Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

شبی برخاستم و وضو ساختم» و در سجده افتادم و گفتم: خداوندا! دیگر باز نگردم به آنچه کردم. چون بامداد شد شبه آن غلام از من برفت و من به صورت اصلی خود بازگشتم و خلاص شدم, و این نام بر من بماند. پس سبب نام بافندگی بر من آن جنایت بود که خداوند تعالی مرا به آن عقوبت کرد. » ود وی ی و «روا نباشد که مسلمانی مرا نامی نهاده باشد, من آن را بگردانة . “« وی را پس از مرگ به خواب دیډند. گفتند: «خدای با تو چه کرد؟ » گفت: «لاتسشالني عن هذا ولکن اس سْتَرَحْث من دنياكُمُ القَذِرَة. » ابوالحسين مالکی گوید که: «در وقت نزع خير نساجح حاضر بودم. وقت نماز شام درامد. وی را غشی افتاد وراز هوش بشد. چون چشم بگشاد به سوی در خانه اشارت کرد و گفت: قف! عافاک الله! بایبست. ساعتی مرا زمان ده! که : تو امور خداوندى و من نیز مأمور خداوندم و بندۀ فرمان وی» آن فرمان که تو داری از تو فوت نمی‌شود و من خود در قبضة توام. اما نماز مرا فرمان است به وقت باز بسته. ترسم که از من فوت شود. پس آب خواست و وضو ساخت, و نماز شام بگزارد. پس بخفت و چشم بر 92 هة عادو خان داد رخف الله الى رجه واس 52- محفوظ بن محمّود» رحمه الله تعالی أ فة اة اة و كل فن :الا له از کدفای :هاه اون ات ونور گان اسار ار اصضخات اتوفضصن وقد ان وحفص ا او عفان خر ضفب داف اد دنیا برفته» در سنة ثلاث إو اريع و ثلثمائة و پهلوی ابوحفص در قبر است. وی گفته: «الٹوکُل ان يأك العبدٌ بلاطمع ولاشره. »> ا : «مَن أراد ان يبصر طريق رده قَلْيثْهمْ نفسَه في الموافقات فضلاً عن «“. i‏ 3- محفوظ بن محمد رحمه الله تعالىی وی بغدادی است. یکی از سالکان طپریق تصوف است. وی گفته: «من انض خان سه آّلى بمساوی الاس و من انر فوت فن سَلِمَ مِنْ رة مَساوى التاس. » و هم وی گفته: «اكثرٌ الئاس خيراً أسلَمُهُم لِلْمُسْلمينَ صَدراً. » 4- ابراهيم الخواص» قدس الله تعالى روحه ان طف ا نت اس و قنل فن الال که او انوامنخاق شت گات وون طربو تجريد و توكل و كان اوحد المشايخ في وقته. استاد جعفر خلدی و سیروانی مهین است و غير ایشان. گویند بغدادی است و پدر وی از آمل بوده و از اقران جنید و نوری تود وین ار اسان کر که ار دنا در س احدی و نھکو و ھان اا کر درست شود و یوسف بن الحسین وی را شسته و دفن کرده. در مسجد برفته به علت شکم. هر باری که فارغ گشتی غسل کردی. کوند: ان روز که برفت از دنیا هفتاد بار اجابت کرده بود و هر بار غسلی آورده و سرمایی عظیم بود پسین بار در آب برفت. قبر وی در زیر حصار طبرکِ است. شیخ الاسلام گفته است که: فر کز قنری:ندیدم که آن هننت و شکوځ که کونی شدرزی است خفته که ناگاه فرا آن رسی. » وی صحبت دار خضر بوده. عليه الشلام شیخ ابوبکر کتانی گوید: «وقتى خۆاص از سفر آمد گفتم: در بادیه چه شگفت دیدی؟ گفت: خضر عليه السلام به من رسید, گفت: ابراهیم! خواهی که با تو همراهی کنم؟ گفتم : نی گفت: چرا؟ گفتم: او رشکین است ترسم که دل من با تو پیوندد.

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

شبی برخاستم و وضو ساختم» و در سجده افتادم و گفتم: خداوندا! دیگر باز نگردم به آنچه کردم. چون بامداد شد شبه آن غلام از من برفت و من به صورت اصلی خود بازگشتم و خلاص شدم, و این نام بر من بماند. پس سبب نام بافندگی بر من آن جنایت بود که خداوند تعالی مرا به آن عقوبت کرد. » ود وی ی و «روا نباشد که مسلمانی مرا نامی نهاده باشد, من آن را بگردانة . “« وی را پس از مرگ به خواب دیډند. گفتند: «خدای با تو چه کرد؟ » گفت: «لاتسشالني عن هذا ولکن اس سْتَرَحْث من دنياكُمُ القَذِرَة. » ابوالحسين مالکی گوید که: «در وقت نزع خير نساجح حاضر بودم. وقت نماز شام درامد. وی را غشی افتاد وراز هوش بشد. چون چشم بگشاد به سوی در خانه اشارت کرد و گفت: قف! عافاک الله! بایبست. ساعتی مرا زمان ده! که : تو امور خداوندى و من نیز مأمور خداوندم و بندۀ فرمان وی» آن فرمان که تو داری از تو فوت نمی‌شود و من خود در قبضة توام. اما نماز مرا فرمان است به وقت باز بسته. ترسم که از من فوت شود. پس آب خواست و وضو ساخت, و نماز شام بگزارد. پس بخفت و چشم بر 92 هة عادو خان داد رخف الله الى رجه واس 52- محفوظ بن محمّود» رحمه الله تعالی أ فة اة اة و كل فن :الا له از کدفای :هاه اون ات ونور گان اسار ار اصضخات اتوفضصن وقد ان وحفص ا او عفان خر ضفب داف اد دنیا برفته» در سنة ثلاث إو اريع و ثلثمائة و پهلوی ابوحفص در قبر است. وی گفته: «الٹوکُل ان يأك العبدٌ بلاطمع ولاشره. »> ا : «مَن أراد ان يبصر طريق رده قَلْيثْهمْ نفسَه في الموافقات فضلاً عن «“. i‏ 3- محفوظ بن محمد رحمه الله تعالىی وی بغدادی است. یکی از سالکان طپریق تصوف است. وی گفته: «من انض خان سه آّلى بمساوی الاس و من انر فوت فن سَلِمَ مِنْ رة مَساوى التاس. » و هم وی گفته: «اكثرٌ الئاس خيراً أسلَمُهُم لِلْمُسْلمينَ صَدراً. » 4- ابراهيم الخواص» قدس الله تعالى روحه ان طف ا نت اس و قنل فن الال که او انوامنخاق شت گات وون طربو تجريد و توكل و كان اوحد المشايخ في وقته. استاد جعفر خلدی و سیروانی مهین است و غير ایشان. گویند بغدادی است و پدر وی از آمل بوده و از اقران جنید و نوری تود وین ار اسان کر که ار دنا در س احدی و نھکو و ھان اا کر درست شود و یوسف بن الحسین وی را شسته و دفن کرده. در مسجد برفته به علت شکم. هر باری که فارغ گشتی غسل کردی. کوند: ان روز که برفت از دنیا هفتاد بار اجابت کرده بود و هر بار غسلی آورده و سرمایی عظیم بود پسین بار در آب برفت. قبر وی در زیر حصار طبرکِ است. شیخ الاسلام گفته است که: فر کز قنری:ندیدم که آن هننت و شکوځ که کونی شدرزی است خفته که ناگاه فرا آن رسی. » وی صحبت دار خضر بوده. عليه الشلام شیخ ابوبکر کتانی گوید: «وقتى خۆاص از سفر آمد گفتم: در بادیه چه شگفت دیدی؟ گفت: خضر عليه السلام به من رسید, گفت: ابراهیم! خواهی که با تو همراهی کنم؟ گفتم : نی گفت: چرا؟ گفتم: او رشکین است ترسم که دل من با تو پیوندد.

Orijinal Metin (FA)

» شیخ الاسلام گفت که: «شیخ خرقانی مرا گفت در میان سخنانی که با من می‌گفت: e‏ و اکر از هری درو شی ته مک روئ از ان توه ِ« ابراهم خواض گفنه: «العلم كله قي كلخشن: لاقكلف فماكفيت: ولائضة مااستكفيت: یعنی رنج مکش در لا وا ای ا وا ا ری ست و کات ردان اجه ار و کقایت ان طلب کرده انو و ان انقاة:احگاد خداوندی است از اوامر 9 نواهت . « ابوالحسن علوی گوید که: «در مسجد دیور شدم. خواص را دیدم. در صحن مسجد در ميان برف. گفتم: سلام علیک! یا ابااسحاق! بیا تا در پوشش رویم! که مرا بر وی شفقت آمد. گفت: مرا با مجوسیت می‌خوانی؟ نکی از تخرد با نامدن و ار اقراة با علاقت آمدن مجوسيت بود. » شيخ الاسلام گفت: «ا نشان دوگانگێ بجاست. مجوسیت بجاست . « ابوالحسن گوید: «پس خواص دست مرا گرفت و بر تن خود نهاد, در عرق غرق بود. تزدییۍ بود که. از گرمئ :دنت من بنشۋزد. دو کن نکر نشت و دید و اتن . دو ت 93 برخواند: قد صك إلطريق إليک حفاً فا ایی ب ول قَأنٍ ورد الشتاءً, فأنت كف إن ورد المصيف فأنت aî‏ ممشاد دیتوزئ کوید که «نیة خواب بودم در مسجد فرامن نمودند که: خواهی که دوستی از دوستان ما ببینۍ برخیز و بر سر تل توبه شو! بیدار شدم. برف أمده بود. آنجا رفتم, خواص را ديدم مریع نشسته و گرد بر گرد وی مقدار سپری سبز تھی از برف و با آن همه برف که بر سر وی آمده بود در عرق غرق. گفتم: ار یافتی؟ گفت: به خدمت فقرا. » وقتی کسی وی را دید در بیابان. بوه زده و به فراغت نشسته. گفت: «يا ابااسحاق! حالم به شمشیر به سر من ایند از حسد. » وقتی در مسجد نشسته بود بر سر سجاده. شخصی مشتی درم بر روی سجادۀ وی نهاد. وی برخاست و سجاده بیفشاند. و آن سیمها در خاک و سنگ ریخت و گفت: «این نشستگاه به بیش از این بر من آمده است. » آن کس گوید: «هرگز کسی به ع وی ندیدم که چنان کرد و به ذل خود که آن سیم بر مي‌چیدم از زمین. » فضل رازی را در ری صدهزار درم میراث رسید. آن را بیاشید. چون با خويشتن آمد و از حال با علم افتاد, وی را ده درم مانده بود گفت: «این را در تعلم به کار برم. » آخر گفت: «این چه بود که کردم, از وجد با علم افتادم؟ » به نزدیک ابراهیم خواص رفت از وی پرسید که: «صد هزار درم میراث یافتم بپاشیدم. ده درم ماند در علم بکار بردم. » خواص گفت: «این ترا از آن افتاد که در اول از آن شربتی آب خورده بودی. ‏ به ان بردی تا ترا آخر به این بگرفتند؟ » بعد از آن بوسه بر دست وی زد و گ «فدای آن دستم که چون تنژل کرد از وجد با علم افتاد, یعنی با جهل نیفتاد. » شخصی از شبلی پرسید که: «از دویست درم چند درم زکات بباید داد؟ » گفت: «آن تو بگویم یا آن خویش ش؟ » گفت: «آن تو کدام است و آن من کدام؟ » گفت: «ترا از دویست درم پنج درم اند داد و ضرا از دویست. دویست درم و پنج درم. » گفت: «این دویست خود دانم آن پنج چیست؟ » گفت: «آن دویست درم که داری بدهی؛ و پنج ‏ : «این مذهب کیست؟ » گفت: «مذهب ابوبکر صڈيق. ری الله عنه. » 5- ابراهیم بن عیسی, قدس الله تعالی سره از اضقفهان بوذ و صضجیت با مروف کرخی داشت ابراهيم خواص قدس سژه گفته است: «در بغداد بودم. بر کنار دجله وضو می‌ساختم.

