Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

اگر شیخ بفرماید من ده غلام ترک بفرستم تا خدمت متوضا کنند و وی را به خدمت دیگر مشغول کند. شيخ E O O ‏ پسر ترا تب صفرایی زحمت دهد. من دارو به غلام ترک دهم پسر تو صحت نیابد. » شيخ رکن الین علاء الڈوله گفته است که: «روزی یکی از مریدان سلطان بایزید, که مردی در حساب بود و کار کرده. با من گفت که: چون است که تو به این خاندان ارادت آوردی و سلوک جز به متابعت بایزید کردی؟ گفتم: من این نمی‌دانم؛ اما یک نوبت وضو می‌ساختم در اثنای آن دیدم که دیوار قبله بگشاد و از آن سو فضایی پیدا شد و آسمان و ستارۀ مشتری می‌نمود. پرسیدم که: این چیست؟ یکی گفت: این نور سلطان بایزید است. ساعتی شد. آسمانی دیگر ديدم تمام نوراني همچون خورشید. گفتم: این چیست؟ یکی گفت: این نور مجدالدین بغدادی است. آن دزوتئن فتعخت شید عد ار آن کفتو این :سکن :ته مه ان ھی گوم که کر مر انت انان عات کی کا رچ یی ھچ رت معد ادن را بن لان بازیت اها هر کس راح قالى خواله کرده است به مشربی. کر اا و وا ا تعالی جهت ثبات قدم او را در آن طریق؛ شیخ او را در اعلی مراتب بر او جلوه کند. و اكزنه علن اللخفق رانب ر فامت هدا شود و نشان عاو رته در ابن عالم جز متابعت حبیب مطلق صلی الله عليه و سلم نیست. هر کس که متایع‌تر, مرتبة وی عالی‌تر. » روزی شيخ مجدالڈین با جمعی از درویشان نشسته بود سّکری بر وی غالب شد. گفت: «ما بیضة بط بودیم بر کنار دریا. و شيخ ما شيخ نجم الڈين مرغى بود. بال تربیت به سر ما فرود اورد تا از بیضه بیرون امدیم. ما چون بچۀ بط بوديم در دريا رفتيم و شيخ بر کنار بماند. » شيخ نجم الڈین به نور کرامت ت آن را دانست. بر زبان ایشان گذشت که: «در دریا میراد! » شيخ مجد الڈین آن را شنید بترسید. پیش شيخ سعدالڈین حمُویی آمد وتضژع بسیار کرد که: «روزی که حضرت شیخ را وقت خوش باشد مرا خبر کن تا به حضرت ایم و عذری بخواهم. » وقتی شيخ رادر سماع حال خوش شد, شيخ سعدالدین شيخ مجدالدڈین را خبر کرد. شيخ مجدالدین پای برهنه بیامد و طشتی پر اتش کرد و بر سر نهاد و به جای کفش بایستاد. شیخ به وی نظر کرد و روهظ وو فار رسک ردان یرای ایمان و دين به سلامت بردی, اما سرت برود و در دریا میری و ما نیز در سر تو شویم؛ و سرهای سرداران و ملک خوارزم در سر تو سو و ا خراب گردد. » شیخ مجدالدین در قدم شخ مجدالڈین در خوارزم وعظ ا و ادر ولان مک و بود به غایت جمیله به وعظ شيخ مجدالڈین می‌آمد و گاه گاهی به زیارت وی می‌رفت. مدعیان فرصت جستند تا شبی که سلطان به غایت مست بود عرضه داشتند که: «مادر تو به مذهب امام ابوحنیفه رحمه الله به نکاح شیح مجدالدین درامده است. » سلطان بسیار 259 رنجه شد فرمود که شيخ را در دجله اندازند. انداختند۔ خبر به شيخ نجم الدین رسید متغیر گشت و گفت: «إثا لله و إا إلَبّه راجعُّونَ(156/بقره). فرزند مجدالدین را در آب ‏ پس سر از سجده برآورد و گفت: «از حضرت عزت درخواستم تا به خونبهای فرزندم ملک از سلطان محمد باز ستاند, اجابت فرمود. » سلطان را از ان خبر دادند. به غایت پشیمان شد. پیاده به حضرت شیخ امد و طشتی پر زر بیاورد.

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

اگر شیخ بفرماید من ده غلام ترک بفرستم تا خدمت متوضا کنند و وی را به خدمت دیگر مشغول کند. شيخ E O O ‏ پسر ترا تب صفرایی زحمت دهد. من دارو به غلام ترک دهم پسر تو صحت نیابد. » شيخ رکن الین علاء الڈوله گفته است که: «روزی یکی از مریدان سلطان بایزید, که مردی در حساب بود و کار کرده. با من گفت که: چون است که تو به این خاندان ارادت آوردی و سلوک جز به متابعت بایزید کردی؟ گفتم: من این نمی‌دانم؛ اما یک نوبت وضو می‌ساختم در اثنای آن دیدم که دیوار قبله بگشاد و از آن سو فضایی پیدا شد و آسمان و ستارۀ مشتری می‌نمود. پرسیدم که: این چیست؟ یکی گفت: این نور سلطان بایزید است. ساعتی شد. آسمانی دیگر ديدم تمام نوراني همچون خورشید. گفتم: این چیست؟ یکی گفت: این نور مجدالدین بغدادی است. آن دزوتئن فتعخت شید عد ار آن کفتو این :سکن :ته مه ان ھی گوم که کر مر انت انان عات کی کا رچ یی ھچ رت معد ادن را بن لان بازیت اها هر کس راح قالى خواله کرده است به مشربی. کر اا و وا ا تعالی جهت ثبات قدم او را در آن طریق؛ شیخ او را در اعلی مراتب بر او جلوه کند. و اكزنه علن اللخفق رانب ر فامت هدا شود و نشان عاو رته در ابن عالم جز متابعت حبیب مطلق صلی الله عليه و سلم نیست. هر کس که متایع‌تر, مرتبة وی عالی‌تر. » روزی شيخ مجدالڈین با جمعی از درویشان نشسته بود سّکری بر وی غالب شد. گفت: «ما بیضة بط بودیم بر کنار دریا. و شيخ ما شيخ نجم الڈين مرغى بود. بال تربیت به سر ما فرود اورد تا از بیضه بیرون امدیم. ما چون بچۀ بط بوديم در دريا رفتيم و شيخ بر کنار بماند. » شيخ نجم الڈین به نور کرامت ت آن را دانست. بر زبان ایشان گذشت که: «در دریا میراد! » شيخ مجد الڈین آن را شنید بترسید. پیش شيخ سعدالڈین حمُویی آمد وتضژع بسیار کرد که: «روزی که حضرت شیخ را وقت خوش باشد مرا خبر کن تا به حضرت ایم و عذری بخواهم. » وقتی شيخ رادر سماع حال خوش شد, شيخ سعدالدین شيخ مجدالدڈین را خبر کرد. شيخ مجدالدین پای برهنه بیامد و طشتی پر اتش کرد و بر سر نهاد و به جای کفش بایستاد. شیخ به وی نظر کرد و روهظ وو فار رسک ردان یرای ایمان و دين به سلامت بردی, اما سرت برود و در دریا میری و ما نیز در سر تو شویم؛ و سرهای سرداران و ملک خوارزم در سر تو سو و ا خراب گردد. » شیخ مجدالدین در قدم شخ مجدالڈین در خوارزم وعظ ا و ادر ولان مک و بود به غایت جمیله به وعظ شيخ مجدالڈین می‌آمد و گاه گاهی به زیارت وی می‌رفت. مدعیان فرصت جستند تا شبی که سلطان به غایت مست بود عرضه داشتند که: «مادر تو به مذهب امام ابوحنیفه رحمه الله به نکاح شیح مجدالدین درامده است. » سلطان بسیار 259 رنجه شد فرمود که شيخ را در دجله اندازند. انداختند۔ خبر به شيخ نجم الدین رسید متغیر گشت و گفت: «إثا لله و إا إلَبّه راجعُّونَ(156/بقره). فرزند مجدالدین را در آب ‏ پس سر از سجده برآورد و گفت: «از حضرت عزت درخواستم تا به خونبهای فرزندم ملک از سلطان محمد باز ستاند, اجابت فرمود. » سلطان را از ان خبر دادند. به غایت پشیمان شد. پیاده به حضرت شیخ امد و طشتی پر زر بیاورد.

Orijinal Metin (FA)

