Qur'an&Sunnahالقرآن

Hâfız-ı Şîrâzî — Dîvân

Şemsüddîn Muhammed Hâfız Şîrâzî · FA

Orijinal Metin (FA)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۵ پدید آمد رسوم بی وفایی نماند از کس نشان آشنایی برند از فاقه نزد هر خسیسی کنون اهل هنر دست گدایی کسی کـ او فاضل است امروز در دهر نمی بیند زغم یک دم رهایی ولیکن جاهل است اندر تنعم متاع او چو هست این دم بهایی وگر شاعر بگوید شعر چون آب که دل را زآن فزاید روشنایی نبخشندش جویی از بخل و امساک اگر خود فی المثل باشد سنایی خرد در گوش هوشم دی همی گفت برو صبری بکن در بینوایی قناعت را بضاعت ساز و می سوز در این درد و عنا چون بی نوایی بیا حافظ به جان این پند بشنو که گر از پا درافتی با سر آیی حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۶ بیار باده و بازم رهان ز مخموری که هم به باده توان کرد دفع رنجوری به هیچ وجه نیابد چراغ مجلس انس مگر به روی نگار و شراب انگوری به سحر غمزه فتان هیچ غره مباش که آزمودم و سودی نداشت مغروری ادیب چند نصیحت کنی که عشق مباز که هیچ نیست ادیب این سخن به دستوری به عشق زنده بود جان مرد صاحبدل اگر تو عشق نداری برو که معذوری به یک فریب نهادم صلاح خویش از دست دریغ آن همه زهد و صلاح مستوری رسید دولت وصل و گذشت محنت هجر نهاد کشور دل باز رو به معموری به هر کسی نتوان گفت درد او حافظ بدان بگو که کشیده ست محنت دوری حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۷ ای باد نسیم یار داری زآن نفحه مشکبار داری زنهار مکن درازدستی با طره او چه کار داری ای گل تو کجا و روی زیباش او مشک و تو بار خار داری نرگس تو کجا و چشم مستش او سرخوش و تو خمار داری ریحان تو کجا و خط سبزش او تازه و تو غبار داری ای سرو تو با قد بلندش در باغ چه اعتبار داری ای عقل تو با وجود عشقش در دست چه اختیار داری روزی برسی به وصل حافظ گر طاقت انتظار داری حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۸ برو زاهد به امیدی که داری که دارم همچو تو امیدواری به جز ساغر چه دارد لاله در دست بیا ساقی بیاور آنچه داری مرا در رسته دیوانگان کش که مستی خوشتر است از هوشیاری بپرهیز از من ای صوفی بپرهیز که کردم توبه از پرهیزکاری بیا دل در خم گیسوی او بند اگر خواهی خلاصی رستگاری به دور گل خدا را توبه بشکن که عهد گل ندارد استواری عزیزا نوبهار عمر بگذشت چو بر طرف چمن باد بهاری بیا حافظ به پند تلخ کن نوش چرا عمری به غفلت می گذاری حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۹ جای حضور و گلشن امن است این سرای زین در به شادمانی و عیش و طرب در آی ای کاخ دولتی ز چه خاکی که مدرج است در شاخسار گلشن تو سایه همای هر صبح در هوای درت می کند صبوح جمشید تخت چرخ به جام جهان نمای فرخنده نوگل تو چمن را حیات ده جعد بنفشه تو صبا را گره گشای خورشید در هوای تو چون ذره پای کوب جمشید در حریم تو چون بندگان بپای حافظ مقیم درگه او باش و عیش کن کاندر بهشت بهتر از این گوشه نیست جای

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۵ پدید آمد رسوم بی وفایی نماند از کس نشان آشنایی برند از فاقه نزد هر خسیسی کنون اهل هنر دست گدایی کسی کـ او فاضل است امروز در دهر نمی بیند زغم یک دم رهایی ولیکن جاهل است اندر تنعم متاع او چو هست این دم بهایی وگر شاعر بگوید شعر چون آب که دل را زآن فزاید روشنایی نبخشندش جویی از بخل و امساک اگر خود فی المثل باشد سنایی خرد در گوش هوشم دی همی گفت برو صبری بکن در بینوایی قناعت را بضاعت ساز و می سوز در این درد و عنا چون بی نوایی بیا حافظ به جان این پند بشنو که گر از پا درافتی با سر آیی حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۶ بیار باده و بازم رهان ز مخموری که هم به باده توان کرد دفع رنجوری به هیچ وجه نیابد چراغ مجلس انس مگر به روی نگار و شراب انگوری به سحر غمزه فتان هیچ غره مباش که آزمودم و سودی نداشت مغروری ادیب چند نصیحت کنی که عشق مباز که هیچ نیست ادیب این سخن به دستوری به عشق زنده بود جان مرد صاحبدل اگر تو عشق نداری برو که معذوری به یک فریب نهادم صلاح خویش از دست دریغ آن همه زهد و صلاح مستوری رسید دولت وصل و گذشت محنت هجر نهاد کشور دل باز رو به معموری به هر کسی نتوان گفت درد او حافظ بدان بگو که کشیده ست محنت دوری حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۷ ای باد نسیم یار داری زآن نفحه مشکبار داری زنهار مکن درازدستی با طره او چه کار داری ای گل تو کجا و روی زیباش او مشک و تو بار خار داری نرگس تو کجا و چشم مستش او سرخوش و تو خمار داری ریحان تو کجا و خط سبزش او تازه و تو غبار داری ای سرو تو با قد بلندش در باغ چه اعتبار داری ای عقل تو با وجود عشقش در دست چه اختیار داری روزی برسی به وصل حافظ گر طاقت انتظار داری حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۸ برو زاهد به امیدی که داری که دارم همچو تو امیدواری به جز ساغر چه دارد لاله در دست بیا ساقی بیاور آنچه داری مرا در رسته دیوانگان کش که مستی خوشتر است از هوشیاری بپرهیز از من ای صوفی بپرهیز که کردم توبه از پرهیزکاری بیا دل در خم گیسوی او بند اگر خواهی خلاصی رستگاری به دور گل خدا را توبه بشکن که عهد گل ندارد استواری عزیزا نوبهار عمر بگذشت چو بر طرف چمن باد بهاری بیا حافظ به پند تلخ کن نوش چرا عمری به غفلت می گذاری حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۹ جای حضور و گلشن امن است این سرای زین در به شادمانی و عیش و طرب در آی ای کاخ دولتی ز چه خاکی که مدرج است در شاخسار گلشن تو سایه همای هر صبح در هوای درت می کند صبوح جمشید تخت چرخ به جام جهان نمای فرخنده نوگل تو چمن را حیات ده جعد بنفشه تو صبا را گره گشای خورشید در هوای تو چون ذره پای کوب جمشید در حریم تو چون بندگان بپای حافظ مقیم درگه او باش و عیش کن کاندر بهشت بهتر از این گوشه نیست جای

