارادت حق همچنان است که نسبت حرکت ابواب با محرک آن. » گفت: «این قایل اگر کسی بود که مراعات اصول شریعت و محافظت حدود احکام عبودیت کند. از جملۀ صدذیقان باشد و اگر کسی بود که از توزط و انهماک در مخالفات احکام شرع باک ندارد و این سخن را برای ان گوید تا وجه حوالت احوال با حق سبحانه و اسقاط ملامت از نفس خود. به انخلاع از دین و ملت ظاهر گرداند از جملة زندیقان بود. » و اما متشبه محق به ملامتیه: طایفه‌ای باشند که به تعمیرو تخریب نظر خلق مبالاتی زیادت ننمایند, و اکثر سعی ایشان در تخریب رسوم و عادات و اطلاق از قیود اداب مخالطات بود و سرماية حال ايشان جز فراغ خاطر و طيبة القلب نباشد. و ترسم به مراسم زهاد و عباد از ایشان صورت نبندد واتار نواقل و از ایشان ا اسباب دنیوی به ایشان منسوب نباشد, و به طيبة القلب قانع باشند و طلب مزید 21 آخوال نند ایشان را قلندریه خوائند و این ظانفه از جھت عدم رتا با ملامتية فقشاھت دارند: و فرق هان اسفن أن است که لامي جه جع دواقل و قصال تمسک جوید.

Orijinal Metin (FA)

ولیکن ان را از نظر خلق پنهان دارد, و اما قلندری از حد فرایض در ندرد ونه اظهار و اخقائ اعمال از نطر حل فد ود وھا طا ای که دو اتن رماں تھ اة دزی سو توو اند وره الام ار گروق کک و از این آوصاف که شمرده شد خالی‌اند, این اسم بر ایشان عاریت است, ‏ به ملامتیه: طایفه‌ای باشند هم از زنادقه که دعوی اخلاص کنند و بر اظهار سی ,و قخور الیک مانو کون هرادها ان این خلاقت لی و اشفا نظر مردم است. » و حق سبحانه از طاعت خلق بی‌نیاز است و از معصیت ایشان غيرمتضرر. و معصیت را در آزار خلق منحصر دانند و طاعت را در احسان. و اما متشبه محق به زاهدان: طایفه‌آی باشند که هنوز رغبت ایشان بکلّی از دنیا مصروف نشده باشد. و خواهند که به یکبارگی از دنیا رغبت بگردانند و ایشان را متزهد خوانند. واا فة مطل ونان حم ای اة ک آز نزات رل خاو ری رفت فا که و خاطر از جمع اسباب دنیوی بازگیرند. و بدان طلب تحصیل جاه کنند در ميان مردم. و ممکن بود که بر بعضی حال ایشان مشتبه شود و پندارنږ که ایشان, از دنیا اعراض کلی کرده‌اند و ایشان خود به ترک مال جاه خریده‌اند «ترَکوا الدنیا للڈّنياً! » و يمکن که بر ایشان نیز حال خودشان مشتبه شود و گمان برند که چون خاطر ایشان به طلب اسباب دنیوی مشغول نیست, علت آن است که اعراض کرده‌اند و این طایفه را مُرايټه خوانند. و اما متشبه محق به فقرا: ان است که ظاهرش به رسم فقر مترسشم بود و باطنش خواهان حقیقت فقر, ولیکن هنوز میل به غنا دارد و به تکلف بر فقر صبر می‌کند و فقیر حقیقی فقر را نعمتی خاص داند از حق سبحانه و بر ان وظایف شکر همواره به تقدیم می‌رساند. و اما متشبه مبطل: ان است که ظاهرش به رسوم فقر مترسم بود و باطن به حقیقت ان غیرمتطلع؛ و مرادش مجرد اظهار دعوی بود و صیت و قبول خلق. و این طایفه را هم مُراییه خوانندہ و اما متشبه محق به خادم: آن است که همواره به خدمت بندگان حق سبحانه قیام می‌نماید و به باطن می‌خواهد که خدمت ایشان را به شایبة غرض دنیوی مالی یا جاهی فوب کر ان و واا ا هل و واوا ل ولک هور و جت زهد نرسیده باشد. بیسن وکین به جکم غل ور يدانو اتقاي قفن عي ار خد ات او در محل استحقاق افتد. و وقتی به حکم غلبة نفس خدمت او به هوا و ریا آمیخته بود د جمعی را که نه در محل استحقاق باشند به توفع محمدت و ثنا خدمت بلیغ به تقدیم رساند و بعضی را که مستحق خدمت باشند محروم گذارد و این چنین کس را متخادم خوانند و افا فة منطل: کسی ید که اورا اذ ر حدمت ی اکرو فاشو که حدمت لق رادام منافع دنیوی کرده بود تا به آن سبب استجلاب اقوات ت از اوقاف و اسباب می کند و اکر ان راا دز تخضل عرض و تسر مراد خود فور سند ترک کند پس خدمت او ر و ر فا ا وال و کا افا ارال کان ا ا و مفاخرت جوید. و نظر او در خدمت همگی , ظط ن ووتو و اين چنين کس را E E‏ و اما متشبه محق به عابد: کسی بود که اوقات خود را مستغرق عبادات خواهد. ولیکن به سبب بقایای دواعی طبیعت و عدم كمال تزکیة نفس . به هر وقت در اعمال و اوراد و طاعات او فرات و تعوفات افند با کسی که هنور لذت قبادت قاف پاشد و ده تکلف بدان قیام می‌نماید. و او را متعبد خوانند۔