شمشیر و کفن بر سر آن نهاده و سر برهنه کردو در صف نعال بیستاد و گفت: «اگر دیت می‌باید اینک زر و اگر,ٍقصاص می‌کنید اینک شمشیر. » شیخ در جواب فرمود که: «کانَ ذلِک في الكتاب ‏ (58/اسسراء). دبت او جمله ملک تست و سر تو برود و سر بسی خلق, و ما نیز در سر شما شویم. » سلطان محمد نومید بازگشت و عن قريب چنگیزخان خروج کرد و رفت آنچه رفت. روزی قوال در مجلس شيخ مجد الین این بیت را خواند که: ‏ ازل جامة عشق گڑ یک خط سو بر کتار س ودی شیخ محاسن خود را بگرفت و تیغ دست بر گلو نهاد و گفت: «گر یک خط سرخ بر E e‏ اشارت به شهادت خود کرده باشد و بعد از ان این رباعی ر در بحر E‏ غوطه خواهم خوردن یاغرقه شدن يا گهری آوردن کار تو مخاطره است خواهم کردن یاسرخ کنم روی ز تویا گردن در خدمت شيخ نجم الڈین کبری قدس سژه درویشی بود از قریۀ یسشکرداباد. وی را زنگی بسکردی می‌گفتند و به مقام عالی رسیده بود تا غایتی که تا وی از خلوت بیرون نیامدی سماع برنخاستی» روزی در اثنای سماع وقت او خوش شد. از زمین برخاست و طاقی بلند بود آنجا. بر آن طاق نشست و در وقت فرود آمدن از بالا بر گردن شيخ مجد الڈین بغدادی جست و پايها فرو آویخت و شيخ مجد الدین همچنان چرخ می‌زد و این زنگی مردی بلند و گران بود و شيخ ‏ و لطيف. چون از سماع فارغ شد. گفت: «ندانستم که زنگی است بر گردن من ‏ او قرو می امد ر خشارة او زا به دندان: یگر قت: چنانکه تشان . بماد بارها شيخ مجد الڈین گفتی که: «مرا در قیامت همین مفاخرت تمام است که اثر دندان رکف بر روی من باشد. » شیح رکن الذين علاءالڈوله قذس سره ڳفته است که: «شیح مجدالڈین بغدادی فرمود که: در واقعه از چضرت رسالت صلی الله عليه و سلّم پرسیدم که: ما تقول فی َو ابن سینا؟ قال صَلّى الله عَلَيهِ وَسَلّحَ ل ا ان ل الا غ بلاواسِطتي. فة بيَدي هکَذا, قَسَقَط في الثار. من اين حکایت را پیش استاد مولانا مال الین خلی فی گفتم: e‏ می‌رفتم تا از انجا به روم روم. . چون به موصل رسیدم؛ شب در مسجد جمعه بودم. چون در خواب شدم. ديدم که کسی می‌گوید که: آنجا نمی‌روی که فایده گیری. من نظر کردم جمعی ديدم که حلقه زده بودند و شخصی در میان ایشان نشسته و نوری از سر وی به آسمان پیوسته. . وى سخن می‌گفت و ایشان می‌سشتنیدند. گفتم: این کیست؟ گفتند: مصطفی. » صلی اللّه عليه و سلم. من پیش رفتم و سلام گفتم. جواب ب گفتند و مرا در حلقه جای دادند. چون بنشسټم پرسیدم که: يا رسول اللّه! ما تقول في حق ابن سپینا؟ فرمود كه: رل أَصَلَهُ الله على عِلم. دیگر گفتم: ما تقول في حق شهاب الڏينِ الْمَفْئُولِ؟ گفت: هُوَ مِڻْ مُتيعيه. بعد از آن گفتم که از ی اا نیز بپرسم» پرسیدم که: ما ټقول في حق فخرالڈين الژازی؟ گفت: هُوَ رَجُل معاتب. گفتم: ما تفُول في حق حُجْة الأشلام ه تقر القزالی؟ گت ی و کک وَصَلَ إلى مَقُصُودِه. گفتم: ما تقول في حق إمام الْحَرَمَيْن؟ گفت: هو مِمَنْ تَصَر دینی. 260 گفتم: ما تقُولٌ في حقٌ بی الْحَسَنِ الأْشْعَرئ؟ گفت: أتا فُلْثْ وَقَؤلي صِدق: ألإيمان مان و الْحِكَمَهٌ یمانيّةٌ بعد از آن کسی که نزدیک من بود مرا گفت که: از این سؤالها چه می‌کنی؟ دعایی درخواست کن که ترا فایده کند. بعد از آن گفتم: یا رسول اللّه! اقات تاموزا! ل کی انوت ر واغضي جنی اغود وت إل الطاعات :ك هال الحطات.

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

شمشیر و کفن بر سر آن نهاده و سر برهنه کردو در صف نعال بیستاد و گفت: «اگر دیت می‌باید اینک زر و اگر,ٍقصاص می‌کنید اینک شمشیر. » شیخ در جواب فرمود که: «کانَ ذلِک في الكتاب ‏ (58/اسسراء). دبت او جمله ملک تست و سر تو برود و سر بسی خلق, و ما نیز در سر شما شویم. » سلطان محمد نومید بازگشت و عن قريب چنگیزخان خروج کرد و رفت آنچه رفت. روزی قوال در مجلس شيخ مجد الین این بیت را خواند که: ‏ ازل جامة عشق گڑ یک خط سو بر کتار س ودی شیخ محاسن خود را بگرفت و تیغ دست بر گلو نهاد و گفت: «گر یک خط سرخ بر E e‏ اشارت به شهادت خود کرده باشد و بعد از ان این رباعی ر در بحر E‏ غوطه خواهم خوردن یاغرقه شدن يا گهری آوردن کار تو مخاطره است خواهم کردن یاسرخ کنم روی ز تویا گردن در خدمت شيخ نجم الڈین کبری قدس سژه درویشی بود از قریۀ یسشکرداباد. وی را زنگی بسکردی می‌گفتند و به مقام عالی رسیده بود تا غایتی که تا وی از خلوت بیرون نیامدی سماع برنخاستی» روزی در اثنای سماع وقت او خوش شد. از زمین برخاست و طاقی بلند بود آنجا. بر آن طاق نشست و در وقت فرود آمدن از بالا بر گردن شيخ مجد الڈین بغدادی جست و پايها فرو آویخت و شيخ مجد الدین همچنان چرخ می‌زد و این زنگی مردی بلند و گران بود و شيخ ‏ و لطيف. چون از سماع فارغ شد. گفت: «ندانستم که زنگی است بر گردن من ‏ او قرو می امد ر خشارة او زا به دندان: یگر قت: چنانکه تشان . بماد بارها شيخ مجد الڈین گفتی که: «مرا در قیامت همین مفاخرت تمام است که اثر دندان رکف بر روی من باشد. » شیح رکن الذين علاءالڈوله قذس سره ڳفته است که: «شیح مجدالڈین بغدادی فرمود که: در واقعه از چضرت رسالت صلی الله عليه و سلّم پرسیدم که: ما تقول فی َو ابن سینا؟ قال صَلّى الله عَلَيهِ وَسَلّحَ ل ا ان ل الا غ بلاواسِطتي. فة بيَدي هکَذا, قَسَقَط في الثار. من اين حکایت را پیش استاد مولانا مال الین خلی فی گفتم: e‏ می‌رفتم تا از انجا به روم روم. . چون به موصل رسیدم؛ شب در مسجد جمعه بودم. چون در خواب شدم. ديدم که کسی می‌گوید که: آنجا نمی‌روی که فایده گیری. من نظر کردم جمعی ديدم که حلقه زده بودند و شخصی در میان ایشان نشسته و نوری از سر وی به آسمان پیوسته. . وى سخن می‌گفت و ایشان می‌سشتنیدند. گفتم: این کیست؟ گفتند: مصطفی. » صلی اللّه عليه و سلم. من پیش رفتم و سلام گفتم. جواب ب گفتند و مرا در حلقه جای دادند. چون بنشسټم پرسیدم که: يا رسول اللّه! ما تقول في حق ابن سپینا؟ فرمود كه: رل أَصَلَهُ الله على عِلم. دیگر گفتم: ما تقول في حق شهاب الڏينِ الْمَفْئُولِ؟ گفت: هُوَ مِڻْ مُتيعيه. بعد از آن گفتم که از ی اا نیز بپرسم» پرسیدم که: ما ټقول في حق فخرالڈين الژازی؟ گفت: هُوَ رَجُل معاتب. گفتم: ما تفُول في حق حُجْة الأشلام ه تقر القزالی؟ گت ی و کک وَصَلَ إلى مَقُصُودِه. گفتم: ما تقول في حق إمام الْحَرَمَيْن؟ گفت: هو مِمَنْ تَصَر دینی. 260 گفتم: ما تقُولٌ في حقٌ بی الْحَسَنِ الأْشْعَرئ؟ گفت: أتا فُلْثْ وَقَؤلي صِدق: ألإيمان مان و الْحِكَمَهٌ یمانيّةٌ بعد از آن کسی که نزدیک من بود مرا گفت که: از این سؤالها چه می‌کنی؟ دعایی درخواست کن که ترا فایده کند. بعد از آن گفتم: یا رسول اللّه! اقات تاموزا! ل کی انوت ر واغضي جنی اغود وت إل الطاعات :ك هال الحطات.

Orijinal Metin (FA)

تداز ان :از من برنیعد که ته کجا ھیروی o‏ الوم ما دَحَلَة المَعْصُوم. و من از آن واقعه باز آمدم. در آنجا غرفه‌ای بود مولانا موفق الدین کواشی انجا بو و وراو ھر رر بود. به زیارت وی رفتم. پرسید که: تو کیستی؟ بگفتم. گفت: از کجا می‌آیی؟ گفتم: از بغداد. گفت: به کجا می‌روی؟ گفتم: . به روم. . گفت: به روم؟ گفتم: بلئ:. گفت: ال وة مادَحَلَهٌ المَعَصْوم. من متعجب شدم ودست در دامن او زدم. گفتم: مگر شما در مجلس د دوشین حاضر بودید؟ گفت: ڌعني! ڌَعني! دست از وی بازداشتم و بازگشتم. » شيخ رکن الذين علاءالڈوله قدس سژه گوید که: «مولانا جمال الدين مردی عزیز بود و او را تصانیف مشهوره در علوم بسیار است و میان او و امام غزالی دو واسطه بیش و است و اين حکایت وی دلیل است ر صحت و سي 2 الدين وا O O O N ‏ قاشات ورا ته اسفرانن قل کردة ات 9- شيخ سعد الڈین حُبّویی» قڈس الله تعالی روحه ادات و لون کرک :اسه ف ن الل الى روه وقی: تاریخ الیاقعن: کان ضاجب اجوال و رباضات. و له اصجاټ و مريدو قو كلام. سکن سفح قاسيون مُدّةّ ثم رجع الى خراسان, فتوقي هناک. در علوم ظاهری و باطنی یگانه است. مصنفات بسیار دارد چون کتاب محبوب و سَجَنَجَل الأرواح ونر ان ا مرموز و کلمات مشکل و ارقام و اکال ودوایں که بطر غفل و یکر از کف وکل ان اجر اسک مسار اسک و همانا که تا دیدۀ بصیرت به نور کشف منفتح نشود, ادراک آن متعذر است. وى كه اة :رى الله انه و قال :من أكغن كلام خسن القول والأعتقاد فى ذكرئ و تعزنقى. ققد اندرحت فيه نطفة الغلم. و المعرفة. و إن التخسن عله في الخال فف مت لالض في طوو من أظوارة»> شيخ صدر الدین قونیوی قدس الله تعالی سژه به صحبت وی می‌رسیده است» فن کید که ٭ار وی يدم کہ می کت موا یی فقت انت ودن ميان الست کد ا آن را با شيخ خود. شيخ محيي الین قڈس الله تعالى بازگقتم, گفت: کلیات را می‌گوید و اگر نه جزقیات از آن بیش است. » ا الجّندی در شرح فصوص الحکم می‌گوید که: «شیخ صدرالدین روزی در مجلس سماع با شيخ سعدالدین حاضر بود. شيخ سعد الدین در اثنای سماع روی به صفه‌ای که در آن منزل بود کرد و به ادب تمام مدتی بر پای ایستاد و بعد از آن چشم خود را پوشید و آواز داد که: أن صَدَرُ الڈين؟ چون شيخ صدرالڈین پیش آمد, چشم بر روی وی بگشاد و گفت: حضرت رسالت صلی الله عليه و سلم در آن صفّه حاضر بودند» خواستم که چشمی که به مشاهدۀ جمال آن حضرت مُشژف شده است, اول به روی تو بگشایم. » وی گفته است که: «وقتی روح مرا عروجی واقع شد و از قالب مُنسلخ گشت. سیزده روز چنان بماند آنگاه به قالب آمد و قالب در این سیزده روز چون مرده افتاده بود و هیچ حرکت نمی‌کرد و روح چون به قالب آمد و قالب برخاست خبر نداشت که چند روز افتاده است. دیگران که حاضر بودند گفتند: سیزده روز است تا قالب تو چنين افتاده است.