Orijinal Metin (FA)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۰ شب از مطرب که دل خوش باد وی را شنیدم ناله جانسوز نى را چنان در سوز من سازش اثر کرد که بى رقت ندیدم هیچ شی را حریفى بد مرا ساقى که در شب ز زلف و رخ نمودى شمس و فى را چو شوقم دید در ساغر مى افزود بگفتم ساقى فرخنده پى را رهانیدى مرا از قید هستى چو پیمودى پیاپى جام مى را حماک الله عن شر النوایب جزاک الله فى الدارین خیرا چو بی خود گشت حافظ کى شمارد به یک جو ملکت کاووس کى را حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۱ لطف باشد گر نپوشى از گداها روت را تا به کام دل ببیند دیده ما روت را همچو هاروتیم دایم در بلاى عشق زار کاشکى هرگز ندیدى دیده ما روت را کى شدى هاروت در چاه زنخدانش اسیر گر نگفتى شمه اى از حسن او ماروت را بوى گل برخاست گویى در چمن ها روت بود بلبلان مستند گویى دیده چون ما روت را تا به کى با تلخى هجر تو سازد اى صنم روى بنما تا ببیند حافظ ما روت را حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۲ تا جمالت عاشقان را زد به وصل خود صلا جان و دل افتاده اندر زلف و خالت در بلا آنچه جان عاشقان از دست هجرت مى کشد کس ندیده در جهان جز کشتگان کربلا ترک ما گر مى کند رندى و مستى جان من ترک مستورى و زهدت کرد باید اولا وقت عیش و موسم شادى و هنگام طرب پنج روز ایام عشرت را غنیمت دان دلا حافظا گر پای بوس شاه دستت مى دهد یافتى در هر دو عالم رتبت عز و علا حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۳ خوشتر از کوی خرابات نباشد جایی که به پیرانه سرم دست دهد ماوایی آرزو می کندم از تو چه پنهان دارم شیشه باده و طلعت خوش زیبایی جای من دیر مغان است مروح وطنی رای من رای بتان است مبارک رایی چه کنی نوش که در دیر چو من شیدا نیست نیست این جز سخن بوالهوس رعنایی به ادب باش که هر کس نتواند گفتن سخن پیر مگر برهمنی یا رایی صنما غیر تو در خاطر ما کی گنجد که مرا نیست به غیر از تو به کس پروایی رحم کن بر دل مجروح خراب حافظ زآن که هست از پی امروز یقین فردایی حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۴ چون در جهان خوبی امروز کامکاری شاید که عاشقان را کامی ز لب بر آری با عاشقان بیدل تا چند ناز و عشوه بر بیدلان مسکین تا کی جفا و خواری تا چند همچو چشمت در عین ناتوانی تا چند همچو زلفت در تاب و بی قراری دردی که از تو دارم جوری که از تو بینم گر شمه ای بدانی دانم که رحمت آری اسباب عاشقی را بسیار مایه باید دلهای همچو آتش چشمان رود باری در هجر مانده بودم باد صبا رسانید از بوستان وصلت بوی امیدواری گرچه به بوی وصلت در حشر زنده گردم سر بر نیارم از خاک از روی شرمساری از باده وصالت گر جرعه ای بنوشم تا زنده ام نورزم آیین هوشیاری ما بنده ایم و عاجز تو حاکمی و قادر گر می کشی به زورم ور می کشی به زاری آخر ترحمی کن بر حال زار حافظ تا چند ناامیدی تا چند خاکساری

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۰ شب از مطرب که دل خوش باد وی را شنیدم ناله جانسوز نى را چنان در سوز من سازش اثر کرد که بى رقت ندیدم هیچ شی را حریفى بد مرا ساقى که در شب ز زلف و رخ نمودى شمس و فى را چو شوقم دید در ساغر مى افزود بگفتم ساقى فرخنده پى را رهانیدى مرا از قید هستى چو پیمودى پیاپى جام مى را حماک الله عن شر النوایب جزاک الله فى الدارین خیرا چو بی خود گشت حافظ کى شمارد به یک جو ملکت کاووس کى را حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۱ لطف باشد گر نپوشى از گداها روت را تا به کام دل ببیند دیده ما روت را همچو هاروتیم دایم در بلاى عشق زار کاشکى هرگز ندیدى دیده ما روت را کى شدى هاروت در چاه زنخدانش اسیر گر نگفتى شمه اى از حسن او ماروت را بوى گل برخاست گویى در چمن ها روت بود بلبلان مستند گویى دیده چون ما روت را تا به کى با تلخى هجر تو سازد اى صنم روى بنما تا ببیند حافظ ما روت را حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۲ تا جمالت عاشقان را زد به وصل خود صلا جان و دل افتاده اندر زلف و خالت در بلا آنچه جان عاشقان از دست هجرت مى کشد کس ندیده در جهان جز کشتگان کربلا ترک ما گر مى کند رندى و مستى جان من ترک مستورى و زهدت کرد باید اولا وقت عیش و موسم شادى و هنگام طرب پنج روز ایام عشرت را غنیمت دان دلا حافظا گر پای بوس شاه دستت مى دهد یافتى در هر دو عالم رتبت عز و علا حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۳ خوشتر از کوی خرابات نباشد جایی که به پیرانه سرم دست دهد ماوایی آرزو می کندم از تو چه پنهان دارم شیشه باده و طلعت خوش زیبایی جای من دیر مغان است مروح وطنی رای من رای بتان است مبارک رایی چه کنی نوش که در دیر چو من شیدا نیست نیست این جز سخن بوالهوس رعنایی به ادب باش که هر کس نتواند گفتن سخن پیر مگر برهمنی یا رایی صنما غیر تو در خاطر ما کی گنجد که مرا نیست به غیر از تو به کس پروایی رحم کن بر دل مجروح خراب حافظ زآن که هست از پی امروز یقین فردایی حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۴ چون در جهان خوبی امروز کامکاری شاید که عاشقان را کامی ز لب بر آری با عاشقان بیدل تا چند ناز و عشوه بر بیدلان مسکین تا کی جفا و خواری تا چند همچو چشمت در عین ناتوانی تا چند همچو زلفت در تاب و بی قراری دردی که از تو دارم جوری که از تو بینم گر شمه ای بدانی دانم که رحمت آری اسباب عاشقی را بسیار مایه باید دلهای همچو آتش چشمان رود باری در هجر مانده بودم باد صبا رسانید از بوستان وصلت بوی امیدواری گرچه به بوی وصلت در حشر زنده گردم سر بر نیارم از خاک از روی شرمساری از باده وصالت گر جرعه ای بنوشم تا زنده ام نورزم آیین هوشیاری ما بنده ایم و عاجز تو حاکمی و قادر گر می کشی به زورم ور می کشی به زاری آخر ترحمی کن بر حال زار حافظ تا چند ناامیدی تا چند خاکساری

Orijinal Metin (FA)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۵ ساقی اگرت هوای ما هی جز باده مباد نزد ما هی سجاده و خرقه در خرابات بفروش و بیار جرعه ای می گر زنده دلی شنو ز مستان در گلشن جان ندای یا حی با درد درآ به بوی درمان کونین نگر ز عشق لاشی اسرار دل است در ره عشق آواز سماع و ناله نی یک مفلس پاک باز در عشق بهتر ز هزار حاتم طی سلطان صفت آن بت پری روی می آمد و خلق شهر در پی مردم نگران به روی خوبش وز شرم گرفته عارضش خوی حافظ ز غم تو چند نالد آخر من دلشکسته تا کی بنشینم و با غم تو سازم جان در سرو کار عشق بازم حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۶ برو ای طبیبم از سر که خبر ز سر ندارم به خدا رها کنم جان که ز جان خبر ندارم به عیادتم قدم نه که ز بی خودی شوم به می ناب نوش و هم ده که غم دگر ندارم غمم ار خوری از این پس نکنم ز غم خوری بس نظری به جز تو با کس به کسی دگر ندارم ز زرت کنند زیور به زرت کشند در بر من بی نوای مضطر چه کنم که زر ندارم دگرم مگو که خواهم که ز درگهت برانم تو بر این و من بر آنم که دل از تو برندارم به من ار چه می پرستم مدهید می به دستم مبرید دل ز دستم که دل دگر ندارم دل حافظ ار بجویی غم دل ز تندخویی چو بگویمت  بگویی سر دردسر ندارم حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۷ دلبر و جانان من برد دل و جان من برد دل و جان من دلبر و جانان من از لب جانان من زنده شود جان من زنده شود جان من از لب جانان من روضه ی رضوان من خاک سر کوی دوست خاک سر کوی دوست روضه ی رضوان من این دل حیران من واله شیدای تست واله و شیدای تست این دل حیران من یوسف کنعان من مصر ملاحت تر است مصر ملاحت تر است یوسف کنعان من سرو گلستان من قامت دلجوی توست قامت دلجوی توست سرو گلستان من حافظ خوشخوان من نقد کمال غیاث نقد کمال غیاث حافظ خوشخوان من حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۸ عید است و موسم گل ساقی بیار باده هنگام گل که دیده بی می قدح نهاده زین زهد و پارسایی بگرفت خاطر من ساقی بده شرابی تا دل شود گشاده صوفی که دی نصیحت می­کرد عاشقان را امروز دیدمش مست تقوا به باد داده این یک دو روز دیگر گل را غنیمتی دان گر عاشقی طرب جوی با ساقیان ساده گل رفت ای حریفان غافل چرا نشینید بی­ بانگ رود و چنگ و بی یار و جام باده در مجلس صبوحی دانی چه خوش نماید عکس عذار ساقی در جام می فتاده مطرب چو پرده سازد شاید اگر بخواهند از طرز شعر حافظ در بزم شاهزاده حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۹ - رباعی روزی که فلک از تو بریده ست مرا کس با لب پر خنده ندیده ست مرا چندان غم هجران تو بر دل دارم من دانم و آن که آفریده ست مرا