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» شیخ الاسلام گفت که: «شیخ خرقانی مرا گفت در میان سخنانی که با من می‌گفت: e‏ و اکر از هری درو شی ته مک روئ از ان توه ِ« ابراهم خواض گفنه: «العلم كله قي كلخشن: لاقكلف فماكفيت: ولائضة مااستكفيت: یعنی رنج مکش در لا وا ای ا وا ا ری ست و کات ردان اجه ار و کقایت ان طلب کرده انو و ان انقاة:احگاد خداوندی است از اوامر 9 نواهت . « ابوالحسن علوی گوید که: «در مسجد دیور شدم. خواص را دیدم. در صحن مسجد در ميان برف. گفتم: سلام علیک! یا ابااسحاق! بیا تا در پوشش رویم! که مرا بر وی شفقت آمد. گفت: مرا با مجوسیت می‌خوانی؟ نکی از تخرد با نامدن و ار اقراة با علاقت آمدن مجوسيت بود. » شيخ الاسلام گفت: «ا نشان دوگانگێ بجاست. مجوسیت بجاست . « ابوالحسن گوید: «پس خواص دست مرا گرفت و بر تن خود نهاد, در عرق غرق بود. تزدییۍ بود که. از گرمئ :دنت من بنشۋزد. دو کن نکر نشت و دید و اتن . دو ت 93 برخواند: قد صك إلطريق إليک حفاً فا ایی ب ول قَأنٍ ورد الشتاءً, فأنت كف إن ورد المصيف فأنت aî‏ ممشاد دیتوزئ کوید که «نیة خواب بودم در مسجد فرامن نمودند که: خواهی که دوستی از دوستان ما ببینۍ برخیز و بر سر تل توبه شو! بیدار شدم. برف أمده بود. آنجا رفتم, خواص را ديدم مریع نشسته و گرد بر گرد وی مقدار سپری سبز تھی از برف و با آن همه برف که بر سر وی آمده بود در عرق غرق. گفتم: ار یافتی؟ گفت: به خدمت فقرا. » وقتی کسی وی را دید در بیابان. بوه زده و به فراغت نشسته. گفت: «يا ابااسحاق! حالم به شمشیر به سر من ایند از حسد. » وقتی در مسجد نشسته بود بر سر سجاده. شخصی مشتی درم بر روی سجادۀ وی نهاد. وی برخاست و سجاده بیفشاند. و آن سیمها در خاک و سنگ ریخت و گفت: «این نشستگاه به بیش از این بر من آمده است. » آن کس گوید: «هرگز کسی به ع وی ندیدم که چنان کرد و به ذل خود که آن سیم بر مي‌چیدم از زمین. » فضل رازی را در ری صدهزار درم میراث رسید. آن را بیاشید. چون با خويشتن آمد و از حال با علم افتاد, وی را ده درم مانده بود گفت: «این را در تعلم به کار برم. » آخر گفت: «این چه بود که کردم, از وجد با علم افتادم؟ » به نزدیک ابراهیم خواص رفت از وی پرسید که: «صد هزار درم میراث یافتم بپاشیدم. ده درم ماند در علم بکار بردم. » خواص گفت: «این ترا از آن افتاد که در اول از آن شربتی آب خورده بودی. ‏ به ان بردی تا ترا آخر به این بگرفتند؟ » بعد از آن بوسه بر دست وی زد و گ «فدای آن دستم که چون تنژل کرد از وجد با علم افتاد, یعنی با جهل نیفتاد. » شخصی از شبلی پرسید که: «از دویست درم چند درم زکات بباید داد؟ » گفت: «آن تو بگویم یا آن خویش ش؟ » گفت: «آن تو کدام است و آن من کدام؟ » گفت: «ترا از دویست درم پنج درم اند داد و ضرا از دویست. دویست درم و پنج درم. » گفت: «این دویست خود دانم آن پنج چیست؟ » گفت: «آن دویست درم که داری بدهی؛ و پنج ‏ : «این مذهب کیست؟ » گفت: «مذهب ابوبکر صڈيق. ری الله عنه. » 5- ابراهیم بن عیسی, قدس الله تعالی سره از اضقفهان بوذ و صضجیت با مروف کرخی داشت ابراهيم خواص قدس سژه گفته است: «در بغداد بودم. بر کنار دجله وضو می‌ساختم.

Orijinal Metin (FA)

کسی :را دید از آن انب وله بر رزوی آت . می امد روئ بن زمین تهادم . و گقته: به عزت و جلال تو که روی برندارم تا این مرد را ندانم! ابراهیم بن عیسی را دیدم بیامد و مرا به پا بجنپانید و گفت: هرگاه خواهی که کسی را از اولیای حق بشناسی, این بگوی: هو الأول والأخرُ والظاهڙ والپاطِنْ. وَهُوَ پکل تی ءِ عَليمٌ(3/حدید) . « وفات او در سنة سبع و آربعین و مأتین بوده به اصفهان. 6- ابراهیم بن ثابت» رحمه الله تعالی کنیت وی ابواسحاق است. از مشایخ بغداد بود. با جنید قدس سره صحبت داشته. شیخ ابوعبدالرحمان سُلّمی گفته است که: «وی را دیدم. گفتم: مرا دعایی کن! گفت: اختیار تو آن را که ترا نهاده‌اند در ازل به از معارضة وقت. و هم وی را گفتم: مرا وصیتی کن! گفت: کار یفک که ار ان شمان شوى و وفات وى در سنة تسع و ستين و ثلثمائة بود. 94 7- ابومحمد جُريري» قڈس الله تعالی روحه از طبقۀ ثالثه,است. نام وی احمدبن محمد بن الحسین و گفته‌اند حسین بن محمد و گفته‌اند عبداللّه بن یحیی. از کبار اصحاب جنید بود و پس از جنید به جای جنید وې را نشاندند از بز رگێ:وی: از علمای مشایخ قوم بود. صحبت داشته بود با سهل عبدالله تستری. در تال هیر در جنک قرامطه از تشنكى بمرده: تة اتنى عشرة و فيل نة اريع عشرة و ثلثمائة. درویشی همی گوید: «من آن سال با آن مردمان بودم» از دست قرامطه بجستم. چون برفتند باز آمدم به نزدیک قافله شفقت اسلام را تا مگر خسته‌ای را آب دهم, یا نظاره کێم که حال ایشان چیست. میان خستگان همی گشتم. ابومحمد جریری را رحمه الله دیدم. ميان خستگان افتاده و سال وی از صد درگذشته بود. گفتم: يا شيخ ! دعا نکنی تا خدای تعالی این بلا کشف کند؟ مرا گفت: گفتمش, مرا جواب داد که: آن کنم که من خواهم. » درویش گفت: «دیگرباره این سخن را بر وی گردانیدم۔ مرا گت اف برادرا یوقت دعاست این روف رصا وقلح اسک کی دا یشن از نزول بلا اند چون بلا آمو رطا باند دادر : وی گفته: «التَْصَوّفٌ عَلْوَهٌ لاصلځ. تصوّف به صلح نیابند. آن به جنگ بستانند نه به صلح. » شيخ الاسلام گفت که: «تصوف به طلب و صلح نیابند که آن قهر است. آن تیری است چون برق از نور اعظم که از بالا درآید تا به که اندازند. آن که طالب آن است از وی گریزان است و آن که اهل آن است, اگرچه گریزان است, آن به وی شتابان است. » و هم شیخ الاسلام گفت که: «آن جنگ, N‏ آن است که دست به آن می‌زنی و در دست نمی‌آید. آن کس که اين سخن ته از چاشنی گفته و به عیان بگرفته نه از علم می‌گوید. از علم چنین سخن نیاید. » درویشی ابومحمد جریری را گفت: «بر بساط انس بودم؛ دری از بسط بر من بگشادند. از مقام خود بلغزیدم و از آن محجوب شدم. راه به گم کردۀ خود چون یابم؟ مرا بر راهی که به آن برساند دلالت کن! » ابومحمد بگریست و گفت: «ای برادر! همه به این درد گرفتارند و به این داغ مبتلاء لکن بر تو بیتی چند بخوانم که بعضی از این طا گفته‌اند: قف بال یار قهپذه اثناڙهم بكي الأحِبَةَ حَشرة وَنسّğؤقا‏ کې قد وَقَفْت بها أسائِل مُخبراً گن اهلها أؤصادقاً او مشفقا فأجاټني داعی الهّوى في رَسّمها فارَفڦت مَن هوى فَعَر الملتقى» س 8 ك جخ الله ال از بغداد بود و با ابومحمد جریری صحبت داشته بود و در ورع و مجاهده کامل بود. وی را پس از وفات به خواب دیدند. گفتند: «حق تعالی با تو چه کرد؟