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

تداز ان :از من برنیعد که ته کجا ھیروی o‏ الوم ما دَحَلَة المَعْصُوم. و من از آن واقعه باز آمدم. در آنجا غرفه‌ای بود مولانا موفق الدین کواشی انجا بو و وراو ھر رر بود. به زیارت وی رفتم. پرسید که: تو کیستی؟ بگفتم. گفت: از کجا می‌آیی؟ گفتم: از بغداد. گفت: به کجا می‌روی؟ گفتم: . به روم. . گفت: به روم؟ گفتم: بلئ:. گفت: ال وة مادَحَلَهٌ المَعَصْوم. من متعجب شدم ودست در دامن او زدم. گفتم: مگر شما در مجلس د دوشین حاضر بودید؟ گفت: ڌعني! ڌَعني! دست از وی بازداشتم و بازگشتم. » شيخ رکن الذين علاءالڈوله قدس سژه گوید که: «مولانا جمال الدين مردی عزیز بود و او را تصانیف مشهوره در علوم بسیار است و میان او و امام غزالی دو واسطه بیش و است و اين حکایت وی دلیل است ر صحت و سي 2 الدين وا O O O N ‏ قاشات ورا ته اسفرانن قل کردة ات 9- شيخ سعد الڈین حُبّویی» قڈس الله تعالی روحه ادات و لون کرک :اسه ف ن الل الى روه وقی: تاریخ الیاقعن: کان ضاجب اجوال و رباضات. و له اصجاټ و مريدو قو كلام. سکن سفح قاسيون مُدّةّ ثم رجع الى خراسان, فتوقي هناک. در علوم ظاهری و باطنی یگانه است. مصنفات بسیار دارد چون کتاب محبوب و سَجَنَجَل الأرواح ونر ان ا مرموز و کلمات مشکل و ارقام و اکال ودوایں که بطر غفل و یکر از کف وکل ان اجر اسک مسار اسک و همانا که تا دیدۀ بصیرت به نور کشف منفتح نشود, ادراک آن متعذر است. وى كه اة :رى الله انه و قال :من أكغن كلام خسن القول والأعتقاد فى ذكرئ و تعزنقى. ققد اندرحت فيه نطفة الغلم. و المعرفة. و إن التخسن عله في الخال فف مت لالض في طوو من أظوارة»> شيخ صدر الدین قونیوی قدس الله تعالی سژه به صحبت وی می‌رسیده است» فن کید که ٭ار وی يدم کہ می کت موا یی فقت انت ودن ميان الست کد ا آن را با شيخ خود. شيخ محيي الین قڈس الله تعالى بازگقتم, گفت: کلیات را می‌گوید و اگر نه جزقیات از آن بیش است. » ا الجّندی در شرح فصوص الحکم می‌گوید که: «شیخ صدرالدین روزی در مجلس سماع با شيخ سعدالدین حاضر بود. شيخ سعد الدین در اثنای سماع روی به صفه‌ای که در آن منزل بود کرد و به ادب تمام مدتی بر پای ایستاد و بعد از آن چشم خود را پوشید و آواز داد که: أن صَدَرُ الڈين؟ چون شيخ صدرالڈین پیش آمد, چشم بر روی وی بگشاد و گفت: حضرت رسالت صلی الله عليه و سلم در آن صفّه حاضر بودند» خواستم که چشمی که به مشاهدۀ جمال آن حضرت مُشژف شده است, اول به روی تو بگشایم. » وی گفته است که: «وقتی روح مرا عروجی واقع شد و از قالب مُنسلخ گشت. سیزده روز چنان بماند آنگاه به قالب آمد و قالب در این سیزده روز چون مرده افتاده بود و هیچ حرکت نمی‌کرد و روح چون به قالب آمد و قالب برخاست خبر نداشت که چند روز افتاده است. دیگران که حاضر بودند گفتند: سیزده روز است تا قالب تو چنين افتاده است.

Orijinal Metin (FA)

» 261 و از اشعار وی است که در کتاب محبوب درج کرده ا ياراكة مهچَتي وور ال ر رر جَيْت ضمير خاطري يا قَمَري و این رباعیات فارسی نیز از آن قبیل است: کافر شوی ار زلف نگارم بینی در کفر میاویز ودر ایمان منگر در باغ رضای چون تو زیبا یاری بی تو نه بهشت بایدم نی رضوان با قهر تودوزخ است دار رضوان و اپن شعرنیز از ان قبيل است: أت قلپي وات فيه بيب ا وتي وش فائی وإذا ما نط رت ف بلطف ٽک سژڙي وَمُهجَتي وَصَميري إسشتيقظ قل بي کک السّحر اتا فی ات ل و و مؤمن شوی ار عارض یارم بینی تا عزت یار و افتقارم بینى بی روی تو خوش نیایدم گلزاری پیدا و ن روی تو ديدم بارى نی کوثر و زنجبیل و بحر حیوان با لطف تو دوزخ همه رَوّح و ريحان و ل اة ‏ ويك القوث والحياه يَطيتُ ع فؤادي ا لاتغيب ساجدڈ شاهڈ ۆمالى تصيب عمر وی شصت و سه سال بوده است, و در روز عیډ آاضحی؛ سنۀ خمسین و ستمائه ازدنیا رفته است و قبر وی در بحراباد است. رحمه الله تعالی. 0- شيخ سیف الڈین باحَرٌّزی» قدڈس الله تعالی روحه ‏ بعد از تحصیل و تکمیل علوم به خدمت شیخ امد و تربیت یافت. در اوایل که وی را به خلوت می‌نشاند در اربعين دوم به 2 خلوت وی آمد و انگشت مبارک بر در خلوت وی زد و آواز داد که: منم عاشق مراعغم سازوار است برخیز و بیرون آی ! » آنگاه دست وی را بگرفت و از خلوت بیرون آورد و به طرف بخاراروانه گردانید. وقتی برای شيخ نجم الدين از ختای کنیزکی آورده بودند شب زفاف با اصحاب گفته است که: «ما امشب به لذتی مشروعه اشتغال خواهیم کرد. e‏ ریاضت کنید و به فراغت و آسودگی به سر برید! » چون حضرت شیخ این , سیف الڈین آن شب ابریقی بزرگ پر آب کرد و بر در خلوت شیخ بیستاد. e‏ صبح شیخ بیرون آمد. وی را دید گفت: «نه ما گفته بودیم که امشب به لذت و حضور خود مشغول باشید, چرا خود را به این ریاضت در رنج انداختی؟ » گفت: «شما فرمودید که هر کس ,ر نه لذت 6 خطور خو مول شود را ھچ لدت ورای ان شت بر استانة حضرت شیخ به خدمت بایستم. » شیخ فرمود که: «بشارت باد ترا که سلطانان در رکاب تو بدوند. » روزی یکی از سلاطین به زیارت شيخ سیف الدین آمد و در وقت بازگشتن از شيخ درخواست که: «اسبی نذر شیح کرده‌ام التماس می‌نمایم شيخ قدم رنجه فرمایند تا به دست خود سوار کنم . »> شیح التماس وی را مبذول داشت به در خانقاه امد. پادشاه رکابش بگرفت تا سوار شد. اسب سرکشی کرد و عنان در ربود, قریب به پنجاه گام در رکاب شيخ ندوید. شخ با پادشام گغت: «حکمت دز سرکشی این اسب ان بود که فاا شی ور حدمت مالاا ن ت الین ودی ما را نشار ته داد کی هادنافان در رکاب تو بدوند. اکنون این مُصدق سخن شيخ شد. » و صن كلماته القدنسة هذة الأ ناغيات؛ هر شب به مثال پاسبان کویت می‌گردم گرد آستان کویت باشد که برآید ای صنم روز حساب نامم ز جریدۂۀ سگان کویت هرچند گھهی ز عشق بیگانه شوم با عافيت اشنا و همخانه شوم تاکاھ پر ری که فن برک رد برگردم :از آن خدیث و دیوانه شوه رڕوزی به جنازۀ درویشی حاضر شد. گفتند: «شیخا تلقين فرمایید!