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۵ ساقی اگرت هوای ما هی جز باده مباد نزد ما هی سجاده و خرقه در خرابات بفروش و بیار جرعه ای می گر زنده دلی شنو ز مستان در گلشن جان ندای یا حی با درد درآ به بوی درمان کونین نگر ز عشق لاشی اسرار دل است در ره عشق آواز سماع و ناله نی یک مفلس پاک باز در عشق بهتر ز هزار حاتم طی سلطان صفت آن بت پری روی می آمد و خلق شهر در پی مردم نگران به روی خوبش وز شرم گرفته عارضش خوی حافظ ز غم تو چند نالد آخر من دلشکسته تا کی بنشینم و با غم تو سازم جان در سرو کار عشق بازم حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۶ برو ای طبیبم از سر که خبر ز سر ندارم به خدا رها کنم جان که ز جان خبر ندارم به عیادتم قدم نه که ز بی خودی شوم به می ناب نوش و هم ده که غم دگر ندارم غمم ار خوری از این پس نکنم ز غم خوری بس نظری به جز تو با کس به کسی دگر ندارم ز زرت کنند زیور به زرت کشند در بر من بی نوای مضطر چه کنم که زر ندارم دگرم مگو که خواهم که ز درگهت برانم تو بر این و من بر آنم که دل از تو برندارم به من ار چه می پرستم مدهید می به دستم مبرید دل ز دستم که دل دگر ندارم دل حافظ ار بجویی غم دل ز تندخویی چو بگویمت  بگویی سر دردسر ندارم حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۷ دلبر و جانان من برد دل و جان من برد دل و جان من دلبر و جانان من از لب جانان من زنده شود جان من زنده شود جان من از لب جانان من روضه ی رضوان من خاک سر کوی دوست خاک سر کوی دوست روضه ی رضوان من این دل حیران من واله شیدای تست واله و شیدای تست این دل حیران من یوسف کنعان من مصر ملاحت تر است مصر ملاحت تر است یوسف کنعان من سرو گلستان من قامت دلجوی توست قامت دلجوی توست سرو گلستان من حافظ خوشخوان من نقد کمال غیاث نقد کمال غیاث حافظ خوشخوان من حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۸ عید است و موسم گل ساقی بیار باده هنگام گل که دیده بی می قدح نهاده زین زهد و پارسایی بگرفت خاطر من ساقی بده شرابی تا دل شود گشاده صوفی که دی نصیحت می­کرد عاشقان را امروز دیدمش مست تقوا به باد داده این یک دو روز دیگر گل را غنیمتی دان گر عاشقی طرب جوی با ساقیان ساده گل رفت ای حریفان غافل چرا نشینید بی­ بانگ رود و چنگ و بی یار و جام باده در مجلس صبوحی دانی چه خوش نماید عکس عذار ساقی در جام می فتاده مطرب چو پرده سازد شاید اگر بخواهند از طرز شعر حافظ در بزم شاهزاده حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۹ - رباعی روزی که فلک از تو بریده ست مرا کس با لب پر خنده ندیده ست مرا چندان غم هجران تو بر دل دارم من دانم و آن که آفریده ست مرا

Orijinal Metin (FA)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۰ اکنون که ز گل باز چمن شد چو بهشتی ساقی می گلرنگ طلب بر لب کشتی زنگ غمت از دل می خون رنگ برد پاک بشنو که چنین گفت مرا پاک سرشتی گر محتسبت بر کدوی باده زند سنگ بشکن تو کدوی سر او نیز به خشتی آمرزش نقد است کسی را که در اینجا یاریست چو حوری و سرایی چو بهشتی جهل من و علم تو فلک را چه تفاوت آنجا که بصر نیست چه خوبی و چه زشتی بر خاک در خواجه که ایوان جلال است گر بالش زر نیست بسازیم به خشتی ترسا بچه ای دوش همی گفت که حافظ حیف است که هر دم کند آهنگ کنشتی حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۱ - رباعی زآن باده دیرینه دهقان پرورد در ده که تراز عمر نو خواهم کرد مستم کن و بی خبر ز احوال جهان تا سر جهان بگویمت ای سره مرد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۲ - رباعی شب رفت به پایان و حکایت باقیست شکر تو نگفتیم و شکایت باقیست گستاخی ما ز حد برون رفت ولی المنة لله که حکایت باقیست حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۳ - رباعی یا کار به کام دل مجروح شود یا ملک دلم بی ملک روح شود امید من آن است به درگاه خدا کابواب سعادت همه مفتوح شود حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۴ - رباعی راه طلب تو خار غم ها دارد کو راهروى که این قدم ها دارد دانى که ز روشناس عشق است آنکو بر چهره جان داغ ستم ها دارد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۵ گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بود گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود گفتم که بسی خط خطا بر تو کشیدند گفتا همه آن بود که بر لوح جبین بود گفتم که چرا مهر تو را ماه بگردید گفتا که فلک بر من بد مهر به کین بود گفتم که قرین بدت افکند بدین روز گفتا که مرا بخت بد خویش قرین بود گفتم که بسی جام تعب خوردی ازین پیش گفتا که شفا در قدح باز پسین بود گفتم که تو ای عمر مرا زود برفتی گفتا که فلانی چه کنم عمر همین بود گفتم که نه وقت سفرت بود چو رفتی گفتا که مگر مصلحت وقت درین بود حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۶ آفتاب از روی او شد در حجاب سایه را باشد حجاب از آفتاب دست ماه و مهر بربندد به حسن ماه بی مهرم چو بردارد نقاب از خیالم باز نشناسد کسی گر در آغوشت نبینم شب به خواب خون دل در جام دیدیم از سرشک آب رو بر باد دادیم از شراب شاهدان مستور و مستان بی شکیب خانقه معمور است و درویشان خراب سوز مستان گر بداند محتسب در دم از می شان زند بر آتش آب هر که را از دیده باران بینی اشک زیر دامن باده دارد چون سحاب از برای باده می باید زدن محتسب را حد بی حد و حساب حافظا واعظ نصیحت گو مکن ترک ترکان ختا نبود صواب حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۷ مدتی شد کآتش سودای تو در جان ماست زآن تمنایی که دایم در دل ویران ماست مردم چشمم به خوناب جگر غرقند از آن چشمه مهر رخش در سینه نالان ماست آب حیوان قطره ای زآن لعل همچون شکر است قرص خور عکسی ز روی آن مه تابان ماست تا نفحت فیه من روحی شنیدم شد یقین بر من این معنی که ما زآن وی و او زان ماست حافظا تا روز آخر شکر این نعمت گزار کآن صنم از روز اول مونس و مهمان ماست

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۰ اکنون که ز گل باز چمن شد چو بهشتی ساقی می گلرنگ طلب بر لب کشتی زنگ غمت از دل می خون رنگ برد پاک بشنو که چنین گفت مرا پاک سرشتی گر محتسبت بر کدوی باده زند سنگ بشکن تو کدوی سر او نیز به خشتی آمرزش نقد است کسی را که در اینجا یاریست چو حوری و سرایی چو بهشتی جهل من و علم تو فلک را چه تفاوت آنجا که بصر نیست چه خوبی و چه زشتی بر خاک در خواجه که ایوان جلال است گر بالش زر نیست بسازیم به خشتی ترسا بچه ای دوش همی گفت که حافظ حیف است که هر دم کند آهنگ کنشتی حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۱ - رباعی زآن باده دیرینه دهقان پرورد در ده که تراز عمر نو خواهم کرد مستم کن و بی خبر ز احوال جهان تا سر جهان بگویمت ای سره مرد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۲ - رباعی شب رفت به پایان و حکایت باقیست شکر تو نگفتیم و شکایت باقیست گستاخی ما ز حد برون رفت ولی المنة لله که حکایت باقیست حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۳ - رباعی یا کار به کام دل مجروح شود یا ملک دلم بی ملک روح شود امید من آن است به درگاه خدا کابواب سعادت همه مفتوح شود حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۴ - رباعی راه طلب تو خار غم ها دارد کو راهروى که این قدم ها دارد دانى که ز روشناس عشق است آنکو بر چهره جان داغ ستم ها دارد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۵ گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بود گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود گفتم که بسی خط خطا بر تو کشیدند گفتا همه آن بود که بر لوح جبین بود گفتم که چرا مهر تو را ماه بگردید گفتا که فلک بر من بد مهر به کین بود گفتم که قرین بدت افکند بدین روز گفتا که مرا بخت بد خویش قرین بود گفتم که بسی جام تعب خوردی ازین پیش گفتا که شفا در قدح باز پسین بود گفتم که تو ای عمر مرا زود برفتی گفتا که فلانی چه کنم عمر همین بود گفتم که نه وقت سفرت بود چو رفتی گفتا که مگر مصلحت وقت درین بود حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۶ آفتاب از روی او شد در حجاب سایه را باشد حجاب از آفتاب دست ماه و مهر بربندد به حسن ماه بی مهرم چو بردارد نقاب از خیالم باز نشناسد کسی گر در آغوشت نبینم شب به خواب خون دل در جام دیدیم از سرشک آب رو بر باد دادیم از شراب شاهدان مستور و مستان بی شکیب خانقه معمور است و درویشان خراب سوز مستان گر بداند محتسب در دم از می شان زند بر آتش آب هر که را از دیده باران بینی اشک زیر دامن باده دارد چون سحاب از برای باده می باید زدن محتسب را حد بی حد و حساب حافظا واعظ نصیحت گو مکن ترک ترکان ختا نبود صواب حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۷ مدتی شد کآتش سودای تو در جان ماست زآن تمنایی که دایم در دل ویران ماست مردم چشمم به خوناب جگر غرقند از آن چشمه مهر رخش در سینه نالان ماست آب حیوان قطره ای زآن لعل همچون شکر است قرص خور عکسی ز روی آن مه تابان ماست تا نفحت فیه من روحی شنیدم شد یقین بر من این معنی که ما زآن وی و او زان ماست حافظا تا روز آخر شکر این نعمت گزار کآن صنم از روز اول مونس و مهمان ماست