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

کسی :را دید از آن انب وله بر رزوی آت . می امد روئ بن زمین تهادم . و گقته: به عزت و جلال تو که روی برندارم تا این مرد را ندانم! ابراهیم بن عیسی را دیدم بیامد و مرا به پا بجنپانید و گفت: هرگاه خواهی که کسی را از اولیای حق بشناسی, این بگوی: هو الأول والأخرُ والظاهڙ والپاطِنْ. وَهُوَ پکل تی ءِ عَليمٌ(3/حدید) . « وفات او در سنة سبع و آربعین و مأتین بوده به اصفهان. 6- ابراهیم بن ثابت» رحمه الله تعالی کنیت وی ابواسحاق است. از مشایخ بغداد بود. با جنید قدس سره صحبت داشته. شیخ ابوعبدالرحمان سُلّمی گفته است که: «وی را دیدم. گفتم: مرا دعایی کن! گفت: اختیار تو آن را که ترا نهاده‌اند در ازل به از معارضة وقت. و هم وی را گفتم: مرا وصیتی کن! گفت: کار یفک که ار ان شمان شوى و وفات وى در سنة تسع و ستين و ثلثمائة بود. 94 7- ابومحمد جُريري» قڈس الله تعالی روحه از طبقۀ ثالثه,است. نام وی احمدبن محمد بن الحسین و گفته‌اند حسین بن محمد و گفته‌اند عبداللّه بن یحیی. از کبار اصحاب جنید بود و پس از جنید به جای جنید وې را نشاندند از بز رگێ:وی: از علمای مشایخ قوم بود. صحبت داشته بود با سهل عبدالله تستری. در تال هیر در جنک قرامطه از تشنكى بمرده: تة اتنى عشرة و فيل نة اريع عشرة و ثلثمائة. درویشی همی گوید: «من آن سال با آن مردمان بودم» از دست قرامطه بجستم. چون برفتند باز آمدم به نزدیک قافله شفقت اسلام را تا مگر خسته‌ای را آب دهم, یا نظاره کێم که حال ایشان چیست. میان خستگان همی گشتم. ابومحمد جریری را رحمه الله دیدم. ميان خستگان افتاده و سال وی از صد درگذشته بود. گفتم: يا شيخ ! دعا نکنی تا خدای تعالی این بلا کشف کند؟ مرا گفت: گفتمش, مرا جواب داد که: آن کنم که من خواهم. » درویش گفت: «دیگرباره این سخن را بر وی گردانیدم۔ مرا گت اف برادرا یوقت دعاست این روف رصا وقلح اسک کی دا یشن از نزول بلا اند چون بلا آمو رطا باند دادر : وی گفته: «التَْصَوّفٌ عَلْوَهٌ لاصلځ. تصوّف به صلح نیابند. آن به جنگ بستانند نه به صلح. » شيخ الاسلام گفت که: «تصوف به طلب و صلح نیابند که آن قهر است. آن تیری است چون برق از نور اعظم که از بالا درآید تا به که اندازند. آن که طالب آن است از وی گریزان است و آن که اهل آن است, اگرچه گریزان است, آن به وی شتابان است. » و هم شیخ الاسلام گفت که: «آن جنگ, N‏ آن است که دست به آن می‌زنی و در دست نمی‌آید. آن کس که اين سخن ته از چاشنی گفته و به عیان بگرفته نه از علم می‌گوید. از علم چنین سخن نیاید. » درویشی ابومحمد جریری را گفت: «بر بساط انس بودم؛ دری از بسط بر من بگشادند. از مقام خود بلغزیدم و از آن محجوب شدم. راه به گم کردۀ خود چون یابم؟ مرا بر راهی که به آن برساند دلالت کن! » ابومحمد بگریست و گفت: «ای برادر! همه به این درد گرفتارند و به این داغ مبتلاء لکن بر تو بیتی چند بخوانم که بعضی از این طا گفته‌اند: قف بال یار قهپذه اثناڙهم بكي الأحِبَةَ حَشرة وَنسّğؤقا‏ کې قد وَقَفْت بها أسائِل مُخبراً گن اهلها أؤصادقاً او مشفقا فأجاټني داعی الهّوى في رَسّمها فارَفڦت مَن هوى فَعَر الملتقى» س 8 ك جخ الله ال از بغداد بود و با ابومحمد جریری صحبت داشته بود و در ورع و مجاهده کامل بود. وی را پس از وفات به خواب دیدند. گفتند: «حق تعالی با تو چه کرد؟

Orijinal Metin (FA)

» گفت: «بر من رحمت کرد و به بهشت دراآورد. » گفتند: «بدان معاملتها؟ » گفت: «نی, اگر بدان 9- عَبّْلان الشمرقندى» رحمه الله تعالى از کبار مشایخ بود و با جنید صحبت داشته بود و از وی طریقت گرفته و در معارف وی گفته: «عارف از حق به حق نگرد. و عالم از دلیل به حق و صاحب وجد از دلیل 95 160 - غێلان المَوَسوس» رحمه الله تعالی وی را غیلان المجنون نیز گفتندی. از مقدمان مشایخ عراق بود. در خرابه‌ها بودی و با کس نیامیختی و از کس چیزی قبول نکردی و کس ندیدی که او چه خوردی. محمدبن السمین گفت: «غیلان را ديدم در ویرانه‌های کوفه. از وی پرسیدم که: بنده از خطر غفلت کی رهد؟ گفت: آنگاه که بدانچه وی را فرموده‌اند مشغول باشد و از آنچه نهی کرده‌اند غافل. و در حساب نفس خود عاقل. » 1- ابوالعباس بن عطاء قدس الله تعالی سره از طبقة ثالثه است. نام وی احمدبن محمد بن سهل بن عطاء الأڌمی است. بغدادى است. از علمای مشایخ است و از ظریفان صوفیان۔ وی را سخنان E‏ است. در معنی قرآن صاحب تصنیف است. قران را تفسیر کرده از اول تا اخر به زبان اشارت. شاگرد ابراهيم مارستانی است و از اران جنید. ابوسعید خراز وی را زر می‌داشت. خراز گويد: «اللضوف خلى ولشن انابة :و مارأيت من أهله إلا الجنيد وان العطاء» به سبب ج كشته دة است ٠:‏ در ذوالقعذة سنة تسخ و تلئقانة و فل سنة احذى عشرة و ثلثمائة در ایام خلافت القاهر باللّه. آن وزیر که حلاج را بکشت, ابوالعباس را گفت: «در و چه گویی؟ » گفت: «تو خود چندان داری که از آن باز نپردازی. سیم مردمان بازدە! :« وزیر گفت: «تعريیض می کنی؟ » فرمود Û‏ دندانهای وی یکان یکان می‌کندند و به سر وی فرو می‌پردند تا کشته شد. سيل اب عطاء: «ما افضلٌ الطاعات؟ » قال: «ملاحظة الحق على دوامٍ < وی فته در تفسیر قوله تعالی «يميٽني. 8 ينن“ (81/شعراء): «نمنتتی عي ينی به. “» و هم وی گفته در تفسیر قوله تعالی «إِنٌ الذي قالُوا ربا الله ثم اشتقاموا. » ( 0/فصلت) ققال: «نُمٌ اشتقامُوا علي اتفِراد الال e‏ ٍ« و هم وی گفته: «الأَبُ الوقوف مَةَ المُستخسناتِ. » فقيل لَمٌ: «وما مَعْنى ذلک؟ » فقال:_«ان تعامل اللّة بالأدب سرا ‏ اکا کت کڈلک کت دیا و ن کت آعجمياً. » ادا نطقت خت بل ولح ة وا س گئٽ جاَٿ يكل مَليج شیخ الاسلام گفت: «ادب آن است که: با اللّه تعالی معاملت درگیری؛ از سر آب و و رعونت نفس برخیزی,؛ نگویی که من و کرد من؛ گویی که او و توفیق و عنایت 9. “« 2- ابوصالح المزبّن» رحمه الله از بزرگان روزگار خود بود. با ابن عطا صحبت داشته بود. صاحب خلوت بود و با کس بامیختی۔ نشول ین الله تة اھت که «مرا ارزو کو ا وقتی در حرم وی را دیدم و از وی صحبت خواستم, گفت: ای سهل! اگر بوصالح فردا بمیرد. ضحت نا کت داری؟ ککھ بدانھ کے اکنون. شان انگار و ای جشنی می نایدا نند ‏ 3- ابوالعباس ارزیزی» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که وی گفته که ابوالحسین عبادانی گفته که: «من و درویشی به بصره اده :زوز نافد چیزی نخوردیم. روز هفتم شخصی درآمد, دو پار زر آور: یکی مرا داد و یکی یار مرا. من آنِ خود را به وی دادم تا خوردنی آورد. بخوردیم و روی به راه نهادیم. O O ‏ به ملاح دادیم تا ما را در 96 کشتی نشاند. دو روز در کشتی می‌رفتیم؛ می‌دیدیم که درویشی در کنجی سر فرو ِ برده. چون وقت_ نماز شدی, نماز بگزاردی و باز سر فرو بردی.

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» گفت: «بر من رحمت کرد و به بهشت دراآورد. » گفتند: «بدان معاملتها؟ » گفت: «نی, اگر بدان 9- عَبّْلان الشمرقندى» رحمه الله تعالى از کبار مشایخ بود و با جنید صحبت داشته بود و از وی طریقت گرفته و در معارف وی گفته: «عارف از حق به حق نگرد. و عالم از دلیل به حق و صاحب وجد از دلیل 95 160 - غێلان المَوَسوس» رحمه الله تعالی وی را غیلان المجنون نیز گفتندی. از مقدمان مشایخ عراق بود. در خرابه‌ها بودی و با کس نیامیختی و از کس چیزی قبول نکردی و کس ندیدی که او چه خوردی. محمدبن السمین گفت: «غیلان را ديدم در ویرانه‌های کوفه. از وی پرسیدم که: بنده از خطر غفلت کی رهد؟ گفت: آنگاه که بدانچه وی را فرموده‌اند مشغول باشد و از آنچه نهی کرده‌اند غافل. و در حساب نفس خود عاقل. » 1- ابوالعباس بن عطاء قدس الله تعالی سره از طبقة ثالثه است. نام وی احمدبن محمد بن سهل بن عطاء الأڌمی است. بغدادى است. از علمای مشایخ است و از ظریفان صوفیان۔ وی را سخنان E‏ است. در معنی قرآن صاحب تصنیف است. قران را تفسیر کرده از اول تا اخر به زبان اشارت. شاگرد ابراهيم مارستانی است و از اران جنید. ابوسعید خراز وی را زر می‌داشت. خراز گويد: «اللضوف خلى ولشن انابة :و مارأيت من أهله إلا الجنيد وان العطاء» به سبب ج كشته دة است ٠:‏ در ذوالقعذة سنة تسخ و تلئقانة و فل سنة احذى عشرة و ثلثمائة در ایام خلافت القاهر باللّه. آن وزیر که حلاج را بکشت, ابوالعباس را گفت: «در و چه گویی؟ » گفت: «تو خود چندان داری که از آن باز نپردازی. سیم مردمان بازدە! :« وزیر گفت: «تعريیض می کنی؟ » فرمود Û‏ دندانهای وی یکان یکان می‌کندند و به سر وی فرو می‌پردند تا کشته شد. سيل اب عطاء: «ما افضلٌ الطاعات؟ » قال: «ملاحظة الحق على دوامٍ < وی فته در تفسیر قوله تعالی «يميٽني. 8 ينن“ (81/شعراء): «نمنتتی عي ينی به. “» و هم وی گفته در تفسیر قوله تعالی «إِنٌ الذي قالُوا ربا الله ثم اشتقاموا. » ( 0/فصلت) ققال: «نُمٌ اشتقامُوا علي اتفِراد الال e‏ ٍ« و هم وی گفته: «الأَبُ الوقوف مَةَ المُستخسناتِ. » فقيل لَمٌ: «وما مَعْنى ذلک؟ » فقال:_«ان تعامل اللّة بالأدب سرا ‏ اکا کت کڈلک کت دیا و ن کت آعجمياً. » ادا نطقت خت بل ولح ة وا س گئٽ جاَٿ يكل مَليج شیخ الاسلام گفت: «ادب آن است که: با اللّه تعالی معاملت درگیری؛ از سر آب و و رعونت نفس برخیزی,؛ نگویی که من و کرد من؛ گویی که او و توفیق و عنایت 9. “« 2- ابوصالح المزبّن» رحمه الله از بزرگان روزگار خود بود. با ابن عطا صحبت داشته بود. صاحب خلوت بود و با کس بامیختی۔ نشول ین الله تة اھت که «مرا ارزو کو ا وقتی در حرم وی را دیدم و از وی صحبت خواستم, گفت: ای سهل! اگر بوصالح فردا بمیرد. ضحت نا کت داری؟ ککھ بدانھ کے اکنون. شان انگار و ای جشنی می نایدا نند ‏ 3- ابوالعباس ارزیزی» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که وی گفته که ابوالحسین عبادانی گفته که: «من و درویشی به بصره اده :زوز نافد چیزی نخوردیم. روز هفتم شخصی درآمد, دو پار زر آور: یکی مرا داد و یکی یار مرا. من آنِ خود را به وی دادم تا خوردنی آورد. بخوردیم و روی به راه نهادیم. O O ‏ به ملاح دادیم تا ما را در 96 کشتی نشاند. دو روز در کشتی می‌رفتیم؛ می‌دیدیم که درویشی در کنجی سر فرو ِ برده. چون وقت_ نماز شدی, نماز بگزاردی و باز سر فرو بردی.