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» 261 و از اشعار وی است که در کتاب محبوب درج کرده ا ياراكة مهچَتي وور ال ر رر جَيْت ضمير خاطري يا قَمَري و این رباعیات فارسی نیز از آن قبیل است: کافر شوی ار زلف نگارم بینی در کفر میاویز ودر ایمان منگر در باغ رضای چون تو زیبا یاری بی تو نه بهشت بایدم نی رضوان با قهر تودوزخ است دار رضوان و اپن شعرنیز از ان قبيل است: أت قلپي وات فيه بيب ا وتي وش فائی وإذا ما نط رت ف بلطف ٽک سژڙي وَمُهجَتي وَصَميري إسشتيقظ قل بي کک السّحر اتا فی ات ل و و مؤمن شوی ار عارض یارم بینی تا عزت یار و افتقارم بینى بی روی تو خوش نیایدم گلزاری پیدا و ن روی تو ديدم بارى نی کوثر و زنجبیل و بحر حیوان با لطف تو دوزخ همه رَوّح و ريحان و ل اة ‏ ويك القوث والحياه يَطيتُ ع فؤادي ا لاتغيب ساجدڈ شاهڈ ۆمالى تصيب عمر وی شصت و سه سال بوده است, و در روز عیډ آاضحی؛ سنۀ خمسین و ستمائه ازدنیا رفته است و قبر وی در بحراباد است. رحمه الله تعالی. 0- شيخ سیف الڈین باحَرٌّزی» قدڈس الله تعالی روحه ‏ بعد از تحصیل و تکمیل علوم به خدمت شیخ امد و تربیت یافت. در اوایل که وی را به خلوت می‌نشاند در اربعين دوم به 2 خلوت وی آمد و انگشت مبارک بر در خلوت وی زد و آواز داد که: منم عاشق مراعغم سازوار است برخیز و بیرون آی ! » آنگاه دست وی را بگرفت و از خلوت بیرون آورد و به طرف بخاراروانه گردانید. وقتی برای شيخ نجم الدين از ختای کنیزکی آورده بودند شب زفاف با اصحاب گفته است که: «ما امشب به لذتی مشروعه اشتغال خواهیم کرد. e‏ ریاضت کنید و به فراغت و آسودگی به سر برید! » چون حضرت شیخ این , سیف الڈین آن شب ابریقی بزرگ پر آب کرد و بر در خلوت شیخ بیستاد. e‏ صبح شیخ بیرون آمد. وی را دید گفت: «نه ما گفته بودیم که امشب به لذت و حضور خود مشغول باشید, چرا خود را به این ریاضت در رنج انداختی؟ » گفت: «شما فرمودید که هر کس ,ر نه لذت 6 خطور خو مول شود را ھچ لدت ورای ان شت بر استانة حضرت شیخ به خدمت بایستم. » شیخ فرمود که: «بشارت باد ترا که سلطانان در رکاب تو بدوند. » روزی یکی از سلاطین به زیارت شيخ سیف الدین آمد و در وقت بازگشتن از شيخ درخواست که: «اسبی نذر شیح کرده‌ام التماس می‌نمایم شيخ قدم رنجه فرمایند تا به دست خود سوار کنم . »> شیح التماس وی را مبذول داشت به در خانقاه امد. پادشاه رکابش بگرفت تا سوار شد. اسب سرکشی کرد و عنان در ربود, قریب به پنجاه گام در رکاب شيخ ندوید. شخ با پادشام گغت: «حکمت دز سرکشی این اسب ان بود که فاا شی ور حدمت مالاا ن ت الین ودی ما را نشار ته داد کی هادنافان در رکاب تو بدوند. اکنون این مُصدق سخن شيخ شد. » و صن كلماته القدنسة هذة الأ ناغيات؛ هر شب به مثال پاسبان کویت می‌گردم گرد آستان کویت باشد که برآید ای صنم روز حساب نامم ز جریدۂۀ سگان کویت هرچند گھهی ز عشق بیگانه شوم با عافيت اشنا و همخانه شوم تاکاھ پر ری که فن برک رد برگردم :از آن خدیث و دیوانه شوه رڕوزی به جنازۀ درویشی حاضر شد. گفتند: «شیخا تلقين فرمایید!

Orijinal Metin (FA)

» پیش روی میت آمد و این رباعی فرمود: ۴ گر من گنه جمله جهان کردستم لطف تو اميد است که گیرد دستم گفتی که به وقت عجر تنش يزه عاجزتر از این مخواه کاکنون هستم توفؤی قدس سره في لسنة ٿمان و خمسیين و ستمائة 9 قبر وی در بخارا ست . 1- عین الزمان جمال الڈین گیلی» رحمه الله تعالی وی نیز از خلفای شيخ نجم الدین است. بسیار دانشمند و فاضل بوده است. در اوایل که عزیمت صحبت شيخ کرد به کتب خانه درامد. و از لطایف علوم عقلی و نقلی مجموعه‌ای انتخاب کرد که در سفر مونس وی باشد. چون نزدیک خوارزم رسید. شبی در خواب دید که شیخ با وی گفت که: «ای گیلیک! پشته بینداز و بیا! » چون بیدار شد. اندیشه کرد که: «پشته چیست؟ من از دنیا هیچ ندارم و انديشة جمع آن نیز ندارم. » او ا «شیخا! پشته چیست؟ » گفت: «آن مجموعه که جمع کرده‌ای . » چون بیدار سند آن ا در جيحون انداخت: چون به خضرت شخ زستو کفت: داگ ان مخمو عة را تھی اند اختی. ترا هيچ فایده نمی‌بود. » پس وی را خرقه پوشانید و در اربعین نشاند و بعد از اتمام اربعین عين الرّمان لقب نهاد. شيخ جمال الدین در قزوین می‌بوده است. یکی از سادات قزوین راعزیمت شیراز شد از شیخ التماس سفارشی به پادشاه شیراز که به شیخ ارادت تمام داشت کرد. شیخ پاره‌ای کاغذ طلبید و بر آنجا نوشت که: «عسل و رازیانه» و به وی داد. چون آن سيّد به شیراز رسید. قصد ملاقات پادشاه کرد. گفتند که: «وی درد شکم دارد و در حمام است. » به در حمام رفت دید که پادشاه بر سر حمام نشسته است و از درد شکم : تشویش عظيم دارد. پیش رفت و سلام کرد. گفت: «از کجا می‌آیی؟ » گفت: «از قزوین. » از وی احوال شیخ پرسید کاغذ را به وی داد. بگشاد دید که در وی نبشته که: «عسل و رازیانه. » گفت: «شیخ به نور فراست و کرامت علاج ما نوشته. » فرمود تا آن را حاضر کردند. بخورد و فی الحال شفا یافت و آن سید را رعایت بسیار کرد. 2- بابا کمال جَندی» رحمه الله تعالى چون خدمت باباکمال جَندی در صحبت شيخ نجم الذين مرتبة تكميل و اكمال يافت, حضرت شيخ خرقه به وی داد و گفت: «در دیار ترکستان مولانا شمس الدین مفتی را فرزندی است که وی را احمد مولانا می‌گویند. خرقة ما را بدو رسان, و تربیت از وی دریغ مدار! » چون باباکمال به جَنّد رسید, جمعی کودکان بازی می‌کردند و احمد مولانا, چون هنوز کودک بود. در میان ایشان بود. اما بازی نمی‌کرد جامه‌های ایشان نگاه _ می‌داشت. چون باباکمال را دید برخاست و استقبال وی کرد و سلام گفت. بعد از ان گفت: «چند ما جامة دیگران نگاه داریم و شما جامة ما نگاه دارید؟ » خدمت بابا وی را کنار گرفت. وة خاتة ففتى افدتد مفتی گفت: «این فرزند مجذوب است, شاید که خدمت شایسته نتواند کرد. برادر خردتر وی دانشمند مولانا به غایت زیرک است و مؤڈب. » بابا گفت: «وی نیز با نصیب گردد. اما ما به حوالة شیخ به خدمت وی آمده‌ایم. » 263 احمد مولانا در اندک فرصتی تربیت تمام یافت و صیت کمالات وی منتشر شد و بسی از طالبان در صحبت وی تربیت یافتند و به مرتبة کمال رسیدند ویکی از انها شيخ بهاءالڈین کبری است که تربیت برادر خود دانشمند مولانا را که محمد نام داشته حواله به وی کرده بود و شيخ بهاءالدین تربیت فرزند خود.

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» پیش روی میت آمد و این رباعی فرمود: ۴ گر من گنه جمله جهان کردستم لطف تو اميد است که گیرد دستم گفتی که به وقت عجر تنش يزه عاجزتر از این مخواه کاکنون هستم توفؤی قدس سره في لسنة ٿمان و خمسیين و ستمائة 9 قبر وی در بخارا ست . 1- عین الزمان جمال الڈین گیلی» رحمه الله تعالی وی نیز از خلفای شيخ نجم الدین است. بسیار دانشمند و فاضل بوده است. در اوایل که عزیمت صحبت شيخ کرد به کتب خانه درامد. و از لطایف علوم عقلی و نقلی مجموعه‌ای انتخاب کرد که در سفر مونس وی باشد. چون نزدیک خوارزم رسید. شبی در خواب دید که شیخ با وی گفت که: «ای گیلیک! پشته بینداز و بیا! » چون بیدار شد. اندیشه کرد که: «پشته چیست؟ من از دنیا هیچ ندارم و انديشة جمع آن نیز ندارم. » او ا «شیخا! پشته چیست؟ » گفت: «آن مجموعه که جمع کرده‌ای . » چون بیدار سند آن ا در جيحون انداخت: چون به خضرت شخ زستو کفت: داگ ان مخمو عة را تھی اند اختی. ترا هيچ فایده نمی‌بود. » پس وی را خرقه پوشانید و در اربعین نشاند و بعد از اتمام اربعین عين الرّمان لقب نهاد. شيخ جمال الدین در قزوین می‌بوده است. یکی از سادات قزوین راعزیمت شیراز شد از شیخ التماس سفارشی به پادشاه شیراز که به شیخ ارادت تمام داشت کرد. شیخ پاره‌ای کاغذ طلبید و بر آنجا نوشت که: «عسل و رازیانه» و به وی داد. چون آن سيّد به شیراز رسید. قصد ملاقات پادشاه کرد. گفتند که: «وی درد شکم دارد و در حمام است. » به در حمام رفت دید که پادشاه بر سر حمام نشسته است و از درد شکم : تشویش عظيم دارد. پیش رفت و سلام کرد. گفت: «از کجا می‌آیی؟ » گفت: «از قزوین. » از وی احوال شیخ پرسید کاغذ را به وی داد. بگشاد دید که در وی نبشته که: «عسل و رازیانه. » گفت: «شیخ به نور فراست و کرامت علاج ما نوشته. » فرمود تا آن را حاضر کردند. بخورد و فی الحال شفا یافت و آن سید را رعایت بسیار کرد. 2- بابا کمال جَندی» رحمه الله تعالى چون خدمت باباکمال جَندی در صحبت شيخ نجم الذين مرتبة تكميل و اكمال يافت, حضرت شيخ خرقه به وی داد و گفت: «در دیار ترکستان مولانا شمس الدین مفتی را فرزندی است که وی را احمد مولانا می‌گویند. خرقة ما را بدو رسان, و تربیت از وی دریغ مدار! » چون باباکمال به جَنّد رسید, جمعی کودکان بازی می‌کردند و احمد مولانا, چون هنوز کودک بود. در میان ایشان بود. اما بازی نمی‌کرد جامه‌های ایشان نگاه _ می‌داشت. چون باباکمال را دید برخاست و استقبال وی کرد و سلام گفت. بعد از ان گفت: «چند ما جامة دیگران نگاه داریم و شما جامة ما نگاه دارید؟ » خدمت بابا وی را کنار گرفت. وة خاتة ففتى افدتد مفتی گفت: «این فرزند مجذوب است, شاید که خدمت شایسته نتواند کرد. برادر خردتر وی دانشمند مولانا به غایت زیرک است و مؤڈب. » بابا گفت: «وی نیز با نصیب گردد. اما ما به حوالة شیخ به خدمت وی آمده‌ایم. » 263 احمد مولانا در اندک فرصتی تربیت تمام یافت و صیت کمالات وی منتشر شد و بسی از طالبان در صحبت وی تربیت یافتند و به مرتبة کمال رسیدند ویکی از انها شيخ بهاءالڈین کبری است که تربیت برادر خود دانشمند مولانا را که محمد نام داشته حواله به وی کرده بود و شيخ بهاءالدین تربیت فرزند خود.