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

ولیکن ان را از نظر خلق پنهان دارد, و اما قلندری از حد فرایض در ندرد ونه اظهار و اخقائ اعمال از نطر حل فد ود وھا طا ای که دو اتن رماں تھ اة دزی سو توو اند وره الام ار گروق کک و از این آوصاف که شمرده شد خالی‌اند, این اسم بر ایشان عاریت است, ‏ به ملامتیه: طایفه‌ای باشند هم از زنادقه که دعوی اخلاص کنند و بر اظهار سی ,و قخور الیک مانو کون هرادها ان این خلاقت لی و اشفا نظر مردم است. » و حق سبحانه از طاعت خلق بی‌نیاز است و از معصیت ایشان غيرمتضرر. و معصیت را در آزار خلق منحصر دانند و طاعت را در احسان. و اما متشبه محق به زاهدان: طایفه‌آی باشند که هنوز رغبت ایشان بکلّی از دنیا مصروف نشده باشد. و خواهند که به یکبارگی از دنیا رغبت بگردانند و ایشان را متزهد خوانند. واا فة مطل ونان حم ای اة ک آز نزات رل خاو ری رفت فا که و خاطر از جمع اسباب دنیوی بازگیرند. و بدان طلب تحصیل جاه کنند در ميان مردم. و ممکن بود که بر بعضی حال ایشان مشتبه شود و پندارنږ که ایشان, از دنیا اعراض کلی کرده‌اند و ایشان خود به ترک مال جاه خریده‌اند «ترَکوا الدنیا للڈّنياً! » و يمکن که بر ایشان نیز حال خودشان مشتبه شود و گمان برند که چون خاطر ایشان به طلب اسباب دنیوی مشغول نیست, علت آن است که اعراض کرده‌اند و این طایفه را مُرايټه خوانند. و اما متشبه محق به فقرا: ان است که ظاهرش به رسم فقر مترسشم بود و باطنش خواهان حقیقت فقر, ولیکن هنوز میل به غنا دارد و به تکلف بر فقر صبر می‌کند و فقیر حقیقی فقر را نعمتی خاص داند از حق سبحانه و بر ان وظایف شکر همواره به تقدیم می‌رساند. و اما متشبه مبطل: ان است که ظاهرش به رسوم فقر مترسم بود و باطن به حقیقت ان غیرمتطلع؛ و مرادش مجرد اظهار دعوی بود و صیت و قبول خلق. و این طایفه را هم مُراییه خوانندہ و اما متشبه محق به خادم: آن است که همواره به خدمت بندگان حق سبحانه قیام می‌نماید و به باطن می‌خواهد که خدمت ایشان را به شایبة غرض دنیوی مالی یا جاهی فوب کر ان و واا ا هل و واوا ل ولک هور و جت زهد نرسیده باشد. بیسن وکین به جکم غل ور يدانو اتقاي قفن عي ار خد ات او در محل استحقاق افتد. و وقتی به حکم غلبة نفس خدمت او به هوا و ریا آمیخته بود د جمعی را که نه در محل استحقاق باشند به توفع محمدت و ثنا خدمت بلیغ به تقدیم رساند و بعضی را که مستحق خدمت باشند محروم گذارد و این چنین کس را متخادم خوانند و افا فة منطل: کسی ید که اورا اذ ر حدمت ی اکرو فاشو که حدمت لق رادام منافع دنیوی کرده بود تا به آن سبب استجلاب اقوات ت از اوقاف و اسباب می کند و اکر ان راا دز تخضل عرض و تسر مراد خود فور سند ترک کند پس خدمت او ر و ر فا ا وال و کا افا ارال کان ا ا و مفاخرت جوید. و نظر او در خدمت همگی , ظط ن ووتو و اين چنين کس را E E‏ و اما متشبه محق به عابد: کسی بود که اوقات خود را مستغرق عبادات خواهد. ولیکن به سبب بقایای دواعی طبیعت و عدم كمال تزکیة نفس . به هر وقت در اعمال و اوراد و طاعات او فرات و تعوفات افند با کسی که هنور لذت قبادت قاف پاشد و ده تکلف بدان قیام می‌نماید. و او را متعبد خوانند۔