Orijinal Metin (FA)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۸ آن کیست تا به حضرت سلطان ادا کند کز جور چرخ گشت شتر گربه ها پدید رندی نشست بر سر سجادۀ قضا حیزی دگر به مرتبۀ سروری رسید آن رند گفت چشم و چراغ انس منم وآن حیز گفت نطفۀ داودم و فرید ای آصف زمانه ز بهر خدا بگو با خسروی که دولت او هست برمزید شاها روا مدار که مفعول من یراد گردد به روزگار تو فعال من یرید حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۹ دل مبند ای مرد بخرد بر سخای عمر و زید کس نمی داند که کارش از کجا خواهد گشاد رو توکل کن نمی دانی که نوک کلک من نقش هر صورت که زد رنگی دگر بیرون فتاد شاه هرموزم ندید و بی سخن صد لطف کرد شاه یزدم دید و مدحش کردم و هیچم نداد کار شاهان این چنین باشد تو ای حافظ مرنج داور و روزی رسان توفیق و نصرتشان دهاد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۰ تنم ز رنج فراوان همی نیاساید دلم از انده بی حد همی بفرساید ز بس غمان که بدیدم چنان شدم که مرا از این و آنچه غمی پیش چشم نگراید که گر ببیند بدخواه من مرا روزی به چشم او رخ من زردنگ ننماید چو من به مهر دل خویش اندر این بندم حجاب دور کند فتنه ای پدید آید حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۱ صباح جمعه بد و سادس ربیع نخست که از دلم رخ آن ماهروی شد زایل به سال هفتصد و شصت و چهار از هجرت چو آب گشت به من حل حکایت مشکل دریغ و درد و تأسف کجا دهد سودی کنون که عمر به بازیچه رفت بی حاصل حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۲ درین وادی به بانگ سیل بشنو که صد من خون مظلومان به یک جو پر جبریل را اینجا بسوزند بدان تا کودکان آتش فروزند سخن گفتن که را یاراست اینجا تعالی اله چه استغناست اینجا برو حافظ درین معرض مزن دم سخن کوتاه کن والله اعلم حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۳ دل شوق لبت مدام دارد یا رب ز لبت چه کام دارد جان عشرت مهر و باده شوق در ساغر دل مدام دارد شوریده زلف یار دایم در دام بلا مقام دارد آخر نرسد که باز پرسیم کآن دلبر ما چه نام دارد با یار کجا نشیند آن کاو اندیشه خاص و عام دارد خرم دل آن کسی که صحبت با یار علی الدوام دارد تا صید کند دلی بشوخی بر گل ز بنفشه دام دارد حافظ چو دمی خوش است مجلس اسباب طرب تمام دارد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۴ ز دل بر آمدم و کار بر نمی آید ز خود برون شدم یار در نمی آید در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز بلای زلف درازت به سر نمی آید بسم حکایت دل هست با نسیم سحر ولی به بخت من امشب سحر نمی آید فدای دوست نکردیم عمر و مال و دریغ که کار عشق ز ما این قدر نمی آید همیشه آه سحرگاه من خطا نشدی کنون چه شد که یکی کارگر نمی آید ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس کنون ز حلقه زلفت به در نمی آید

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۸ آن کیست تا به حضرت سلطان ادا کند کز جور چرخ گشت شتر گربه ها پدید رندی نشست بر سر سجادۀ قضا حیزی دگر به مرتبۀ سروری رسید آن رند گفت چشم و چراغ انس منم وآن حیز گفت نطفۀ داودم و فرید ای آصف زمانه ز بهر خدا بگو با خسروی که دولت او هست برمزید شاها روا مدار که مفعول من یراد گردد به روزگار تو فعال من یرید حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۹ دل مبند ای مرد بخرد بر سخای عمر و زید کس نمی داند که کارش از کجا خواهد گشاد رو توکل کن نمی دانی که نوک کلک من نقش هر صورت که زد رنگی دگر بیرون فتاد شاه هرموزم ندید و بی سخن صد لطف کرد شاه یزدم دید و مدحش کردم و هیچم نداد کار شاهان این چنین باشد تو ای حافظ مرنج داور و روزی رسان توفیق و نصرتشان دهاد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۰ تنم ز رنج فراوان همی نیاساید دلم از انده بی حد همی بفرساید ز بس غمان که بدیدم چنان شدم که مرا از این و آنچه غمی پیش چشم نگراید که گر ببیند بدخواه من مرا روزی به چشم او رخ من زردنگ ننماید چو من به مهر دل خویش اندر این بندم حجاب دور کند فتنه ای پدید آید حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۱ صباح جمعه بد و سادس ربیع نخست که از دلم رخ آن ماهروی شد زایل به سال هفتصد و شصت و چهار از هجرت چو آب گشت به من حل حکایت مشکل دریغ و درد و تأسف کجا دهد سودی کنون که عمر به بازیچه رفت بی حاصل حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۲ درین وادی به بانگ سیل بشنو که صد من خون مظلومان به یک جو پر جبریل را اینجا بسوزند بدان تا کودکان آتش فروزند سخن گفتن که را یاراست اینجا تعالی اله چه استغناست اینجا برو حافظ درین معرض مزن دم سخن کوتاه کن والله اعلم حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۳ دل شوق لبت مدام دارد یا رب ز لبت چه کام دارد جان عشرت مهر و باده شوق در ساغر دل مدام دارد شوریده زلف یار دایم در دام بلا مقام دارد آخر نرسد که باز پرسیم کآن دلبر ما چه نام دارد با یار کجا نشیند آن کاو اندیشه خاص و عام دارد خرم دل آن کسی که صحبت با یار علی الدوام دارد تا صید کند دلی بشوخی بر گل ز بنفشه دام دارد حافظ چو دمی خوش است مجلس اسباب طرب تمام دارد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۴ ز دل بر آمدم و کار بر نمی آید ز خود برون شدم یار در نمی آید در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز بلای زلف درازت به سر نمی آید بسم حکایت دل هست با نسیم سحر ولی به بخت من امشب سحر نمی آید فدای دوست نکردیم عمر و مال و دریغ که کار عشق ز ما این قدر نمی آید همیشه آه سحرگاه من خطا نشدی کنون چه شد که یکی کارگر نمی آید ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس کنون ز حلقه زلفت به در نمی آید