Orijinal Metin (FA)

ابوالفتوح, را حواله به دانشمند مولانا کرده است و همانا که خدمت خواجه ابوالوفا خوارزمی را انتساب به ابوالفتوح است, چنانکه در بیان سلسلۀ مشایخ خود گفته است: ود فو ی وا و اخم د ههار حبیب و طایی و معروف» پس سرئ 9 جنيد رڈ پس از اکابر مذکور شيخ نجم الڈين كمال و اجھد و انگ اء فلتو دن أخپ اا‎ J7 امام احمد و پس سهروردی و عمُار که بود قدو اخیار و سرور ابرار دگر محمد و پس بوا فخر بار 3-- خواجه ابوالوفا خوارزمی» رحمه الله تعالى و خدمت خواجه ابوالوفا را از مشارب صافية ارباب توحید و اصحاب اذواق و مواجید شربی تمام بوده است, چنانکه از رسایل و اشعار ایشان, بتخصیص رباعیات, این معنی ظاهر است و اثبات ان دغوئ را زباعئ چند اوردة می‌شود: ای آن که تویی حیات جان جانم بینایی چشمم من تویی؛ می‌بینم من از تو جدا نبوده‌ام تا بودم در ذات تو ناپدیدم ار معدومم بعض ظهورات حق آمد باطل وجود هر که جز حق بیند نهان و آشکار است جهان بل اوست همه. چه آشکارا چه نهان کی اش ولیہ ان کی کن رای خود را ز قیود خود اگر برهانی ند کردم و اعتذار ترز گنان در وصف تو گرچه عاجز و حیرانم دانایی عقل من توبی؛ می‌دانم این است دلیل طالع مسعودم وز نور تو ظاهرم اگر موجودم ا ل تادر حقفت ت الخ انق قافل بل عکس بود شهود اهل عرفان کر اهل ی ف ف مان کی کو شاو ید اند یکی را انی دانیش نه از دلال برھهانی چون هست در اين عذر سه دعوی دعوی وجود و دعوی قدرت و فعل س ا اول ولاق ۆة الا بالله فاك واخ انوالوفا در ھون نة خن و ان و اها تة وة نة رح الله تعالی. 4- شيخ نجم الڈین رازی» المعروف به دايه» رحمه الله تعالى وی نیز از اصحاب شيخ نجم الڈین کبری است. تربیت وی را حواله به شيخ مجدالدین کرده بوده است. صاحب مرصاد العباد و تفسير بحرالحقايق است, وی را در کشف حقایق و شرح دقایق قوت و قدرت تمام بوده است. در واقعة چنگیزخان از خوارزم بیرون امد و به روم رفت ووی را با شيخ صدرالڈین قونیوی و مولانا جلال الدین رومی اتفاق ملاقات افتاد. گویند که وقتی در یک مجلس جمع بودند. نهاز شام قایم شد. از وی التماس امامت کردند. در هر دو ركعت سورة «فلٌ یا انها الكافرونَ» (1/كافرون) خواند. چون نماز تمام کردند. مولانا جلال الدين رومی با شيخ صدرالدين بر وجه طیبت گفت که: «ظاهرا یک بار برای شما خواند و یک بار برای ما. » 264 وفات وی در سنۀ اریع و خمسین و ستمائه بوده است. و در شونیزية بغداد. بیروںن مقبرۀ شیخ سرئ سقطی و شیخ جنید, قبری بود می‌گفتند که قبر وی است. والله تعالی اعلم. و از مقولات وی است این رباعی: 2 : ف ارچه چو من داغ جدایی دارد با گریه و سوز اشنایی دارد سر رشتۀ شمع به که سر رشتۀ من کان رشته سری به روشنایی دارد 5- شيخ رضى الدين على لالاء الغزنوى» قڈس الله تعالى سره و هو على بن سعید بن عبدالجلیل اللالاء الغزنوی؛ و این شيخ سعید که پدر شيخ على لالاء است پسر عم حکیم سنایی است. به عزم حجچ به خراسان آمده و به صحبت شيخ ابویعقوب یوسف الهمدانی رحمه الله رسیده. در آن وقت که شيخ نجم الین کیری به همدان می‌رفت به طلب جدیث» در یک فرسنگی دیهی که شیخ علی لالا آنجا می‌بود» فرود آمده بود.

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

ابوالفتوح, را حواله به دانشمند مولانا کرده است و همانا که خدمت خواجه ابوالوفا خوارزمی را انتساب به ابوالفتوح است, چنانکه در بیان سلسلۀ مشایخ خود گفته است: ود فو ی وا و اخم د ههار حبیب و طایی و معروف» پس سرئ 9 جنيد رڈ پس از اکابر مذکور شيخ نجم الڈين كمال و اجھد و انگ اء فلتو دن أخپ اا‎ J7 امام احمد و پس سهروردی و عمُار که بود قدو اخیار و سرور ابرار دگر محمد و پس بوا فخر بار 3-- خواجه ابوالوفا خوارزمی» رحمه الله تعالى و خدمت خواجه ابوالوفا را از مشارب صافية ارباب توحید و اصحاب اذواق و مواجید شربی تمام بوده است, چنانکه از رسایل و اشعار ایشان, بتخصیص رباعیات, این معنی ظاهر است و اثبات ان دغوئ را زباعئ چند اوردة می‌شود: ای آن که تویی حیات جان جانم بینایی چشمم من تویی؛ می‌بینم من از تو جدا نبوده‌ام تا بودم در ذات تو ناپدیدم ار معدومم بعض ظهورات حق آمد باطل وجود هر که جز حق بیند نهان و آشکار است جهان بل اوست همه. چه آشکارا چه نهان کی اش ولیہ ان کی کن رای خود را ز قیود خود اگر برهانی ند کردم و اعتذار ترز گنان در وصف تو گرچه عاجز و حیرانم دانایی عقل من توبی؛ می‌دانم این است دلیل طالع مسعودم وز نور تو ظاهرم اگر موجودم ا ل تادر حقفت ت الخ انق قافل بل عکس بود شهود اهل عرفان کر اهل ی ف ف مان کی کو شاو ید اند یکی را انی دانیش نه از دلال برھهانی چون هست در اين عذر سه دعوی دعوی وجود و دعوی قدرت و فعل س ا اول ولاق ۆة الا بالله فاك واخ انوالوفا در ھون نة خن و ان و اها تة وة نة رح الله تعالی. 4- شيخ نجم الڈین رازی» المعروف به دايه» رحمه الله تعالى وی نیز از اصحاب شيخ نجم الڈین کبری است. تربیت وی را حواله به شيخ مجدالدین کرده بوده است. صاحب مرصاد العباد و تفسير بحرالحقايق است, وی را در کشف حقایق و شرح دقایق قوت و قدرت تمام بوده است. در واقعة چنگیزخان از خوارزم بیرون امد و به روم رفت ووی را با شيخ صدرالڈین قونیوی و مولانا جلال الدین رومی اتفاق ملاقات افتاد. گویند که وقتی در یک مجلس جمع بودند. نهاز شام قایم شد. از وی التماس امامت کردند. در هر دو ركعت سورة «فلٌ یا انها الكافرونَ» (1/كافرون) خواند. چون نماز تمام کردند. مولانا جلال الدين رومی با شيخ صدرالدين بر وجه طیبت گفت که: «ظاهرا یک بار برای شما خواند و یک بار برای ما. » 264 وفات وی در سنۀ اریع و خمسین و ستمائه بوده است. و در شونیزية بغداد. بیروںن مقبرۀ شیخ سرئ سقطی و شیخ جنید, قبری بود می‌گفتند که قبر وی است. والله تعالی اعلم. و از مقولات وی است این رباعی: 2 : ف ارچه چو من داغ جدایی دارد با گریه و سوز اشنایی دارد سر رشتۀ شمع به که سر رشتۀ من کان رشته سری به روشنایی دارد 5- شيخ رضى الدين على لالاء الغزنوى» قڈس الله تعالى سره و هو على بن سعید بن عبدالجلیل اللالاء الغزنوی؛ و این شيخ سعید که پدر شيخ على لالاء است پسر عم حکیم سنایی است. به عزم حجچ به خراسان آمده و به صحبت شيخ ابویعقوب یوسف الهمدانی رحمه الله رسیده. در آن وقت که شيخ نجم الین کیری به همدان می‌رفت به طلب جدیث» در یک فرسنگی دیهی که شیخ علی لالا آنجا می‌بود» فرود آمده بود.