Orijinal Metin (FA)

پیش وی رفتم و ما یاران تواتم ا کو کد ی کار ا شد یوی کھت چون اشد بکوھ کتم بگوی ! : فردا نماز پیشین؛ من از دنیا بروم. E‏ و اگر از این جام من چیزی به وی بايد داد بدهید. چا افش زر ی ا ررر ی که ررر نه اک ساز و برگ من نهاده بینیدے کار مرا بسازید و آنجا دفن کنید و این مرفٌع من ضايع مکنید, نز کر ید. چون به حلّه رسید, برنایی ظریف و لطیف این مرقع از شما باز خواهد. به وی دهید. دیگر روز نماز پیشین بکرد و سر در مرقع برد. چون پیش وی شدیم» برفته بود. ملاح کشتی را با کناره ترد در ختانۍ دیدیم و ذز اتا در ختی دزو انجا شدیم» » گوری دیدیم کندم و همه اسباب نهاده. کار وی بساختیم و دفن کردیم و مرقع برگرفتیم و روی به حه نهادیم. برنایی پذیرۀ ما آمد بر آن نشان که او داده بود. ما را گفت: آن ودیعت بيارید! گفتيم: چنین کنيم. گفتیم: از بهر خدای با تو سخنی گوئیم . گفت: بگویید! گفتیم: او که بود و تو که ای و این چه قصّه است؟ گفت: اق دروىشى: جود ھىرانى ەت و ارث طلب کرد مرا به او نمودند. اوه را ی ا ر ان رای و کت2 شا اینجا باشید تا من بازآیم. از چشم ما غایب شد و آن مرقع درپوشید و جام خود پاک نترون کر دنو کیت" این آن تفا شت . و برقت ما در مسجد حله شديم دو روز انجا بودیم؛ چیزی فتوح نشد. از جمله آن جامه چیزی به یار خود دادم که طعامی آر تا بخوریم. ساعتی بودم ديدم که وی می‌آید, و خلقی عظیم در وی آویخته درآمدند و مرا نیز بگرفتند و می‌کشیدند. گفتم : آخر چه بوده است؟ بازگویید! گفتند: امروز سه روز است که پسر رئيس حلّه پیدا نیست و جامة وی با شما می‌یابیم. ‏ گفت: پسر من کو که خافة یبا شنماست ؟ راش وید قضة را ار اول تا خر غار کم وی بکرنسه و روی به آسمان کرد و گفت: الحمدلله که از صلب من چون اویی بود که ترا شایست. » شیخ الاسلام گفت: «همه خلق زنده از مرده میراث برند. مگر این طایفه که مرده از زنده میراث برد. » و گفت: «هيچ کس با پیری از خداوندان ولايت صحبت ندارد به صدق که نه چون او برود, از احوال و ولایت وی چیزی میراث برد. » w ابوالعباس دىنوریى» قدس الله تعالىی روحه‎ -164 از طبقة خامسم است. نام وی احمدبن محمد است. صحبت داشته با یوسف بن‎ الحتشن و الله راز و يریو اين عظاغ و رونم زا دده بوذ نیکو طریقت بود با‎ استقامت. به نیسابور آمد و آنجا مدتی اقامت کرد و مردم را موعظت می‌گفت به‎ زبان معرفت به خوبترین بیانی. بعد از آن از نیسابور به ترمذ آمد. خواجه محمد حامد‎ شاگرد ابوبکر وراق پذيرة وی آمد و بوسه بر رکاب وی داد. شاگردان را خوش نیامد. وی . را گفتند که: «چرا ان کزدی؟ » گفت؛ «من شنیدهام که او خداوند مرا نیکو می‌ستاید. » و از ترمذ به سمرقند شد, و آنجا برفت از دنیا پس از اربعين و ثلثمائة. االا را گفتند که: اخدای را به جه شناختی؟ ٩‏ گفت: «نه آن که نشناختم, بعنی به عجز معترفم و هم وی گفته: «ادتی الأكر ان بلسي ماڈونة. وَتهايَةٌ الڈکر ان يغیب الدٌاکڙ في الذكر عَنِ الذكر. و يَستَعْرِق بمذكوره عن الرٌجوع إلى مقام الذكر, و هذا حال فناء الفناء. » 5- ابوالعباس احمدبن یحیی الشیرازی» رحمه الله استاد شیخ ابوعبدالله خفیف است. شيخ گفته که: «من چنان متحققی در وجد ندیدم۔ 97 سکر تمام داشت.

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

پیش وی رفتم و ما یاران تواتم ا کو کد ی کار ا شد یوی کھت چون اشد بکوھ کتم بگوی ! : فردا نماز پیشین؛ من از دنیا بروم. E‏ و اگر از این جام من چیزی به وی بايد داد بدهید. چا افش زر ی ا ررر ی که ررر نه اک ساز و برگ من نهاده بینیدے کار مرا بسازید و آنجا دفن کنید و این مرفٌع من ضايع مکنید, نز کر ید. چون به حلّه رسید, برنایی ظریف و لطیف این مرقع از شما باز خواهد. به وی دهید. دیگر روز نماز پیشین بکرد و سر در مرقع برد. چون پیش وی شدیم» برفته بود. ملاح کشتی را با کناره ترد در ختانۍ دیدیم و ذز اتا در ختی دزو انجا شدیم» » گوری دیدیم کندم و همه اسباب نهاده. کار وی بساختیم و دفن کردیم و مرقع برگرفتیم و روی به حه نهادیم. برنایی پذیرۀ ما آمد بر آن نشان که او داده بود. ما را گفت: آن ودیعت بيارید! گفتيم: چنین کنيم. گفتیم: از بهر خدای با تو سخنی گوئیم . گفت: بگویید! گفتیم: او که بود و تو که ای و این چه قصّه است؟ گفت: اق دروىشى: جود ھىرانى ەت و ارث طلب کرد مرا به او نمودند. اوه را ی ا ر ان رای و کت2 شا اینجا باشید تا من بازآیم. از چشم ما غایب شد و آن مرقع درپوشید و جام خود پاک نترون کر دنو کیت" این آن تفا شت . و برقت ما در مسجد حله شديم دو روز انجا بودیم؛ چیزی فتوح نشد. از جمله آن جامه چیزی به یار خود دادم که طعامی آر تا بخوریم. ساعتی بودم ديدم که وی می‌آید, و خلقی عظیم در وی آویخته درآمدند و مرا نیز بگرفتند و می‌کشیدند. گفتم : آخر چه بوده است؟ بازگویید! گفتند: امروز سه روز است که پسر رئيس حلّه پیدا نیست و جامة وی با شما می‌یابیم. ‏ گفت: پسر من کو که خافة یبا شنماست ؟ راش وید قضة را ار اول تا خر غار کم وی بکرنسه و روی به آسمان کرد و گفت: الحمدلله که از صلب من چون اویی بود که ترا شایست. » شیخ الاسلام گفت: «همه خلق زنده از مرده میراث برند. مگر این طایفه که مرده از زنده میراث برد. » و گفت: «هيچ کس با پیری از خداوندان ولايت صحبت ندارد به صدق که نه چون او برود, از احوال و ولایت وی چیزی میراث برد. » w ابوالعباس دىنوریى» قدس الله تعالىی روحه‎ -164 از طبقة خامسم است. نام وی احمدبن محمد است. صحبت داشته با یوسف بن‎ الحتشن و الله راز و يریو اين عظاغ و رونم زا دده بوذ نیکو طریقت بود با‎ استقامت. به نیسابور آمد و آنجا مدتی اقامت کرد و مردم را موعظت می‌گفت به‎ زبان معرفت به خوبترین بیانی. بعد از آن از نیسابور به ترمذ آمد. خواجه محمد حامد‎ شاگرد ابوبکر وراق پذيرة وی آمد و بوسه بر رکاب وی داد. شاگردان را خوش نیامد. وی . را گفتند که: «چرا ان کزدی؟ » گفت؛ «من شنیدهام که او خداوند مرا نیکو می‌ستاید. » و از ترمذ به سمرقند شد, و آنجا برفت از دنیا پس از اربعين و ثلثمائة. االا را گفتند که: اخدای را به جه شناختی؟ ٩‏ گفت: «نه آن که نشناختم, بعنی به عجز معترفم و هم وی گفته: «ادتی الأكر ان بلسي ماڈونة. وَتهايَةٌ الڈکر ان يغیب الدٌاکڙ في الذكر عَنِ الذكر. و يَستَعْرِق بمذكوره عن الرٌجوع إلى مقام الذكر, و هذا حال فناء الفناء. » 5- ابوالعباس احمدبن یحیی الشیرازی» رحمه الله استاد شیخ ابوعبدالله خفیف است. شيخ گفته که: «من چنان متحققی در وجد ندیدم۔ 97 سکر تمام داشت.