Orijinal Metin (FA)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۵ سر سودای تو اندر سر ما می گردد تو ببین در سر شوریده چها می گردد هر که دل در خم چوگان سر زلف تو بست لاجرم گوی صفت بی سر و پا می گردد هرچه بیداد و جفا میکند آن دلبر ما همچنان در پی او دل به وفا می گردد از جفای فلک و غصه دوران صد بار بر تنم پیرهن صبر قبا می گردد از نحیفی و نزاری تن بیچاره ء من چون هلالیست که انگشت نما می گردد بلبل طبع من از فرقت گلزار رخش دیرگاهیست که بی برگ و نوا می گردد بهوا داری آن سرو قد لاله عذار بسی آشفته و سرگشته چو ما می گردد چند گویم مرو ای دل ز پی نفس و هوی کاین هوا نیست که در عین خطا می گردد دل حافظ چو صبا بر سر کوی تو مقیم درد مندیست بامید دوا می گردد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۶ ساقی اندر قدحم باز می گلگون کرد در می کهنه دیرینهء ما افیون کرد دیگران را می دیرینه برابر می داد چون به این دلشده خسته رسید افزون کرد این قدح هوش مراجمله به یکبار ببرد این می این بار مرا پاک زخود بیرون کرد تو مپندار که در ساغر وپیمانه ما بت سنگین دل من خون جگر اکنون کرد انچه در سینه مجروح من اش دل خوانی خاک عشق است که با خون جگر معجون کرد روز اول که به استاد سپردند مرا دیگران راخرد آموخت مرا مجنون کرد دل حافظ که ز افسون لبت بی خود بود چشم جادوی تو اش بار دگر افسون کرد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۷ من خرابم زغم یار خراباتی خویش می زند غمزه او ناوک غم بر دل ریش با تو پیوستم و از غیر تو دل بگسستم آشنای تو ندارد سر بیگانه و خویش به عنایت نظری کن که من دل شده را نرود بی مدد لطف تو کاری از پیش آخرای پادشه ملک و ملاحت چه شود که لب لعل تو ریزد نمکی بر دل ریش خرمن صبر من سوخته دل داد به باد چشم مست تو که بگشاد کمین از پس و پیش گر چلیپای سر زلف ز هم بگشاید بس مسلمان که شود کشته آن کافرکیش پس زانو منشین و غم بیهوده مخور که ز غم خوردن تو رزق نگردد کم و بیش پرسش حافظ دل سوخته کن بهر خدا نیست از شاه عجب گر بنوازد درویش حافظ از نوش لب لعل تو کامی کی یافت که نزد بر دل ریشش دو هزاران سر نیش حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۸ نیست کس را ز کمند سر زلف تو خلاص میکشی عاشق مسکین و نترسی ز قصاص عاشق سوخته دل تا به بیابان فنا نرود در حرم جان نشود خاص الخاص ناوک غمزه تو دست ببرد از رستم حاجب ابروی تو برده گرو از وقاص جان نهادم به میان شمع صفت از سر صدق کردم ایثار تن خویش زروی اخلاص به هواداری و اخلاص چو پروانه زشوق تا نسوزی تو نیابی ز غم عشق خلاص آتشی در دل پروانه ما افکندی گرچه بودیم همیشه به هوایت رقاص کیمیای غم عشق تو تن خاکی ما زر خالص کند ار چند بود همچو رصاص قیمت در گرانمایه چه داند عوام حافظا گوهر یکدانه مده جز به خواص

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۵ سر سودای تو اندر سر ما می گردد تو ببین در سر شوریده چها می گردد هر که دل در خم چوگان سر زلف تو بست لاجرم گوی صفت بی سر و پا می گردد هرچه بیداد و جفا میکند آن دلبر ما همچنان در پی او دل به وفا می گردد از جفای فلک و غصه دوران صد بار بر تنم پیرهن صبر قبا می گردد از نحیفی و نزاری تن بیچاره ء من چون هلالیست که انگشت نما می گردد بلبل طبع من از فرقت گلزار رخش دیرگاهیست که بی برگ و نوا می گردد بهوا داری آن سرو قد لاله عذار بسی آشفته و سرگشته چو ما می گردد چند گویم مرو ای دل ز پی نفس و هوی کاین هوا نیست که در عین خطا می گردد دل حافظ چو صبا بر سر کوی تو مقیم درد مندیست بامید دوا می گردد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۶ ساقی اندر قدحم باز می گلگون کرد در می کهنه دیرینهء ما افیون کرد دیگران را می دیرینه برابر می داد چون به این دلشده خسته رسید افزون کرد این قدح هوش مراجمله به یکبار ببرد این می این بار مرا پاک زخود بیرون کرد تو مپندار که در ساغر وپیمانه ما بت سنگین دل من خون جگر اکنون کرد انچه در سینه مجروح من اش دل خوانی خاک عشق است که با خون جگر معجون کرد روز اول که به استاد سپردند مرا دیگران راخرد آموخت مرا مجنون کرد دل حافظ که ز افسون لبت بی خود بود چشم جادوی تو اش بار دگر افسون کرد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۷ من خرابم زغم یار خراباتی خویش می زند غمزه او ناوک غم بر دل ریش با تو پیوستم و از غیر تو دل بگسستم آشنای تو ندارد سر بیگانه و خویش به عنایت نظری کن که من دل شده را نرود بی مدد لطف تو کاری از پیش آخرای پادشه ملک و ملاحت چه شود که لب لعل تو ریزد نمکی بر دل ریش خرمن صبر من سوخته دل داد به باد چشم مست تو که بگشاد کمین از پس و پیش گر چلیپای سر زلف ز هم بگشاید بس مسلمان که شود کشته آن کافرکیش پس زانو منشین و غم بیهوده مخور که ز غم خوردن تو رزق نگردد کم و بیش پرسش حافظ دل سوخته کن بهر خدا نیست از شاه عجب گر بنوازد درویش حافظ از نوش لب لعل تو کامی کی یافت که نزد بر دل ریشش دو هزاران سر نیش حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۸ نیست کس را ز کمند سر زلف تو خلاص میکشی عاشق مسکین و نترسی ز قصاص عاشق سوخته دل تا به بیابان فنا نرود در حرم جان نشود خاص الخاص ناوک غمزه تو دست ببرد از رستم حاجب ابروی تو برده گرو از وقاص جان نهادم به میان شمع صفت از سر صدق کردم ایثار تن خویش زروی اخلاص به هواداری و اخلاص چو پروانه زشوق تا نسوزی تو نیابی ز غم عشق خلاص آتشی در دل پروانه ما افکندی گرچه بودیم همیشه به هوایت رقاص کیمیای غم عشق تو تن خاکی ما زر خالص کند ار چند بود همچو رصاص قیمت در گرانمایه چه داند عوام حافظا گوهر یکدانه مده جز به خواص

Orijinal Metin (FA)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۹ حسن و جمال تو جهان جمله گرفت طول و عرض شمس و فلک خجل شده از رخ خوب ماه ارض دیدن حسن و خوبیت بر همه خلق واجبست رویت روت بلکه بر جمله ملایک است فرض از رخ تست مقتبس خور زچهارم آسمان همچو زمین هفتمین مانده بزیر بار قرض جان که فدای او نشد مرده جاودان بماند تن که اسیر او نشد لایق اوست قطع و برض بوسه به خاک پای او دست کجا دهد تو را قصه شوق حافظا باد رساندت به عرض حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۰ گرد عذار یار من تا بنوشت گرد خط ماه ز حسن روی او راست فتاد در غلط از هوس لبش که آن ز آب حیات خوشتر است گشته روان ز دیدام چشمه آب همچو شط گر به غلامی خودم شاه قبول می کند تا به مبارکی دهم بنده به بندگیش خط گر به هوات می دهم گر مثال جان ودل گاه به آب می کشم آتش عشق تو چو بط آب حیات حافظا گشته خجل ز طبع تو کس به هوای عشق او شعر نگفت از این نمط حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۱ ز چشم بد رخ خوب تو را خدا حافظ که کرد جمله نکویی به جای ما حافظ بیا که نوبت صلح است و دوستی و صفا که با تو نیست مرا جنگ و ماجرا حافظ به زلف و خال بتان دل مبند دیگربار اگر بجستی از این بند و این بلا حافظ اگرچه خون دلت خورد لعل من بستان به کام دل ز لبم بوسه خون بها حافظ بیا بخوان غزلی تازه تر ز آب حیات که شعر توست فرح بخش و جان فزا حافظ سحرگهی که چو رندان بنالی از سر درد به کار من کنی آن دم یکی دعا حافظ تو از کجا و امید وصال او ز کجا به دامنش نرسد دست هر گدا حافظ چو ذوق یافت دل من به ذکر آن محبوب مراست تحفه ی جان بخش و غم زدا حافظ حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۲ ای برده دلم را تو بدین شکل و شمایل پروای کست نیست جهانی به تو مایل گه آه کشم از دل و گه تیر تو ای جان پیش تو چه گویم که چه ها می کشم از دل وصف لب لعل تو چه گویم به رقیبان نیکو نبود معنی رنگین بر جاهل هر روز چو حسنت ز دگر روز فزون است مه را نتوان کرد به روی تو مقابل دل بردی و جان می دهمت غم چه فرستی چون نیک غمینیم چه حاجت به محصل حافظ چو تو پا در حرم عشق نهادی در دامن او دست زن و از همه بگسل حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۳ الم یأن للحباب أن یترحموا و للناقضین العهد أن یتندموا الم یأتهم انباء من فات عهدهم و فی صدره نار الاسی تتضرم فیالیت قومی یعلمون بما جری علی مرتج منهم فیعفوا و یرحموا حکی الدمع منی و الجوارح و اضمرت فیا عجبا من صامت یتکلم اتی موسم النیروز و اخضرت الربی و راوق مر و الندامی ترنموا و یا من علا کل السلاطین سطوه ترنم جزاک الله و الخیر تغنم بنوا عمنا حبوا علینا بجرعه و للفضل اسباب بها یتوسم شهور بها الاوطار تقضی من القضا و فی شأننا عیش الربیع محرم لکل من الخلان ذخر و نعمه و للحافظ المسکین فقر و مغرم حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۴ خیر مقدم مرحبا ای طایر میمون قدم تا چه داری مژده اقبال آن صاحب کرم دور تا با دور گردون همعنان باد آنچنان گر محاسب بشمرد حرفی نیابد بیش و کم