Orijinal Metin (FA)

اثفاقاً همان شب شيخ على لالا در واقعه دید که: «نردبانی نهاده بود تا سهان و شخصضی بر سر نردبان ایستاده بود و مردمان یک یک پیش او می‌آمدند و او دست یشان ھی کر فت و می برد تا در آسمان و آنجا شخصی ایستاده بود و دست ایشان را به دست او می داد و او افشان :را :دز اسان می برد شيخ على لالا نیز برفت و او را بر نردبان بالا بردند و دستش به دست او دادند و وی را به اسمان دربرد. » چون ان واقعه را پیش پدر بگفت. پدرش گفت: «آن شخص را می‌شناسی؟ » گفت: «می‌شناسم ونام او می‌دانم. » گفت: «طلب او می‌باید کرد که کلید تو در دست اوست. » پس شيخ علی لالا به طلب او مساقز شد و جندین سال گرد غالم فر کرد و از وئ نام :و نان نمی‌یافت تا آن زمان که شیخ نجم الدین به خوارزم آمد و این طریق را منتشر گزدانید: و در ان وقت شیخ علی لالا در ترکستان بود در خانقاه شيخ احمد يَسّوی. روزی شخصی از خوارزم امده بود و شيخ علی لالا در خلوت می‌بود می‌شنید که شيخ احمد از وی می‌پرسید که: «در خوارزم هیچ درویشی هست. و مردمان به چه مشغولند؟ > ان شخصض گفقت: «این ژزمان چواتی آمده است :و به ارشاد خلق مشغول شده. و خلقی بر وی جمع شده‌اند. » پرسید که: «چه نام دارد؟ » گفت: «نجم الڈین کبری. » چون شیخ علی لالا این نام بشنید. از خلوت بیرون جست و ميان سفر دربست. شیح احمد يسوی فرمود که: «چه بوده است؟ » گفت: «سفر می‌کنم . « فرمود که: «صبرکن تا زمستان بگذرد إ4 گفت: «نتوانم . » به خدمت شيخ نجم الدین آمد و به سلوک مشغول شد. بعد از آن به چندگاه شيخ مجدالڈین بیامد و مرید شد. و شيخ نجم الڈین به سی و پنج سالگی نزدیک بوده است که به سلوک مشغول شده و شخ :مالین به سه جار شال از تھ علی لل رادت وده انت اما مخ عل لا در اول جوانی به طلب مشغول شده بوده» و ایشان آن وقت هنوز به سلوک مشغول نشده بودند و تحصیل می‌کردند. شیخ على لالا به صحبت بسیاری از مشایخ رسیيده بوده» و گویند که از صد و بيست و چهار شيخ کامل مکفل خرقه داشته است و عد از وفات وی ار. آن جمله, ضد و سنزده خرقه باقی بوده و سفر هندوستان کرده بوده و صحبت ابوالژضا رَتّن رضی الله عنه دریافته و امانت رسول صلی اللّه علیه و سلم از وی گرفته, چنانکه شیخ رکن الڈین علاء الڈوله آن را تصحيج فرمود ه و گفته: ز «صحب, يعنى الشيخ رضى الدين على اللالاء؛ صاحب رسول الله صلى الله و سلّم ابا الّضا رن بن نصر رضى الله تعالى عنه وا اة طا مر اهاط رول الله كلن الله عل و سام 6و نت ركن الان علاءالڈوله آن شانه را در خرقه پیچیده و آن خرقه را در کاغذی. و به خط مبارک خود 265 تر ان كاعد توشتة: «هذا المشط من افشاط ر ا الت فا العف مز ضاحت رول الله لن ,الله عله وملك و قدذة الخرةة ولك ا السا وال فاا ف و هم شیخ رکن الدین به خط مبارک خود نوشته است که: «چنین گویند که آن امانت برای شيخ رضی الڈین علی لالا بوده است از رسول. صلی الله علیه و سلم.

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

اثفاقاً همان شب شيخ على لالا در واقعه دید که: «نردبانی نهاده بود تا سهان و شخصضی بر سر نردبان ایستاده بود و مردمان یک یک پیش او می‌آمدند و او دست یشان ھی کر فت و می برد تا در آسمان و آنجا شخصی ایستاده بود و دست ایشان را به دست او می داد و او افشان :را :دز اسان می برد شيخ على لالا نیز برفت و او را بر نردبان بالا بردند و دستش به دست او دادند و وی را به اسمان دربرد. » چون ان واقعه را پیش پدر بگفت. پدرش گفت: «آن شخص را می‌شناسی؟ » گفت: «می‌شناسم ونام او می‌دانم. » گفت: «طلب او می‌باید کرد که کلید تو در دست اوست. » پس شيخ علی لالا به طلب او مساقز شد و جندین سال گرد غالم فر کرد و از وئ نام :و نان نمی‌یافت تا آن زمان که شیخ نجم الدین به خوارزم آمد و این طریق را منتشر گزدانید: و در ان وقت شیخ علی لالا در ترکستان بود در خانقاه شيخ احمد يَسّوی. روزی شخصی از خوارزم امده بود و شيخ علی لالا در خلوت می‌بود می‌شنید که شيخ احمد از وی می‌پرسید که: «در خوارزم هیچ درویشی هست. و مردمان به چه مشغولند؟ > ان شخصض گفقت: «این ژزمان چواتی آمده است :و به ارشاد خلق مشغول شده. و خلقی بر وی جمع شده‌اند. » پرسید که: «چه نام دارد؟ » گفت: «نجم الڈین کبری. » چون شیخ علی لالا این نام بشنید. از خلوت بیرون جست و ميان سفر دربست. شیح احمد يسوی فرمود که: «چه بوده است؟ » گفت: «سفر می‌کنم . « فرمود که: «صبرکن تا زمستان بگذرد إ4 گفت: «نتوانم . » به خدمت شيخ نجم الدین آمد و به سلوک مشغول شد. بعد از آن به چندگاه شيخ مجدالڈین بیامد و مرید شد. و شيخ نجم الڈین به سی و پنج سالگی نزدیک بوده است که به سلوک مشغول شده و شخ :مالین به سه جار شال از تھ علی لل رادت وده انت اما مخ عل لا در اول جوانی به طلب مشغول شده بوده» و ایشان آن وقت هنوز به سلوک مشغول نشده بودند و تحصیل می‌کردند. شیخ على لالا به صحبت بسیاری از مشایخ رسیيده بوده» و گویند که از صد و بيست و چهار شيخ کامل مکفل خرقه داشته است و عد از وفات وی ار. آن جمله, ضد و سنزده خرقه باقی بوده و سفر هندوستان کرده بوده و صحبت ابوالژضا رَتّن رضی الله عنه دریافته و امانت رسول صلی اللّه علیه و سلم از وی گرفته, چنانکه شیخ رکن الڈین علاء الڈوله آن را تصحيج فرمود ه و گفته: ز «صحب, يعنى الشيخ رضى الدين على اللالاء؛ صاحب رسول الله صلى الله و سلّم ابا الّضا رن بن نصر رضى الله تعالى عنه وا اة طا مر اهاط رول الله كلن الله عل و سام 6و نت ركن الان علاءالڈوله آن شانه را در خرقه پیچیده و آن خرقه را در کاغذی. و به خط مبارک خود 265 تر ان كاعد توشتة: «هذا المشط من افشاط ر ا الت فا العف مز ضاحت رول الله لن ,الله عله وملك و قدذة الخرةة ولك ا السا وال فاا ف و هم شیخ رکن الدین به خط مبارک خود نوشته است که: «چنین گویند که آن امانت برای شيخ رضی الڈین علی لالا بوده است از رسول. صلی الله علیه و سلم.

Orijinal Metin (FA)

» و هذه الزباعية من انفاسه القدسية منقولة من خطه بیده: هم جان به هزار دل گرفتار تو است هم دل به هزار جان خریدار تو است وى انين الله تطالن روخ فى الالت من رفع الول ست اتن و ازن و مما 6 شت جمال الان اجه خو فائى. رخف اللة حالف وی از اصحاب شیخ رضی الڈین على لالا است. شيخ رکن الین علاءالڈوله گفته است که: «شیخ احمد عجب مردی ذاکر بوده است. مرتبه‌ای عالی دارد. من در غيب مرتبة سلوک او را مناسب یافتم با شيخ ابوالحسن خرقانی, و از ان شيخ رضی الڈین على لالا را با سلطان بایزید, قڈس الله تعالی ارواحهم. » ۰ 2 شیخ رضی الڈین على گفته است: «هرکه با خاموشی احمد ما در سازد آنچه از جنید و ا ا ا ار وای روزی شيخ سعدالڈین حمُویی به جؤرپان رسید. کسی فرستاد و شیخ احمد را طلب داشت. شيخ احمد نیت عزلت کرده بود نیامد. باز کس فرستاد که: «می‌باید امد که مرا اشارتی رسیده است که چون ازجهت تو شيخ علی اجازتنامه‌ای نوشته. من نیز بنویسم. » شیخ احمد جواب فرستاد که: «من خدای تعالی را به اجازتنامه نخواهم پرستید. » شيخ ركن الذين علاءالڈوله گفته که: «این سخن مرا از وی بسیار خوش آمده أاست. » وقتی شیخ احمد یکی از مریدان را دید که مراقبه کرده بود. کفش بیرون کرد و چند کفش محکم در پس گردن او بزد. مرید گفت: «مراقبه کرده‌ام. شیخ چرا رنجش می‌نماید؟ » فرمود که: «مراقبه کسی را روا بود که یک هفته طعام نخورده باشد. چون آواز انی رہشنود در خاطرش نیاید که این کس برای من طعام می‌اورد. » وى در سَلّخ ربيع الاخر سنة تسع وسثين و ستمائه از دنیا رفته. 7- شيخ نورالڈین عبدالژحمان اسفراینی کَسرّقی. رحمه الله تعالی وی از اصحاب شیخ احمد جورفانی است. در تسلیک طالبان و تربیت مریدان و کشف وقایع ایشان شأنی عظیم داشته است. شيخ ركن الدين علاءالڈوله گفته است که: «پدر من از من پرسید که: در این زمانه از او کدام مانده‌اند؟ گفتم: ھستند۔ ابن عجيل ا در یمن؛ و شمس الدين ساوجی است در ششتر, و خواجه حاجی در ابهر. و چند کس را از مشایخ که بر صراط مستقیم بودند بر شمردم. گفت: چون است که اين ¿ همه هستند وتو ارادت به شيخ ل را او ااا ا دا ا به ارشاد او راست نمی‌امد. من می‌خواستم که سلوک کنم و این طریقه بشناسم و در آن وقت در همه عالم استادی نبود غیر او و مرا به آن کاری نبود که ببینم که بزرگان که‌اند تا هر که را بزرگتر نشان دهند به خدمت او روم. چه اگر کسی را با آهنگری کار باشد و به دکان زرگری رود عقل بر وی خندد. » هو شرك الان علا الله هه كه ودن خو ال ان اک ته وود شه وزان 266 وا ان کین الل کال روچو نونک لوک لی فج کی و نان ماد اما چون حقٌ تعالی این طریق را تا قیامت باقی خواهد داشت» به وی مجدد کرد. » و هم وی گفته که: «روزی در جماعتخانه غایب شدم. امام غزالی رادیدم که نشسته بود و سر بر زانو نهاده و قلم ميان دو انگشت گرفته متحیر. از او پرسيدم که: چه می‌شود و امام در چه فکر است؟ گفت: چگونه متفکر نباشم که من در دنیا سیمرغ را سی صفت نبشته‌ام و این ساعت می‌بینم و همه غلط بوده. این واقعه را به خدمت شيخ نورالڈين عبدالژحمان گفتم. فرمود که: عجب!