Orijinal Metin (FA)

چون به صحرا رفتی با شیر بازی کردی. » جنید و رویم و سهل عبدالله را دریافته بود. شيخ ابوعبدالله گفته که: «شبی با شیخ احمد یحیی بودم و با ما کودکی بود از اصحاب وی که خواب را به خانة خود می‌بایست رفت. رشان نودو ای عط د افروخته بودند و احمد یحیی بر پای بود و وقت وی خوش شده بود در سماع. بعض اصحاب گفتند: کیست که فلان کودک را به خانه وی رساند؟ هیچ کس جواب نداد. این یی دو اخگر بزرگ بر کف خود گرفت و آستین به آن فرو گذاشت و کودک را گفت: برخيز: ! و وی را به در خان وی رساند. و ما روشنایی آن اخگر را از بالای جامة وی می‌دیدیم. آن کودک در خانة خود درآمد. وی آن دو اخگر را از دست تنداخت» انکشت :ده بود بعد از آن به مشخ در امد و تاز ھی کرد تا بانک تطاز بامداد گفتند. » 66 الاس ارد رخمة الل فال وی بزرگ بوده» شبلی را دیده بود. وی به نشابور بوده و شیخ ابوبکر طَمّستانی نیز به نشابور بوده و شبلی را دیده. هر دو گفته‌اند که: «شبلی صاحب حال بوده» ذژه‌ای از توحید نداشته. » شيج الاسلام گفت: «چنان است که ایشان گفتند. شبلی در توحيید مذعیانه سخن می گوند ئا کاچ 7- ابوالعٹاس بَرّدعی. » رحمه الله تعالیى نام وی احمدبن هارون البردعی الصوفی است. از شیخ ابوبکر طاهر ابهری و مرتعش حکایت کند. می‌گوید که مرتعش گفت: «هر که دیدار وی ترا منفعت نکند. سخن وی ترا منفعت نکد « و هم وی گوید که ابوبکر طاهر ابهری گفت: «لابَصلُځ الْكَلامْ إلا لرَجُلٍ اذا سكت خاف العْقُوبَة پسکوته . « 8- ابوالعباس السیاری»ء قدس الله تعالی سره از طبقۀ خامسه است. نام وی قاسم بن القاسم بن المهدی است. دختر زاده احمدبن سا اسا اقل روا کو ا ون اه ار ا دای ی الو به حقایق احوال, و فقیه بود و حدیث بسیار داشته. وی زا ار بدر میرات شنار تمانو حمل بداد و دو تار موخ مین صلی الله غل سلم بخرید. خداوند تعالی به برکات ان موی وی را توبه داد و به صحبت ابوبکر اط ا فاد و تا ردا ود که امام دی ار فونه د که امان راا خوانند و چون از دنیا می‌رفت؛ وصیت کرد تا ان مویها را در دهان وی نهادند و قبر وی در مرو است. و مردمان به حاجت خواستن انجا شدی و کفایت مهمُات طلبیدی و مجرب بوده در سنة اثنتين N‏ وی گفته که: «الوحية أن لاتقطر ‏ بقلیک مادوتَة. توخند آن: بود که دون خق را . به نزدیک تو خطر نباشد و خاطر مخلوقات را بر دل تو گذر نه. » وهم وې گفټه که: «واسطی را به در مرگ گفتند: ما را وصیتی کن! گفت: إحقَظوا مُراد الله فيكم. » 9- عبدالواحد بن على السَيّاری» رحمه الله تعالى وی خواهرزادۀ ابوالعباس است و شاگرد وی. سرای خود را در مرو بر صوفیان وقف د. سبب ان بود که دعوتی کرد صوفیان راء رقص می کردند یکی در رقص به هوا بر شد و ناپدید گشت وهرگز پیدا نشد. در سنة خمس و سبعین و ثلثمائه برفته از دنيیا. 98 a e جای قرآن بیتی از شعر خواندندی. این بیت بودی:‎ اتققنى على الژمان ل أن ری مُفّلتایى ل ة5‎ 0- ابوالعباس السّهُرَوردی. رحمه الله تعالى نام وی احمد است. به مکه بوده با مشایخ وقت چون سیروانی و غير او. وی گفته که: هنا بوذم رور کید اضجن؛ E O E E ‏ بود که کرد چه آفتاد؟ مگر بر ماع منکر شد؟

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

چون به صحرا رفتی با شیر بازی کردی. » جنید و رویم و سهل عبدالله را دریافته بود. شيخ ابوعبدالله گفته که: «شبی با شیخ احمد یحیی بودم و با ما کودکی بود از اصحاب وی که خواب را به خانة خود می‌بایست رفت. رشان نودو ای عط د افروخته بودند و احمد یحیی بر پای بود و وقت وی خوش شده بود در سماع. بعض اصحاب گفتند: کیست که فلان کودک را به خانه وی رساند؟ هیچ کس جواب نداد. این یی دو اخگر بزرگ بر کف خود گرفت و آستین به آن فرو گذاشت و کودک را گفت: برخيز: ! و وی را به در خان وی رساند. و ما روشنایی آن اخگر را از بالای جامة وی می‌دیدیم. آن کودک در خانة خود درآمد. وی آن دو اخگر را از دست تنداخت» انکشت :ده بود بعد از آن به مشخ در امد و تاز ھی کرد تا بانک تطاز بامداد گفتند. » 66 الاس ارد رخمة الل فال وی بزرگ بوده» شبلی را دیده بود. وی به نشابور بوده و شیخ ابوبکر طَمّستانی نیز به نشابور بوده و شبلی را دیده. هر دو گفته‌اند که: «شبلی صاحب حال بوده» ذژه‌ای از توحید نداشته. » شيج الاسلام گفت: «چنان است که ایشان گفتند. شبلی در توحيید مذعیانه سخن می گوند ئا کاچ 7- ابوالعٹاس بَرّدعی. » رحمه الله تعالیى نام وی احمدبن هارون البردعی الصوفی است. از شیخ ابوبکر طاهر ابهری و مرتعش حکایت کند. می‌گوید که مرتعش گفت: «هر که دیدار وی ترا منفعت نکند. سخن وی ترا منفعت نکد « و هم وی گوید که ابوبکر طاهر ابهری گفت: «لابَصلُځ الْكَلامْ إلا لرَجُلٍ اذا سكت خاف العْقُوبَة پسکوته . « 8- ابوالعباس السیاری»ء قدس الله تعالی سره از طبقۀ خامسه است. نام وی قاسم بن القاسم بن المهدی است. دختر زاده احمدبن سا اسا اقل روا کو ا ون اه ار ا دای ی الو به حقایق احوال, و فقیه بود و حدیث بسیار داشته. وی زا ار بدر میرات شنار تمانو حمل بداد و دو تار موخ مین صلی الله غل سلم بخرید. خداوند تعالی به برکات ان موی وی را توبه داد و به صحبت ابوبکر اط ا فاد و تا ردا ود که امام دی ار فونه د که امان راا خوانند و چون از دنیا می‌رفت؛ وصیت کرد تا ان مویها را در دهان وی نهادند و قبر وی در مرو است. و مردمان به حاجت خواستن انجا شدی و کفایت مهمُات طلبیدی و مجرب بوده در سنة اثنتين N‏ وی گفته که: «الوحية أن لاتقطر ‏ بقلیک مادوتَة. توخند آن: بود که دون خق را . به نزدیک تو خطر نباشد و خاطر مخلوقات را بر دل تو گذر نه. » وهم وې گفټه که: «واسطی را به در مرگ گفتند: ما را وصیتی کن! گفت: إحقَظوا مُراد الله فيكم. » 9- عبدالواحد بن على السَيّاری» رحمه الله تعالى وی خواهرزادۀ ابوالعباس است و شاگرد وی. سرای خود را در مرو بر صوفیان وقف د. سبب ان بود که دعوتی کرد صوفیان راء رقص می کردند یکی در رقص به هوا بر شد و ناپدید گشت وهرگز پیدا نشد. در سنة خمس و سبعین و ثلثمائه برفته از دنيیا. 98 a e جای قرآن بیتی از شعر خواندندی. این بیت بودی:‎ اتققنى على الژمان ل أن ری مُفّلتایى ل ة5‎ 0- ابوالعباس السّهُرَوردی. رحمه الله تعالى نام وی احمد است. به مکه بوده با مشایخ وقت چون سیروانی و غير او. وی گفته که: هنا بوذم رور کید اضجن؛ E O E E ‏ بود که کرد چه آفتاد؟ مگر بر ماع منکر شد؟

Orijinal Metin (FA)

شت ابؤالجسن نمر کۍ حار بود گفت: با خدای عهد کردم که اگر وی بر سماع منکر شده باشد. من هرگز , ا ننشینم, شیخ ابوالعبٌاس سَهُرَّوردی گفت: من با تو موافقم. دیگر روز این هر دو تن برخاستند با جمعی دیگر از مشایخ و به سلام سیروانی شدند. واد که اران یر گویند وی گفت: روزگاری من بر ریگ می‌خفتم» و دست بالین می‌کردم و نشان سنگ بر پهلوی من بود به سماع می‌نشستم. اکنون بر فرش می‌نشینم و شما چنان سوخته. مرا کی حلال بود که با شما در سماع نشینم؟ » 1- ابوالعباس نهاوندی» رحمه الله تعالی شیخ الاسلام وی را از طبقة سادسه داشته است. نام وی احمدبن محمد بن الفضل است. شاگرد جعفر خلدی است, پیر شیخ عمو, و شیخ ابوالعباس وی را عمو نام کرده بود و عمو سالار بود. شیخ الاسلام گفت که عباس فقیر هوی مرا گفت که ابوالعباس نهاوندی گفت که: «هرکه از این علم سخن گوید که الله تعالی نه حجت او بود. الله تعالی خصم او بود. » شيخ الاسلام گفت که: «سخن گفتن از حق سه است: سخن گفتن از ذات او و سمع در آن استاد, یعنی شنیده از کتاب و سنت و سخن گفتن از دین او و کتاب و سنت و اجماع و آثار صحابه در آن استاد و سخن گفتن است از صحبت او. هر که از این سخن گیا که الل تعالی ئه ۋجود وق بود که سفع ائ ود كە مه ونودو بر اا و بود کوبة أو بیند. الله تعالی خصم او بود. « شیخ الاسلام گفت که نهاوندی گفت که: «آنان که خداوندان همت‌اند. اگر دست چپ ایشان ایشان را از او مشغول دارد. به دست راست دست چپ خود پبرند. » و هم شیخ الاسلام گفت که: «شخصی بود نفت فروش نهاوندی و فقرا از وی در دنیا می‌آسودند. به آخر وی را مهجور کردند و از وی چیزی نمی‌ستدند. نهاوندی را از آن پرسیدند, گفت: وی خرسند شد به آن که به برکۀ درویشان مال وی می‌افزاید. مال وی بر فقرا حرام شد. » ِ نهاوندی گفته که: «در ابتدا که مرا درد این کار بگرفت. دوازده سال سر به گریبان فرو بردم تا یک گوشة دل من به من نمودند. » و هم وی گفته که: «همة عالم در آرزوی آنند که حق تعالی یک ساعت ایشان را بود و من در آرزوی آنم که حق تعالی یگ ساعت مرا به من دهد تا من بیندیشم که خود چه چیزم و کجايم ‏ اپوالخیړ مذکور است که اصل این حدیث آن باشد که مرد را به او بازنگذارند. رسول صلی الله عليه و سلّم گفتى: «اللْهمٌ لاتكلّني إلى نفسى طَرَفَّة عين ولاآقل هن ذلک. مرا یک چشم زدن به خود باز مگذار و کم از آن. » آن پیرزن را ديدم به مرو که استاد ابوعلی دقاق شنیده بود می‌رفت و می‌گفت: دان کک شارا طا فة الینی به ما تار مکار من خود دعا هى نھ و رازی گه ارت مرا :خود طر فة الخئی به کن باز گار تا خو بدانھ که کجا استادةام:» 99 و هم نهاوندی گفته که: «با خدای تعالی بسیار نشینید و با خلق اندک. » ترسایی شنید که در میان مسلمانان اصحاب فراست می‌باشند. به خانقاه شيخ ابوالعباس قصّاب درآمد. شیخ گفت: «بیگانه در کوی آشنایان چه کار دارد؟ » ترسا بازگشت و گفت: «یکی معلوم شد. » از آنجا عزم خانقاه شیخ ابوالعبٌاس نهاوندی کرد. چون به آنجا درآمد. شيخ هیچ نگفت. چهار ماه با ایشان وضو می‌ساخت و نماز می کرد. بعد از چهارماه پای افزار در پای کرد که برود شيخ فرمود که: «جوانمردی نبود که چون حقٌ نان و نمک افتاد. بیگانه بیایی و بیگانه بروی!

