عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل سالخورده پیر زالی تنگدست کرده بودی پیش گورستان نشست سال و ماهش خرقه در پیش بود صد هزاران بخیه بر وی بیش بود هر دمش چون مرده در میرسید او بهر یک بخیه بر میکشید گر شدی یک مرده گر ده آشکار او بهر یک بخیه بردی بکار چون همی افتاد مرگی هر زمان خرقه شد در بخیه صد پاره نهان عاقبت روزی بسی مرگ اوفتاد پیره زن را کار از برگ اوفتاد مرده آوردند بسیارش به پیش در غلط افتاد زن در کار خویش گشت عاجز برد در فریاد دست رشته را بگسست و سوزن را شکست گفت نیست این کار کار چون منی تا کیم از رشته و سوزنی نیزم از سوزن نباید دوختن خرقه بر آتش بخواهم سوختن این چنین کاری که هر ساعت مراست کی شود از سوزن و از رشته راست چون فلک میبایدم سرگشته کاین نه کار سوزنست و رشته چون تو دایم مانده بی عقل و هوش در نیاری این سخن هرگز بگوش زآنک اگر تو بشنوی زین یک سخن در بر تو پیرهن گردد کفن عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۴ - الحكایة و التمثیل آن یکی پرسید از عباسه باز گفت ای نطقت کلید گنج راز نیست کس از سیم داران مونست می نیاید خواجه در مجلست گفت کی آید بر من سیم دار کز منش بر هم نماند کار و بار سیم داری کو بمجلس آیدم گر همه چون زر بود مس آیدم جیب در گردن رسن گردانمش پیرهن در بر کفن گردانمش از زفان من بچشم سیم دار چون لحد گردد سرای زرنگار عیب او پوشید نتوانم برو دین او را کفر گردانم برو این چنین کس کی کند رغبت بمن کی درست آید چنین نسبت بمن سوی هر ظالم بود رغبت ترا کی توان کردن بمن نسبت ترا درگه ظالم چه جای مؤمن است هرکه در آتش رود ناایمن است عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۵ - الحكایة و التمثیل مفتیی را دید آن پرهیزگار بر در سلطان نشسته روز بار فتویی پرسید ازو مرد حلیم گفت این چه جای فتویست ای سلیم مرد گفتش بر در شاه و امیر هم چه جای مفتیانست ای خرده گیر
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل سالخورده پیر زالی تنگدست کرده بودی پیش گورستان نشست سال و ماهش خرقه در پیش بود صد هزاران بخیه بر وی بیش بود هر دمش چون مرده در میرسید او بهر یک بخیه بر میکشید گر شدی یک مرده گر ده آشکار او بهر یک بخیه بردی بکار چون همی افتاد مرگی هر زمان خرقه شد در بخیه صد پاره نهان عاقبت روزی بسی مرگ اوفتاد پیره زن را کار از برگ اوفتاد مرده آوردند بسیارش به پیش در غلط افتاد زن در کار خویش گشت عاجز برد در فریاد دست رشته را بگسست و سوزن را شکست گفت نیست این کار کار چون منی تا کیم از رشته و سوزنی نیزم از سوزن نباید دوختن خرقه بر آتش بخواهم سوختن این چنین کاری که هر ساعت مراست کی شود از سوزن و از رشته راست چون فلک میبایدم سرگشته کاین نه کار سوزنست و رشته چون تو دایم مانده بی عقل و هوش در نیاری این سخن هرگز بگوش زآنک اگر تو بشنوی زین یک سخن در بر تو پیرهن گردد کفن عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۴ - الحكایة و التمثیل آن یکی پرسید از عباسه باز گفت ای نطقت کلید گنج راز نیست کس از سیم داران مونست می نیاید خواجه در مجلست گفت کی آید بر من سیم دار کز منش بر هم نماند کار و بار سیم داری کو بمجلس آیدم گر همه چون زر بود مس آیدم جیب در گردن رسن گردانمش پیرهن در بر کفن گردانمش از زفان من بچشم سیم دار چون لحد گردد سرای زرنگار عیب او پوشید نتوانم برو دین او را کفر گردانم برو این چنین کس کی کند رغبت بمن کی درست آید چنین نسبت بمن سوی هر ظالم بود رغبت ترا کی توان کردن بمن نسبت ترا درگه ظالم چه جای مؤمن است هرکه در آتش رود ناایمن است عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۵ - الحكایة و التمثیل مفتیی را دید آن پرهیزگار بر در سلطان نشسته روز بار فتویی پرسید ازو مرد حلیم گفت این چه جای فتویست ای سلیم مرد گفتش بر در شاه و امیر هم چه جای مفتیانست ای خرده گیر