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» و هذه الزباعية من انفاسه القدسية منقولة من خطه بیده: هم جان به هزار دل گرفتار تو است هم دل به هزار جان خریدار تو است وى انين الله تطالن روخ فى الالت من رفع الول ست اتن و ازن و مما 6 شت جمال الان اجه خو فائى. رخف اللة حالف وی از اصحاب شیخ رضی الڈین على لالا است. شيخ رکن الین علاءالڈوله گفته است که: «شیخ احمد عجب مردی ذاکر بوده است. مرتبه‌ای عالی دارد. من در غيب مرتبة سلوک او را مناسب یافتم با شيخ ابوالحسن خرقانی, و از ان شيخ رضی الڈین على لالا را با سلطان بایزید, قڈس الله تعالی ارواحهم. » ۰ 2 شیخ رضی الڈین على گفته است: «هرکه با خاموشی احمد ما در سازد آنچه از جنید و ا ا ا ار وای روزی شيخ سعدالڈین حمُویی به جؤرپان رسید. کسی فرستاد و شیخ احمد را طلب داشت. شيخ احمد نیت عزلت کرده بود نیامد. باز کس فرستاد که: «می‌باید امد که مرا اشارتی رسیده است که چون ازجهت تو شيخ علی اجازتنامه‌ای نوشته. من نیز بنویسم. » شیخ احمد جواب فرستاد که: «من خدای تعالی را به اجازتنامه نخواهم پرستید. » شيخ ركن الذين علاءالڈوله گفته که: «این سخن مرا از وی بسیار خوش آمده أاست. » وقتی شیخ احمد یکی از مریدان را دید که مراقبه کرده بود. کفش بیرون کرد و چند کفش محکم در پس گردن او بزد. مرید گفت: «مراقبه کرده‌ام. شیخ چرا رنجش می‌نماید؟ » فرمود که: «مراقبه کسی را روا بود که یک هفته طعام نخورده باشد. چون آواز انی رہشنود در خاطرش نیاید که این کس برای من طعام می‌اورد. » وى در سَلّخ ربيع الاخر سنة تسع وسثين و ستمائه از دنیا رفته. 7- شيخ نورالڈین عبدالژحمان اسفراینی کَسرّقی. رحمه الله تعالی وی از اصحاب شیخ احمد جورفانی است. در تسلیک طالبان و تربیت مریدان و کشف وقایع ایشان شأنی عظیم داشته است. شيخ ركن الدين علاءالڈوله گفته است که: «پدر من از من پرسید که: در این زمانه از او کدام مانده‌اند؟ گفتم: ھستند۔ ابن عجيل ا در یمن؛ و شمس الدين ساوجی است در ششتر, و خواجه حاجی در ابهر. و چند کس را از مشایخ که بر صراط مستقیم بودند بر شمردم. گفت: چون است که اين ¿ همه هستند وتو ارادت به شيخ ل را او ااا ا دا ا به ارشاد او راست نمی‌امد. من می‌خواستم که سلوک کنم و این طریقه بشناسم و در آن وقت در همه عالم استادی نبود غیر او و مرا به آن کاری نبود که ببینم که بزرگان که‌اند تا هر که را بزرگتر نشان دهند به خدمت او روم. چه اگر کسی را با آهنگری کار باشد و به دکان زرگری رود عقل بر وی خندد. » هو شرك الان علا الله هه كه ودن خو ال ان اک ته وود شه وزان 266 وا ان کین الل کال روچو نونک لوک لی فج کی و نان ماد اما چون حقٌ تعالی این طریق را تا قیامت باقی خواهد داشت» به وی مجدد کرد. » و هم وی گفته که: «روزی در جماعتخانه غایب شدم. امام غزالی رادیدم که نشسته بود و سر بر زانو نهاده و قلم ميان دو انگشت گرفته متحیر. از او پرسيدم که: چه می‌شود و امام در چه فکر است؟ گفت: چگونه متفکر نباشم که من در دنیا سیمرغ را سی صفت نبشته‌ام و این ساعت می‌بینم و همه غلط بوده. این واقعه را به خدمت شيخ نورالڈين عبدالژحمان گفتم. فرمود که: عجب!

Orijinal Metin (FA)

من نيز در ديه شقان بودم وان a ‏ دوت ھی مک ی لی را ‏ ار ان کو ا غت ان آمو ر زبان خود عقده‌ای یافتم و خاموشی پیشه کردم و به کار خود مشغول شدم . « ولادت وی شؤال سنه تسع و ثلاثین و ستمائه بوده است و در بغداد از دنيا برفته. 8- ابوالمكارم ركن الڈين علاء الوله احمدبن محمد البیابانکی» قڈس الله تعالی سژه وی در اصل از ملوک سمنان است. بعد از پانزده سالگی به خدمت سلطان وقت شغل گرفت. در یکی از حروب که سلطان را با اعدا بود وی را جذبه‌ای رسید. بعد از آن در شهور سنه سیع و ثمانین و ستمائه در بغداد به صحبت شيخ نورالڈین کسرٌقی رسید. O ‏ سنة عشرين و سبعمائه در خانقاه سکاکیه در مدت شانزده سال صدو چهل اربعین برآورد و گویند که در سایر اوقات صد و سی اربعین دیگر برآورده است. و چون عمر وی به هفتاد و هفت سال رسید, شب جمعه, بيست و دوم رجب سنۀ سٹ و ثلاثین و سبعمائه در برج احرار صوفی آباد به جوار رحمت حقٌ پیوست» و در حظیرۀ قطب زمان عمادالڈین عبدالوهاب مدفون گشت. روزی پادشاه چوپان پیش شیخ آهویی فرستاد و سلام رسانید و نیازمندی نمود که: ‏ «مرا در این حالت حکایت امیر نوروز یاد امد که ان وقت که در خراسان بود و من به زیارت مشهد طوس رفته بودم. و او بشنید و با پنجاه سوار از عقب من بیامد و گفت؛ می‌خواهم که اا افر باشی با تو باشم. چند روز با وی مصاحبت افتاد. یک روز امد و دو خرگوش آورد و گفت: من خود زده‌ام؛ بخور! گفتم: گوشت خرگوش است و هر کس که, زده است من نخواهم خورد. گفت: چرا؟ گفتم: به قول امام جعفر صادق رضی الله تعالی عنه حرام است و چون یکی از بزرگان آن را حرام داشته ناخوردن آن بهتر است. برفت و روز دیگر بیامد و آهویی بیاورد و گفت: این آهو را من زده‌ام» به تیری که خود تراشیده‌ام و بر اسبی نشسته بودم که از پدران ما در قدیم پیش از غارت تخم بر تخم به ما رسیده است. گفتم: ان هان اس وا حال ال ا گزینی است که: یکی از امرای مغول که در حوالی همدان می‌نشست و با وی دعوی ارادت می‌کرد, روزی به پیش وی درآمد و دو مرغابی بنهاد و گفت: این را باز من گرفته است و حلال باشد. مولانا تناول فرمایند! مولانا گفت: سخن در مرغابی نیست. سخن در آن است که بازتو دوش تا مرغ کدام پیرزن خورده است که امروز او ر ووت گرفتن این مرغاتی خاصضل. افده انننت؟ برذاږ ونر که لابق مانت ! اسب تو نیز دوش جو کدام مظلوم خورده است که امروز او را قوت دویدن حاصل آمده ا تو در پشت او آهو می‌توانی زد؟ مرا خوردن آن روا نباشد. القصّه هر چند گفت گوشت او نخوردم. اما درویشان را گفتم: بخورید! اید که چون یه تاز اورده: کازی . زايد نه برکت نیازمندی او. » درویشی از شيخ سؤال کرد که: «چون این بدن را در خاک ادراک نیست, و بدن 267 مکتسب با روح ازوی مفارق شده‌اند. و در عالم ارواح حجاب نیست. , چه احتياح است به سر خاک رفتن و فایده چیست؟ چه در هر مقامی که توجه کند به روح بزرگی. همان باشد که به سر خاک رفته. » ۴ شیخ گفت: «فایدۀ بسیار دارد. یکی آن که چون به زیارت کسی می‌رود. چندان که می‌رود توجه او زیادت می‌شود و چون به سر خاک رسد و به حس مشاهده کند خاک او را حس او نیز مشغول او شود و بکلی متوجه گردد و فایده بیشتر باشد.