Orijinal Metin (FA)

22 J لق ود و ةذل آو انمان: وات آخرت نباشد و تا اطلاع غیری بر طاعت خود نبیند‎ اعاذاالله سحا هن الشمهة و الاء وجاللة العضهة و التوفة‎ ٠ تدان فام تتماية‎ القول في التوحيد و مراتبه و اربابها في القضل الانن من الات ا اول من ر ةا ا ره ج و جد روفراف ام اة توحید ایمانی؛ دوم توحید علمی؛ سیم توحید حالی, چهارم توحید الھی. اما توحید ایمانی: ان است که بنده به تفرد وصف الهیت,» و توځد استحقاق معبودیت فدات و ال ی ظا شارت ات وآخارد و دت دل و اقرار ده به زبان. O O a ‏ ظاهر علم, و تمشک به آن خلاص از شرک جلی و انخراط در سلک اسلام فایده دهد. N ‏ مراتب متفرد و مخصو اما توختد علمی: a‏ و آن چنان بود که بنده در بدایت طریق تصوف از سر یقین بداند که موجود حقیقی و مؤثر نیست الأخداوند عالم جل جلاله و جملة ذوات و صفات 9 افعال را در ذات 9 صفات 9 افعال او ناچیز داند. ا ا یا ا و پرتوی از نور صفت مطلق داند. چنانکه هر کجا علمی و قدرتی و ارادتی و سمعی و فذا القياس:جضخ الطفات و الأقال . و ابن كرتة از أوايل. مراتب توجد اقل خضوص ومتصوفه است, و مقدمْة آن با ساقة توحيد عام سته. و مشاه این مره مرفه‌ای ات که کوت نظراں آن را توخ غلمی خواند و توحند قلمئ بوذ بلکه توځندی: باشد رښمی از ذز جة اعتبار ساقط و ان جتان باشڌ که شخصی از سر ذکا و فطنت به طریق مطالعه یا سماع تصور می‌کند از معنی توحید» و رن ار و و و ی و و از انجا در اثنای بحث و مناظره E J‏ و توحید علمی اگزچه :فرود مرت نوخد چالی است ولیکن از توحد چالی مرجي با آن همراه تود «وَهِزاجُه مِنْ تسنيم عَيناً يشرب بها المقرّبونَ»(27 و 28/ مطففین) وصف شراب اين توحید است. N ‏ چه بنابر مزج حال وان ات ری ا ن ا ا ےا ف مقتضای علم خود غفل کا و وود اغات راک رواظ فال الھی اند در تان نهد اما دو اک زاوال به سبب بقایای ظلمت وجود از مقتضای علم خود محجوب شود و بدین توحید بعضی از شرک خفی برخیزد. واا توختد جالىئ :ان ,است که حال توحید وصف لازم ذات موحد گردد. و جملة ظلمات رسوم وجود الا اندک بقیّه‌ای در اشراق نور توحید متلاشی و مضمحل شود و 2 ئجي در نور حال او مستتر و مندرج گردد. بر مثال اندراج نور کواکب در نور و درغ م بأسفاره أضواءَ نور الگواکي و در اين مقام وجود موحد در مشاهدة جمال وجود واحد. چنان مستغرق عين جمع گردد که جز ذات و صفات واحد در نظر شهود او نیاید تا غایتی که این توحید را صفت واحد بیند نه صفت خود و این دیدن را هم صفت او بیند: و هستی او بدین طريق قطره‌وار در تصرف تلاطم امواج بحر توحید افتد وغرق جمع گردد. و از اینجاست قول جنيد قدسي الله تعالی سره: «التوحيڈ معنى يَضمَحل فيله الرسومُ. و يندَرځٌ فيه العّلوم. و یکون الله كما لم يَرَل. » قتشا اين توكند نور فقاهدة ةو ها وخ لى ثور فر افةو نين و 23 اکثری از رسوم بشریت منتفی شود و به توحید علمی اندکی از آن رسوم مرتفع گردد. و سبب بعضی از بقایای رسوم در توحید حالی ان است که تا صدور ترتیب افعال و تهذیب اقوال از موحد ممکن بود بدين جهت در حال حیات حق توحید چنانکه بايد گزارده نشود. از اینجاست قول ابوعلی دقاق قداس سره که: «التوحید غريمٌ لابفضى دنه وَعَريبٌ لايؤڈى حَفّه.