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

شت ابؤالجسن نمر کۍ حار بود گفت: با خدای عهد کردم که اگر وی بر سماع منکر شده باشد. من هرگز , ا ننشینم, شیخ ابوالعبٌاس سَهُرَّوردی گفت: من با تو موافقم. دیگر روز این هر دو تن برخاستند با جمعی دیگر از مشایخ و به سلام سیروانی شدند. واد که اران یر گویند وی گفت: روزگاری من بر ریگ می‌خفتم» و دست بالین می‌کردم و نشان سنگ بر پهلوی من بود به سماع می‌نشستم. اکنون بر فرش می‌نشینم و شما چنان سوخته. مرا کی حلال بود که با شما در سماع نشینم؟ » 1- ابوالعباس نهاوندی» رحمه الله تعالی شیخ الاسلام وی را از طبقة سادسه داشته است. نام وی احمدبن محمد بن الفضل است. شاگرد جعفر خلدی است, پیر شیخ عمو, و شیخ ابوالعباس وی را عمو نام کرده بود و عمو سالار بود. شیخ الاسلام گفت که عباس فقیر هوی مرا گفت که ابوالعباس نهاوندی گفت که: «هرکه از این علم سخن گوید که الله تعالی نه حجت او بود. الله تعالی خصم او بود. » شيخ الاسلام گفت که: «سخن گفتن از حق سه است: سخن گفتن از ذات او و سمع در آن استاد, یعنی شنیده از کتاب و سنت و سخن گفتن از دین او و کتاب و سنت و اجماع و آثار صحابه در آن استاد و سخن گفتن است از صحبت او. هر که از این سخن گیا که الل تعالی ئه ۋجود وق بود که سفع ائ ود كە مه ونودو بر اا و بود کوبة أو بیند. الله تعالی خصم او بود. « شیخ الاسلام گفت که نهاوندی گفت که: «آنان که خداوندان همت‌اند. اگر دست چپ ایشان ایشان را از او مشغول دارد. به دست راست دست چپ خود پبرند. » و هم شیخ الاسلام گفت که: «شخصی بود نفت فروش نهاوندی و فقرا از وی در دنیا می‌آسودند. به آخر وی را مهجور کردند و از وی چیزی نمی‌ستدند. نهاوندی را از آن پرسیدند, گفت: وی خرسند شد به آن که به برکۀ درویشان مال وی می‌افزاید. مال وی بر فقرا حرام شد. » ِ نهاوندی گفته که: «در ابتدا که مرا درد این کار بگرفت. دوازده سال سر به گریبان فرو بردم تا یک گوشة دل من به من نمودند. » و هم وی گفته که: «همة عالم در آرزوی آنند که حق تعالی یک ساعت ایشان را بود و من در آرزوی آنم که حق تعالی یگ ساعت مرا به من دهد تا من بیندیشم که خود چه چیزم و کجايم ‏ اپوالخیړ مذکور است که اصل این حدیث آن باشد که مرد را به او بازنگذارند. رسول صلی الله عليه و سلّم گفتى: «اللْهمٌ لاتكلّني إلى نفسى طَرَفَّة عين ولاآقل هن ذلک. مرا یک چشم زدن به خود باز مگذار و کم از آن. » آن پیرزن را ديدم به مرو که استاد ابوعلی دقاق شنیده بود می‌رفت و می‌گفت: دان کک شارا طا فة الینی به ما تار مکار من خود دعا هى نھ و رازی گه ارت مرا :خود طر فة الخئی به کن باز گار تا خو بدانھ که کجا استادةام:» 99 و هم نهاوندی گفته که: «با خدای تعالی بسیار نشینید و با خلق اندک. » ترسایی شنید که در میان مسلمانان اصحاب فراست می‌باشند. به خانقاه شيخ ابوالعباس قصّاب درآمد. شیخ گفت: «بیگانه در کوی آشنایان چه کار دارد؟ » ترسا بازگشت و گفت: «یکی معلوم شد. » از آنجا عزم خانقاه شیخ ابوالعبٌاس نهاوندی کرد. چون به آنجا درآمد. شيخ هیچ نگفت. چهار ماه با ایشان وضو می‌ساخت و نماز می کرد. بعد از چهارماه پای افزار در پای کرد که برود شيخ فرمود که: «جوانمردی نبود که چون حقٌ نان و نمک افتاد. بیگانه بیایی و بیگانه بروی!

Orijinal Metin (FA)

» ترسا مسلمان شد و آنجا مقام کرد و بعد از شیخ به جای شیخ بنشست. 2- اخی فرح زنجانی» رحمه الله تعالی وی مرید شیخ ابوالعبٌاس نهاوندی است. روز چهارشنبه عه رجب سنة سبع و خمسین و اربعمائة از دنیا رفته است و قبر وی در زنجان است. بو کو ا ا ا هرگاه جمعی مهمانان به خانقاه شيخ توجه کردندی, آن گربه به عدد هر یک از ایشان بانگی کردی. خادم خانقاه بهز بانگۍ یک کاسه. آب در دیک ریختی. یک روز عدد مهمانان بر عدد بانگهای وی به یکی زیادت بود تعجب کردند. آن گربه به میان آن جماعت درآمد و یک یک را بوی کردن گرفت. و بر یکی از آنها بول کرد. چون تفځص کردند وی از دین بیگانه بود. گویند که روزی خادم مطبخ قدری شیر در دیگ کرده بود که برای اصحاب شیر برنج پزد. ماری سیاه از دودگذار در دیگ افتاد. آن گربه آن را دید. گرد دیگ می‌گشت و بانگ می‌کرد و اضطراب می‌نمود و خادم چون از آن معنی غافل بود وی را زجر می‌کرد و دور می‌انداخت. چون خادم به هیچ نوع متنبه نشد. گربه خود را در دیگ انداخت و بمرد. چون شیربرنچ را بریختند. مازی شیاه از آنجا ظاهر شد. شيخ فز مود که: «آن گربه خود را فدای درویشان کرد. وی را در قبر کنید و زیارتی سازید! » می‌گویند که حالا قبر وی ظاهر است و مردم زیارت می‌کنند. 3- ابوالعباس نسائی» رحمه الله تعالى نام وی احمدبن محمد بن زکریاست. به اصل از یسا بود و به مصر نشستی. شيخ عباس فقیر هروی وی رأ به مصر دیده بود و شيخ عمو به مکه. عباس مرا گفت که: «همواره بر در سرای وی اسبان و ستوران بودی که به زیارت وی آمدندی. وقتی مرا بر در فرستاد که: ستوران نگاهدار! بر دل من گذشت که: نیک کاری به دست آوردم! از خراسان به مصر آمدم که ستوربانی کنم! من خود آنا فراغتی داشتم. در ساعت کسی آمد که: شیخ می‌خواند۔ درشدم. گفت: هرّوی! هنوز درگور نشده‌ای. زود بود که در صدر نشینی و بر در سرای تو ستوران باز دارند و ترا کسی بايد که آن نگاه دارد. » شيخ الاسلام گفت : «آنچنان بود که آن شيخ گفت. همواره بر در سرای عباس ستوران بودی که سلطانیان امدندی به وی. » 4- ابوالعباس سرَیج» رحمه الله تعالى نام وی احمدبن عمران بن سَرَيج است. در سنة خمس و ثلثمائه برفته از دنیا. وی را شافعی کهین می‌خواندند از بزرگی وی و فقیه عراق بود. در بغداد بوده و جنید را دیده و صحبت داشته و وقتی که سخن گفتی در اصول و فروع به کلامی که حاضران را شگفت آمدی, گفتی که: «می‌دانید کم مرا این سخن از کجاست؟ از برکت مجالست ا ابوالقاسم جنید است, رحمه الله تعالی. » عبدالعزیز بگرانی به کنار مجلس ابوالعباس سَرَیج شد و از وی از این طریقه سؤالی کرد. جوابی نیکو شنید, نعره‌ای بزد و از هوش بشد. چون به هوش امد. ابوالعباس 100 گفت که: «من زوز گازی با پیر شما جنيد بوده‌ام و صحبت داشته‌ام. اکنون این فقها مرا مشغول کرده‌اند. اگر چنانچه شما خواهید. روزی تعیین کنم که خاطه شما را سخن گویم از این باب. » شيخ ابوعبدالله خفیف گفته است که: «پیش از آن که ابن سْرَیج به شیراز آید. اصحاب علم صوفیه را همه جُهال اعتقاد کرده بودند. چون وی به شیراز آمد و بیان مرتبه و مقام ایشان کرد و به زبان ایشان سخن گفت و به فضل ایشان گواهی داد و بارها در مجلس علما گفت که: «واللّه! ما آدمی نشدیم مگر به واسطة صحبت ایشان و ادب نیاموختیم مگر از ایشان.