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

من نيز در ديه شقان بودم وان a ‏ دوت ھی مک ی لی را ‏ ار ان کو ا غت ان آمو ر زبان خود عقده‌ای یافتم و خاموشی پیشه کردم و به کار خود مشغول شدم . « ولادت وی شؤال سنه تسع و ثلاثین و ستمائه بوده است و در بغداد از دنيا برفته. 8- ابوالمكارم ركن الڈين علاء الوله احمدبن محمد البیابانکی» قڈس الله تعالی سژه وی در اصل از ملوک سمنان است. بعد از پانزده سالگی به خدمت سلطان وقت شغل گرفت. در یکی از حروب که سلطان را با اعدا بود وی را جذبه‌ای رسید. بعد از آن در شهور سنه سیع و ثمانین و ستمائه در بغداد به صحبت شيخ نورالڈین کسرٌقی رسید. O ‏ سنة عشرين و سبعمائه در خانقاه سکاکیه در مدت شانزده سال صدو چهل اربعین برآورد و گویند که در سایر اوقات صد و سی اربعین دیگر برآورده است. و چون عمر وی به هفتاد و هفت سال رسید, شب جمعه, بيست و دوم رجب سنۀ سٹ و ثلاثین و سبعمائه در برج احرار صوفی آباد به جوار رحمت حقٌ پیوست» و در حظیرۀ قطب زمان عمادالڈین عبدالوهاب مدفون گشت. روزی پادشاه چوپان پیش شیخ آهویی فرستاد و سلام رسانید و نیازمندی نمود که: ‏ «مرا در این حالت حکایت امیر نوروز یاد امد که ان وقت که در خراسان بود و من به زیارت مشهد طوس رفته بودم. و او بشنید و با پنجاه سوار از عقب من بیامد و گفت؛ می‌خواهم که اا افر باشی با تو باشم. چند روز با وی مصاحبت افتاد. یک روز امد و دو خرگوش آورد و گفت: من خود زده‌ام؛ بخور! گفتم: گوشت خرگوش است و هر کس که, زده است من نخواهم خورد. گفت: چرا؟ گفتم: به قول امام جعفر صادق رضی الله تعالی عنه حرام است و چون یکی از بزرگان آن را حرام داشته ناخوردن آن بهتر است. برفت و روز دیگر بیامد و آهویی بیاورد و گفت: این آهو را من زده‌ام» به تیری که خود تراشیده‌ام و بر اسبی نشسته بودم که از پدران ما در قدیم پیش از غارت تخم بر تخم به ما رسیده است. گفتم: ان هان اس وا حال ال ا گزینی است که: یکی از امرای مغول که در حوالی همدان می‌نشست و با وی دعوی ارادت می‌کرد, روزی به پیش وی درآمد و دو مرغابی بنهاد و گفت: این را باز من گرفته است و حلال باشد. مولانا تناول فرمایند! مولانا گفت: سخن در مرغابی نیست. سخن در آن است که بازتو دوش تا مرغ کدام پیرزن خورده است که امروز او ر ووت گرفتن این مرغاتی خاصضل. افده انننت؟ برذاږ ونر که لابق مانت ! اسب تو نیز دوش جو کدام مظلوم خورده است که امروز او را قوت دویدن حاصل آمده ا تو در پشت او آهو می‌توانی زد؟ مرا خوردن آن روا نباشد. القصّه هر چند گفت گوشت او نخوردم. اما درویشان را گفتم: بخورید! اید که چون یه تاز اورده: کازی . زايد نه برکت نیازمندی او. » درویشی از شيخ سؤال کرد که: «چون این بدن را در خاک ادراک نیست, و بدن 267 مکتسب با روح ازوی مفارق شده‌اند. و در عالم ارواح حجاب نیست. , چه احتياح است به سر خاک رفتن و فایده چیست؟ چه در هر مقامی که توجه کند به روح بزرگی. همان باشد که به سر خاک رفته. » ۴ شیخ گفت: «فایدۀ بسیار دارد. یکی آن که چون به زیارت کسی می‌رود. چندان که می‌رود توجه او زیادت می‌شود و چون به سر خاک رسد و به حس مشاهده کند خاک او را حس او نیز مشغول او شود و بکلی متوجه گردد و فایده بیشتر باشد.

Orijinal Metin (FA)

و دیگر ان که هرچد اروا را ججات ممت و همه جهان او زا یکی اسک امار انی که هفنا سال با او صحبت داشته باشد و بدن محشور او که بعد از حشر ابدالاباد خواهد بود آنجا باشد به آن موضع نظر او و تعلق او بیشتر بود که په مواضع دیگر. » پس حکایت کرد که: «یک نوبت ذز خلوت جنید قذس, الله تعالی شه ودم و از خلوت وی ذوق تمام می‌رسید به سبب جنید که در آن خلوت بوده بود. بیرون آمدم و به سر خاک او رفتم. آنجا آن ذوق نیافتم. این معنی را با خدمت شیخ قڈس سژه بگفة فرمود که: آن ذوق به سبب جنید یافتی یا نه؟ گفتم: بلی. گفت: در موضعی که در عمر خود پیداست که چند نوبت آنجا بوده باشد وقتی که ذوق حاصل می‌شود در بدنی که چندین سال دایم با او صحبت داشته بود اولی باشد که ذوق بیشتر حاصل شود. اما شاید که به سبب مشغولی حس بر سر خاک در توجه تقصیری افتاده باشد. اخر در خرقه‌ای که اهل دلی پوشیده باشد ذوق آن مشاهده می‌توان کرد و بدن از خرقه نزډیکتر است, و فواید زیارت بسیار است. کسی اینجا E‏ صلئ اللهعله ولو فابدة بان اها اكر مه فده رود روح ست مضفافى صان )الله علیه و سلم از رفتن او و رنج راه او باخبر باشد. و چون آنجا رسد به حس ببیند روضة اک اق خضرت زاو نکل متو حه اغود اندو آن زانا قاندة این جه نیت ؟ و اخل مشاهده را این معنی تحقیق باشد. » _ دی قرقودۂ که دیل انما برای آ و :امو اند غاا چم خلق را ینان مه کم خود و کمال حق,؛ و به عجز خود و قدرت حق و به ظلم خود و عدل حق و به جهل خود و علم حق, و به مذلت خود و عزت حق, و به بندگی خود و خداوندی حق» و به فقر خود و غنای حق, و به تقصیر خود و نعمتهای حق و به فنای خود و بقای حق و هم بر این قیاس. نیز شیخ برای آن است که چشم مریدان را به این معانی بگشاید. پس هر چند فرید در انات خوددو کمال خود بسن کوشد یا عفلۍ کند تا کمال او ظاهن شون شنځ از وی بیشتر رنجد. چه شیخ این همه رنج از برای آن می‌کشد تا چشم کمال بین نفس او را بدوزد و چشمی که کمال حق بیند بگشاید و او هر لحظه در کمال خود چشم دیگر می‌گشاید پس در صَيعت رنج شیخ می‌کوشد در حق خویش. درویش می بايد که در کمین نفس باشد تا هر چشمی که به کمال خود می‌گشاید حالی آن را می‌بندد و اگر نه چنین کند تا او را خبر شود نفس از هر سر مویی چشمی به دیدن کمال خود بگشاید و از دیدن کمال حق کور گرداند. که خاصیت نفس این است. » و هم وی فرموده که: «این مردمان عجب اعتقادها دارند! البته فی کو نید که درویش مئ اید کہ کا و اغا میداد کی چو الین ھر ھھ جر شد را ماح نداشته است به خلق. و چرا باید که بندگان خدای تعالی جز به خدای تعالی محتاج بانشند؟ اجو این دتا را یا این مه نعمت به بر کة ایفان بای می‌دارو بلک مضو از آفرینش ایشانند. نه آخر شيخ مجدالڈین بغدادی را قڈس الله روحه هر سال خرج سفرۀ خانقاه دویست هزار دینار زر سرخ بوده است؟

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

و دیگر ان که هرچد اروا را ججات ممت و همه جهان او زا یکی اسک امار انی که هفنا سال با او صحبت داشته باشد و بدن محشور او که بعد از حشر ابدالاباد خواهد بود آنجا باشد به آن موضع نظر او و تعلق او بیشتر بود که په مواضع دیگر. » پس حکایت کرد که: «یک نوبت ذز خلوت جنید قذس, الله تعالی شه ودم و از خلوت وی ذوق تمام می‌رسید به سبب جنید که در آن خلوت بوده بود. بیرون آمدم و به سر خاک او رفتم. آنجا آن ذوق نیافتم. این معنی را با خدمت شیخ قڈس سژه بگفة فرمود که: آن ذوق به سبب جنید یافتی یا نه؟ گفتم: بلی. گفت: در موضعی که در عمر خود پیداست که چند نوبت آنجا بوده باشد وقتی که ذوق حاصل می‌شود در بدنی که چندین سال دایم با او صحبت داشته بود اولی باشد که ذوق بیشتر حاصل شود. اما شاید که به سبب مشغولی حس بر سر خاک در توجه تقصیری افتاده باشد. اخر در خرقه‌ای که اهل دلی پوشیده باشد ذوق آن مشاهده می‌توان کرد و بدن از خرقه نزډیکتر است, و فواید زیارت بسیار است. کسی اینجا E‏ صلئ اللهعله ولو فابدة بان اها اكر مه فده رود روح ست مضفافى صان )الله علیه و سلم از رفتن او و رنج راه او باخبر باشد. و چون آنجا رسد به حس ببیند روضة اک اق خضرت زاو نکل متو حه اغود اندو آن زانا قاندة این جه نیت ؟ و اخل مشاهده را این معنی تحقیق باشد. » _ دی قرقودۂ که دیل انما برای آ و :امو اند غاا چم خلق را ینان مه کم خود و کمال حق,؛ و به عجز خود و قدرت حق و به ظلم خود و عدل حق و به جهل خود و علم حق, و به مذلت خود و عزت حق, و به بندگی خود و خداوندی حق» و به فقر خود و غنای حق, و به تقصیر خود و نعمتهای حق و به فنای خود و بقای حق و هم بر این قیاس. نیز شیخ برای آن است که چشم مریدان را به این معانی بگشاید. پس هر چند فرید در انات خوددو کمال خود بسن کوشد یا عفلۍ کند تا کمال او ظاهن شون شنځ از وی بیشتر رنجد. چه شیخ این همه رنج از برای آن می‌کشد تا چشم کمال بین نفس او را بدوزد و چشمی که کمال حق بیند بگشاید و او هر لحظه در کمال خود چشم دیگر می‌گشاید پس در صَيعت رنج شیخ می‌کوشد در حق خویش. درویش می بايد که در کمین نفس باشد تا هر چشمی که به کمال خود می‌گشاید حالی آن را می‌بندد و اگر نه چنین کند تا او را خبر شود نفس از هر سر مویی چشمی به دیدن کمال خود بگشاید و از دیدن کمال حق کور گرداند. که خاصیت نفس این است. » و هم وی فرموده که: «این مردمان عجب اعتقادها دارند! البته فی کو نید که درویش مئ اید کہ کا و اغا میداد کی چو الین ھر ھھ جر شد را ماح نداشته است به خلق. و چرا باید که بندگان خدای تعالی جز به خدای تعالی محتاج بانشند؟ اجو این دتا را یا این مه نعمت به بر کة ایفان بای می‌دارو بلک مضو از آفرینش ایشانند. نه آخر شيخ مجدالڈین بغدادی را قڈس الله روحه هر سال خرج سفرۀ خانقاه دویست هزار دینار زر سرخ بوده است؟

%0
10 Bölüm