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

22 J لق ود و ةذل آو انمان: وات آخرت نباشد و تا اطلاع غیری بر طاعت خود نبیند‎ اعاذاالله سحا هن الشمهة و الاء وجاللة العضهة و التوفة‎ ٠ تدان فام تتماية‎ القول في التوحيد و مراتبه و اربابها في القضل الانن من الات ا اول من ر ةا ا ره ج و جد روفراف ام اة توحید ایمانی؛ دوم توحید علمی؛ سیم توحید حالی, چهارم توحید الھی. اما توحید ایمانی: ان است که بنده به تفرد وصف الهیت,» و توځد استحقاق معبودیت فدات و ال ی ظا شارت ات وآخارد و دت دل و اقرار ده به زبان. O O a ‏ ظاهر علم, و تمشک به آن خلاص از شرک جلی و انخراط در سلک اسلام فایده دهد. N ‏ مراتب متفرد و مخصو اما توختد علمی: a‏ و آن چنان بود که بنده در بدایت طریق تصوف از سر یقین بداند که موجود حقیقی و مؤثر نیست الأخداوند عالم جل جلاله و جملة ذوات و صفات 9 افعال را در ذات 9 صفات 9 افعال او ناچیز داند. ا ا یا ا و پرتوی از نور صفت مطلق داند. چنانکه هر کجا علمی و قدرتی و ارادتی و سمعی و فذا القياس:جضخ الطفات و الأقال . و ابن كرتة از أوايل. مراتب توجد اقل خضوص ومتصوفه است, و مقدمْة آن با ساقة توحيد عام سته. و مشاه این مره مرفه‌ای ات که کوت نظراں آن را توخ غلمی خواند و توحند قلمئ بوذ بلکه توځندی: باشد رښمی از ذز جة اعتبار ساقط و ان جتان باشڌ که شخصی از سر ذکا و فطنت به طریق مطالعه یا سماع تصور می‌کند از معنی توحید» و رن ار و و و ی و و از انجا در اثنای بحث و مناظره E J‏ و توحید علمی اگزچه :فرود مرت نوخد چالی است ولیکن از توحد چالی مرجي با آن همراه تود «وَهِزاجُه مِنْ تسنيم عَيناً يشرب بها المقرّبونَ»(27 و 28/ مطففین) وصف شراب اين توحید است. N ‏ چه بنابر مزج حال وان ات ری ا ن ا ا ےا ف مقتضای علم خود غفل کا و وود اغات راک رواظ فال الھی اند در تان نهد اما دو اک زاوال به سبب بقایای ظلمت وجود از مقتضای علم خود محجوب شود و بدین توحید بعضی از شرک خفی برخیزد. واا توختد جالىئ :ان ,است که حال توحید وصف لازم ذات موحد گردد. و جملة ظلمات رسوم وجود الا اندک بقیّه‌ای در اشراق نور توحید متلاشی و مضمحل شود و 2 ئجي در نور حال او مستتر و مندرج گردد. بر مثال اندراج نور کواکب در نور و درغ م بأسفاره أضواءَ نور الگواکي و در اين مقام وجود موحد در مشاهدة جمال وجود واحد. چنان مستغرق عين جمع گردد که جز ذات و صفات واحد در نظر شهود او نیاید تا غایتی که این توحید را صفت واحد بیند نه صفت خود و این دیدن را هم صفت او بیند: و هستی او بدین طريق قطره‌وار در تصرف تلاطم امواج بحر توحید افتد وغرق جمع گردد. و از اینجاست قول جنيد قدسي الله تعالی سره: «التوحيڈ معنى يَضمَحل فيله الرسومُ. و يندَرځٌ فيه العّلوم. و یکون الله كما لم يَرَل. » قتشا اين توكند نور فقاهدة ةو ها وخ لى ثور فر افةو نين و 23 اکثری از رسوم بشریت منتفی شود و به توحید علمی اندکی از آن رسوم مرتفع گردد. و سبب بعضی از بقایای رسوم در توحید حالی ان است که تا صدور ترتیب افعال و تهذیب اقوال از موحد ممکن بود بدين جهت در حال حیات حق توحید چنانکه بايد گزارده نشود. از اینجاست قول ابوعلی دقاق قداس سره که: «التوحید غريمٌ لابفضى دنه وَعَريبٌ لايؤڈى حَفّه.