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۹ حسن و جمال تو جهان جمله گرفت طول و عرض شمس و فلک خجل شده از رخ خوب ماه ارض دیدن حسن و خوبیت بر همه خلق واجبست رویت روت بلکه بر جمله ملایک است فرض از رخ تست مقتبس خور زچهارم آسمان همچو زمین هفتمین مانده بزیر بار قرض جان که فدای او نشد مرده جاودان بماند تن که اسیر او نشد لایق اوست قطع و برض بوسه به خاک پای او دست کجا دهد تو را قصه شوق حافظا باد رساندت به عرض حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۰ گرد عذار یار من تا بنوشت گرد خط ماه ز حسن روی او راست فتاد در غلط از هوس لبش که آن ز آب حیات خوشتر است گشته روان ز دیدام چشمه آب همچو شط گر به غلامی خودم شاه قبول می کند تا به مبارکی دهم بنده به بندگیش خط گر به هوات می دهم گر مثال جان ودل گاه به آب می کشم آتش عشق تو چو بط آب حیات حافظا گشته خجل ز طبع تو کس به هوای عشق او شعر نگفت از این نمط حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۱ ز چشم بد رخ خوب تو را خدا حافظ که کرد جمله نکویی به جای ما حافظ بیا که نوبت صلح است و دوستی و صفا که با تو نیست مرا جنگ و ماجرا حافظ به زلف و خال بتان دل مبند دیگربار اگر بجستی از این بند و این بلا حافظ اگرچه خون دلت خورد لعل من بستان به کام دل ز لبم بوسه خون بها حافظ بیا بخوان غزلی تازه تر ز آب حیات که شعر توست فرح بخش و جان فزا حافظ سحرگهی که چو رندان بنالی از سر درد به کار من کنی آن دم یکی دعا حافظ تو از کجا و امید وصال او ز کجا به دامنش نرسد دست هر گدا حافظ چو ذوق یافت دل من به ذکر آن محبوب مراست تحفه ی جان بخش و غم زدا حافظ حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۲ ای برده دلم را تو بدین شکل و شمایل پروای کست نیست جهانی به تو مایل گه آه کشم از دل و گه تیر تو ای جان پیش تو چه گویم که چه ها می کشم از دل وصف لب لعل تو چه گویم به رقیبان نیکو نبود معنی رنگین بر جاهل هر روز چو حسنت ز دگر روز فزون است مه را نتوان کرد به روی تو مقابل دل بردی و جان می دهمت غم چه فرستی چون نیک غمینیم چه حاجت به محصل حافظ چو تو پا در حرم عشق نهادی در دامن او دست زن و از همه بگسل حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۳ الم یأن للحباب أن یترحموا و للناقضین العهد أن یتندموا الم یأتهم انباء من فات عهدهم و فی صدره نار الاسی تتضرم فیالیت قومی یعلمون بما جری علی مرتج منهم فیعفوا و یرحموا حکی الدمع منی و الجوارح و اضمرت فیا عجبا من صامت یتکلم اتی موسم النیروز و اخضرت الربی و راوق مر و الندامی ترنموا و یا من علا کل السلاطین سطوه ترنم جزاک الله و الخیر تغنم بنوا عمنا حبوا علینا بجرعه و للفضل اسباب بها یتوسم شهور بها الاوطار تقضی من القضا و فی شأننا عیش الربیع محرم لکل من الخلان ذخر و نعمه و للحافظ المسکین فقر و مغرم حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۴ خیر مقدم مرحبا ای طایر میمون قدم تا چه داری مژده اقبال آن صاحب کرم دور تا با دور گردون همعنان باد آنچنان گر محاسب بشمرد حرفی نیابد بیش و کم

Orijinal Metin (FA)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۵ نصیب من چو خرابات کرده است اله در این میانه بگو زاهدا مرا چه گناه کسی که در ازلش جام می نصیب افتاد چرا به حشر کنند این گناه از او در خواه بگو به زاهد سالوس خرقه پوش دو روی که دست زرق دراز است و آستین کوتاه تو خرقه را ز برای ریا همی پوشی که تا به زرق بری بندگان حق از راه غلام همت رندان بی سروپایم که هر دو کون نیارزد به پیششان یک کاه مراد من ز خرابات چون که حاصل شد دلم ز مدرسه و خانقاه گشت سیاه برو گدای در هر گدای شو حافظ تو این مراد نیابی مگر به شیء اللٰه حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۶ هر که آمد در جهان پر ز شور عاقبت رفتن می باید به گور حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۷ در این وادی به بانگ سیل بشنو که صد من خون مظلومان به یک جو پر جبریل را اینجا بسوزند بدان تا کودکان آتش فروزند سخن گفتن که را یاراست اینجا تعالی الله چه استغناست اینجا برو حافظ در این معرض مزن دم سخن کوتاه کن والله اعلم حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۸ ای داده بیاد دوستداری این بود وفا و عهد و یاری آخر دل ریش دردمندم تا چند بدست غم سپاری از زلف تو حاصلی ندیدم جز شیفتگی و بیقراری ای جان عزیز بر ضعیفان تا چند کنی جفا و خواری هر چند که سوختی به جور کردم من خسته سازگاری گفتم مگر از سر ترحم دست از ستم و جفا بداری چون نیست امید آنکه روزی بر عاشق خسته رحم آری آن به که ز صبر رخ نتابم باشد که مراد دل بیابم در سختی عشق گر بمیرم من دل ز غم تو برنگیرم بی شک دل ماه خور بگیرد گر سوی فلک رسد نفیرم پیوسته کمان ابروانش از غمزه همی زند به تیرم نتوان بقلم نوشت شوقش گر پیر فلک شود دبیرم پیر غم عشقم ار چه طفلم طفل غم عشقم ار چه پیرم دارم سر انکه همچو سعدی بنشینم و صبر پیش گیرم چون کرد زمانه ی ستمگار دور از تو به بند غم اسیرم آن به که ز صبر رخ نتابم باشد که مراد دل بیابم ای راحت جان بیقرارم امید دل امید دارم شادم بغمت که در همه سوز غم توست سازگارم تا رفته ی از کنارم ایدوست یکباره ز خویش بر کنارم در آرزوی وصال حالی عمری بفراق میگذارم تا مرگ نگیردم گریبان من دست زدامنت ندارم چون هیچ نشد بسعی کام خسته ی فگارم آن به که ز صبر رخ نتابم باشد که مراد دل بیابم ای زخم غم تو مرهم دل عشق تو انیس و محرم دل زلف تو کمند گردن جان لعل تو نگین خاتم دل ابروی تو بود شحنه ی جان چون چشم تو گشت حاکم دل او در دل ما و ما در آتش ما را غم اوست نی غم دل نزدیک شد آنکه من بدوری گیرم سر خویش یا کم دل حافظ چو شود اگر بیابی نوری ز حضور عالم دل چون ملک وصال او نگردد آسان آسان مسلم دل آن به که ز صبر رخ نتابم باشد که مراد دل بیابم حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۹ فساد چرخ نبینیم و نشنویم همی که چشمها همه کور است و گوشها همه کر بسا کسا که مه و مهر باشدش بالین به عاقبت ز گل و خشت باشدش بستر حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۰ ز خواب مستی دوشین چو دیده بگشودم سفیده دم که شدم محرم سرای سرور به عزم آن که کنم توبه از محبت غیر شنیدم آیت توبوا الی الله از لب حور