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» ترسا مسلمان شد و آنجا مقام کرد و بعد از شیخ به جای شیخ بنشست. 2- اخی فرح زنجانی» رحمه الله تعالی وی مرید شیخ ابوالعبٌاس نهاوندی است. روز چهارشنبه عه رجب سنة سبع و خمسین و اربعمائة از دنیا رفته است و قبر وی در زنجان است. بو کو ا ا ا هرگاه جمعی مهمانان به خانقاه شيخ توجه کردندی, آن گربه به عدد هر یک از ایشان بانگی کردی. خادم خانقاه بهز بانگۍ یک کاسه. آب در دیک ریختی. یک روز عدد مهمانان بر عدد بانگهای وی به یکی زیادت بود تعجب کردند. آن گربه به میان آن جماعت درآمد و یک یک را بوی کردن گرفت. و بر یکی از آنها بول کرد. چون تفځص کردند وی از دین بیگانه بود. گویند که روزی خادم مطبخ قدری شیر در دیگ کرده بود که برای اصحاب شیر برنج پزد. ماری سیاه از دودگذار در دیگ افتاد. آن گربه آن را دید. گرد دیگ می‌گشت و بانگ می‌کرد و اضطراب می‌نمود و خادم چون از آن معنی غافل بود وی را زجر می‌کرد و دور می‌انداخت. چون خادم به هیچ نوع متنبه نشد. گربه خود را در دیگ انداخت و بمرد. چون شیربرنچ را بریختند. مازی شیاه از آنجا ظاهر شد. شيخ فز مود که: «آن گربه خود را فدای درویشان کرد. وی را در قبر کنید و زیارتی سازید! » می‌گویند که حالا قبر وی ظاهر است و مردم زیارت می‌کنند. 3- ابوالعباس نسائی» رحمه الله تعالى نام وی احمدبن محمد بن زکریاست. به اصل از یسا بود و به مصر نشستی. شيخ عباس فقیر هروی وی رأ به مصر دیده بود و شيخ عمو به مکه. عباس مرا گفت که: «همواره بر در سرای وی اسبان و ستوران بودی که به زیارت وی آمدندی. وقتی مرا بر در فرستاد که: ستوران نگاهدار! بر دل من گذشت که: نیک کاری به دست آوردم! از خراسان به مصر آمدم که ستوربانی کنم! من خود آنا فراغتی داشتم. در ساعت کسی آمد که: شیخ می‌خواند۔ درشدم. گفت: هرّوی! هنوز درگور نشده‌ای. زود بود که در صدر نشینی و بر در سرای تو ستوران باز دارند و ترا کسی بايد که آن نگاه دارد. » شيخ الاسلام گفت : «آنچنان بود که آن شيخ گفت. همواره بر در سرای عباس ستوران بودی که سلطانیان امدندی به وی. » 4- ابوالعباس سرَیج» رحمه الله تعالى نام وی احمدبن عمران بن سَرَيج است. در سنة خمس و ثلثمائه برفته از دنیا. وی را شافعی کهین می‌خواندند از بزرگی وی و فقیه عراق بود. در بغداد بوده و جنید را دیده و صحبت داشته و وقتی که سخن گفتی در اصول و فروع به کلامی که حاضران را شگفت آمدی, گفتی که: «می‌دانید کم مرا این سخن از کجاست؟ از برکت مجالست ا ابوالقاسم جنید است, رحمه الله تعالی. » عبدالعزیز بگرانی به کنار مجلس ابوالعباس سَرَیج شد و از وی از این طریقه سؤالی کرد. جوابی نیکو شنید, نعره‌ای بزد و از هوش بشد. چون به هوش امد. ابوالعباس 100 گفت که: «من زوز گازی با پیر شما جنيد بوده‌ام و صحبت داشته‌ام. اکنون این فقها مرا مشغول کرده‌اند. اگر چنانچه شما خواهید. روزی تعیین کنم که خاطه شما را سخن گویم از این باب. » شيخ ابوعبدالله خفیف گفته است که: «پیش از آن که ابن سْرَیج به شیراز آید. اصحاب علم صوفیه را همه جُهال اعتقاد کرده بودند. چون وی به شیراز آمد و بیان مرتبه و مقام ایشان کرد و به زبان ایشان سخن گفت و به فضل ایشان گواهی داد و بارها در مجلس علما گفت که: «واللّه! ما آدمی نشدیم مگر به واسطة صحبت ایشان و ادب نیاموختیم مگر از ایشان.

Orijinal Metin (FA)

آن زمان علما؛ صوفيّه را بشناختند و ایشان را بزرگ داشتند. » 5- ابوالعباس حمزة بن محمّد» قدس سره از مقدمان مشایخ هرات ن است. در ورع کامل بوده»؛ و مستجاب الدعوة 9 سخاوتی عظیم داشته. رفیق اجمد حَنَبَل بوده و مذهب احمد به هرات وی آورده» و صحبت با ابراهيم ستنبه رحمه داشته. وی گفته: «هر که را صحبت اولیا و مشایخ مهڈب نکند. به هیچ پند مهڈب نشود. » 9 وفات او در لسنة احدی 9 اربعين 9 ماتين بوده. 6- حسین بن منصور الحلاج البیضاوی» قڏّس سژه از طبقۀ ثالثه است. کنیت وی ابوا لمُغيث است. از بيضا بوده که شهری است از شهرهای فارس. وی نه حلاج بود روزی به دکان حلاجی بود که دوست وی بود وی را به کاری فرستاد. گفت: «من روزگار وی را ببردم. » به انگشت اشارت کرد. پنبه از یک سو شد و پنبه دانه از یک سو, وی را حلاج نام کردند. به واسط و عراق بوده و با جنید و نوری صحبت داشته. و شاگرد عمروبن عثمان مکی ست . مشایخ در کار وی مختلف بوده‌اند. بیشتر وی را رد کرده‌اند. مگر چند تن: ابوالعباس عطا و شبلی و شیخ ابوعبداللّه خفیف و شیخ ابوالقاسم نصر آبادی. و ابوالعباس سْرَيج به کشتن وی رضا نداد و فتوی ننوشت. گفت: : «من نمی‌دانم که او چه می‌گوید. » و در كتاب كشف المحجوب است: «جملة متأخران قذس الله تعالی ارواحهم او را قبول کرده‌اند. و هجر بعضی از متقدمان مشایخ قدس الله تعالی ارواحهم نه به معنۍی طعن اندر دین وی بود. مهجور معاملت مهجور اصل نباشد. » و از متأځران سلطان طریقت, شيخ ابوسعید ابوالخير قڈس الله تعالی سژه فرموده است که: # جن ضور خلاح قسن . الله تعالی روحه در علو حال است. , در عهد وی در مشرق و مغرب کس چون او نبوده. » شيخ الاسلام گفت که: «من وی را نپذیرم موافقت مشایخ را و رعایت شرع و علم راء و رد نیز نکنم. شما نیز چنان کنید و وی را موقوف گذارید! و آن را که وی را بپذیرد دوستر ډارم از آن که رد کند. » ابوعبداللّه خفیف وی را گفته است: «امام رانی. » شخ الاسلام کفت که دوق اماما اسنت اماما هر کسی کف وین ضعا خول کرد و رعایت شریعت نکرد. آنچه افتاد وی را به سبب آن افتاد. با آن همه دعوی هر شبانروزی هزار رکعت نماز می‌کرد. و آن شب که روز آن کشته شد پانصد رکعت نماز گزارده بود. » و شیخ الاسلام گفت که: «وی را به سبب مسألة الهام بکشتند و در آن جور بود بروی,؛ که گفتند: این که وی می‌گوید پیغمبری است, و نه چنان بود. » شبلی زیر دار وی باز ایستاد و گفت: «أَوَلَمْ تنهك عَن العالمينَ؟ » (70/حجر) آن قاضی 101 که به کشتن او حکم کرده بود گفت: «او دعوی پیغمبری می‌کرد و این دعوی خدایی می‌کند! » شبلی گفت: «من همان می کون که اؤ . می گفبت: لکن ديوانگئ مرا برهاند و عقل, وی را در افکند. » «حؤ! » جنید گفت: «نه حقّی, بلکه ‏ e e‏ کرده بود در توحید و علم صوفیان۔ وی آنها را پنهان برگرفت و آشکارا کرد و با خلق نمود. سخن باریک بود درنیافتند بر وی منکر شدند و مهجور ساختند. وی بر حلاج نفرین کرد و گفت: «الهی! کسی بر او گمار که دست و پایش ببرد و چشم برکند و بردار کند. » و ان همه واقع شد به دعای استاد وی. 7- عبدالملک اسکاف. رحمه الله تعالى شیخ الاسلام گفت که: «عبدالملک اسکاف شاگرد حلاج است. و صد و بیست سال عمر وی بود. با شریف حمزۀ عقیلی می‌بود در بلخ.

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

آن زمان علما؛ صوفيّه را بشناختند و ایشان را بزرگ داشتند. » 5- ابوالعباس حمزة بن محمّد» قدس سره از مقدمان مشایخ هرات ن است. در ورع کامل بوده»؛ و مستجاب الدعوة 9 سخاوتی عظیم داشته. رفیق اجمد حَنَبَل بوده و مذهب احمد به هرات وی آورده» و صحبت با ابراهيم ستنبه رحمه داشته. وی گفته: «هر که را صحبت اولیا و مشایخ مهڈب نکند. به هیچ پند مهڈب نشود. » 9 وفات او در لسنة احدی 9 اربعين 9 ماتين بوده. 6- حسین بن منصور الحلاج البیضاوی» قڏّس سژه از طبقۀ ثالثه است. کنیت وی ابوا لمُغيث است. از بيضا بوده که شهری است از شهرهای فارس. وی نه حلاج بود روزی به دکان حلاجی بود که دوست وی بود وی را به کاری فرستاد. گفت: «من روزگار وی را ببردم. » به انگشت اشارت کرد. پنبه از یک سو شد و پنبه دانه از یک سو, وی را حلاج نام کردند. به واسط و عراق بوده و با جنید و نوری صحبت داشته. و شاگرد عمروبن عثمان مکی ست . مشایخ در کار وی مختلف بوده‌اند. بیشتر وی را رد کرده‌اند. مگر چند تن: ابوالعباس عطا و شبلی و شیخ ابوعبداللّه خفیف و شیخ ابوالقاسم نصر آبادی. و ابوالعباس سْرَيج به کشتن وی رضا نداد و فتوی ننوشت. گفت: : «من نمی‌دانم که او چه می‌گوید. » و در كتاب كشف المحجوب است: «جملة متأخران قذس الله تعالی ارواحهم او را قبول کرده‌اند. و هجر بعضی از متقدمان مشایخ قدس الله تعالی ارواحهم نه به معنۍی طعن اندر دین وی بود. مهجور معاملت مهجور اصل نباشد. » و از متأځران سلطان طریقت, شيخ ابوسعید ابوالخير قڈس الله تعالی سژه فرموده است که: # جن ضور خلاح قسن . الله تعالی روحه در علو حال است. , در عهد وی در مشرق و مغرب کس چون او نبوده. » شيخ الاسلام گفت که: «من وی را نپذیرم موافقت مشایخ را و رعایت شرع و علم راء و رد نیز نکنم. شما نیز چنان کنید و وی را موقوف گذارید! و آن را که وی را بپذیرد دوستر ډارم از آن که رد کند. » ابوعبداللّه خفیف وی را گفته است: «امام رانی. » شخ الاسلام کفت که دوق اماما اسنت اماما هر کسی کف وین ضعا خول کرد و رعایت شریعت نکرد. آنچه افتاد وی را به سبب آن افتاد. با آن همه دعوی هر شبانروزی هزار رکعت نماز می‌کرد. و آن شب که روز آن کشته شد پانصد رکعت نماز گزارده بود. » و شیخ الاسلام گفت که: «وی را به سبب مسألة الهام بکشتند و در آن جور بود بروی,؛ که گفتند: این که وی می‌گوید پیغمبری است, و نه چنان بود. » شبلی زیر دار وی باز ایستاد و گفت: «أَوَلَمْ تنهك عَن العالمينَ؟ » (70/حجر) آن قاضی 101 که به کشتن او حکم کرده بود گفت: «او دعوی پیغمبری می‌کرد و این دعوی خدایی می‌کند! » شبلی گفت: «من همان می کون که اؤ . می گفبت: لکن ديوانگئ مرا برهاند و عقل, وی را در افکند. » «حؤ! » جنید گفت: «نه حقّی, بلکه ‏ e e‏ کرده بود در توحید و علم صوفیان۔ وی آنها را پنهان برگرفت و آشکارا کرد و با خلق نمود. سخن باریک بود درنیافتند بر وی منکر شدند و مهجور ساختند. وی بر حلاج نفرین کرد و گفت: «الهی! کسی بر او گمار که دست و پایش ببرد و چشم برکند و بردار کند. » و ان همه واقع شد به دعای استاد وی. 7- عبدالملک اسکاف. رحمه الله تعالى شیخ الاسلام گفت که: «عبدالملک اسکاف شاگرد حلاج است. و صد و بیست سال عمر وی بود. با شریف حمزۀ عقیلی می‌بود در بلخ.