Orijinal Metin (FA)

» و خواصٌ موحدان را در حال حیات از حقیقت توحید صرف. E I O‏ خاطف لامع گردد و فی لحال منطفی شود, و بقایای رسوم دیگرباره معاودت کند و در این حال بکلی بقایای شرک خفی مرتفع گردد. وراک :ابن فر ته در تو ند ادمێئ :زا مرتبة دیگر ممکن نیست. و أما توحید الھی: آن است که حق سبحانه در ازل آزال به نفس خود نه به توحید ر دیگری؛ همیشه به وصف وحدانیت و نعت فردانیت موصوف بود و منعوت «کان الله ولم يکن مَعّه شَیءٌ. » و اکنون همچنان بر نعت ازلمې واحد و فرد است «و الآن کما کان. » و تا ابدالاباد هم بر این وصف خواهد بود «کل شیءِ هالک 1 وَجهە. » ) 8/قصص) نگفت «یهلک» تا معلوم شود که وجود همة اشيا در وجود او امروز هالک است, و حوالة مشاهدة این حال به فردا در حق محجوبان است, و الا ارباب بصایر و اصحاب مشاهدات که از مضیق زمان و مکان خلاص یافته‌اند. این وعده در حق ایشان عین نقد است. و این توحید الهی است که از وصمت نقصان بری است, و توحید خلایق به سبب نقصان وجود ناقص. و حضرت شيخ الاسلام قڈس الله سره کتاب منازل السایرین را به این سه بیت ختم کرده است: و ا إذ؟ ل من وده جاجد دمن ‏ عو ت عار أبطل ا الواحجد خ1 ان 9 س2 لا ا د أè‏ توحی ده ونعت من جد القول في اصناف ارباب الولاية» قدس الله تعالى اسرارهم و في كتاب كشف المحجوب: خداوند سبحانه و تعالی برهان نبوی را باقی گردانیده ا وااراست اهران دة او ا ج و ا الله عله و سلم ظاهر فی اشد و فر اتشان :را والیان'عالم گردانیدة تا مجزد مر حذیت وی را کشت انذ و زا متانعت تفس زا در توشته. از آسمان باران به برکات اقدام ایشان آید و از زمین نبات به صفای احوال ایشان روید و بر کافران مسلمانان نصرت به همت ایشان یابند و ایشان چهارهزارند که مکتومان‌اند و مر یکدیگر را نشناسند, و جمال حال خود ندانند و اندر کل احوال از خود و خلق مستور باشند. و اخبار بدين است و سخن اوليا بدين ناطق راکوت اند ایق می :جور الل خر عاں 1 است. 6اا اتان که افل حل و دند و سر هکان و اة خو اند نض اند که مر انان ا اخیار خوانند۔ و چهل دیگر از ایشان را ابدال خوانند و هفت دیگر از ایشان را ابرآر خوانند. و چهار دیگراند که ایشان را اوتاد خوانند, و سة دیگراند که آیشان را نقبا خوانند و یکی که وی را قطب و غوث خوانند. و این اخکله مر یدیک را یشهاند و اندر امور به اذن یکدیگر محتاج ادد و یدن مر اموه اط اھت دائ ضاجب فاب وات مه رضی اال ال ند ور فل می ویک ازراب کد وو و هشتم از آن کتاب, رجال هفتگانه را ابدال گفته است و در آنجا ذکر کرده که: «حق سبحانه و ز نعالی زمین را هفت اقلیم گردانیده و هفت تن از بندگان خود برگزیده و ایشان را آبدال نام نهاده, و وجود هر اقلیمی را به یکی از آن هفت تن نگاه می‌دارد. » a ‏ ° و 24 مھ ولا کر شاا خهم الل و فر مودو اسك که دمل انشان ن دنھ کر یی کين دن قويه : شيخ طريقت, شيخ فريد الذين عطار قدس الله تعالی سره گفته‌اند: «قومی از اولیاء ا عروجل باشند که ایشان را مشایخ طریقت و کبرای حقیقت. اویسیان نامند و E‏ زیرا که ایشان را حضرت رسالت صلی الله علیه و سلم در حجر عنایت خود پرورش می‌دهند.