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۵ نصیب من چو خرابات کرده است اله در این میانه بگو زاهدا مرا چه گناه کسی که در ازلش جام می نصیب افتاد چرا به حشر کنند این گناه از او در خواه بگو به زاهد سالوس خرقه پوش دو روی که دست زرق دراز است و آستین کوتاه تو خرقه را ز برای ریا همی پوشی که تا به زرق بری بندگان حق از راه غلام همت رندان بی سروپایم که هر دو کون نیارزد به پیششان یک کاه مراد من ز خرابات چون که حاصل شد دلم ز مدرسه و خانقاه گشت سیاه برو گدای در هر گدای شو حافظ تو این مراد نیابی مگر به شیء اللٰه حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۶ هر که آمد در جهان پر ز شور عاقبت رفتن می باید به گور حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۷ در این وادی به بانگ سیل بشنو که صد من خون مظلومان به یک جو پر جبریل را اینجا بسوزند بدان تا کودکان آتش فروزند سخن گفتن که را یاراست اینجا تعالی الله چه استغناست اینجا برو حافظ در این معرض مزن دم سخن کوتاه کن والله اعلم حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۸ ای داده بیاد دوستداری این بود وفا و عهد و یاری آخر دل ریش دردمندم تا چند بدست غم سپاری از زلف تو حاصلی ندیدم جز شیفتگی و بیقراری ای جان عزیز بر ضعیفان تا چند کنی جفا و خواری هر چند که سوختی به جور کردم من خسته سازگاری گفتم مگر از سر ترحم دست از ستم و جفا بداری چون نیست امید آنکه روزی بر عاشق خسته رحم آری آن به که ز صبر رخ نتابم باشد که مراد دل بیابم در سختی عشق گر بمیرم من دل ز غم تو برنگیرم بی شک دل ماه خور بگیرد گر سوی فلک رسد نفیرم پیوسته کمان ابروانش از غمزه همی زند به تیرم نتوان بقلم نوشت شوقش گر پیر فلک شود دبیرم پیر غم عشقم ار چه طفلم طفل غم عشقم ار چه پیرم دارم سر انکه همچو سعدی بنشینم و صبر پیش گیرم چون کرد زمانه ی ستمگار دور از تو به بند غم اسیرم آن به که ز صبر رخ نتابم باشد که مراد دل بیابم ای راحت جان بیقرارم امید دل امید دارم شادم بغمت که در همه سوز غم توست سازگارم تا رفته ی از کنارم ایدوست یکباره ز خویش بر کنارم در آرزوی وصال حالی عمری بفراق میگذارم تا مرگ نگیردم گریبان من دست زدامنت ندارم چون هیچ نشد بسعی کام خسته ی فگارم آن به که ز صبر رخ نتابم باشد که مراد دل بیابم ای زخم غم تو مرهم دل عشق تو انیس و محرم دل زلف تو کمند گردن جان لعل تو نگین خاتم دل ابروی تو بود شحنه ی جان چون چشم تو گشت حاکم دل او در دل ما و ما در آتش ما را غم اوست نی غم دل نزدیک شد آنکه من بدوری گیرم سر خویش یا کم دل حافظ چو شود اگر بیابی نوری ز حضور عالم دل چون ملک وصال او نگردد آسان آسان مسلم دل آن به که ز صبر رخ نتابم باشد که مراد دل بیابم حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۹ فساد چرخ نبینیم و نشنویم همی که چشمها همه کور است و گوشها همه کر بسا کسا که مه و مهر باشدش بالین به عاقبت ز گل و خشت باشدش بستر حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۰ ز خواب مستی دوشین چو دیده بگشودم سفیده دم که شدم محرم سرای سرور به عزم آن که کنم توبه از محبت غیر شنیدم آیت توبوا الی الله از لب حور

Orijinal Metin (FA)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۱ حسن این نظم از بیان مستغنی است بر فروغ خور کسی جوید دلیل آفرین بر کلک نقاشی که داد بکر معنی را چنین حسن جمیل حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۲ کل قند شعر من ز بنفشه شکر رباست زان غیرت طبرزد و کعب الغزال شد بادا دهانش تلخ که عیب نبات کرد خاکش به سر که منکر آب زلال شد هر کس که کور زاد ز مادر به عمر خویش کی مشتری شاهد صاحب جمال شد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۳ شاها مبشری ز بهشتم رسیده است رضوان سریر و حوروش و سلسبیل موی خوش لفظ و پاک معنی و موزون و دلپذیر صاحب کمال و نازک و دیگر لطیفه گوی حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۴ دل منه ای جان من بر خواجه و شاه و وزیر کس نمی داند که کارش از کجا خواهد گشاد کار شاهان اینچنین باشد تو ای حافظ مرنج داور روزی رسان توفیق و نصرتشان دهاد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۵ بگذشتن فرصت ای برادر در گرم روی چو میغ باشد دریاب که عمر بس عزیز است گر فوت شود دریغ باشد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۶ هنگام بهار است گل لاله و نسرین از خاک در آیند و تو در خاک چرایی چندان به سر خاک تو بنشینم و گریم شاید که بهار آید و از خاک در آیی حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۷ ای دل مجوی منصب دنیا که هیچ نیست نقصان بود ز عزل کمالت نه از عمل چیزی مگو که از تو پریشان شود دلی کاری مکن که از تو به نفسی رسد خلل حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۸ از بد دهر اگر همی رنجی رنجش از روزگار سهل بود رنج و راحت ورای طالع نیست وآن که دانست مرد اهل بود حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۹ حکیم فکر من از عقل کرد دوش سؤال که ای یگانه الطاف خالق رحمان کدام گوهر نظم است در جهان که از او شکست قیمت بازار لؤلؤ عمان حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۰ به روز کاف و الف از جمادی الاولی به سال ذال و دگر نون و حا علی الاطلاق خدایگان سلاطین مشرق و مغرب خدیو کشور عفو و کرم به استحقاق سپهر حلم و حیا آفتاب جاه و جلال جمال دنیی و دین شاه شیخ ابواسحق میان عرصه میدان خود به تیغ عدو نهاد بر دل احباب خویش داغ فراق حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۱ - رباعی با دوست نشین و باده و جام طلب نوش از لب آن سرو گل اندام طلب مجروح چو راحت جراحت طلبد گو از سر نیش زین حجام طلب حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۲ - رباعی در خوبی و دلبری بت من طاق است بیچاره دلم به وصل او مشتاق است نازک بدن و لاله رخ و سنگین دل شیرین سخن و لطیف و سیمین ساق است حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۳ - رباعی نوباوه گلبن جوانی عشق است سرمایه عمر جاودانی عشق است چون خضر گر آب زندگانی طلبی سرچشمه آب زندگانی عشق است حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۴ - رباعی نه جان تو با سر الهی پرداخت نه در طلب لایتناهی پرداخت دردا که چنان به نقش مشغول شدی کز نقش به نقاش نخواهی پرداخت حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۵ - رباعی نام بت من که مه ز رویش خجل است ده حرف ز نظم حافظ مرتحل است اول ششم هجی و قلبش روشن لیکن عجب آن که جمله اجزاش دل است