Orijinal Metin (FA)

وی و پدر من و پیر فارسی و ابوالحسن طبری و ابوالقاسم حثانه همه یاران شریف حمزه بودند و شریف حمزه پدر مرا از همه مه می‌داشت. پدر من گفت که عبدالملک اسکاف گفت که وقتی حلاج را گفتم که: ای شیخ! عارف که باشد؟ گفت: عارف آن باشد که روز سه‌شنبه. شش روز مانده از ماه ذوالقعده؛ سنة تسع و ثلثمائهء وی را به باب الطاق برند به بغداد. و دست و پای وی ببرند و چشم وی برکنند و نگونسار بردار کنند و بسوزانند و خاک وی بر باد دهند. عبدالملک گفت: چشم بنهادم. آن وی بود و آنهمه که گفته بود با وی بکردند. » شيج الاسلام گفت: «ندانم که او می‌دانست که آن وی را خواهد بود ياخود چنان می‌گفت, آن خود وی را بود. » وی را شاگردی بود هیکل نام. او را هم با وی بکشتند. وی را شاگرد الحسین نام کردند 8- ابراهیم بن فاتێک و قیل احمدبن فاتک» رحمه الله تعالی کنیت وی ابوالفاتک است. بغدادی است. با جنید ونوری صحبت داشته و کان الجنید یکرمه. وق یز شاگرد خلاچ بود و فنشوب هو وې وی گوید که: «آن شب که وی را بردار کردند. الله تعالی را به خواب ديدم گفتم: ا س خود بروی آشکارا کردم با خلق باز گفت. وی را عطایی دادم رعنا گشت. ایا ا وچو شيخ الاسلام گفت که: «آن کشتن حلَاج را نقص است نه کرامت . اگر وی تمام بودی, وی را آن نیفتادی. سخن با اهل باید گفت تا سر او آشکارا نشود. چون با نااهل گویی. بر وی حمل کرده باشی و ترا از آن گزند و عقوبت رسد. » و نیز شيخ الاسلام گفت: وی در آنچه می‌گفت ناتمام بود. اگر وی ا تمام بودی» آن سخن, مقام و نفس و زندگانی وی بودی, بر وی کسی منکر نگشتی. چیزی در می‌بایست وقت گفتن نبود و مجرم نبود. من سخن می‌گویم مه از آن که وی می‌گفت. و عامّه می‌باشند اما انکار نمی‌آرند و آن سخن پوشیده می‌ماند. زیرا که هر که اهل آن نبود خود در نپابد. » شخ انوغندالله حفنف وید که «به حیلة بسیار در زندان شدم. سرایی نیکودیدم؛ فرشی نیکو و مجلسی نیکو, ریسمانی بسته و مِْشفه‌ای بر آن افکنده و غلامی نیکو روی ایستاده. غلام را گفتم: شیخ کجاست؟ گفت: در سقایه. گفتم: چندگاه است که خدمت شيخ می‌کنی؟ گفت: هژده ماه. گفتم: در این زندان چه می‌کند؟ گفت: ا سیزده بند آهنین. هر روز هزار رکعت نماز نافله می‌کند. آنگه گفت: این درهای خانه‌ها که می‌بینی در هر یک زندانیی است. دزدی يl‏ خونیی, پیش ایشان می‌رود و ایشان را 102 نصیحت می ‌کند و سبلت و موی ایشان می‌چیند۔ گفتم: چه می‌خورد؟ گفت: هر روز خوانی با الوان طعام پیش او می‌آوریم» ساعتی در همه نگاه می‌کند. آنگاه سرانگشت بر ان می‌زند و زمزمه می‌کند و از ان هیچ نمی‌خورد. آنگاه از پیشش بر می‌گیریم. در این سخن بودیم که از سقایه بیرون آمد, با رویی نیکو و قامتی نیکو, صوفی سفید پوشیده, فوطه‌ای رَمٌلی برسر بسته؛ بر طرف صُقٌّه برآمد. مرا گفت: ای جوان! از کجایی؟ گفتم: از پارس. گفت: از کدام شهر؟ گفتم از شیراز. خبر مشایخ از من پرسید تا به حدیت ابوالعباس عطا رسیدم. گفت: اگر وی را ببینی بگوی: ا رقعه‌ها را نگاهدار! دیگر گفت: پیش من چون آمدی؟ گفتم: به معرفت بعضی از لشکریان پارس. در این سخن بودیم که امیر زندان درآمد و زمین ببوسید و بنشست. گفت: ترا چیست؟ گفت: دشمنان مرا پیش خلیفه عَمُز کرده‌اند که یکی از بزرگان را رھ کرد وو ور ر ار دق و کی ر ا ی و ا در این ساعت مرا می‌برند که بکشند. گفت: برو والسلام!

日本語 Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

وی و پدر من و پیر فارسی و ابوالحسن طبری و ابوالقاسم حثانه همه یاران شریف حمزه بودند و شریف حمزه پدر مرا از همه مه می‌داشت. پدر من گفت که عبدالملک اسکاف گفت که وقتی حلاج را گفتم که: ای شیخ! عارف که باشد؟ گفت: عارف آن باشد که روز سه‌شنبه. شش روز مانده از ماه ذوالقعده؛ سنة تسع و ثلثمائهء وی را به باب الطاق برند به بغداد. و دست و پای وی ببرند و چشم وی برکنند و نگونسار بردار کنند و بسوزانند و خاک وی بر باد دهند. عبدالملک گفت: چشم بنهادم. آن وی بود و آنهمه که گفته بود با وی بکردند. » شيج الاسلام گفت: «ندانم که او می‌دانست که آن وی را خواهد بود ياخود چنان می‌گفت, آن خود وی را بود. » وی را شاگردی بود هیکل نام. او را هم با وی بکشتند. وی را شاگرد الحسین نام کردند 8- ابراهیم بن فاتێک و قیل احمدبن فاتک» رحمه الله تعالی کنیت وی ابوالفاتک است. بغدادی است. با جنید ونوری صحبت داشته و کان الجنید یکرمه. وق یز شاگرد خلاچ بود و فنشوب هو وې وی گوید که: «آن شب که وی را بردار کردند. الله تعالی را به خواب ديدم گفتم: ا س خود بروی آشکارا کردم با خلق باز گفت. وی را عطایی دادم رعنا گشت. ایا ا وچو شيخ الاسلام گفت که: «آن کشتن حلَاج را نقص است نه کرامت . اگر وی تمام بودی, وی را آن نیفتادی. سخن با اهل باید گفت تا سر او آشکارا نشود. چون با نااهل گویی. بر وی حمل کرده باشی و ترا از آن گزند و عقوبت رسد. » و نیز شيخ الاسلام گفت: وی در آنچه می‌گفت ناتمام بود. اگر وی ا تمام بودی» آن سخن, مقام و نفس و زندگانی وی بودی, بر وی کسی منکر نگشتی. چیزی در می‌بایست وقت گفتن نبود و مجرم نبود. من سخن می‌گویم مه از آن که وی می‌گفت. و عامّه می‌باشند اما انکار نمی‌آرند و آن سخن پوشیده می‌ماند. زیرا که هر که اهل آن نبود خود در نپابد. » شخ انوغندالله حفنف وید که «به حیلة بسیار در زندان شدم. سرایی نیکودیدم؛ فرشی نیکو و مجلسی نیکو, ریسمانی بسته و مِْشفه‌ای بر آن افکنده و غلامی نیکو روی ایستاده. غلام را گفتم: شیخ کجاست؟ گفت: در سقایه. گفتم: چندگاه است که خدمت شيخ می‌کنی؟ گفت: هژده ماه. گفتم: در این زندان چه می‌کند؟ گفت: ا سیزده بند آهنین. هر روز هزار رکعت نماز نافله می‌کند. آنگه گفت: این درهای خانه‌ها که می‌بینی در هر یک زندانیی است. دزدی يl‏ خونیی, پیش ایشان می‌رود و ایشان را 102 نصیحت می ‌کند و سبلت و موی ایشان می‌چیند۔ گفتم: چه می‌خورد؟ گفت: هر روز خوانی با الوان طعام پیش او می‌آوریم» ساعتی در همه نگاه می‌کند. آنگاه سرانگشت بر ان می‌زند و زمزمه می‌کند و از ان هیچ نمی‌خورد. آنگاه از پیشش بر می‌گیریم. در این سخن بودیم که از سقایه بیرون آمد, با رویی نیکو و قامتی نیکو, صوفی سفید پوشیده, فوطه‌ای رَمٌلی برسر بسته؛ بر طرف صُقٌّه برآمد. مرا گفت: ای جوان! از کجایی؟ گفتم: از پارس. گفت: از کدام شهر؟ گفتم از شیراز. خبر مشایخ از من پرسید تا به حدیت ابوالعباس عطا رسیدم. گفت: اگر وی را ببینی بگوی: ا رقعه‌ها را نگاهدار! دیگر گفت: پیش من چون آمدی؟ گفتم: به معرفت بعضی از لشکریان پارس. در این سخن بودیم که امیر زندان درآمد و زمین ببوسید و بنشست. گفت: ترا چیست؟ گفت: دشمنان مرا پیش خلیفه عَمُز کرده‌اند که یکی از بزرگان را رھ کرد وو ور ر ار دق و کی ر ا ی و ا در این ساعت مرا می‌برند که بکشند. گفت: برو والسلام!

%0
10 Bölüm