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» و خواصٌ موحدان را در حال حیات از حقیقت توحید صرف. E I O‏ خاطف لامع گردد و فی لحال منطفی شود, و بقایای رسوم دیگرباره معاودت کند و در این حال بکلی بقایای شرک خفی مرتفع گردد. وراک :ابن فر ته در تو ند ادمێئ :زا مرتبة دیگر ممکن نیست. و أما توحید الھی: آن است که حق سبحانه در ازل آزال به نفس خود نه به توحید ر دیگری؛ همیشه به وصف وحدانیت و نعت فردانیت موصوف بود و منعوت «کان الله ولم يکن مَعّه شَیءٌ. » و اکنون همچنان بر نعت ازلمې واحد و فرد است «و الآن کما کان. » و تا ابدالاباد هم بر این وصف خواهد بود «کل شیءِ هالک 1 وَجهە. » ) 8/قصص) نگفت «یهلک» تا معلوم شود که وجود همة اشيا در وجود او امروز هالک است, و حوالة مشاهدة این حال به فردا در حق محجوبان است, و الا ارباب بصایر و اصحاب مشاهدات که از مضیق زمان و مکان خلاص یافته‌اند. این وعده در حق ایشان عین نقد است. و این توحید الهی است که از وصمت نقصان بری است, و توحید خلایق به سبب نقصان وجود ناقص. و حضرت شيخ الاسلام قڈس الله سره کتاب منازل السایرین را به این سه بیت ختم کرده است: و ا إذ؟ ل من وده جاجد دمن ‏ عو ت عار أبطل ا الواحجد خ1 ان 9 س2 لا ا د أè‏ توحی ده ونعت من جد القول في اصناف ارباب الولاية» قدس الله تعالى اسرارهم و في كتاب كشف المحجوب: خداوند سبحانه و تعالی برهان نبوی را باقی گردانیده ا وااراست اهران دة او ا ج و ا الله عله و سلم ظاهر فی اشد و فر اتشان :را والیان'عالم گردانیدة تا مجزد مر حذیت وی را کشت انذ و زا متانعت تفس زا در توشته. از آسمان باران به برکات اقدام ایشان آید و از زمین نبات به صفای احوال ایشان روید و بر کافران مسلمانان نصرت به همت ایشان یابند و ایشان چهارهزارند که مکتومان‌اند و مر یکدیگر را نشناسند, و جمال حال خود ندانند و اندر کل احوال از خود و خلق مستور باشند. و اخبار بدين است و سخن اوليا بدين ناطق راکوت اند ایق می :جور الل خر عاں 1 است. 6اا اتان که افل حل و دند و سر هکان و اة خو اند نض اند که مر انان ا اخیار خوانند۔ و چهل دیگر از ایشان را ابدال خوانند و هفت دیگر از ایشان را ابرآر خوانند. و چهار دیگراند که ایشان را اوتاد خوانند, و سة دیگراند که آیشان را نقبا خوانند و یکی که وی را قطب و غوث خوانند. و این اخکله مر یدیک را یشهاند و اندر امور به اذن یکدیگر محتاج ادد و یدن مر اموه اط اھت دائ ضاجب فاب وات مه رضی اال ال ند ور فل می ویک ازراب کد وو و هشتم از آن کتاب, رجال هفتگانه را ابدال گفته است و در آنجا ذکر کرده که: «حق سبحانه و ز نعالی زمین را هفت اقلیم گردانیده و هفت تن از بندگان خود برگزیده و ایشان را آبدال نام نهاده, و وجود هر اقلیمی را به یکی از آن هفت تن نگاه می‌دارد. » a ‏ ° و 24 مھ ولا کر شاا خهم الل و فر مودو اسك که دمل انشان ن دنھ کر یی کين دن قويه : شيخ طريقت, شيخ فريد الذين عطار قدس الله تعالی سره گفته‌اند: «قومی از اولیاء ا عروجل باشند که ایشان را مشایخ طریقت و کبرای حقیقت. اویسیان نامند و E‏ زیرا که ایشان را حضرت رسالت صلی الله علیه و سلم در حجر عنایت خود پرورش می‌دهند.

Orijinal Metin (FA)