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۱ حسن این نظم از بیان مستغنی است بر فروغ خور کسی جوید دلیل آفرین بر کلک نقاشی که داد بکر معنی را چنین حسن جمیل حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۲ کل قند شعر من ز بنفشه شکر رباست زان غیرت طبرزد و کعب الغزال شد بادا دهانش تلخ که عیب نبات کرد خاکش به سر که منکر آب زلال شد هر کس که کور زاد ز مادر به عمر خویش کی مشتری شاهد صاحب جمال شد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۳ شاها مبشری ز بهشتم رسیده است رضوان سریر و حوروش و سلسبیل موی خوش لفظ و پاک معنی و موزون و دلپذیر صاحب کمال و نازک و دیگر لطیفه گوی حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۴ دل منه ای جان من بر خواجه و شاه و وزیر کس نمی داند که کارش از کجا خواهد گشاد کار شاهان اینچنین باشد تو ای حافظ مرنج داور روزی رسان توفیق و نصرتشان دهاد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۵ بگذشتن فرصت ای برادر در گرم روی چو میغ باشد دریاب که عمر بس عزیز است گر فوت شود دریغ باشد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۶ هنگام بهار است گل لاله و نسرین از خاک در آیند و تو در خاک چرایی چندان به سر خاک تو بنشینم و گریم شاید که بهار آید و از خاک در آیی حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۷ ای دل مجوی منصب دنیا که هیچ نیست نقصان بود ز عزل کمالت نه از عمل چیزی مگو که از تو پریشان شود دلی کاری مکن که از تو به نفسی رسد خلل حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۸ از بد دهر اگر همی رنجی رنجش از روزگار سهل بود رنج و راحت ورای طالع نیست وآن که دانست مرد اهل بود حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۹ حکیم فکر من از عقل کرد دوش سؤال که ای یگانه الطاف خالق رحمان کدام گوهر نظم است در جهان که از او شکست قیمت بازار لؤلؤ عمان حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۰ به روز کاف و الف از جمادی الاولی به سال ذال و دگر نون و حا علی الاطلاق خدایگان سلاطین مشرق و مغرب خدیو کشور عفو و کرم به استحقاق سپهر حلم و حیا آفتاب جاه و جلال جمال دنیی و دین شاه شیخ ابواسحق میان عرصه میدان خود به تیغ عدو نهاد بر دل احباب خویش داغ فراق حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۱ - رباعی با دوست نشین و باده و جام طلب نوش از لب آن سرو گل اندام طلب مجروح چو راحت جراحت طلبد گو از سر نیش زین حجام طلب حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۲ - رباعی در خوبی و دلبری بت من طاق است بیچاره دلم به وصل او مشتاق است نازک بدن و لاله رخ و سنگین دل شیرین سخن و لطیف و سیمین ساق است حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۳ - رباعی نوباوه گلبن جوانی عشق است سرمایه عمر جاودانی عشق است چون خضر گر آب زندگانی طلبی سرچشمه آب زندگانی عشق است حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۴ - رباعی نه جان تو با سر الهی پرداخت نه در طلب لایتناهی پرداخت دردا که چنان به نقش مشغول شدی کز نقش به نقاش نخواهی پرداخت حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۵ - رباعی نام بت من که مه ز رویش خجل است ده حرف ز نظم حافظ مرتحل است اول ششم هجی و قلبش روشن لیکن عجب آن که جمله اجزاش دل است

Orijinal Metin (FA)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۶ - رباعی بردار دل از مادر دهر ای فرزند با نصف اخیر شوهرش در پیوند بی قلب ندانی که چنین نقادی چون حافظ اگر شوی به رویش خرسند حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۷ - رباعی تا حکم قضای آسمانی باشد کار تو همیشه کامرانی باشد جامی که ز دست یاد خود نوش کنی سرمایه عیش جاودانی باشد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۸ باز آی که جانم به جمالت نگران است باز آی که دل در غم هجرت به فغان است باز آی که بی روی تو ای نور دو دیده سیلاب سرشک از من سرگشته روان است حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۹ - رباعی با مردم نیک بد نمی باید بود در سایه دیو و دد نمی باید بود مفتون معاش خود نمی باید بود مغرور به فضل خود نمی باید بود حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۰ - رباعی شیرین دهنان عهد به پایان نبرند صاحب نظران ز عاشقی جان نبرند معشوق چو بر مراد و رای تو بود نام تو میان عشقباران نبرند حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۱ - رباعی یاران چو به هم دست در آغوش کنید این گردش چرخ را فراموش کنید چون دور به من رسد نباشم بر جای بر یاد من این دور مرا نوش کنید حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۲ - رباعی عشق آتش غم در دل ویرانه نهاد زنجیر بلا بر من دیوانه نهاد بر من نگذشت هیچ نیکی و بدی تا پای مبارک اندر آن خانه نهاد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۳ - رباعی ای هر نفسی نهاده بر کف ساغر عیبی نبود ز دوستان یاد آور ما را می لعل نیست جز در دیده می را که تو در پیاله داری می خور حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۴ - رباعی بنگر به چمن جمال فرخنده گل گه گریه ابر بین و گه خنده گل سرو ار چه به آزادی خود می نازد از راستیی که داشت شد بنده گل حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۵ - رباعی هرگز نکنم سوز تو ای شمع چگل پیدا من اگر چه هست کار مشکل دردی که من از عشق تو دارم حاصل دل داند و من دانم و من دانم و دل حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۶ - رباعی جانا چو شبی با تو به روز آوردم گر بی تو دمی برآورم نامردم از مرگ نترسم پس از این کآب حیات از چشمه نوش لب لعلت خوردم حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۷ - رباعی من ترک تو ای نگار آسان ندهم تا پیش زمرد خطت جان ندهم یاقوت لبت که قوت جان است مرا آن را به دو صد هزار مرجان ندهم حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۸ - رباعی آن به که بجام باده دل شاد کنیم وز نآمده و گذشته کم یاد کنیم وین عاریتی روان زندانی را یک لحظه ز بند عقل آزاد کنیم حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۹ - رباعی ای آن که نهند مهر و ماه از تمکین بر خاک جناب تو شب و روز جبین با دست زبان و دل تنگم منشان بر آتش انتظار و فارغ منشین حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۱۰ - رباعی گر مست نیی مست نمایی می کن دیوانه نیی کاله ربایی می کن تا خلق ز اسرار تو واقف نشوند رندی بنمای و پارسایی می کن حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۱۱ - رباعی ای رای تو صحرای امل پیمودن تا چند بر آفتاب گل اندودن گر در دهن شیر شوی بهر طمع آخر نه شکار کور خواهی بودن

Türkçe Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۶ - رباعی بردار دل از مادر دهر ای فرزند با نصف اخیر شوهرش در پیوند بی قلب ندانی که چنین نقادی چون حافظ اگر شوی به رویش خرسند حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۷ - رباعی تا حکم قضای آسمانی باشد کار تو همیشه کامرانی باشد جامی که ز دست یاد خود نوش کنی سرمایه عیش جاودانی باشد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۸ باز آی که جانم به جمالت نگران است باز آی که دل در غم هجرت به فغان است باز آی که بی روی تو ای نور دو دیده سیلاب سرشک از من سرگشته روان است حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۹ - رباعی با مردم نیک بد نمی باید بود در سایه دیو و دد نمی باید بود مفتون معاش خود نمی باید بود مغرور به فضل خود نمی باید بود حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۰ - رباعی شیرین دهنان عهد به پایان نبرند صاحب نظران ز عاشقی جان نبرند معشوق چو بر مراد و رای تو بود نام تو میان عشقباران نبرند حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۱ - رباعی یاران چو به هم دست در آغوش کنید این گردش چرخ را فراموش کنید چون دور به من رسد نباشم بر جای بر یاد من این دور مرا نوش کنید حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۲ - رباعی عشق آتش غم در دل ویرانه نهاد زنجیر بلا بر من دیوانه نهاد بر من نگذشت هیچ نیکی و بدی تا پای مبارک اندر آن خانه نهاد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۳ - رباعی ای هر نفسی نهاده بر کف ساغر عیبی نبود ز دوستان یاد آور ما را می لعل نیست جز در دیده می را که تو در پیاله داری می خور حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۴ - رباعی بنگر به چمن جمال فرخنده گل گه گریه ابر بین و گه خنده گل سرو ار چه به آزادی خود می نازد از راستیی که داشت شد بنده گل حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۵ - رباعی هرگز نکنم سوز تو ای شمع چگل پیدا من اگر چه هست کار مشکل دردی که من از عشق تو دارم حاصل دل داند و من دانم و من دانم و دل حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۶ - رباعی جانا چو شبی با تو به روز آوردم گر بی تو دمی برآورم نامردم از مرگ نترسم پس از این کآب حیات از چشمه نوش لب لعلت خوردم حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۷ - رباعی من ترک تو ای نگار آسان ندهم تا پیش زمرد خطت جان ندهم یاقوت لبت که قوت جان است مرا آن را به دو صد هزار مرجان ندهم حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۸ - رباعی آن به که بجام باده دل شاد کنیم وز نآمده و گذشته کم یاد کنیم وین عاریتی روان زندانی را یک لحظه ز بند عقل آزاد کنیم حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۹ - رباعی ای آن که نهند مهر و ماه از تمکین بر خاک جناب تو شب و روز جبین با دست زبان و دل تنگم منشان بر آتش انتظار و فارغ منشین حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۱۰ - رباعی گر مست نیی مست نمایی می کن دیوانه نیی کاله ربایی می کن تا خلق ز اسرار تو واقف نشوند رندی بنمای و پارسایی می کن حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۱۱ - رباعی ای رای تو صحرای امل پیمودن تا چند بر آفتاب گل اندودن گر در دهن شیر شوی بهر طمع آخر نه شکار کور خواهی بودن

%0
10 Bölüm