بی واسطة غیری» چنانکه اويس را داد رضی الله تعالی عنه و این عظیم مقاهی بود و بس عالی تا که را اینجا رسانند و این دولت روی به که نماید؟ ذلک قصل الله يؤتيه مَنْ یشاءٌ. » (54/مائده و در حدید و جمعه و همجثين عضي از اولياء الله كه متابعان أن خضرت اند: صلى الله عليه و سلم بعضى از طالبان را به حسب روحانیت تربیت کرده‌اند. بی ان که او را در ظاهر پیری باشد و این جماعت نیز داخل اویسیانند و بسیاری از مشایخ طریقت را در اول سلوک توجه به این مقام بوده است, چنانکه شیخ بزرگوار. شیخ ابوالقاسم کژگانی طوسی. را که لفل شابخ حضرت ابوالجتاب نجم الدین الکبری به ایشان می‌پیوندد. و از طبقة شيخ ابوسعيد ابوالخير و شيخ ابوالحسن ا قڈس الله تعالی ارواحهم در ابتدا ذکر اين بوده که على الدوام گفتی: «اويس! اويس ! :« القول فى الفرق بين المعجزة و الكرامة, و الاستدراح وفې التّفسير الكبير للإمام التحریر, فخرالڈين الژازئ, رجمة الل تعالى: «اذا طهر فعل خارق لِلَعادَة على إنسانِ, فذلّک إا أن يكونَ مَفُروناً بالدعوى اؤ لامع الأّعوى. وَالقِسْمُ الأول و هو أن يكونَ بالدغُوى, إا أن يكونَ دَعٌوَى الإلهيّة, أو دَغْوَى السْوّة, أو دَغْوى الوَلابَة. أؤ دعّوَى السْجر وطاعَة الد لشياطین. فهذه اربعة أقسام: القَِسْمُ الأول إذْعاءً الإلهية. و جور اصحابنا ظهُور العاداتِ على بدو مِنْ عير مُعارَصَة؛ كما قل ايضاً فی حق الدّجال. قال أصحابنا: : و اما جار ذلک, لان شكلةٌ وَخِلْقَنَ يذل کلف کذبه. E‏ الخوارق لی بده فضي إلى القلبيس. وَالقشخ الثانى اَعاءٌ الوه و هذا الف على فشڪ لاه إا أن یکو ذلک المَدعی جیإدقاً او کاذباً. فان كان صادقاً , حت ظهور الخو ر لیوا مُقَق عَليِه بين کل م مين أف بصكة اة وأا ن ‏ آنُٰ N e‏ و أا القسْم النالتٌ و هو اذعاءٌ الولاتة. قالقائلون بگرامات الأولياء احْتلفُوا فى أنه هَل جور اذعاءٌ الكراَة تم إثها يَحْصُلْ على وَفْق دعواء أم لا؟ ألقِسْمُ الژايعٌ و هو اذعاء الجر وطاعة الساظن. علد اأفحافا رجور ظهور خوارق الغادات على ندم ي غنة المعترلة لاتخول. و اكا الان و هو أن طهر خوارق العادات على تد إنسان :من غير شيءِ مِنَ الدّعاوي, فذلک الإنسان إِٿا أن يَكون صالحاً مَرضيًاً عند الله و إا ان ڀكون جييتا مذضا. والازل هن القؤل بكرامات الأولياء وقد القن أصحاننا على جوازه و ألكرها المتزل المرل إل آ0ا الخفن النصرة وصاحة مخفو الخوارزمن . و اع القع الثانى و هو أن يهر خوارق العادات “على بعص من كان جزودا عن طاعة الله فهذا هو المَسَّمُی بالإستدراج . « القول في اثبات الكرامة للأولياء و فى كتاب دلائل الثبوة للأمام المستغفرى, رحمه اللّه: «كراماث الاولياءِ حق بكتاب الله تعالى و الآثار الظيحة المروثة. و اجماعٌ اهل السثة و الجماعة على ذلک, فاا الكتابُ قَفُولَة تعالّى: كلما دَحَلّ عَليها رَكَرَيا المحرابَ وَجَد عِنْدها ررْقاً (37/آل عمران). قال اهل ال فى ذلي: كان يرى عِندها فاكهة الصيف فى الشتاء وفاكهة السْتاءِ فى الضه . و ريم رضي الل ها لر تكن نة الاخهاع هة الاه حك على كر 25 الكرامات للاولياء» و فی کتاب کشف المحجوب: خداوند سبحانه در نص کتاب ما را خبر داد از کرامت آصف که چون سلیمان را بایست که تخت بلقیس. ‏ و خدای تعالی خواست تا شرف آصف را به خلق نماید و کرامت وی ظاهر کند و به اهل زمانه بازنماید که کرامت أولها جاتر بود سلنفان. قلبة السلام كفت از شنما ست که تخت بلقیس را پیش از آمدن وی اینجا حاضر کند؟ » قال عفريٿ مِنَ الجنٌ: «آتا اتیک به قبل أن تقوم من مَقامک . »(39/نمل) عفریتی از جن گفت: «من بیارم تخت وی راً پیش از آن که تو برخیزی از جایگاه خود.

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

بی واسطة غیری» چنانکه اويس را داد رضی الله تعالی عنه و این عظیم مقاهی بود و بس عالی تا که را اینجا رسانند و این دولت روی به که نماید؟ ذلک قصل الله يؤتيه مَنْ یشاءٌ. » (54/مائده و در حدید و جمعه و همجثين عضي از اولياء الله كه متابعان أن خضرت اند: صلى الله عليه و سلم بعضى از طالبان را به حسب روحانیت تربیت کرده‌اند. بی ان که او را در ظاهر پیری باشد و این جماعت نیز داخل اویسیانند و بسیاری از مشایخ طریقت را در اول سلوک توجه به این مقام بوده است, چنانکه شیخ بزرگوار. شیخ ابوالقاسم کژگانی طوسی. را که لفل شابخ حضرت ابوالجتاب نجم الدین الکبری به ایشان می‌پیوندد. و از طبقة شيخ ابوسعيد ابوالخير و شيخ ابوالحسن ا قڈس الله تعالی ارواحهم در ابتدا ذکر اين بوده که على الدوام گفتی: «اويس! اويس ! :« القول فى الفرق بين المعجزة و الكرامة, و الاستدراح وفې التّفسير الكبير للإمام التحریر, فخرالڈين الژازئ, رجمة الل تعالى: «اذا طهر فعل خارق لِلَعادَة على إنسانِ, فذلّک إا أن يكونَ مَفُروناً بالدعوى اؤ لامع الأّعوى. وَالقِسْمُ الأول و هو أن يكونَ بالدغُوى, إا أن يكونَ دَعٌوَى الإلهيّة, أو دَغْوَى السْوّة, أو دَغْوى الوَلابَة. أؤ دعّوَى السْجر وطاعَة الد لشياطین. فهذه اربعة أقسام: القَِسْمُ الأول إذْعاءً الإلهية. و جور اصحابنا ظهُور العاداتِ على بدو مِنْ عير مُعارَصَة؛ كما قل ايضاً فی حق الدّجال. قال أصحابنا: : و اما جار ذلک, لان شكلةٌ وَخِلْقَنَ يذل کلف کذبه. E‏ الخوارق لی بده فضي إلى القلبيس. وَالقشخ الثانى اَعاءٌ الوه و هذا الف على فشڪ لاه إا أن یکو ذلک المَدعی جیإدقاً او کاذباً. فان كان صادقاً , حت ظهور الخو ر لیوا مُقَق عَليِه بين کل م مين أف بصكة اة وأا ن ‏ آنُٰ N e‏ و أا القسْم النالتٌ و هو اذعاءٌ الولاتة. قالقائلون بگرامات الأولياء احْتلفُوا فى أنه هَل جور اذعاءٌ الكراَة تم إثها يَحْصُلْ على وَفْق دعواء أم لا؟ ألقِسْمُ الژايعٌ و هو اذعاء الجر وطاعة الساظن. علد اأفحافا رجور ظهور خوارق الغادات على ندم ي غنة المعترلة لاتخول. و اكا الان و هو أن طهر خوارق العادات على تد إنسان :من غير شيءِ مِنَ الدّعاوي, فذلک الإنسان إِٿا أن يَكون صالحاً مَرضيًاً عند الله و إا ان ڀكون جييتا مذضا. والازل هن القؤل بكرامات الأولياء وقد القن أصحاننا على جوازه و ألكرها المتزل المرل إل آ0ا الخفن النصرة وصاحة مخفو الخوارزمن . و اع القع الثانى و هو أن يهر خوارق العادات “على بعص من كان جزودا عن طاعة الله فهذا هو المَسَّمُی بالإستدراج . « القول في اثبات الكرامة للأولياء و فى كتاب دلائل الثبوة للأمام المستغفرى, رحمه اللّه: «كراماث الاولياءِ حق بكتاب الله تعالى و الآثار الظيحة المروثة. و اجماعٌ اهل السثة و الجماعة على ذلک, فاا الكتابُ قَفُولَة تعالّى: كلما دَحَلّ عَليها رَكَرَيا المحرابَ وَجَد عِنْدها ررْقاً (37/آل عمران). قال اهل ال فى ذلي: كان يرى عِندها فاكهة الصيف فى الشتاء وفاكهة السْتاءِ فى الضه . و ريم رضي الل ها لر تكن نة الاخهاع هة الاه حك على كر 25 الكرامات للاولياء» و فی کتاب کشف المحجوب: خداوند سبحانه در نص کتاب ما را خبر داد از کرامت آصف که چون سلیمان را بایست که تخت بلقیس. ‏ و خدای تعالی خواست تا شرف آصف را به خلق نماید و کرامت وی ظاهر کند و به اهل زمانه بازنماید که کرامت أولها جاتر بود سلنفان. قلبة السلام كفت از شنما ست که تخت بلقیس را پیش از آمدن وی اینجا حاضر کند؟ » قال عفريٿ مِنَ الجنٌ: «آتا اتیک به قبل أن تقوم من مَقامک . »(39/نمل) عفریتی از جن گفت: «من بیارم تخت وی راً پیش از آن که تو برخیزی از جایگاه خود.

%0
10 Bölüm